هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۵۰ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#1
رودولف حالی به حالی شده بود. برایان حالی به حالی شده بود. هکتور حالی به حالی شده بود. دایره محافظت از موجودات جادویی به رهبری آرتور ویزلی حالی به حالی شده بود. حکیم ابوالقاسم فردوسی حالی به حالی شده بود. مادرش حالی به حالی شده بود. تمام مردم دنیا حالی به حالی شده بودند. عبوژ همین‌طور که لای مردم رشد و مردم بیشتری را تصرف می‌کرد، قدرت می‌گرفت و توی دهان و دماغ و چشم و مغز مردم بالا می‌رفت. هی بالا رفت و رشد کرد و تصرف کرد تا رسید به مغز مردم و تویش رفت و خلاصه اینقدر رسوخ کرد تا بالاخره دچار آگاهی جمعی از طریق ادراک اجتماعی شد و آی‌کیواش پله پله بالا رفت تا دیگر حتی از برایان هم باهوش‌تر شد و به نیروانا رسید. عبوژ حالا تبدیل به یک موجودیت هوشمندِ چند جسمیتی شده بود‌. عبوژ قهرمان بود. عبوژ آلفا و امگا بود. عبوژ ابتدا و انتها بود. عبوژ زنده می‌کرد و می‌میراند. عبوژ تنها ثابتِ هستیِ متغیر بود.
عبوژ به این مرحله از ادراک که رسید، تصمیم گرفت دیگر خیلی می‌داند و کسی مثل او نمی‌داند. پس از توی گوش همه مردم بیرون ریخت و شروع کرد زمین را خوردن. عبوژ خورد و خورد تا دیگر چیزی از زمین نماند و مردم وسط فضا شناور ماندند.
-عه. زمین کو؟
-نرقص.
-نمی‌رقصم که. شناورم.
-هااا. ببخشید.
-خیر. نمی‌بخشم. به شناور بودنم توهین کردی.

مردم شماره ۱ پرید روی مردم شماره ۲ و گلویش را درید و خونش را خورد. بعد برگشت سر جای اولش.
-خب. زمین کو؟
-عبوژا زمینو خوردن.
-ای بابا. بدون زمین که نمیشه.

مردم شماره ۳ راست می‌گفت. بدون زمین نمی‌شد. پس همه مردمان شناور دور هم جمع شدند و دست هم را گرفتند و با هم یک گوی بزرگ ساختند که شد سطح زمین. بعد هم هرچه درونشان بود -اعم از دندان و زبان و زبان کوچک و اپی‌گلوت و مری و معده و روده و حنجره و شش و قلب و خون و مخ و بصل‌النخاع و خود نخاع و سندروم روده تحریک‌پذیر و دیابت و رویاهای کودکی و ترس‌های بزرگسالی- را ریختند توی گوی تا محتویات درون زمین را شکل دهد.

چهار میلیارد و پانصد میلیون سال گذشت تا دوباره زندگی روی کره انسان شکل گرفت. اولین میتوکندری‌ها در دریاها همدیگر را خوردند و سلول شدند و سلول‌ها گنده شدند و داروین آمد و میمون‌ها را آدم کرد و دوباره هوموسیپینس گونه برتر زمین شد و نئاندرتال‌ها را خورد و قرون وسطی را گذراند و وارد رنسانس شد و بعدش انقلاب صنعتی کرد و مدرنیسم آمد و مردم دچار بحران اگزیستنسیال شدند و مارکس آمد و بعدش جنگ جهانی بود و بعدش جنگ سرد و بعدش برایان سیندرفورد. اما یک روز که آدم‌ها داشتند روی کره انسان زندگی می‌کردند، یکهو پایشان گیر کرد و افتادند توی یک چاه بزرگ و همه‌شان مردند. چرا؟ چون چهار میلیارد و پانصد میلیون سال پیش مردم شماره ۱ زده بود مردم شماره ۲ را کشته بود. درنتیجه مردم شماره ۲ جای خودش را در سطح زمین پر نکرده و یک چاله بزرگ جایش خالی مانده بود.
این میان، تنها گونه‌ای که منقرض نشده بود، خانواده ویزلی‌ها بود. آرتور، خانواده‌اش را با دایره حفاظت از موجودات جادویی برداشته بود و همه با هم توی ماشین پرنده‌اش در هوا مانده بودند و باروفینه شده بودند و توی ماشین چراگاه ساخته بودند و می‌چریدند و زنده می‌ماندند.
خانواده ویزلی‌ها بعد از دیدن انقراض دوباره انسان‌ها روی زمین فرود آمدند و نژاد خودشان را پخش کردند و جهانی پر از ویزلی‌ها ساختند که با ویزلیسم فاشیسم اداره می‌شد و رییسش آرتور ویزلی بود که با رعب و وحشت بر مردم حکومت می‌کرد و همه را تحت نظر داشت و مخالفانش را می‌زد و تازه همیشه هم شب بود و باران می‌بارید و مردم کت‌های بلند می‌پوشیدند و کلاه داشتند و فضا خیلی خفقان‌آور بود.

اما یک نفر از سلطنت وحشت آرتور ویزلی‌ِ باروفینه راضی نبود: باسیهاگر!



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴:۲۷ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#2
وینکی از در پشتی باجه خارج شد و بدو بدو عرض فرودگاه زمان را دوید. همینطور که وینکی می‌رفت، پشت سرش ماموران فرودگاه نگاهشان زد و متوجه قیافه مشکوک و مسلسلِ غلاف شده و خونِ روی سر و صورت وینکی شدند و آژیرشان را به صدا درآوردند. وینکی هنوز نصف مسیرش را به سمت هواپیما طی نکرده بود که یکهو طوفانی از هزاران مامور زمان با هلیکوپتر و ونِ نظامی و تانک و راهب بودایی و جوخه ارتش و شمشیر و موشک و مغول و دزد دریایی و نارنجک و ناو جنگی و توپ و سامورایی و نینجا و کامی‌کازه و بمب هیدروژنی و منجنیق و دژکوب دنبالش افتاد.
سوار بر جیپ جنگی‌اش، فرمانده ماموران یک بلندگو دستش گرفت و داد زد:
-کل منطقه تحت محاصره‌ست! تسلیم شو. حق سکوت هم نداری و هرچی که بگی یا نگی علیه‌ت استفاده می‌شه.
-وینکی تسلیم نشد! وینکی، جن نسلومنده!

وینکی یک تکه از گونی‌اش را برید و دور کله‌اش پیچید و گره زد. بعد هم مسلسلش را بیرون کشید و فریاد زنان به درون طوفان حمله کرد.
-وینکی، جن رامبو!

وینکی با مسلسلش توی چشم و دماغ و گوش همه می‌زد. ماموران تکه تکه می‌شدند و دل و روده و پانکراس و صفرایشان توی حلق همدیگر می‌پاشید و ناوهای جنگی روی خونشان شنا می‌کردند. بمب ها منحرف می‌شدند و توی همدیگر می‌ترکیدند. ماشین های نظامی روی هم بالا می‌رفتند تا روی وینکی بپرند. فرمانده ها به خودشان نارنجک می‌بستند و توی حلق وینکی شیرجه می‌زدند تا از درون بترکانندش. بعضا هم لوله‌های تانک ها توی همدیگر گیر می‌کرد؛ تانک ها عصبانی می‌شدند و همدیگر را می‌زدند. سامورایی‌ها زورکی همرزمانشان را هاراشیری می‌کردند. راهبان بودایی بی‌توجه به جنگ روبرو، برای خودشان روی خاکستر راه می‌رفتند و روی هوا معلق می‌شدند. عده زیادتری هم بودند که بیچاره‌ها قبل از فرصت هرگونه خودنمایی زیر دست و پا له می‌شدند و محتویاتشان بیرون می‌ریخت.
وینکی که کم‌کم می‌دید هرچقدر هم بزند، زور زدنش حریف خیل عظیم مهاجمان نمی‌شود و اوضاع هیچ‌جوره بر وفق مرادش نیست، به فکر چاره افتاد. به سمت فرودگاه هواپیماها دوید و سریع یک هواپیما برداشت و کوبید توی سر طوفان دشمنانش.
-وینکی، جن هواپیماران!

اما طوفان دشمنان بادی نبود که با این بیدها متوقف شود. سیل ماموران ریخت روی هواپیما و هوارکشان سوی وینکی سرازیر شد.

جنگ صد و پنج سال ادامه یافت. در این مدت وینکی کلی زور زد و ستون به ستون دشمنانش را قلع و قمع کرد. حتی یک بار مسلسلش را انداخت زمین، مسلسل اژدها شد و همه را خورد. ولی بعدش برگشت و وینکی را هم خورد و جنگ توی شکمش ادامه یافت. وینکی شجاعانه جنگید ولی باز هم حریف دشمنانش نشد. آخر سر، روزی که تولد صد و یازده سالگی‌اش را با دشمنانش جشن می‌گرفت، بعد از فوت کردن شمع هایش به این نتیجه رسید که دیگر پیر شده و وقت آتش‌بس است.
-دوستان، وینکی جن پیر بود. وینکی نصف شما رو نصف چیزی که دوست داشت، نشناخت و نصف دیگه رو نصف چیزی دوست داشت که باید دوست شناخت. دیگه وقتش رسیده بود که نجنگید و رفت زندان زمان‌. وینکی، جن مقررِ مقررات زمان!

آیا وینکی پیش از بازگشت به زمان خود از کهولت سن می‌مرد؟ آیا مجازات وینکی چه بود؟ آیا کجا وینکی به آزکابان زمان می‌رفت؟ آیا چگونه وینکی به زمان خود بازخواهد گشت؟ آیا کاکرو عموی واقعی سوباساست؟ همه این‌ها و بیشتر در قسمت بعد نخواهد بود چون قصه ما به سر رسید و وینکی به زمانش نرسید. علی‌الحساب makest of it what thou wilt!


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۲۰:۴۸:۴۷
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۲۰:۵۲:۰۹


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲:۰۹:۳۹ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#3
-اسم، سن، شغل، کد ملی، قصدتون از سفر؟
-وینکی، وینکی بود. بلیتشو گم کرد و خواست برگشت به آژانس مسافربری تا دوباره بلیت گرفت و فهمید به کجا تبعید شد تا این بار تو ایستگاه درست از هواپیما پیاده شد. وینکی جن مبعود؟
-و کد ملی؟
-وینکی یه کد داشت که موقع تولد روش زد تا بین بقیه وینکی‌ها گم نشد. خونواده وینکی‌ها خونواده حجیمی بود از سی و هفت هزار تا وینکی که همه اعضاش وینکی بود. خونواده وینکی، جن زیراکس؟
-خیر. کد ملی برای سفر لازمه. بعدی!

بعد از کشیدن اهرم، وینکی در یک سالن بزرگ ظاهر شده بود که کلی باجه داشت که هرکدامشان را یک مرغ بزرگ مسئول بود. کیلو کیلو ملت هم با چمدان‌هایشان می‌رفتند دم هر باجه و بلیت سفر در زمانشان را می‌گرفتند.

-وینکی کارت ملی نداشت. وینکی خود مسئول باجه رو کارت ملی کرد!

وینکی مسلسلش را بیرون کشید و فریادزنان شیشه‌های باجه را شکست و پرید روی مرغ مسئول و شروع کرد به زدنش. وینکی اینقدر روی سر و کله و منقار و نوک مرغ کوبید تا دست آخر همه سر مرغ له شد و مغزش از چشم‌هایش ریخت بیرون. اما مرغ نباید به این آسانی می‌مرد! نه! مرغ یک زمانی برای خودش دایناسور بود! مرغ شاه زمین بود! مرغ گونه برتر بود! مرغ باید برمی‌گشت و انتقامش را از وینکی می‌گرفت! این شد که مرغ از جایش برخاست. مغزش را جمع کرد و توی کله‌اش گذاشت و دوباره زنده و با مغز شد.
دیگر مرغ‌ها که این صحنه را دیدند، پرهایشان ریخت و بدو بدو آمدند و دور مرغِ از مرگ برگشته حلقه زدند.
-مرغ پاتر، مرغی که زنده ماند!
-مرغ برگزیده، برنامه‌تون برای شکست مرغ سیاه چیه؟
-مرغ نامیرا، آیا درسته که شما تخم‌کراکس هشتم مرغ سیاهید؟

وینکی که دید مردم حواسشان گرم رستاخیز مرغ پاتر است، یواشکی از باجه یک بلیت برداشت و رفت تا برود سوار هواپیمای زمان شود.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۰:۴۳:۰۵ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#4
مردم اطراف یک سکوی چوبی بزرگ جمع شده بودند. روی سکو یک جسم صندلی‌-شکلی زیر ملافه سفیدی قایم شده بود. آقای جارچی کنار شیء مشکوک ایستاد و شروع به جار چیدن کرد.
-جمع شوید مردم! جمع شوید و ببینید چگونه بزرگترین اختراع قرن بیستم در دولت پیشوای بزرگ، وینکی جن خانگی، محقق شده. جمع شوید و ببینید چگونه یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل به واقعیت خواهد پیوست.

طی صد روز و صد شب، همه مخترعان جهان جمع شده بودند تا ماشین زمان وینکی را بسازند. بنجامین فرانکلین تویش برق گذاشت؛ گراهام‌بل تلفن گذاشت؛ ادیسون لامپ گذاشت؛ برادران رایت هواپیما گذاشتند؛ نوبل دینامیت گذاشت؛ اپنهایمر بمب اتم گذاشت؛ شرودینگر هم گربه‌اش را گذاشت. همه چیز به خوبی و خوشی می‌رفت و آخرهای کار بودند که یکهو سر و کله تسلا پیدا شده بود.
-ایده منه! پاره تن منه! همشونو ادیسون ازم دزدیده! نمی‌ذارم ببرین!

و بعد هم تمام وسایل را برداشت و برد تا یواشکی بعنوان جهیزیه همسر آینده‌اش، جا بزند. به هرحال نیمه اول قرن بیستم بود و اگر تسلا به همه می‌گفت که کبوترها رسم جهیزیه ندارند، مردم برایشان حرف در می‌آوردند.
نتیجه این شد که دانشمندان جهان صد روز دیگر هم روی ماشین زمان وینکی کار کردند. در این مدت جن خانگی هم ساکت ننشست و رفت دنیا را فتح کرد. حالا دیگر کل زمین تحت سلطه فاشیسم جن خانگیسم بود. وینکی هم شخصا همه خانواده‌های جهان را اجبار کرده بود که او را جن خانگیشان کنند و وظایف خانه را بسپردند دستش. وینکی خوشحال و خندان هر صبح بلند می‌شد، تمام خانه‌های زمین را تمیز می‌کرد. بعد هم که شب می‌شد، دوباره خانه‌های مردم را تمیز می‌کرد. وینکی جن تمیزی بود.

جارچی ملافه را برداشت. زیرش ماشین زمان بود و روی ماشین هم وینکی بسته شده بود.
-حقا که دسترسی به معجزه زمان‌ها، ماشین زمان، فقط و فقط در حکومت وینکی توانایی داشت حقیقت شود. اینها که دعوی می‌کنند که کاری نشده است، اینها برای تفرقه اندازی است. کار بسیار بزرگی شده است.

مردم ندانستند منظور آقای جارچی از این‌ها کدام‌ها بود. ولی با این حال هورا کشیدند و پرچم‌هایشان را تکان تکان دادند.
جارچی دستش را گذاشت روی اهرم کنار ماشین.
-و حالا وقت آن است که مردم با چشم خودشان عظمت پیشوا و دولتش را ببینند. یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!
-وینکی، مسافر زمان!

و جارچی اهرم را کشید.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱:۴۸:۴۸


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱:۰۴:۰۹ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#5
-وینکی خواست به همه حمله کرد! وینکی همه رو زد! وینکی هیتلر رو زد؛ روسیه رو گرفت و استالین رو زد؛ فرانسه رو گرفت و ناپلئون رو زد؛ انگلیس رو گرفت و ویکتوریا رو زد؛ روم رو گرفت و سزار رو زد؛ روسیه رو دوباره گرفت و تزار رو زد. وینکی، جن زننده!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!
-بعدش وینکی رفت مرحله بعد، مرلین رو زد، زئوس رو زد، اودین رو زد، هوروس رو زد، کثولهو رو زد. وینکی حتی بالاتر هم رفت و کل کهکشان رو زد، ابرخوشه محلی رو زد، کل کیهان رو زد!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!
-وینکی به جای کیهان، یه مسلسل گذاشت تا مردم روش زندگی کرد.‌ بعدش هم برگشت پیش ارباب و خونه اربابی ارباب رو تمیز کرد و تا آخر عمرش یه جن مفلوک و خدمتگزار موند و مُرد. جن باید جن بود و جنی که جن نبود، جن نبود!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!

وینکی نعره‌زنان دهنه مسلسلش را توی نقشه فرو کرد. بعد نقشه را گرفت بالا و خورد. بعد با شکم پر نشست و کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که جن که نباید پیشوا شود و اصلا چطوری شد که قضیه تا اینجا اینطوری کش پیدا کرد و عه! وینکی یک بلیتی هم داشت که رویش مقصدی نوشته شده بود و قرار بود به آنجا برود و اینجا کجاست و اصلا نکند دارد سوژه را اشتباه می‌برد جلو و وسط کار بفهمد که خر یک جای دیگر است و پالونش اینجاست و اینقدر که زحمت کشیده، بیخود بوده و باید دوباره سوار هواپیما شود و برود آنجایی که باید برود و از اول سوژه‌اش را شروع کند. ای بابا!
اما وینکی جن مصمم بود.
-وینکی دستور داد براش ماشین زمان ساخت تا برگشت به آژانس مسافربری!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۰:۲۵:۳۲ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#6
-ما دروغ نگفت و عوام‌فریبی نکرد؛ بنابراین وینکی مصمم و ثابت‌قدم بود که هیچوقت پشت کلمات پنهان نشد و قول‌های پوچ نداد.

مردم هورا کشیدند و پرچم‌هایشان را تکان دادند.

-آینده مردم آلمان در خودشان نهفته بود. وقتی خود مردم جایگاهشان را، تلاش‌هاشان را، صنعتشان را و اراده‌شان را بالا برد، فقط و فقط آن موقع بود که دوباره به جایگاه بالایی رسید. ما این رو بعنوان هدیه از آلمان نگرفت، بلکه خودمون خالقش بود.

مردم زور زدند و هوراهای محکم‌تری کشیدند.

-وینکی برای شما گفت این مطلب را، شما هم برای خودتان این کار را کرد، رها کرد این را، خیال نکرد که اگر رها کرد ما اومد و شما را به دار زد. وینکی برای حق مردم برخاست. هر آلمانی یک مسلسل!

مردم هرچه زور داشتند ریختند توی هوراهایشان و جوری هورا کشیدند که وینکی ترسید و بدو بدو از منبرش پایین آمد و لای اسکورتش از استادیوم خارج شد.

سال 1940 بود. وینکی بار اول میان نیروهای متفقین فرود آمده بود و زده بود همه‌شان را پخش و پلا کرده بود. بعد هم افتاده بود توی زمین نازی‌ها. نازی‌هم هم که دیدند چگونه یک موجود کریه و غریب از آسمان نازل شده بود و دشمنانشان را زده بود، هیجان‌زده شدند. وینکی را برداشتند و بعنوان پیشوا معرفی کردند که هیتلر را خیلی ناراحت کرد و باعث شد به آلمان اعلان جنگ کند. بله! آلمان به دو دسته هیتلردوست‌ها و وینکی‌دوست ها تقسیم شده بود که علاوه بر جنگیدن با متفقین، با خودشان هم می‌جنگیدند و جدی جدی همه را می‌زدند.
وینکی لای اسکورتش رفت توی اتاق مدیریت جنگ. یکهو جوزف گوبلز جلویش درآمد.
-درود به روح پرفتوح اعلیاحضرت. فیلمی که سفارش داده بودید، پیروزی مسلسل، بالاخره به اتمام رسید و برای اکران عمومی آماده‌ست. باشد که مقبول افتد. یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!
-یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!

وینکی راهش را گرفت و رفت سر میز گردی که یک نقشه گرد از جهان گرد رویش وصل کرده بودند و گرداگردش وزرا و مشاورانش نشسته بودند.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳:۴۷ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#7
هواپیما از میان ابرها گذشت. روز بود، شب شد. ابرها نیموکولومبوس بودند، لوموتوکولپوس شدند. ابرها آرام بودند، طوفانی شدند. هواپیما رفت و رفت و چندبار فرود آمد و سوختگیری کرد و بلند شد و دوباره رفت. چندبار سقوط کرد و آتش گرفت و همه ساکنینش مردند. ولی هواپیما بیدی نبود که با این بادها بلرزد. هیچکس نمی‌توانست جلوی هواپیما را بگیرد. هواپیما خیلی قوی بود و سخت می‌تازید و تنها در پهنه اطلس شیهه می‌کشید و توی صورت سختی‌ها اجابت مزاج می‌کرد.
در تمام این مدت وینکی هی سعی می‌کرد مقصد بلیتش را بخواند، هی نمی‌توانست. چون به‌هرحال وینکی جن بی‌سوادی بود و اصلا درستش هم همین است و جن که نیامده سواد بیاموزد و کتاب بخواند و بتهوون گوش دهد و ابسترکتیسم را بفهمد و پای اپرای واگنر بنشیند و ترنس مالیک ببیند. جن باید کار کند و مسلسل داشته باشد.
وینکی در افکار رضایت‌بخشش بود که یکهو یکی از بال‌های هواپیما ترکید و شیشه‌هایش یکی یکی شکستند و باد آمد و وینکی را پرت کرد بیرون.

-وینکی، جن پرنده!

وینکی همینطور که بین زمین و آسمان بال بال می‌زد، متوجه محوطه جنگی زیرش شد: یک عالمه تانک و سرباز و پرچم و چادر پخش پس‌زمینه برفی بود. همه هم رویشان را کرده بودند یک طرف و آماده بودند که بروند و یک جایی بجنگند.

وینکی چندین ساعت سقوط کرد و بالاخره خورد به زمین. زمین هم به شعاع چندین کیلومتر فرو رفت و تاب برداشت و همه کسان دیگری که رویش بودند را به هوا پرتاب کرد. بعد تابش برگشت و این بار خود وینکی را به هوا فرستاد.
-وینکی، دوباره جن پرنده!

وینکی چرخید و چرخید و سقوط کرد تا اینکه یک بار دیگر وسط دسته عظیم دیگری از سربازان فرود آمد.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۰:۳۱:۰۲ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#8
جادوفلیکس




صدای بارون شدید به گوش می‌رسه. ارکستر شروع به نواختن Prologue to Dark Shadows - Danny Elfman می‌کنه. دوربین وسط ابرهای سیاه شب ظاهر می‌شه؛ لوگوی وارنر برادرز وسط ابرها پدیدار می‌شه. نور رعد و برق صفحه رو پر می‌کنه و روی لوگو منعکس می‌شه تا لحظه‌ای بعد دوربین از میونش رد شه. ارتفاع دوربین کمتر میشه و از ابرها پایین میاد.
فرودگاه دوربین دریایی از خونه. از گوشه و کنار دریا خرابه‌هایی سنگی بیرون اومده که شاید زمانی دیوار و ستون و سقف بوده باشن. دوربین پایین‌تر میاد تا جزییات دریا رو نشون بده: تیکه‌های مغز و گوش و دست و پا و روده و قفسه سینه و دندون روی دریا شناور شده. از دور نور آتیش کم‌سویی دیده میشه. دوربین از روی دریا به سمت آتیش پرواز می‌کنه. همینطور که به منبع نور نزدیک میشه، خرابه‌های سنگی جاشونو به زغال و خاکستر می‌دن. تصویر اشباح خونه‌های سوخته‌ روی دریای سرخ تاب می‌خوره.
منبع آتیش، شاخه‌های عظیم درختی طلایی ان.
صدای راوی به گوش می‌رسه.
And in the death,
As the last few corpses lay rotting on the slimy thoroughfare,
The shutters lifted in inches in Valhalla,
High in Asgard.
And red mutant eyes gaze down on Midgard.
No more rounded shields.
Fleas the size of rats sucked on rats the size of cats,
And ten thousand peoploids split into small tribes,
Coveting the highest branches of Yggdrasil,
Like packs of dogs assaulting the glass fronts of Gladsheim.
Ripping and rewrapping mink and shiny silver fox, now leg-warmers.
Family badge of sapphire and cracked emerald.
Any day now,
The year of the Diamond Dogs.


"This ain't Rock'n'Roll
This is Genocide"


تلویزیون خاموش می‌شه. پدر خونواده کنترل رو می‌ندازه رو مبل و از جاش بلند می‌شه.
-تلویزیوناشون هم مناسب خونواده نیست دیگه.

ماجراهای اوپس‌کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و باقی:
وینکی
فنریر گری بک


فصل دوم
اپیزود دوم: پانک راک


اکت اول

اینکی، جوهر غلیظ، به همراه ویرسینوس، سینوس متناوب، توی فضا شناور شده و برای خودشان میان تاریکی نامتناهای فضای لاکران می‌لولیدند و می‌چرخیدند و می‌لغزیدند و می‌رقصیدند و غل می‌خوردند. خلاء که از این وضعیت راضی نبود بعد از چند ساعت تماشا دیگر صبرش طاق شد. کمربندش را برداشت و چند دور در گردوغبار کیهانی پیچ داد و دور شلوارش بست و بدو بدو به خدمت پروتاگونیست‌های شجاع قصه ما رسید که «این چه وضعی است و مگر اینجا خانه خاله پدرمُرده‌تان است که سر انداخته‌اید و غل می‌خورید و اصلا بیخود می‌کنید که هنوز یخ نزده‌اید و فشار درونتان از فشار بیرونتان بیرون نزده. یا موجود زنده‌اید و باید حرمت بی‌وزنی و فشار صفر را نگه دارید و بمیرید؛ یا هم که موجود زنده نیستید که در آن‌صورت مادرزاد مُرده‌اید و اینجا کاری ندارید و خودتان توپتان را جمع می‌کنید و می‌روید دم خانه خودتان بازی می‌کنید. : ی بدون صدا: »
اینکی و ویرسینوس اما صدای خلاء را نشنیدند چون در فضا صدا وجود ندارد. (بله! کشتی‌های فضایی هم در فضا ویراژ نداد و پیو پیو کنان همو آتیش نزد و دث استارها هم با دوتا شلیک و فورس نترکید و آناکین اسکای‌واکر هم بابای کسی نبود و لیا هم واقعا پرنسس نبود و اصلا راستشو خواست فورس هم وجود نداشت و شاید حتی جادو هم وجود نداشت و شاید وقایع این سریال هیچوقت اتفاق نیفتاد و اصلا خود وینکی هم نبود. وینکی، جن اسکپتیک! )
نتیجه این شد که اینکی و ویرسینوس دماغ گرد و قرمز خلاء را فشار دادند و boink گویان دور شدند.
اینکی و ویرسینوس در جستجوی تلکفیموس پرایم در فضا گشت زدند و هلک هولک‌کنان رفتند و رفتند تا سر از یک پل رنگین‌کمانی قشنگی درآوردند که رویش هزاران جادوگر با رداها و کلاه‌های رنگین‌کمانی پراید مارش می‌رفتند و شعار می‌دادند و خوشحال بودند. اینکی و ویرسینوس خوشحال از این خوشحالی، تصمیم گرفتند بروند همانجایی که این‌ها می‌روند. پس رفتند و دیدند یک سالن بزرگی است که راست و چپش فشفشه‌های آتش‌بازی می‌ترکد. چهار ستون دارد که سه تای این‌ورش معلوم است و چهارمی را تنه درخت عظیمی قایم کرده که چوبش طلاست و شاخه‌هایش می‌رود بالای سالن و سقفش می‌شود. روی شاخه‌ها هم یک گوزن است و یک بز که برگ می‌خورند.
اینکی و ویرسینوس بیشتر خوشحال شدند و در خیابان بزرگ کنار کاخ فرود آمدند ببینند چه خبر است.

دو طرف خیابان بزرگ پر بود از خانه‌های قدیمی و قهوه‌ای و گاثیک که روی خیابان خم شده بودند تا زیر خودشان -دور از نور ماه- سایه‌ها درست کنند و تویشان صدجور دسیسه بچینند. اما مردم شهر بو برده و توی سایه‌ها کلی لامپ‌های کوچک به هم وصل کرده و رشته لامپ‌ها را همه طرف کشیده و پیچانده بودند تا ترکیب مهتاب و لامپ امکان هر دسیسه و نقشه خبیثانه‌ای را از هر خبیثی بگیرد.
مردم خوشحال سوار بر سبدهای چرخدارشان می‌دویدند و می‌خوردند توی ستون‌ها و هرهر می‌خندیدند. آن‌طرف‌تر بید کتک‌زن توی خیابان راه می‌رفت و مردم را کتک می‌زد. بالای سرش، جی‌های رولینگ سوار بر بویینگ در آسمان رنگین‌کمان می‌کشیدند. زیرشان هم جان ویلیامز با ارکسترش تم هری‌پاتر می‌نواخت. دمنتورها هم جلویش دور خود شخص شخیص هری پاتر حلقه زده بودند و برایش دست می‌زدند و می‌خواندند:
-هریِ بندری... آره آره والا!

و هری هم وسطشان روی کله‌اش می‌چرخید. این وسط سوباسا هم هرچندوقت یک بار از یک سمت کادر در می‌آمد و مردم را شوت می‌کرد و در سمت دیگر فرو می‌رفت.
اینکی و ویرسینوس هم تصمیم گرفتند از قافله مردمِ مشعوف عقب نمانند. اول رفتند مغازه الیواندر و کلی چوبدستی امتحان کردند و چندبار مغازه را آتش زدند تا یکیشان به مذاق هرکدام خوش آمد. بعد هم رفتند کوچه ناکترن، سراغ مغازه بورگین و بارکس و پریدند توی کمدهایش و از توی هاگوارتز بیرون آمدند و دامبلدور را کشتند و رفتند کلبه هاگرید را آتش زدند که یهو هاگرید از خانه‌ش بیرون پرید و داد و هوارش بلند شد.
-د آخه صد بار گوفتم برین تو خونه خودتون دامبلدور بکشید. یه شب نشد سرمونو بذاریم رو بالش، ریشی، مویی، پشمی آتیش نگیره. : با ریش آتش‌گرفته:

و یک هیپوگریف از جیبش درآورد و به جانشان افتاد. اینکی و ویرسینوس هم که دیدند هوا پس است، فلنگشان را بستند و چندتا گره بالایش محکم کرده، برگشتند به زیر همان آسمان مهتابی که رولینگ با رنگین‌کمان تزیین می‌کرد.
بعد از اینکه چند جای دیگر هم سرشان را کشیدند، بالاخره خسته شدند و نشستند یک گوشه.

-اینکی دونست اومد کوچه دیاگون! اینکی، جوهر جادوگر! :ِ جادویی:
-منطقیه. :ِ منطقی:
-ولی زمان اینکی اینجوری نبود که. چرا درخت طلایی گذاشت اونجا؟ سالنه چی بود؟ چرا وسط فضا بود؟ چرا ورودیش رنگین‌کمون بود؟ :ِ چراگونه:
-چرا واقعا؟ :ِ چراگونه:
-اینکی باید تحقیق کرد! اینکی، جوهر کاراگاه! :ِ کاراگاهی:

همین‌ که اینکی و ویرسینوس تصمیم گرفتند پرده از راز نهفته و تاریک دیاگون بردارند، یک یاروی جادوگر که سوار جاروی جادوگری‌اش بود، یورتمه کنان از سمت دیگر خیابان، سمتشان دوید.
-روز بخیر. لطف می‌کنید مدارک شناسایی و بلیتتون رو؟
-اینکی شناسایی نشد. اینکی، جوهر ناشناس، باد پشت پرده‌، نیروی نهان، زمزمه شبان، پیدای پنهان، میتیِ کومان! :ٖ مخفیانه:
-دقیقا. بکنیم از این کارا. :ِ ریلکس:

یاروی جادوگر از جارویش پایین آمد.
-صحیح. لطف کنید با من بیاید پس.

اینکی و ویرسینوس دنبال محتسبِ جادو افتادند و همراهش رفتند و از این یکی پیچ گذشتند و افتادند توی آن خیابان و ته آن خیابان هم پیچیدند و رفتند توی خیابان دیگری و از جلوی مغازه‌ها رد شدند و جادوگر دیدند و آخرش به یک جاهایی رسیدند که جاهای عجیبی بود.
سرانجام، محتسب یخه جفتشان را گرفت و از یک‌ سری پله‌ پایین برد و انداختشان توی اتاقی و درش را بست و هلوهومورا گفت که خیلی ورد خفنی بود و درها را جوری قفل می‌کرد که آلوهومورا که هیچ، مادرش هم نمی‌توانست بازشان کند.

اینکی و ویرسینوس، راه زیادی آمده بودند. خسته بودند‌. نشستند. خستگی در کردند. بلند شدند. متوجه شدند اتاقشان خیلی تاریک است.
-چرا تاریک بود؟ :تاریک:
-واقعا چرا؟ ::تاریک:
-اومد از این آقاهه پرسید. :تاریک:
-آقاهه کجاست دیگه؟ :تاریک:
-اینکی ندونست که. اینکی چشم نداشت. اینکی، جوهر بود. :تاریک:
-منطقیه. ::تاریکٖ: منطقی:

اینکی روی زمین لولید و رفت سراغ یک آقاهه‌ی پیرمردی که گوشه اتاق نشسته بود.
-آقاهه، اینکی کجا بود؟ چرا تاریک بود؟ چرا آقاهه اینجا بود؟ اینکی چرا زندانی بود؟ ٖ تاریک:

آقاهه از جا پرید و بعد، از اینکه توانسته بود از حالت نشسته یکراست بپرد کلی خوشحال شد و تصمیم گرفت حالا که اینقدر ورزشکار است و بپر بپر بلد است، سال بعد حتما در المپیک شرکت کند و بپرد.

-ارجو که عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته بای نحو کان عاجلا و چه احلا بسامع ما برسد. علی‌العاجله در حین انتظار، اصبر ان الصبر مفتاح الفرج و علی کل حال نعم‌الاشتغال است. و فی حین حاشا که نفس عاصی قاصر را قاضی نکنی که مایه تقصیر عمل باشد.

اینکی رو به ویرسینوس کرد.
-چی گفت؟ : تاریک:
-می‌فرماد که «لعل که علت توقیف لمصلحه یا اصلا لاجل ذلک رجای مطمئنه باشد که لوالابداء عما قریب انتها پذیرد، مزید امتنان شود و لعل هم احقر را کان لم یکن پنداشته و بلاشک به مصداق من جد و جد به حصول مسئول موفق و مقتضی‌المرام مستخلص شده.»
-راست گفت. : تاریک:

اینکی و ویرسینوس از آقاهه تشکر کردند و به سمت دیگر اتاق رفتند که تاریک‌تر بود و یک پیرزنه‌ای تویش نشسته بود. اما پیرزنه فرق داشت: نصف تنش از سوختگی سیاه شده بود و نصف دیگرش از کبودی بنفش. موهایش با ماده لزجی به هم چسبیده و لباس‌هایش زیر زرهِ پوشیده، نخ‌نما شده بودند.
-پیرزنه چه وضع اسفناکی داشت. ویزلی بود؟ عهههههههههههههه! :تاریک‌تر:

پیرزنه با شنیدن صدای جوهر، سرش را بلند کرد. مخاطبش را نمی‌دید ولی هرچه توان داشت توی صدایش گذاشت و به سمت قهرمانان شجاع ما پرتاب کرد.
-عاااااااگاااااااااافهههععععععععرررررررنااااااااااااام! : پیرزنانه:

اینکی از ویرسینوس ترجمه خواست. به هرحال ویرسینوس چندین مدرک ترجمه به و از چندین زبان زنده و مُرده دنیا نداشت و دکترا پشت دکترا بود که روی رزومه‌اش نچسبانده بود.
-می‌فرماد که اینجا سرزمین آزگارده که جادوگرا با دسیسه والراون بهش حمله کردن و گویا والراون -که خدای توهمه- با همکاریشون تونسته هرچی اودین و ثور و هایمدال و فریر و تیر وجود داره رو متقاعد کنه که رگناروک اومده و وقتشه برن با لوکی و فنریر و یورمانگاندر و غول‌ها بجنگن و کشته بشن و جهان نابود شه. ولی جهان نابود نشده و جادوگرا با استفاده از هرج و مرج و خوشحال از اینکه دشمناشون همدیگه رو میخورن، حکومت آزگارد رو غصب کردن.
-اینکی ندونست چی شد. ولی اینکی همه جادوگرا رو کشت و انتقام کریس همسورث و تام هیدلستون رو ازشون گرفت. :انتقام‌جویانه:
-موافقم. :انتقام‌جویانه:

در همین لحظه در باز می‌شه و سیلی از نور می‌پاشه توی اتاق و به سر و صورت همه مالیده می‌شه.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۰:۴۰:۱۹


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵:۲۲ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#9
درِ پشت باجه‌های آژانس مسافربری باز شد و یک جن خانگی با دستمالی به سر و کیسه‌ای به تن و جارویی در یک دست و سطل آبی در دست دیگر و مسلسلی بر پشت، در چارچوبش ظاهر. مسئولان باجه و اربابان رجوع یکدست از جا گرخیدند و بعضا دویدند و توی هم خوردند و یک‌عده‌شان هم اینقدر ترسیده بودند که همدیگر را خوردند. انتظامات آژانس هم صدا شنیدند، فکر کردند کسی آمده به آژانس دستبرد بزند. پس پریدند و به مهلکه ریختند و همه را دستبند زدند و چند نفر را که می‌خواستند بخورندشان، کشتند و به پادگان زنگ زدند که «بیایید که بالاخره زامبی اپاکالیپس فرا رسیده و سریعا شهرها را قرنطینه کنید و به همه بگویید زره بپوشند و کلاهخود بگذارند که هوا بس پس است و عه... صبر کنید که یک نوری می‌بینم که از بالا دارد می‌آید.»
غافل از اینکه تلفن‌چی پادگان بعد از کلمه زامبی دیگر چیزی نشنیده بود و فورا روی دکمه بمب اتم زده بود تا بخورد توی آژانس و مشکل را از ریشه بخشکاند.

بعد از برخورد بمب

وینکی، سیاه و پوشیده از خاکستر، سلانه سلانه از بقایای آژانس بیرون آمد.
-قدر وینکی رو ندونست. وینکی تمیز کرد، پاک کرد، میکروب کشت. بعد به وینکی بمب زد. وینکی، جن قدرنسته خووب؟

وینکی بدون اینکه متوجه شود یهو رسید به آن‌ور خیابان و وارد یک آژانس مسافربری دیگر شد و رفت تا رسید به باجه بلیت‌فروشی.
-ملت چقدر آژانس مسافربری داشت. وینکی همشونو تمیز کرد!
-سلام. صبح بخیر. بلیتتون. سفر به سلامت... بعدی!

و یک دستی آمد و یک بلیتی توی دماغ وینکی کرد و برگشت توی سوراخ باجه. پشت‌بندش هم چندنفر آمدند و وینکی را برداشتند و گذاشتند توی یک هواپیما و روی ماتحت هواپیمای مذکور زدند تا شیهه بکشد و یورتمه‌کنان آژانس را ترک کند.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱:۴۱:۳۶ شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
#10
جادوفلیکس


توجه:


ویرسینوس پشت میز آشپزیه. کف تابه روغن زیتون می‌ریزه. دوتا قارچ کامل می‌ذاره وسط تابه. یه ذره نمک و فلفل می‌پاشه. پنج‌تا گوجه خیلی کوچیک کنار قارچا میذاره. صبر می‌کنه تا خودشون بپزن. همزمان نون می‌بُره و توی توستر می‌ذاره. سه تا تخم‌مرغ برمی‌داره و توی یه تابه دیگه می‌ندازه. بعد یه تیکه کَره می‌بُره و می‌ندازه وسط تخم مرغا. با یه همزن، توی تابه همشون می‌زنه. اشاره می‌کنه که راز پختن یه تخم‌مرغ خوب اینه که مدام از روی شعله برش داره و دوباره برگردونه روی شعله. بعد از چندبار جابجایی "از" و "به" شعله، یه‌کم نمک و فلفل اضافه می‌کنه. پیازچه برمی‌داره، دُمشون رو می‌بره. یه‌ذره از سرشون رو خرد می‌کنه و می‌ریزه توی تخم‌مرغا.
تابه دوم رو می‌ذاره کنار تا با گرمای خودش بپزه. نونشو برمی‌داره. محتویات تابه اول رو برمی‌داره و توی بشقاب می‌ذاره. یه‌کم روغن زیتون دوباره اضافه می‌کنه. این بار روی نون. و بعد تخم‌مرغای هم‌زده رو روی نون اضافه می‌کنه.
-خب... آماده‌ست.

اینکی روی کاناپه‌ست.
-چی پخت؟

ماجراهای اوپس‌کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و باقی:
وینکی
فنریر گری بک


فصل دوم
اپیزود اول: پریمیر!



اکت اول

دو دیوار کامل داشت: یکی پشت ویرسینوس، دیوار آشپزخانه. دیگری پشت اینکی، مقابل آشپزخانه. دو دیوار ناقص در دو طرف مسئولیت نظارت بر دو دیوار کامل را داشتند: درون یکی درِ چوبی قهوه‌ای‌رنگی لانه کرده‌بود و دیگری پر بود از پنجره‌های نامنظم بسته‌ای که سوراخش کرده‌بودند.
خانه نبود. اتاق هم نبود. سر جمع مساحتش به زور پانزده متر می‌شد. یک آشپزخانه داشت که به سختی می‌توانست یک سینوس با کلاه و پیشبند و دستکش آشپزی را توی خودش جا دهد.

-اینکی غذا نخورد. اینکی جوهر بود. غذا رو کجاش کرد؟ : با ندونستن کجا کردن غذا:
-نکته خوبیه. چرا درستش کردم پس؟ : با ندونستن چرایی درست کردن غذا:

از میان پنجره‌ها تصویر یک‌عالمه ابر و پرنده و هواپیما در پس‌زمینه آبی آسمانی دیده می‌شد که همینطوری می‌آمدند پایین. گاهی اوقات هم یک پرنده‌ای به شیشه‌ می‌خورد و له می‌شد و محتویات درونش می‌پاشید.
ویرسینوس بشقاب غذا را برداشت.
-سطل آشغال نداریم چرا؟ :ِ بدون سطل آشغال:
-تونست ریخت تو یخچال.
-موافقم. : با توانایی ریختن تو یخچال:

ویرسینوس یخچال پشت سرش را برداشت. دو طرفش را فشار داد تا گرد شود. درش را بالا برد و خواست غذا را بریزد.

-نهههههععوووواااووووو. :ِ روی بشقاب:
-چرا غذا حرف میزنه؟ : با غذایی که حرف می‌زنه:

غذا دو چشم و یک دهان و یک دماغ و دو گوش در آورده بود. ویرسینوس بشقاب غذا را به اوپن برگرداند. اینکی از جایش بلند شد و بالای سر غذا آمد.
-چرا حرف زد؟ :ِ تهدید آمیز:
-موافقم. :ِ تهدید آمیز:

بیرون اتاق، یک هواپیما صاف آمد و خورد توی پنجره‌های خانه و آتش گرفت و ترکید و خرد شد و مردمِ تویش سوختند و دردشان گرفت و مردند و ریختند بیرون.

-چون داشتی می‌ریختیم تو سطل آشغال یخچالی؟ :ِ نزدیک-مونده-بوده به ریخته شدن تو سطل آشغال یخچالی:
-منطقیه. : منطقی:
-و اگه منو نریزی تو سطل آشغال، بهتون راه فرار از اینجا رو نشون میدم. :ِ مجبور به دادن اطلاعات بی‌خود و بی‌ربط به کارکترش برای پیش بردن پلات:
-چرا خواست از اینجا فرار کرد؟ جای خوبی بود که. کاناپه‌ش هم اینکی رو جذب نکرد. اینکی تونست روش نشست. :ِ خوشحال:

کاناپه از اینکه برای اینکی جذاب نبود ناراحت شد و گریه کرد و افسردگی گرفت و چندبار خودکشی ناموفق کرد و آخرش تصمیم گرفت پنهانی با تلویزیون و فرش نقشه قتل اینکی را بریزد.

غذا برای اینکی و ویرسینوس توضیح داد که تازه مُرده بودند و داشتند به درجات اثیری می‌رسیدند و بالا می‌رفتند تا کاغذبازی‌های اداری را تکمیل کنند و مرگشان رسمی شود و آن بالاها یک مدتی بگردند و با میکائیل غذا بخورند و به اسرافیل بگویند اسراف نکند و از خاطرات عزراییل و آدم‌های خیلی پیر بپرسند و جبرئیل را متقاعد کنند برای بَند سینث-مدیوال-امبینت-کلاسیک‌شان لیریک بنویسد. آن وسط ها روحشان را به سمائیل هم بفروشند و در ازایش چندتا آلبوم بلک سبث بخرند و بروند روی راه‌پله‌ی لد زپلین با آن خانمه که فکر می‌کرد هرچیزی درخشانی طلاست، سر بخورند. با باب دیلن بروند درِ خانه مردم را بزنند. با اریک کلپتون گریه کنند و یک وقتی هم بگذارند تا بشود بروند یک گوشه آن بالاها و تف کنند روی کله Cardi B ها و آزالیا بنکس ها و نیکی میناژ ها و لیل وین‌ ها. شاید حتی به نیروانا هم برسند و با کرت کوبین کشتی بگیرند و نظرش را در مورد این حجمِ [نه چندان، ولی گویا ظاهرا] زیاد ارجاعات راک هم بپرسند.

-بعدش چی؟ :ِ کنجکاو:
-دقیقا! بعدش باید بشینین و شونصد سال منتظر بمونین تا کاغذبازیاتون انجام بشه و تکلیفتونو معلوم کنن. و تازه، هیچوقت هم نمیذارن برگردین اوپس‌کده. :ِ ناراضی از روند کشکیِ دادن اطلاعات به شخصیتای اصلی برای پیش بردن پلات:
-اینکی نخواست. کسی نتونست جلوی اینکی رو گرفت که هرجایی خواست رفت. : روی اوپن:
-موافقم. : تکیه داده به اوپن:

بیرون کم کم رنگ آبی آسمانی تیره می‌شد و جایش را به نوع تیره‌تری از آبی می‌داد که با لکه‌های چشمک‌زن ستارگان تزئین شده بود.

-ولی مشکل این بود که اینکی همیشه تابع قانون و فرمالیته و روند کافکایی و اداری اصول بود و به همه قوانین احترام گذاشت و هیچوقت نشکستشون. با بی‌احترامی و بی‌نظمی به قوانین، غذا همه رو به سمت برده‌داری کاپیتالیسم سوق داد. اینکی غذا رو خورد تا دیگه نتونست افکار فرار و سرپیچی از قانون تو ذهن اینکی گذاشت. : مطابق قانون:

به محض اتمام حرفش، تلویزیون - که حالا دوتا پا از زیر خودش درآورده بود و دوتا دست هم داشت و یک کله هم توی صفحه نمایشش تاب می‌خورد - از پشت به سوی اینکی جهید. فرش از پایین پرید تا پاهای اینکی را بگیرد. کاناپه هم با سر دادن فریاد انتقام از سقف خانه خودش را رها کرد تا روی کله اینکی فرود بیاید.

اکت دوم

اینکی خیلی جوهر تمیز و چابک و چُست و بولت و سریعیه و چندین سال متواتر تو المپیک تموم مدال‌های تموم ورزشا رو برده و بیدی نیست که با این نینجابازی‌ها بلرزه. پس طی یه حرکت محیرالعقول از لای مثلث حرکات پلید وسایل خونه جاخالی میده. نتیجه کارش این میشه که کله تلویزیون توی دماغ کاناپه خرد میشه و شیشه هاش می‌ریزه توی چشمای فرش و کورش میکنه.
ولی وسایل خونه هم بیدهایی نیستن که از یه لکه جوهر شکست بخورن. تلویزیون چندین رکورد گینس تو زمینه نشون دادن فیلمای پارک چان ووک و تارانتینو داره و حتی خودشم بعنوان نقش اصلی تو چندتا Oldboy بازی کرده. فرش چندین سال تو هیمالیا آموزش کونگ‌فوی شائولین دیده و خیلی بروس‌لیه و سالهاست همه رو زده و تا سال‌ها همه رو میزنه و قویه. این وسط فقط کاناپه‌ست که بدبخته و هیچ افتخاری تو زندگیش نداره و چیزی بارش نیست و خیلی بازنده و آشغال و پست و کم ارزش و بی‌شعور و کم‌خرد و مدفوعه.

تلویزیون، کاناپه و فرش طی ادای دِینی به ترنسفورمرز، با همدیگه ترکیب میشن. حاصل، غول بزرگیه که دستاشو فرش تشکیل داده، بقیه‌ش تلویزیونه و از کاناپه بعنوان شمشیرش استفاده میکنه.

ساعت دیواری، چاقو، ماهی‌تابه و سطل آشغال برای افزایش هیجان صحنه شروع به خوندن می‌کنن.

Here they're coming with their guns, guns, guns
Singing, "You, stick 'em up"
Here they're coming with their guns, guns, guns
Singing, "Move, stick 'em up"

اینکی فریادزنان روی کله تلکفیموس پرایم می‌پره. دستشو توی دماغش میکنه و به سر و صورت حریفش می‌ماله. غذا که فرصت رو مناسب میبینه تصمیم میگیره به تلکفیموس بپیونده از ویرسینوس بابت به دنیا آوردنش انتقام بگیره؛ پس بشقابشو برمی‌داره و می‌کوبه توی محور عمودی پدرش.

You don't wanna, don't wanna
Don't wanna mess with Inky

ویرسینوس از سمت دیگه دور غذا می‌پیچه. کِش میاد و می‌پره توی دهن تلکفیموس. اون وسطا غذا رو به سیم‌کشی های درونی تلکفیموس گره میزنه و سریعا می‌پره بیرون تا دور گردن تلکفیموس بپیچه و خفه‌ش کنه.

I've got the feeling I can break
Out of anything that is standing in my way
You're the reason I can stay
And fight until the death
’Cause what I stand for will not give up

اینکی دندوناشو توی تلویزیون فرو می‌بره و شروع به جویدن می‌کنه. صدای شکستن و جویدن شیشه بلند میشه.

I've got the feeling I can break
Out of anything that is standing in my way
I know the feeling I can take
The pain of losing teeth is better than defeat
I've got the feeling I can let go
Because it means that much to me to show you so
You're the reason I can stay
And fight until the death
’Cause what I stand for will not give up

اینکی دندوناشو میکشه بیرون چون اینقدر براش مهمه که به تلکفیموس اینو نشون بده. به هرحال تلکفیموس دلیلیه که میتونه بمونه و تا مرگش بجنگه چون چیزی که ازش دفاع میکنه تسلیم نمیشه.

تلکفیموس از این توزیع قدرت راضی نیست. استالین درونش فعال میشه و درحالیکه فریادهای ضدکاپیتالیسم سر میده، کاناپه رو تو هوا می‌چرخونه و روی محور افقی ویرسینوس می‌کوبه و خردش می‌کنه. بعد هم اینکی رو از بالای سرش می‌قاپه و از وسط نصف می‌کنه. ولی گویا نمیدونه اینکی مایعه و مایعات خیلی نسبت به نصف شدن حساسن و دردشون می‌گیره. اینکی جیغ بنفشی میکشه که باعث شکستن پنجره‌های خونه میشه. عدم توازن فشار باعث میشه تموم محتویات خونه کشیده بشن سمت خلاء بیرون.
تموم محتویات خونه:

اینکی و ویرسینوس و تلکفیموس و غذای توش و ساعت دیواری و چاقو و تابه و سطل آشغال و اوپن از لای پنجره‌ها به استراتوسفر پرتاب میشن.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.