هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱:۴۲ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۸
#1
هوریس فکر کرد که شاید سوالش را به صورت اشتباهی بیان کرده...او باید می‌دانست که مرگخوارن چه چیزی دوست داشتند بخورند، تا به شکلی غیر از آن اغذیه‌ی دوست‌داشتنی برای مرگخوارن، درمی‌آمد...و اگر سوالش جنبه‌ی اغوا کننده داشت، مطمئنا مرگخوارن به او پاسخ دقیق‌تری میدادند...
_خب..گوش کنید...گوش کنید...میخوایین من رو بخورید؟
_بله!
_من رو؟ مطمئن هستین..با این تیپ؟ قیافه؟ هیکل؟ هیبت؟
_
_آها...می‌بینم رفتین تو فکر...خب...اشکال نداره..من رو بخورید...ولی بذارین ابتدا من تغییر شکل بدم...ولی به چی؟ خب..حدس بزنید..بیست سوالی هست!
_تو جیب جا میشی؟
_میتونم بشم!
_نوشیدنی کره‌ای؟
_چی؟ نه بابا!
_خوشمزه‌ای؟
_آره!
_اشتهاآوری؟
_شک نکن!
_نمود کمالات!

مرگخواران که با سروصدای بسیار در حال گفتن گفتن فرضیه‌های خود بودند، بعد از جمله‌ی رودولف، ساکت شدند...
_چی شده؟
_نمود کمالات میخوای بخوری رودولف؟
_عه؟ آخه گفت خوشمزه و اشتهاآور و اینا...خب...چیزه...نه...نه بلا...حتی اگه نمود کمالات بشه، بازم هوریسه...نمیخورم!

هوریس اما به دعوای قریب الوقوع و صدمه‌ای که قرار بود از طرف بلاتریکس به رودولف وارد شود، کاری نداشت...او هنوز باید چاره‌ای می‌اندیشد که خورده نشود!




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱:۴۹ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۸
#2
_عرض کردم می دونستم از پسش بر میاین حالا نوبت سرخ کردنشونه! بجنبین که وقت نداریم!
_چی؟
_عرض کردم که.. می دونستم از پسش بر میاین حالا نوبت سرخ کردنشونه! بجنبین که وقت نداریم!
_چی؟
_چرا قیمه ها رو میریزی تو ماستا؟
_ها؟
_
_کریش...
_بلای مامان...خونسردی خودت رو حفظ کن..این مرد محفلی داشت مزاح میکرد...مگه نه؟
_بله بله...قیمه و ماست و این‌ها رو شوخی کردم!
_خب...دیدن گفتم...جای نگرانی نیست....الان آقای محفلی رمز محفل رو میگه و در باز میشه!
_ام...فکر کنم سوتفاهم شده...جمله دوم من شوخی بود...اولی رو جدی گفتم...باید این سیب زمینی ها رو سرخ کنید...وگرنه ورود به محفل بی ورود به محفل!

مرگخواران دوباره نگاهی به هم انداختند...مروپ اما همین که صورت برافروخته‌ی بلاتریکس را دید، قبل از اینکه یک جسد روی دستشان بماند، گفت:
_چیزه...آقای محفلی...یک دقیقه ما رو می‌بخشید...مرگخواران...جلسه اضطراری!

مرگخوارن با استیصال به دور مروپ حلقه زدند...مروپ هم طوری که آن مرد محفلی صدایش را نشنود، شروع به صحبت کرد...
_مرگخوارای مامان...میدونم خسته هستید...ولی برای نجات نجینی مامان از دندون درد که همراه فرزند رشید و با ابهتمون توی دندون پزشکی منتظر آب مغز شیش‌تا از محفلی ها هستن، باید هرچی که این آقای محفلی میگه انجام بدیم...اگه لج کنه و رمز محفل رو نگه، نمیتونیم داخل محفل بشیم تا اون آب مغزها رو تهیه کنیم!
_هوف...باشه...فقط امیدوارم این مردک واقعا راست بگه و ما را داخل محفل ببره...وگرنه اگه دروغ گفته باشه، مثل این سیب‌زمینی ها اول پوستش رو میکنم و بعد توی این روغن‌ها سرخش میکنم!

مرد ناشناسِ به ظاهر محفلی، نمیدانست که مرگخوارن چه سرنوشتی بابت بازی دادن آن‌ها در انتظارش است...ولی مرگخواران هم نمی‌دانستند که این مرد ناشناس محفلی نیست...پس آنها آماده شدند تا سیب زمینی ها را سرخ کنند!




پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷:۴۵ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
#3
_سلام آقای پاتر....من بوگارت شما هستم!

هری به بوگارتش نگاه کرد...پسری بود که بدبختی از سر و رویش می‌بارید....یک شکاف عمیق بر روی سرش بود...لباسش به شدت کثیف، مندرس، قدیمی، پاره و اندازه نبود...
_سلام بوگارت...منم پسر برگزیده ام...من خیلی بدبختم، پدر مادر نداشتم!
_هعی...وضعت که خوبه...من حتی پسر برگزیده هم نیستم...تازه پدر مادر که نداشتم هیچ، پدر بزرگ، مادر بزرگ، خاله، عمو، عمه، دایی، دوستان، آشنایان و سایر بستگان هم نداشتم!
_عه؟ خب چیز...من مورد ظلم خانواده قرار گرفتم!
_آخه...شکنجه هم شدی؟
_ها؟
_شکنجه دیگه...درکت میکنم...منم هر کی میرسید با کابل، با شوک الکتریکی، صندلی آهن، ارّه، تابوت آهنی، و سایر ادوات شکنجه، من رو مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتم!
_خب...چیزه...ولی شرط میبندم که وقتی گفتی ولدمورت زنده اس، همه باور کردن و مورد بدرفتاری دوستات توی هاگوارتز قرار نگرفتی!
_ولدمورت که نه...ولی من رو به جرم اکاذیب دو بار کشتن...هی بهشون میگفتم ماست سفیده، میگفتن دروغ میگی!
_تو رو دیگه ولی مثل یه خوک بزرگ نکردن که بعد توسط ولدمورت کشته شی!
_نه...من رو مثل یک خوک کوچیک کردن...حتی بزرگم هم نکردن!
_بابا تو خیلی دیگه بدبختی!
_اره...میدونم...من مدرک بدبخترین آدم دنیا و مدال مورد ظلم قرارگرفته ترین انسان کره‌ی زمین رو دارم!
_چی؟ نه...منم بدبختم...منم میخوام از این مدارک و مدال‌ها!
_نه دیگه...من بدبخت‌ترین هستم...همه توجه‌ها به جلب خواهد شد!

هری پاتر به خود لرزید...این خود ترس واقعی او بود!
_نههههههه!
_من بدبخت‌تر هستم..یوهاهاهاهاها!




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۳:۴۳:۰۰ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#4
_ارباب...این زامبیه رفت...غر؟
_اوه رودولف...خوب شد اومدی...نیاز به کمی خشونت و سلیقه رعب آور تو داریم...بیا به ما کمی قمه و یا چیزی که فکر میکنی مناسبه وصل کن، کمی خوفناک‌تر بشیم!
_مناسب؟

پنج دقیقه‌ی بعد...

_خب ارباب...تموم شد...میتونید چشمتون رو باز کنید و در آیینه ببینید خودتون رو!

لرد چشمانش را باز کرد و در آینه خودش را دید!
_رودولف...ما حالا خوفناکتر شدیم با این ساحره‌ای که روی دوش ما گذاشتی؟
_خوفناکتر نمیدونم ارباب...لاکن زیبایی بصری بهتری دارین الان...حداقل این کمالات روی شونه سمت راستتون، حضور منحوس هکتور روی شونه چپتون رو خنثی میکنه!
_




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵:۳۶ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۸
#5
مرگخواران هنوز در این فکر بودند که باید چگونه از اربابشان در مقابل مادر اربابشان محافظت کنند...لرد ولدمورت که طی فرایندهایی اهل دود و دم شده بود، حالا بر اثر نرسیدن جنس به او و خماری، حال خوبی نداشت و نیمه هوشیار بود...از طرف دیگر مادر او یعنی مروپ گانت عقیده داشت که دلیل وارد شدن پسرش به این وادی‌ها، کمبود تغذیه مناسب و سالم بوده است و حالا قصد داشت با سرنگی که حاوی پودر میوه بود، لرد را درمان کند...اما مرگخواران که رابطه‌ی لرد و میوه‌ها را میدانستند و همچنین از مهارت تزریق مروپ اطمینان نداشتند، سعی کردند که مروپ را دست به سر کنند...اما به نظر سرعت عمل خوبی نداشتند، چون مروپ بعد از ضدعفونی کردن سرنگش، حالا برگشته بود...
_خب...فرزند رشیدمون کو که درمانش کنم؟
_عه؟ شما برگشتید بانو؟چه زود!
_مهر مادری باعث میشه که انرژی آدم دوبرابر بشه و برای فرزندش سریع عمل کنم...حالا فرزندم کو؟
_فرزندتون؟ فرزند داشتین؟
_معلومه که داشتم...چتونه؟ تام مامان کو؟
_آها...چیز...ارباب رو میگین؟چیزه...ام...همین پیش پای شما رفتش!
_پس اونی که پشت سرتون قایم کردین کیه؟
_کی؟چی؟پشت سر ما؟ چیزی نیست...نه بانو مروپ...به ارباب ما رحم کنید!
_برین کنار ببینم...من باید فرزند دلبندم رو از این اعتیاد وا برهانم...برین کنار!

مروپ به سمت مرگخواران حمله برد...مرگخواران هم چاره‌ای جز اینکه از جلوی مروپ سرنگ به دست جا خالی دهند، نداشتند...مروپ به لرد رسید و مرگخواران سعی داشتند آخرین سعی خود را بکنند...
_بانو مروپ...این کار رو نکنید...به ما رحم کنید که بی ارباب میشیم!
_یعنی شما بیشتر از من دلسوز فرزند عین دست گل من هستین؟
_حداقل سرنگ رو با زهر آلوده کنید، خطرش از میوه برای ارباب کمتره!
_نه...فرزندمون باید تغذیه‌ی درست داشته باشه..هیچی بهتر از میوه نیست!

به نظر میرسید که مرگخواران دیگر باید تسلیم میشدند و اربابشان را به دست مادرش میسپردند...اما بلاتریکس از اربابش به این راحتی نمیگذشت...او حاضر بود برای لرد جانفشانی کند و فدای اربابش شود...پس همین که دید مروپ سرنگش را بالا آورد، رودولف را به سمت لرد پرت کرد!
_آخ!
_رودولف؟! چیکار کردی؟ سرنگ رو به جای فرزند قند عسلم توی تو فرو کردم!




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱:۳۶:۱۸ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
#6
رابستن و بچه‌اش نیز مانند بسیاری از مرگخواران در آن صف که مشخص نبود سر آن به کجا میرسید، بودند...
_هی هکتور...به بچه‌ی من گفتن شدی زهرمار؟
_بله!
_چطور جرات کردی؟ چرا؟
_چون تربیت یادش ندادی!
_اتفاقی افتادن شده مگه؟
_من رو مسخره میکنه...میگه جورابات لنگه به لنگه نیست؟
_مگه جواربت لنگه به لنگه نبودن شده؟
_آره!
_

هکتور دیگر طاقتش تاق شد..او باید به هر نحوی که شده حواس حاضرین در صف را از خودش پرت میکرد...
_میگم چیزه...چیز...اوم...آها...میدونستید کراب آرایش داره؟ جالب نیست؟
_میدونستیم!
_عه؟ خب...اوم...میدونستید راب یه جوری حرف میزنه؟
_آره..آره....میدونستیم!
_ای بابا...خب شرط میبندم نمیدونستید که لینی کجاش نیش داره!
_میدونیم...ولی به رو نمیارم!
_عجب گیری کردیما...میدونستید یه غول توی صف هست که خیلی گنده اس؟
_کور که نیستیم...به این گندگی اونجاست...میبینیمش....میدونیم!
_اسیر شدم...خب چی رو نمیدونید؟
_زیاد از تو نمیدونیم...در مورد خودت بگو، بلکه سوژه های جدید پیدا کنیم بهت بخندیم!

هکتور کم کم در حال عصبی شدن بود...روی کراب خوابیده نشست و شروع به فکر کردن کرد...او باید زودتر راهی پیدا میکرد تا این جماعت یک نفر دیگر را سوژه‌ی خنده خود میکردند!




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲:۰۴:۵۸ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
#7
نقل قول:
در یک رول بنویسید ارباب ریگولوس چطور تونست موی سر لرد سیاه رو بدست آورد؟(30 نمره)


_ببینید ارباب..من میخوام معجون مرکب شما رو درست بکنم و بخورم تا جای شما بشم و برای این کار موی سر شما رو نیاز دارم...پس با زبون خوش موی سرتون رو بهم میدین یا به زور متوسل بشم؟
_ریگولوس؟
_بلهههههه!
_چرا داد میزنی؟
_شما کی اومدین تو اتاق؟ شنیدین من داشتم چی میگفتم؟
_چی؟ بازم جلو آینه داشتی با خودت حرف میزدی؟ الان اومدم که بگم شام حاضره، زود بیا بخور، دیر بجنبی پدرِ پدرسگت با داداش سگت همه‌ی غذا رو تموم کردن!

مادر سیریوس و البته ریگولوس این‌ها را به ریگولوس گفت و از اتاق خارج شد!
چند هفته‌ای بود که ریگولوس درگیر پیدا کردن راهی بود تا بتواند موی لرد سیاه را به دست آورد...اما سه مشکل پیش روی او بود...اول آنکه لرد مویی نداشت! دوم آنکه حتی اگر داشت، چرا باید آن را به ریگولوس میداد؟ و آخر آنکه با توجه به امتناع لرد از دادن موی نداشته‌اش، ریگولوس چطور بدون فهمیدن و رضایت لرد، به موی نداشته‌ی لرد دسترسی پیدا کند؟
و حالا بعد از هفته ها ریگولوس هنوز به نتیجه ای نرسیده بود...پس به راه حل همیشگی خود رجوع کرد...
_کریچر؟
_در خدمت گذاری حاضرم ارباب!
_کریچر من میخوام موی لرد رو برام بیاری!
_به روی چشم ارباب!
_نه نه...وایسا...چیزه...کریچر..موی سر لرد رو بیاری حتما...موی سر...دقت کن..نری از یه جا دیگه بِکنی بیاری!
_کریچر متوجه شد ارباب!
_خوبه...حالا مشکل اینکه لرد اصلا موی سر نداره و نباید بفهمه که موی سرش رو داری برام میاری و غیره هم به خودت مربوطه...حالا برو!

یک ساعت بعد، اتاق ریگولوس!

ریگولوس در حالی که روی تخت دراز کشیده بود، در حال بازی با تخم‌های اژدهای خود بود...
در همین حین ناگهان کریچر در اتاق بر اساس آپارات ظاهر شد!
_ارباب ریگولوس!
_زهر مار کریچر...صد بار گفتم یکهو ظاهر نشو...این تخم های ازدها رو از ترس چسبوندم به گلوم!
_کریچر بد...کریچر احمق!
_باشه حالا...ببینم...موی لرد رو اوردی؟
_بله ارباب..در سایه تدبیر شما، کرچر تونست موی لرد سیاه رو بیاره...بفرمایید!
_اوه...ایول کریچر...چجوری؟
_کار سختی بود ارباب..کریچر ابتدا کمی از این داروهای طبیعی در جهت رشد مو که تلوزیون مشنگی این کشورای خارجی مثل ایران آگهی میکنه و صرفا باید عدد یک رو به شماره‌ای پیامک کنیم، تهیه کرد...بعد اون رو در غذای لرد سیاه ریخت....به طور باور نکردنی‌ای موهای لرد سیاه رشد کرد و حتی پوست لرد سیاه از وقتی از این محصول استفاده کردن، شفاف‌تر شد! ولی خب به تبلیغات فریبنده اینها اعتمادی نیست و بعد از چند دقیقه لرد سیاه دچار ریزش مو شدند..یکی از موهای ریزش شده رو کریچر برداشت!
_اوه...چه پروسه‌ای...چیزه کریچر...فقط حواست باشه دیگه...اینا همه اش نقشه‌ی من و بر اساس هوش و ذکاوت و خفنیه من بود دیگه..به بقیه هم این رو بگو و تعریف کن بعدا!




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶:۴۱ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
#8


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۱۰ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
#9
_بابا یه توصیفی، فضا سازی‌، یه کوفتی اول بنویس، بعد دیالوگ بگو!
_نه...اینجوری من بیشتر دوست دارم...همون اول کار زارت پرت میشه توی داستان!
_زارت چیه بی ادب؟
_یعنی خیلی ناگهانی و یکهو....چیزه حالا...به اولش گیر نده...بگو ببینم شخصیت‌پردازیش خوبه یا صرفا تیپ هستن؟

دو جادوگر ابتدایی در حال نوشتن رمانی بر روی تخته سنگ بودند...چرا تخته سنگ؟ چون ابتدایی بودند و این داستان هنوز به قبل از اختراع قلم پر برمیگردد...حالا مشخص شد که اختراع مورد نظر قلم پر است؟

_من خسته شدم مومبابومبا...بیا بقیه‌اش رو تو انجام بده!
_مومبابومبا؟
_آره دیگه...همین الان این اسم رو بر تو اطلاق کردم...یه اسمی باید داشته باشی دیگه...فکر کردم چه اسم ابتدایی و غارنشین طوری خوبه، این به نظرم رسید! بیخیال حالا...بیا این تیشه و چکش و میخ و تخته سنگ و سایر ادواتی که برای این منظور لازم هست رو بگیر و بقیه رمان رو بنویس!
_برو عامو...من حالش رو ندارم....این کنده‌کاری‌ها خیلی سخته...من اصلا اینجوری نمتونم!
_منم خسته شدم خب...چیکار کنیم؟
_من دیدم که توی این غار پایینی این آدما کلاغ دارن!
_خب؟
_بعد هی از دم اون کلاغ پَر میکَنن!
_خب؟
_بعد ته اون پر رو میکُنن تو جوهر!
_خب؟
_بعد با اون قسمت جوهری روی پوست حیوون‌ها مینویسن!
_خب؟
_خب و شیر الاغی که هر روز صبح میدوشی و میخوری!
_آها...حالا فهمیدم منظورت رو...خب...آره...خیلی کارمون راحت میشه...ولی بازم یکخورده دستمون خسته میشه!
_به اونش هم فکر کردم...ببین اونا بی جادو و استعداد هستن...ما میتونیم اون پر رو طلسم کنیم و گاری کنیم صرف اینکه موضوعی توی ذهنمون بود، اون رو روی کاغذ بنویسه!
_پسر....تو نابغه‌ای...حالا بیا بگو ببینم بد نشد اینهمه دیالوگ پشت سر هم دارم مینویسم تو رمان؟
_نه باو...خیلی هم هنرمندانه‌اس....هرکسی نمیتونه این کار رو بکنه!




پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۰۳:۳۰ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۸
#10
نقل قول:
۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴



_ببین....بذار برادریمون سرجای خودش بمونه...نذار به خشونت متوسل بشم!
_هزار بار گفتن شدم...من خاک مریخ نداشتن هستم...من از سیزارو اومدن کردم!
_ببین داداش‌های مردم چیکار میکنن، تو یه خاک مریخ از من دریغ میکنی....برو جلو چشمم آفتابی نشو، به هیچ دردی نمیخوری!

رودولف لنگه پایی که متعلق به رابستن بود را ول کرد و رابستن با مخ به زمین خورد...چند دقیقه‌ای میشد که رودولف به طمع اینکه بردارش از فضا و امثالهم اطلاعات و دسترسی دارد و ممکن است کمی از خاک مریخ که رودولف دنبال آن بود را داشته باشد، رابستن را از قوزک پا گرفته بود و به صورت وارانه بلند نموده بود!
اما حالا که مشخص شده بود که رابستین این خاک را ندارد، رابستین را رها و به فکر چاره‌ای دیگر بود...
_خاک مریخ از کجا گیر بیارم؟مریخ فروشی؟ نداریم که...از خود مریخ؟ هوم...چطوری برم تا اونجا خب؟ آپارات که نمیشه...جاروی پرنده هم توی جو میسوزه...فضاپیما هم مشنگیه و افت داره واس ما...هومممم....آها! فهمیدم!

رودولف بلاخره بعد از کمی فکر کردن و به یک راه‌حل رسیدن، سریعا به سمت پارک سرکوچه رفت!

چند دقیقه‌ی بعد، گوشه‌ای از پارک!

_این منقل رو ژود راه بنداژین، یه صفایی بکنیم بابا!
_سلام...کسی اینجا چیزی داره من باهاش برم فضا؟
_من...من دارم...بیا اینجا...اسمت چیه؟
_رودولف!
_منم اسمم آمفتامینه!
_عه؟ ما هم دایی اربابمون اسمش مورفین بود...همکار شما هم بود...حالا بیا بده من ببینم این "فضابَر" کجاست؟


*این قسمت به دلیل بدآموزی و مقابله با اموزش نحوه استعمال مواد افیونی، سانسور شده است!*


رودولف حالا جایی بود که تا کنون تا به حال نه دیده و نه شنیده بود...او متعجب به اطرافش در حال نگاه کردن بود...
_وااااااای پسر....مریخ چه باحاله..من فکر میکردم قرمزه...اصلا بهمون گفته بودن کخ قرمزه...چرا سبز، یشمی و خال خالی پشمیه پس؟ اصلا مگه نگفته بودن که آب نداره؟ پس این دریای نوشیدنی کره‌ای چیه؟ چقدر جاذبه کمه اینجا...میتونم پرواز کنم....اگه میدونستم اینقدر جای باحالیه زودتر میومدم اصلا!

رودولف همانطور که در حال پرواز بود، از باغ‌های تسترال آنجا (درختانی در آنجا بود که تسترال در آن میرویید!) کمی خاک برداشت...رودولف باور نمیکرد که بیدار باشد...همه چیز عجیب بود!

فردا صبح!

_هوی رودولف....رودولف...بیدار میشی یا طلسم بفرستم سمتت؟
_چی شده؟
_بیدار شو...چته؟ لنگ ظهره...بلند شو برو نون بگیر!
_نون؟ من؟ تو؟کجا؟چی شده؟
_بله...نون نداریم برای صبحونه‌ی ارباب....و بله تو...رودولف...همسر بلاتریک لسترنج متاسفانه...چون منم بلاتریکس لسترنج هستم...جا هم اینجا، خونه‌ی ریدل....سوال های احمقانه‌ات تموم شد؟
_ها؟ آره...یعنی نه...یعنی چیزه...چیز...من مریخ بودم!
_آره...مریخ بودی، منم خوش‌برخورد و مهربونم....حالا برو نون بگیر!

بلاتریکس این را گفت و از اتاق خارج شد...رودولف هم نگاهی به اطرافش انداخت...بلاتریکس راست میگفت و آنجا اتاقی از اتاق‌های خانه ریدل بود...رودولف شاید خواب دیده بود، ولی توجه‌اش به مشتش که بسته بود جلب شد...مشتش را باز کرد....خاک سبز رنگی در مشتش بود!

----------------------------------------------


نقل قول:
۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴


رکسان لرزش خفیفی احساس کرد...احساس نگرانی کرد...سپس لرزش شدیدتری حس کرد...احساس نگرانی بیشتری کرد...بعد لزرش بسیار شدید در حد هفت ریشتر احساس کرد که باعث شکسته شدن شیه های کلاس شد...اما این پایان ماجرا نبود...چرا که لرزش بعدی که احساس شد، باعث فرو ریختن دیوار و سقف کلاس شد...مصدومان این حادثه شونصد و شصت و یک نفر گزارش شدن که شونصد و شصت نفر اونها زیر آوار گیر افتاده بودند و نیازمند یاری سبز هموطنان بودند...آن یک نفر هم جان به جان آفرین تسلیم کرد..مجلس ختم آن مرحوم در مسجد محل با حضور دوستان، آشنایان و سایر بستگان برگزار میشود....حضور در آن مراسم موجب شادی روح آن تازه درگذشته شده و تسلی خاطر عزیزان را به همراه دارد!
بلاخره بعد از لرزش های بسیار بلاخره اتفاقی که نباید می‌اُفتاد، افتاد...رکسان باد گلو از خود مسطع کرد و گفت:
_آخیش...چقد حال داد...یه قلوپ دیگه معجون بخورم!

پایان!

-------------------------------------------


نام:معجون فضایی

رنگ: قرمز و سبز

شکل:آبکی و فضایی!


---------------
/ \
/ \
/____ ____ \
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
ا ا
\ /
\______/








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.