هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۰۵ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۹
#1
نقل قول:
از بین سوژه های مرحله‌ ی اول که در پایین آمده، یکی را به دلخواه انتخاب کنید و آن رابه جای شخصیت خودتان، در مورد شخصیت رقیبتان بنویسید.

«بزرگ‌ترین رقیب هر شخص،
خود اوست.»
-پروفسور سمیعی–


حکایت حسادت الکساندرا ایوانوا، گوشنه، از بولغارستان، نسبت به روبیوس هاگرید، گوشنه، از اینگیلیستان


داستان کلی: الکساندرا ایوانوا، گشنه، از بلغارستان، سالیان درازی را با مادام ماکسیم، چشم و دل‌سیر، از فرانسستان، زیر یک سقف زندگی می‌کرده. تا اینکه روبیوس هاگرید، گشنه، از انگلستان، چشم و دل مادام ماکسیم را می‌برد. الکساندرا و هاگرید، سال‌ها با هم گشنگی کشیده‌بودند. با هم رفیق گرمابه و گلستان بودند. با هم خرابکاری و آبروبری کرده‌بودند. اما حالا این‌طور واویلا شده همه چیز. الکساندرا ایوانوا که از این شکست ضربه‌ای سفت می‌خورد، نسبت به روبیوس هاگرید، هم‌گشنگی سابق و رقیب عشقی فعلی خود حسادت می‌ورزد. حتی توی یک صحنه، الکساندرا با مونوپاد بالای کوه می‌رود و در حالی که هلیکوپتری دور خودش می‌چرخد، تندتند تکرار می‌کند که: عاشقتم. عاشقتم. می‌خوامت. دیوونه‌تم. می‌میرم بدون تو. که به دلایلی سیاسی که بر همه واضح می‌نماید، این قسمت در اثر پایانی حذف شده. در پایان، متوجه می‌شویم که حسادت در نگاه ماست. اگر دیدگاهمان را تغییر بدهیم حسادت به ملسی یک حبه قره‌قروت اعلا می‌نماید.

ولی هاگرید! ایوا که خودش دختره!
خب...؟ بوراتون موتاسفم. حقا که لیاقت مردوم ما، همین ووزارت نیم‌بند هاج تراورز موتحجره.


-حالا! حالاحالاحالا، همه دستا به بالا...

دست دو نوگل توی قاب بالا رفت، نفسی از انتهای جان کشیدند تا ریه‌های نیم‌وجبی‌شون پر بشه و بتونند بخش دوم ترانه رو ادا کنند.

-به این عروس و دوماد، بگید هزار ماشالّا!

یک نیم‌چه ماکسیم و ربع‌چه ایوا، نشسته رو به میزی که توش، یک کیک مشتی و سفره‌دار، از این‌هایی که وسطشون موزه بود، داشتند این ترانه رو می‌خوندند و شادی و این‌قبیل کارها... ماکسیم لباس عروس پوشیده بود و ایوا،

ولی هاگرید! ایوا که خودش دختره!
جوواب ابلهان خاموشی‌ست.



ایوا کوچولو، دست برد توی کیک. یک تیکه ازش کند و گذاشت دهنش. بعد رو کرد به مامانش و پرسید:
-مَمَن، مَمَن، این کیکه چیه؟

ممنْ بلغاری مامان هستش یحتمل. ممنش گفت:
-موزه مامان. موز!

هم... ممنش بلغار نیست یحتمل!

دوربین برای لحظه‌ای روی صورت ماکسیم کوچولو ایستاد. تصویر ثابت شد و صدای محیط قطع شد. بیخیال تصویر متوقف‌شده‌ی توی دستگاه پخش فیلم می‌شیم و به توصیف اتاقی می‌پردازیم که دستگاه پخش توش بود و حالا متوقف شده‌بود رو چهره‌ی ماکسیم. اتاق جالبی بود. گوشه به گوشه‌ش پر شده بود از تصاویر ماکسیم. ایوا بزرگه با یه خال «ماکسیم» کوبیده روی بازوش، نشسته بود توش و حالا دیگه کوچولو نبود؛ واسه خودش دومادی شده بود.

ولی هاگرید...


در ادامه، مونولوگی می‌شنویم از ایوا.

-هاگرید کثیف. تو عشق منو دزدیدی... انتقاممو ازت می‌گیرم. هیچ‌وقت با یه بلغار در نیفت. هیچوقت... من گشنمه و خون تو مغزم نیست و قلبم زخم شده. من زیاد باادب نیستم... و فقط یه کم مودبم... من... بلغارم، درسته که مادری پریزاد دارم و خواهرانی مانند گل. ولی... شاید فک کنی ربطی نداره ولی...

تصویر کوچک شده


موزیکی لایت در فضای کم‌نور جگرکی طنین انداخته بود. دو هیبت عضلانی روبروی هم نشسته بودند و با هر تکونی که به خودشون می‌دادند، ترک‌های جدیدی به صندلی‌های نیم‌بند زیر پاشون اضافه می‌کردند.

-قلوه‌هاتون خارجیه؟ چارتا سیخ برای من بیارید. با یه سان‌شاین.
-من هم دوتا شوماره 9 می‌خوام، یه دونه 9 بزرگ، یه شماره 6 مغزپخت، یه شماره 7، دوتا 45... یه‌دونه‌ش پنیر داشته باشه... و یه دونه نوشابه خانواده. نوشیدنی هم می‌خوام...
-به جز نوشابه خانواده‌تون یعنی؟
-سانشا! سان...سا... ساشا!

دخترک ماگل گارسون، متعجب از تماشای دو شخصیت آنتیک روبروش، سفارش‌ها رو توی دفترچه‌ش نوشت و رفت قلوه و دوتا شماره 9 و یه دونه 9 بزرگ و یه 6 مغزپخت و یه 7 و دوتا 45 -که یه‌دونه‌ش پنیر داره – و یه نوشابه خانواده و دوتا سانشا... چیز... سان... ساشا بیاره.

-خیلی منتظر همچین فرصتی بودم...
-چه فورصتی؟
-همین دیگه... ما... تنهایی... خیلی رومانتیک و خارجیه.
-بوله. من هم خیلی مونتظرش بودم ماد... پروفسور... ماکسیم! من... می‌تونم شما رو به اسم کوچیکتون صدا کنم؟
-راحت باشید... هاگرید...
-ممنونم... پس از این به بعد همون مادام خالی صداتون می‌کنم.
-مادام؟ وای... شما خیلی بامزه‌اید هاگرید...
-شما هم راحت باشید مادام. منو به اسم کوچیکم صدا کنید...
-چشم... روبیوس...
-ولی! اسم کوچیک من که روبیوس نیست.
-عه؟ نمی‌دونستم.
-بله. روبیوس اسم وسط منه. اسم کوچیکم لورد هستش.
-بله... لرد، خوش‌حا...
-عرض کردم لورد.
-بله... راستش یه مسئله‌ای هست که من رو نگران کرده... یه سری پیام تهدیدآمیز که اخیراً دارم می‌گیرم... از طرف کسی که مربوطه به گذشته‌ی من... کسی که تو هم خیلی باهاش رفیقی.
-لورد؟

بیرون جگرکی، ماشین‌ها می‌رفتند و می‌اومدند. پیاده‌رو شلوغ بود و یک جارو، تکیه داده بود به شیشه‌ی جگرکی. سخت نبود که فکر کنی صرفاً یک جاروی معمولیه که برای تمیز کردن اونجا گذاشته‌شده... بله، سخت نبود، در صورتی که جادوگر نمی‌بودی و در زندگی‌ت، مسابقه‌ی حرفه‌ای کوییدیچ ندیده‌بودی. بله...
بله جانم،
اینطوریاس!


تصویر کوچک شده


ایوا، این بلغار خشمگین شده، پنهانی وارد آشپزخانه جگرکی شد. اونجا پر بود از گوشت و نوشیدنی و کباب و عشق و حال. ایوا گشنه‌ش شد. بود از اول هم. بخشی از شخصیت‌پردازیشه. برای همین دست برد و یواشکی یکی از آشپزها رو خورد و رفت بالای سر میز سفارش‌ها. و یک بطری پلاستیکی از تو کیفش در آورد و ریخت روی سان...سا...ساشاها.

-ماکسیم... اگه کسی نمیتونه تو رو داشته باشه، می‌خوام سر سگ توت بجوشه.

اگر خوب دقت می‌کردی، می‌دیدی که روی بطری توی دستش نوشته اسید. بله جانم. ما با یک انتقام روبروییم. انتقامی که درختی‌ست روییده از دانه‌ی حسادت. ایوا حسادت می‌کرد.
دقایقی بعد، دختر گارسون بالای سر سفارش‌ها اومد. بی که متوجه بوی مرموزی که از لیوان سانش...سا...ساشاها می‌اومد بشه، بردشون و گذاشتشون سر میز.
ایوا خیمه زده بود روی شیشه‌ی جگرکی و منتظر مرگ ناشی از اسید دو کفترچاهی جلو چشمش بود.



تصویر کوچک شده


-لورد!؟
-بوله مادام؟
-فکر کنم به جای سانشاین، برامون آب‌قره‌قروت آوردن... من عاشق چیزای ترش خارجی هستم.
-مشتی هستن مادام. تا باشه ازین اشتباها...

بله. لوله گوارش نیمه‌غول‌ها با اسید چیزیش نمی‌شه. نتیجه می‌گیریم که.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰:۲۹ چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۹
#2
عذر می‌خوام شما گفتید مهم نیست مهره‌تون چی باشه ولی چند بار مطالعه کردم. نگفتید اگه وزیر هم باشه مهره‌مون، میشه یا نه.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
#3
مهاجم: اسب ما علی بشیر

مدافع: آی آی گابریل خان سرباز کرد قوچان


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (ارتباط با ناظرین)
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹
#4
نام تیم: پالی چپمن - پومونا اسپراوت - علی بشیر - روبیوس هاگرید

شاه: پومانا
وزیر: روبیوس
فیل: پالی
اسب: علی


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۴:۰۰ شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹
#5
به دلیل مغایرت نام تیم حریف با مانیفست تیم ما، این تیم رو به رسمیت نمی‌شناسیم و شرکت نمی‌کنیم.
گناه نداره که گربه!


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#6
چقدر قوی. خانم شاکری مرد. و نگهبان. مردند جفتشون. کف و خون شاکری و کلاغ‌ها در هم آمیخته‌بود و فضا حسابی آخرالزمانی شده‌بود. رودولف که بغض کرده‌بود، بیخیال کلاغی شد که همین چند لحظه پیش به قصد بسمل کردن برش داشته‌بود و چاقو به دست خودش رو به سمت نعش بی‌جان و یخ‌زده‌ی بانو شاکری رسوند و شروع به عر زدن کرد. شماها راجع به قدرت عشق چی می‌دونید؟ عشقی که می‌تونه طلسم مرگ رو، درسته! مرگ رو از آدم دور کنه. دامبلدور، در حالی که یک سرش از اون سرش کلفت‌تر بود، غلت‌زنان خودش رو به رودولف رسوند و دست دور گردنش اومد بندازه اما یادش اومد دست نداره.

-باباجان!

سکوت شکسته‌شد. رودولف فینی کرد و برگشت سمت میخ.

-دوست داشتم الان دست دور گردنت بندازم باباجان.

رودولف همچنان ساکت بود. چشم‌هاش پرتاپر از خون.

-باباجان می‌خوام یه چیزی بهت بگم... دلت برای مرده‌ها نسوزه رودولف. نگاه کن منو! عه! چرا دارم حرف می‌زنم؟ من میخم. بشیر جان؟

بشیر خیلی سریع بالای سر میخ و رودولف آمد و گفت:
-خوب.

و دامبلدور تبدیل به یک میخ دهن‌دار شد و به حرف‌زدنش ادامه داد.
-‌می‌گفتم... دلت برای مرده‌ها نسوزه رودولف. ببین من رو. ببین اربابت رو. لطفاً اگه می‌شه دلت برای ما بسوزه.

رودولف دوباره فینی کرد و با بغض گفت:
-نمی‌تونم.
-چرا باباجان؟
-شماها ساحره نیستید.

و بعد چاقوی توی دستش رو تا انتها فرو کرد توی قفسه‌ی سینه‌ش. صدای جیغ بلاتریکس از آن سمت بالا رفت.

-کدوم گوری می‌ری مردک؟ داری چه غلطی می‌کنی؟ رودولف! با من حرف بزن.

رودولف مرده‌بود. بلاتریکس چاقوی دهنی‌شده‌ی رودولف رو برداشت و خودش رو کشت. و بعد پشت سرش، دونه دونه آدم‌های داخل کادر که حالا پنیک کرده‌بودن از این همه خون، افتادند به جون هم‌دیگه.

-باباجانیان؟ یکیتون بیاد من و تام رو هم بکشه. ما دست نداریم. بشیر؟
-

نیم‌ساعت بعد

باد می‌خورد به درخت‌های توی پارک و جوی خون راه‌افتاده، داشت سفت می‌شد و اینور و اون‌ور دلمه می‌زد. سکوت همه جا رو گرفته‌بود. اما از پشت بوته‌ها صدای کشیده شدن چیزی تیز روی زمین می‌اومد. بینز درحالی که داشت از اضطراب به خودش می‌لرزید، تند تند چاقو رو(همون چاقو دهنیه) فرو می‌کرد توی خودش. اما چاقو از توش رد می‌شد. نهایتاً بیخیال شد و رفت بالای سر جنازه‌های تپه‌شده.

دنیای مردگان


محفلی‌ها و مرگ‌خوارها در فضایی پر از شخصیت‌های خارج سایتی ظاهر شدند. نور ضعیف و کافه‌ای این جهان بی‌سقف و بی‌روح رو پوشونده‌بود.

-شما هم حسش می‌کنید؟

سایه‌ای از پشت، بزرگ و بزرگ شد و نهایتاً بالای سر جماعت رو تماماً سیاه کرد. او کسی نبود جز...

-
- شما اینجا چیکار می‌کنید؟ شیشه‌ی عمرم رو آوردید؟
-نه. مردیم.
-
-ببخشید.
-
-می‌شه مارو زنده کنید؟ قول می‌دیم تغییر کنیم. قول می‌دیم اگه بهمون فرصت بدید هم شیشه‌ی عمرتونو پیدا کنیم هم... هم... هرچی.

هیولای دوسر حسابی شاکی بود. ولی سعی کرد متمدن برخورد کنه. تا ده شمرد و نفس عمیقی کشید و گفت:
-شدنش که می‌شه...
-ولی؟
-ولی محدودیت داریم.
-یعنی چی؟
-یعنی باید تا قبل از طلوع هالووین زنده‌تون کنم تا بشه. تاریخش بگذره فاسد می‌شین.
-خب حله. زنده‌مون کن تا قبل از طلوع هالووین.
-پیش‌نیاز داره. به ازای هر زنده شدن به یه گربه احتیاج داریم.
-اوه. اینجا گربه داره؟
-اول خبر خوبو بدم یا بد رو؟
-بد.
-خبر خوب اینه که تنها حیوونی که اینجا به وفوور پیدا می‌شه گربه‌س. خبر بد اینه که چند دقیقه پیش یه خانوم شاکری نامی اومده...


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#7
همه دیوونه شده‌بودند. به شکل عجیبی یا موافقت می‌کردند یا چیزی نمی‌گفتند که خب این سکوتشون باعث می‌شد فقط موافق‌ها توی چشم باشند. خلاصه... کلاغ رو گرفته‌بودند و داشتند به شکلی شکنجه‌گرانه می‌بردندش سمت پاتیل که دیدند نگهبان خونه خانم شاکری واستاده جلوی پاتیل.

-از جلو پاتیلم برو کنار.
-نمی‌رم.
-برو کنار ما کار داریم.
-برو کنار یعنی چی. شما حالت طبیعی ندارید. خانم شاکری بم گفته دنبالتون بیام که یک وقت حیوان‌آزاری نکنید.

هکتور داشت می‌رفت که با نگهبان گلاویز بشه اما طبق سنت همه‌ی رول‌های این حساب کاربری، صدایی از چندمتر اون‌ورتر توجه‌ها رو به خودش جلب کرد. چه صدایی؟

-پسر مامان رو ول کن! مال تو نیست.

خانم شاکری زده‌بود بیرون و لرد رو گرفته‌بود و پسش نمی‌داد.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۴:۱۰ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#8
جماعت، پروفسور و لرد رو برداشتن و رفتن سمت خونه‌ی خانم شاکری.

خانه‌ی خانم شاکری

دم در دعوا بود که کی زنگ خانم شاکری‌اینا رو بزنه. بالطبع رودولف تونست اکثریت رو قانع کنه که به نفع همه‌ست تا او در رو بزنه و بی توجه به چشم‌غره‌ی اقلیت تک‌نفره‌ی قانع‌نشده، رفت و زنگ رو زد. بعد با دستش به بقیه اشاره کرد که یعنی «شما نیاین تو. خودم حلش می‌کنم.» همه‌ی اینا رو با یه حرکت دست گفت! و رفت داخل. سی ثانیه نکشیده بود که اومد بیرون و رفت ایستاد کنار دست اقلیت قانع‌نشده.

-حل شد.
-جدی؟ پیدا کردی کلاغه رو؟
-نه. ولی حل شد.
-یعنی چی؟
-یعنی نمی‌خوامش.
-
-سگ داره.
-کلاغ چی؟

کلاغ هم آره. ولی خانم شاکری سگ هم داشت. و همین‌طور گربه. و کرکس. و بله. همونطور که گفتم، یک لونه‌ی عظیم کلاغ، روی درخت بلند گوشه‌ی حیاط خونه‌ش هم جا خوش کرده‌بود.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲:۴۰ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#9
چه قهرمانانه و گوگوری مگور. وا. ولی خب همینه دیگه. زندگی همینه. گاهی با اینکه هیچ انتظارش رو نداری، می‌شه. رز رو کرد به همه و آدرس شیشه‌ی عمر یارو رو گفت. موقعیت شیشه چندساعتی بود که روی درخت خونه‌ی یک خانم شاکری‌نامی ثابت مونده بود. در نتیجه ملت تصمیم گرفتن برن سروختش. تا اینکه فریاد ناگهانی هری توجهشون رو جلب کرد.

-هیشکی از جاش تکون نخوره!
-چی شده؟
-پروفسور گم شده. باید شورا کنیم.

ملت شورا کردند.
-این دامبل آخرین بار چی بود؟



چندمتر آن‌ورتر


الکساندرا و هاگرید حوصله‌شون سر رفته‌بود و از چند متر اون‌ورتر و توی افق به جماعت مستاصل نگاه می‌کردند و بعدش با جدیت چیزهایی توی دفترچه یادداشت‌های توی دست‌شون می‌نوشتن.
-حالا جامون رو عوض می‌کونیم الکساندرا. تو خوب‌ها رو بنویس من بدها رو می‌نویسم.



تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: جادوگرام
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
#10
آیدی: روبیوس_هاگرید_عزیز_دوسداشتنی

پست:
تصویر کوچک شده


کپشن:
🔴مهم مهم🔴

⭕️احتمالاً شنیدید که فردی به نام [لورلور] که یه هکر فوقِ فوقِ حرفه‌ای دارک وب هست،میتونه "کل گوشی شمارو هک کنه".⭕️

حالا جریان اینه که این هکر اول به "جادوگرام" شما پیام میده که توی پیامش میگه:
(آیا میخواهی با من بازی کنی؟)،اول منتظر میمونه تا شما پیامش رو سین کنی،سین کردن شما برای اون به این معنیه که شما درخواست بازیِ اون رو پذیرفتین و وارد یه بازی بسیار بسیار خطرناک شدید

لورلور اول تمام اطلاعات گالری شما رو هک میکنه حتی چیزایی که سالها پیش پاکشون کردید رو پیدا میکنه و شمارو تهدید میکنه این عکسا و فیلمهاتون رو توی کل جهان پخش میکنه.بعد اگه شما بهش پیام بدید که "از من چی میخوایی؟" لورلور بعد چند دقیقه پیام شمارو سین میکنه و با شما تماس تصویری برقرار میکنه و بهتون میگه "که برو یک کاری بکن مثلا یک لیوان آب بخور." اگه شما این کارو انجام بدید میبینید که بعد از چند دقیقه یه عکس از آب خوردن شما بهتون میفرسته و جاتساپتون رو هک میکنه و از شما یه عکس توی یوتیوب منتشر میکنه، ازتون میپرسه که توی خونتون به جز خودتون کی هست؟هرکسی که توی خونتون هست رو همین الان بکش و اگه شما اون فردی رو که گفته نکشید لوکیشن شما رو پیدا میکنه و بهتون میگه که خونه‌ی شما فلان جاست و شروع میکنه به تهدید کردن شما. اگه به حرفاش توجهی نکنید تمام گوشی شمارو هک میکنه از جمله جاتساپ،جلگرام،جادوگران،جوتیوب و حتی جوبیکا.
میتونه تمام اطلاعات شخصی شما رو بفهمه.
⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️⚠️
پس اگه میخوایید مشکلی براتون پیش نیاد خواهشاً پیامی که از طرف لورلور به واتساپ و یا روبیکای شما اومد رو سین ""نکنید"" اصلا و ابدا سین ""نکنید"".🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴

🔆🛑و حتی اگه با شما تماس صوتی و یا تصویری گرفت به هیچ وجه جواب "ندید"🛑🔆

خواهشا این پیام رو بین دوستان و آشنایانتون به اشتراگ بذارید و جون عزیزانتون رو نجات بدید.


کامنت‌ها:

بلاتریکس_لسترنج: مردک بی‌عقل! این چرت و پرتا رو از هرجا می‌گیری پخش نکن تو جادوگرام.
لرد_ولدمورت: چی کارش دارید بلاتریکس؟ بذارید پخشش کنه. بله هاگرید. پخشش کن. ما خطرناکیم. دور شو تا نخوردیمت.
روبیوس_هاگرید_عزیز_دوسداشتنی: وای بچه‌ها نیگا کونید لورلور بهم دستور داد پخشش کنم. الان اگه به دستورش عمل نکونم هکم میکنه و تهدید به مرگ می‌شم. باید هرکاری گوفت انجام بدم. نه؟


بشیر_علی: نمودونوم چی بگوم. چو مو طنز صحبت موکونوم. ولی ای بحث حسابی جدی رفته.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.