هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




A Lovecraftian Parody
پیام زده شده در: ۲:۱۱:۱۵ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
#1
"Woke up afraid of my own shadow, like genuinely afraid
Headed for the pawnshop to buy myself a switchblade
Someday something's coming from way out beyond the stars
To kill us while we stand here, it'll store our brains in mason jars"

The Mountain Goats, Lovecraft In Brooklyn


0.
وینکی از عنفوان طفولیت، جن دانشمند بود. وینکی وقتی توی گهواره بود، دانشگاه رفت. وینکی وقتی هنوز توی پوشک بود، از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و دکترای دانشمندی گرفت. وینکی توی هفت ماهگی استاد دانشمندی دانشگاه دانشمندا شد. وینکی اینقدر دانشمند بود که برای تولد یک سالگیش از باباوینکی خواست براش پارکینسون گرفت تا وینکی کج و کوله‌ای شد و با کامپیوتر با مردم حرف زد و سوار صندلی چرخدارش شد.
وینکی به جادو اعتقاد نداشت. وینکی دونست آپارات اجنه هنر ظریفی بود و درک عمیقی از مکانیک کوانتوم مولکولی و اخترفیزیک نیاز داشت. اگه علم نتونست چیزی رو برای وینکی ثابت کرد، وینکی باورش نکرد؛ حتی اگه کله‌زخمی و ارباب براش هفت تا کتاب و هشت تا فیلم جنگید.
ولی وقایعی که وینکی اینجا شرح داد، خیلی وقایع ترسناکی بود و وینکی خیلی ترسید و تصمیم گرفت دیگه جن دانشمند نبود و به جاش وحشت‌مند بود و معتاد بود و یه مسلسل خرید ولی دونست کارش بیهوده بود چون گنده‌های ترسناک از یه جهان دیگه بود و خیلی قوی بود و گلوله روشون اثر نداشت و خیلی بیشتر از خیلی قوی بود. گنده‌های ترسناک خیلی گنده هم بود و همه رو زد.

1.

وینکی جن پرکار و خدمتکار و ورزشکار بود. وینکی اینقدر زیاد کار کرد که گاهی وقتا حتی خسته شد. ولی وینکی نباید خسته شد. پس یه روز مسلسلشو برداشت، از خونه ارباب راه افتاد و رفت تا منبع تمام خستگی دنیا رو پیدا کرد و کشت. وینکی رفت و رفت. از کوچه‌ها و خیابونا رد شد و مشنگا رو دید. مشنگا هم وینکی رو دید. مشنگا با دیدن وینکی تعجب کرد و جامه درید و از ماشینش بیرون پرید و بدو بدو رفت پیش رولینگ و بهش گفت که تا حالا اشتباه کرد که فکر کرد جهان جادوگری فانتزی و تخیلی بود و هدف رولینگ تباه کردن ذهن خردسالان مشنگ با اندیشه‌های نئولیبرال و ایمپریالیستی بود. مشنگا در محضر رولینگ زانو زد و رولینگ رو ملکه جهان جدید اعلام کرد و حکومتشو روی دنیا به رسمیت شناخت و جهانی ساخت که توش جادوگرا و مشنگا با صلح کنار هم زندگی کرد و با همکاری همدیگه اختراعات جورواجور کرد و سلطه بشریت رو به خارج زمین گسترش داد. آدما منظومه شمسی رو فتح کرد؛ کهکشان راه‌شیری رو فتح کرد؛ ابرخوشه محلی رو فتح کرد و آخرش هم کیهان رو فتح کرد. آدما روی تک تک سیاره‌های دنیا کُلُنی تاسیس کرد و از انرژی سیاهچاله‌ها بهره برد. وقتی هم که دیگه جمعیتش خیلی زیاد شد تصمیم گرفت دوباره بیگ بنگ راه انداخت و یه کیهان دیگه ساخت و جمعیتشو توش رشد داد.

ولی قبل از همه اینا، وینکی بود که وسط یه خیابون خالی وایساد.
-عه. آدما بدو بدو کجا رفت؟

وینکی گیج شد. پس وسط خیابون نشست و منتظر شد آدما برگشت.
وینکی زیاد صبر نکرد. سر و کله یه گروه از یه سری آدم دیگه از ته خیابون پیدا شد. آدما بدو بدو سمت وینکی اومد.

-لطف یاگ-ساثوث بر ما! خدایان ما را با بعثت سفیرشان متبرک ساخته‌اند.
-لطف شوب-نیگوراث بر ما! سپاس و ستایش بر پروردگارانی که ماورای ابعاد جهان‌اند و ما را در رنج و پستی خویش رها نمی‌کنند.
-لطف هاستور بر ما! کنون هنگامه قیام کبیران کهن است!
-وینکی تصمیم گرفت منبع تمام خستگی دنیا رو نابود کرد و دیگه خسته نبود. آدما دونست کجا بود؟
-منبع خستگی... صدالبته! با همکاری یکدگر نه تنها منبع خستگی عالم، بلکه پهنه عظیمی از عظمت آن را نیز نابود خواهیم کرد اگر حضرت تعالی این افتخار را به خدمتگزارانشان دهند.

وینکی تعجب کرد از اینکه چرا انسان هم باید خدمتگزار چیزی بود. خدمت فقط کار اجنه بود. ولی خوشحال شد از اینکه تونست منبع خستگی دنیا رو نابود کرد. پس وینکی راه افتاد و با آدما رفت.
وینکی و آدما رفت و رفت. وینکی و آدما گاهی پیچید. وینکی و آدما توی یه جنگل رفت. وینکی و آدما گاهی دوباره پیچید. وینکی و آدما همچنان رفت. وینکی خیلی شگفت زد وقتی برای بار سوم هم پیچید. وینکی، جن مشگوفت!
وینکی و آدما به یه خونه بزرگ وسط جنگل رسید. وینکی و آدما رفت توش.
وینکی خواست زودتر به منبع خستگی دنیا رسید و زدش.
-وینکی خواست زودتر به منبع خستگی دنیا رسید و زدش!
-لطف نیارلاثوتپ بر ما! صبر پیشه کنید بزرگوار. چنانچه آزاتاث بخواهند در اسرع وقت نزول بر ما حتمی‌ست.

وینکی دوست نداشت صبر کرد. وینکی، جن نصبور! ولی وینکی نشست روی زمین و صبر کرد. وینکی باید منبع خستگی رو نابود کرد.
وینکی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه شد توی سرسرای اصلی خونه‌ بزرگ بود.
وینکی خیلی صبر کرد...
وینکی متوجه شد دو راه‌پله عریض از کناره‌های سرسرا به طبقه بالا رفت و به هم وصل شد.
وینکی حتی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه شد اکثر اشیای خونه اشرافی و قدیمی بود.
وینکی حتی خیلی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه شد دوتا پنجره بزرگ دو طرف سرسرا بود که نور ماه رو لای درختای جنگل نشون داد.
وینکی خیلی حتی بیشتر صبر کرد...
وینکی متوجه لوستر خونه شد که از سقف خیلی بلندش آویزون بود. نور لوستر وسایل چوبی خونه رو قهوه‌ای تر نشون داد.
وینکی دیگه صبر نکرد.
-وینکی تصمیم گرفت دیگه صبر نکرد! وینکی باید همین الان خستگی رو کشت.‌

آدما ترسید و لرزید و دست و پاشو گم کرد. وینکی با آدما دنبال دست و پاش گشت و با هم پیداش کرد. آدما یه گوشه نشست تا دست و پاشو دوباره وصل کرد.
-علیاحضرتا! تاسف ما از حیطه بیان خارج است. اما بی‌لیاقتی ما را بر گمان عدم توجه مگذارید. چند روز و هفته باید گذرد. مبادا آیین و سپاس ما جای خویشتن گم کند. بگذارید تا گاه مقرر میزبانتان باشیم.

وینکی خوشش نیومد. وینکی تصمیم نگرفته بود چند روز و هفته پیش آدما موند. ولی وینکی جن بی‌چاره!

2.1

روز اول وینکی جارو و سطلشو برداشت و تصمیم گرفت نظافت کرد. وینکی اتاقی که آدما بهش داد رو تمیز کرد. وینکی رفت و سه تا اتاق دیگه طبقه‌ش رو هم تمیز کرد. وینکی دوتا راه‌پله رو هم تمیز کرد. وینکی پایین رفت و سرسرای خونه رو هم تمیز کرد. وقتی وینکی همه چیزو تمیز کرد، تصمیم گرفت روتین وظیفه‌ش تو خونه ارباب رو ادامه داد. پس دوباره از اول شروع کرد تمیز کرد.
وینکی وسط دور چهارم تمیزکاریش بود که آدما از بیرون برگشت.
-پناه بر نودنز! این چه وحشتی بود که ذهن نحیف ما را مرعوب کرد؟
-وینکی نظافت کرد! وینکی، جن منظوف خووب؟

آدما به سر و کله‌ش زد و جلوی وینکی افتاد.
-رییسه‌ی عظیم، چگونه ما رها دادیم که این تخطی از ما سر زند و چنین خاطر عالی مخدوش شود؟
-سفیره‌ی خدایگان، چنین تخطی را بر ما عفو کنید.

آدما جارو و سطل وینکی رو گرفت‌. وینکی رو برداشت و از پله‌ها بالا برد و توی اتاق، روی تخت گذاشت. بعد به وینکی آبمیوه داد و وینکی آبمیوه خورد. وینکی جن موبمیخور؟
وینکی تموم روز توی اتاقش موند. وینکی خسته شد. وینکی تعجب کرد از اینکه چرا تو خونه‌ی سربازایی که علیه خستگی جنگید، خسته شد. وینکی اینقدر تعجب کرد که بیشتر خسته شد.
وینکی درحال خسته شدن بود که آدما دوباره اومد و برای وینکی لباس آورد. وینکی با دیدن لباس داد و هوار کرد و کله‌ی دوتا از آدما رو با مسلسلش ترکوند و خونشونو به در و دیوار پاشوند. وینکی، جن ناملبوس!

-علیاحضرتا، عفو روا دارید.
-علیاحضرتا، کمبود خرد بر اذهانمان رسوخ کرد.

2.2

روز دوم، آدما فقط یه بار پیش وینکی اومد و براش آبمیوه قرمز آورد. وینکی معتقد بود اجنه حق خوردن و آشامیدن نداشت. اجنه فقط باید نظافت کرد و مسلسل داشت. ولی وینکی همچنین معتقد بود هرچی آدما گفت همون بود چون به هرحال آدم بود و وینکی جن بود و باید گوش داد. وینکی، جن مگوش!

2.3

روز سوم وینکی به این نتیجه رسید که دیگه خیلی خسته شد. پس متعاقبا نتیجه گرفت که حالا که اینقدر زیاد خسته شد، منبع خستگی دنیا باید نزدیک وینکی بود. پس بلند شد و رفت خونه رو گشت.
وینکی زور زد. وینکی نتونست در اتاق اول رو باز کرد. وینکی در رو شکست و خورد و رفت توی اتاق.
وینکی شگفت زد از اینکه اتاق بوی بد داد. وینکی روز اول همه اتاقا رو تمیز کرد. وینکی از وضعیت نظافت آدما ناراضی بود. ولی وینکی گفته شد که تمیز نکرد. پس فقط دنبال منبع خستگی گشت. وینکی کلی گشت و گشت ولی متوجه شد چیزی توی اتاق نبود. اتاق خیلی شبیه اتاق وینکی بود. در داشت؛ سقف داشت؛ دیوار داشت؛ دیواراش گچ داشت. اتاق یه پنجره هم داشت که آدما زرد و سبز رنگش کرد. وینکی خواست پنجره رو باز کرد تا مطمئن شد منبع خستگی لاش نبود. ولی نتونست چون پشت پنجره میله بود. وینکی تصمیم گرفت پنجره: جن بد!
وینکی رفت اتاق بعد. بعد برگشت اتاق قبلی رو نگاه کرد. بعد دوباره رفت سراغ اتاق بعد. وینکی کلی تعجب کرد.
-چرا اتاقا عین هم بود؟

اتاق دوم هم مثل اتاق اول بوی بد داد. بوی بد شبیه پنیر بود. وینکی از وضعیت پنیر خوردن آدما ناراضی بود.
وینکی دقت کرد و فهمید رنگ سبز-زرد پنجره تازه بود. وینکی حتی بیشتر دقت کرد و روی زمین یه عالمه عنکبوت دید که داشت رو یه خط صاف لای یه سوراخ توی دیوار رفت.

اتاق سوم هم عین دو اتاق قبلی بود. وینکی کم کم متوجه شد بوی بد چقدر شبیه پنیر مُرده بود. رنگ پنجره اینقدر تازه بود که قطره‌هاش روی زمین ریخت. وینکی دید رنگ پنجره اونقدرا هم رنگ پنجره نبود. انگار آدما یه منبع رنگ سبز و زرد کنارش ترکوند.
-مورچه هم داشت.

کنار دیوار یه سوراخ بزرگ بود و توش کلی مورچه و عنکبوت و موریانه و مارمولک و سوسک و کوفت و مرض بود. وینکی هیچوقت تا اون موقع کوفت و مرض رو با چشماش ندید.
-وینکی، جن بینا به اسرار جهان!
-علیاحضرتا، اینجا چه می‌کنید؟ آیا این حشرات مسبب کدورت احوالتان گشته‌اند؟ هرچه سریعتر جهت رفع ایشان باید اقدام کنیم. شما نیز فی‌الحال به سریرتان بازگردید و مسائل جزئی را به ما واگذار نمایید.

وینکی همینطور که به اتاقش برگشت، آدما رو دید و فهمید یه چیزی هیچوقت درست نبود. آدما همیشه کنار هم زیر یه ردای سیاه بزرگ جمع شد. وینکی هیچوقت هم قیافه‌شونو ندید.

وینکی برای اولین بار به نظرش رسید آبمیوه‌ش چقدر خیلی قرمز بود. وینکی حتی این‌بار توی آبمیوه‌ش یه دندون پیدا کرد. وینکی به آدما تبریک گفت که ذائقه‌ی بازی داشت و همه چیزو امتحان کرد.

2.4

روز چهارم وینکی تصمیم گرفت به جنگل رفت و اونجا دنبال منبع خستگی گشت. ولی آدما نذاشت. وینکی به نظرش رسید آدما از همیشه نامفهوم‌تر بود.
-رییسه عظیم، این صحبت با وی از چه یافتیم؟ زنهار که به نیکوی کردن با شما در خویش بود. کنون اگر پیش ز موعد توانگر داریمتان، حال دل به فساد آید و موعد قرار منغص. باری زبان تعنت دراز نکنیم اما اگر عطوفتی نموده، وقت بیشتری به ما دهید، شکی نیست که حاجت روا شود. چنانکه حضرتعالی مستحضرید کنون تمام مردم به جهت آن کاتب فانی جلای وطن کرده و یافتن نمونه مناسب، ممتنع است.

شب چهارم، وینکی متوجه صداهای ناموزونی شد که از توی جنگل اومد. عجیب‌تر از صداها -که وینکی فکر کرد حاصل هیچ حنجره انسانی نبود- این بود که وینکی به نظرش رسید خیلی وقت بود صداها رو شنید ولی هیچوقت واقعا متوجهشون نشد.

2.5

روز پنجم وینکی متوجه شد رنگ قرمز آبمیوه‌ش روشن‌تر شد. وینکی فکر کرد شاید آدما توش شیر ریخت ولی عدم‌توازن رنگ قرمز باعث شد وینکی فکر کرد شاید آبمیوه‌ش از اول هم شیری بود که توش خون بود. وینکی خسته‌تر از این بود که آبمیوه‌شو نخورد پس سعی کرد به تیکه‌های روده‌ای که توش شناور بود، نگاه نکرد.

2.6

وینکی به پنجره اتاق پشت میله‌ها نگاه کرد. حالا به نظرش رسید رنگ سبز-زرد روی پنجره حاصل ترکوندن چیزی نبود و بیشتر شبیه خونریزی دیوارا بود. وینکی طاقت بوی بد اتاق رو نیاورد. پنیری که توی اون اتاق مُرد قطعا از جنس هیچ پنیری نبود که روی زمین پیدا شد. وینکی فکر کرد آیا پنیر مُرده هم تونست مُرد؟ و آیا هیچ پنیر مُرده‌ای که باز مُرده بود تونست خودشو خورد و بالا آورد و کنار محتویات بالاآورده‌شده مُرد؟
وینکی به دیوارا حق داد.

2.7

وینکی این بار مطمئن بود آدما زیر ردای مشترکشون به تعدادی که باید، دست نداشت و خیلی بیشتر از تعداد عادی، پا داشت.
شب هفتم، وینکی به نظرش رسید صداهای ناموزون واقعا از توی جنگل نبود و به‌جاش از توی دیوارای خونه اومد. ولی وینکی مطمئن نبود. صداها خیلی ضعیف‌ و دور به نظر رسید. وینکی این بار متوجه صداهایی شد که واقعا از بیرون اومد و ذره‌ای از صداهای ناموزون عادی‌تر نبود: تک تک پرنده‌های جنگل با ریتم هماهنگ و از ته حلقش داشت داد زد.
وینکی همه اینا رو به منبع خستگی جهان نسبت داد. وینکی باید سریعتر منبع خستگی رو کشت.

2.8

-
-
-
-
-
-
-
-
-

وینکی سعی کرد به در اتاقش نگاه نکرد. وینکی دونست درِ اتاقش قصد داشت وینکی رو کشت. پس وینکی اول در اتاقشو کشت!
-وینکی، جن درتقنده!

آدما صدای مسلسل وینکی رو شنید و بدو بدو اومد بالا.
-علیاحضرتا، صدالبته! معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از دروازه‌ها ناخوب تر. هر در که پیش سخن دیگران افتد تا مایه فضلش بدانند، پایه جهلش بشناسند. علی‌ایحال چه خوب شد که هم‌ ما و هم شما از اهریمنِ این در مخلص گشتیم.

صدای آدما تغییر کرد بود. وینکی متوجه شد حالا همه آدما همزمان حرف زد.

2.9

دینگ دونگ

وینکی بدو بدو از پله‌‌ها پایین رفت تا درو باز کرد. پشت در یه یاروی کوتاهی بود که خیلی گرد بود.

-کی بود؟
-پستچی‌ام. بسته‌تون رو آوردم.

وینکی خواست درو باز کرد که یهو آدما پشت سرش ظاهر شد.
-بانو، زحمت بر میهمان ما پذیرفتنی نیست. بگذارید...

و وینکی از زیر ردای مشترک آدما کریه‌ترین لبخندی رو دید که تا حالا دید.

2.10

وینکی برای اولین بار متوجه جزییات اتاقش شد: دیوارهاش بلندترین، سیاه‌ترین و نحس‌ترین دیوارهایی بود که وینکی تو عمرش دید؛ تخت وینکی یه سریر عظیم از جنس استخون بود که کنارش با کنده‌کاری‌ تزیین شد.‌ وینکی به نظرش رسید جنس تختش برای ترسوندن ملت نبود که از استخون بود، بلکه شاید قدمتش به دوره‌ای می‌رسید که بشر هنوز از استخون برای ساختن وسایلش استفاده کرد. وینکی کنده‌کاری‌هایی رو دید که حاصل کار بچه‌هایی با تخیل عمیق بود. و وینکی دوباره حس کرد شاید کنده‌کارهای کنده‌کاری‌ها نه بچه بود و نه متخیل. وینکی حساب کرد حدود صدتا آدم گنده باید روی سریرش جا شد و یهو حس کرد جاش توی اتاقش نبود.
وینکی آبمیوه‌شو -که بالاخره به سفیدترین رنگش رسیده بود- کنار گذاشت و از اتاقش رفت بیرون.
توی سالن، یه صف عظیم از عنکبوت و مورچه و موریانه و سوسک و مورچه و مارمولک و آفتاب‌پرست و قورباغه و کلاغ و کوفت و مرض مُرده بود. وینکی به سقف بلند سالن نگاه کرد و توش لبخند سقفی رو دید که تازه یه مشت حشره و خزنده و پرنده و دوزیست و کوفت و مرض رو کشته بود. سکوت سالن، سکوت خونه‌ای بود که تازه قتل وحشیانه یه مشت حشره و خزنده و پرنده و دوزیست و کوفت و مرض رو به دست سقفش رو دیده بود.

وینکی باید فرار کرد.

وینکی دوید و رفت طبقه پایین. وینکی خواست در رو باز کرد. وینکی نتونست در رو باز کرد. وینکی فکر کرد. وینکی یادش افتاد عنکبوتا و سوسکا و کوفتا و مرضا سوراخ داشت. وینکی رفت سراغ سوراخ.

3.

بیرون، تاریک بود. درختا اینقدر بلند بود که وینکی ندونست صبح بود یا شب. وینکی از لای تپه‌های اجساد عنکبوتا و سوسکا و موریانه‌ها و مورچه‌ها و مارمولک‌ها و کوفتا و مرضا بیرون اومد و فکر کرد عنکبوتا و سوسکا و موریانه‌ها و مورچه‌ها و مارمولک‌ها و کوفتا و مرضا حداقل چند قرن خواست که همچین سیستم پیچیده‌ای توی خونه ساخت.
-وینکی از عنکبوتا و سوسکا و موریانه‌ها و مورچه‌ها و مارمولک‌ها و کوفتا و مرضا برای ساختن تونل تشکر کرد. وینکی جن متشاعنکبسسکفتمض!

وینکی با مسلسلش رفت. وینکی صدای ناموزون رو شنید و خوشحال شد که منبع صدا واقعا جنگل بود.
وینکی، جن شجاع، جن جسور، جن بی‌باک، دنبال منبع صدا رفت. وینکی تو راهش چندتا شیر و پلنگ و کفتار و گرگ دید و اینقدر شجاع بود که شیر و پلنگ و کفتار و گرگ‌های جنگل از وینکی ترسید و فرار کرد. وینکی، جن فاراشپلکفگلنده!

وینکی رفت و رفت تا رسید به جایی که صدا اومد. و دید.

وینکی متوجه شد درست فکر کرده بود. (وینکی جن درست خووب؟ ) آدمای زیر ردای مشترک، یه مشت آدم به هم چسبیده و توی هم فرو رفته بود که از دو طرفش دو دونه دست در اومد و به جای پاش یه عالمه tentacle (وینکی، جن انگلیسی خووب؟ ) داشت. جایی که آدما وایساده بود یه دایره کوچیک بی‌درخت بود که نور ماه روشنش کرد. آدما دور یه آدم واقعی کوتاه و گرد حلقه زده بود و نگهش داشته بود.
-ء حو شوب نیگور آث ن گآریولآ نِب شوگاث. ایَع شوب-نیگوراث! ایَع شوب-نیگوراث! ایَع شوب-نیگوراث!
-نیگور سیگور خودتون. ولم کنین!

آدما، پستچی رو ول نکرد. به جاش یه لیوان شیر رو بالا آورد و ریخت توی دهنش.

وقتی وینکی مسلسلشو بالا برد و به هرچیزی که دید، شلیک کرد؛ آدم واقعی نه گرد بود، نه کوتاه بود، نه پستچی بود، نه آدم بود و نه واقعی بود. دهن‌هاش شبیه برگ بود و کلّیتش شبیه یه درخت توی باد: یه درخت سیاه با کلی شاخه که تا روی زمین اومد. و یه عالمه ریشه که به سُم ختم شد. و مایع سبز-زردی که از دهناش در اومد شبیه صمغ بود. و بویی که شبیه پنیر مُرده‌ای بود که پنیر مُرده دیگه‌ای رو کشت و جسدش رو خورد ولی جسدش توی شکم پنیریش شروع به خوردن میزبانش کرد و بعد از خوردن نصفش، جفتشون مُرد.

وینکی بعد از اون شب تصمیم گرفت دیگه هیچوقت خسته نبود. وینکی همینطور مطمئن شد هیچکس دیگه‌ای هم خسته نبود: وینکی هرچی از یاروی پستچی درخت‌شده و آدمای چسبنده موند رو برداشت و توی جیبش گذاشت تا هر وقت وینکی دید ملت خسته بود بهش نشون داد. وینکی، جن ترسناک!

موزیک پس‌زمینه پخش میشه. دوربین از وینکی زوم‌-آوت می‌کنه. گلبرگ‌های شکوفه گیلاس زیر نور ماه با باد اینور اونور میرن. مسلسل وینکی یهو تبدیل به کاتانا میشه و دور سر جن یه باندانا ظاهر میشه که توی باد تکون میخوره.

Zhen qing xiang cao yuan guang huo
(True love is like the wild field)
Ceng ceng feng yu bu neng zu ge
(Wind and rain cannot create barriers)
Zong you yun kai ri chu shi hou
(The cloud will break and the sun will shine)
Wan zhan yang guang zhao yao ni wo
(On you and me)


وینکی بعدا کلی راجع به گنده‌های ترسناک تحقیق کرد. وینکی راجع به خوابالوی پیر فهمید و دونست چطوری تو شهرش زیر دریا مُرده بود و خوابای رنگی رنگی دید. وینکی همینطور فهمید خوابالوی پیر قرار بود یه روز بیدار شد و رویاهاشو محقق کرد.

Zhen qing xiang mei huo kai guo
(True love is like the blossoming plum)
Leng leng bing xue bu neng yan me
(It cannot be buried by the snow)
Jiu zai zui leng zhi tou zhan fang
(It blossoms at the coldest time)
Kan jian chun tian zou xiang ni wo
(And sees spring coming towards us)



وینکی همینطور راجع به کلیدساز زندونی دونست و فهمید چطوری پشت فضا-زمان زندونی بود. همینطور فهمید کلیدساز حواسش به همه‌چیز بود و کلی چیز دونست و قرار بود یه روز آزاد شد و هرچی دونست با آدما در میون گذاشت.

Xue hua piao piao bei feng xiao xiao
(The snow falls and the wind blows)
Tian di yi pian cang mang
(The heaven and the Earth are completely white)
Yi jian han mei ao li xue zhong
(One branch of plum stands proudly in the snow)
Zhi wei yi ren piao xiang
(Its scent is only for you)


وینکی راجع به ننه‌بزه فهمید و دونست شیر ننه بزه بود که مردمو درخت کرد. ننه‌بزه قرار بود کلی شیر به پیروهاش داد و همه رو درخت کرد. ننه‌بزه قرار بود بشریت رو به طبیعت نزدیک کرد تا یه بار دیگه همه تو هارمونی زندگی کرد.

Ai wo suo ai wu yuan wu hui
(My love is without complaint and regret)
Ci qing chang liu xin jian
(This love always stays in my heart)


گنده‌های ترسناک خیلی قبل از باباوینکی و مامان‌وینکی بود و قرار بود خیلی بعد از بچه‌وینکی هم بود. این وسط تنها چیزی که مهم بود، وینکی بود که مسلسل خرید تا وقتی گنده‌های ترسناک اومد، بهشون پیوست و با هم بشریت رو خورد. به هرحال اگه آدمای به‌ هم چسبیده فکر کرد وینکی با ترسناک‌ها فامیل بود، شاید ترسناک‌ها هم همین فکر رو کرد.

وینکی جن خووب؟



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱:۰۴ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#2
رودولف حالی به حالی شده بود. برایان حالی به حالی شده بود. هکتور حالی به حالی شده بود. دایره محافظت از موجودات جادویی به رهبری آرتور ویزلی حالی به حالی شده بود. حکیم ابوالقاسم فردوسی حالی به حالی شده بود. مادرش حالی به حالی شده بود. تمام مردم دنیا حالی به حالی شده بودند. عبوژ همین‌طور که لای مردم رشد و مردم بیشتری را تصرف می‌کرد، قدرت می‌گرفت و توی دهان و دماغ و چشم و مغز مردم بالا می‌رفت. هی بالا رفت و رشد کرد و تصرف کرد تا رسید به مغز مردم و تویش رفت و خلاصه اینقدر رسوخ کرد تا بالاخره دچار آگاهی جمعی از طریق ادراک اجتماعی شد و آی‌کیواش پله پله بالا رفت تا دیگر حتی از برایان هم باهوش‌تر شد و به نیروانا رسید. عبوژ حالا تبدیل به یک موجودیت هوشمندِ چند جسمیتی شده بود‌. عبوژ قهرمان بود. عبوژ آلفا و امگا بود. عبوژ ابتدا و انتها بود. عبوژ زنده می‌کرد و می‌میراند. عبوژ تنها ثابتِ هستیِ متغیر بود.
عبوژ به این مرحله از ادراک که رسید، تصمیم گرفت دیگر خیلی می‌داند و کسی مثل او نمی‌داند. پس از توی گوش همه مردم بیرون ریخت و شروع کرد زمین را خوردن. عبوژ خورد و خورد تا دیگر چیزی از زمین نماند و مردم وسط فضا شناور ماندند.
-عه. زمین کو؟
-نرقص.
-نمی‌رقصم که. شناورم.
-هااا. ببخشید.
-خیر. نمی‌بخشم. به شناور بودنم توهین کردی.

مردم شماره ۱ پرید روی مردم شماره ۲ و گلویش را درید و خونش را خورد. بعد برگشت سر جای اولش.
-خب. زمین کو؟
-عبوژا زمینو خوردن.
-ای بابا. بدون زمین که نمیشه.

مردم شماره ۳ راست می‌گفت. بدون زمین نمی‌شد. پس همه مردمان شناور دور هم جمع شدند و دست هم را گرفتند و با هم یک گوی بزرگ ساختند که شد سطح زمین. بعد هم هرچه درونشان بود -اعم از دندان و زبان و زبان کوچک و اپی‌گلوت و مری و معده و روده و حنجره و شش و قلب و خون و مخ و بصل‌النخاع و خود نخاع و سندروم روده تحریک‌پذیر و دیابت و رویاهای کودکی و ترس‌های بزرگسالی- را ریختند توی گوی تا محتویات درون زمین را شکل دهد.

چهار میلیارد و پانصد میلیون سال گذشت تا دوباره زندگی روی کره انسان شکل گرفت. اولین میتوکندری‌ها در دریاها همدیگر را خوردند و سلول شدند و سلول‌ها گنده شدند و داروین آمد و میمون‌ها را آدم کرد و دوباره هوموسیپینس گونه برتر زمین شد و نئاندرتال‌ها را خورد و قرون وسطی را گذراند و وارد رنسانس شد و بعدش انقلاب صنعتی کرد و مدرنیسم آمد و مردم دچار بحران اگزیستنسیال شدند و مارکس آمد و بعدش جنگ جهانی بود و بعدش جنگ سرد و بعدش برایان سیندرفورد. اما یک روز که آدم‌ها داشتند روی کره انسان زندگی می‌کردند، یکهو پایشان گیر کرد و افتادند توی یک چاه بزرگ و همه‌شان مردند. چرا؟ چون چهار میلیارد و پانصد میلیون سال پیش مردم شماره ۱ زده بود مردم شماره ۲ را کشته بود. درنتیجه مردم شماره ۲ جای خودش را در سطح زمین پر نکرده و یک چاله بزرگ جایش خالی مانده بود.
این میان، تنها گونه‌ای که منقرض نشده بود، خانواده ویزلی‌ها بود. آرتور، خانواده‌اش را با دایره حفاظت از موجودات جادویی برداشته بود و همه با هم توی ماشین پرنده‌اش در هوا مانده بودند و باروفینه شده بودند و توی ماشین چراگاه ساخته بودند و می‌چریدند و زنده می‌ماندند.
خانواده ویزلی‌ها بعد از دیدن انقراض دوباره انسان‌ها روی زمین فرود آمدند و نژاد خودشان را پخش کردند و جهانی پر از ویزلی‌ها ساختند که با ویزلیسم فاشیسم اداره می‌شد و رییسش آرتور ویزلی بود که با رعب و وحشت بر مردم حکومت می‌کرد و همه را تحت نظر داشت و مخالفانش را می‌زد و تازه همیشه هم شب بود و باران می‌بارید و مردم کت‌های بلند می‌پوشیدند و کلاه داشتند و فضا خیلی خفقان‌آور بود.

اما یک نفر از سلطنت وحشت آرتور ویزلی‌ِ باروفینه راضی نبود: باسیهاگر!



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#3
وینکی از در پشتی باجه خارج شد و بدو بدو عرض فرودگاه زمان را دوید. همینطور که وینکی می‌رفت، پشت سرش ماموران فرودگاه نگاهشان زد و متوجه قیافه مشکوک و مسلسلِ غلاف شده و خونِ روی سر و صورت وینکی شدند و آژیرشان را به صدا درآوردند. وینکی هنوز نصف مسیرش را به سمت هواپیما طی نکرده بود که یکهو طوفانی از هزاران مامور زمان با هلیکوپتر و ونِ نظامی و تانک و راهب بودایی و جوخه ارتش و شمشیر و موشک و مغول و دزد دریایی و نارنجک و ناو جنگی و توپ و سامورایی و نینجا و کامی‌کازه و بمب هیدروژنی و منجنیق و دژکوب دنبالش افتاد.
سوار بر جیپ جنگی‌اش، فرمانده ماموران یک بلندگو دستش گرفت و داد زد:
-کل منطقه تحت محاصره‌ست! تسلیم شو. حق سکوت هم نداری و هرچی که بگی یا نگی علیه‌ت استفاده می‌شه.
-وینکی تسلیم نشد! وینکی، جن نسلومنده!

وینکی یک تکه از گونی‌اش را برید و دور کله‌اش پیچید و گره زد. بعد هم مسلسلش را بیرون کشید و فریاد زنان به درون طوفان حمله کرد.
-وینکی، جن رامبو!

وینکی با مسلسلش توی چشم و دماغ و گوش همه می‌زد. ماموران تکه تکه می‌شدند و دل و روده و پانکراس و صفرایشان توی حلق همدیگر می‌پاشید و ناوهای جنگی روی خونشان شنا می‌کردند. بمب ها منحرف می‌شدند و توی همدیگر می‌ترکیدند. ماشین های نظامی روی هم بالا می‌رفتند تا روی وینکی بپرند. فرمانده ها به خودشان نارنجک می‌بستند و توی حلق وینکی شیرجه می‌زدند تا از درون بترکانندش. بعضا هم لوله‌های تانک ها توی همدیگر گیر می‌کرد؛ تانک ها عصبانی می‌شدند و همدیگر را می‌زدند. سامورایی‌ها زورکی همرزمانشان را هاراشیری می‌کردند. راهبان بودایی بی‌توجه به جنگ روبرو، برای خودشان روی خاکستر راه می‌رفتند و روی هوا معلق می‌شدند. عده زیادتری هم بودند که بیچاره‌ها قبل از فرصت هرگونه خودنمایی زیر دست و پا له می‌شدند و محتویاتشان بیرون می‌ریخت.
وینکی که کم‌کم می‌دید هرچقدر هم بزند، زور زدنش حریف خیل عظیم مهاجمان نمی‌شود و اوضاع هیچ‌جوره بر وفق مرادش نیست، به فکر چاره افتاد. به سمت فرودگاه هواپیماها دوید و سریع یک هواپیما برداشت و کوبید توی سر طوفان دشمنانش.
-وینکی، جن هواپیماران!

اما طوفان دشمنان بادی نبود که با این بیدها متوقف شود. سیل ماموران ریخت روی هواپیما و هوارکشان سوی وینکی سرازیر شد.

جنگ صد و پنج سال ادامه یافت. در این مدت وینکی کلی زور زد و ستون به ستون دشمنانش را قلع و قمع کرد. حتی یک بار مسلسلش را انداخت زمین، مسلسل اژدها شد و همه را خورد. ولی بعدش برگشت و وینکی را هم خورد و جنگ توی شکمش ادامه یافت. وینکی شجاعانه جنگید ولی باز هم حریف دشمنانش نشد. آخر سر، روزی که تولد صد و یازده سالگی‌اش را با دشمنانش جشن می‌گرفت، بعد از فوت کردن شمع هایش به این نتیجه رسید که دیگر پیر شده و وقت آتش‌بس است.
-دوستان، وینکی جن پیر بود. وینکی نصف شما رو نصف چیزی که دوست داشت، نشناخت و نصف دیگه رو نصف چیزی دوست داشت که باید دوست شناخت. دیگه وقتش رسیده بود که نجنگید و رفت زندان زمان‌. وینکی، جن مقررِ مقررات زمان!

آیا وینکی پیش از بازگشت به زمان خود از کهولت سن می‌مرد؟ آیا مجازات وینکی چه بود؟ آیا کجا وینکی به آزکابان زمان می‌رفت؟ آیا چگونه وینکی به زمان خود بازخواهد گشت؟ آیا کاکرو عموی واقعی سوباساست؟ همه این‌ها و بیشتر در قسمت بعد نخواهد بود چون قصه ما به سر رسید و وینکی به زمانش نرسید. علی‌الحساب makest of it what thou wilt!


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۲۰:۴۸:۴۷
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۲۰:۵۲:۰۹


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲:۰۹ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#4
-اسم، سن، شغل، کد ملی، قصدتون از سفر؟
-وینکی، وینکی بود. بلیتشو گم کرد و خواست برگشت به آژانس مسافربری تا دوباره بلیت گرفت و فهمید به کجا تبعید شد تا این بار تو ایستگاه درست از هواپیما پیاده شد. وینکی جن مبعود؟
-و کد ملی؟
-وینکی یه کد داشت که موقع تولد روش زد تا بین بقیه وینکی‌ها گم نشد. خونواده وینکی‌ها خونواده حجیمی بود از سی و هفت هزار تا وینکی که همه اعضاش وینکی بود. خونواده وینکی، جن زیراکس؟
-خیر. کد ملی برای سفر لازمه. بعدی!

بعد از کشیدن اهرم، وینکی در یک سالن بزرگ ظاهر شده بود که کلی باجه داشت که هرکدامشان را یک مرغ بزرگ مسئول بود. کیلو کیلو ملت هم با چمدان‌هایشان می‌رفتند دم هر باجه و بلیت سفر در زمانشان را می‌گرفتند.

-وینکی کارت ملی نداشت. وینکی خود مسئول باجه رو کارت ملی کرد!

وینکی مسلسلش را بیرون کشید و فریادزنان شیشه‌های باجه را شکست و پرید روی مرغ مسئول و شروع کرد به زدنش. وینکی اینقدر روی سر و کله و منقار و نوک مرغ کوبید تا دست آخر همه سر مرغ له شد و مغزش از چشم‌هایش ریخت بیرون. اما مرغ نباید به این آسانی می‌مرد! نه! مرغ یک زمانی برای خودش دایناسور بود! مرغ شاه زمین بود! مرغ گونه برتر بود! مرغ باید برمی‌گشت و انتقامش را از وینکی می‌گرفت! این شد که مرغ از جایش برخاست. مغزش را جمع کرد و توی کله‌اش گذاشت و دوباره زنده و با مغز شد.
دیگر مرغ‌ها که این صحنه را دیدند، پرهایشان ریخت و بدو بدو آمدند و دور مرغِ از مرگ برگشته حلقه زدند.
-مرغ پاتر، مرغی که زنده ماند!
-مرغ برگزیده، برنامه‌تون برای شکست مرغ سیاه چیه؟
-مرغ نامیرا، آیا درسته که شما تخم‌کراکس هشتم مرغ سیاهید؟

وینکی که دید مردم حواسشان گرم رستاخیز مرغ پاتر است، یواشکی از باجه یک بلیت برداشت و رفت تا برود سوار هواپیمای زمان شود.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۰:۴۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#5
مردم اطراف یک سکوی چوبی بزرگ جمع شده بودند. روی سکو یک جسم صندلی‌-شکلی زیر ملافه سفیدی قایم شده بود. آقای جارچی کنار شیء مشکوک ایستاد و شروع به جار چیدن کرد.
-جمع شوید مردم! جمع شوید و ببینید چگونه بزرگترین اختراع قرن بیستم در دولت پیشوای بزرگ، وینکی جن خانگی، محقق شده. جمع شوید و ببینید چگونه یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل به واقعیت خواهد پیوست.

طی صد روز و صد شب، همه مخترعان جهان جمع شده بودند تا ماشین زمان وینکی را بسازند. بنجامین فرانکلین تویش برق گذاشت؛ گراهام‌بل تلفن گذاشت؛ ادیسون لامپ گذاشت؛ برادران رایت هواپیما گذاشتند؛ نوبل دینامیت گذاشت؛ اپنهایمر بمب اتم گذاشت؛ شرودینگر هم گربه‌اش را گذاشت. همه چیز به خوبی و خوشی می‌رفت و آخرهای کار بودند که یکهو سر و کله تسلا پیدا شده بود.
-ایده منه! پاره تن منه! همشونو ادیسون ازم دزدیده! نمی‌ذارم ببرین!

و بعد هم تمام وسایل را برداشت و برد تا یواشکی بعنوان جهیزیه همسر آینده‌اش، جا بزند. به هرحال نیمه اول قرن بیستم بود و اگر تسلا به همه می‌گفت که کبوترها رسم جهیزیه ندارند، مردم برایشان حرف در می‌آوردند.
نتیجه این شد که دانشمندان جهان صد روز دیگر هم روی ماشین زمان وینکی کار کردند. در این مدت جن خانگی هم ساکت ننشست و رفت دنیا را فتح کرد. حالا دیگر کل زمین تحت سلطه فاشیسم جن خانگیسم بود. وینکی هم شخصا همه خانواده‌های جهان را اجبار کرده بود که او را جن خانگیشان کنند و وظایف خانه را بسپردند دستش. وینکی خوشحال و خندان هر صبح بلند می‌شد، تمام خانه‌های زمین را تمیز می‌کرد. بعد هم که شب می‌شد، دوباره خانه‌های مردم را تمیز می‌کرد. وینکی جن تمیزی بود.

جارچی ملافه را برداشت. زیرش ماشین زمان بود و روی ماشین هم وینکی بسته شده بود.
-حقا که دسترسی به معجزه زمان‌ها، ماشین زمان، فقط و فقط در حکومت وینکی توانایی داشت حقیقت شود. اینها که دعوی می‌کنند که کاری نشده است، اینها برای تفرقه اندازی است. کار بسیار بزرگی شده است.

مردم ندانستند منظور آقای جارچی از این‌ها کدام‌ها بود. ولی با این حال هورا کشیدند و پرچم‌هایشان را تکان تکان دادند.
جارچی دستش را گذاشت روی اهرم کنار ماشین.
-و حالا وقت آن است که مردم با چشم خودشان عظمت پیشوا و دولتش را ببینند. یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!
-وینکی، مسافر زمان!

و جارچی اهرم را کشید.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱:۴۸:۴۸


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱:۰۴ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#6
-وینکی خواست به همه حمله کرد! وینکی همه رو زد! وینکی هیتلر رو زد؛ روسیه رو گرفت و استالین رو زد؛ فرانسه رو گرفت و ناپلئون رو زد؛ انگلیس رو گرفت و ویکتوریا رو زد؛ روم رو گرفت و سزار رو زد؛ روسیه رو دوباره گرفت و تزار رو زد. وینکی، جن زننده!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!
-بعدش وینکی رفت مرحله بعد، مرلین رو زد، زئوس رو زد، اودین رو زد، هوروس رو زد، کثولهو رو زد. وینکی حتی بالاتر هم رفت و کل کهکشان رو زد، ابرخوشه محلی رو زد، کل کیهان رو زد!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!
-وینکی به جای کیهان، یه مسلسل گذاشت تا مردم روش زندگی کرد.‌ بعدش هم برگشت پیش ارباب و خونه اربابی ارباب رو تمیز کرد و تا آخر عمرش یه جن مفلوک و خدمتگزار موند و مُرد. جن باید جن بود و جنی که جن نبود، جن نبود!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!

وینکی نعره‌زنان دهنه مسلسلش را توی نقشه فرو کرد. بعد نقشه را گرفت بالا و خورد. بعد با شکم پر نشست و کمی فکر کرد و به این نتیجه رسید که جن که نباید پیشوا شود و اصلا چطوری شد که قضیه تا اینجا اینطوری کش پیدا کرد و عه! وینکی یک بلیتی هم داشت که رویش مقصدی نوشته شده بود و قرار بود به آنجا برود و اینجا کجاست و اصلا نکند دارد سوژه را اشتباه می‌برد جلو و وسط کار بفهمد که خر یک جای دیگر است و پالونش اینجاست و اینقدر که زحمت کشیده، بیخود بوده و باید دوباره سوار هواپیما شود و برود آنجایی که باید برود و از اول سوژه‌اش را شروع کند. ای بابا!
اما وینکی جن مصمم بود.
-وینکی دستور داد براش ماشین زمان ساخت تا برگشت به آژانس مسافربری!
- یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۰:۲۵ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#7
-ما دروغ نگفت و عوام‌فریبی نکرد؛ بنابراین وینکی مصمم و ثابت‌قدم بود که هیچوقت پشت کلمات پنهان نشد و قول‌های پوچ نداد.

مردم هورا کشیدند و پرچم‌هایشان را تکان دادند.

-آینده مردم آلمان در خودشان نهفته بود. وقتی خود مردم جایگاهشان را، تلاش‌هاشان را، صنعتشان را و اراده‌شان را بالا برد، فقط و فقط آن موقع بود که دوباره به جایگاه بالایی رسید. ما این رو بعنوان هدیه از آلمان نگرفت، بلکه خودمون خالقش بود.

مردم زور زدند و هوراهای محکم‌تری کشیدند.

-وینکی برای شما گفت این مطلب را، شما هم برای خودتان این کار را کرد، رها کرد این را، خیال نکرد که اگر رها کرد ما اومد و شما را به دار زد. وینکی برای حق مردم برخاست. هر آلمانی یک مسلسل!

مردم هرچه زور داشتند ریختند توی هوراهایشان و جوری هورا کشیدند که وینکی ترسید و بدو بدو از منبرش پایین آمد و لای اسکورتش از استادیوم خارج شد.

سال 1940 بود. وینکی بار اول میان نیروهای متفقین فرود آمده بود و زده بود همه‌شان را پخش و پلا کرده بود. بعد هم افتاده بود توی زمین نازی‌ها. نازی‌هم هم که دیدند چگونه یک موجود کریه و غریب از آسمان نازل شده بود و دشمنانشان را زده بود، هیجان‌زده شدند. وینکی را برداشتند و بعنوان پیشوا معرفی کردند که هیتلر را خیلی ناراحت کرد و باعث شد به آلمان اعلان جنگ کند. بله! آلمان به دو دسته هیتلردوست‌ها و وینکی‌دوست ها تقسیم شده بود که علاوه بر جنگیدن با متفقین، با خودشان هم می‌جنگیدند و جدی جدی همه را می‌زدند.
وینکی لای اسکورتش رفت توی اتاق مدیریت جنگ. یکهو جوزف گوبلز جلویش درآمد.
-درود به روح پرفتوح اعلیاحضرت. فیلمی که سفارش داده بودید، پیروزی مسلسل، بالاخره به اتمام رسید و برای اکران عمومی آماده‌ست. باشد که مقبول افتد. یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!
-یک ملت، یک امپراتوری، یک مسلسل!

وینکی راهش را گرفت و رفت سر میز گردی که یک نقشه گرد از جهان گرد رویش وصل کرده بودند و گرداگردش وزرا و مشاورانش نشسته بودند.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۰۳ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#8
هواپیما از میان ابرها گذشت. روز بود، شب شد. ابرها نیموکولومبوس بودند، لوموتوکولپوس شدند. ابرها آرام بودند، طوفانی شدند. هواپیما رفت و رفت و چندبار فرود آمد و سوختگیری کرد و بلند شد و دوباره رفت. چندبار سقوط کرد و آتش گرفت و همه ساکنینش مردند. ولی هواپیما بیدی نبود که با این بادها بلرزد. هیچکس نمی‌توانست جلوی هواپیما را بگیرد. هواپیما خیلی قوی بود و سخت می‌تازید و تنها در پهنه اطلس شیهه می‌کشید و توی صورت سختی‌ها اجابت مزاج می‌کرد.
در تمام این مدت وینکی هی سعی می‌کرد مقصد بلیتش را بخواند، هی نمی‌توانست. چون به‌هرحال وینکی جن بی‌سوادی بود و اصلا درستش هم همین است و جن که نیامده سواد بیاموزد و کتاب بخواند و بتهوون گوش دهد و ابسترکتیسم را بفهمد و پای اپرای واگنر بنشیند و ترنس مالیک ببیند. جن باید کار کند و مسلسل داشته باشد.
وینکی در افکار رضایت‌بخشش بود که یکهو یکی از بال‌های هواپیما ترکید و شیشه‌هایش یکی یکی شکستند و باد آمد و وینکی را پرت کرد بیرون.

-وینکی، جن پرنده!

وینکی همینطور که بین زمین و آسمان بال بال می‌زد، متوجه محوطه جنگی زیرش شد: یک عالمه تانک و سرباز و پرچم و چادر پخش پس‌زمینه برفی بود. همه هم رویشان را کرده بودند یک طرف و آماده بودند که بروند و یک جایی بجنگند.

وینکی چندین ساعت سقوط کرد و بالاخره خورد به زمین. زمین هم به شعاع چندین کیلومتر فرو رفت و تاب برداشت و همه کسان دیگری که رویش بودند را به هوا پرتاب کرد. بعد تابش برگشت و این بار خود وینکی را به هوا فرستاد.
-وینکی، دوباره جن پرنده!

وینکی چرخید و چرخید و سقوط کرد تا اینکه یک بار دیگر وسط دسته عظیم دیگری از سربازان فرود آمد.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۰:۳۱ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#9
جادوفلیکس




صدای بارون شدید به گوش می‌رسه. ارکستر شروع به نواختن Prologue to Dark Shadows - Danny Elfman می‌کنه. دوربین وسط ابرهای سیاه شب ظاهر می‌شه؛ لوگوی وارنر برادرز وسط ابرها پدیدار می‌شه. نور رعد و برق صفحه رو پر می‌کنه و روی لوگو منعکس می‌شه تا لحظه‌ای بعد دوربین از میونش رد شه. ارتفاع دوربین کمتر میشه و از ابرها پایین میاد.
فرودگاه دوربین دریایی از خونه. از گوشه و کنار دریا خرابه‌هایی سنگی بیرون اومده که شاید زمانی دیوار و ستون و سقف بوده باشن. دوربین پایین‌تر میاد تا جزییات دریا رو نشون بده: تیکه‌های مغز و گوش و دست و پا و روده و قفسه سینه و دندون روی دریا شناور شده. از دور نور آتیش کم‌سویی دیده میشه. دوربین از روی دریا به سمت آتیش پرواز می‌کنه. همینطور که به منبع نور نزدیک میشه، خرابه‌های سنگی جاشونو به زغال و خاکستر می‌دن. تصویر اشباح خونه‌های سوخته‌ روی دریای سرخ تاب می‌خوره.
منبع آتیش، شاخه‌های عظیم درختی طلایی ان.
صدای راوی به گوش می‌رسه.
And in the death,
As the last few corpses lay rotting on the slimy thoroughfare,
The shutters lifted in inches in Valhalla,
High in Asgard.
And red mutant eyes gaze down on Midgard.
No more rounded shields.
Fleas the size of rats sucked on rats the size of cats,
And ten thousand peoploids split into small tribes,
Coveting the highest branches of Yggdrasil,
Like packs of dogs assaulting the glass fronts of Gladsheim.
Ripping and rewrapping mink and shiny silver fox, now leg-warmers.
Family badge of sapphire and cracked emerald.
Any day now,
The year of the Diamond Dogs.


"This ain't Rock'n'Roll
This is Genocide"


تلویزیون خاموش می‌شه. پدر خونواده کنترل رو می‌ندازه رو مبل و از جاش بلند می‌شه.
-تلویزیوناشون هم مناسب خونواده نیست دیگه.

ماجراهای اوپس‌کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و باقی:
وینکی
فنریر گری بک


فصل دوم
اپیزود دوم: پانک راک


اکت اول

اینکی، جوهر غلیظ، به همراه ویرسینوس، سینوس متناوب، توی فضا شناور شده و برای خودشان میان تاریکی نامتناهای فضای لاکران می‌لولیدند و می‌چرخیدند و می‌لغزیدند و می‌رقصیدند و غل می‌خوردند. خلاء که از این وضعیت راضی نبود بعد از چند ساعت تماشا دیگر صبرش طاق شد. کمربندش را برداشت و چند دور در گردوغبار کیهانی پیچ داد و دور شلوارش بست و بدو بدو به خدمت پروتاگونیست‌های شجاع قصه ما رسید که «این چه وضعی است و مگر اینجا خانه خاله پدرمُرده‌تان است که سر انداخته‌اید و غل می‌خورید و اصلا بیخود می‌کنید که هنوز یخ نزده‌اید و فشار درونتان از فشار بیرونتان بیرون نزده. یا موجود زنده‌اید و باید حرمت بی‌وزنی و فشار صفر را نگه دارید و بمیرید؛ یا هم که موجود زنده نیستید که در آن‌صورت مادرزاد مُرده‌اید و اینجا کاری ندارید و خودتان توپتان را جمع می‌کنید و می‌روید دم خانه خودتان بازی می‌کنید. : ی بدون صدا: »
اینکی و ویرسینوس اما صدای خلاء را نشنیدند چون در فضا صدا وجود ندارد. (بله! کشتی‌های فضایی هم در فضا ویراژ نداد و پیو پیو کنان همو آتیش نزد و دث استارها هم با دوتا شلیک و فورس نترکید و آناکین اسکای‌واکر هم بابای کسی نبود و لیا هم واقعا پرنسس نبود و اصلا راستشو خواست فورس هم وجود نداشت و شاید حتی جادو هم وجود نداشت و شاید وقایع این سریال هیچوقت اتفاق نیفتاد و اصلا خود وینکی هم نبود. وینکی، جن اسکپتیک! )
نتیجه این شد که اینکی و ویرسینوس دماغ گرد و قرمز خلاء را فشار دادند و boink گویان دور شدند.
اینکی و ویرسینوس در جستجوی تلکفیموس پرایم در فضا گشت زدند و هلک هولک‌کنان رفتند و رفتند تا سر از یک پل رنگین‌کمانی قشنگی درآوردند که رویش هزاران جادوگر با رداها و کلاه‌های رنگین‌کمانی پراید مارش می‌رفتند و شعار می‌دادند و خوشحال بودند. اینکی و ویرسینوس خوشحال از این خوشحالی، تصمیم گرفتند بروند همانجایی که این‌ها می‌روند. پس رفتند و دیدند یک سالن بزرگی است که راست و چپش فشفشه‌های آتش‌بازی می‌ترکد. چهار ستون دارد که سه تای این‌ورش معلوم است و چهارمی را تنه درخت عظیمی قایم کرده که چوبش طلاست و شاخه‌هایش می‌رود بالای سالن و سقفش می‌شود. روی شاخه‌ها هم یک گوزن است و یک بز که برگ می‌خورند.
اینکی و ویرسینوس بیشتر خوشحال شدند و در خیابان بزرگ کنار کاخ فرود آمدند ببینند چه خبر است.

دو طرف خیابان بزرگ پر بود از خانه‌های قدیمی و قهوه‌ای و گاثیک که روی خیابان خم شده بودند تا زیر خودشان -دور از نور ماه- سایه‌ها درست کنند و تویشان صدجور دسیسه بچینند. اما مردم شهر بو برده و توی سایه‌ها کلی لامپ‌های کوچک به هم وصل کرده و رشته لامپ‌ها را همه طرف کشیده و پیچانده بودند تا ترکیب مهتاب و لامپ امکان هر دسیسه و نقشه خبیثانه‌ای را از هر خبیثی بگیرد.
مردم خوشحال سوار بر سبدهای چرخدارشان می‌دویدند و می‌خوردند توی ستون‌ها و هرهر می‌خندیدند. آن‌طرف‌تر بید کتک‌زن توی خیابان راه می‌رفت و مردم را کتک می‌زد. بالای سرش، جی‌های رولینگ سوار بر بویینگ در آسمان رنگین‌کمان می‌کشیدند. زیرشان هم جان ویلیامز با ارکسترش تم هری‌پاتر می‌نواخت. دمنتورها هم جلویش دور خود شخص شخیص هری پاتر حلقه زده بودند و برایش دست می‌زدند و می‌خواندند:
-هریِ بندری... آره آره والا!

و هری هم وسطشان روی کله‌اش می‌چرخید. این وسط سوباسا هم هرچندوقت یک بار از یک سمت کادر در می‌آمد و مردم را شوت می‌کرد و در سمت دیگر فرو می‌رفت.
اینکی و ویرسینوس هم تصمیم گرفتند از قافله مردمِ مشعوف عقب نمانند. اول رفتند مغازه الیواندر و کلی چوبدستی امتحان کردند و چندبار مغازه را آتش زدند تا یکیشان به مذاق هرکدام خوش آمد. بعد هم رفتند کوچه ناکترن، سراغ مغازه بورگین و بارکس و پریدند توی کمدهایش و از توی هاگوارتز بیرون آمدند و دامبلدور را کشتند و رفتند کلبه هاگرید را آتش زدند که یهو هاگرید از خانه‌ش بیرون پرید و داد و هوارش بلند شد.
-د آخه صد بار گوفتم برین تو خونه خودتون دامبلدور بکشید. یه شب نشد سرمونو بذاریم رو بالش، ریشی، مویی، پشمی آتیش نگیره. : با ریش آتش‌گرفته:

و یک هیپوگریف از جیبش درآورد و به جانشان افتاد. اینکی و ویرسینوس هم که دیدند هوا پس است، فلنگشان را بستند و چندتا گره بالایش محکم کرده، برگشتند به زیر همان آسمان مهتابی که رولینگ با رنگین‌کمان تزیین می‌کرد.
بعد از اینکه چند جای دیگر هم سرشان را کشیدند، بالاخره خسته شدند و نشستند یک گوشه.

-اینکی دونست اومد کوچه دیاگون! اینکی، جوهر جادوگر! :ِ جادویی:
-منطقیه. :ِ منطقی:
-ولی زمان اینکی اینجوری نبود که. چرا درخت طلایی گذاشت اونجا؟ سالنه چی بود؟ چرا وسط فضا بود؟ چرا ورودیش رنگین‌کمون بود؟ :ِ چراگونه:
-چرا واقعا؟ :ِ چراگونه:
-اینکی باید تحقیق کرد! اینکی، جوهر کاراگاه! :ِ کاراگاهی:

همین‌ که اینکی و ویرسینوس تصمیم گرفتند پرده از راز نهفته و تاریک دیاگون بردارند، یک یاروی جادوگر که سوار جاروی جادوگری‌اش بود، یورتمه کنان از سمت دیگر خیابان، سمتشان دوید.
-روز بخیر. لطف می‌کنید مدارک شناسایی و بلیتتون رو؟
-اینکی شناسایی نشد. اینکی، جوهر ناشناس، باد پشت پرده‌، نیروی نهان، زمزمه شبان، پیدای پنهان، میتیِ کومان! :ٖ مخفیانه:
-دقیقا. بکنیم از این کارا. :ِ ریلکس:

یاروی جادوگر از جارویش پایین آمد.
-صحیح. لطف کنید با من بیاید پس.

اینکی و ویرسینوس دنبال محتسبِ جادو افتادند و همراهش رفتند و از این یکی پیچ گذشتند و افتادند توی آن خیابان و ته آن خیابان هم پیچیدند و رفتند توی خیابان دیگری و از جلوی مغازه‌ها رد شدند و جادوگر دیدند و آخرش به یک جاهایی رسیدند که جاهای عجیبی بود.
سرانجام، محتسب یخه جفتشان را گرفت و از یک‌ سری پله‌ پایین برد و انداختشان توی اتاقی و درش را بست و هلوهومورا گفت که خیلی ورد خفنی بود و درها را جوری قفل می‌کرد که آلوهومورا که هیچ، مادرش هم نمی‌توانست بازشان کند.

اینکی و ویرسینوس، راه زیادی آمده بودند. خسته بودند‌. نشستند. خستگی در کردند. بلند شدند. متوجه شدند اتاقشان خیلی تاریک است.
-چرا تاریک بود؟ :تاریک:
-واقعا چرا؟ ::تاریک:
-اومد از این آقاهه پرسید. :تاریک:
-آقاهه کجاست دیگه؟ :تاریک:
-اینکی ندونست که. اینکی چشم نداشت. اینکی، جوهر بود. :تاریک:
-منطقیه. ::تاریکٖ: منطقی:

اینکی روی زمین لولید و رفت سراغ یک آقاهه‌ی پیرمردی که گوشه اتاق نشسته بود.
-آقاهه، اینکی کجا بود؟ چرا تاریک بود؟ چرا آقاهه اینجا بود؟ اینکی چرا زندانی بود؟ ٖ تاریک:

آقاهه از جا پرید و بعد، از اینکه توانسته بود از حالت نشسته یکراست بپرد کلی خوشحال شد و تصمیم گرفت حالا که اینقدر ورزشکار است و بپر بپر بلد است، سال بعد حتما در المپیک شرکت کند و بپرد.

-ارجو که عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته بای نحو کان عاجلا و چه احلا بسامع ما برسد. علی‌العاجله در حین انتظار، اصبر ان الصبر مفتاح الفرج و علی کل حال نعم‌الاشتغال است. و فی حین حاشا که نفس عاصی قاصر را قاضی نکنی که مایه تقصیر عمل باشد.

اینکی رو به ویرسینوس کرد.
-چی گفت؟ : تاریک:
-می‌فرماد که «لعل که علت توقیف لمصلحه یا اصلا لاجل ذلک رجای مطمئنه باشد که لوالابداء عما قریب انتها پذیرد، مزید امتنان شود و لعل هم احقر را کان لم یکن پنداشته و بلاشک به مصداق من جد و جد به حصول مسئول موفق و مقتضی‌المرام مستخلص شده.»
-راست گفت. : تاریک:

اینکی و ویرسینوس از آقاهه تشکر کردند و به سمت دیگر اتاق رفتند که تاریک‌تر بود و یک پیرزنه‌ای تویش نشسته بود. اما پیرزنه فرق داشت: نصف تنش از سوختگی سیاه شده بود و نصف دیگرش از کبودی بنفش. موهایش با ماده لزجی به هم چسبیده و لباس‌هایش زیر زرهِ پوشیده، نخ‌نما شده بودند.
-پیرزنه چه وضع اسفناکی داشت. ویزلی بود؟ عهههههههههههههه! :تاریک‌تر:

پیرزنه با شنیدن صدای جوهر، سرش را بلند کرد. مخاطبش را نمی‌دید ولی هرچه توان داشت توی صدایش گذاشت و به سمت قهرمانان شجاع ما پرتاب کرد.
-عاااااااگاااااااااافهههععععععععرررررررنااااااااااااام! : پیرزنانه:

اینکی از ویرسینوس ترجمه خواست. به هرحال ویرسینوس چندین مدرک ترجمه به و از چندین زبان زنده و مُرده دنیا نداشت و دکترا پشت دکترا بود که روی رزومه‌اش نچسبانده بود.
-می‌فرماد که اینجا سرزمین آزگارده که جادوگرا با دسیسه والراون بهش حمله کردن و گویا والراون -که خدای توهمه- با همکاریشون تونسته هرچی اودین و ثور و هایمدال و فریر و تیر وجود داره رو متقاعد کنه که رگناروک اومده و وقتشه برن با لوکی و فنریر و یورمانگاندر و غول‌ها بجنگن و کشته بشن و جهان نابود شه. ولی جهان نابود نشده و جادوگرا با استفاده از هرج و مرج و خوشحال از اینکه دشمناشون همدیگه رو میخورن، حکومت آزگارد رو غصب کردن.
-اینکی ندونست چی شد. ولی اینکی همه جادوگرا رو کشت و انتقام کریس همسورث و تام هیدلستون رو ازشون گرفت. :انتقام‌جویانه:
-موافقم. :انتقام‌جویانه:

در همین لحظه در باز می‌شه و سیلی از نور می‌پاشه توی اتاق و به سر و صورت همه مالیده می‌شه.


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۰:۴۰:۱۹


Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#10
درِ پشت باجه‌های آژانس مسافربری باز شد و یک جن خانگی با دستمالی به سر و کیسه‌ای به تن و جارویی در یک دست و سطل آبی در دست دیگر و مسلسلی بر پشت، در چارچوبش ظاهر. مسئولان باجه و اربابان رجوع یکدست از جا گرخیدند و بعضا دویدند و توی هم خوردند و یک‌عده‌شان هم اینقدر ترسیده بودند که همدیگر را خوردند. انتظامات آژانس هم صدا شنیدند، فکر کردند کسی آمده به آژانس دستبرد بزند. پس پریدند و به مهلکه ریختند و همه را دستبند زدند و چند نفر را که می‌خواستند بخورندشان، کشتند و به پادگان زنگ زدند که «بیایید که بالاخره زامبی اپاکالیپس فرا رسیده و سریعا شهرها را قرنطینه کنید و به همه بگویید زره بپوشند و کلاهخود بگذارند که هوا بس پس است و عه... صبر کنید که یک نوری می‌بینم که از بالا دارد می‌آید.»
غافل از اینکه تلفن‌چی پادگان بعد از کلمه زامبی دیگر چیزی نشنیده بود و فورا روی دکمه بمب اتم زده بود تا بخورد توی آژانس و مشکل را از ریشه بخشکاند.

بعد از برخورد بمب

وینکی، سیاه و پوشیده از خاکستر، سلانه سلانه از بقایای آژانس بیرون آمد.
-قدر وینکی رو ندونست. وینکی تمیز کرد، پاک کرد، میکروب کشت. بعد به وینکی بمب زد. وینکی، جن قدرنسته خووب؟

وینکی بدون اینکه متوجه شود یهو رسید به آن‌ور خیابان و وارد یک آژانس مسافربری دیگر شد و رفت تا رسید به باجه بلیت‌فروشی.
-ملت چقدر آژانس مسافربری داشت. وینکی همشونو تمیز کرد!
-سلام. صبح بخیر. بلیتتون. سفر به سلامت... بعدی!

و یک دستی آمد و یک بلیتی توی دماغ وینکی کرد و برگشت توی سوراخ باجه. پشت‌بندش هم چندنفر آمدند و وینکی را برداشتند و گذاشتند توی یک هواپیما و روی ماتحت هواپیمای مذکور زدند تا شیهه بکشد و یورتمه‌کنان آژانس را ترک کند.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.