هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: امروز ۳:۱۴:۲۶
#1
مرگخواران هاج و واج و بی هدف در مرکز شهر لندن ایستاده بودند....آنها ارباب خاموششان را هم همراه خود آورده بودند تا با استفاده از شارژرهای مشنگی، اربابشان را شارژ کنند، بلکه روشن شود.
_پیست پیست...هی...با شمام...بله..با شما!

مرگخوارن به دور بر خود نگاهی انداختند..مرد مشکوکی آنها رو صدا زده بود!
_با مایی؟
_اره دیگه...با شمام که مشخصا جوون های اهل حالی هستین..لباسای جدیده؟ مده؟ دنبال چی هستین حالا؟ همه چی دارم!

مرگخوارن بدون توجه به مشوک بودن مرد، با خوشحالی به مرد نزدیک شدند، چرا که خودشان هزار برابر از آن مرد مشکوک‌تر بودند!
_شارژر هم داری؟
_شارژر؟ شارژر چی؟
_شارژر ارباب...یعنی آدم!
_آها...میخوایین شارژ بشین؟
_اوهوم!
_دوای دردتون پیش منه...بهترین شارژ کننده‌ها رو دارم...دنبالم بیاین!

مرگخوارن همگی به دنبال آن مرد مشکوک راه افتادند تا به نزدیک‌ترین پارک محل رسیدند...
_خب بچه ها...میخوام با دکتر آشنا شین..دکتر، سلام کن به بچه ها!
_شلام!
_
_اینجوری نگاه نکنید...اینجا بهترین پارکی هست که میتونین پیدا کنید توی لندن...دکتر هم تنها خدمات دهنده این پارک هست!
_یعنی چی؟
_یعنی اینکه میخوایین شارژ بشین؟ از شارژر های دکتر استفاده کنید...دکتر...رو کن شارژرها رو!

دکتر مذکور که به سختی پلک‌هایش را باز نگه داشته بود، دست در جیب کتش کرد و چند ماده عجیب از آن بیرون آورد.
_بزن روشن شی!

مرگخواران به یک دیگر نگاه کردند...آنها همین را میخواستند..که لرد روشن شود...ولی به نظر هنوز کمی برای اعتماد کردن به این دو مرد غریبه، مردد بودند!




پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴:۵۲ شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۹
#2
والا نمیدونم گروهمون اسم داره اصلا یا نه...بنده پیشنهاد "نمود کمالات دوستان" رو دادم که رد شد، لکن همین کتی بل همگروهی ماست، لذا اسم گروه یحتمل "یه چیزی فرض کنین!" باشه!



در این بین ناگهان رودولف که به نظر تا اینجا حضور نداشت یا حضورش کمرنگ بود، خودش را وسط انداخت و وارد صحنه شد!
_اوففففف....چه صحنه ای!
_چه صحنه ای رودولف؟
_ناموس این لوس بازیا چیه؟ بلاتریکس اینجا وسط این سوژه چیکار میکنه؟ چرا هر جا هستم، بلا هم هست؟ خوابگاه هافلپاف نیست مگه؟
_لوس بازی اون قیافته...اگه خوابگاه هافلپافه، گریفندوری ها اینجا چیکار میکنن؟
_ها؟ خب چیزه...دعوتشون کردیم فکر کنم!
_دعوتشون میکردین توی آشپرخونه...توی یک جرعه چای در فنجان هلگا...توی دادگاه خودمانی...توی کمپانی فیلمسا.زی..توی مجلس سنا...این همه جا؟ اد توی خوابگاه مختلط؟
_حالا خوابگاهه...حموم مختلط نیست که!
_اینا هیچی...مالی ویزلی بیاد تو خوابگاهت، من نیام؟
_این دشمن قدیمیت با مالی رو باید بذاری کنار عزیزم!
_اصلا مالی سگ خور...تو اینجا چیکار میکنی؟
_خب ماموریت دارم....مجبورم...مجبور...وگرنه فکر کن من یه درصد دوست داشته باشم بیام توی خوابگاه بغل ساحره های گریفندوری!
_کجا ماموریت داری رودولف؟
_خوابگاه مختلط!
_اینجا کجاست؟
_خوابگاه مختلط؟
_بله...ولی نه خوابگاه مختلط هافلپاف...خودت رو برای صحنه انداختی وسط یه خوابگاه مختلط غیر مرتبط دیگه....توی خوابگاه هافلپاف الان از این صحنه های جذاب نیست!

خب....نه...مثل اینکه رودولف وارد صحنه اشتباهی شده بود...در خوابگاه هافلپاف، ماجرا بدون ارتباط به رودولف در جریان بود!




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱:۵۳:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۹
#3
وضعیت خطرناکی بود... مرگخوارن همگی در قفس یک ببر گیر افتاده بودند...ببر پای لرد ولدمورت را گرفته بود و قصد خوردنش را داشت...نگهبان باغ وحش قفس را قفل کرده بود تا فردا صبح که باغ‌وحش شروع به کار کرد، مردم از مرگخواران دیدن کنند...تنها راه نجات مرگخواران الکساندرا ایوانوا بود...الکساندرا باید ببر را میخورد...اما به طرز عجیبی از این کار امتناع میکرد...
_ایوا؟
_بله؟
_چرا نمیخوری؟ بخورش!
_ایوا نخوری، میخورن!
_آخه...آخه...

صبر لرد ولدمورت در آن لحظه تمام شد!
_الکساندرا ایوانوا...آخه بی آخه! دستور میدیم همین الان ببر رو بخوری!
_چشم ارباب..چون دستور میدین!

ببر پوزخندی زد...او باور نمیکرد که ایوانوا بتواند او را بخ...عه؟ نذاشت جمله کامل بشه! خورد که!
_بیا ایوا..دیدی درد نداشت؟
_ببر رو به چه خوشکلی خوردی!
_ارباب رو هم نجات دادی!
_

ولی ایوانوا زیاد خوشحال به نظر نمی‌رسید...
_چیزی شده ایوا؟ به ما بگو! خودخوری نکن!
_هعی...راستش من دلم رو صابون زده بودم برای اون گله فیل‌ها...فکر نکنم دیگه تا دو سه ساعت آینده جا داشته باشم برای اینکه اونا رو بخورم!
_

لرد اما متفکرانه و بدون توجه به ایوانوا و سایر مرگخواران، به قفس خیره شده بود...
_یاران سیاه دل و مشکی مغز...توجه دارین که هنوز نجات پیدا نکردیم؟ ما در یک قفس گیر افتادیم!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴:۱۲ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
#4
_سیصد گالیون، میگم زیر سه ثانیه ارباب پیرزن رو می‌کشه!
_نخیر...حداقل هشت ثانیه طول میکشه!
_به ثانیه هم نمیکشه!

لرد از یک طرف گیر پیرزن غرغرو افتاده بود و از سمتی دیگر، لشکریانی از جادوگران و ساحره‌های بیخیال دور او را گرفته بودند!
_ما چی صدا کنیم شما رو راضی میشید؟
_عشقم چشه مگه؟
_
_
_

_ میخوای تعجب تک تک مرگخوارا رو نشون بدی؟ خب یه جمله "مرگخوارن همه تعجب کردند" رو بگو و کافیه!
_باشه خب...به اعصابت مسلط باش!


مرگخواران همه از جواب پیرزن تعجب کردن...لرد اما زیاد تعجب نکرده بود...به این دلیل که تصور کرد که اشتباه شنیده!
_یک بار دیگر بگویید...ما یک چیز دیگه شنیدیم که خب صددرصد اون جمله رو نگفتین و اشتباهی رخ داده!
_گفتم بهم بگو عشقم!
_یاران سیاه دل...آیا شما هم همون‌چیزی رو شنیدین که ما شنیدیم؟
_بله ارباب متاسفانه!
_
_خب...حله...ارباب هم تعجب کردن!
_مادرجان...مطمئن هستین که میخوایین ارباب "عشقم" صداتون کنه؟ آخه نه قیافه ای داره، نه هیبتی، نه هیکلی،ببخشید البته ارباب...ولی خب یه مقام و جایگاه داره که اونم من چون قراره جایگزینشون بشم، دارم...چرا من عشقم صداتون نکنم؟
_وا؟ مگه نمیدونی که مردای بدون مو جذاب تر هستن؟ بعدشم...شما مگه نمیخواین مشکلات من رو بدونید؟ خب مشکل من تنهاییه...من یک همسر میخوام که همدمم باشه!




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵:۵۴ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
#5
مجلس بسیار شلوغی بود...صرف وجود ویزلی‌ها البته باعث می‌شد که شلوغ باشد....برای همین بلاتریکس رو به لرد کرد و گفت:
_ارباب....خب مرحله بعد چیه!
_خب...حالا ما باید...باید...آمممم...تام...بگو ببینم بلدی یا نه!
_ها؟ من...چشم...فکر کنم باید بدون اینکه زیاد تابلو باشه، ببینیم هری‌پاتر کجا گذاشته چوبدستیش رو!
_آفرین...مشخصا درس هایی که بهت دادیم رو خوب فرا گرفتی..همین که تام گفت!
_آقا ببخشید...هری پاتر چوبدستیش کجاست؟

مرگخوارن با تعجب به سمت ملانی برگشتند که بدون توجه به قسمت "تابلو نباشه" از زاخاریاس اسمیت این سوال رو پرسیده بود...
_هوم...چوب دستی هری پاتر؟
_بله!
_خب...یا تو جیبش بود معمولا..یا تو اتاقش، جایی که شب ها میخوابید، چوبدستیش رو میذاشت بالا سرش!

زاخاریاس این را گفت و رفت...مرگخواران این بار را شانس آوردند که ملانی قصد شومشان را لو نداده بود...
_خب...اتاق هری پاتر کجاست حالا؟
_آقا ببخشید؟ اتاق هری پاتر کجاست؟
_

این بار پرسش کننده لیسا بود و پرسش شونده هاگرید...و مشخص شد این میزان از هوش و درایت فقط مختص ملانی نبوده و مرگخوارن همه این میزان بهره برده بودند...
_هرررری....پسر بیچاره...باید برای مرگش یه کیک درست کنم...اون حتی اتاق مخصوصی نداشت...هر یه مدت اتاقش عوض میشد...یه بار اتاق پروفسور میخوابید...یه بار اتاق ویزلی ها...یه بار اتاق رز...هر دفعه یه اتاق خلاصه...یادم نمیاد آخرین بار کجا اقامت گزیده بود!

هاگرید که یاد بیخانمانی هری افتاده بود، چشمانش اشک آلود شد و فین بزرگی کرد و رفت...مرگخواران شانس اوردند که بهره هوشی محفلی‌ها هم تعریف چندانی نداشت!
_خب یاران ما...شنیدین که این غولچه چی گفت...همه اتاق‌های این خونه میتونه جایی باشه که چوبدستی کله زخمی اونجاست...همه رو باید گشت!




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸:۴۹ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#6
_ارباب همه اش تقصیر قلمو هست..من بی تقصیرم!
_تقصیر ها رو میندازی گردن یک قلمو که اختیاری از خودش نداره؟
_آم...آره...یعنی نه...یعنی..تقصیر قلمو میندازم...ولی همچین هم بی اختیار نیست!
_چه اختیاری؟ میتونه حرف بزنه!
_بله!
_بله؟
_خب بله!
_حالا فرض بگیریم بتونه حرف بزنه..میتونه راه بره برای خودش؟
_بله!
_بله؟ یعنی چی بله...یکدفعه بگو از ثقفی بیشتر مختاره دیگه!

مرگخواران نمیدانستت ثقفی کیست که بسیار مختار است...ولی همه اربابشان را تایید کردند...

_ولی ارباب...راست میگم...نگاهش کنید!

همه به سمتی که پلاکس با انگشتش به آن اشاره میکرد، نگاه کردند...
یک قلمو در حال خوردن هر چه در یخچال....این چیزی بود که مرگخواران دیدند...
_یاران ما...ایا ایوا رو پیدا کردین؟
_خیر متاسفانه ارباب!
_ پس حالا خودمان پیدایش کردیم!

ایوانوا-قلو بعد از اینکه یخچال را هم خورد، تازه توانایی شنیدنش به کار افتاد...او وقتی که گرسنه بود، همه مشاعرش را از دست داده و دیگر کنترلی روی خودش نداشت...اما حالا "ته‌بندی"ای کرده بود و تازه حالا بود که توانست درک کند در چه حالتی و فضایی، لرد و مرگخواران به او خیره شده بودند!
_سلام!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱:۲۳:۰۳ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#7
_اینم شانسه ما داریم؟
_وای...خسته شدم از بس بشور بساب، هیچ جا هم تمیز نمیشه، باید یه شلینگ گرفت همه جا رو وایتکسی کرد!
_خارج اینجوری نیست که...اصلا ما خارج پایین نداریم که پایین شهر داشته باشیم!
_اینجا چیزی برای خوردن پیدا نمیشه چرا؟
_واقعا متاسفم که اینجوری با حشرات برخورد میشه!
_چرا اینقدر سروصدا میکنید نمیذارید آدم بخوابه؟
_من با همه این چیزها قهرم!

لرد نگاهی به مرگخواران کرد...همه آنها در حال غر زدن و شکایت بودند...و این باعث شد فکری به ذهنش برسد...
_پلاکس؟
_در خدمتم سرورم!
_بلا؟ فرمودیم پلاکس!
_بله ارباب..متوجه شدم...ولی گفتم شاید با من کار داشته باشین!
_فرمودیم که با پلاکس کار داریم...پلاکس!

بلاتریکس دلش شکست...در حالی به نظر رسید که چشمانش برای لحظه‌ای اشک آلود شده، سریعا تعظیم کوتاهی به لرد کرد و نگاهش را سمت پلاکس که داشت به سمت لرد حرکت میکرد چرخاند و با همان نگاه پیام تهدید آمیزی را به پلاکس منتقل کرد...پلاکس هم با توجه به تهدید بلاتریکس آب دهانش را قورت داد و در حالی که سعی میکرد زیر نگاه سنگین بلاتریکس خرد نشود رو به لرد کرد...
_بله ارباب!
_دقیقا بنا بر حکم دادگاه چجوری باید کمک نکنن مرگخوارانم به ما؟
_یعنی چی ارباب؟
_یعنی برای گرفتن گزارش و اینکه مشکلات یک قشر رو بپرسیم، میتونن اونها مرگخواران باشن؟ چون اینقدر که غر میزنن حتما هیچکی در جهان بیشتر از اون‌ها مشکل نداره!

پلاکس به فکر فرو رفت...




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲:۳۲ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۹
#8
مرگخواران زور بیشتری زدند..آنقدر که نصف آنها ریش درآورده، و نصف دیگر تخم گذاشتند!
بلاخره سرعت ماشین کمی بیشتر شده بود و لرد راضی شد که دوباره پشت فرمان بنشیند...
_خوبه یارن من...کمی بیشتر زور بزنید شروع به آواز میکنیم!

مرگخوران باز بیشتر زور زدند...تعداد آنها زیاد بود، اما ماشین سنگین و ترمز دستی هم بالا بود...
_صبر کنید ببینم؟ راستی چرا اینقدر زیادیم؟ بذار بشمرم...ام...آره...سه نفر بیشتریم!
_خانوم‌های رودولف رو اوردیم دیگه!
_چی؟
_آره...رودولف چشم بلاتریکس رو که رفته بود جلو نشسته بود دور دید، رفت خانوماش رو از اون سوژه اورد..ما هم دیدیم تعداد کمه برای هل دادن، گفتیم هنوز که اونا وارد اون سوژه نشدن، تا اینور هستن بیان کمک!
_ولی الان دیگه چشم بلاتریکس دور نیست!

در کسری از ثانیه، تعداد افرادی که ماشین را هل میدادند، کم شد...سه جسد ناشی از برخورد طلسم آواداکادورا پشت ماشین و مرگخوران‌هل‌دهنده جا ماند!

با این حال سرعت ماشین اما باز هم بیشتر شد و لرد به نظر راضی بود...
_خوبه مرگخورانم...ادامه بدید تا ما آواز بخونیم...بذارین گلومون رو صاف کنیم...الان شروع میکنم....اهم اهم...خب...

و لرد شروع کرد به آواز خواندن!
_سر دوراهی میشنم...خودم رو تنها می‌بینم..دونه دونه روح‌های مرده که از چوبدستیم میان بیرون رو میشمرم!
_اون صدای نکره‌ات رو می‌بری یا بیام ببرم؟

اهالی محل به نظر زیاد از آواز لرد خوششان نیامده بود...
_ارباب...فکر کنم اشکال از شعره..الان شما شعری خوندین در وصف روزی که کله زخمی توی گورستان ریدل از دستتون فرار کرد..ولی باید شعری باشه که ملت بیان آشغالشون رو تحویل بدن!




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰:۲۰ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۹
#9
_خُبه خُبه..مادام و چوب خوب خلوت کردین!
_چی میگی رودولف...اینجا چیکار میکنی؟
_هیچی مادام...گفتم یه چایی براتون بیارم خستگیتون در بره...راستی لگنتون چطوره؟
_
_جوش خورد یا دست به کار بشم!
_دست به چه کاری بشی رودولف؟
_شما دخات نک...عه؟ عزیزم تویی؟ چیزه...چیزه!
_آره چیزه!
_نه عزیزم..اون چیز؟ نه بابا... منو میشناسی که..من و چیز؟
_پس چیز چیزه؟
_نه...چیز اینه...آها...چیز این تیکه چوب هست...دنبال یه چماق نبودیم مگه که بزنیم تو سر پلاکس؟ این چوب رو اومدم از مادام ماکسیم بگیرم که بیارمش بدم بهت باهاش پلاکس رو بزنی دیگه اینقدر برای ارباب خودشیرینی نکنه...اینقدر به فکرت هستم من!
_نخیر....نمیدش...این چوب باید ادب بشه!
_چوب رو به رودولف بده ماکسیم!
_ولی بلاتریکس...
_ولی؟ ولی ماکسیم؟ برای من ولی میاری؟ نکنه هوس کردی جایی دیگه از بدنت هم نیاز به جوش خوردن داشته باشه؟
_نه خب...ولی...ولی..باشه...بیا رودولف!
_آها...بده ببینم...به‌به...چه خوب خوش دستی هم هست..جون میده برای زدنش تو سر ملت....بیا بلاتریکس، چوب رو بگیر و برو!
_برم؟
_اره دیگه...نمیخواستی مگه بری و پلاکس رو بزنی؟
_و تو اینجا بمونی؟
_به هر حال گفتم توی دست و بالت نباشم و که راحت بری و...
_
_نخیر! اصلا چه معنی داره زن تنها بره یکی رو بزنه...خودم باهات میام...فقط اینجوری نگاهم نکن!
_بریم رودولف!




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۰۵ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹
#10
به نظر نمی‌رسید که قاشق چنگال‌ها قانع شده باشند...آنها هر لحظه حلقه‌ی محاصره ایوانوا را تنگ‌تر می‌کردند!
اما پیش از اینکه اتفاقی رخ دهد، مرگخوار دیگری وارد آشپزخانه شد...
_باشه...باشه...فهمیدم...الان یه قاشق میارم ...همه اش دستور میدن..اینکار رو بکن، اون کار رو نکن، شیطونه میگه...

مرگخوار مذکور به محض ورود به آشپزخانه چشمش به قاشقی افتاد که دور تا دورش کارد و چنگال بود..و این باعث شد به صورت ناخوادگاه، همان قاشق را انتخاب کند!
پس آن مرگخوار قاشق-ایوانوا را برداشت و از آشپرخانه خارج شد!
_آخیش...شانس اوردم...آخه غیر از غذا خوردن با قاشق میتونه چیکار کنه؟ الان قاشق رو میبره یه جایی باهاش غذا بخوره، منم دلی از عزا درمیارم!

اما خیلی زود امید‌های الکساندار نقش بر آب شد...مرگخوار او را به حیاط پشتی، جایی که پیرمرد خرفت همسایه حضور داشت، برد...
_بیا خرفت...اینم قاشق...زود عملش کن ببینم چیه این چیزی که گفتی!
_اها...قاشق خوبیه..ببین این چیز جامده، الان میذارمش توی قاشق، بعدش زیر قاشق یه فندک روشن میکنیم که این آب بشه، بتونیم بذاریمش توی سرنگ...بعد دیگه تزریق میکنیم و ...

*باقی دیالوگ پیرمرد که حالا فهمیدیم اهل دل هم هست، به دلیل ترویج و استعمال مواد‌مخدر، جهت جلوگیری از بدآموزی سانسور میشود!*

ایوا نگران به نظر میرسید...شاید سرنوشت او این بود که در هر دو سوژه دچار این بلای خانمان سوز شود فندک زیرش روشن کنند و بسوزد!

پیرمرد که بند و بساطش را پهن کرده بود و فقط یک قاشق کم داشت، رو به مرگخوار مورد نظر (که حالا متوجه شدیم به دلیل حفظ آبرو اسمش رو ذکر نمیکردیم!) کرد و گفت:
-خب دیگه..بده من قاشق رو!
_باشه!
_راستی... تو اونی نیستی که قِر دادنت هنوز جای کار داشت؟

عه؟ هویت مرگخوار مشتاق اعتیاد هم لو رفت!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.