هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳:۵۵ جمعه ۷ شهریور ۱۳۹۹
#1
شخصیت نام:رون ویزلی

جنسیت :مرد

چوبدستی:از جنس درخت بید و موی دم اسب تک شاخ

رنگ مو: قرمز آتشین

محل اقامت: پناهگاه

گروه: گروه قرمز و طلایی گریفیندور

مدرسه: هاگوارتز

نژاد: اصیل‌

توضیح کوتاه:فرزند ششم از یک خانواده نه نفری ام که مثل سایر برادرانم برای تحصیل به هاگوارتز میرم و در اونجا دو دوست گرانبها به نامهای هری پاتر و هرمیون گرنجر پیدا میکنم. از اولین سال ورود من به هاگوارتز و آشنا شدن با هری پاتر اتفاقات زیادی در هاگگوارتز رخ میدهد که ما هم در آن اتفاق ها حضور داریم....

ویژگی های ظاهری: مو قرمز دوست داشتنی به همراه صورت پر از کک و مک و به طور کلی جنتلمنم

ویژگی های اخلاقی: از مقایسه شدن نفرت دارم دوست دارم همیشه تک و همیشه تو چشم باشم



-----
دسترسی گریفیندور مجدداً داده شد.


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۷ ۲۰:۴۱:۲۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه قرار باشه يك نفر كه تو هري پاتر مرده برگرده شما ميگيد كي بر گرده؟
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷:۱۶ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹
#2
سدریک دیگوری


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه قرار باشه يك نفر كه تو هري پاتر مرده برگرده شما ميگيد كي بر گرده؟
پیام زده شده در: ۶:۵۸:۴۸ چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
#3
فرد ویزلی


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶:۳۹ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۹
#4
چیکار?!
بالانس میزد😂😂😂


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۸
#5
کی:
نیکلاس فلامند😓


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#6
کی:
رونالد ویزلی


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
پیام زده شده در: ۱۰:۲۲ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶
#7
خلاصه سوژه:

هري پاتر به طرز مشكوكي كشته شده. حالا جيني تصميم گرفته كه بفهمه كي پشت اين ماجرا ست! بعد مراجعه ی جینی به وزارت خونه جینی میفهمه که قبر هری خالیه. پس به سراغ آنجلینا می ره که یه کارآگاهه که هری رو پیدا کنه...
----------------
-چیه؟
-من یه کارآگاهم!!!
-خب که چی ؟ اینو که می دونم نیم ساعته داری به من میگی اینو که شتر هم بود می فهمید که تو کارآگاهی!
-منظورم یه چیز دیگه بود.
-یا منظورتو مثل آدم میگی یا به همین میله میزنم از وسط دو تیکت می کنم جیگرم حال بیاد یکم هم عقدم خالی شه از دست شما جماعتی که مثل آدم حرف نمی زنین و همش منظور دارین خب مثل آدم حرفوتو بزنین. اون هری گور به گور شده هم فکر کرده من دونگی ام که امپراطور بهش هیچی نگفت اونم هیچی نمی پرسید و منتظر می موند و امیدوار!
-باشه عزیزم آروم باش. مگر نه گلبول های سفید بدنت فعال میشن دستور انتشار هیستامین می دن رگات گشاد میشه خونت میره بالا(یعنی فشارش) بعد قلبت که کشش نداره می افتی میمیری باز ما باید کلی پول خاکسپاری و این حرفا پای تو بدیم. پس آروم باش!

هردو مدتی به هم خیره شدند و هیچ نگفتند. در این یک مورد هردویشان می دانستند که آسمون به زمین هم برود و زمین به کهکشان! باز هم هیچ کدامشان نمی توانند پیروز میدان باشند. پس تصمیم به برجام گرفته تا صلح برقرار کنند بدون این که بدانند برجام و فرجام شرجام و این جور حرفا چیست!

-حالا چی میگی تو؟
-میگم باید با مجوز وارد دفتر هری بشیم نه یواشکی.
-الان همینم هم مونده که برم مجوز بگیرم همه یعالم و ادم بفهمند شوهر من بهم خیانت کرده...
-لازم نیست همه بدونن دونستن یک نفر کافیه!
-کی؟
-به نظرت کی؟

جینی اندکی به فکر فرو رفت زیرا فرو رفتن زیاد نیازی نبود اون به خوبی می دانست که کیست!
-آرسی!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۹:۳۹ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶
#8
رون که چنان در خواندن نامه غرق بود، متوجه ورود جیمز نشده بود اما بالاخره با حرکات ویبره زن جیمز که سعی در خواندن نامه داشت، به وجود او در اتاق پی برد!

-اون چیه دایی؟
-اِ...تو اینجا چیکار میکنی؟
-دایی اون چیه؟
-گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟
-دایی بگو دیگه اون چیه؟
-گفتم تو اینجا چیکار می کنی؟

جیمز متوجه شد که دیگر کار از شوخی و این جور حرفا گذشته و اگر یکبار دیگر دست به شوخی بزند خونش به پای خودش است و جالب اینجا بود که چهره ی خمگین رون کاملا این تفکر جیمز را تصدیق می کرد.
پس گوشه ای ایستاد و نقش بدبخت بیچاره ها را به خود گرفت و زیر گریه زد. جیمز هر کاری هم که بلد نبود در نقش بازی کردن و نرم کردن دل دیگران مهارت بس بسیاری داشت.
-دلم برات تنگ شده بود!

رون که طاقت این وضعیت جیمز را نداشت، با وجود اینکه از بودنش در اتاق ناراضی بود اما نامه را با احتیاط در گوشه ای گذاشت و دستش را به سمت جیمز دراز کرد که سمتش بیاید و او را روی پای خود نشاند.
-خوب دایی جون من چند دفعه بهت گفتم بدون اجازه نیای تو اتاقم؟ چرا گوش نمی کنی فدات شم؟ حالا گریه نکن. آفرین! نبینم دیگه گریه کنی ها!

جیمز در حالی که اشک های ساختگی خود را پاک می کردف سری تکان داد و رون را در آغوش گرفت تا مثلا آرام شود. اما رون نمی دانست که تمام حواس جیمز به سمت نامه ای بود که در گوشه ی پای رون افتاده بود.

-خیلی خب دیگه دایی جون. برو پیش مامان بزرگ تا من بیام پایین برو دایی...
-چشم دایی.

این حرف جیمز رون را کمی مشکوک کرد. جیمز معمولا در اینچنین مواردی زود حرف گوش نمی کرد!

رون شانه ای بالا انداخت و پس از اینکه از رفتن جیمز مطمئن شد، آرام و بی صدا دستش را پایین برد که نامه اش را بردارد اما...
-نامم کو من که همین جا گذاشته بودمش...
رون سراسیمه تمام اتاق را زیر و رو می کرد که نامه اش را پیدا کرد اما انگار نامه آب شده بود و در زمین رفته بود. اما رون ناگهان فهمید که چه شده...
-جیمز!!!!!!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۶:۵۷ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶
#9
-دوست دارم من دیونه مگه دلم تو دنیا جز تسترالت داره...دوست داااا...
-رون!
-من توی زندگیتم ولی...
-روون!
-وای از دست دل من باز آروم نداره...
-رون خفه شو!

رون با فریاد جینی طوری از جا پرید که کم مانده بود با سر به داخل شومینه ی همیشه روشن تالار گریفیندور رود و جزغاله شود. با حالتی متعجب و کمی ترسان در حالی که تلاش میکرد چهره ی خود را عادی نشان دهد، به سوی جینی که از شدن عصبانیت سرخ شده بود، بازگشت.

جینی بر روی مبلی نشسته بود و کتاب قطوری را در دست داشت و به سمت رون خیره شده بود. طوری که رون احساس کرد کمی به او نزدیک تر می بود، با برخورد کتاب جینی بر فرق سرش نابود شده بود.
جینی کتاب را محکم بست و با شتاب و با کفش های پاشنه بلندی که مشخص بود از لیسا گرفته است، تق تق کنان به سمت خوابگاه دختران رفت و در راه زیر لب غرولند می کرد.

رون بعد از اینکه مطمئن شد جینی رفته است، دست از رقص و موزیک گوش دادن برداشت. نمی دانست چرا همیشه این کارهای ماگل ها، آن قدر برایش جذاب است که او نیز دوست دارد انها را انجام دهد! خود راروی مبلی انداخت که جینی تا چند دقیقه ی قبل آنجا نشسته بود و در آن فرو رفت. احساس افسردگی عجیبی می کرد.

این روز ها کم حرف و حدیث از اسلیترینی ها، درباره ی عشقش به هرمیون نشنیده بود.

نقل قول:
تو یه خون اصیلی اونوقت میری با یه گندزاده!


رون سری تکان داد تا این حرف ها را از ذهنش دور کند. با نبود هری و هرمیون تالار از همیشه برایش ساکت تر به نظر می رسید. انقدر ساکت و آرام که به راحتی به او اجازه می داد که در رویا های عاشقانه اش فرو رود.

«هرمیون در مقابلش می ایستد. خنده ای می کند و دستش را به سمت او دراز می کند و او را به رقص و خوش گذرانی دعوت می کند. موهای موج دارش را با حالتی دلبرانه به عقب رانده است. عطر گل یاسمن همه جا را پر کرده است و انگار که آن دو در میان ابر ها پا می نهند و در کنار یکدیگر و شانه به شانه ی هم، هوای ناب آسمان ها را به درون ریه های خود می کشند. یکدیگر را در آغوش می گیرند نوازش می کنند و می بوسند. هر دو به یکدیگر خیره نگاه می کنند و لحظات عاشقانه ای را برای یکدیگر رغم می زنند. لحظاتی را که هیچکدامشان آنها را فراموش نخواهند کرد.
رون به هرمیون خیره می شود و هرمیون نیز به رون. و هردو در چهره ی یکدیگر به دنبال چیز های نابی هستند که یکدیگر را برای هم خاص می کند. رون در چهره ی هرمیون شباهت بی اندازه اش را به خانواده اش می بیند. زیبایی بی نظیری که هیچ کس دیگر نمی تواند این زیبایی را درون او ببیند مگر رون! به خاطر او حاضر بود چشم بر تمام دنیا ببندد...»

-رون!

با فریادی جانانه ای از سوی جینی، رون از جای خود پرید و رویا ی زیبا و عاشقانه اش محو شد.
-چیه؟
-کتابم رو بده.
-کتاب چی؟
-کتابی که الان روش نشستی!

رون با تعجب به زیرش نگاهی کرد و متوجه شد در تمام این مدت روی کتاب جینی نشسته بوده است! برای اولین بار از این امر ناراحت نشد. خیلی عادی و با لبخندی ملیح کتاب را از زیرش در آورد و به جینی داد.
بله این چیز ها دیگر برای رون اهمیتی نداشت. چیزی که برای او مهم بود این بود که، او و هرمیون از هر خون و نژادی که باشند مهم نیست مهم این است که آن دو برای هم هستند...



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶
#10
و این چنین بود که نیوت تعظیم کنان از صحنه خارج شد و روونا نفس عمیقی در جهت رهایی از دست نیوت کشید و سعی کرد دوباره با چهره ی موقر و باثبات به دیگران نگاه کند.
-خب کس دیگه ای نیست که بخواد تست بگیرم ازش؟
-ما...ما...
-چی؟
روونا با دیدن صحنه ی مقابلش که هیچ گاه انتظار آن را نداشت، از جا پرید و موجب پریدن سایر مرگخواران نیز شد.

محفلیون در حالی که همگی به خود رسیده بودند و هرکدام ژستی به خود گرفته بودند، در مقابل در ورودی ایستاده بودند و کمی بعد در مقابل چشمان متعجب مرگخواران به وسط میدان آمدند. جلوتر از همه ی آن ها مردی، با ریش های بلندش که خبر از آلبوس دامبلدور بودنش میداد، یکه تاز بود.

-شنیدیم که لرد میخواد فیلم بسازه گفتیم ما هم بیایم شرکت کنیم بالاخره تا وقتی که محفلی ای نباشه مرگخواری هم نیست مطمئناً!
دامبلدور با لبخند حال به هم زنی مرگخواران را از نظر گذراند.
-میدونم رفتارتون با محفلی ها سرده که البته اینم به خاطر این فناوری های جدیده که آدما رو از هم دور کرده!
-
-اصلا برای اینکه یختون آب بشه من اولین نفر میرم تست میدم چطوره؟ بالاخره این پیرمرد خرفت هم بلده یه کارایی بکنه!
-یعنی میخواین فیلم بازی کنین؟
-البته!

روونا که انتظار پاسخ دیگری را داشت با دهان باز همچنان به دامبلدور خیره ماند. اما در میان این خیرگی ها قسم میخورد که رون از اون بغل داشت به موهاش روغن اسنیپ رو می مالید!


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۳۰ ۲۰:۰۰:۱۱

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.