هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ دوشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۴
#1
زمان حال- روان خانه

ديدالوس جلوى آينه ى دستشويى عمومى روان خانه صورتش را بررسى و هستیا داخل دستشويى کارش را مى کرد. فردى وارد شد با ديدن ديدالوس لحظه اى مکث کرد و بعد به سمت دستشويى ها رفت. از قضا در همان دستشويى که هستيا داخلش بود را زد.

تق تق
- ااااهههم..

فرد متوجه پر بودن دستشويي شد. هستیا از داخل صدایش بلند شد.
- ديدى؟
مرد: نه به مرلین.. از اين بيرون نمى شه تو رو ديد.
- با تو نيستم يارو. با ديدي ام. ديدالوس اينجا دستمال نداره گزارش بده.

مرد نفسش را با خيال راحت بيرون داد. درحالی که مدام فشار بدنش را از اين پا روى آن يکى پا مى انداخت و صورتش قرمز شده بود خواست برود سراغ دستشويى ديگرى که ديدالوس گفت همه شان خراب است. مرد با حالت پاهایش را بهم چسباند و به ناچار کنار ديدالوس ايستاد و زل زد به او.
- صورتتون سوخته؟ اتو گذاشتين روش؟
-
- .. گفتم دردو دل کنيم. همین.
- زود از دستشويى برو بيرون.

مرد با حالت قيچى قدم برداشت و با ترس دور شد. ظاهرا ديگرى نيازى به دستشويى نداشت.

فلاش بک

ورنون و مارج که تصمیم گرفته بودند هستیا و ديدالوس را با دنياى مشنگى آشنا کنند، خواستند آن ها را از خانه بيرون ببرند. ورنون نگاهى به سر تا پاى آن دو انداخت و با انزجار گفت:
- اول موهاتون رو بايد اتو بکشيم.. با اين قيافه ها نمى شه رفت بيرون. دادلى اون اتو رو بيار!

چند دقیقه بعد ابتدا ديدالوس نشست روى صندلى.
- داداش مطمئنى قبلا با اين کوره کار کردى؟ :worry:
- کوره نه اتو! آره کار کردم.. ولى من بايد برم تلویزیون نگاه کنم و دادلى اين مسئولیت رو به عهده مى گيره. دادلي ببينم چى کار مى کنى ها قندعسل.
دادلى:

هستیا با ترس دوستش را که روى صندلى نشسته بود نگاه کرد. ديدالوس با حالت رفتن ورنون رو تماشا کرد و به دست دادلى چشم دوخت. دادلى يک طره از موهاى ديدالوس را گذاشت وسط اتو و..
- آخ.. سوووووختم.
- الان تموم ميشه.. تحمل كن!
- آخ.. صووورتم داره مي سووووزه.. كوره رو صورتمه.
- طبيعيه اينا.. طبيعيه.

هستيا كه از گوشه شاهد اين ماجرا بود پاورچين پاورچين از گوشه کادر خارج شد. سرش را با چوبدستى کچل کرد و به کادر برگشت.
- من که نيازى به اتو ندارم. کچلم و آى کچلم.
- عع؟ چرا مو ندارى؟ الان اتو رو بايد بذارم رو پوست سرت.
-


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴ یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴
#2
(ادامه ى پست آلبوس دامبلدور)

خلاصه:

تدى، جيمز و ويولت رفتن و مرگخوار شدن. جيمز اتاق ولدمورت رو تصاحب کرده و روش نوشته ورود ولدک ها ممنوع. از طرفى ولدمورت به تدى قول داده روزى يه دست کله پاچه( کلپچ) که ازش متنفره بخوره. گلرت به دامبلدور خبر ميده که اين سه خيانت کرده و مرگخوار شدن اما دامبلدور مى گه بهشون اعتماد داره و به جاش براى کسب درآمد به برنامه نويسى کامپيوتر رو برده. و حالا ادامه..



ظهر بود. تابستان بود. گرم بود. خانه ي ريدل بود. ولدمورت از اتاقش رانده شده روي کاناپه خوابیده بود. صورت سفيدش در مقابل آفتاب و با چشمان بسته خيلى معصوم به نظر مى آمد. نور به سر کچلش مى خورد و به ديوارها بازتاب کرده و فضاى معنوی اى ايجاد مى کرد. سکوت لذت بخش ظهرگاهى بر همه جا حاکم بود. ولدمورت آنقدر ناز و آرام خوابیده بود که گويى اصلا آدم کش نيست بلكه پسر همسایه است که هر روز در صف نان سنگک افطار مى ايستد.

جيمز: مااااار... موووو.. للللللک!
ولدمورت: يااا خودمون!
ويولت: نهههههه. اون مال من نيييييييست.
ولدمورت: قلبمون.. آخ!
جيمز: اون جونور رو از من دور كن!
ولدمورت: اينا ما رو خواهند كشت.
ويولت: نههههههه.. اون مارمولك رو نكش.
ولدمورت: خودمون رو خواهيم کشت!

جيغ و دادهاى جيمز و ويولت خانه ى ريدل را پر کرده بود. ولدمورت مدام به ياد لحظه اى مى افتاد که با انگشتانش روى کيبورد ضرب گرفت و نوشت" تأييد شد!" و اين سه نفر را به مرگخوارى پذیرفت و هر دفعه آرزو مى کرد کاش به جاى دماغش، انگشتش نابود مى شد و آن جمله را نمى نوشت. اما ديگر دير شده بود.

دقايقى بعد فریاد جيمز و ويولت خوابيد. ولدمورت آرام سرش را روى بالش گذاشت.

-
ولدمورت: جيمز. :vay:
جيمز: خواستم اون شكلك رو بذاري.. هرچى من بگم همونه.

خانه ي گريمولد

ظهر بود. گرم بود. همان شرايطى که آن بالا بود اين پايين هم بود اما اين بار در خانه ى گريمولد. اعضاى محفل در آشپزخانه جمع شده بودند و سکوت رخوت انگیز را فقط تق تق دکمه هاى کيبورد مى شکست. دامبلدور هنوز مشغول برنامه نويسى بود و بقیه با حالت نشسته بودند. حضور تدى، جيمز و ويولت به خوبی مشخص بود.

در طبقه ى بالا، ويکتوريا سر کمد تدى ايستاده بود و يکى از زيرشلوارى هاى او رو بغل کرده و بو مى کرد.
- تدى کجايى؟ چرا زيرشلوارى هاتو نبردى؟ حالا شبا با چى مى خوابى؟

خانه ي ريدل

ولدمورت همچنان روى كاناپه دراز کشيده بود و سعى مى کرد بخوابد. ناگهان احساس کرد جسمى از پشت شانه هايش را گرفته. دهانش را باز کرد تا جيييغ بزند که زمزمه هاى تدى را شنيد.
- من دلم واسه ويکى تنگ شده! بذار پيش تو بخوابم.
- :vay:

ولدمورت بايد به زندگی جدید عادت مى کرد.


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱:۱۴ یکشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۴
#3
ده مبارز ژاپنى با چشمانى پر از خشم و نفرت که شعله هاى شرارت از آن ها مى باريد و نفرت تمام وجودشان را گرفته بود و تمام بدى هاى زمين در آن ها جمع شده بود و هيچ محبت و مهرى نداشتند، به هاگريد زل زده بودند.

هاگريد در ثانیه ى اول:
هاگريد در ثانیه ى دوم:
هاگريد در ثانیه ى سوم:
هاگريد در ثانیه ى چهارم: غلط كردم.

اما ده مبارز ژاپنى که شعله هاى شرارت از چشمانشان مى باريد و نفرت تمام وجودشان را گرفته بود و تمام بدى هاى زمين در آن ها جمع شده بود و هيچ مهر و محبتى نداشتند، غلط کردم را نمى فهمیدند. به همین دلیل مانند فيلم ها با صداى" عوووودااااا" پرواز کردند و راه فرار هاگريد را بستند. هاگريد که عجز و ناتوانى تمام وجودش را فرا گرفته بود و هيچ اميدى نداشت در برابر آن ده مبارز که شعله هاى شرارت از چشمانشان مى باريد و نفرت تمام وجودشان را گرفته بود و تمام بدى هاى زمين در آن ها جمع شده بود، آخرين سلاحش را رو کرد.. چتر!

چتر صورتى رنگ که رویش عکس خرس مستربين بود را از کمرش درآورد. يکى از ده مبارز که شعله هاى شرارت از چشمانش مى باريد و نفرت تمام وجودش را گرفته بود و تمام بدى هاى زمين در او جمع شد بود گفت:
- %$@@&:78%7%7$
گلرت در نقش مترجم: چتر دارى؟!
- --%66#6$+&+
گلرت: صورتى آخه؟

صداي هوووو كردن چندين گروه از دور دست ها شنیده شد. همگان دست به پيشانى گذاشتند و به سوى منبع صدا نگاه کردند. دریچه باز شد و گروهى از 2015 به ژاپن آمدند.

افراد گروه يک صف درست کرده و به نوبت يقه ى فرد ژاپنى که شعله هاى خشم از چشمانش مى باريد و نفرت تمام وجودش را گرفته بود و تمام بدى هاى زمين در او قرار داشت را گرفتند. نفر اول فندک سنگی اش را گرفت مقابل صورت مبارز که شعله هاى خشم از چشمانش مى باريد و..
خوانندگان:
نويسنده: باشه خلاصه مي كنم.

نفر اول فندك سنگی اش را گرفت مقابل چشمان مبارز که شعله ى خشم از چشمانش نمى باريد و گفت:
- چتر داره.. آره! فيلم پنجم.

نفر دوم کلاه لباسش را از سرش پايين کشيد و ضمن کنار زدن نفر اول گفت:
- فيلم اول وندلين جان.
- نعخير فيلم پنجم به وقوع حادثه نزديک تره.

نفر سوم که گویا مشکلى در عضلات صورتش داشت با حالت جلو آمد.
- خرفهم شدي؟ فيلم اول و پنجم. فيلم اول و پنجم. فيلم اول و پنجم. خر فهم شو!
- جناب ريگولوس بلک درست ميگن. تازه چوبدستيش شکسته بود.

صداى نفر چهارم که آمد همه ى گروه به او تعظيم کردند که يک کچل بى دماغ بود و معلوم نبود موقع سرماخوردگى محتویات بينى کجا جمع مى شوند.

- سرورمون درست ميگه. زود خرفهم شو.

و به نقل از شاهدان عيني، سامورايي زبان به فارسى حرف زدن باز کرد و گفت:
- خرفهم شدم.

گروه کل کشان و سوت زنان.. به شکل:
- لى لى لى لى لى لى.. :hungry1:
از همان دریچه که آمده بودند بازگشتند.

سامورايى که خرفهم شده بود، شمشیرش را بيرون کشيد تا به جنگ هاگريد برود که ريگولوس سرش را از دریچه داخل کرد.
- خرفهم شو!
سامورايى: ميام پيشت حاجى!
- قربونت منتظرم.
ملت:

بله، سامورايى با شمشیر به سمت هاگريد و چترش دويد. هاگريد هم با چترش حمله ور شد. يکى زور بر اين کرد يکى زور بر آن. هاگريد که ديد سامورايى دارد گرز گران با چهره ى گفت:
- کيک هام تو خونه منتظرن.. تو رو مرلین بذار من برم.

سامورايي كه به لطف گروه ضربت فارسى يادگرفته بود، درخواست هاگريد را قبول کرد و قرار شد فرد ديگرى براى مبارزه بيايد.


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۳:۱۵ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴
#4
سلام گلرت چندتا سوال داشتم!

- چرا گلرت؟
- چرا پرودفوت؟
- چرا گلرت پرودفوت؟
- چرا راون؟
- چرا گلرت پرودفوت راونى؟
- چرا کتاب؟
- چرا گلرت پرودفوت راونى کتاب خون؟
- چرا؟
- پاسخگو باش!

خب جدا از شوخي!

1- جز راون الان بخواى برى تو يه گروه ديگه کدوم رو انتخاب مى کنى؟

2- طنز يا جد؟

3- يکى از بهترین رول هايى که خوندى؟

4- يکى از بهترین دوستات تو سايت؟

5- دوست دارى مرگخوار بشى؟

6- چه شناسه اى رو جز گلرت اگه بتونى برميدارى؟

7- چى شد که رفتى سراغ شناسه ى گلرت؟

8- چرا همه مى گن گلرت رو اعصابه و خودت هم قبول دارى؟ لطفا از اعصاب ما پياده شو!

9- واقعا حس بدى بهت دست نميده وقتی کله پاچه مى خورى؟ چرا انقدر علاقه دارى؟ هيچ وخت تصور کردى چشم گوسفندى که مى خورى چشم آدم باشه؟ يا زبونش؟

موفق باشی!


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
#5
تعريف شما از جانور:

استاااااد به نظر من نمى شه گفت چى يا کى جانوره. استااااد معمولا افراد از درون جانورن. يعنى منظورم اينه که استاااااد انسان هاى زيادى داريم که خوشگلن اما جانورى بيش نيستند. به نظر من جانور کسى هستش که ذاتش خراب باشه. توى حيوانات هم اگه بخوايم بگيم، به نظر من همشون ماهن و جانور نيستن. اونا هم حق زندگی دارن حتى عنکبوت هاى غول پيکر.

با ابوالهول بريد گردش:

ايستاده بوديم، من و ابوالهول، و بر و بر همدیگر را نگاه مى کرديم. وظیفه ى نگهدارى از من داشت و چشمش را از من بر نمى داشت. با بى حوصلگى نفسم را بيرون دادم و گفتم:
- خب ببین خوشگله! من خوشم نمياد کسى بهم زل بزنه.
-
- اسمتم خيلى سخته پس تو از اين به بعد اسمت عبدل هستش.
- drool:
- مى خوام طلسم سرخوردگى روت اجرا کنم.
-
-

بدن شير مانندش قهوه اي و نرم بود و بي توجه به اينکه دارد نامرئى مى شود بى وقفه زل زده بود به من. دستش! را گرفتم و راه افتاديم. حرفى نمى زد.. شاید هم بلد نبود حرف بزند اما خب يک اهمى، نعره اى، جيغى.. با آن هيکل بزرگش. رسيديم به جمعه بازار لندن و کلى هم شلوغ بود و عملا امكان نداشت به كسي برخورد نكنيم.
- خب كجا بريم؟
-

قبل از اينكه بتوانم عكس العملي به حركت زشتش نشان بدهم، هاگريد را ديدم و قبل از اينکه او هم من را ببيند سریع دست عبدل را گرفتم و به سمت مردى که زيورآلات مى فروخت کشيدم. دست بند قرمزى را برداشتم و درحالی که سعى مى کردم صورتم را در کلاه ردایم پنهان کنم پولش را دادم. همه چيز داشت خوب پيش مى رفت که چند نفر به سمت همان فروشنده آمدند. مستقیم داشتند به سمت کمر عبدل مى رفتند و تا چند ثانیه بعد سرشان مى خورد به او. بيخيال هاگريد شدم و داد زدم:
- نههههههه!

همين جيغ باعث وقفه ي آن چند نفر شد. بى توجه به نگاه مردم و صورتم که اينطور شده بود، دست عبدل را گرفتم تا از بازار بروم که هاگريد صدايم کرد. لبخند زورکى اى تحویلش دادم.
- سلام هاگريد! اهم.. از اين ورا؟ :worry:
- سلام. فلو جيغ چرا زدى دختر؟

و طبق عادت هميشگى اش دستش را برد بالا و به شوخی محککککم کوبيد روى شانه ام. در چند ثانیه اتفاقاتى افتاد که هنوز هم فکر به آن کمرم را خم مى کند.

همین که هاگريد من را زد، عبدل عصبانی شد و به سوى هاگريد خيز برداشت. با دستانش هاگريد را گرفت و درحالی که هاگريد از ترس روح جيغ مى کشيد، عبدل دندان هايش را برد تا شانه ى هاگريد گاز بگيرد.. پریدم تا جلوى اتفاق را بگیرم که طلسم سرخوردگى باطل شد. هاگريد درحال جيغ زدن، عبدل با آن قيافه ى ترسناکش درحال گاز گرفتن هاگريد و من که عبدل را از پشت گرفته ام.. و مردم که جيغ زنان بازار را ترک مى کردند.

ولى دستبند قرمز خيلى به دست عبدل مى آمد.





ویرایش شده توسط فلورانسو در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۷ ۱۶:۰۶:۰۲

تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
#6
کوئيديچ بازی کنید:

دانش آموزان زير نور خورشید در حال سوختن بودند و هر کدام سعى مى کردند با دستشان سايبانى درست کنند. صداى گوینده ى راز بقا در صحرا طنین انداز شد.
- هم اکنون شاهد گونه اى از موجودات بدبخت به اسم دانش آموز هستيد، اين موجودات فلک زده و از همه جا رانده، مجبورند به تمامى حرف ها و گاه اراجیف اساتید گوش کنند..
دانش آموزان: اين قراره بازی رو گزارش کنه؟!

در سمت ديگر هرى پاتر سايبانى جادويى همراه داشت و با بادبزن دستى پلين خودش را باد مى زد. هري با ديدن بى تحرکى دانش آموزان فریاد زد" شروووووع!" و در سوت خودش دمید.

- هم اکنون شاهد شروع بازی از سمت موجودات بدبخت گروه اول يعنى اسليترينى ها و ريونکلاوى ها در مقابل هافلپاف و گريفيندور هستيد. اين موجودات بدبخت همچون گورخرها هيچ مقاومتى در برابر گرما ندارند..
دانش آموزان:

فلورانسو که جستجوگر تيم بود نااميدانه به رقيبش وندلين نگاه کرد که مقاوم در برابر گرما و فندك به دست به دنبال اسنيچ مى گشت. ديشب چيز بهش نرسيده و عملا خمارى بيش نبود. بايد کارى مى کرد. نگاهش را به دقت به اطراف دوخت.

- هم اکنون شاهد بازی يکنواخت و خسته کننده ى اين موجودات بدبخت هستيد. چون اسب هايى تشنه و خسته بى هدف به اين سو و آن سو تاخت مى کنند.. اما نگاه کنید فلورانسو مثل مارمولك مگس ديده به سمتى خيز برداشته..

فلورانسو که شى ء سياهى را بال زنان اطراف دروازه ى حريف ديده بود و فکر مى کرد چيز است، با سرعت به آن سو مى رفت. از طرف ديگر وندلين هم فريب خورده و به دنبالش بود اما با ديدن مگس سياه رنگ هر دو ايستاده و محکم به هم برخور کردند.
فلو: چيژ.
وندلين: چيژ؟ :vay:
مگس: چيژ.
ملت:

هرى در گوشه ى زمين آبميوه ى پر از يخش را مى خورد و زخمش را مالش مى داد.

- هم اكنون شاهد ادامه بازي از سوي اين موجودات مفلوك هستيد. در سمت سبز و آبي ها رودولف رو مي بينيد كه چون شيرى خشمگین با چاقوى پلاستيکى( به علت کمبود سن رودولف و قوانین هاگوارتز از بردن قمه معذور بوده) مقابل مهاجمان ايستاده است. لاکرتيا رو مشاهده مى کنید که مى خواهد از سد رودولف رد بشه اما قادر نيست. لاکرتيا که با لاک جيگريش هم کارى پيش نبرده با قيافه ى مشاهده مى شه. رودولف جلو ميره تا به لاکى کمک کنه.. اوه.. رودولف چون مگسى له شده زير مگس کش، زير توپ آرسينوس که به سمتش پرتاب شده له مى شه. لاکى با قيافه ى نگاهى به رودولف مياندازه و پيش ميره.

فلورانسو با شنیدن گزارش ها بيش از پيش ناامید شده و مى رفت که پس بيافته. لينى که قبل تر نقش جستجوگر را داشت اسنيچ را ديد.
- فلو اسنيچ!
- خمارم.
- بگيرش.
- دارم مى ميرم جون تو!
- فلو چيز!
-

با شنیدن کلمه چيز، فورانسو جان دوباره گرفت و به سمتى که لينى اشاره کرده بود رفت.

2- نمى شناسمش ولى من فکر مى کنم اين آقا( مرد بوده ديگه؟) خيلي بچه ى مامانى و حرف گوش کنى بوده. مامانم همیشه مى گفت: فلو! بخور نون و پنیر و سبزی تا بشوى تو قوى.
اين مرده هم فکر مى کنم زياد نون و پنیر و سبزی خورده و شده قوى. البته چون تو خارج و اگه بپرسين کجاى خارج جواب ميدم داخل خارج، نون و پنیر و سبزی نداشتن و شاید داشتن اما نمى خوردن پس جرج احتمالا مامانش بهش مى گفته: جرج بخور نون و اسپاگتی و گوشت تا بشوى تو قوى.
چون خارجى ها شاعرى شون خوب نيست شعر مامان اين قافیه نداشت. آره خلاصه جرج با حرف مامانش به اوج رسید.


ویرایش شده توسط فلورانسو در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۷ ۱۴:۱۶:۵۹

تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲ سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۴
#7
هرى و رون که دوباره حس جوانى شان گل کرده بود .. هاگريد هم فکر مى کرد هنوز شکاربان هاگوارتز است و آنجا جنگل ممنوعه. و بدا به حال ما که مى خواهيم داستان چند انسان جو گرفته را پيش ببریم که ظاهرا بزرگ شده اند اما کودک درونشان هنوز يويو بازی مى کند.

هر سه با قيافه هايى جدى از خانه بيرون زدند و رسیدند به درى که آلبوس و جيمز از آن بحث مى کردند. نشان سبز و اصیل سالازار بر روى در جاى گرفته بود. هرى نگاهى به رون و هاگريد کرد و در را به جلو فشار داد. در با صداى" غيژ" بلندى از مهمان هاى ناخوانده پذيرايى کرد. هر سه کلمه ى لوموس را زمزمه کردند و وارد تونل شدند. تونل تهى، صداى قدم هايشان را منعكس مى کرد و سايه هايشان که به خاطر نور اندک چوبدستى شکل گرفته بود فضا را ترسناک تر مى کرد.

سال ها مى گذشت از وقتی که هرى و رون با هم در همه ى کارها سرک کشيده و فضولى مى کردند و حالا هر کدام مردى شده بودند. اما حقیقت تغييرى نکرده بود. رون هنوز همان فردى بود که مى ترسید هر آن عنکبوتى غول پيکر جلويش ظاهر شود و هرى هنوز شکاک بود که اين ها تله ى ولدمورت است و هر لحظه ممکن است زخم کهنه شده اش شروع به سوزش کند. اما خبرى از عنکبوت غول پيکر و ولدمورت نبود. تونل سوت و کور فقط گفته هاى آن ها را تکرار مى کرد. چند دقيقه بعد رسيدند به سالنى که پسرهاى هرى مى گفتند و در همه جا نشان سالازار به چشم مى خورد. هرى عينکش را روى بينى صاف کرد و گفت:
- مى گم..

تونل بلافاصله تکرار کرد:
- مى گ..گم..گم..
- يه چيزى من به اين تونل بوقى مى گم!

رون و هاگريد زدند زير خنده. هاگريد دست بزرگش را طبق عادت همیشه اش زد پشت کمر هرى و بى توجه به تکان شديدى که هرى خورد گفت:
- ولى اشتباه مى کرديد! اينجا هيچى نداره که کنجکاوى شما دوتا رو رفع کنه پسرا مى گم برگر..

حرف هاگريد تمام نشده بود که هرى داد زد" بخوابيد!" و بعد از چسبيدن صورت هاى هر سه به خاک سرد، تبرى يک مترى با فاصله ى کمى از سر هاگريد گذاشت. اولین اخطار به مهمان هاى ناخوانده! رون با وحشت زل زد به گوشه ى سالن و درحالى که صورت کک مکى اش را جمع کرده بود داد زد:
- عنکبوت!

هرى و هاگريد به سمتى که رون اشاره مى کرد بازگشتند. ده ها عنکبوت بزرگ از سوراخى در حال بيرون آمدن بودند و هر لحظه تعدادشان بيشتر مى شد. هرى چوبدستى اش را بيرون کشيد.
- اينجا رو سالازار نفرین کرده! بايد منتظر اتفاق هاى بعدى باشيم.

و طلسمى به سمت عنکبوتى که به يک مترى شان رسیده بود زد و عنکبوت اول روى زمين افتاد.

در آن سمت جينى درصدد اين بود تا رفتن هرى، رون و هاگريد را به دامبلدور خبر بدهد.


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۸:۴۹ یکشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴
#8
- يک مورد ايراد نگارشى:

نقل قول:
مرلین بعد از مدت ها به هاگوارتز بازگشته بود، آخرین باری که در این حوالی بود، هنوز 4 بنیان گذار در حال آجر بالا انداختن و ملات درست کردن بودند.


خيلى خوش برگشتيد ولى عددها بايد در متن به صورت حروفى نوشته بشن.

توصيف بارش باران:

آسمان براي اولين بار در روشنايي روز تيره گشت. باد تندى شروع به وزیدن کرد. برقى در آسمان درخشيد، غرش مهيبى به گوش رسيد و بعد.. اولین قطرات باران با صداى" چک چک" آرامش بخشى از آن طوفان پدیدار شد. و شد آرامش پس از طوفان.


اولین مکالمه ى بشر:

طبیعتا بين آدم و حوا بوده.

و وقتي خداوند حوا را آفرید، آن بانو گشت و جفت خود آدم را يافت و همانا آدم بدون حوا زنده نمى ماند. آدم که حوا را ديد و به سمت وي رفت.
- يك آدم ديگر.. تو آدمی؟
- نه من حوام.
- همانا خدا تو را فرستاده تا مايه ى آرامش من باشی.
حوا که به نقل از شاهدان! فمنيست بود، دست برد و خواباند در گوش آدم و گفت:
- نخیر! تو را براى من فرستاده نه من را براى تو.
و علت هبوط همان دعواى بين آن ها بود نه شياطن رجیم.

استااااد ديالوگ ها يه خط حساب نمى شن که!


مرلین تا کى مى ماند:

تا وقتی جادوگران زنده باشد مرلین هم هست چون بلاخره يکى شناسه وى را تصاحب مى کند.
( استاد اشاره اى به اينکه منظورش از مرلین مجازى يا واقعى است نکرده!)

اول مرغ يا تخم مرغ:
ما فکر مى کنيم اول مرغ بوده است. همانطور که اول آدم و حوا بود بعد هابيل. يعنى اول منبع بوجود آمده. حالا مرغ از کجا آمده وقتی تخم مرغ نبوده؟ واضح است! خداوند مرغ رابوجود آورده.

يک نامه ى رسمى به مرلین براى افزایش قدرت جادويى:

نقل قول:
بانام و ياد مرلین

سلام

اى مرلین، اى بلندمرتبه، اى که پيچش ريش هايت عالمى را حيران کرده، اى آيه هايت چون شعر و خودت شاعر، اى صاحب قلعه ى سياه!

من فلورانسو، سال ها در قلعه ى سياهت پرسه زده ام، تمام ديوارهايش را شناخته و خوانده ام. حتى نام من در ضمیمه هاى آن قلعه ى کبيرت موجود است اى پرنس! پس به بزرگى و جلال و جبروت ريشت، مقام ما را افزون کن. باشد که اين دختر همواره در قلعه ى سياه بماند.

واصف زيبايى ريشت
فلورانسو




چه مباحثى پيشنهاد مى کنید؟

لطفا به انقلاب بدون خون انگلستان بپردازيد و يا کشف حجاب توسط رضاخان که همزمان چه اتفاقى در دنياى جادو افتاده. يا حمله ى مغول. شما استاديد به هر حال.





تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
#9
حرف از احساس و بي احساسي كه به ميان مي آيد مردم به عشق فكر مي كنند. بي احساس را کسى که عشقى ندارد و بااحساس را يک انسان رمانتيک و عاشق به تمام معنا مى دانند. اما حقیقت اين است که انسان سرشار از حواس گوناگون است. انسان بى احساس عملا نمى تواند وجود داشته باشد. احساس ضعف، قدرت، عشق و.. ترس!
ترس از حواسى است که مى تواند عشق را هم شکست بدهد. چه پادشاهان قدرتمندى که از ترس از دست دادن تاج و تخت، عشق پدر و فرزندى را نادیده گرفته و فرزندشان را قربانى سياست کردند. چه عاشقانى که از ترس جان معشوقشان را از دست دادند. ترس.. حس بدى است.

هوا گرگ و ميش بود. لقاى تاريکى و روشنى. جنگل در سکوت خوفناکى به خواب رفته بود. اما" سکوت بى صدايى نيست، هماهنگى کامل صدا ها براى باوراندن بى صداى است." نسیم خنکى مى وزید و سرشاخه ى درختان را به رقص درمى آورد. فلورانسو در حالى که چوبدستى اش را به حالت آماده باش نگه داشته بود جلو مى رفت. صداى چوب و علف هاى خشکى که زير پایش له مى شد، سکوت را مى شکست. آن بخش از جنگل به علت وجود پرتگاه بلندش ممنوعه بود.

شلوار سياه و تنگى پوشیده و پيراهنى گشاد که باب اسفنجى اى را نشان مي داد به تن داشت. اگر کسى او را نمى شناخت فکر مى کرد از خواب بيدار شده و به آن جا آمده است. شاخه ى درخت بلندى را که کنار زد، پرتگاه را ديد. چند متر دورتر ايستاد و نگاه کرد.

بلند! طورى که با نگاه کردن سرت گيج مى رفت. در پايين آن، امواج بى قرار و وحشيانه خود را به صخره ها مى کوبيدند. نااميدى براى امواج معنى نداشت. آنقدر تکرار مى کردند تا صخره را خرد کنند. خنکى حاصل از آب دريا و بادى که از سطح آن برمى خواست باعث شد فلورانسو احساس سرما بکند. دستانش را دور خودش حلقه کرد و بازويش را مالش داد. نگاهش را به آسمان دوخت. در مشرق خورشید درحال بالا آمدن بود. بايد کارش را تمام مى کرد.

آرام جلو رفت. کفش هايش را از پا در آورد. زمين سرد و مرطوب مى لرزاندش. نگاهى به پايين انداخت. مثل وقتی که بارها دور خودت چرخیده باشی سرش گيج رفت.

- من بايد بتونم!

چشمانش را بست.داشت تلقین مى کرد که نمى ترسد اما قلبش همچون آونگى، چپ و راست.. تق تق.. خودش را به قفسه ى سينه اش مى کوبيد. قدم هايش را با احتیاط برمى داشت. مى خواست موقعیتش را بداند. وقتی خودش را در لبه احساس کرد، دستانش را از دو سمت باز کرد، چشمانش را گشود.. ترس.. عجز.. نفس عميقى کشيد و خودش را از پشت رها کرد. مثل پرنده اى که براى اولین بار پرواز کند.

چند لحظه ى ديگر، درون آب سرد در حالى که داشت منجمد مى شد، فقط مى خنديد. خنده ى شيرينى که حاصل غلبه بر ترس بود. ترسى که همیشه داشت و حالا ديگر نداشت.


تصویر کوچک شده


I'm James.


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹ چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۴
#10
وزیر موقع ليگ جهانى والیبال، پاى تلویزیون
با بقال سر کوچه شون تخمه مى شکست.


کى: لاكرتيا بلك!


تصویر کوچک شده


I'm James.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.