هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۳
#1
-هوووم...تو مطمئنی که این ما باید بخوریمش،لودو؟

لودو دستی به شکمش کشید:

-معلومه!طبق آخرین اخبار من درد و مرض تو اتاقن!

آگستوس در حالی که سعی می کرد در اولین ماموریت دلاور به نظر برسد گفت:

-به نام نامی ارباب؛من داوطلب خوردن مرگ می شوم!آه..

بعد اضافه کرد:

-آیا کسی را یارای مقاومت در برابر من هست؟

لودو با لبخند مرموزی گفت:

-نه آگستوس!کسی را یارای مقاومت در برابر تو نیست!

-من هستم!

این را هکتور گفته بود.لودو لبخندی زد:

-نمیتونی هکتور!

و آرام زیر لب زمزمه کرد:

-شایدم بتونی..ولی من که دلم نمیخواد نفخ کنم.تورو نمیدونم!

آگستوس سینه سپر کرد:

-پس ما رفتیم!

و از شکاف پایین خزید.مرگ روی کاناپه خوابیده بود.چشمان بسته و دهانی باز..آب دهان روان بر صورت..صورت اصلاح ندیده..آگستوس پیش خود اعتراف کرد که منظره اشتها بر انگیزی نیست!

-خب..من که میدونم تو چقدر خوشمزه ای!یعنی..دعا می کنم خوشمزه باشی..اصلا..مزه ی ان دماغ اژدها هم بدی من تورو میخورم..وظیفه مرگخوری من اینه!

چشمانش را بست و دهانش را باز کرد.هوا گرم تر شد.جوشش خون گرم را در دل احساس می کرد.سرش به دوران افتاد.چشمانش سیاهی رفت.دیگر توان ایستادن نداشت..

لودو و هکتور با وحشت پایین را نگاه می کردند.لودو سرش را بالا آورد تا با هکتور مشورت کند.اما هکتور آنجا نبود!

چند ثانیه بعد آگستوس بر دوش هکتور،و در شکاف سقف جا خوش کرده بود.

چند ساعت بعد،خانه ریدل ها


-فیــــــــس..فیــــــــــــس فیـــــــــــــس!

لرد به نجینی نگاه کرد:

-میدانیم فرزندمان..دیر کرده اند.

بحظاتی بعد هکتور،لودو و آگستوس-با دستان بسته-در خانه ریدل را به صدا در آوردند.به دقیقه نکشید که مقابل لرد سیاه،ایستاده بودند.

-خب...

هکتور صدایش را صاف کرد:

-ما موفق شدیم سرورم!

لرد تاریکی انگشتان استخوانی و لاغرش را به سوی آگستوس گرفت.نیازی به صحبت نبود.همه متوجه شدند.لودو صدایش را صاف کرد:

-سرورم..آگستوس مرگ رو بلعید اما بعد از اون..در واقع..رفتار های عجیبی از خودش نشون می داد..نزدیک بود به فنامون بده..مجبور شدیم دستشو ببندیم و طلسم سی لنسیو رو..

-کافیه!

انگشتان استخوانی و لاغر هوا را دایره وارد می شکافتند:

-اگر جز رفتار های احمقانه تون،حرفی برای گفتن دارید میشنوم!

اینبار صدای آگستوس سکوت را شکست:

-سرورم..من باید یه چیزی بهتون بگم..

نگاه بی اعتنا و پرسشگر لرد،متوجه آگستوس بود.او ادامه داد:

-خب..حقیقتش..آخه..من مرض دارم!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: مدیریت جلسات حضوری سایت | تهران (رسمی)
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۳
#2
پس دست بالا بردنش نکته انحرافی بود(:دی)


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: مدیریت جلسات حضوری سایت | تهران (رسمی)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۰ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۳
#3
بسم مورگانا!
آقا همه اومدن گزارش نوشتن گفتیم ما هم بنویسیم!

چه حرکت فــــــــــــــــــــــــــانیه این میتینگ!البته از خطرات جانیش بگذریم!اگه با بابام نیومده بودم دو تا از دوستان عزیز(اصلنم فکر نکنید که سیریوس و ویلبرت بودنا!)منو می کشتن!
خب..با افراد تازه ای آشنا شدیم.یکی دو تا سوتی ناز هم دادم که فکر نکنم کسی فهمیده باشه!
شایدم فهمیده باشه به روش نیاورده باشه..مورگانا عالمه..

در یک حرکت انتحاری رفتیم،خودمونو معرفی کردیم،پرنس قول اتاق مجزا در جزایر بالاک رو به یه عده داد و...برگشتیم!بله برگشتیم!

یه عضو غایبِ حاضر هم داشتیم."لیلی لونا پاتر" از طریق تلفن حاضر بود.بدبخت پرنس بی حنجره شد یه سلامی فرستاد مثل اینکه نشنیده!

دروغ نگم یه کم احساس تنهایی کردم ولی خوش گذشت..بالاخره دیدمشون!همه اونایی که خیلی وقته شب و روزمو باهاشونم..دیدم!

درسته به ما خوش گذشت ولی از حرفهای لودو و پرنس(فضول هم خودتونید)متوجه شدم قرار بود کارهای مهم تری اونجا انجام بدیم که متاسفانه به علت ناهماهنکی های پیش اومده نشد!

دیگه..گفتم که سیریوس میخواست منو بکشه نه؟!

خب..گفتم که یه سری ملت باحال رو دیدیم نه؟!

هوم..گفتم که نتونستم زیاد شیطنت کنم نه؟!

گفتم؟نه دیگه این آخریه رو نگفته بودم!خب نشد دیگه!چادرم یکمی مانع می شد.نه اینکه خود چادر مانع باشه ها..نه!آخه من اصولا چادری نیستم ولی همیشه توی خانواده بهم گفتن که چادر حرمت داره.تا هفتم امام سر کردم ولی..بگذریم..در کل خیلی سختم بود نقش یه خانوم متین و با وقار رو ایفا کنم!والا!از چشمای من شیطنت می باره!حالا بیا با وقار راه برو!درست بنشین!حواست باشه چادرت نره عقب!شال زیر چادرم که دردسر..

یه سوال اینجا پیش میاد:چرا من اینا رو اینجا گفتم؟خودمم نمیدونم!شاید خواستم کاری رو بکنم که کسی نکرد.یه کوچولو از حال خودم رو هم توصیف کنم!فقط اینجا جای پرنس خالیه که بیاد و اونایی که دست آخر توی جلسه حاضر شدن بگه!آخه میدونید..جیمز اومد(پسرم رو میگم!)پروفسور اومد و خیلی های دیگه که الآن یادم نمیاد!

تا درودی دیگر؛بدرود فرزندان روشنایی و تاریکی!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: اشعار جادویی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۰ سه شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۳
#4
چی میشه که یه کبوتر وباز بسازن عشقو برن به پرواز
اخه این چه رسم تو زمونست کبوتر باکبوتر باز با باز
چه کنم فاصلمون زیاده این تو سواریو منم پیاده
رنگ چشات این دلم رو برده یه روز خوش به این دلم نداده

همیشه بهارم خوابتو هر شب میبینم
هر جا که میرم رنگ چشا تو میبینم

رسیدن به تو اره محاله
داشتن چشمای ابیت خواب وخیاله
باز این دل من بهونه کرده
عشق تو عشقو تو دلم زندونی کرده

رسیدن به تو اره محاله
داشتن چشمای ابیت خواب وخیاله
باز این دل من بهونه کرده
عشق تو عشقو تو دلم زندونی کرده

یه رحمی کن توای خدا به جونم
تا عمر باشه چشم به راهش میمونم
هر چی بهش نزدیک تر که میشم
بی اعتنائی ازش میبینم

همیشه بهارم خوابتو هرشب میبینم
هر جا که میرم رنگ چشاتو میبینم

رسیدن به تو اره محاله
داشتن چشمای ابیت خواب وخیاله
باز این دل من بهونه کرده
عشق تو عشقو تو دلم زندونی کرده

رسیدن به تو اره محاله
داشتن چشمای ابیت خواب خیاله
باز این دل من بهونه کرده
عشق تو عشقو تو دلم زندونی کرده

سراینده:هری پاتر

به:جینی ویزلی


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: نقدستان محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۳
#5
السلام علیک یا پروفسور!ضمن عرض تسلیت بابت تاسوعا و عاشورای مشنگی،درخواست نقد این دوست عزیز رو داشتیم.با تچکرات!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۳
#6
-هـــــــــــــــــــــــــــــــــوی!چته؟

این صدای محزون لیلی بود.فرمت بغض چند لحظه بیشتر طول نکشید که لیلی فریاد زد:

-بابابزرگ خوانده ی سر شلوغم خریده بود واسم!مــــــــامــــــــان! :mama:

جینورا با عجله وارد صحنه شد:

-چی شده؟

-آخه من مرض دارم!آخه من مرض دارم!

جینورا با فرمت به لیلی براق شد:

-لیلی؟مگه صد بار بهت نکفتم با این ممد پاتر های بی تربیت نگرد؟هی من تو رو تربیت می کنم هی بیا بی تربیت شو؛خب؟

-آروم باش فرزند روشنایی!

دامبلدور این را گفت.

این وسط گیدیون هم وجودش را یاآوری کرد:

-پ..یعنی برادر روشنایی!یه مسئله ای پیش اومده!خب..این ممد پاتر مرض داره!

جینورا دوباره جیغ کشید:

-یعنــــــــــــــی چی؟وقتی کارآگاه وزارتخونه این جوری برخورد کنه چه توقعی از این ممد پاتر هست؟مگه نه پدر روشنایی؟مگه ما نباید "با هم دوست باشیم؟"اصن مگه ما نباید "ادب داشته باشیم؟"من با چه اطمینانی بچمو بذارم اینجا؟هــــــــــــان؟

تدی به ناگهان و از "یک جایی" وارد نمایشنامه شد:

-مامان؟درسته پدربزرگ روشنایی خیلی با همه خوبه ولی ما نباید سوء استفاده کنیم و بهش توهین کنیما!

این بار دامبلدور شروع به حرف زدن کرد:

-خب،چیکار کنیم فرزند روشنایی؟البته ..حق با توست!ممد؟گید؟

ممد پاتر شروع به حرف زدن کرد:

-آخه من مرض دارم!آخه من مرض دارم!

گیدیون هم ادامه داد:

-راست میگه برادر روشنایی..واقعا مرض داره!

ویولت هم تایید کرد:

-راست میگه!مرض داره!

جینورا از خشم نفس نفس میزد:

-بگم از محفل بندازنتون بیرون؟خب..البته بگمم چیزی نمیشه ها ولی..آها!بگم هری بگه از محفل بندازنتون بیرون بی ادبا؟

دامبلدور لبخند آرامش بخشی زد:

-آروم باش فرزندم..آرامش!خب..در واقع حق با جینوراست و..شما باید یکبار دیگه صلاحیت خودتون رو برای ادامه کار در محفل ثابت کنید!

مرگخور ها که از طریق یکی از ممد جاسوس ها متوجه ووضع موجود شده بودند،به جشن شدت دادند:

-بیـــــا..آها..

-قرش بده..

-آخ جون!سرشون شلوغ شد..ما میرسیم به ماموریتمون..

ناگهان راوی با فرمت شروع به حرف زدن کرد:

-آگوستوس..در این قسمت پست بهتر بود میذاشتی خواننده خودش متوجه قضیه بشه!ولی خب..چون تازه واردی برات استثنا قائل میشیم!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۲ ۱۹:۰۵:۰۹
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۲ ۱۹:۱۰:۱۹
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۱۲ ۱۹:۱۵:۲۰

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: اشعار جادویی
پیام زده شده در: ۰:۲۷ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۳
#7
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری
بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

توی سینت صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو
از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

نظر داری نظر داری
خبر داری خبر داری
خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خونه همش جنگه
نمی دونی نمی دونی
نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی نمی بینی
که دست افشان و پا کوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی که دلم تنگه
تو این دریای چشمان سیاه رو
پس چرا داری دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری

شاعر:هری پاتر

به:چوچانگ


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: "رادیو پاتر بان!"
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۳
#8
پس از پایان مصاحبه جنجالی سیریوس بلک،برنامه "خنده ی جادویی" شروع شد:

هه هه هه هه هه...هه...هو هو هو هو هو هو..هوهو..هی هی هی هی هی هی...هی هی هی..

صدای شاد و سرحال جینورا ویزلی،گوینده ی جوان رادیو پاتربان استودیو را پر کرد:

-سلام!سلام و صد سلام به شنوندگان عزیز رادیو پاتر بان!به برنامه خودتون خوش اومدید.مرسی که مارو گوش می کنید!من،جینورا ویزلی به همراه همکارم هرماینی گرنجر تا ساعت 3 بعد از بامدادمون رو با شما سپری خواهیم کرد!

صدای گرم و پر غرور هرماینی، از رادیو شنیده می شد:

-من هم سلامی گرم عرض می کنم به جادوگران و ساحره های گرامی که وقت ارزشمندشون رو در اختیار ما گذاشتند!من هرماینی گرنجر هستم.

-هرمی،نظرت چیه شنوندگانمون رو بیش از این منتظر نذاریم؟

صدای هرماینی مردد بود:

-منظورت اینه که به این زودی؟

جینی خندید:

-باور کن دیگه طاقت ندارم.این اولین باره که اون به محل کار من میاد!خب..شنوندگان عزیز این شما و این هم:

هری جیمز پاتر،پسری که زنده ماند


خش خش جابجا شدن هری پاتر روی صندلی بلند می شود.لحظاتی بعد،صدای گرم و گیرای او،شنوندگان را تحت تاثیر قرار می دهد:

-سلام عرض می کنم خدمت شنوندگان عزیز رادیو پاتربان!حقیقتا وقتی دیشب جینی از من خواهش کرد که به این جا بیام جا خوردم.وقتی راجع به خیل پاترونوس حرف زد که به سوی رادیو میومدن..جا خوردم!

اینبار هرمیون صحبت کرد:

-هری!تو داری در حق خودت کم لطفی می کنی!همه میدونن که تو چقدر معروف و محبوبی.تو ما رو از دست ولدمورت نجات دادی.

صدای هری رنگ غم گرفت:

-من افراد مهم زندگیم رو از دست دادم.بعد اون حادثه تنها کسانی که برای من موندن شما سه نفر بودید.من تقریبا همه رو از دست دادم..

نفس لرزانی کشید:

-هیچوقت شب نابودی رو فراموش نمیکنم.هیچ وقت!هیچ وقت جسد های بی رنک و رو ی لوپین و تانکس فراموشم نمی شه!هیج وقت نفس های آخر پروفسور سوروس اسنیپ رو از یاد نمی برم.هیچ وقت خاطرات قدح اندیشه..

هری سخنانش را برید.زیاده از حد پیش رفته بود اما هرمیون ول کن نبود:

-خاطرات؟میشه توضیح بدی؟هری من هم اون نفس های آخرو یادمه..ولی هیچوقت نفهمیدم چرا ازت خواست که توی چشماش نگاه کنی..و توی خاطرات چی بود!

جینی وارد بحث شد:

-هرمی،هری رو تحت فشار نذار.یاد آوری اون شب به اندازه کافی دردناک بوده!

صدای هرمیون رنگ تردید گرفت:

-چیزی هست که شما نمیخواید به من و شنوندگان رادیو بگید؛درسته؟هر طور مایلید.من نمیخوام مثل ریتا فضول و به قول قدیمی ها "خاله زنک" جلوه کنم..ش..

اینبار هری،با لحن پوزش طلبانه اش وارد بحث شد:

-نه هرمایونی!احمق نباش!انکار نمی کنم که مسئله ای وجود داره اما.. شاید اسن..یعنی اون خوشش نیاد..نمیدونم!گیج شدم.

-اوه هری!سعی کن به خودت مسلط باشی!اتفاقی نیوفتاده.ما تورو به اینجا دعوت نکردیم تا شاهد عذاب کشیدنت باشیم.قطعا شنوندگان ما هم از این روند راضی نیستن.مثل من!ما تورو به اینجا دعوت کردیم تا ازت بخوایم خنده دار ترین خاطره ی عمرت رو واسمون تعریف کنی!

هری متعجب خندید:

-من؟کمی گیج کنندس!خب..اجازه بدید..جینی؛تضمین میکنی که من زنده بمونم دیگه؟

صدای جینی شاد تر شد:

-نمیدونم..باید روش فکر کنم!

صدای خنده هرمیون در استودیو پیچید.

اما هری ادامه داد:

-خب..در واقع..اگه درست یادم باشه سال سوم بود.و من دیوانه وار عاشق یه دختر چشم ابرو مشکی ریونی بودم..جینی اخم بهت نمیاد..داشتم میگفتم..اما..خب..چوچانگ علاقه خاصی به من نداشت.اون عاشق سدریک بود.سدریک هم که..نیازی به توضیح نیست..از بحث خارج نشیم!حقیقتا..من تمام تلاشم برای جلب توجه چوچانگ بود.میدونستم یک سال ازم بزرگتره و این آزار دهندس اما عشق دوران جوونی بود و خامی!در نهایت تصمیم گرفتم با معجون عشق اونو جذب خودم کنم!

صدای هیــــــــن بلند جینی و هرمیون استودیو را در بر گرفت.
هری خندید:

-نترسید!اتفاقی نیوفتا..در واقع افتاد ولی نه اونجوری که من میخواستم.هرمیون،اگه سعی کنی آروم باشی باید بگم بدون اطلاع قبلیت،من از تو خیلی کمک گرفتم!

هرمیون جیغ کشید:

-هـــــــــــری جیــــــــــمز پــــــــاتــــــــر!

صدای جینی صعیف تر از هرمیون بود:

-باورم نمیشه هری!

-سعی کن باورت بشه عزیزم..اوه!این فقط یه شوخی بود..در هر صورت..پیدا کردن همه مواد اون معجون بدون اطلاع کسی سخت بود.اما من تمام تلاشم رو می کردم!در نهایت،صبح یک روز آفتابی اواسط ترم معجونم آماده شد!

صدایش را صاف کرد:

-خب..پیدا کردن نوشیدنی کره ای هم آسون نبود.اما من پیدا کردم.باید از برادرهات ممنون باشم جین!وقتی چوچانگ رو به پیاده روی دعوت کردم استقبال کرد.می دونستم انتخابش نیستم اما همیشه با من خوب برخورد می کرد.ما مشغول پیاده روی بودیم که..خب من نوشیدنی رو به سمت چوچانگ دراز کردم.چوچانگ هم دستش رو جلو آورد که..هرمی متاسفم..ولی هرماینی پیداش شد.با اخلاقی که از اون بعید بود بدون اجازه گرفتن نوشیدنی رو از من گرفت و یه نفس نوشید..چشم هاتو اونجوری نکن هرمی!

هرماینی با حرص گفت:

-منظورت چیه؟من چیزی یادم نیست!ازت خواهش میکنم این چرندیات رو زودتر تمومش کن!

هری بیشتر خندید:

-وقتی یه مشنگ یه جادوگرو ببینه چه اتفاقی میوفته؟خب..حافظه تو هم خیـــــــــــــــــــلی اتفاقی از اتفاقات وحشتناک اون روز پاک شد!نمیدونی چهرت چه شکلی شده بود.وقتی به اتاقم اومدی و ازم درخواست..

-ادامه نده هری!

این صدای آشفته جینی بود.

-این ها رو بعدا هم میتونی بگی!

هری لحن پوزش طلبانه ای داشت:

-خب..جینی..ازت توقع نداشتم! تو الآن داری به چی فکر میکنی؟به این که من هنوزم چو رو دوست دارم یا..متاسفم اگه ناراحتت کردم!ولی خب..بذارید با صدای رسا اعلام کنم:

-من عاشق این دختر کوچولوی کله شق یه دنده و حساسم!چوچانگ،دوست خوب من!امیدوارم هر جا که هستی در کنار خانوادت خوش و سلامت باشی.من باز هم به اینجا میام.بهتره اجازه بدیم جینورا تنها باشه!از چیزی که توی فکر اون گذشته من وحشت کردم.شنوندگان عزیز!تا درودی دیگر؛بدورد!



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۳
#9
لطفا تعویض شه:


نام:جینورا

نام خانوادگی:ویزلی

سن:34

مو:بلند و قرمز

رنگ چشم:آبی گیرا

نام کامل:جینورا مالی ویزلی

کویدیچ:یک سال جستجوگر و یکسال مدافع در هاگوارتز

شغل:خبرنگار،اورورو،مجری و بازیکن کویدیچ

سپر مدافع:اسب

چوب دستی:چوب بلوط با مغزی پر ققنوس

توانمندی ها:اجرا کننده قوی طلسم مخرب،نکته بین و ریز سنج،ماهر در جستجوگری کوییدیچ و دارای فن بیان بسیار قوی

معرفی:جینورا ویزلی، در 11 آگوست 1981 از مالی و آرتور به دنیا آمد. او ساحره ای اصیل زاده و دارای 6 برادر بزرگتر از خودش بود. بین سال های 1992 تا 1999 در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز در گروه گریفیندور تحصیل می کرد.

در اولین سال تحصیلی هاگوارتز ،دفترچه خاطرات و جان پیچ تام ریدل(لرد ولدمورت) را یافت.علاقه ی جینورا به آن دفتر باعث شد حفره ی اسرار به دستان وی که به تسخیر ولدمورت در آمده بود باز شود.

سرانجام جینی کوچولوی خجالتی،تبدیل شد به دختری که عضوی از ارتش دامبلدور بود و در نبرد وزارتخانه مفید واقع شد، در سال پنجم تحصیلش در نبرد برج ستاره شناسی هاگوارتز پس از مرگ دامبلدور حضور داشت و خوشبختانه با خوردن معجون فلیکس فلیسیس هری، مبارزه خوبی را انجام داد، دختری که در سال ششم تحصیلش بارها و بارها در هاگوارتز مقابل شرارت های کروها (استادان جدید دفاع در برابر جادوی سیاه) ایستادگی کرد. او نهایتا در جنگ بزرگ هاگوارتز حضور داشت و مقابل مرگخواران جنگید، دختری که توانست در تیم کوییدیچ گریفیندور بارها و بارها مبارزه کند.یکسال به عنوان جستجوگر و یک سال در پست مهاجم.

پس از پایان تحصیلات،او به صورت حرفه ای در تیم کوییدیچ “هارپی هالی هد” مشغول بازی کوییدیچ شد و علاوه بر آن، خبرنگار ارشد پیام امروز گردید. در دهه اول قرن بیست و یکم با هری پاتر ازدواج کرد.او از آن پس به یکی از بهترین اورورو های وزارتخانه مبدل گشت.وی هم زمان به مجری گری تلویزیون نیز میپرداخت.او مادر جیمز سیریوس، آلبوس سوروس و لیلی لونا پاتر می باشد.


انجام شد.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۸ ۱۷:۰۰:۱۷

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون


پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۳
#10
من به "مرئی نامرئی" سایت رای میدم.دابی!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر کوچک شده




شناسه قبلی:لاوندر براون






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.