هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶:۰۸ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۹
#1
خلاصه:
لرد ولدمورت در طی یک مسابقه از دامبلدور شکست خورده و طبق شرطی که قبل از مسابقه بسته بودن، لرد باید کشته می‌شد. اما داورهای مسابقه، دامبلدور و مرگخوران هر بار که لرد رو کشتن، لرد به خاطر جانپیج های متعددش باز یه جوری زنده شده.مرگخوارها و لرد تصمیم میگیرن که لرد الکی نقش مُرده رو بازی کنه تا دامبلدور و داورها بیخیال بشن. ولی داورها برای اطمینان میخوان لرد به ظاهر مُرده رو یه بار دیگه بکشن. و مرگخوارها هم از اون سمت چون نمیدونن که چندتا جانپیج دیگه اصلا برای لرد مونده، به بهانه‌هایی مانع این کار میشن.

-------------------------------------------


_خب...همکاران داور گرامی...فکر کنم که نمیتونیم با طلسم آواداکادورا لرد رو بکشیم!
_صحیح است!
_شاید بهتره روش های جادویی رو بیخیال بشیم و به روش های مشنگی رو بیاریم!
_صحیح است!
_نظرتون در مورد گردن زدن چیه؟
_ صحیح است!

رنگ مرخواران مثل گچ سفید شد...آنها باید مانع این کار میشدند...
_یعنی چی صحیح است اقا...ارباب تاریکی ها...خفن‌ترین جادوگر تاریخ...بزرگترین شخصیت تمام دوران ها...میخوایین با روش مشنگی گردنش رو بزنید؟
_مشکلش چیه؟ مُرده دیگه..فرقی نداره...یا نکنه نمرده؟
_عه؟ نه...چیزه...مشکلی نداره...یعنی داره...یعنی مُرده...ولی خب...ولی خب...آها...کسر شان هست چنین جادوگری با روش های مشنگی کشته شه!
_هوووووم....شاید درست میگی...شاید نباید بیخیال روش‎‌‌های جادویی شد کاملا...بهتره معجون‌های سمی رو هم امتحان کنیم...ها؟

مرگخوار معترض مذکور، نگاهی به دیگر مرگخوارها انداخت....آنها نیز به نظر نمیرسید که ایده‌ای داشته باشند...

داورها اما انگار زیاد وقت نداشتند...
_زود باشین تصمیم بگیرین...معجون های سمی یا گردن زدن؟




پاسخ به: مرلینگاه عمومی هاگزمید (تالار اندیشه)
پیام زده شده در: ۴:۵۰:۴۸ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۹
#2
نقل قول:

روبيوس هاگريد نوشته:
نقل قول:

رودولف لسترنج نوشته:
نقل قول:

روبيوس هاگريد نوشته:
نقل قول:

رودولف لسترنج نوشته:
نقل قول:

روبيوس هاگريد نوشته:
رزرو


_ای بابا...اینجا هنوز پُره؟ جووون؟ چیکار میکنی شیش ساعت اون تو؟ بیا بیرون دیگه، ما اوضاعمون کیشمیشیه...درسته گنده منده ای، ولی اگه تمام وزنت رو هم میر...چیز...چیز....امممم...آها...تمام وزنت رو هم دفع میکردی، باز اینقدر طول نمی‌کشید...بسه...تموم کن شاهکار هنریت رو...قیچی بیارم؟


ببین دوست گرامی! بیا منطقی باشیم. بالفرض که شوما الان قیچی آووردی. که چه؟ که ببری؟ چیو ببری؟ چرا فک می‌کنی که چیزی هست که ببری؟ ببخشید اگه می‌کنم ناراحتت، ولیکن رول‌نوسی که دوسش داری تمریناشو با ما کرده. عچه عچه عچه.

خب! شوخی بسه. راستش... ببین، هست! هست ولی نمی‌آد. متوجهی؟
مشکل دارم پدر خب منم همین‌طور. فکر می‌کنم خیلی لوس و بی‌مزه‌م، منم همین‌طور. الان هرکسی که تا اینجای پست رو خونده باشه دیگه دستش اومده که با چیز خاص و متفاوتی روبرو نیست و این هم از همون پست‌های درجه دوی خنده‌نداریه که این روزا جوون‌ها سعی می‌کنن با زدنش خاص و خنده‌دار به نظر برسن. و به همین دلیل ناامیدانه قراره از تاپیک بره بیرون. بعد، چند ساعت دیگه دوباره سایت رو باز می‌کنه و چشمش که به بلاک پست‌ها می‌افته با خودش می‌گه: «راستی برم پست فلانی رو هم بخونم. باید باحال باشه.»
با اینکه قبلا خونده ها! ولی یادش رفته. چون ذهنش انتظار نداشته این‌قدر پوچ و عبث باشه قضیه و به همین دلیل ثبتش هم نکرده. بگذریم... یارو که یادش رفته ماجرا رو، دوباره کلیک می‌کنه روی لینک، دوباره تاپیک رو باز می‌کنه و چشمش که به خط اول رول می‌افته، یادش می‌آد که این پست رو خونده بوده.
حرف من می‌دونید چیه؟ این تاپیک نوپاست. هنوز مسیری نداره. آینده‌ش می‌تونه توی دست ما باشه. می‌تونیم پست‌های فوق خنده‌دار توش بذاریم و تاپیک رو نقطه عطفی در تاریخ معاصر سایت بکنیم. اما من به چیز دیگه‌ای فکر می‌کنم.
بیاید بی‌مزه باشیم این‌جا. یه بزرگی یه روز می‌گفت 25 نوع طنز داریم که از این انواع، 23 تاشون اصلاً خنده‌دار نیستن. خنده‌دار نیست؟ نیست. نکته همین‌جاست. بیاید این‌جا رو تبدیل کنیم به جایی که لایقشه. به یه مرلین‌گاه. کر و کثیف. بی‌مایه و نخوندنی. کف‌ش رو خیس کنیم. سرامیک‌های سفیدش رو با جای کفش‌هامون گل‌آلود کنیم. و بیاید بلانسبت بلانسبت، بلانسبت کنیم به سرتاپای این‌جا. کاری کنیم که این تاپیک همیشه بالا باشه اما هیچکس پست‌هاشو نخونه.
موافقید؟
من که مخالفم.


شما فکر کن پشت در مرلینگاهی...و داره می‌ریزه رو سر زمین زمون، می‌ریزه....اونور یکی مرلینگاه رو اِشغال کرده و داره از پشت در، با پاهای باز و فراغ بال، فراغ کلیه و فراغ معده و روده‌ی بزرگ و کوچک، در مورد نقشه هاش برای تعالی آینده مرلینگاه سخنرانی میکنه....شما بودین چه می‌کردین؟ می‌کردین دیگه...نمی‌کردین؟ می‌کردین....در رو با لگد باز....و بدون توجه به عواقب، وارد مرلینگاه شدن!


-تو می‌تونی. تصویر کوچک شده
-تو می‌تونی؟
-تو می‌تونی بریزی. تصویر کوچک شده
-وای خدا من نمی‌فهمم چی می‌گی تو. اصلاً تو کی هستی؟
-من برایان تو هستم. تصویر کوچک شده
-برایان من؟ یعنی چی؟ یا خودا. نکنه بس که فیشار آوردم کور شدم؟
-سید مگه الان من رو نمی‌بینی؟
-چیرا یه چیزایی معلومه.
-خب پس چی می‌گی کور شدی؟ تصویر کوچک شده
-نیمی‌دونم.
-چرا چشماتو هی می‌گیری؟ اه. با اون دستای کثیفش.
-آخه شلوار پام نیس.
-خب؟ تصویر کوچک شده
-خب؟
-خب؟
- راس می‌گی راس می‌گی. سگ. سگ. برایان سگ. چشماتو بگیر. چشماتو بگیر.
-آروم باش آروم باش وحشی.
-تو چطوری اومدی این‌جا؟
-من اینجا زیست می‌کنم. تصویر کوچک شده
-با من که حرف می‌زنی چشاتو بنند سگ.
-اه. باشه.
-خب بگو چی می‌گفتی. تصویر کوچک شده
-می‌گفتم من در مرلین‌گاه زیست می‌کنم.
-آها. تصویر کوچک شده
-این‌جا رو نبین انقد کثیفه. تو دنیای موازی مرلین‌گاهاش از یخخخه.
-آها. تصویر کوچک شده
-از یخخخخ.
-اوکی. تصویر کوچک شده
-از یَــــ... هوی داری چه غلطی می‌کنی؟ این سیس نشستن مال منه.
-کدوم سیس؟ تصویر کوچک شده
-این. تصویر کوچک شده
- اگه چشماتو بسته‌ی از کجا فهمیدی؟ دروغگو! سگ. سگ. سگ. سگ. سگ. سگ. سگ. سگ. سگ. سگ. سگ. سگ. سگ. برایان سگ.
-
-



_
_اوه! چیزه...هاگرید و برایان، من روببخشید....فکر کنم بد موقع مزاحم خلوتتون در مرلینگاه شدم...شما راحت باشین، من میرم توی شانس و زندگی خودم بریزم!


پایان رزرو!



پاسخ به: مرلینگاه عمومی هاگزمید (تالار اندیشه)
پیام زده شده در: ۴:۱۳:۰۴ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۹
#3
نقل قول:

روبيوس هاگريد نوشته:
نقل قول:

رودولف لسترنج نوشته:
نقل قول:

روبيوس هاگريد نوشته:
رزرو


_ای بابا...اینجا هنوز پُره؟ جووون؟ چیکار میکنی شیش ساعت اون تو؟ بیا بیرون دیگه، ما اوضاعمون کیشمیشیه...درسته گنده منده ای، ولی اگه تمام وزنت رو هم میر...چیز...چیز....امممم...آها...تمام وزنت رو هم دفع میکردی، باز اینقدر طول نمی‌کشید...بسه...تموم کن شاهکار هنریت رو...قیچی بیارم؟


ببین دوست گرامی! بیا منطقی باشیم. بالفرض که شوما الان قیچی آووردی. که چه؟ که ببری؟ چیو ببری؟ چرا فک می‌کنی که چیزی هست که ببری؟ ببخشید اگه می‌کنم ناراحتت، ولیکن رول‌نوسی که دوسش داری تمریناشو با ما کرده. عچه عچه عچه.

خب! شوخی بسه. راستش... ببین، هست! هست ولی نمی‌آد. متوجهی؟
مشکل دارم پدر خب منم همین‌طور. فکر می‌کنم خیلی لوس و بی‌مزه‌م، منم همین‌طور. الان هرکسی که تا اینجای پست رو خونده باشه دیگه دستش اومده که با چیز خاص و متفاوتی روبرو نیست و این هم از همون پست‌های درجه دوی خنده‌نداریه که این روزا جوون‌ها سعی می‌کنن با زدنش خاص و خنده‌دار به نظر برسن. و به همین دلیل ناامیدانه قراره از تاپیک بره بیرون. بعد، چند ساعت دیگه دوباره سایت رو باز می‌کنه و چشمش که به بلاک پست‌ها می‌افته با خودش می‌گه: «راستی برم پست فلانی رو هم بخونم. باید باحال باشه.»
با اینکه قبلا خونده ها! ولی یادش رفته. چون ذهنش انتظار نداشته این‌قدر پوچ و عبث باشه قضیه و به همین دلیل ثبتش هم نکرده. بگذریم... یارو که یادش رفته ماجرا رو، دوباره کلیک می‌کنه روی لینک، دوباره تاپیک رو باز می‌کنه و چشمش که به خط اول رول می‌افته، یادش می‌آد که این پست رو خونده بوده.
حرف من می‌دونید چیه؟ این تاپیک نوپاست. هنوز مسیری نداره. آینده‌ش می‌تونه توی دست ما باشه. می‌تونیم پست‌های فوق خنده‌دار توش بذاریم و تاپیک رو نقطه عطفی در تاریخ معاصر سایت بکنیم. اما من به چیز دیگه‌ای فکر می‌کنم.
بیاید بی‌مزه باشیم این‌جا. یه بزرگی یه روز می‌گفت 25 نوع طنز داریم که از این انواع، 23 تاشون اصلاً خنده‌دار نیستن. خنده‌دار نیست؟ نیست. نکته همین‌جاست. بیاید این‌جا رو تبدیل کنیم به جایی که لایقشه. به یه مرلین‌گاه. کر و کثیف. بی‌مایه و نخوندنی. کف‌ش رو خیس کنیم. سرامیک‌های سفیدش رو با جای کفش‌هامون گل‌آلود کنیم. و بیاید بلانسبت بلانسبت، بلانسبت کنیم به سرتاپای این‌جا. کاری کنیم که این تاپیک همیشه بالا باشه اما هیچکس پست‌هاشو نخونه.
موافقید؟
من که مخالفم.


شما فکر کن پشت در مرلینگاهی...و داره می‌ریزه رو سر زمین زمون، می‌ریزه....اونور یکی مرلینگاه رو اِشغال کرده و داره از پشت در، با پاهای باز و فراغ بال، فراغ کلیه و فراغ معده و روده‌ی بزرگ و کوچک، در مورد نقشه هاش برای تعالی آینده مرلینگاه سخنرانی میکنه....شما بودین چه می‌کردین؟ می‌کردین دیگه...نمی‌کردین؟ می‌کردین....در رو با لگد باز....و بدون توجه به عواقب، وارد مرلینگاه شدن!



پاسخ به: مرلینگاه عمومی هاگزمید (تالار اندیشه)
پیام زده شده در: ۳:۵۶:۱۸ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۹
#4
نقل قول:

روبيوس هاگريد نوشته:
رزرو


_ای بابا...اینجا هنوز پُره؟ جووون؟ چیکار میکنی شیش ساعت اون تو؟ بیا بیرون دیگه، ما اوضاعمون کیشمیشیه...درسته گنده منده ای، ولی اگه تمام وزنت رو هم میر...چیز...چیز....امممم...آها...تمام وزنت رو هم دفع میکردی، باز اینقدر طول نمی‌کشید...بسه...تموم کن شاهکار هنریت رو...قیچی بیارم؟



پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰:۱۹ شنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۹
#5
ربکا و رابستن خوشحال شدند...آن پسر مشنگ قرار بود به آنها آن بازی را یاد بدهد...
_خب...تمام کاری که باید بکنید اینه که یازده تا از بهترین بازیکن هاتون رو انتخاب کنید و بیاین توی زمین جلوی ما فوتبال بازی کنید!
_فوت چی؟
_بال!
_خب...چجوری بازی کردن میشه؟
_با فوت و بال...گفتم دیگه....شما صرفا باید یازده‌تا بازیکن بفرستید توی زمین...دیگه بقیه کارها رو کم کم به صورت غریزی خودشون انجام میدین!

رابستن و ربکا کاملا گیج شده بودند...آنها همانطور که هنوز خودشان کامل متوجه نشده بودند این بازی مشنگی چیست، نزد مرگخواران بازگشتند...
_خب ربکا..چی شد؟
_هیچ دیگه...قرار شد یازده تا از بهترین بازیکن‌هامون رو بفرستیم توی زمین باهاشون بازی کنن!
_چی؟بعد از سالها زندگی با عزت و سیاهی زیر سایه ارباب، آخر عمری با مشنگ ها بازی کنیم؟
_من حساسیتت رو درک میکنم بلاتریکس عزیز...ولی دقت کن که به نظر میرسه قرار نیست باهاشون بازی کنیم...قراره مقابلشون بازی کنیم و یه جور مسابقه بدیم...شما فکر کن اصلا جنگ هست و باید باهاشون بجنگیم!
_ولی خب...اصلا چرا باید این کار رو بکنیم؟
_فکر کن بهش...این بازی مشنگی خودش یک فن، یک مهارت حساب میشه!

همهمه‌ای در میان مرگخواران شکل گرفت...همه آنها تشنه‌ی آموختن و کسب مهارت جدید بودند...اما تیم فوتبال فقط یازده نفر بود!
_من یکی از اون یازده‌تام!
_منم همینطور!
_شاید باورش براتون سخت باشه...ولی همه‌مون همینطور!

به نظر میرسید باز هم قرار بود دعوای سفتی بین مرگخواران صورت گرفته و همه آماده چوبدستی کشیدن بودند...ناگهان مروپ با جمله‌ای، این رویداد را حداقل موکول به وقت دیگری کرد...
_ورزشکاران مامان...همه که نباید بازی کنن...یکی باید مربی بشه...یکی دکتر بشه...یکی کمک مربی بشه...یکی ماساژور بشه...و کلی شغل دیگه...من خودم میخوام مسئول تغذیه شما بشم و همین الان شروع میکنم به گرفتن آب شنبلیله، چون مقوی هست...میخورید و میرین توی زمین شیش‌تا گل میزنید مارادونا‌های مامان!




پاسخ به: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۰:۰۶:۳۷ یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۹
#6
_واهی...من تیر خوردم! تصویر کوچک شده


قبل از اینکه محفلی جدیدی توسط هاگرید مورد اصابت قرار بگیرد، درب اتاق به صدا درآمد!
_هاگرید روشنایی...یکی داره در میزنه...سرت رو بردار بذار سرجاش، ببین چیکار دارن باباجون!
_هر چی پروفسور بگه!

هاگرید تفنگ را در جیب عقب شلوار خود گذاشت...سرش را برداشت و آن را به گردنش متصل کرد...گلوله‌ای که خورده بود را دفع کرد...تمام این اتفاقات با نیروی عشق ممکن بود...و بلاخره قصد کرد که به سمت در رفته و آن را باز کند...ولی ناگهان مودی جلوی او پرید و او را متوقف کرد!
_صبر کن...بوی یه توطئه رو حس میکنم!
_چی؟ خب من گوشنمه ام بود، یه سری چیزا رو باهم قاطی کردم و خوردم...نمیدونستم چنین بوی ساطع میکنه!
_همین که تصوری از توطئه نداری خودش توطئه اس!
_خب چیکار کنیم؟
_من باهات میام در رو باز کنیم تا اونجا این توطئه رو کشف کنیم!

دوباره صدای زده شدن در شنیده شد...
_شنیدین؟
_چی رو؟
_ریتم ضربات روی در رو...این ریتم یه نماده!:
_نماد چی؟
_نماد بارز...بارز چی؟ نمیدونم...ولی میدونم بارزه!
_چیکار کنیم؟
_هیچی...بریم در رو باز کنیم...ولی اگه دیدم پشت در یه آدم قد بلنده، این نماد بارزه ابلیکه...یعنی طرف از جادوگرای زمان فراعنه مصره!
_واهاااای!

هاگرید به همراه مودی دستش را روی دستگیره در گذاشت و آماده‌ی باز کردن در شدن...مودی از اکثر نماد ها را مطلع بود...فقط مشخص نبود که نماد یه مرد قمه به دست که پیراهن نپوشیده بود را هم میشناخت یا نه!




پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲:۳۹ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
#7
مروپ گانت در حال قالب کردن تام جاگسن به رئیس موزه بود...اوضاع اقتصادی موزه بد بود و رئیس موزه تصمیم به خرید اشیاء قیمتی جامعه جادوگری گرفته بود تا بلکه موزه رونق بگیرد...

رئیس موزه یک کیسه 600گالیونی آورد و آماده بود که برای گرفتن تام، آن را به مروپ تحویل دهد...اما در حالی که چشمان مروپ و تام به وضوح برق میزد و از اینکه در حال سود چنان کلانی از فروش یک جنسل بُنجُل هستند در پوست خود نمی‌گنجیدند، ناگهان پیش از اینکه دست مروپ به کیسه‌ی گالیون برسد، دماغ تام افتاد!
_چی‌شد؟
_چی چی‌شد؟
_دماغ این جنستون افتاد!
_عه؟ چیزه...امم...عادیه...این قابلیت رو داره که دیگه بابت این آپشن قیمت رو نبردم بالا که مشتری بشین...حالا پول رو بدین و تام رو زودتر تحویل بگیرین!
_نه خانوم...این جنس معیوبه!
_کجاش معیوبه؟ یه دماغش افتاد دیگه....تازه باید قیمتش بره بالا که شبیه شفتالوی مامان شده!
_حقیقتا خیلی بیشتر از یه دماغه...نگاهش کنید!

مروپ که حواسش به تام نبود، ناگهان چشمش به تام که دو قدم پشت سرش بود افتاد...یا حداقل آنچه که از تام مانده بود!
_بانو مروپ!
_دو دقیقه نتونستی خودت رو نگه داری تام؟ چرا وا رفتی؟
_تقصیر من نیست بانو...چسبندگی تف چند دقیقه بیشتر نیست...نباید اینقدر چونه می‌زدیم با رئیس موزه و به همون 500 گالیون قناعت میکردیم...بازم 449 گالیون سود بود!

مروپ که فقط چند ثانیه تا به جیب زدن آن پول فاصله داشت، نمی‌خواست به این سادگی تسلیم شود...
_میگم چیزه...اقای موزه دار...الان تام به...بذارین بشمرم... یک... دو... سه... چهار... پنج... شیش... هفت... هشت... اوه...خیلی بیشتر از هشت تیکه تقسیم شده، ولی شما پول همون هشت تیکه رو بدین....تیکه ای سه گالیون...قبوله؟
_خانوم..به نظرم زودتر از اون جارو و خاکروبه‌ی گوشه اتاق استفاده کنید و تا جنستون بیشتر وا نرفته تکه‌هاش، از اینجا خارج بشین!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۵ ۲۱:۵۵:۰۰



پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۰۶ سه شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
#8
خلاصه:
نجینی برای کاشت دندون رفته به دندونپزشکی و دندونپزشک برای بی‌حسی دندون نجینی نیاز به آب مغز شیش محفلی داره. پس مرگخوارا به گریمولد می رن و مردی رو پیدا می کنن که میگه محفلیه! مردی که ادعا میکنه محفلی هست هم از مرگخوارها می‌خواد که براش کلی سیب‌زمینی سرخ کنن تا در ازای اون، به مرگخوارها راه مخفی ورود به محفل رو لو بده.
حالا مرگخوارها به سرآشپزی مروپ (که خیلی در آشپزی سخت‌گیر هست!) بعد از کلی مدت تازه تونستن روغن رو در دمای مناسب داغ کنن...

-------------------------------------


_خب بچه‌های مامان...به لطف آزمایشی که کردیم متوجه شدیم دمای روغن برای سرخ شدن مناسب هست...
_حالا چیکار کنیم بانو؟
_ابتدا وسیله آزمایش...چیز...ببخشید...سدریک مامان و انگشتش رو از ماهیتابه باید دربیاریم تا خودش کلا سرخ نشده!
_این امر رو بسپرین به من بانو!

تام این جمله را گفت و دورخیز کرد...سپس با سرعت تمام به سمت سدریک حمله برد و جفت پا به صورت او رفت...
_خب...بانو...سدریک سالم و صحیح درامن و امانه!

قیافه‌ی سدریک که نقش زمین شده بود اما جمله‌ی تام را تایید نمی‌کرد...ولی مرگخواران اهمیت ندادند...مشخص بود که تام دل پری از سدریک داشت...مروپ هم به باقی درس آشپزی‌اش پرداخت...
_خب..در قدم بعد باید این سیب زمینی رو برداشت و آروم ریختش توی روغن...خوب دقت کنید من چیکار می‌کنم لیموترش‌های مامان!

اولین سیب‌زمینی در درون روغن فرو رفت و ماهیتابه بلافاصله شروع به جلز ولز کردن و پاشیدن روغن کرد...و مرگخواران که به نظر می‌رسید برای اولین بار این فرایند را مشاهده می‌کردند، از این صدا و فعل و انفعالات ترسیده و پا به فرار گذاشتند!
_فرار کنید...فرار کنید...یه جادوی عجیبی داره رخ میده...روغن داغ داره بهمون حمله میکنه...بانو مروپ مواظب باشید...الان نجاتتون میدم!
_نه رودولف مامان...این یه فرایند عادیه...یاران پسرم...نترسی...هی رودولف مامان...نیاز نیست...نیا!

دیر شد...رودولف خودش را سمت مروپ پرت کرد تا او را نجات داده و از او محافظت کند...و یا شاید هم صرفا دنبال بهانه‌ای بود!
هرچه که بود، اوضاع عجیبی بود...مرگخواران فریاد می‌زدند و از این طرف به آن طرف می‌رفتند...بعضی از آنها پشت چیزی پناه گرفته بودند و بعضی در حال آماده کردن چوبدستی‌های خود جهت دفاع و ضد حمله زدن به ماهیتابه بودند...مروپ که حالا زیر رودولفِ فرصت طلب گیر افتاده بود، باید قبل از اینکه دیر می‌شد کاری می‌کرد!




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۰۸:۴۰ چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
#9
این طوری فایده نداشت...پیرزن هر بار حرفش را عوض میکرد...
_ببین مادر جان...اینجوری نمیشه....چطوره که یه نقاشی ازش برامون بکشی؟
_آخه ننه من نقاشیم خوب نیست!
_اشکال نداره...یه چیز ابتدایی هم بکشین، ما تکمیل میکنیم!
_باشه ننه...پس بگو یه پالت رنگ و یه بوم برام بیارن!
_

یک ساعت بعد!

مرگخوران پلیس نما که بعد از یک ساعت انتظار برای تمام شدن نقاشی پیرزن حوصله‌شان سررفته بود، در حال چرت زدن بودند...اما با فریاد پیرزن، همه آنها چرتشان پاره شد!
_تموم شد نن جون!
_آآآآآآه...بلاخره...بده ببینم چه شکلی هست؟
_ایناهاش!
_این الان نقاشیه یا عکس؟
_گفتم نقاشیم بده ننه، نتونستم همه‌ی برازندگیش رو نشون بدم!
_بعد این جوراب پارزینش کجاس؟
_جورابه دیگه...پا کرده!

مرگخواران واقعا امیدوار بودند که طلاهای آن پیرزن آنقدری باشد که ارزش دنبال کردن چنین شخصی با چنان هیبت، در حالی که جوراب پارزین می‌پوشید، را داشت.
_خب...پس گوش کنید...هی...رکسان و گابریل...آب دهنتون رو جمع کنید و چشتون رو از روی تابلو بردارین...حواستین به من باشه!
_باشه!
_حالا باید یک سری از ما برای گشت زنی داوطلب بشن تا برن توی خیابون و این دزد رو پیدا کنن...کی داوطلب میشه؟




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸:۵۶ پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
#10
_خب...پس یه شخصیت جدید انتخاب کنیم!
_این شوهرخاله‌ی پسردایی سیموس فینیگان رو چیکار کنیم پس؟
_این رو ولش کنیم، یک شخصیت دیگه معرفی کنیم!
_نمیشه خب دیگه طبق قوانین سایت...ممنوعه!

با این جمله‌ی تام، مرگخواران هاج و واج به یکدیگر نگاه کردند...
_خب...پس باید چیکار کنیم؟
_دو راه داریم...یا بدون اینکه مدیرها بفهمن یک دونه دیگه بسازیم که بهش میگن "مولتی"!
_اون یکی راه؟
_راه دوم اینکه اگه باهاشون صحبت کنیم و دلایل رو بگیم، شاید قبول کنن شخصیت رو عوض کنیم!

مرگخواران کمی فکر کردند...راه اول کمی خطرناک تر بود...ولی راه دوم ضرری نداشت و حتی در صورتی که موفق نمی‌شدند، می‌توانستند همان راه اول را بروند...
_خب...این خانومه کی بود؟ مدیر و راهنما و فلان...مافلدا؟
_اوهوم!
_خب...شما زبون ساحره ها رو نمیدونید...من باهاش صحبت میکنم، راضیش میکنم...بدین به من دستگاه مشنگی رو!

دو ساعت بعد!

_خب رودولف...دو ساعته داری باهاش حرف میزنی، چی شد؟
_چقدر خانوم باکمالاتی بو...چیز...چرا اینجوری نگاه میکنی بلا؟ منظورم راهنمای خوبی بود!
_حالا میگی چی گفت یا نه؟
_دیگه یه سری آشنایی های اولیه بود و از خصوصیاتش گفت و یه سری حرفای خصوصی!
_در مورد تغییر شناسه چی گفت رودولف؟
_آها..گفت باید "بلیط" بدین!
_بلیط؟ چرا بلیط؟
_بلیط چی هست اصلا؟
_طبق اطلاعات من، کلا دو نوع بلیط داریم...یکی برای سوار شدن وسایل نقلیه، یکی برای ورود به استادیوم و سالن های تئاتر و اینا....کدوم نوع رو میگفت رودولف؟
_نمیدونم دیگه...وقت نشد در مورد اینا صحبت کنیم، بیشتر داشتیم در مورد رنگ مورد علاقه و اینکه مهمترین چیز توی زندگی صداقت هست و...ام...بلا عزیزم؟

مرگخواران وقتی برای دعوای قریب الوقوع بلاتریکس و رودولف نداشتند...آنها حالا یا باید بلیطی پیدا کرده و برای مدیریت می‌فرستاند، و یا راه مولتی شدن را پیش میگرفتند.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.