هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۰:۱۰:۰۲ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
#1
مرگخوران و محفلی‌ها هر دو حالا در بهشت بودند...اما به طبع همیشگی خود، که آن نفرت از گروه مقابل بود، از حضور افراد گروه مقابل ناراضی بودند...اما کورسوی امید هر دوی این گروه‌ها این بود که بر اساس قوانین بهشت، کسی حق نداشت در آنجا کار ناشاسیت و بدی انجام دهد، چون اگر چنین رفتاری مشاهده می‌شد آن شخص از بهشت بیرون رانده می‍‌شد...و حالا هردو گروه قصد داشتند باعث شوند افراد گروه مقابل کاری کند که منجر به اخراج آنها شود...

سمت محفلی‌ها

_خب پروفسور؟ چه کنیم؟
_ولی اینکه به خاطر درد گرفتن زخمم ولدمورت رو اخراج نمیکنن خیلی نامردیه...چرا این نامردی در حق من میشه؟ چون پدر و مادر ندارم؟ اگه پدرمادری داشتم که از حقم دفاع میکردن اینطوری می‌شد؟ اگه این زنده بودنه، من دیگه نمیخوام زند...
_اه هری بی پدر مادر! بسه دیگه...چرا سر ما غر میزنی؟
_الان به هری فحش داد یا مشخصه‌اش رو گفت؟
_این حرف ها رو ول کنید...بریم تحریکشون کنیم کار بدی بکنن؟
_برم سراغ بلاتریکس شکلک دربیاریم مجبور بشه قتل کنه؟
_چی میگی تو؟ اول خودت رو اخراج میکنن که شکلک در اوردی!
_نامحسوس تحریکشون کنیم؟
_بابا اصلا از جونتون سیر شدین شما...مرگخوارا نیاز به تحریک دارن؟ این رودولف رو نمیشناسید؟ این اول تحریک بوده، بعد دست و پا دراورده!
_فرزند روشنایی درست میگه...بد بودن در سرشت اونهاس فرزندانم...کاری که باید بکنیم فقط اینه که وقتی کار بدی کردن تحت‌تاثیرشون قرار نگیریم، و سعی کنیم که ما کار بدی نکنیم...حداقل به صورت علنی..که فقط اونا اخراج بشن!

سمت مرگخواران

_رودولف رو بفرستیم؟
_بفرستیم که چی کار کنه؟
_نمیدونم....ولی رودولفه دیگه...خودش منبع کارهای ناشایست هست، بفرستیمش سمت محفلی ها به صورت انتحاری عمل کنه!




پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (ارتباط با ناظرین)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲:۵۵ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۹
#2
تیم "کسایی که با گربه موافقن (شیر بدون لاکتوز بهشون میدن!)" تقدیم میکند:

شاه: لرد ولدمورت
وزیر: روبیوس هاگرید
سرباز: رکسان خالی
رخ: رودولف لسترنج


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۳ ۰:۰۲:۰۵
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۳ ۰:۰۶:۲۱



پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱:۵۶ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹
#3
و مروپ گانت به مغازه برگشت...چون لرد خواسته بود و مروپ گانت با آنکه مادر لرد بود، ولی به هر حال او هم مرگخوار بود...

در همین حین بود که یک مشتری وارد مغازه شد و سوژه به روند منطقی و طبیعی خود بازگشت و سراغ لرد رفت...
_ببخشید اقا...شما چیز دارین؟
_بله...ما داریم!
_من که هنوز نگفتم چی، داشتم سعی میکردم اسم اون چیزه رو یادم بیاد!
_مهم نیست..ما داریم..همه چی داریم!
_خب...یه دونه بهم میدین؟
_ بله!

لرد خوشحال از حضور یک مشتری، رو به مرگخواران کرد و گفت:
_زود باشید...یکیتون چیز شه ما بفروشیم!
_چه چیزی دقیقا ارباب؟
_این رو هم من باید بگم...خودتون ببینید چه چیزی!
_مارولو...یکم از اون چیزایی که که پسرت داشت، نداری؟
_زمان سالازار کسی چیز نمیخواست که...مردم بی نیاز از چیز بودن...یه بار یکی چیز خواست...

لرد که دید بحث به انحراف کشیده شده و ممکن است بابت تاخیر، این مشتری را از دست بدهد، حرف ماررلو را قطع کرد و لیسا را از جمع جدا کرد و روی پیشخوان گذاشت!
_بفرمایید..اینم چیز...میشه هزار گالیون!
_مطمئنید این همون چیزیه که من میخوام؟
_بله...تازه این چیز جدیدیه...قابلیت قهر هم داره!
_عجب...تا کی گارانتی داره اون وقت؟

به نظر میرسید که آن مشتری یا نمیدانست که دنبال چه چیزی بود، یا کاسه ای زیر نیم کاسه‌اش بود!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲:۳۶ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#4
محفلی ها و مرگخواران دور هم جمع شدند تا چاره‌ای برای این امر پیدا کنند...
_خُب...کسی پیشنهادی داره؟
_من میگم که رز رو بفرستیم، اون دفعه تونست قانعش کنه، زبون این ویب رو میفهمه!
_ما هم از طرف خودمون لیسا رو میفرستیم...اینم هی قهر میکنه و یه جورایی لوسه، شاید زبون این ویب رو فهمید!
_اهم اهم!
_رودولف...برای جلب توجه واقعا نیاز نیست سرفه کنی...اینقدر زمخت هستی که همه ببینیمت...بگو چیزی که میخوای بگی!
_ببینید...نه برای اینکه من چند قدمی همراه با رز بشم...نه...اصلا اهل این حرف ها نیستم من...بلکه برای پیشبرد بهتر این نقشه ای که کشیدیم، من خودم رو پیشنهاد میدم به رز...چیز...پیشنهاد میکنم با رز...که بریم با نقشه حرف بزنیم بابا...چرا اینطوری نگاه میکنید؟ خب منم قهر کردن بلدم، با ارباب قهر کرده بودم اصلا مدت‌ها...یادتون نیست؟
_رودولف...اولا که بذار برسیم خونه، من میدونم و تو...دوما که تو قهر کردن اگه بلد بودی، لرد و بقیه متوجه میشدن...نه اینکه بعد از شونصد ماه تازه مشخص بشه قهری، اونم باز مدت‌ها بعدش اصلا لرد میفهمه که چرا..کاری هم نکردن طبیعتا...پس نه!
_لیسا...رز...برید با نقشه صحبت کنید زودتر!

سه دقیقه بعد!

بلاخره لیسا و رز بعد از چند دقیقه چانه زنی با نقشه، همراه او به نزد محفلی ها و مرگخواران برگشتند...
_همین یه بار رو به خاطر گل روی رز و لیسا قبول کردم بهتون راه رو نشون بدم!
_لطف کردی ای نقشه..ای ویب بزرگ...ای شفتالو!
_آفرین...آفرین...همینطوری ادامه بدین به ناز کشیدن من...خب...پس راه میوفتیم...چهل قدم بعد، به راست بپیچید!

همین که مرگخواران و محفلی ها با خوشحالی آماده بودند تا چهل قدم بردارند، ناگهان هری‌پاتر حس کرد که چیزی کم است...یک پروفسور!
_صبر کنید...صبر کنید!
_چی شده باز کله زخمی؟
_پروفسور مثل یه میخ توی زمین گیر کرده...نمیتونه بیاد که!
_مثل؟ واقعا پروفسور یه میخه که توی زمین گیر کرده!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰:۴۱ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#5
مرگخوران و محفلی ها رقصیدنت و سیریوس بلک به صورت ذهنی ارضا شد.

_خب...ویب خوشکلم؟ راضی شدی؟
_آره...واقعا سوژه بدیع و خنده داری بود..روده‌بُر شدم اصلا...راضی‌ام...یک خورده صبر کنید من محل جدید کلاغ رو پیدا میکنم الان!
_ایول...چه خو...
_نهههههههه!

همه شانس آوردند که قبل از اینکه هاگرید کلمه خوب را به کار ببرد، ویلبرت خودش را فدا کرده و لنگ پای چپش را در حلق هاگرید فرو بُرد!
_هوف..شانس اوردیم...این هاگرید احمق نزدیک بود بگه خوب!
_

متاسفانه ویلبرت انقدر هم دراز نبود که لنگ سمت چپ خود را قبل از حرف زدن سدریک، درون حلق او کند!
مرگخواران به سمت مروپ برگشتند و دیدند که ارباب لامپ شده‌شان هنوز در دستان مروپ بود...پس نفس راحتی کشیدند...و این نفس راحت مرگخواران باعث شد که محفلی‌ها با نگرانی به سمت جایی که قبلا ساعت بود و حالا نبود، برگردند...
_پروفسور؟
_بله فرزندم؟
_عه؟ صداشون میاد..پروفسور...کجا هستین؟
_همین پایین فرزندم!

محفلی ها و مرگخواران، همه به پایین نگاه کردند..شی‌ سبز رنگ و مستطیل شکلی روی زمین بود!
_پروفسور..خودتونید؟ چی هستین پروفسور؟
_هنوز خودم نمیدونم فرزندم..ولی بوی خوب دارم!
_فکر کنم پروفسور صابون شدن!




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۴:۳۱:۱۳ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#6
در همین حین بود که تربچه، که همان دامبلدور بود به سخن درآمد...
_خب...فرزندان...کلاغ رو پیدا کردیم...دیگه نیازی به اون نقشه نداریم!
_یعنی تو تمام این همه مدت میدونستی؟ تو میخواستی نقشه رو مثل یک خوک بزرگ کنی و موقعی که وقتش رسید بُکشیش؟
_سیوروس..فرزندم..تو به دلیل مرموز بودنت الان نه عضو محفلی و نه مرگخوارها...چرا خودت با زبون خوش سوژه حیاط خونه خانوم شاکری رو ترک نمیکنی؟

سوروس اسنیپ، دست از پا درازتر، از همانجایی که وارد سوژه حیاط خانه‌ی خانوم شاکری شده بود، خارج شد...

حالا به نظر نوبت پیاز، یعنی لرد ولدمورت بود...
_خب...اون نقشه رو پس ول کنید و برید سراغ کلاغه که ما زودتر به هیبت اصلیمون برگردیم!
_چطور بگیریمش کلاغ رو ولی؟
_با گونی...میتونیم با گونی بگیریمش، من خودم دیدم گونی گونی گربه شکار میکنن ملت با همین گونی!

مرگخواران و محفلی ها به سرعت یک گونی تهیه کرده و پاورچین پاورچین به سمت لانه کلاغ حرکت کردند...
در همین هنگام بود که نگهبان خانه‌ی خانوم شاکری از راه رسید و فریاد زد:
_گناه نداره که کلاغ!

فریاد این نگهبان کافی بود که کلاغ مورد نظر هوشیار شده و همراه با شیشه عمر از روی شاخه‌ی درخت پرواز کند و از دست محفلی ها و مرگخواران بگریزد!
هاگرید که از ان کار نگهبان سخت عصبی شده بود، یک کف‌گرگی به صورت نگهبان بیچاره زد...
_آخ...شما جول زدین، بنگ..حالت طبیعی ندارین!
_این نگهبان مشنگ رو ول کنید، ببینید کلاغ کجا رفت!
_گمش کردیم فکر کنم!
_اشکال نداره...ویب باهامونه و الان آپدیت میشه و میگه که کلاغه کجاس..مگه نه ویب؟...ویب؟ ویب عزیز؟ کجایی؟
_فکر کنم بد برخورد کردیم باهاش قهر کرد..ای بابا..ببینید این نقشه کجاست، دوباره باید یک ساعت منتش رو بکشیم!




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲:۳۱:۲۵ دوشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۹
#7
نقل قول:

علی بشیر نوشته:
سلام !
ببخشید یک سوال داشتم درباره دو جبهه ! میتونم تو هردوش باشم؟


سلام.
بدیهی هست که...خیر!



پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۳:۴۶:۴۷ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
#8
چهار سال و سه ماه بعد!

_ارباب...ارباب...نتایج کنکور اومد!
_کنکور دیگه کدوم صیغه اس؟
_انی زوجتک نفسی نیست؟
_
_خب فکر کردم اون صیغه‌اس!
_بسه...خب تام...میگی کنکور چه صیغه‌ای هست که وسط شام یکهو بابت اومدنش هوار میکشی!
_عرضم به حضورتون ارباب که...
_نه ارباب...وایسین سر شام خوبیت نداره...حس میکنم تام دیر کنکوری داشت که بابت اومدنش الان اینقدر خوشحاله، و شرح اینکه کنکور چیه، شاید مناسب نباشه سر سفره!
_چی میگین بابا..بذارین به ارباب توضیح بدم خب!
_بده!
_کنکور همون امتحان مشنگ‌هاس که در صورت قبولی در اون میتونن وارد دانشگاه بشن!
_و این برای ما اهمیتی داره؟
_اممم...فکر کنم ارباب...آخه همین الان داشتم میومدم نامه‌ای از طرف نیوت در صندوق پستی پیدا کردم که توش ذکر شده به فرمان شما عمل کرده و بعد از چهار سال در کنکور قبول شده!
_عجب...پس مثل جام جهانیه که هر چهار سال یک بار برگزار میشه!
_نه...سالی یک باره..اما چهار سال پیش خورد به یه بیماری که 6 نفر بر اثر بیماری مُردن و این باعث شد برگزاریش به تعویق بیوفته!
_خب...به نظر میرسه امسال بلاخره بعد چهار سال بیماری رو کنترل کردن و کشته ای ندادن که این کنکوری که میگی رو برگزار کردن!
_نه..اتفاقا امسال دیگه رکورد زد کشته ها و به 6 ملیون نفر رسید!
_واقعا که مشنگ هستن این مشنگ‌ها!
_همین دیگه..ارباب....مژدگونی بدین!
_تام...آیا نیوتی رو میشناسی؟
_ام...خب نه ارباب!
_خب چرا فکر کردی که ما باید بشناسیم...ما یادمون نمیاد...چهار سال پیش یه فرمانی رو دادیم؟ دلت خوشه تام...بجا این کارها، اون نوشابه رو رد کن بیاد اینور سفره!

پایان!




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲:۰۸ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
#9
در حال حرف زدن، برای دیوارها...


خسته و تنها به بالای صخره‌ی مشرف به قلعه رسید...
بیست و چند سال پیش، روزی که شکست خورده بودند، از این قلعه گریخته بود...بیش از پنجاه سال پیش در این قلعه جادوآموز بود...آن روزها دوستانی داشت...

درطی تمام این سال‌ها انسان‌هایی را کنار خود داشت که آن زمان به نظرش، دوست محسوب می‌شدند...ولی گذر تمام این سال‌ها به او فهمانده بود که که این صرفا توهمی بیش نیست...همراهان او رفته بودند...زنده بودند، ولی نبودند..بودند، ولی دیگر دوستش نبودند...
و او به نظر اهمیتی نمیداد...چه نیازی به دوست بود؟

نگاهی به محوطه قلعه کرد...یاد همکلاسی ها و هم مدرسه‌ای های خود افتاد...یاد تمام آن دخترکانی که با آنها بود...
حالا یاد آنها افتاد؟ نه...نه...آنها هرگز از یاد او نرفته بودند که حالا به یادش افتاده باشند...او همیشه آن دختران، آن همکلاسی ها، هم‌صحبت ها، هم پیاله‌ها و دوستانش را به یاد داشت...سال‌ها بود که لحظه‌ای از یاد آنها غاقل نشده بود...و حالا از خود میپرسید که آیا حتی یک نفر از آنان، حتی یک بار هم در طول این مدت به یاد او بودند؟
اما به نظر می‌رسید که اهمیت ندارد...چه نیازی به زنده بودن خود در یاد دیگران داشت؟

قلعه شاد بود یا غمگین، نمی‌دانست...تنها می‌دانست که زندگی داخل قلعه در جریان است...زندگی همه در جریان بود...غیر از او...
شاید باید حالا این حس کنجکاوی را داشت که همراهان سال‌ها پیش او حالا چه شکلی هستند؟ کجا هستند؟ اما این کنجکاوی را نداشت...چرا که اطلاع داشت...هر روز آن همکلاسی‌ها، آن اطرافیان را از دور و نزدیک می‌دید...و آنها او را شاید می‌دیدند، شاید هم نه...وقتی که چه دیدن او و چه ندیدنش همان واکنش را داشت، از کجا باید می‌فهمید؟
اما به نظر می‌رسید او اهمیتی نمی‌داد..چه نیازی به دیده شدن داشت؟

با حرکتی، آنچه که بر لبانش بود را آتش زد و دوباره به قلعه خیره شد...
اشکال این بود؟ او وفادار بود یا یک احمق وابسته؟ او بیش از حد اهمیت می‌داد یا یک بی‌کار؟ هر چه بود به نظر این اشکال بود...او در گذشته‌ای زندگی میکرد که دیگر وجود نداشت..دوستانش وجود داشتند، اما دیگر دوستانش نبودند...طبیعی بود...خودش ‌میدانست که دوست داشتن و دوست بودن با او سخت است، حالا هرچقدر هم که نفع و دوستی داشته باشد.

دود را درون ریه‌اش فرستاد...او باید از گذشته دل می‌کند...
به دانش آموزانی که حالا از قلعه بیرون آمده بودند و در محوطه به بازی مشغول بودند نگاه کرد...
آینده داشتند...دوستانی داشتند...فرصت داشتند...کوچک بودند...او نبود! او نداشت...حالا که فکر میکند، هیچوقت کوچک نبود...و هیچوقت بابت کوچک نبودنش جایزه‌ای به او داده نشد...تنبیه و تنبیه و تنبیه...

از جایش بلند شد..دیگر بس بود...حسرت خوردن فایده ای نداشت...
باید همانطور که به نظر نمیرسید می‌بود..اهمیت نمی‌داد...باید به جایی که حالا تا ابد خانه اش بود میرفت و با دیوارها، سنگ ها، بی جان ها و مردگان هم‌نفس می‌شد...

و بلاخره در حالی که زیر لب آوازی را زمزمه میکرد، رفت...




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵:۴۳ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
#10
نمرات امتحان ماگل شناسی ترم 24ام هاگوارتز!



ابتدا توضیحاتی بدم خدمت شما..اولا که برای امتحانات نقد الزامی نیست، چون دیگه معنی نداره، لذا صرفا در مورد رول امتحانی و روند پیشرفتتون یه توضیح کلی میدم.
دوما هدف بنده و این کلاس در کنار آموزش رول نویسی، آموزش شخصیت پردازی بود، یعنی تمرکز روی این قسمت بود...حقیقتا از لحاظ کمیت اصلا راضی نبودم...کیفیت لکن کمی راضیت بخش‌تر بود، لکن بازم نه! خلاصه که اکثرا باز هم نیاز دارین به تمرین و نقد گرفتن!
و اما نمرات...




گابریل تیت


اصلا فرم خوبی نبود اینگونه روایت گابریل...جدای از اون، کل تمرکز امتحان روی نشون دادن شخصیتت وقتی هست که بحث احساسات و عشق و علاقه و اینا پیش میاد...و به اون جنبه میشه گفت اصلا نپرداختی...
از اول ترم تا حالا طبیعتا پیشرفت هایی داشتی، ولی باز هم خیلی راه مونده تا به اون نقطه مقبول برسی...بیشتر حرف گوش کن و بیشتر توجه کن به حرف نقد کننده ها، چون معلومه زیاد بهش توجه نمیکنی و سرسری از روی جملات و کلماتشون میگذری...طبیعتا نوشتن و نویسندگی عامل اصلی ما در ایفا هست، ولی یادت نره اصل ایفای نقش برخورد و شخصیته...من میتونم خیلی خوب بنوسم، نوبل ادبیات داشته باشماصلا..ولی اگه خوب برخورد نکنم، اگه شخصیتم پرت باشه و ربطی نداشته باشه با چیزی که باید باشه، این نویسندگی به هیچ دردی نمیخوره!

نمره: 14 + 7





زاخاریاس اسمیت


خب اقای اسمیت..اینکه از فرم نامه برای رول استفاده کنی خلاقانه بود...ولی متاسفانه نامه‌ی خوبی نشد...اون چیزی نبود که باید باشه...جدای از رول و نمره و کلاس، اگه دفعه بعد میخواستی با خانومی آشنا بشی و اینا، بیا بهم بگو که جملات و ابراز احساسات بهتری بهت یاد بدم! یکم زبون بازیت خیلی ضعیفه، نیاز به آموزش داری!
و خب این باعث میشه نه این داستان زیاد عاشقانه باشه، و نه ما اونقدر با شخصیت زاخاریس آشنا بشیم، با لایه های پنهان شخصیت زاخاریس، لایه‌ای که مثلا در حالت عادی نمی‌بینیم!
شما هم پیشرفتت واقعا خوب بوده، کمی هنوز خام هست نوشته هات و خیلی زیاد شخصیتت...اگه حس میکنی مدت طولانی ای هست که نقشه هات برای شخصیتت جواب نمیده، عوض کن نقشه ات رو...هنوز ضعیفه شخصیت پردازیت، شاید چون خودت هنوز پیداش نکردی...از آدم های مناسب کمک و نقد بگیر، چون هنوز نیاز به کمک داری!

نمره: 15 + 8





لاوندر براون

دوتا مشکل عمده داشت رولت...یکیش طولانی بودنشه که خب تا جاییش لازم بود...و یکی توضیحات اضافه اس..این توضیح اولش کاملا توی ذوق میزنه...البته پاین بندیش هم آنچنان قوی نیود و اینکه یکم خورده داستان دلباختگی این دو نفر زود اتفاق افتاد هم کمی غیر منطقی به نظر میرسید....لکن قسمت های قوی دیگه پستت تا حدودی این نقص رو برطرف میکنه. در ضمن من اگه جات بودم متن آهنگ آبا رو نمینوشتم...بلکه لینک خود آهنگ رو میدادم!
پیشرفتت کاملا واضحه لاوندر...خیلی خیلی خوب پیش رفتی...هرچند که واقعیت امر اینه که یک خورده هنوز بابت رفتار شخصیتت با دیگر شخصیت ها مشکل داری، البته طبق چیزی که مثلا توی چتباکس و اینا میبنم و ربطی به رول هات نداره، حداقل رول های تکلیفت...خلاصه اینکه راضی ام ازت !

نمره: 18+ 9





سوروس اسنیپ

خب...ببین..داستان اینه که شخصیتی برداشتی که شخصیت سختی هست برای ایفای نقش...خیلی سوژه میده به آدم، ولی همین سوژهای زیادش باعث دست و پا گیر بودن میشه...برای همین...اممم...فرم روایتت بد نبود، ولی خوبم نبود...لکن مشکل اصلی نحوه نچندان جالب دلباختگی سوروس بود...کما اینکه خیلی سعی کردی با توصیفات و به کار بردن جملات حکیمانه مانند، پستت رو قوی کنی، ولی همه این جملات کارساز نبود..بعضیاش حتی باعث میشد که برعکس عمل کنه و به هدفت نرسیدی.
پیشرفت داشتی...بله..ولی اندازه‌اش؟ نه اونقدر...اسنیپ بودن سخته...بیشتر باید تلاش کنی!

نمره:16 + 7








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.