هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۰:۲۵:۱۱ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#1
گابریل و دیانای عزیز.
ممنونم از پیام‌های پور مهرتون. به ارتش شوکولاتی خوش اومدید.


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۰:۵۱:۰۳ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
#2
زیزین به مولا، عزّیزین به مولا. وختی می‌بینم این تنش و ناراحتی‌تون رو، مورمور می‌شم. من دلم انقذه. حجم دل من از مغز من دور نیست.
گفتم داغ دارید، رفتم براتون کیک یزدی گرفتم خوردم. نگران پولشم نباشید. بارها گفته‌م و بازم می‌گم. کیک یزدی خوبه. مثلن، من از این کلمه‌ی کیک یزدی خیلی خوشم می‌آد... چرا؟ چون نرمه. نرمی خیلی موهمه. جنگ ولی مهم نیس. باید ازش بپرهیزید. بنده با همین ریاضی ضعیفم عرض می‌کونم که موهم بودن نرمی، از موهم نبودن جنگ، بیشتره. پس جنگ نرم هم موهم می‌شه. جنگ نرم رو جدی بگیرید، همونطور که کیک یزدی رو جدی می‌گیرید.
حالا جوان‌ترها شاید بپورسن که جنگ نرم یعنی چی. جنگ نرم یک قطاریه که در زیر زمینه. این میاد تو ایستگاه. می‌ایسته. درهای خودش رو باز می‌کونه و مردم توی ایستگاه، واردش می‌شن.
خولاصه عرض می‌کونم فرزندان شوکلاتی من. رداهای نرمتون که از بیرند حریرالاسود تهیه کردم رو بپوشید و در حالی که نیاز نیست اصلن نیگران پولش باشید، به سمت تاپیک‌های رادیو تلویزیون مطبوعات شتافته و جنگ نرم رو در دست بگیرید تا بلکه فردا روز دوباره شاهد توهین مستقیم در چتر به جمع خودمونی دارک و شوکولاتی‌مون نباشیم. من شما رو تنها نیمی‌ذارم.
لوردی... لوردی کوجایی که نقدت بخیر.
آه.
خودافس.


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
پیام زده شده در: ۱:۱۸:۴۵ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#3
داشی بیبخشید، نذری می‌دید اینجا؟ داشتم رد می‌شدم دیدم بوی حلوا می‌آد. اومدم بپرسم خبریه؟ که یهو کور که نیسم، داشی ببخشید. این پارچه سیاها رو دیدم. میگم داشی. میشه یه داثّان تعریف کونم؟ نمیشه؟ من خیلی دلم چیزه. دستم هم کوتاس. خیلیا! راسته که لرد... راسته؟ راسته؟ راسته؟ راستشو نگیا داشی! قَسَمِت میدم راستشو نگی. آخه من دلم خیلی چیزه. راستشو بگی فلج می‌شم. رو من حساب کنید تو رو به ثیب، تو رو به زمن. هر کاری که از دستام که کوتاهه بر بیاد انجام می‌دم که جای خالیش سر بره از پر شدگی. می‌کونما داشی. جدی! اصن... بذا دستامو بلند کنم. اصن... بذا... رودولف رو می‌کنم دست راستم. هوریس رو هم می‌کنم دست چپم. و خودمم می‌شم لورد. بیاید اینژا رو آبادش کنیم داشی. بیاید بیعت کنیم به سوی.
راستی... می‌شه بهم نگی لورد سیاه؟ من من خیلی حساس و ظریفم. این لقبا اذیتم می‌کونه. اگه می‌شه صدام کن لورد شوکولاتی! خب؟ خب؟ خب داشی؟
بعدشم داشی... علامت شوم ترسناکه به مولا. یه بچه‌ی انقذری رو تصور کن. خب؟ خب؟ خب؟ خب انقذه بچه اون اسکلت رو ببینه که جا تر می‌کنه داشی... یه علامت حساس و ظریف هزینه کردم دادم طراحی کردن داشی... اصن فکر پولش نباش... لورد سیاه بیشتر از اینا... آه تمام تن و بدنم داره می‌لرزه و اینا رو می‌گم... لورد سیاه خیلی، خیلی، خیلی بیشتر از اینا به من کمترین، به من شوکولاتی‌ترین مدیون بود... هزینه این علامت شوم جدید در مقابل بدهیای قبلیش چیزی نیس داشی.
آره خلاصه... بیعت که کردین، اون علامته هم چیز میشه... خب؟ خب؟ خب؟ یه مار با چتر صورتی.


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۱۹ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#4
ویژگی دست‌شویی‌های استادیوم این بود که کنار دیوارش، چند تا گلدون هم بود. مثل این می‌مونه که یه ماشین دوتا فرمون داشته باشه. یا دوتا پدال گاز، یا دوتا دنده، یا دوتا کاپوت، یا دوتا کلاچ یا شور، یا بی‌نمک. میشه. برایان!؟ نقل قول:
یه قسمتایی از پست لازمه توضیحات جدید جایگزین شه، مثلا اون قسمت که بچه های محله ریونکلا میگن زن نیارید تو تیم.
پس جایگزین می‌کنیم. اون قسمتایی از پستت که لازمه توضیحات جدید جایگزین بشه رو جایگزین می‌کنیم. اما نباید فراموش کنیم که:
توضیحاتت اگه پاراگراف بندی شه هم خوندنش راحت تره هم ظاهر بهتری داره.

پنج‌شنبه 22:37:12


پس از این به بعد، وقتی که داریم توضیحات جدید رو جایگزین می‌کنیم، پاراگراف بندی را نیز هم. با دو بند انگشت فاصله در شروع پاراگراف.
لعنتی؟ چرا انقدر شخصیت انیمه‌ای ضعیفی هستی؟ چرا این برایان انقدر شخصیت انیمه‌ای سستی هستش؟ من نمی‌فهمم. چه‌طور این نسل جدید خون به مغزش نمی‌رسه و وانگهی همه‌ی پست‌ها را در یک رول خلاصه نیز هم؟ برایان!؟

ادبیات پست‌مدرن از تمام‌شدن ایده‌های نوشتن حرف می‌زند. از ناتوانی در خلق یک اثر ادبی. داستان‌های پست‌مدرن، در اصل داستان ناتوانی نویسنده در نوشتن‌اند. لعنتی! یا بی‌نمک. میشه.


گلدون! من یک پخ از رز ویزلی دریافت کردم. توش ازم دلخور بود. گفت من که فهمیدم منظورت از گلدون توی دست‌شویی‌های استادیوم من بوده‌م. مشکلت چیه؟ ها؟ ها؟ مشکلت چیه؟ بیا بریم نحوه برخورد، رجوعش کنیم. بیا. بیا. بیا رفع و رجوعش کنیم. بیا. دیگه.
ولی هاگرید نرفت. چون دلش درد می‌کرد. و الان تو دست‌شویی استادیوم بود. دست‌شویی‌ای که کنار دیوارش چندتا گلدون هم بود. و روی طاقچه‌ش، مجله و اینا هم، بود. برایان!؟

من آنزیم‌های روده‌ی روبیوس هستم.


پس روبیوس رفت نحوه برخورد تا با آنزیم‌های معده‌ش تکلیفش رو روشن کنه.

-برادرها! خواهرها! این تکلیف ماست که به همنوعان خودمون محبت بورزیم...
-اللهم صلی علی...
-محبت دوستان! گفتم محبت.
-اللهم...

گفت محبت. و برادرها رو قبل از خواهرها گفت. پس خواهرها رفتند به نحوه‌ی برخورد و با آنزیم‌های روده‌ی روبیوس گلاویز شدند.
از ورزشگاه نحوه با شما هستیم، مرلین کبیر توپ رو در دست داره و با قدرت به سمت آنتونین می‌ره. لرد ولدمورت وارد می‌شه و اعلام می‌کنه که هیچ ایده‌ای از اتفاقی که داره می‌افته نداره. وی خاطرنشان می‌کنه که هرکاری می‌کنید بکنید، ولی دعوا رو به مرگخوارها ربط ندید. و پای جناح‌ها رو وسط نکشید. پس پاها رفتند به نحوه و فرم عضویت در مرگخوارها را پر کردند. - اگر به عضویت خانه ریدل در بیایید چه رفتاری با نجینی خواهید داشت؟ - ریش دامبلدور مثل پشمکه اما ارباب نه.
رد شد.
پس کوسه‌ها رفتند به ساحل و خودکشی دسته جمعی کردند.
پس نهنگ‌ها رفتند به نحوه و از کوسه‌ها خواستند تا کپی‌رایت خودکشی دسته جمعی در ساحل رو رعایت کنند.
پس مرلین‌ها و آنتونین‌ها که نهنگ دیده‌بودند، از نحوه فرار کردند و جاشون رو به باقی اعضا دادند. و چه خالی می‌رفت... شروع پستت رو نفهمیدم و دوست نداشتم.
این رول شروع نداره اصلا! برایان!؟

فنر؟ اشلی؟ واقعا تا اینجاش رو خونده‌ید؟



به من بگو فرق این آشغال با رول‌های تایید نشده‌ی کارگاه چیه؟ فردا می‌نویسم. عه. تمدید شد. پسفردا می‌نویسم. فقط... چی باید بنویسم؟ برایان!؟

پنج‌شنبه 23:17:۵۳


- اون توپ نیست. درست‌ترش سرخگونه.
-چی؟
-اونجا که می‌گی مرلین با توپ به سمت آنتونین می‌ره. بهتره بگی با سرخگون به سمت آنتونین می‌ره.

مرلین با سرخگون به سمت آنتونین می‌ره. و برایان دست می‌بره سمت لباسش که یادمه یه هفت توش داشت.
-بچه‌ها؟ گوشیم رو زدن.

بهش فکر کن. آیا خنده‌داره؟ اگه نه بندازش دور. اگه آره، آیا نوشتنش واجبه؟ اگه نه بندازش دور. دور انداختنش راحت‌ترین کاره. نگاه کن! این ماشین هف هشت‌تا دنده داره! برایان!؟
-درسته. تازه کاکتوس‌ها رو حساب نکردم.

چرا یوآن دیگه گزارش نمی‌کنه؟

-داورها در سوت خودشون می‌دمند. برای تیم ترنسیلوانیا، آلبوس دامبلدور توی دروازه‌ست و برای تیم wwa، بنا بوده برایان در دروازه باشه که هنوز نیومده. مدافعین ترنسیلوانیا آندریا کگورگ و سونامی هستند و برای تیم مقابل، فعال حقوق بشر و فعال حقوق زنان بلاجرزنی می‌کنن.

بلا جرزنی نکن. ایح ایح ایح.

-مهاجمین ترنس، گابریل دلاکور، کلاه سو و چوپان دروغگو هستند و در تیم مقابل هوریس و جمیله و سلوین...

-بچه‌ها؟ گوشیم رو تو خیابون زدن.

-جستجوگران دو تیم، سو لی و رو بی هستند. سرخگون در دست گابریل قرار داره. پاس میده به کلاه سو. چوپان دروغگو نزدیک کلاه می‌شه تا سرخگون رو برداره.

-ای بابا. توپ گیر کرده تو کلاه.

-دروغگو. و توی دروازه. پس کجاست این دروازه‌بان wwa؟

برایان!؟

نقل قول:
خجالت نکش فنریر، مگه من گوشت نیستم؟! به من حمله کن، منو بدَر، تیکه تیکه م کن و با اون دندونای تیز و براق و بی نظیرت-




پنج‌شنبه 23:38:35



-سرخگون در کلاه سو قرار داره. پاس میده به گابریل. چوپان دروغگو نزدیک گابریل می‌شه تا سرخگون رو برداره.

-ای بابا. توپ گیر کرده تو گابریل.

-دروغگو. و توی دروازه. پس کجاست این دروازه‌بان wwa؟

برایان!؟

نقل قول:
منتظر چی هستی؟ بیا روی همین میز منو تیکه تیکه کن، بیا وسط همین دفترِ هیئت داوران دندونای براقتو توی گلو م فرو کن!



پنج‌شنبه 23:46:55


-سرخگون در چوپان دروغگو قرار داره. پاس میده به گابریل. کلاه نزدیک می‌شه تا سرخگون رو برداره.

-ای بابا. توپ گیر کرده تو من.

-دروغگو. و توی دروازه. پس کجاست این دروازه‌بان wwa؟

برایان!؟

نقل قول:
میبینی؟ تو از درون آدم شریفی هستی فنریر.



پنج‌شنبه 23:49:12


-سرخگون در چوپان دروغگو قرار داره. پاس میده به کلاه. گابریل نزدیک می‌شه تا سرخگون رو برداره.

-ای بابا. توپ گیر کرده تو چوپان.
-کدوم چوپان؟
-دروغگو. و توی دروازه. پس کجاست این دروازه‌بان wwa؟

برایان!؟

نقل قول:
تو از درون می درخشی، تو از درون یه بچه گربه ی بی آزاری فنریر! تو هنوزم پاک و قابل بخششی، حتی اگر یه لحظه ی کوتاه جذابیت بی رقیب من باعث شه کنترلت رو از دست بدی و بهم حمله کنی و منو بکشی و بعنوان یه وعده غذایی ببلغی... تو هنوزم قابل-جلو نیا!


پنج‌شنبه 23:54:43


-سرخگون در کلاه دروغگو قرار داره. پاس میده به چوپان سو . گابریل نزدیک می‌شه تا سرخگون رو برداره.

-ای بابا. توپ گیر کرده زیر ماشین.
-دروغ نگو برادر!

همه میخ شدند! این صدای برایان بود که در ورزشگاه طنین انداخت. برایانی که دوان دوان خودش رو به دروازه رسونده بود تا دست سرنوشت نیز هم.

پنج‌شنبه 23:58:33


برایان!؟ من تموم شدم! بیا منه بشور. پس برایان به بارگاه ملکوتی رفت و مرلین رو در نحوه شست.


پنج‌شنبه 23:59:48


Direct acces not allowed!!!


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: سازمان عقد و ثبت قرارداد بازیکنان
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۵۲ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
#5
بانی از تیم بیرون می‌روند، به جای ایشان برایان سیندرفورد حقیقی وارد تیم می‌شوند.

تیم از تیم تیم بیرون می‌رود و نام آن به WWA تغییر می‌کند.


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲:۰۵ یکشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۸
#6
کافی بود دو کلاس سواد داشته‌باشی تا متوجه پیام صریح روبیوس بشی. پیامی که روی یک تکه مقوا داد می‌زد تو صورتت که لوتفاً موزاحم نشوید! و کافی بود کمی، فقط کمی تاب و توان شنوایی تو گوشات می‌بود تا صدای زجه‌های مستصلانه‌ی مردی بزرگ و ذی‌غرور لهت می‌کرد. یعنی... له لهت می‌کردا.
و زمین لرزید. زمین... می‌لرزید. دلیلش هم تکان‌های کت و کلفت شانه‌های مردی بود که مستصلانه زجه می‌زد و دی‌غرور و از این فازا بود... خیلی...
هاگرید که در کلبه را روی خودش بسته‌بود، داشت به کار بدش فکر... سعی می‌کرد فکر کند، ولی بلد نبود. و این کار را ساده می‌کرد. چون کافی بود فکر کنی... کافی بود دودوتا چارتا کنی، که با دو کلاس سواد هم می‌شد کردش. که هاگرید نداشت.
هاگرید دو کلاس سواد نداشت. و فکر می‌کرد تنهایی هم می‌شه ترتیب پست‌ها رو به هم زد و امتیاز از دست داد و نیاز نیست یک نفر دیگه هم باشه تا پست باهاش جابجا بشه. کلاً از اینایی بود که وقتی ازشون می‌پرسی «اگه تو مسابقه‌ی دو از نفر سوم سبقت بگیری چندم می‌شی؟» می‌گن: سوم!
از این‌هایی که وقتی می‌بینن جای چنگال و قاشق روی میز عوض شده، چنگال رو دعوا می‌کنن که چرا جای قاشق نشستی ولی کاری با قاشق ندارن که چرا جای چنگال نشسته. هاگرید رّدی بودا! واقعاً می‌کرد این‌کارو. صحبت می‌کرد با قاشق چنگالا. تازه کیک یزدی رو هم با پوست... و الان نشسته بود روی مبل. روی مبلی که کارگردان‌ها باهاش بد بودند. فیلم‌بردارها باهاش بد بودند. رولینگ... آی مادر... رولینگ هم حتی باهاش بد بود. چرا که هیچ‌جا، تو هیچ‌یک از کتاب‌ها، تو هیچ‌یک از فیلم‌ها، پلان‌ها و این‌جور چیزها، نشونش نداده بودند. دیده نشده‌بود. اما الان وقتشه. وقتشه که من بهتون نشونش بدم. من هاگریدم. و من، کولبه‌مون یه موبل داریم که حرف می‌زنه. صوحبت واقعنکی می‌کونه. و الان که من نشسته‌م روش و دارم زجه می‌زنم، می‌ره در رو وا می‌کونه. و تو راه، با حفظ پف‌پفی بودن، از موبل‌بودگیش کاسته می‌شه. و تبدیل به یک چهره می‌شه. چهره‌ای که کارگردانا عاشقش بودن و اون دیالوگ محشر رو سر مرگ آراگوگ فیلان می‌کونه. من هاگریدم. و من دیگه تو کولبه‌مون موبل حرف‌بزن نداریم. هوریس داریم. دلربا... دلربا... جوغد!
هوریس در رو باز کرد و یک جغد پرید تو و نامه‌ی وصل‌شده به پاش رو گذاشت رو میز و رفت پی سرنوشتش. هوریس بی‌توجه به هاگرید که تعجب کرده بود از اینکه مبلش هوریس شده، نامه رو باز کرد. نامه هم نه گذاشت نه برداشت و حرف زد. اون هم به اصفهانی! الله اکبر از این دنیای جادو.
«از اونجایی که ورزشگاهی نقشی جهان در حالی تعمیرِس و ساختش کامل نشدِس، از پذیرفتن هاگرید معذورِس تا یه وقت خراب تر از این نشِد و خرج رو دستشون نذارِد.»

هوریس و هاگرید هم نه گذا... آها. گفتم نامه‌عه نه گذاشت و نه برداشت؟ غلط گفتم. هوریس و هاگرید نه گذاشت و نه برداشت(یکیشون نه گذاشت و اون یکی نه برداشت) و نامه زدند با این مضمون که ورزشگاهی که سر هاگرید نجوشه، می‌خوان سر سگ توش بجوشه و خیلی تند بود لحنشون خلاصه. و وصلش کردن به یه جغد تا بره در فدراسیون رو بزنه، نامه رو بندازه رو میز و نهایتاً بره پی سرنوشتش. به امید خدا.
تصویر کوچک شده

-خدا وکیله، صد تومن می‌دم زن نیارید تو این تیم. من کاپتان ماپتان اهمیت نداره برام. فقط یکی بیاد که توپ دست ساحره جماعت نده.

جمله‌ای که خوندید رو، اصغر بقال وسط دعوای اعضای ریون بر سر کاپیتانی گفت. و جمله‌ای که می‌خونید رو جوزفین گفت:
-اگه کاپیتان بشم هیچ زنی رو راه نمی‌دم... البته جز ویولت.
-ولی تو که خودتم زنی.

ولی جوزفین که خودشم زن بود! پس کریس سعی کرد قائله رو ختم کنه. کریس نفس عمیقی کشید، دست برد تو منوی وزارت و از اونجا یه حکم کاپیتانی صادر کرد و آورد و سر و ته قضیه رو هم آورد و شروع کرد به یار کشی. به لطف خدا.

-خداوکیله...
-من من...
-صد تومن...
-تو تو...
-می‌دم...
-زن نیارید...
-کشیدم...
-تو این تیم...
-چه کسی را... جوزفین را.
-تو این تیم! به جهنم سگ. صد تومن رو می‌دم که خودم بیام تو تیم. اصن حالا که اینطوره، زنمم میارم تو تیم. آسباب بازی زنم رو هم میارم تو تیم. خانوم؟ یه باناموسیشو بردار بیار. آ! همون کتاب آشپزی خیلی هم عالیه. یکه! آی کریس؟ این تیم، اولیا مربیانش کجاس؟ میخوام کمک مالی کنم.

ولی کریس نشنید. چون یه گله آدم یقه‌شو چسبیده‌بودن تا وارد تیم بشن... به جز لینی البته. لینی که معتقد به شایسته‌سالاری و این چیزا بود، یه نخود برداشته‌بود و داشت سعی می‌کرد روپایی زدنش رو به کریس نشون بده ولی کریس بهش رخ نمی‌داد. یعنی... خب... اصلاً بهش اجازه‌ی رخ دادن داده‌نمی‌شد. تو اون شلوغی که صدا به صدا نمی‌رسید و خودتون تصورش کنین اصلا، کریس خواست یکی از وزنه‌هایی که خیلی رو مخش بود و اذیتش می‌کرد رو از دوشش برداره.

-جوزفین...
-چی؟
- تو دیگه چه مرگته؟
-هن؟
-می‌گم تو دیگه چه مرگته؟
-من؟ نمی‌شنوم.
-تو که خودت عضو تیمی. چرا یقه‌مو ول نمی‌کنی...
-یقه‌ت نیست. دوشته. میخوای از رو دوشت برداری منو.
-
-من اینجام که بهت بگم اگه ویولت تو تیم نباشه، پدرت در اومده.
-

خب... اون شلوغی رو یادتونه؟ که صدا به صدا نمی‌رسید؟ سر جمع چار نفر بودن... یعنی... خب لینی که داشت روپایی می‌زد. این هچ. اصغر و زن و کتاب زنشم که پول داده بودن، اینم هچ. می‌موندن ریموند و اکبر و تام و جوزفین. که اکبر رو نکشیدن زیرا ویولت، و لینی رو هم نکشیدن زیرا سایشته‌شالاری.
انصافاً دلتون برای اون داستان جغد و سرنوشت و این چیزا تنگ نشده؟ اگه شده پس خوشحال باشید. چون یه جغد تازه، وارد تالار ریون شد و یه نامه انداخت رو میز و لینی رو خورد و رفت. کجا؟ خودتون این رو خوب می‌دونید! چیزی که شما نمی‌دونید، اینه که توی نامه چی نوشته‌شده‌بود که بنده اینجام که همینا رو به شما بگم دیگه. عه!
توی نامه نوشته بود که لطفاً پاشید بیاید فدراسیون، جهت انتخاب ورزشگاه جایگزین.
تصویر کوچک شده

-خب دوستان. تیم تیم پیشنهاد داده که بازی توی ورزشگاه آمازون برگزار بشه. ولی این امر فقط در صورت موافقت شما امکان‌پذیره... خواستم نظر شما رو...
-آقای فدارسیپوس! الله وکیله صد تومن می‌دم ورزشگاه رو جایگزین نکن. بذا همین نقش جاهان بمونه.
-چرا؟
-جواب این سوالو، نمی‌دونم چراشو. فقط می‌خوام منفی دو بزنم به پولم. مگه دنیا چن روزه؟ بذا یکم شادی کنیم.

همین‌طور که اصغر داشت حرافی می‌کرد، زنش خیلی متین و خجالتی در گوشش گفت:
-

آم... گفت:
-

شرمنده! من نشنیدم چی گفت. ولی خب واکنش اصغر بدین‌سان بود که این زیر می‌بینید:
-آقای فدراسیپوس؟
-فدراسیون هستم جناب بغال!
-بله... این کتاب رو می‌بینید بغل زن منه و داره تو بغل زن من تاب می‌خوره؟ این کتاب آَشپزی زن منه که با زن من حرف می‌زنه... زن من میگه کتابش نیازمند نمک به مقدار لازمه. که در آمازون با تخفیف ویژه به فروش می‌رسه. صد تومن می‌دم... الله وکیله صد تومن میدم، بازی رو بنداز آمازون. فدراسیپوس.

اینجای رول اشاره به رانت‌خواری و فساد و این جور چیزا داشت. امیدوارم آگاهی‌ساز بوده باشه.


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۲۳:۴۲:۵۰

تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹:۰۶ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#7
دارم برای تو می‌نویسم. تویی که بالاخره تونستی رزرو بزنی... الان ضربان قلبت تو اوجه و داری با عجله این رول رو می‌خونی و خودمونیم! ترجیحت اینه که زیاد تو باقالیا نرفته باشه... نرفته باشه تا راحت‌تر ادامه‌ش بدی. سخت نگیر رفیق. همه‌مون تو این موقعیت بوده‌یم. یه لحظه من برم ببینم آملیا چی نوشته...

آها! خشونت. یه نگاه به سر لرد بندازین... دوتا شده. قلبمه. کی اون اسپک رو زد؟ یه نگاه به پوست نیش‌خورده‌ی مرگخوارا بندازین... کی اون دامبل پلاستیکی‌ها رو فیلان؟
با تمام این تفاصیل، دامبلدور یه دفعه به این نتیجه رسید که باید خشن بشه... خشن‌تر.

دارم اذیتت می‌کنم؟ تمومش کنم بره پی کارش؟ دامبلدور هم موافق بود. موافق بود که تمومش کنیم بره پی کارش لکن...
(توجه داشته‌باشید که با خوندن همون دو جمله‌ی اول دیالوگ پایین، می‌تونید برید به پاراگراف بعدی)

- بیا دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حماااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااال!
-هاگرید؟ فرزندم؟
-بیا برو دهنتو شیرین کن مرتیکه‌ی حمااااااال!


هاگرید رو بانز گرفته بود.
یعنی بانز رفته بود توش. آن‌روز راس ساعت فیلان، یک بانز به بدن آقای هاگرید حلول کرد. و باهاش حرف می‌زد. و هاگرید هم چون توی فیلم دیده بود که آدم‌های جن‌زده چه شکلی می‌شن، داشت همونطوری عمل می‌کرد. و بانز رو به شیرین کردن دهنش تشویق می‌کرد... مرتیکه‌ی حمال...

-هاگرید فرزندم، داری چیکار می‌کنی؟ چرا داری ساقه‌طلایی‌هایی که آورده بودیم جهت پیک‌نیک رو فیلان؟
-تخصیر منه پوروف؟ تخصیر منه که کیک نوداریم؟ جن رفته توم و داره بم میگه کیک بوخور. من چی؟ دارم با ساقه‌طلایی دهنمو شیرین نیگر می‌دارم.

خلاصه عرض کنم، نتیجه این شد که تصمیم گرفتند جن رو از بدن هاگرید بیرون بیاورند تا...

دیدی سوژه رفت تو باقالیا؟
حالا وقتشه دوباره ضربان قلبت بالا بره!


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۲۴ چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۸
#8
Mohammad Taj, [۱۷.۰۷.۱۹ ۲۲:۲۶]
من شروعم این شکلیه:

[center]تیم در برابر رابسورولاف


بخش 3[/center]


[Forwarded from kimik bela]
باید بنویسم همگی آماده‌ی شروع مسابقه بودند. باید بنویسم نفس‌های بازیکن‌ها تو سینه‌شون حبس بود و هرکدوم رو در یک حالت مضحک توصیف کنم. با شکم کلیشه شده‌ی هاگرید و بطری‌های ایستک کره‌ای هوریس و آتیش پرت کردن جونور الاف که الان نمیتونم سایت رو باز کنم تا ببینم اسم مسخره‌ش چی بود، لحظات فرح‌بخشی بسازم تا در نهایت بتونم برسم به اینجا که لرد رابستن رو کشت؛ تا بتونم در نهایت همه‌ی این شخصیت‌ها رو ببرم سر قبر رابستن تا چوب‌دست‌هاشون رو ببرن هوا و ورد منور بخونن... نه! این آخری نه. دامبلدور نیست که. رابستنه. دندش نرم، اجاقش کور... بحث اجاق شد، دور نشیم از بازی.
بازیکنان همگی...
بازیکنان بیشترشون آماده‌ی شروع مسابقه بودند. نفس‌هاشون تا دسته تو سینه حبس بود و کعنهو رقص تانگوی پیش از «عزیزان شام حاضره»، داشتن یه گوشه‌ی زمین چیز می‌کردن... جادو. هاگرید ولی جادو نمی‌کرد. همینجا اجازه می‌خوام اشاره کنم که هاگرید قهرمان این داستانه. می‌خوام آمادگیش رو داشته باشید یعنی. یه جاش هست که من خیلی دوست دارم و هردفعه می‌زنم عقب می‌خونمش، اونجاییه که می‌پره برای جان‌فشانی و سپر بلا شدن و پذیرش آواداکداورای لرد، که طلسم کمونه می‌کنه به اسنیچ و قربانی رو که رابستن نیست، هدشات می‌کنه. بله! جز رابستن یه نفر دیگه هم می‌میره. بین یوآن و جوزفین مرددم. بریم جلو ببینیم چی می‌شه... و اینکه... بله تیم تیم اسنیچ رو می‌گیره. و مجدداً بله! می‌بازه. اتفاقاً اون صحنه‌ای که بازیکنا رو می‌کنن به هاگرید و داد می‌زنن که:
-نگیرش، نگیرش... عقبیم! نگیرش.
و هاگرید وقعی نمی‌نهه هم خیلی دیدنی و قابل ملاحضه‌ست. نمایشیه یعنی... بحث نمایش شد، از اجاق دور نشیم.
همینطور که بازیکن‌ها داشتن خودشون رو نرم می‌کردن، صدای لرزان پیرمردی که بادکنک فرتوت و چروکیده‌ی کم‌بادی تو دستش داشت، به گوش هاگرید خورد. صدای پدرش بود که می‌گفت:
-پیسرم، پیسرم.
که فارسیش می‌شه: پسرم، پسرم.
نیم‌غول یک لحظه همه‌چیز براش محو و بی‌اهمیت شد. صداها براش محو و بی‌اهمیت شد. تصویرها براش محو و بی‌اهمیت شد... رنگ‌ها محو و بی‌اهمیت شد... مزه‌ها... مزه‌ها... مزه‌ها... کجا بودیم؟ آها. رنگ‌ها محو و بی‌اهمیت شد و تمام فوکوسش رفت رو آقاش، باباش!
فوکوس هم فارسیش می‌شه... شت! نمی‌دونم. و واقعاً وقت ندارم برم سرچ کنم.
خلاصه... به طرفه‌العینی رفت سمت جایگاه تماشاچی‌ها و گفت:
-جووونم آقا جون؟
-پیسرم... بیا قبل بازی برات دعا بخونم... پیسرم... تو افتخار منی... تو... تو...
اینجا همینطور که شکلکش هم هست و می‌بینید، گریه نمی‌دهد امان. بریم به اون سمت ورزشگاه، یعنی جایگاه تماشاگران. مردی ملبس به کت و شلوار خاکستری کارمندان خشک وزارت، از اونجا سوت زد که: سلوین! سلوین باباجان؟ بیه برات رانی گرفته‌م.

سلوین پراش ریخ و به طوری که کسی نبینه، ره سوی باباش کرد و با لبخندی ساختگی گفت: باباجان... لطف کردید... ولی...
-هیس! هیچی نگو. بیا این رانی رو بخور...
-ممنو... چرا مزه‌ش همچینه؟
-توش سم ریختم باباجان. بلکه مسموم شی. رو باخت تیم شرط بندی کردم راستش...
-تیم؟ کدوم تیم.
-تیم تیم باباجان. به نفع اقتصاد خانواده‌ته که ببازی باباجان.

و خب از اونجایی که می‌دونیم تیم قراره ببازه و کلی شادی نصیب بابای سلوین بشه (البته تا وقتی که بفهمه جایزه‌ی تیم برنده، چندین برابر جایزه‌ی نیم‌گالیونی‌ای بوده که بنگاه فلچربِت بهش داده)، دیگه تا آخر این رول حرفی از سلوین نمی‌زنیم. سلوین سودش رو از این مسابقه برد. دیگه نیازی نیست دیده بشه. از جونور الاف هم حرفی نمی‌زنیم. چون چهل دقیقه دیگه مهلت ارسال رول تموم می‌شه و هیچ‌جوره صرف نمی‌کنه برم اسم و رسمشو در بیارم. الان دیگه می‌تونیم بذاریم داورا سوت مسابقه رو بزنن و خودمون بریم ببینیم جایگاه تماشاگرا در چه حاله.
ببینید، همه بودند... از وزیر تازه به دارون‌رسیده بگو، تا... دارون رسیده اشتباه تایپی نیست محض اطلاع. خلاصه... همه بودند دیگه. جوزفین هم بود. پولاشو تو شیشه مربا جمع کرده بود که بلیت تهیه کنه بیاد ویولت رو ببینه، بعد که فهمیده بود ویولت اصلاً تو بازی نیست و حتی تو ورزشگاه هم نیست...هه! اسکلا! گفتم همه تو ورزشگاهن ولی ویولت که همه نیست. بله وقتی فهمید ویولت نیست، تصمیم گرفت دست به شغل کاذب بزنه. صندلیش هم کنار صندلی آقای روبیوس بود. آقای روبیوس که دیده بود دخترک همین‌طور بی‌کنتور، داره از ویولت درخواست «بزن یکی دیگه» می‌کنه، براش حکایت پیرمرد بادکنک خر و دختر بادکنک‌فروش رو تعریف کرد و همین جرقه‌ای شد تو سر جوز که همراه با تشویق‌هاش، بادکنککی هم بفروشه. بادکنکک هم اشتباه تایپی نیست محض اطلاع!

مایل بودم برگردیم به زمین ولی تو زمین گندش در اومده‌بود. فعال‌ها، حمایتشون زده‌بود بالا و تصمیم گرفته‌بودن بچه‌ی رابستن رو نزنن که بلاجِری نشه. پس می‌مونیم تو تماشاگرا. جایی که جوزفین تحت تاثیر این انسانیت مدافعین تیم تیم، شروع به زدن سوت و کف برای ویولت مهربان کرده‌بود و جایگاه هفت ورزشگاه هم یک‌صدا همراهیش می‌کرد.
برگردیم به وزیر تازه به دارون‌رسیده؟ برگردیم! کریس که دید بازی داره از عدل خارج می‌شه و بوش زده بالا و توی پرانتز، ورزش افیونیست که سیاستمداران را در القای خواسته‌های پلیدشان برای به نابودی کشیدن طبقه‌ی استثمارشونده یاری می‌رساند، خیلی سریع بلیت زد به مدیریت که پس کی دسترسی وزارتم رو چیز، و وقتی مدیریت دسترسی وزارتش رو چیز، اومد و به نام قانون، حمایت از بچه رو ممنوع کرد و نیکولاس رو هم انداخت آب‌خونک بخوره و تازه‌شم! خونک غلط تایپی نیست. جوزفین که از این اقدام گازانبری کفش بریده‌بود، ردا از تن درید و حنجره‌ش رو در حمایت از این شجاعت و جسارت ویولت... درید. باز. یعنی منظورم اینه که دوتا درید پشت سر هم.
ببینید تو زمین تیم تیم خیلی عقب بود. آزاردهنده عقب بود. و قراره لرد بیاد رابستن رو بکشه. پس واقعاً برد و باخت مهم نیست بچه‌ها... گفتم بچه. از نمایش دور نشیم. یادتونه اون اولش گفتم هنوز چندتایی جایگاه خالی تو ورزشگاه دیده می‌شده؟ یادتون نیست؟ منطقیه. چون نگفتم. ولی الان می‌تونم برم اول متن اضافه‌ش کنم که چند تایی جایگاه خالی تو ورزشگاه دیده می‌شده. از نظر داستانی مشتی می‌شه. یه اطلاعاتی رو بدی... بعد یک گره بسازی و بعد با اون اطلاعاتی که قبلا داده بودی، گره رو باز کنی. کار پنج ثانیه‌ست. ولی نمی‌کنم این کار رو. خلاصه عرض کنم، مارکوس با طبلش اومد نشست تو جایگاه‌های خالی مذکور. مارکوس رو می‌شناسید؟ نه.
معرفی لیدر:
مارکوس هیتچین
سه دوره لیدر تیم ملی در جام جهانی
هف هش دوره لیدر تیم ملی در انتخابی جام جهانی
سرباز فراری
مدیر کانون هواداران تیم تیم در اولین دوره‌ی تشکیل تیم

مارکوس که از قانون‌سرایی کریس به تنگ آمده بود، در پاسخ با شعار «جدایی ورزش از سیاست» کار رو شروع کرد و وقتی دید ملت پایه‌ن، یک‌دفعه داعیه‌ی تقلب در انتخابات ورداشت. و وقتی دید بازم همه پایه‌ن، یه آواداکداورا رَوونه‌ی بچه کرد. اینجا دیگه ملت چیز شدن... بچه جلوشون مرده بود... وقتی بچه جلوتون می‌میره چی می‌شید؟ هیچ کاری نمی‌کنید مگه اینکه رابستن باشید. رابستن بیخیال بازی شد، پرید و مارکوس رو یقه کرد و گفت که:
-بچه‌ی من و کشتن کرده استی.

و بعد مرد. چرا؟ خودتونو به اون راه نزنید شیطونا. بهتون گفته‌بودم که لرد میاد. بیاید بریم مونولوگ لرد رو بشنفیم: [افکت تق توق قبل از اذان]
-ابله! سند خانه ریدل رو به نام بچه کرده‌بود که بهزیستی بدتش بهش. حالا از انحصار وراثت اومده‌ن دارن خونه رو بولدوزر می‌کنن. اربابی بی‌خانه هستیم.

ببینید. لرد الان بی‌خونه‌س اراده کنم می‌تونم فکر شوم خودکشی رو بندازم تو کله‌ش و خون به پا کنم. ولی نمی‌کنم. اصن... چرا نکنم. لرد هم خودش رو کشت.
ولی واسه اینکه حساب بی‌حساب بشیم، به جاش هاگرید قهرمان رول نیست. ویولته.
بخش‌های اسنیچ و جان‌فشانی هم وجود خارجی ندارن. صرفا چون جذاب بودن و همراه می‌کردن گفتم بگم که به خاطر رسیدن بهشون، تا اینجا بخونیدم.
پایان


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: سازمان عقد و ثبت قرارداد بازیکنان
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳:۵۷ جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۸
#9
نام: تیم
جست و جو: گرید+هاگ
مها: جمیله، هوریس اسلاگهورن، سلوین کالوین
مدا: فعال اجتماعی حقوق بشر در جادوگران، فعال اجتماعی حقوق ساحرگان در جادوگران
دروازه: بانی خرگوشه
سرمر: بیرانکو ایوانکوویچ


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۴ ۲۳:۴۸:۲۵

تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: قوانین مسابقات و عضویت کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵ سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۷
#10
اطلاعیه


با توجه به عدم رسیدن تعداد تیم‌ها به حد نصاب، مسابقات کوییدیچ این دوره برگزار نمی‌شود.


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.