هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴:۱۹ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
#1
دقیقا بعد از پانزده سال از مرگ پدرش، او مُرد!
باخت...زندگی را...و چقدر دوست داشت که اشتباه کند...چقدر دوست داشت که نظر بقیه در مورد او درست باشد...ولی اشتباه نمی‌کرد...حتی وقتی اشتباه میکرد.

می‌دانست وِل نشده...می‌دانست، دیده بود، باور داشت، این ایمانش بود که سایه‌ای بر سرش بود...همیشه...حتی وقت‌هایی که حسش نمی‌کرد، فقط حسش نمیکرد...وگرنه بود.
ایمانش بود که روزی بلاخره تمام خواهد شد و جواب‌ها خواهند آمد... میدانست...ولی دانسته و بدون منافات با ایمانش، این را نیز از اعماق قلب خود می‌دانست و دیده بود...که هیچ‌وقت خوشحال نخواهد بود...هیچ‌وقت نخواهد رسید...و هیچ‌وقت نخواهد بُرد...تا آن روز...

از روی نیمکت کنار دکه بلند شد...بعد از این همه دیگر کافی بود...دیگر باید فهمیده باشد که توقعی نباید داشته باشد...وقتی که بود، توقع‌اش بی‌جا بود...چرا حالا که می‌خواست نباشد، باید از او توقع داشته باشند؟

آن‌جا خانه‌اش بود...آن آدم های داخل خانه، عزیزانش بودند...صاحب خانه اربابش بود...آن‌جا جهان او بود...هر بار که رفته بود، برگشته بود...و هر بار که برگشته بود، از رفتنش حرفی پیش نیامد...مهم نبود که وقتی نبود، پس کجا بود...اگر بود، بود...نبود، نبود...نه فقط او...هر شخص دیگر...این یک قانون ساده است...و او این را می‌دانست.

درب حصار را باز کرد...دلش برای دیوارهایی که برای آنها حرف میزد، تنگ می‌شد...دیوارهایی که کاری از دستشان برای او ساخته نبود...هیچکس کاری از دستش ساخته نبود...

از محوطه خارج شد و درب را پشت سرش بست...او خیلی سعی کرده بود...ولی نشد...نمی‌شد و نخواهد شد...

به راه افتاد و در حالی که زیر لب در حال آواز خواندن بود، دور شد...
چه باشد اگر حال من بد نمی‌بود...
و خوش هم نمی‌بود و اصلا نمی‌بود...




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۰:۴۶:۱۴ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
#2
حالا مرگخواران طبق نقشه هوشمندانه‌ی خود باید عمل میکردند...
_خب هوریس...آماده‌ای؟
_آره لینی...قلاب بگیر که اومدم!
_بیا!

تپ!

_چی شده؟
_فکر کنم لینی رو زیر پات له کردی هوریس!
_نه...این جزوی از همون نقشه اس..ادامه بدین بچه ها...ربکا، نوبت توئه!

چند دقیقه‌ی بعد!

ربیوس هاگرید، نیمه هوشیار روی یک صندلی که حالا شکسته بود نشسته، و روبروی او هرم بسیار ناقص و زشتی از مرگخواران تشکیل شده بود...در راس این هرم بلاتریکس که او نیز روی شانه‌ی مروپ نشسته بود، قرار داشت...بلاتریکس بعد از اینکه از امنیت و ثبات هرم مرگخواری ساخته شده اطمینان نسبی حاصل کرد، رو به اربابش کرد و گفت:
_ارباب...امنه...تشریق بیارید روی سر من!
_آمدیم!

لرد به سمت هرم رفت و شروع به بالا رفتن از آن کرد!
_آخ چشمم!
_آخ قفسه سینه‌ام!
_آخ پاتیلم!
_آخ **ام!
_یاران ما...کولی بازی بسه...ما حالا دیگر روی سر بلا و در مکانی که مناسب ماست قرار گرفتیم...یعنی راس مرگخوارها...حالا سکوت کنید، میخواهیم این نیمه غول رو هوشیار کرده و باهاش صحبت کنیم ببینیم که راه و روشی که دامبلدور محبوبیت کسب کرده، چیه!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳:۴۶ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
#3
مرگخواران درست شدند...البته تقریبا...صرفا باید مثلا چشم پالی از مشت بلاتریکس به حدقه‌اش برمی‌گشت، یا ساق پای اگلانتاین از زیر دندان فنریر خارج و به ران او متصل می‌شد، و یا حتی رودولف نمود کمالات ساحره ها پس میداد...و خب همه این کارها را می‌شد بعد از اینکه از اتاق لرد خارج شدند انجام دهند...فعلا اینکه منظم جلوی لرد ایستاده و آماده اجرای دستورات او باشند، واجب تر بود!

لرد نگاهی به مرگخواران درست و نیمه درست انداخت...سپس گفت:
_فرمودیم بیاین این تابلو رو از جلوی چشممون دور کنین...مایل نیستیم تابلوی این حشره رو در فضاهای عمومی خانه ببینیم و حتی چشممون بهش بیوفته...پس یک نفر داوطلب شه و تابلو رو از روی دیوار اتاق ما برداره و در اتاق خودش بذاره!
_م...
_غیر از تو رودولف...غیر از رودولف...کی داوطلبه؟
_هعی!

تنها صدای خارج شده از مرگخواران، صدای بغض رودولف بود...بله...بغض او صدا داشت...مابقی مرگخواران ترجیح داده بودند سکوت کنند و کمتر توجه لرد را جلب کنند...مشخصا لینی و حتی تابلوی او محبوبیت چندانی بین مرگخواران نداشت...هیچکس حوصله‌ی یک تابلوی پرحرف و فضول را در اتاقش نداشت....
پس لرد چاره‌ی دیگری اندیشید...او مرگخوارانش را می‌شناخت...
_کسی داوطلب نیست؟ چه حیف شد...آخه میدوندی؟ لینی دیگه یه موجود زنده نیست که بتونه پرواز کنه و قسر در بره...می‌شد تابلوش رو برد و انتقام اون همه مدت آزار و اذیت رو ازش گرفت!
_ارباب من می‌برمش!
_نخیر...من اول دستم رو بردم بالا!
_شما دقت نکردین...من از اول داوطلب شدم!
_هیچکی غیر از من حق نداره تابلوی لینی رو ببره اتاقش!
_حرف نباشه...تابلوی لینی حق منه...سهم م...هی؟ هکتور؟ وایسا ببینم...تابلو رو کجا می‌بری؟

هکتور اما بی‌توجه به مرگخوارانی که در حال دعوا بر سر تابلوی لینی بودند، تابلو برداشته بود و با سرعت به سمت اتاقش در حال حرکت بود...
_شما متوجه نیستین...من و لینی خاطرات زیادی باهم داریم....مطمئنا بهش توی اتاقم خوش می‌گذره!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸:۱۹ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
#4
قبل از اینکه بدن رابستن چیزی بگوید، این سر رابستن بود که سروکله‌اش پیدا شد و چیزی گفت!
_بچه رو پیدا شدن کردم!
_سر؟
_بدن؟
_کجا بودی؟
_شوتیده شدن بودم...ولی الان همین بغل بچه رو پیدا شدن کردم...توی مرلینگاهه!
_مطمئنا اشتباه کردن میکنی سر...همین الان ما بچه رو دیدن کردیم که با ویزلی ها به چادر محفلی ها رفتن کردن!
_پس اون بوی بچه که از دستشویی اومدن کرد چی بود؟
_خب همه آدم ها و فضایی ها مرلینگاه نیاز پیدا کردن میکنن...اون بو که فقط مختص بچه بودن نیست!

مرگخورارن که از این بحث ما بین سروکله‌ی رابستن با بقیه قسمت‌های او، چیزی نمانده بود تا حالت تهوع بهشان دست پیدا کند، تصمیم گرفتند تا این مکالمه دلنشین را قطع کنند!
_چیزه...باشه حالا..بحث نکنید...فکر کنید که چیکار کنیم...یه حسی بهم میگه آرتور قراره بره بچه‌ی رابستن رو بخوره!
_بچه‌ام!

پیش از آنکه کسی چیز دیگری بگوید، رودولف لسترنج به سمت سرِ قطع شده‌ی برادرش رفت و آن را برداشت...سپس با تمام وجود یک تف بر گردن اون کرد و با همان تف، سر را بر گردن و بدن برادرش متصل کرد...سپس با صدایی که به وضوح تغییر کرده و جدی تر شده بود، گفت:
_هیچ نگران نباش داداش...تا وقتی یه برادر مثل من داری، غم نداری...مثل کوه پشتتم...من میرم و برادر زاده‌ام رو، جزئی از خانواده ام رو از چنگال و شایدم کارد محفلی ها بکشم بیرون!
_شیره رودولف!
_و نه فقط این...بلکه همونجا میرم یک محفلی رو ورمیدارم و میام که بریم و ببریمش پیش ارباب!
_من همیشه میدونستم که تو چنین شجاعتی رو توی خودت داری همسر عزیزم...بهت مفتخرم!
_پس همینجا منتظرم باشید...زیاد طول نمیکشه...من میرم و سریع میام...برم یه دونه مالی ویزلی‌ای، هرماینی گرنجری، فلور دلاکوری چیزی شکار کنم و بیام!

قبل از اینکه بلاتریکس و یا دیگر مرگخواران بخواهند چیزی بگویند، رودولف به سرعت از آنها دور شد و مخفیانه وارد چادر محفلی ها شد.




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲:۱۷ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۹۸
#5
_یاران ما...عطسه‌ی مرلین را در می‌اورین یا شما را به مشتی فلفل قرمز و سیاه تبدیل کرده و در بینی پیامبرمان فرو کنیم؟

با این جمله‌ی لرد، مرگخواران از یک سو و مرلین از سوی دیگر به رعشه افتادند...مرلین از اینکه مرگخواران را قرار بود استنشاق کند، و مرگخواران از اینکه مرلین را قرار بود استنشاقش کنند.
_فرزندان پدر و مادر‌های خودتون...فکری به حال من کنید تا عطسه کنم!

مرگخوران به فکر فرو رفتند...چه چیزی عطسه آور بود؟

_یک مشت تسترال ارتش سیاه ما را تشکیل دادن...فکر میکنید یاران من؟ همین الان بهتون که گفتم فلفل!

مرگخواران قبلا شرم می‌کردند...اما حالا از این میزان هوشی که در کنار یکدیگر به کار میبردند، شرم که هیچ...یک ذره هم خجالت نمی‌کشیدند لامصب‌ها!

_فلفل از کجا بیارم ولی؟
_بانو مروپ؟
_گنده گلابی مامان؟
_گنده گلابی؟
_همون کدو حلوایی هست!
_عجب...بگذریم...میگم...شما پودر فلفل ندارین همراهتون که در مرلین استعمال کنیم؟
_مگه میشه نداشته باشم رنگینک مامان؟فلفل خیلی مفیده برای تغذیه همین الان استفاده میکنم ازش!

مروپ این را گفت و بلافاصله از ردای خود فلفدانی (بر وزن نمکدان) خارج کرد و شروع به پاشیدن آن در فضا کرد...و همین امر باعث شد که نه فقط مرلین، بلکه تمام حاضرین شروع به عطسه کردن، کردند!
_هاپچو...هاپچو...اگلانتاین...هاپچو...اون...هاپچو...تابلو رو....هاپچو....بگیر جلوی دهن مرلین..هاپچو....تا روی اون عطسه کنه....هااااااپچوو!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۱:۰۱ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸
#6
_شما کی هستین؟
_چی هستین؟
_فضایی هستین؟
_بلاخره آخر الزمون شد؟

مرگخواران با این سوالات مشنگ‌ها تازه متوجه شدند که در چه موقعیتی هستند...آنها در وسط یک کمپ تفریحی بودند که پر بود از مشنگ! و اگر می‌خواستند که محفلی ها را در این کمپ پیدا کنن، بهتر بود که بدون سروصدا این کار را بکنند...مطمئنا محفلی ها اگر از حضور مرگخواران که برای یک ماموریت به آنجا امده‌اند، با خبر می‌شدند، همه‌ی نقشه‌های مرگخواران که یک محفلی را دزدیده و به لرد تحویل دهند، نقش بر آب می‌شد.
پس برای اینکه اوضواع از کنترل خارج نشود، بلاتریکس باید کاری می‌کرد...
_فضایی؟ چی؟ نه بابا...ما هم مثل شماییم زبونم لال!
_
_نه...یعنی چیزه...ما چیزیم دیگه..ما عادی هستیم..صرفا چون کمپ تفریحی بود، گفتیم که برنامه مفرحی رو براتون تدارک ببینیم...این بود برنامه مفرح ما...امیدوارم لذت برده باشین!
_چقد مسخره و لوس...اه...بریم به تفریح خودمون برسیم، اینجا چیزی کاسب نیستیم!

با متفرق شدن مردم عادی که در زیر لب در حال غرغر کردن بودند، مرگخواران نفس راحتی کشیدند...
_وای...مرسی بلا...اگه نبودی چیکار میکردیم...چه تدبیر خوبی اندیشیدی!
_آره...واقعا تدبیر عالی‌ای بود....ما رو جلوی یه مشت مشنگ دلقک نشون دادی!
_رودولف، جدیدا زبونت خیلی دراز شده....نظرت چیه زبونت رو قطع کنم بندازم توی ترشی؟

مرگخواران قبل از اینکه دوباره قسمت جدیدی از دعواهای زناشویی رودولف و بلاتریکس را ببینند و شاهد طلسم افشانی‌های بلاتریکس باشند که منجر به لو رفتن آنها می‌شد، تصمیم گرفتند تا موضوع را عوض کنند...
_خب...حالا اینا مهم نیست...مهم اینه که..توی این کمپ به این بزرگی، محفلی ها رو چجوری پیدا کنیم؟




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰:۳۴ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
#7
_آه...بهشت شبیه تالارمونه!
_حله مرلین...زنده شد...زور نزن دیگه!

لینی تازه از مرگ بازگشته بود...چند ثانیه ای لازم داشت تا چشمانش را کاملا باز کند و درک کند چه اتفاقی افتاده.
حالا او مرلین را می‌دید که شال آبی رنگش را از روی گردنش باز کرد و در حالی که به شدت عرق می‌ریخت و نفس نفس میزد رو به لرد ولدمورت ایستاد...
_ارباب..به دستور شما من خیلی انرژی گذاشتم لینی‌تون...یعنی لینی‌شون رو زنده کردم...اگه اجازه بدین من برم بیرون غش کنم!
_مرخصی مرلین ما!

لینی حالا حوادثی که رخ داده بود را درک می‌کرد...البته نه کاملا...
_ارباب...من میدونستم شما پیکسی‌تون رو می‌بخشین و راضی به مرگش نیستید!

لرد اما بی‌توجه به لینی در حال تیز کردن نیش نجینی در دستش بود.
لینی هم با دیدن این صحنه، به کمک هوش ریونکلاوی‌اش فهمید که بهترین کار در آن لحظه، ترک کردن آن صحنه است.
_خب دیگه...خوش گذشت...من دیگه رفع زحمت کنم...خدافس!

قبل از اینکه لینی بال بال زنان از آنجا فرار کند، لرد صرفا با چشم اشاره‌ای به او کرد....و همین اشاره کافی بود تا چندین مرگخوار بر روی لینی پریده و دوباره او را بگیرند!
_عه؟ ولم کنین...ولم کنین وحشی‌ها...ولم کنین، وگرنه نیش می‌زنم...ارباب...بهشون بگین ول کنن من رو!
_لینی...دفعه پیش که کشتیمت، به چه دلیل بدون سروصدا ما رو ترک کردی؟

لینی پاک گیج شده بود...او نمی‌دانست که منظور لرد دقیقا چیست...مگر اینکه...
_ارباب...منظورتون این نیست که...
_چرا لینی...دقیقا منظورمون همین چیزی هست که فکرش رو میکنی...ایندفعه حداقل یک آخ باید بگی....آماده‌ای؟
_




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳:۱۸ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#8
_هی...از اینجا هم دو بار رد شده بودیم!

مرگخواران کم کم در حال از دست دادن اعتمادشان نسبت به راننده بودند...راننده باید یک فکر تازه‌ای میکرد!
_خب...همونطور که دارین اتوبوس رو میکشین، باید یه سری توضیحات بهتون بدم!
_منتظریم!
_یادتونه که گفتم به اندازه پولی که دادین خدمات دریافت می کنین؟
_آره...الان میخوای بگی پول کمی دادیم، برای همین داری ما رو میچرخونی؟
_نه...اشتباه نکنید...اتفاقا خیلی پول دادین!
_واقعا؟
_آره...برای همین تصمیم گرفتم خدمات جدیدی رو بهتون ارئه بدم!
_چی؟
_یک تور لیدر برای این سفر...که من باشم!

مرگخواران همانطور که در حال کشیدن اتوبوس بودند، نگاهی به یکدیگر انداختند...آنها ربط به دور خود چرخیدن و تور لیدر بودن راننده را نمی‌فهمیدند.
راننده هم این موضوع رو فهمید...پس ادامه داد...
_ببینید...یک تور تفریحی برای مسیر هم برنامه داره و در مسیر هم باید تفریح کنید...پس مهم مقصد نیست....راه هم مهمه!
_ها؟
_الان من دارم شما رو از راهی میبرم که توش تفریح کنید...از یه مسیر ساده و سریع نمیریم که...از مسیری میریم که توش اثار تاریخی و جاذبه های طبیعی گردشگری وجود داره...مثلا همین کوچه ای که سه بار ازش رد شدیم توش خونه‌ای بود که پادشاه فلیپ شیشم یک بار توی اون عطسه کرد!
_ولی ما نمیخواییم تفریح کنیم که...ما میخوایم زودتر برسیم کمپ جنگلی!
_مگه دست خودتونه؟ تور تفریحیه، باید تفریح کنید....حالا بپیچید دست چپ، میخوام اون سنگ خاصی که ویکتور هوگو باهاش شیشه خونه‌ی دختر همسایه رو شکونده نشونتون بدم!




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹:۰۹ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۸
#9
باز هم یک بار دیگر بحث مسئول و مقام و انتخاب و انتصاب توسط لرد در خانه ریدل‌ها مطرح شده بود و مرگخوارهای قدرت طلب، همه به صرافت افتادند...
_من...من...من ارباب...من مسئول بشم!
_ارباب...من مدیر و مدبر هستم...منو انتخاب کنید!
_اینا هیچکدوم به اندازه من التزام عملی ندارن...من بهترین گزینه‌ام!
_هیچ انتخابی بهتر از انتخاب من نیست ارباب...خدمت صادقانه فقط از عهده بنده برمیاد!
_انتخاب اصلح ما هستیم ارباب...با ما دیگر از هیچ چیز نترسید!
_ارباب من وعده میدم اتوبان ها رو دو طبقه کنم....خانه ریدل رو استان میکنم ارباب...پول نفت دریایی شمال رو میارم سر سفره شما ارباب!
_ارباب...بخدا صد تومن میدم...رشوه میدم...من رو انتخاب کنید!
_ارباب...من شعار نمیدم....عمل میکنم....رای خودتون رو به من بدین!
_یاران ما...هول نکنید...ما قصد داریم دادگاهی عادلانه داشته باشیم...پس به قاضی، هیئت منصفه، دادستان، شاکی، شاهد و حتی حضار و تماشاگر نیاز داریم...و البته متهم که لینی باشه و وکیلش....پس به همه نقش میرسه...نترسین!

بعد از این جمله‌ی لرد، مرگخواران کمی اطمینان پیدا کرده و آرامتر شدند...سپس لرد در حالی که مشخصا در حال تفکر بود، گفت:
_خب...رییس دادگاه و قاضی که مشخص هست که ما هستیم...شاکی هم که ما بودیم....برای دادستانی هم کسی غیر از ما لایق برای ستاندن داد نیست...تنها کسی که منصف هست هم خودمان هستیم، پس هیئت منصفه هم خودمانیم...شاهد هم کسی غیر از ما نبوده...حل شد!
_ارباب...ما هم قرار بود نقش داشته باشیم!
_ما اربابی خوش قول هستیم که سر حرفمان می‌مانیم...شما به عنوان حضار و تماشاگر میتونید حضور داشته باشید!
_واقعا لطف کردین ارباب!
_ناراضی هستین؟ باشه...یک پست خالی دیگه هم داریم که میتونید اشغالش کنید...کی حاضره وکیل این ملعون بشه؟

مرگخواران همه پا پس کشیدند...هیچکس نمیخواست در دادگاهی که حکمش از قبل مشخص شده است و یک طرف دعوای آن قاضی_ شاکی لرد است و طرف دیگر لینی بود، طرف لینی را گرفته و وکیل او شود!




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴:۰۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
#10
فرستنده: رودولف لسترنج
آدرس: دهکده لیتل هینگتون، منزل اربابی ریدل‌ها، دکه‌ی اول، تک زنگ!

گیرنده: مرلین کبیر
آدرس: بارگاه ملکوتی مرلین، اولین در سمت چپ!



با سلام.
پیرو فرارسیدن روز ولنتاین و سپندارمذگان و بقیه روزهای من‌درآوردی، درخواست میشود بنا بر بسته بودن بخت اینجانب، رودولف لسترنج (که گواهی این بسته بودن بخت را می‌توان در همسر بنده، خانوم بلاتریکس لسترنج یافت!) تقاضا می‌شود در اسرع وقت نسبت به باز کردن بخت اینجانب اقدامات مقتضی را اتخاذ بفرمایید.
باتشکر.

پانوشت: قبلا تعهد داده شده که عدالت را بین چهارصد همسری که حلال فرمودین، رعایت شود.

رونوشت: به همه!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.