هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۳۶:۱۸ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
#1
رابستن و بچه‌اش نیز مانند بسیاری از مرگخواران در آن صف که مشخص نبود سر آن به کجا میرسید، بودند...
_هی هکتور...به بچه‌ی من گفتن شدی زهرمار؟
_بله!
_چطور جرات کردی؟ چرا؟
_چون تربیت یادش ندادی!
_اتفاقی افتادن شده مگه؟
_من رو مسخره میکنه...میگه جورابات لنگه به لنگه نیست؟
_مگه جواربت لنگه به لنگه نبودن شده؟
_آره!
_

هکتور دیگر طاقتش تاق شد..او باید به هر نحوی که شده حواس حاضرین در صف را از خودش پرت میکرد...
_میگم چیزه...چیز...اوم...آها...میدونستید کراب آرایش داره؟ جالب نیست؟
_میدونستیم!
_عه؟ خب...اوم...میدونستید راب یه جوری حرف میزنه؟
_آره..آره....میدونستیم!
_ای بابا...خب شرط میبندم نمیدونستید که لینی کجاش نیش داره!
_میدونیم...ولی به رو نمیارم!
_عجب گیری کردیما...میدونستید یه غول توی صف هست که خیلی گنده اس؟
_کور که نیستیم...به این گندگی اونجاست...میبینیمش....میدونیم!
_اسیر شدم...خب چی رو نمیدونید؟
_زیاد از تو نمیدونیم...در مورد خودت بگو، بلکه سوژه های جدید پیدا کنیم بهت بخندیم!

هکتور کم کم در حال عصبی شدن بود...روی کراب خوابیده نشست و شروع به فکر کردن کرد...او باید زودتر راهی پیدا میکرد تا این جماعت یک نفر دیگر را سوژه‌ی خنده خود میکردند!




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۵۸ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
#2
نقل قول:
در یک رول بنویسید ارباب ریگولوس چطور تونست موی سر لرد سیاه رو بدست آورد؟(30 نمره)


_ببینید ارباب..من میخوام معجون مرکب شما رو درست بکنم و بخورم تا جای شما بشم و برای این کار موی سر شما رو نیاز دارم...پس با زبون خوش موی سرتون رو بهم میدین یا به زور متوسل بشم؟
_ریگولوس؟
_بلهههههه!
_چرا داد میزنی؟
_شما کی اومدین تو اتاق؟ شنیدین من داشتم چی میگفتم؟
_چی؟ بازم جلو آینه داشتی با خودت حرف میزدی؟ الان اومدم که بگم شام حاضره، زود بیا بخور، دیر بجنبی پدرِ پدرسگت با داداش سگت همه‌ی غذا رو تموم کردن!

مادر سیریوس و البته ریگولوس این‌ها را به ریگولوس گفت و از اتاق خارج شد!
چند هفته‌ای بود که ریگولوس درگیر پیدا کردن راهی بود تا بتواند موی لرد سیاه را به دست آورد...اما سه مشکل پیش روی او بود...اول آنکه لرد مویی نداشت! دوم آنکه حتی اگر داشت، چرا باید آن را به ریگولوس میداد؟ و آخر آنکه با توجه به امتناع لرد از دادن موی نداشته‌اش، ریگولوس چطور بدون فهمیدن و رضایت لرد، به موی نداشته‌ی لرد دسترسی پیدا کند؟
و حالا بعد از هفته ها ریگولوس هنوز به نتیجه ای نرسیده بود...پس به راه حل همیشگی خود رجوع کرد...
_کریچر؟
_در خدمت گذاری حاضرم ارباب!
_کریچر من میخوام موی لرد رو برام بیاری!
_به روی چشم ارباب!
_نه نه...وایسا...چیزه...کریچر..موی سر لرد رو بیاری حتما...موی سر...دقت کن..نری از یه جا دیگه بِکنی بیاری!
_کریچر متوجه شد ارباب!
_خوبه...حالا مشکل اینکه لرد اصلا موی سر نداره و نباید بفهمه که موی سرش رو داری برام میاری و غیره هم به خودت مربوطه...حالا برو!

یک ساعت بعد، اتاق ریگولوس!

ریگولوس در حالی که روی تخت دراز کشیده بود، در حال بازی با تخم‌های اژدهای خود بود...
در همین حین ناگهان کریچر در اتاق بر اساس آپارات ظاهر شد!
_ارباب ریگولوس!
_زهر مار کریچر...صد بار گفتم یکهو ظاهر نشو...این تخم های ازدها رو از ترس چسبوندم به گلوم!
_کریچر بد...کریچر احمق!
_باشه حالا...ببینم...موی لرد رو اوردی؟
_بله ارباب..در سایه تدبیر شما، کرچر تونست موی لرد سیاه رو بیاره...بفرمایید!
_اوه...ایول کریچر...چجوری؟
_کار سختی بود ارباب..کریچر ابتدا کمی از این داروهای طبیعی در جهت رشد مو که تلوزیون مشنگی این کشورای خارجی مثل ایران آگهی میکنه و صرفا باید عدد یک رو به شماره‌ای پیامک کنیم، تهیه کرد...بعد اون رو در غذای لرد سیاه ریخت....به طور باور نکردنی‌ای موهای لرد سیاه رشد کرد و حتی پوست لرد سیاه از وقتی از این محصول استفاده کردن، شفاف‌تر شد! ولی خب به تبلیغات فریبنده اینها اعتمادی نیست و بعد از چند دقیقه لرد سیاه دچار ریزش مو شدند..یکی از موهای ریزش شده رو کریچر برداشت!
_اوه...چه پروسه‌ای...چیزه کریچر...فقط حواست باشه دیگه...اینا همه اش نقشه‌ی من و بر اساس هوش و ذکاوت و خفنیه من بود دیگه..به بقیه هم این رو بگو و تعریف کن بعدا!




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶:۴۱ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
#3


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴:۱۰ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
#4
_بابا یه توصیفی، فضا سازی‌، یه کوفتی اول بنویس، بعد دیالوگ بگو!
_نه...اینجوری من بیشتر دوست دارم...همون اول کار زارت پرت میشه توی داستان!
_زارت چیه بی ادب؟
_یعنی خیلی ناگهانی و یکهو....چیزه حالا...به اولش گیر نده...بگو ببینم شخصیت‌پردازیش خوبه یا صرفا تیپ هستن؟

دو جادوگر ابتدایی در حال نوشتن رمانی بر روی تخته سنگ بودند...چرا تخته سنگ؟ چون ابتدایی بودند و این داستان هنوز به قبل از اختراع قلم پر برمیگردد...حالا مشخص شد که اختراع مورد نظر قلم پر است؟

_من خسته شدم مومبابومبا...بیا بقیه‌اش رو تو انجام بده!
_مومبابومبا؟
_آره دیگه...همین الان این اسم رو بر تو اطلاق کردم...یه اسمی باید داشته باشی دیگه...فکر کردم چه اسم ابتدایی و غارنشین طوری خوبه، این به نظرم رسید! بیخیال حالا...بیا این تیشه و چکش و میخ و تخته سنگ و سایر ادواتی که برای این منظور لازم هست رو بگیر و بقیه رمان رو بنویس!
_برو عامو...من حالش رو ندارم....این کنده‌کاری‌ها خیلی سخته...من اصلا اینجوری نمتونم!
_منم خسته شدم خب...چیکار کنیم؟
_من دیدم که توی این غار پایینی این آدما کلاغ دارن!
_خب؟
_بعد هی از دم اون کلاغ پَر میکَنن!
_خب؟
_بعد ته اون پر رو میکُنن تو جوهر!
_خب؟
_بعد با اون قسمت جوهری روی پوست حیوون‌ها مینویسن!
_خب؟
_خب و شیر الاغی که هر روز صبح میدوشی و میخوری!
_آها...حالا فهمیدم منظورت رو...خب...آره...خیلی کارمون راحت میشه...ولی بازم یکخورده دستمون خسته میشه!
_به اونش هم فکر کردم...ببین اونا بی جادو و استعداد هستن...ما میتونیم اون پر رو طلسم کنیم و گاری کنیم صرف اینکه موضوعی توی ذهنمون بود، اون رو روی کاغذ بنویسه!
_پسر....تو نابغه‌ای...حالا بیا بگو ببینم بد نشد اینهمه دیالوگ پشت سر هم دارم مینویسم تو رمان؟
_نه باو...خیلی هم هنرمندانه‌اس....هرکسی نمیتونه این کار رو بکنه!




پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳:۳۰ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#5
نقل قول:
۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴



_ببین....بذار برادریمون سرجای خودش بمونه...نذار به خشونت متوسل بشم!
_هزار بار گفتن شدم...من خاک مریخ نداشتن هستم...من از سیزارو اومدن کردم!
_ببین داداش‌های مردم چیکار میکنن، تو یه خاک مریخ از من دریغ میکنی....برو جلو چشمم آفتابی نشو، به هیچ دردی نمیخوری!

رودولف لنگه پایی که متعلق به رابستن بود را ول کرد و رابستن با مخ به زمین خورد...چند دقیقه‌ای میشد که رودولف به طمع اینکه بردارش از فضا و امثالهم اطلاعات و دسترسی دارد و ممکن است کمی از خاک مریخ که رودولف دنبال آن بود را داشته باشد، رابستن را از قوزک پا گرفته بود و به صورت وارانه بلند نموده بود!
اما حالا که مشخص شده بود که رابستین این خاک را ندارد، رابستین را رها و به فکر چاره‌ای دیگر بود...
_خاک مریخ از کجا گیر بیارم؟مریخ فروشی؟ نداریم که...از خود مریخ؟ هوم...چطوری برم تا اونجا خب؟ آپارات که نمیشه...جاروی پرنده هم توی جو میسوزه...فضاپیما هم مشنگیه و افت داره واس ما...هومممم....آها! فهمیدم!

رودولف بلاخره بعد از کمی فکر کردن و به یک راه‌حل رسیدن، سریعا به سمت پارک سرکوچه رفت!

چند دقیقه‌ی بعد، گوشه‌ای از پارک!

_این منقل رو ژود راه بنداژین، یه صفایی بکنیم بابا!
_سلام...کسی اینجا چیزی داره من باهاش برم فضا؟
_من...من دارم...بیا اینجا...اسمت چیه؟
_رودولف!
_منم اسمم آمفتامینه!
_عه؟ ما هم دایی اربابمون اسمش مورفین بود...همکار شما هم بود...حالا بیا بده من ببینم این "فضابَر" کجاست؟


*این قسمت به دلیل بدآموزی و مقابله با اموزش نحوه استعمال مواد افیونی، سانسور شده است!*


رودولف حالا جایی بود که تا کنون تا به حال نه دیده و نه شنیده بود...او متعجب به اطرافش در حال نگاه کردن بود...
_وااااااای پسر....مریخ چه باحاله..من فکر میکردم قرمزه...اصلا بهمون گفته بودن کخ قرمزه...چرا سبز، یشمی و خال خالی پشمیه پس؟ اصلا مگه نگفته بودن که آب نداره؟ پس این دریای نوشیدنی کره‌ای چیه؟ چقدر جاذبه کمه اینجا...میتونم پرواز کنم....اگه میدونستم اینقدر جای باحالیه زودتر میومدم اصلا!

رودولف همانطور که در حال پرواز بود، از باغ‌های تسترال آنجا (درختانی در آنجا بود که تسترال در آن میرویید!) کمی خاک برداشت...رودولف باور نمیکرد که بیدار باشد...همه چیز عجیب بود!

فردا صبح!

_هوی رودولف....رودولف...بیدار میشی یا طلسم بفرستم سمتت؟
_چی شده؟
_بیدار شو...چته؟ لنگ ظهره...بلند شو برو نون بگیر!
_نون؟ من؟ تو؟کجا؟چی شده؟
_بله...نون نداریم برای صبحونه‌ی ارباب....و بله تو...رودولف...همسر بلاتریک لسترنج متاسفانه...چون منم بلاتریکس لسترنج هستم...جا هم اینجا، خونه‌ی ریدل....سوال های احمقانه‌ات تموم شد؟
_ها؟ آره...یعنی نه...یعنی چیزه...چیز...من مریخ بودم!
_آره...مریخ بودی، منم خوش‌برخورد و مهربونم....حالا برو نون بگیر!

بلاتریکس این را گفت و از اتاق خارج شد...رودولف هم نگاهی به اطرافش انداخت...بلاتریکس راست میگفت و آنجا اتاقی از اتاق‌های خانه ریدل بود...رودولف شاید خواب دیده بود، ولی توجه‌اش به مشتش که بسته بود جلب شد...مشتش را باز کرد....خاک سبز رنگی در مشتش بود!

----------------------------------------------


نقل قول:
۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴


رکسان لرزش خفیفی احساس کرد...احساس نگرانی کرد...سپس لرزش شدیدتری حس کرد...احساس نگرانی بیشتری کرد...بعد لزرش بسیار شدید در حد هفت ریشتر احساس کرد که باعث شکسته شدن شیه های کلاس شد...اما این پایان ماجرا نبود...چرا که لرزش بعدی که احساس شد، باعث فرو ریختن دیوار و سقف کلاس شد...مصدومان این حادثه شونصد و شصت و یک نفر گزارش شدن که شونصد و شصت نفر اونها زیر آوار گیر افتاده بودند و نیازمند یاری سبز هموطنان بودند...آن یک نفر هم جان به جان آفرین تسلیم کرد..مجلس ختم آن مرحوم در مسجد محل با حضور دوستان، آشنایان و سایر بستگان برگزار میشود....حضور در آن مراسم موجب شادی روح آن تازه درگذشته شده و تسلی خاطر عزیزان را به همراه دارد!
بلاخره بعد از لرزش های بسیار بلاخره اتفاقی که نباید می‌اُفتاد، افتاد...رکسان باد گلو از خود مسطع کرد و گفت:
_آخیش...چقد حال داد...یه قلوپ دیگه معجون بخورم!

پایان!

-------------------------------------------


نام:معجون فضایی

رنگ: قرمز و سبز

شکل:آبکی و فضایی!


---------------
/ \
/ \
/____ ____ \
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
\ /
\______/




پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱:۳۷:۴۹ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸
#6
به به...چه خانوم معلم باکمالتی...اصلا خانوم معلم‌ها همیشه جزوی از فانتزی من بودن!
خانوم معلم....این تلکلیف 1. و تکلیف دوم هم بعد از خط چین پایین هست!

------------------

نقل قول:
2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین. ( 10 امتیاز)



بوکاتی وارد مغز رودولف، حداقل آن قسمتی که مفروض بود که مغز رودولف میبایست در آنجا باشد، شد...چیزی آنجا به جز مجلات بی‌ناموسی، قسمت کوچکی از مغز که فرمان ترشح علاقه خاص را میداد، یک دستگاه کمالات سنج که بر روی " همه‌ی ساحره ها" تنظیم شده بود، و کمی گرد و خاک چیزی نیافت...متوجه شد که آنجا چیزی کاسب نیست...دست از پا درازتر به همراه آب بینی از دماغ رودولف خارج شد!




پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱:۲۹:۴۸ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸
#7
تام اصولا به هوش و درس‌خوان بودن شهره بود، ولی چند وقتی میشد که درس‌نخوان و بی‌هوش شده بود...دروئلا اعتقاد داشت این تغییر حالت تام به دلیل وجود موجودی به اسم "بوکات" در مغز تام است...او عقیده داشت بوکات‌ها موجوداتی هستند که در مغز جادوگران رخنه کرده و از فهم مطالبی که مغز با خواندن فرا میگیرد، جلوگیری میکند....حالا هم دروئلا پشت قفسه کتاب‌ها در کتابخانه کمین کرده بود و رفتار و حرکات تام را بررسی میکرد...

تام حالا در یک چندراهی بین گل‌های قالی و چشم‌هایش و کتاب‌ها و انگشت اشاره‌اش گیر افتاده بود...
_ببینید چشم ها...بیایین منطقی صحبت کنیم...من الان نمیتونم تمرکز کنم و بخونم...حتی نمیتونم فکر کنم....الان مثلا این انگشت اشاره کی به داستان اضافه شد؟
_دیگه به ما ربطی نداره!
_از طرف خودت حرف بزن!
_یعنی چی از طرف خودم؟ گفت چشم‌ها....نگفت چشمِ چپ که فقط از طرف خودم باشم؟
_اگه اینجوریه چرا نذاشتی من که چشم راست هستم صحبت کنم؟
_میخواستی بکنی!
_گذاشتی اصلا؟

تام با تعجب به حرفای چشمانش در حال گوش دادن بود...به نظر چشم های او بسیار لوس بودند...اون باید کاری میکرد...
_چشم ها...چشم ها...دعوا نکنید!
_اینجوری نمیشه اصلا...تام اینجا یا جای منه یا جای چشم چپ!
_د بیا...اصلا اگه چشم راست اینجا باشه من نمیمونم تام!
_زود باش بگو کدوممون رو بیشتر دوست داری؟ بگو من رو...بگو....بگو!

تام واقعا نمیدانست که چه بگوید...و همین تعلل باعث شد چشم راست به گریه بیوفتد و بگوید:
_خیلی نامردی تام...من از اول میدونستم دوستم نداری...من رفتم!

چشم راست این را گفت، از حدقه خارج شد و به شکل قهر از کتاب‌خانه بیرون رفت!

دروئلا که شاهد این داستان ها بود، دوباره دفترچه یادشتش را بالا آورد...
_خب....بوکات باعث تخلیه چشم راست میشود!




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۰۸ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸
#8
دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس سو لی




_چرا ما دراکولا نیستیم؟
_بله؟
_چرا ما خفاش نیستیم؟
_ها؟
_چرا ما شب ها فعالیت نمیکنیم؟
_جانم؟
_چرا مانند سوسکها، شب ها حیات نمیکنیم؟
_افتادی به چرت و پرت رودولف؟
_من فقط خوابم میاد!

ساعت ها و حتی دیگر میتوان گفت که روزهای متمادی بود که رودولف نخوابیده بود!
او که سالها بود که دچار مرض بیخوابی شده بود، شب‌ها نمیتوانست بخوابد،پس بیدار میماند...و روزها میتوانست بخوابد، اما نمیخوابید! چرا که فعالیت های اجتماعی رودولف و وظایفی که به او محول شده بود، اکثرا در صبح‌ها و روزها واقع شده بود!
حالا هم در حالی که رودولف به وضوح از کمبود خواب رنج میبرد، در مقابل تام جاگسن ایستاده بود تا تام دستورات لرد را به او منتقل کند!
_من فقط خوابم میاد...خیلی خوابم میاد!
_حالا شب میخوابی رودولف...فعلا بهتره دستور ارباب رو اجرا کنی و بری یک لایه از پوست اون جادوگری که سفارش اشتباه میوه اورده بود دم در خونه رو بِکنی و بیاری بدی به هکتور...برای معجونش میخواد...یادت باشه فقط...ارباب گفتن یک لایه‌ی نازک...باقی پوستش نیازه بعدا!

تام این را گفت و از رودولف دور شد...رودولف هم که مشخصا منگ میزد، به سمت آن جادوگر بخت‌برگشته به راه افتاد!

چند دقیقه‌ی بعد، آزمایشگاه هکتور!

درب آزمایشگاه هکتور که در زیرزمین خانه‌ی ریدل واقع شده بود، با خشونت باز شد و رودولف در حالی که یک شی بر دوشش داشت از درب وارد شد!
هکتور که مثل همیشه در حال آزمایش معجون‌های خود بود، سرش را از روی پاتیلی که روی آن مشغول به کار بود برداشت و به رودولف نگاه کرد...
_رودولف!
_بیا هکتور...این هم یک لایه نازک پوست!
_اما اینکه یه تیکه گوشته رودولف..به نظر یه لایه نازک آدمه....نصفش کردی اون جادوگر رو؟

رودولف که به نظر میرسید دیگر طاقتش تاق شده بود، با این جمله‌ی هکتور منفجر شد!
_آره..نصفش کردم....به نظرت من الان دیگه میتونم اندازه تشخیص بدم؟ من اصلا میتونم تشخیص بدم؟ من دیگه میتونم کاری کنم؟ خوابم میاد...من خوابم میاد...چرا همه کارا رو من باید بکنم...کی میرسم اینهمه کار کنم؟ چشمچرونی کردن تک تک ساحره‌های باکمالات یه طرف، ابراز علاقه کردن بهشون یه طرف...قمه گردانی و ایجاد رعب و وحشت و اوباش گری یه طرف...بطلات و ارازل گردی با هاگرید و هوریس و غیره که هیچی...تحصیلات مشنگی که اوجور...سر و کله زدن با بلاتریکس و جاخالی دادن از طلسم های شکنجه‌اش ایجور...تولید آثار فرهنگی و کسب کردن کار ازش یه چیزی، تامین امنیت ارباب یه چیز دیگه....نگهبانی خونه ریدل از اینجا و دوئل کردن و انجام دستورات ارباب و شرکت در کلاس های غیر مشنگی و غیره و غیره از اونجا! خب خسته شدم...تازه غر هم نمیذاره بزنم ارباب....من خوابم میاد....مگه چنتا رودولف هست که این همه کار رو انجام بده؟ کاش یه رودولف دیگه بود این کار‌ها رو انجام بده و من یه دل سیر بخوابم!

رودولف در حالی که به صورت خشن بعد از این یک تکه حرف زدن در حال نفس نفس زدن بود، به هکتور خیره شد...اما هکتور واکنشی عجیب داشت...مثل همیشه!
_معجون بدم؟
_چه معجون کوفتی‌ای؟
_معجونِ یک نسخه‌ی اضافی!
_یعنی چی؟
_یه معجونه، میدم بهت میخوری، یه نسخه دیگه ازت تولید میشه، عین خودت...تو میتونی بگیری بخوابی، اون به کارات برسه!

طبیعتا مغز رودولف بر اثر بیخوابی دچار اختلال شده بود...وگرنه هر آدم عاقل و غیر عاقلی بعد از این جمله‌ی هکتور، در آزمایشگاه نمانده و فرار را بر قرار ترجیح میداد...ولی رودولف این کار رو نکرد!

_بده هکتور!

یک ساعت بعد، سالن غذا خوری خانه‌ی ریدل!

مرگخواران همگی دور میز ناهارخوری ایستاده بودند و منتظر اربابشان بودند که به آنها ملحق شود...لرد ولدمورت بلاخره همراه با نجینی که در کنار او در حال خزیدن بود،از پله‌ها پایین آمده و به سراغ مرگخوارانش رفت...سپس در صدر مجلس نشست و بعد از آن گفت:
_یاران ما...بنشینید...شام میخوریم!

مرگخواران دستور اربابشان را استجابت کردند...اما در همین ابتدا، مشخص شد چیزی در خانه ریدل تغییر کرده! چر که رودولف لسترنج قبل از اینکه بلاتریکس حرکتی انجام دهد، به سمت صندلی بلاتریکس رفته و صندلی را برای او کشد...سپس در حالی که بلاتریکس با تعجب بسیار از رفتار رودولف روی صندلی نشست، صندلی را به جلو هل داد و سپس به صندلی خودش مراجعه کرد!
لرد اما همان ابتدا بعد از جلوس مرگخوارن نگاهی به میز انداخت و گفت:
_فرموده بودیم به وقت تناول وعده‌های اصلی، تمام مرگخواران بر سر سفره حاظر شوند...پس رودولف کجاست؟
_ما اینجا هستیم ارباب!
_ام...ببخشید، شما؟
_رودولف هستم ارباب!
_هوممم...بله..رودولفی...به نظر چون آدم لختی دور میز نبود، گمان بردیم که غایب هستی و...ببینم؟ پیرهن پوشیدی؟
_بله ارباب...اصولا به دور از ادب هست که بنده بدون پوشش مناسب با اون صور قیبحه بر روی بدنم، در نزد شما و دوستان حضور به عمل برسونم!

اگر لزوم حفظ شان و ظاهر نبود، لرد هم مانند دیگر مرگخواران فک‌اش از تعجب به میز برمیخورد...اما لرد صرفا به گفتن جمله‌ای بسنده کرد...
_خب..به نظر میرسه بلاخره سعی و تلاش ما برای انسان شدن شما نتیجه داده رودولف...یاران ما فکشون رو از روی میز جمع کنن که دیگه شام بخوریم!

مرگخواران فک خود را از روی میز برداشتند و به خوردن شام ادامه دادند، اما این مانع از این نشد که در طول شام، دست از تعجبشان بردارند...مخصوصا هنگامی که رودولف غذای کمی خورد، چرا که ادعا داشت باید شب ها غذا سبک بخورد و میز را ترک کرد تا زود بخوابد!

فردای آن روز، همانجا!

_یاران ما...چرا این شکلی هستید؟
_به نظر میرسه هیچکدوم از ما شب خوبی رو نگذرونده باشیم ارباب!
_شما چرا مجروح شدین وین؟
_ما خفت شدیم دیشب ارباب!
_چرا؟ کجا بودین مگه؟
_هیچی ارباب...با جوونا دیشب تصمیم گرفتیم که بریم یه چرخی توی دهکده بزنم!
_شب؟ دیروقت؟ در حال پلیکدن؟اون هم نه در خانه‌ی ریدل، بلکه در خارج از اون؟ پس رودولف کجا بود؟ بهتون نگفت که بخوابید؟ چیزی نگفت؟
_چرا اتفاقا ارباب...وقتی پاورچین پاورچین میخواستیم بزنیم بیرون، از پنجره‌ی دکه‌اش ما رو دید و گفت بهمون که خوش بگذره....گفت جونید و باید شب زنده داری کنید!
_عجیبه واقعا...شما چرا دچار ناهنجاری روانی شدی سو لی؟
_ارباب دیشب مورد خشونت کلامی و غیر کلامی چند جادوگر واقع شدیم!
_چی؟ کجا این اتفاقات رخ داد؟
_همین جلوی در ارباب...چند جادوگر نوجوون ، من و اکثر ساحره‌های ساکن اینجا رو مورد این تعرض کلامی و غیره قرار دادن!
_جلوی در؟ رودولف نبود؟
_چرا اتفاقا ارباب...ولی به هیچ کدوم از ما ساحره ها اهمیت نداد...اصلا سرش رو بالا نیورد تا ما رو ببینه!
_بلا؟ همسرت چرا اینجوری شده؟ چرا رسیدگی نمیکنی؟
_چی بگم ارباب؟ دل من یکی خون شده از دستش...اون از این اهمیت دادنش به من که خجالت زده‌ام کرده جلوی همه...این هم از اینکه به سمتش طلسم پرتاب میکنم، فرار نمیکنه...می‌ایسته و میگه که "من درکت میکنم همسر عزیزم!"...اصلا دیگه هیچ لذت و لطفی نداره طلسم کردنش!

لرد به فکر فرو رفت....به نظر میرسید که رودولف خراب شده بود و این بر تمام اعضای خانه ریدل تاثیر گذاشته بود...حتی زیرشلواری خود لرد دیشب از زیر سرش به سرقت رفته بود!

همان لحظه، آزمایشگاه هکتور!

رودولف بعد از چندین ساعت خوابیدن، از خواب بیدار شده بود...در حالی که هنوز سر حال نشده بود، هکتور وارد آزمایشگاه شد...
_عه رودولف؟ تازه بیدار شدی؟ میخوای معجون لود شدن سریع بعد از خواب بهت بدم!
_هاااااع...نیازی نیس هکتور...بعد از مدت‌ها یک دل سیر خوابیدم...دمت گرم...فقط ببینم...این رودولف کپی کارش رو خوب انجام میده؟ کسی نبود من رو حس نکرد؟
_نه بابا...بهتر از تو حتی کار میکنه....یک نسخه‌ی بدون نقص از توئه...خیالت تخت!

رودولف اما دچار شوک شد...بعد از چند ثانیه سکوت، ناگهان از جای خود پرید و گفت:
_چیییییی؟ یه رودولف بهتر از من؟ نیست...نییییست...مادر نزاییده...هیچکی از من بهتر نیست...کجاست این بوقی...حق نداره جای من رو بگیره!

رودولف این را گفت و قمه هایش را برداشت...او در حال رفتن به سمت کپی خودش بود تا کار را یکسره کند...هکتور اما نگفت که در صورت نصف شدن نسخه‌ی کپی، این نسخه تکثیر میشود!




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۹:۱۱:۳۸ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۸
#9
سولی دیگر طاقت دوری از کلاهش را نداشت...کلاه او در چنگال یک خرس قطبی بود...مرگخواران به قطب شمال آمده بودند تا توسط استادشان "قوری" که در اصل یک قورباغه بود، شنا یاد بگیرند...آنها هیچکدام شنا بلد نبودند و این استاد را لرد ولدمورت استخدام کرده بود تا به آنها شنا یاد بدهد!
او حالا نقشه ای کشیده بود تا به صورت مخفیانه به خرس نزدیک شده و کلاهش را از چنگ آن خرس بقاپد!

سولی در حالی که سعی میکرد استتار کرده باشد، از پشت پاورچین پاورچین به خرس در حال نزدیک شدن بود...ولی وقتی که حسابی به خرس نزدیک شده بود، ناگهان خرس برگشت و روی پایش ایستاد!
سولی ترسید...ولی به علت سردی هوا، صرفا چند غالب یخ از خودش خارج کرد... خرس که حالا مشخص شده بود هیکلش چند برابر هیکل سولی است، دستش را که کلاه سولی را با آن گرفته بود بالا اورد و نعره ای کشید...
سولی ولی همینکه چشمش به کلاه افتاد، نیرو گرفت و با شجاعت هرچه تمام تر فریاد کشید:
_آی خرس گنده بک!
_با منی؟
_آره با خود خودت هستم....خجالت نمیکشی کلاه من رو گرفتی و پسش نمیدی؟
_چی؟
_کلاه من دست توئه...زود پسش بده!
_این کلاه توئه؟
_آره!
_میخواییش؟
_معلومه...پسش بده!
_باشه!

خرس کلاه را برداشت و در دهانش گذاشت...کمی جویید و بعد آن را تُف کرد!
_بیا...اینم کلاهت!

خرس این را گفت و سولی را با کلاه تنها گذاشت...
سولی اما بر اثر شوک وارده تکان نخورد..نمیتوانست تکان بخورد...او بدون اینکه حرکتی کند یا چیزی بگوید، به کلاه نگاه میکرد!

در همین حین یکی از مرگخواران که دورتر از سولی ایستاده بودند بودند، فریاد کشید:
_سولی...زود باش بیا اینور...استاد قوری میخواد متد و روشی جدید رو برای آموزش دادن شنا امتحان کنه...زود باش بیا!




پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸:۵۱ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
#10
چی شده؟
من کجام؟
الان کیه؟
عه؟ من از زیر طلسم رها شدم؟

ارباب...ارباب...چه خوشحالم که میبینم بازگشتید...ارباب من طلسم شده بودم...طلسم فرمان فکر کنم...به هوریس مشکوکم!
نمیدونم چی شد که این طلسم باطل شد...شاید به خاطر این هست که یازده دو صفر شدم! که خب مسخره اس...حقیقتش این هست که حضور شما هر سحر و جادو و طلسمی رو باطل میکنه ارباب!
ارباب گابریل و دروئلا و بچه‌ی رابستین و رابستین و دیانا و بلاتریکس بودن ارباب...تقصیر اونا بود ارباب...ما با اینکه زیر طلسم شکنجه بودیم هی بهشون میگفتیم نکنید، نکنید، تفرقه نیفکنید...هی میگفتیم که مطمئنا ارباب باز خواهد گشت...مثل من در این مدت مقاومت کنید و انتظار ارباب رو بکشید...ولی گوش نکردن ارباب..شاید چون بهشون گفته بودین که به حرف من گوش نکنن...حالا که اینطور شد ارباب، دفعه دیگه داشتین میرفتین، بهشون توصیه کنید که اتفاقا حرف من رو گوش کنن!

ارباب!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.