هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸:۱۵ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
#1
کی:
نیکلاس فلامند😓



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۵۲ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#2
کی:
رونالد ویزلی



پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶
#3
خلاصه سوژه:

هري پاتر به طرز مشكوكي كشته شده. حالا جيني تصميم گرفته كه بفهمه كي پشت اين ماجرا ست! بعد مراجعه ی جینی به وزارت خونه جینی میفهمه که قبر هری خالیه. پس به سراغ آنجلینا می ره که یه کارآگاهه که هری رو پیدا کنه...
----------------
-چیه؟
-من یه کارآگاهم!!!
-خب که چی ؟ اینو که می دونم نیم ساعته داری به من میگی اینو که شتر هم بود می فهمید که تو کارآگاهی!
-منظورم یه چیز دیگه بود.
-یا منظورتو مثل آدم میگی یا به همین میله میزنم از وسط دو تیکت می کنم جیگرم حال بیاد یکم هم عقدم خالی شه از دست شما جماعتی که مثل آدم حرف نمی زنین و همش منظور دارین خب مثل آدم حرفوتو بزنین. اون هری گور به گور شده هم فکر کرده من دونگی ام که امپراطور بهش هیچی نگفت اونم هیچی نمی پرسید و منتظر می موند و امیدوار!
-باشه عزیزم آروم باش. مگر نه گلبول های سفید بدنت فعال میشن دستور انتشار هیستامین می دن رگات گشاد میشه خونت میره بالا(یعنی فشارش) بعد قلبت که کشش نداره می افتی میمیری باز ما باید کلی پول خاکسپاری و این حرفا پای تو بدیم. پس آروم باش!

هردو مدتی به هم خیره شدند و هیچ نگفتند. در این یک مورد هردویشان می دانستند که آسمون به زمین هم برود و زمین به کهکشان! باز هم هیچ کدامشان نمی توانند پیروز میدان باشند. پس تصمیم به برجام گرفته تا صلح برقرار کنند بدون این که بدانند برجام و فرجام شرجام و این جور حرفا چیست!

-حالا چی میگی تو؟
-میگم باید با مجوز وارد دفتر هری بشیم نه یواشکی.
-الان همینم هم مونده که برم مجوز بگیرم همه یعالم و ادم بفهمند شوهر من بهم خیانت کرده...
-لازم نیست همه بدونن دونستن یک نفر کافیه!
-کی؟
-به نظرت کی؟

جینی اندکی به فکر فرو رفت زیرا فرو رفتن زیاد نیازی نبود اون به خوبی می دانست که کیست!
-آرسی!



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶
#4
رون که چنان در خواندن نامه غرق بود، متوجه ورود جیمز نشده بود اما بالاخره با حرکات ویبره زن جیمز که سعی در خواندن نامه داشت، به وجود او در اتاق پی برد!

-اون چیه دایی؟
-اِ...تو اینجا چیکار میکنی؟
-دایی اون چیه؟
-گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟
-دایی بگو دیگه اون چیه؟
-گفتم تو اینجا چیکار می کنی؟

جیمز متوجه شد که دیگر کار از شوخی و این جور حرفا گذشته و اگر یکبار دیگر دست به شوخی بزند خونش به پای خودش است و جالب اینجا بود که چهره ی خمگین رون کاملا این تفکر جیمز را تصدیق می کرد.
پس گوشه ای ایستاد و نقش بدبخت بیچاره ها را به خود گرفت و زیر گریه زد. جیمز هر کاری هم که بلد نبود در نقش بازی کردن و نرم کردن دل دیگران مهارت بس بسیاری داشت.
-دلم برات تنگ شده بود!

رون که طاقت این وضعیت جیمز را نداشت، با وجود اینکه از بودنش در اتاق ناراضی بود اما نامه را با احتیاط در گوشه ای گذاشت و دستش را به سمت جیمز دراز کرد که سمتش بیاید و او را روی پای خود نشاند.
-خوب دایی جون من چند دفعه بهت گفتم بدون اجازه نیای تو اتاقم؟ چرا گوش نمی کنی فدات شم؟ حالا گریه نکن. آفرین! نبینم دیگه گریه کنی ها!

جیمز در حالی که اشک های ساختگی خود را پاک می کردف سری تکان داد و رون را در آغوش گرفت تا مثلا آرام شود. اما رون نمی دانست که تمام حواس جیمز به سمت نامه ای بود که در گوشه ی پای رون افتاده بود.

-خیلی خب دیگه دایی جون. برو پیش مامان بزرگ تا من بیام پایین برو دایی...
-چشم دایی.

این حرف جیمز رون را کمی مشکوک کرد. جیمز معمولا در اینچنین مواردی زود حرف گوش نمی کرد!

رون شانه ای بالا انداخت و پس از اینکه از رفتن جیمز مطمئن شد، آرام و بی صدا دستش را پایین برد که نامه اش را بردارد اما...
-نامم کو من که همین جا گذاشته بودمش...
رون سراسیمه تمام اتاق را زیر و رو می کرد که نامه اش را پیدا کرد اما انگار نامه آب شده بود و در زمین رفته بود. اما رون ناگهان فهمید که چه شده...
-جیمز!!!!!!



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۷:۵۷ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶
#5
-دوست دارم من دیونه مگه دلم تو دنیا جز تسترالت داره...دوست داااا...
-رون!
-من توی زندگیتم ولی...
-روون!
-وای از دست دل من باز آروم نداره...
-رون خفه شو!

رون با فریاد جینی طوری از جا پرید که کم مانده بود با سر به داخل شومینه ی همیشه روشن تالار گریفیندور رود و جزغاله شود. با حالتی متعجب و کمی ترسان در حالی که تلاش میکرد چهره ی خود را عادی نشان دهد، به سوی جینی که از شدن عصبانیت سرخ شده بود، بازگشت.

جینی بر روی مبلی نشسته بود و کتاب قطوری را در دست داشت و به سمت رون خیره شده بود. طوری که رون احساس کرد کمی به او نزدیک تر می بود، با برخورد کتاب جینی بر فرق سرش نابود شده بود.
جینی کتاب را محکم بست و با شتاب و با کفش های پاشنه بلندی که مشخص بود از لیسا گرفته است، تق تق کنان به سمت خوابگاه دختران رفت و در راه زیر لب غرولند می کرد.

رون بعد از اینکه مطمئن شد جینی رفته است، دست از رقص و موزیک گوش دادن برداشت. نمی دانست چرا همیشه این کارهای ماگل ها، آن قدر برایش جذاب است که او نیز دوست دارد انها را انجام دهد! خود راروی مبلی انداخت که جینی تا چند دقیقه ی قبل آنجا نشسته بود و در آن فرو رفت. احساس افسردگی عجیبی می کرد.

این روز ها کم حرف و حدیث از اسلیترینی ها، درباره ی عشقش به هرمیون نشنیده بود.

نقل قول:
تو یه خون اصیلی اونوقت میری با یه گندزاده!


رون سری تکان داد تا این حرف ها را از ذهنش دور کند. با نبود هری و هرمیون تالار از همیشه برایش ساکت تر به نظر می رسید. انقدر ساکت و آرام که به راحتی به او اجازه می داد که در رویا های عاشقانه اش فرو رود.

«هرمیون در مقابلش می ایستد. خنده ای می کند و دستش را به سمت او دراز می کند و او را به رقص و خوش گذرانی دعوت می کند. موهای موج دارش را با حالتی دلبرانه به عقب رانده است. عطر گل یاسمن همه جا را پر کرده است و انگار که آن دو در میان ابر ها پا می نهند و در کنار یکدیگر و شانه به شانه ی هم، هوای ناب آسمان ها را به درون ریه های خود می کشند. یکدیگر را در آغوش می گیرند نوازش می کنند و می بوسند. هر دو به یکدیگر خیره نگاه می کنند و لحظات عاشقانه ای را برای یکدیگر رغم می زنند. لحظاتی را که هیچکدامشان آنها را فراموش نخواهند کرد.
رون به هرمیون خیره می شود و هرمیون نیز به رون. و هردو در چهره ی یکدیگر به دنبال چیز های نابی هستند که یکدیگر را برای هم خاص می کند. رون در چهره ی هرمیون شباهت بی اندازه اش را به خانواده اش می بیند. زیبایی بی نظیری که هیچ کس دیگر نمی تواند این زیبایی را درون او ببیند مگر رون! به خاطر او حاضر بود چشم بر تمام دنیا ببندد...»

-رون!

با فریادی جانانه ای از سوی جینی، رون از جای خود پرید و رویا ی زیبا و عاشقانه اش محو شد.
-چیه؟
-کتابم رو بده.
-کتاب چی؟
-کتابی که الان روش نشستی!

رون با تعجب به زیرش نگاهی کرد و متوجه شد در تمام این مدت روی کتاب جینی نشسته بوده است! برای اولین بار از این امر ناراحت نشد. خیلی عادی و با لبخندی ملیح کتاب را از زیرش در آورد و به جینی داد.
بله این چیز ها دیگر برای رون اهمیتی نداشت. چیزی که برای او مهم بود این بود که، او و هرمیون از هر خون و نژادی که باشند مهم نیست مهم این است که آن دو برای هم هستند...




پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶
#6
و این چنین بود که نیوت تعظیم کنان از صحنه خارج شد و روونا نفس عمیقی در جهت رهایی از دست نیوت کشید و سعی کرد دوباره با چهره ی موقر و باثبات به دیگران نگاه کند.
-خب کس دیگه ای نیست که بخواد تست بگیرم ازش؟
-ما...ما...
-چی؟
روونا با دیدن صحنه ی مقابلش که هیچ گاه انتظار آن را نداشت، از جا پرید و موجب پریدن سایر مرگخواران نیز شد.

محفلیون در حالی که همگی به خود رسیده بودند و هرکدام ژستی به خود گرفته بودند، در مقابل در ورودی ایستاده بودند و کمی بعد در مقابل چشمان متعجب مرگخواران به وسط میدان آمدند. جلوتر از همه ی آن ها مردی، با ریش های بلندش که خبر از آلبوس دامبلدور بودنش میداد، یکه تاز بود.

-شنیدیم که لرد میخواد فیلم بسازه گفتیم ما هم بیایم شرکت کنیم بالاخره تا وقتی که محفلی ای نباشه مرگخواری هم نیست مطمئناً!
دامبلدور با لبخند حال به هم زنی مرگخواران را از نظر گذراند.
-میدونم رفتارتون با محفلی ها سرده که البته اینم به خاطر این فناوری های جدیده که آدما رو از هم دور کرده!
-
-اصلا برای اینکه یختون آب بشه من اولین نفر میرم تست میدم چطوره؟ بالاخره این پیرمرد خرفت هم بلده یه کارایی بکنه!
-یعنی میخواین فیلم بازی کنین؟
-البته!

روونا که انتظار پاسخ دیگری را داشت با دهان باز همچنان به دامبلدور خیره ماند. اما در میان این خیرگی ها قسم میخورد که رون از اون بغل داشت به موهاش روغن اسنیپ رو می مالید!


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۳۰ ۲۱:۰۰:۱۱


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۸:۴۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
#7
نقل قول:
نزديک يک ساعت بعد از نيمه شب بود که خواب آلوده شدم و در همان وقت صداي خش خش از فاصله ي نزديکم به گوشم رسيد با اين تصور که آن صدا صدايي جز خش خش برگ درختان نيست در رختخوابم غلتي زدم و پشتم را به پنجره کردم. آن گاه چشمم به چيزي افتاد که مثل سايه ي سياهه بي شکلي بود که در زير در اتاقم تکان مي خورد. بي حرکت ماندم و در حالت خواب آلودگي کوشيدم حدس بزنم در اتاقي که تنها با نور مهتاب روشن شده اين سايه چه چيزي مي تواند باشد.بي ترديد بي حرکتي من باعث شد مرگ پوشه گمان کند قربانياش در خواب به سر ميبرد. درکمال ترس و وحشت متتوجه شدم که آن سايه از تخت بالا مي خزد و لحظه اي بعد وزن اندکش را بر روي پاهايم احساس کردم. درست مانند شنل سياهي بود که موج مي زد و به سمت من جلو مي لغزيد. وقتي رطوبت بدن آن را بر چانه ام حس کردم از ترس خشکم زده بود اما بلافاصله با يک حرکت بلند شدم و در رخت خواب نشستم. باتلاش و تقلاي وصف ناپزيري مي کوشيد مرا خفه کند...


رون که دیگر بیش از حد معمول، به کتاب خیره شده بود، با اینکه بیش از نصف زندگی نامه را نخوانده بود، آن را به گوشه ای پرتاب کرد که مطمئن بود نفر بعدی یعنی هرمیون، آن را بر خواهد داشت! به نظرش همه ی نوشته های فلاويس بلبي چیزی جز اراجیف نبود! اراجیف هایی که فقط هرمیون قادر به فهمیدن آنها بود و بس!

-رون؟
-ها؟
-تکلیف موجودات جادوییی تو نوشتی؟
-نه
-بعد اینجا پلاس شدی که چی؟
-ول کن دیگه آرسی. بقیه می نویسن. من که بنویسم و ننویسم هم فرقی نمی کنه در هر دو صورت امتیازم صفره بذار حداقل اینجوری شیک تره که فکر کنن تایمم پر بوده و نتونستم شرکت کنم تا اینکه منو یه کودن تمام عیار فرض کنن.
-

رون که این فرمت آرسینوس جیگر، ناظر انجمن گریف، را بار ها و بارها دیده بود، می دانست در صورت ایجاد وقفه در پرداختن به انجام تکالیف، با آن روی آرسینوس مواجه خواهد شد که زیاد دلچسب و خوشایند نخواهد بود!
آرسینوس با قدم های محکم و ضربه زننده به زمین، از تالار خارج شد و رون نیز به سختی در حالی که زیر لب غرولند می کرد، از جا برخاست تا کتاب زندگی نامه ی فلاويس بلبي را بار دیگر بردارد بلکه بتواند چیزی بنویسد. وقتی کتاب زندگی نامه ی فلاويس بلبي را آنقدر دور پرتاب می کرد، هرگز فکر نمی کرد که ممکن است خود او مجبور شود آن را بردارد و برای همین بار ها و بارها خود را نفرین کرد.
-آخه کی حرفای این دیوانه رو باور می کنه که من باور کنم؟
-اما پروفسور حتما باور کرده که داره به ما تدریس میکنه ما هم پس باید باور کنیم!
-البته که باور کرده چون اونم یه روان پریشی مثل فلاويس بلبيه!
-رون!

رون که دیگر به این حضور ناگهانی هرمیون در مکان های مختلف عادت کرده بود، رون اینکه سرش را برگرداند تا چهره ی خشمگین هرمیون را در زمان تعصب بر دبیری ببیند، سعی کرد ان را بیشتر تصور کند زیرا می دانست خیره شدن به چهره ی خشمگین هرمیون اخر و عاقبت خوشی نخواهد داشت!
-اه! هرمیون تو چی نوشتی؟ برو تکلیفتو بیار منم یه چیزی بنویسم هیچی به مخم نمیرسه!
رون که برای بار صدم به کتاب نگاه می کرد، باز هم حاضر نبود که متن آن را بخواند و برای همین بالاخره به سوی هرمیون باز گشت تا شاید با نگاه های ملتمسانه هرمیون را راضی به کمک بکند اما هرمیون آنجا نبود!
شانه ای بالا انداخت و دوباره به کتاب خاک خورده، چشم دوخت. آنقدر چشم دوخت تا اینکه دیگر حتی قدرت تحرک نیز نداشت و انگار در جای خود میخکوب شده است. این اوضاع رون در نوشتن همه ی تکلیف ها بود!
با اینکه بارها و بارها احساس کرد که سایه ای در پشتش در جریان است، اما تلاش کرد که بر نگردد تا گردنش که مدتها در حالت سکون در آمده بود، به درد نیاید اما سایه، سایه ی یک گریفیندوری نبود!

در حالی که رون برای چندمین بارتلاش می کرد تا جمله ای از کتاب ر ا بخواند، سایه چرخی زد و در مقابل رون قرار گرفت و آنجا بود که رون متوجه فاجعه شد اما دیگر کار از کار گذشته بود!

مرگ پوشه به سمت رون هجوم آورد و رون در اخرین لحظه توانست چوب دستی خود را بیرون بکشد اما نمی دانست که باید چیکار کند! حافظه اش آنقدر بد بود که حتی قادر به به خاطر آوردن حتی جمله ای از متنی را که خوانده بود، نبود! این در حالی بود که مرگ پوشه با سرعت نور به سمت او یورش می آورد و رون می دانست که باید دار فانی را بخواند.
باید چیکار می کرد؟ حتی طلسمی را هم بلد نبود. در همه ی طلسم ها آنقدر ضعیف بود که عملا انگار کاری انجام نمی شد. بجز طلسمی که هری در دوران اموزشی دور از چشم آمبریج به او یاد داده بود با این حال می دانست که آن طلسم در اینجا هیچ کاربردی نخواهد داشت.

مرگ پوشه مدام نزدیک تر و نزدیک تر میشد و ثانیه ها در حکم دقیقه ها و یا حتی ساعت ها می گذشتند و رون دیگر برای مرگ آماده شده بود.

در آخرین لحظان رون فقط به این فکر میکرد که یعنی بدون هیچ تقلایی باید بمیرد؟ آیا آیندگان اورا برای عدم تقلا کردن سرزنش خواهند کرد؟ نباید اینگونه باشد حتی اگر طلسمش هم کار نکند باید آن را انجام دهد در نتیجه...
-اکسپکتوپاترونام.

و در آخرین لحظات چشمانش را بست تا عدم کارکرد طلسمش را نبیند.

اما چیز غیر قابل باوری وجود داشت! رون حس میکرد که هنوز زنده است! ذره ای لای چشمانش را که از فشار زیاد به یکدیگر درد گرفته بود باز کرد و با ترس و لرز به اطراف نگاه کرد. مرگ پوشه نبود! او رفته بود و این یعنی رون پیروز شده بود؟


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۲ ۱۸:۱۳:۴۵


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۳:۳۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶
#8
-هری؟
-ها؟
-چرا الان ما داریم دنبال روح ها میکنیم؟
-میخوای اونا دنبال ما کنن؟
-
چهره ی رون ناگهان از سفید شیری رنگ به سفید گچی رنگ گرایید و چشمان از حدقه بیرون زد و دهانش نیز البته از ترس بسته شد یا به عبارتی زبانش بند آمد!

-چیه؟ روح دیدی؟
-
-رون چی دیدی ؟ بگو ببینم روحه رو دیدی؟ بگو کجاست!
-ع...عـــــــــــــــــــنـــــــــــــکـــــــــــبـــــــــــوت!
دست رون بالا آمد و به دیوار روبه رویشان اشاره کرد که بر روی آن عنکبوتی آبی رنگ با هشت چشم قرمز رنگ و پا های پشمالی بالا و پایین می پرید گویی رقص باله می کرد!

هری با دیدن منظره ی مقابلش برای هزارمین بار، دیگر از کوره در رفت. چوبدستی اش را در دست راستش، با مهارتی به دست چپش پرتاب کرد و با دست راستش که اکنون خالی شده بود، چنان ضربه ای به پشت سر رون زد که سر رون همچون توپ والیبال به جلو پرتاب شد و عنکبوت مادر مرده را چنان پرس کرد که گویی جزئی از دیوار بود!
-بیا هم ترست ریخت هم یاد گرفتی که چه طوری عنکبوت بکشی و خودت نفهمی!

رون در حالی که کم کم داشت موضوع را برای خود تجزیه و تحلیل می کرد، به دنبال آخرین بازمانده های عنکبوت بی جان بر روی سر خود می گشت.
-تو به آموزش گام به گام اعتقاد داری؟
-نه!
-پس منم به این اعتقاد ندارم که اگه همین الان یه روح پشت سرت دیدم بهت بگم میذارم راحت با هم رو در رو بشین!
-چی؟
چهره ی پوزخند زنان هری که کم کم داشت جایش را به چهره ی چند دقیقه پیش رون میداد، با ترس و لرز به پشت سرش جایی که رون اشاره کرده بود، نگاه کرد.

-می دونی پاتر منم به این اعتقاد ندارم که به کسی رحم کنم! مخصوصا به تو!
-جون مادرت به من رحم کن! من دیگه مامان ندارم بپره جلوم!
-می دونی پاتر منم مادر ندارم که تو جونشو قسم بخوری!
-اکسپلیارموس!
-نـــــــــــــــــــــــــــه!
-چی؟
هری در حالی که به منبع گوینده ی ورد یعنی رون بر می گشت، گفت:
-چرا بهم نگفتی که این ورد اینجا هم کار می کنه؟
-چون اعتقادی به آموزش آروم و بی دغدغه ندارم!
-
در حالی که همچنان هری با فرمت پوکر فیس به رون نگاه می کرد، کارگردان فریاد زد:
-رووووووووووووووووووووووووووووووح
-
-




پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
#9
شايد گمان كنيد كه نصب پرچم كاري بس دشوار و زمان بر است اما ميكروبهاي قصه ي ما از چنان مهارتي در نصب پرچم در هركجاي جهان مرليني برخوردار بودند كه مرلين هم از دستشان رهايي نداشت! بدين صورت كه هنوز اولين ميكروب به لرد نرسيده بود كه پرچم پيروزي ميكروب ها برافراشته شده بود و علايم بيماري اشكار!

-ههههههپجچو

وچنين بود فايده ي بي دماغي لرد كه اگر داشت چه بسا صدها يا شايد هم هزاران بار از جا كنده و به شكل هاي مختلف و رنگارنگ دوباره در مقر خود نصب مي شد!

يك عطسه ي لرد بي دماغ قصه ي ما كافي بود تا ملت مرگخوار سكوت همراه با تعجب و ملت محفل آب شنگولي اعلا را به سلامتي پيروزيشان، چاشني كار خود كنند طوري كه مرلين را برايشان فريادرسي نبود!

همچنان كه ميكروب هاي دلاور و شجاع قصه ي ما، نقاط مختلف بدن لرد بيچاره را رمز گشايي كرده و به آنها دسترسي پيدا مي كردند، لر با دماغ نداشته اش بار ها و بارها به زمين گرم ميخورد و جان از بدنش اندر بدر آمده و باري ديگر بر سرجاي خود ساكن مي شد.

و اين چنين است عاقبت تكذيب كنندگان!(مرلين نامه بند٢٣صفحه ١٢٣٤٥٧٣٣٣٧٧)



پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
#10
پروف انجام شد! البته یکم با تاخیر!

تاييد شد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۷ ۱۳:۵۵:۳۶
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۷ ۱۴:۱۶:۴۵






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.