هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱:۴۱:۳۶ شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹
#1
جادوفلیکس


توجه:


ویرسینوس پشت میز آشپزیه. کف تابه روغن زیتون می‌ریزه. دوتا قارچ کامل می‌ذاره وسط تابه. یه ذره نمک و فلفل می‌پاشه. پنج‌تا گوجه خیلی کوچیک کنار قارچا میذاره. صبر می‌کنه تا خودشون بپزن. همزمان نون می‌بُره و توی توستر می‌ذاره. سه تا تخم‌مرغ برمی‌داره و توی یه تابه دیگه می‌ندازه. بعد یه تیکه کَره می‌بُره و می‌ندازه وسط تخم مرغا. با یه همزن، توی تابه همشون می‌زنه. اشاره می‌کنه که راز پختن یه تخم‌مرغ خوب اینه که مدام از روی شعله برش داره و دوباره برگردونه روی شعله. بعد از چندبار جابجایی "از" و "به" شعله، یه‌کم نمک و فلفل اضافه می‌کنه. پیازچه برمی‌داره، دُمشون رو می‌بره. یه‌ذره از سرشون رو خرد می‌کنه و می‌ریزه توی تخم‌مرغا.
تابه دوم رو می‌ذاره کنار تا با گرمای خودش بپزه. نونشو برمی‌داره. محتویات تابه اول رو برمی‌داره و توی بشقاب می‌ذاره. یه‌کم روغن زیتون دوباره اضافه می‌کنه. این بار روی نون. و بعد تخم‌مرغای هم‌زده رو روی نون اضافه می‌کنه.
-خب... آماده‌ست.

اینکی روی کاناپه‌ست.
-چی پخت؟

ماجراهای اوپس‌کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و باقی:
وینکی
فنریر گری بک


فصل دوم
اپیزود اول: پریمیر!



اکت اول

دو دیوار کامل داشت: یکی پشت ویرسینوس، دیوار آشپزخانه. دیگری پشت اینکی، مقابل آشپزخانه. دو دیوار ناقص در دو طرف مسئولیت نظارت بر دو دیوار کامل را داشتند: درون یکی درِ چوبی قهوه‌ای‌رنگی لانه کرده‌بود و دیگری پر بود از پنجره‌های نامنظم بسته‌ای که سوراخش کرده‌بودند.
خانه نبود. اتاق هم نبود. سر جمع مساحتش به زور پانزده متر می‌شد. یک آشپزخانه داشت که به سختی می‌توانست یک سینوس با کلاه و پیشبند و دستکش آشپزی را توی خودش جا دهد.

-اینکی غذا نخورد. اینکی جوهر بود. غذا رو کجاش کرد؟ : با ندونستن کجا کردن غذا:
-نکته خوبیه. چرا درستش کردم پس؟ : با ندونستن چرایی درست کردن غذا:

از میان پنجره‌ها تصویر یک‌عالمه ابر و پرنده و هواپیما در پس‌زمینه آبی آسمانی دیده می‌شد که همینطوری می‌آمدند پایین. گاهی اوقات هم یک پرنده‌ای به شیشه‌ می‌خورد و له می‌شد و محتویات درونش می‌پاشید.
ویرسینوس بشقاب غذا را برداشت.
-سطل آشغال نداریم چرا؟ :ِ بدون سطل آشغال:
-تونست ریخت تو یخچال.
-موافقم. : با توانایی ریختن تو یخچال:

ویرسینوس یخچال پشت سرش را برداشت. دو طرفش را فشار داد تا گرد شود. درش را بالا برد و خواست غذا را بریزد.

-نهههههععوووواااووووو. :ِ روی بشقاب:
-چرا غذا حرف میزنه؟ : با غذایی که حرف می‌زنه:

غذا دو چشم و یک دهان و یک دماغ و دو گوش در آورده بود. ویرسینوس بشقاب غذا را به اوپن برگرداند. اینکی از جایش بلند شد و بالای سر غذا آمد.
-چرا حرف زد؟ :ِ تهدید آمیز:
-موافقم. :ِ تهدید آمیز:

بیرون اتاق، یک هواپیما صاف آمد و خورد توی پنجره‌های خانه و آتش گرفت و ترکید و خرد شد و مردمِ تویش سوختند و دردشان گرفت و مردند و ریختند بیرون.

-چون داشتی می‌ریختیم تو سطل آشغال یخچالی؟ :ِ نزدیک-مونده-بوده به ریخته شدن تو سطل آشغال یخچالی:
-منطقیه. : منطقی:
-و اگه منو نریزی تو سطل آشغال، بهتون راه فرار از اینجا رو نشون میدم. :ِ مجبور به دادن اطلاعات بی‌خود و بی‌ربط به کارکترش برای پیش بردن پلات:
-چرا خواست از اینجا فرار کرد؟ جای خوبی بود که. کاناپه‌ش هم اینکی رو جذب نکرد. اینکی تونست روش نشست. :ِ خوشحال:

کاناپه از اینکه برای اینکی جذاب نبود ناراحت شد و گریه کرد و افسردگی گرفت و چندبار خودکشی ناموفق کرد و آخرش تصمیم گرفت پنهانی با تلویزیون و فرش نقشه قتل اینکی را بریزد.

غذا برای اینکی و ویرسینوس توضیح داد که تازه مُرده بودند و داشتند به درجات اثیری می‌رسیدند و بالا می‌رفتند تا کاغذبازی‌های اداری را تکمیل کنند و مرگشان رسمی شود و آن بالاها یک مدتی بگردند و با میکائیل غذا بخورند و به اسرافیل بگویند اسراف نکند و از خاطرات عزراییل و آدم‌های خیلی پیر بپرسند و جبرئیل را متقاعد کنند برای بَند سینث-مدیوال-امبینت-کلاسیک‌شان لیریک بنویسد. آن وسط ها روحشان را به سمائیل هم بفروشند و در ازایش چندتا آلبوم بلک سبث بخرند و بروند روی راه‌پله‌ی لد زپلین با آن خانمه که فکر می‌کرد هرچیزی درخشانی طلاست، سر بخورند. با باب دیلن بروند درِ خانه مردم را بزنند. با اریک کلپتون گریه کنند و یک وقتی هم بگذارند تا بشود بروند یک گوشه آن بالاها و تف کنند روی کله Cardi B ها و آزالیا بنکس ها و نیکی میناژ ها و لیل وین‌ ها. شاید حتی به نیروانا هم برسند و با کرت کوبین کشتی بگیرند و نظرش را در مورد این حجمِ [نه چندان، ولی گویا ظاهرا] زیاد ارجاعات راک هم بپرسند.

-بعدش چی؟ :ِ کنجکاو:
-دقیقا! بعدش باید بشینین و شونصد سال منتظر بمونین تا کاغذبازیاتون انجام بشه و تکلیفتونو معلوم کنن. و تازه، هیچوقت هم نمیذارن برگردین اوپس‌کده. :ِ ناراضی از روند کشکیِ دادن اطلاعات به شخصیتای اصلی برای پیش بردن پلات:
-اینکی نخواست. کسی نتونست جلوی اینکی رو گرفت که هرجایی خواست رفت. : روی اوپن:
-موافقم. : تکیه داده به اوپن:

بیرون کم کم رنگ آبی آسمانی تیره می‌شد و جایش را به نوع تیره‌تری از آبی می‌داد که با لکه‌های چشمک‌زن ستارگان تزئین شده بود.

-ولی مشکل این بود که اینکی همیشه تابع قانون و فرمالیته و روند کافکایی و اداری اصول بود و به همه قوانین احترام گذاشت و هیچوقت نشکستشون. با بی‌احترامی و بی‌نظمی به قوانین، غذا همه رو به سمت برده‌داری کاپیتالیسم سوق داد. اینکی غذا رو خورد تا دیگه نتونست افکار فرار و سرپیچی از قانون تو ذهن اینکی گذاشت. : مطابق قانون:

به محض اتمام حرفش، تلویزیون - که حالا دوتا پا از زیر خودش درآورده بود و دوتا دست هم داشت و یک کله هم توی صفحه نمایشش تاب می‌خورد - از پشت به سوی اینکی جهید. فرش از پایین پرید تا پاهای اینکی را بگیرد. کاناپه هم با سر دادن فریاد انتقام از سقف خانه خودش را رها کرد تا روی کله اینکی فرود بیاید.

اکت دوم

اینکی خیلی جوهر تمیز و چابک و چُست و بولت و سریعیه و چندین سال متواتر تو المپیک تموم مدال‌های تموم ورزشا رو برده و بیدی نیست که با این نینجابازی‌ها بلرزه. پس طی یه حرکت محیرالعقول از لای مثلث حرکات پلید وسایل خونه جاخالی میده. نتیجه کارش این میشه که کله تلویزیون توی دماغ کاناپه خرد میشه و شیشه هاش می‌ریزه توی چشمای فرش و کورش میکنه.
ولی وسایل خونه هم بیدهایی نیستن که از یه لکه جوهر شکست بخورن. تلویزیون چندین رکورد گینس تو زمینه نشون دادن فیلمای پارک چان ووک و تارانتینو داره و حتی خودشم بعنوان نقش اصلی تو چندتا Oldboy بازی کرده. فرش چندین سال تو هیمالیا آموزش کونگ‌فوی شائولین دیده و خیلی بروس‌لیه و سالهاست همه رو زده و تا سال‌ها همه رو میزنه و قویه. این وسط فقط کاناپه‌ست که بدبخته و هیچ افتخاری تو زندگیش نداره و چیزی بارش نیست و خیلی بازنده و آشغال و پست و کم ارزش و بی‌شعور و کم‌خرد و مدفوعه.

تلویزیون، کاناپه و فرش طی ادای دِینی به ترنسفورمرز، با همدیگه ترکیب میشن. حاصل، غول بزرگیه که دستاشو فرش تشکیل داده، بقیه‌ش تلویزیونه و از کاناپه بعنوان شمشیرش استفاده میکنه.

ساعت دیواری، چاقو، ماهی‌تابه و سطل آشغال برای افزایش هیجان صحنه شروع به خوندن می‌کنن.

Here they're coming with their guns, guns, guns
Singing, "You, stick 'em up"
Here they're coming with their guns, guns, guns
Singing, "Move, stick 'em up"

اینکی فریادزنان روی کله تلکفیموس پرایم می‌پره. دستشو توی دماغش میکنه و به سر و صورت حریفش می‌ماله. غذا که فرصت رو مناسب میبینه تصمیم میگیره به تلکفیموس بپیونده از ویرسینوس بابت به دنیا آوردنش انتقام بگیره؛ پس بشقابشو برمی‌داره و می‌کوبه توی محور عمودی پدرش.

You don't wanna, don't wanna
Don't wanna mess with Inky

ویرسینوس از سمت دیگه دور غذا می‌پیچه. کِش میاد و می‌پره توی دهن تلکفیموس. اون وسطا غذا رو به سیم‌کشی های درونی تلکفیموس گره میزنه و سریعا می‌پره بیرون تا دور گردن تلکفیموس بپیچه و خفه‌ش کنه.

I've got the feeling I can break
Out of anything that is standing in my way
You're the reason I can stay
And fight until the death
’Cause what I stand for will not give up

اینکی دندوناشو توی تلویزیون فرو می‌بره و شروع به جویدن می‌کنه. صدای شکستن و جویدن شیشه بلند میشه.

I've got the feeling I can break
Out of anything that is standing in my way
I know the feeling I can take
The pain of losing teeth is better than defeat
I've got the feeling I can let go
Because it means that much to me to show you so
You're the reason I can stay
And fight until the death
’Cause what I stand for will not give up

اینکی دندوناشو میکشه بیرون چون اینقدر براش مهمه که به تلکفیموس اینو نشون بده. به هرحال تلکفیموس دلیلیه که میتونه بمونه و تا مرگش بجنگه چون چیزی که ازش دفاع میکنه تسلیم نمیشه.

تلکفیموس از این توزیع قدرت راضی نیست. استالین درونش فعال میشه و درحالیکه فریادهای ضدکاپیتالیسم سر میده، کاناپه رو تو هوا می‌چرخونه و روی محور افقی ویرسینوس می‌کوبه و خردش می‌کنه. بعد هم اینکی رو از بالای سرش می‌قاپه و از وسط نصف می‌کنه. ولی گویا نمیدونه اینکی مایعه و مایعات خیلی نسبت به نصف شدن حساسن و دردشون می‌گیره. اینکی جیغ بنفشی میکشه که باعث شکستن پنجره‌های خونه میشه. عدم توازن فشار باعث میشه تموم محتویات خونه کشیده بشن سمت خلاء بیرون.
تموم محتویات خونه:

اینکی و ویرسینوس و تلکفیموس و غذای توش و ساعت دیواری و چاقو و تابه و سطل آشغال و اوپن از لای پنجره‌ها به استراتوسفر پرتاب میشن.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۱۰ سه شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۹
#2
جادوفلیکس


توجه:
نه


دوربین از بالای تپه های سرسبز اوپس‌کده رد میشه. از آبشارها و کوهستان‌های برفی میگذره‌. دشت و صحرا رو پشت سر میذاره و از میون شاخ و برگ درختای جنگل‌ها سرک می‌کشه تا به گله‌های بوفالویی برسه که دارن بی هدف طی امتداد دره‌ای می‌دَوَن. دوربین همچنان نمیخواد آروم بگیره. کمی متمایل میشه و بالای دره رو نشون میده؛ جایی که تعدادی گوزن و آهو و شیر و پلنگ و زرافه و فیل و کانگورو و میمون و گرگ و مرغ و دارکوب و فلامینگو و خرچنگ و پنگوئن و کلاغ و خر و الاغ و توله‌سگ و پدرسگ و گاو و بیشعور جمع شدن و دارن از یه برکه مشترک آب می‌خورن و کنار هم chill می‌کنن.
دوربین به زمین میاد و چند شات طولانی از هر گروه حیوونای کنار برکه می‌گیره تا اتمسفر صحنه به عمق وجود بیننده نفوذ کنه و تا مغز استخونش پر از مادر طبیعت بشه.
بدون هیچ هشدار قبلی، یکی از گوزنا سرشو میاره بالا و به نقطه‌ای خارج از کادر نگاه می‌کنه‌. بقیه حیوونا هم یکی یکی متوجه حضور غریبی می‌شن و به همون نقطه چشم می‌دوزن. بعد از چند دقیقه، همه به طرز وحشیانه‌ای به سمت نقطه مقابل کادر فرار می‌کنن.
دوربین می‌چرخه تا عامل وحشت حیوونا رو به بیننده نشون بده:


ماجراهای اوپس‌کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک


اپیزود ششم: دِ سیزن فینالِی!



اکت اول

اینکی و ویرسینوس به سبک یک لکه دمدمی‌مزاج و مدار سینوسی تک‌مزاج -که بودند- راه افتاده و در خیابان‌ها می‌رفتند. هر کدام یک آیپاد درون گوشِ نداشته‌شان چپانده و عینک‌ دودی گنده‌ بر چشم زده و گام‌های گنده‌تری بر می‌داشتند و همینطور می‌رفتند. دور و ورشان البته خالی از سکنه بود و همه اهل دنیا درون خانه مشغول خود-قرنطینه بودند. آن‌طرف‌تر چند نفر بودند که لباس دکترهای عهد مرگ‌سیاه پوشیده بودند. (با منقار و کلاه لبه‌دار و ردای سیاه و عصا) درِ خانه مردم را بی‌وقفه می‌کوبیدند تا اهل خانه بیایند بیرون و بعد دعوایشان می‌کردند که "چرا آمده‌اید بیرون و مگر نمی‌دانید طاعون آمده و همه باید در خانه بمانیم و اصلا همه‌چیز تقصیر خودتان است و ما درب تک‌تک خانه‌هایتان را می‌کوبیم و بهتان فحش می‌دهیم و می‌سوزانیمتان چون مریضید. اگر این نباشد، مریضی دیگری‌ست و آخر کار همه‌تان که مرگ است به هرحال. بهتر است همه‌تان زودتر بمیرید تا طاعون را منتقل نکنید." و بعدش هم یقه یاروها را می‌گرفتند و می‌بردند یک گوشه‌ای می‌سوزاندندشان.
آن طرف‌تر اما یک‌سری کارتن‌خواب بودند. (با ریش‌های بلند و سر و صورت خاکستری و روغنی، موهای پشم‌طور و لباس‌هایی که از اجداد بی‌خانمانشان به ارث رسیده بود) یک دیگ بزرگ زیر بغل زده و می‌رفتند سمت رودخانه شهر. قرار بر این بود که خودشان را برای اولین بار در زندگی بشویند و آب حاصله را توی دیگ بریزند و هم بزنند و بجوشانند. بعد بریزند توی یک سری بطری، رویش برچسب درمان قطعی طاعون بزنند و به مردم بفروشند. اسپانسرشان هم دراگ دیلر محل بود که یک تریبون وسیع داشت و هر چیزی را با هر برچسبی می‌توانست به مردم بفروشد و مردم باور می‌کردند.

اما اینکی و ویرسینوس خیلی سطحشان بالاتر از این بود که به وضع این مردم و شهرشان توجه کنند. پس همینطور آیپاد-در-گوش می‌رفتند و خیلی خفن بودند. رفتند و رفتند تا اینکه از دور، چیزی چشمشان را گرفت. تا جوهر و سینوس به خود جنبیدند، چیز مذکور چشمشان را گرفته بود و با خود برده‌بود و بی‌چشم شده بودند.

-ای بابا... بی‌چشم شدیم. :relax بدون چشم:
-اینکی کل مردم این شهر رو کشت و چشماشون رو در آورد تا اونا هم بی‌چشم شد. بعد رفت کل دنیا رو بی‌چشم کرد تا همه مثل اینکی شد! :war بدون چشم:
-دقیقا! :relax بدون چشم:

اینکی راه افتاد تا برود همه را بکشد و چشم‌هایشان را بیرون بکشد که دید "ای بابا، بدون چشم که نمی‌شود کسی را کشت." پس ناچار لامپ را از جیبش بیرون کشید. قبل از اینکه عنبیه و مردمک چشمان لامپ به تغییر ناگهانی نور عادت کند، اینکی آن را توی دیوار کوبید و شکاند. بعد چشم‌هایش را برداشت و جای چشم‌های خودش و ویرسینوس گذاشت.

-اینکی، جوهر نابغه! اینکی، بازگرداننده روشنایی! :war با چشم:
-به به... اینو چرا کشتی حالا؟ :relax با چشم:

اینکی به خون لامپ و امعا و احشای کف دستش نگاه کرد.
-اینکی، جوهر قاتل! :biganeh با چشم:

لکه جوهر -که حالا قرمز شده بود چون کلی خون لایش رفته بود- دستش را تکان داد تا بقایای جسد لامپ بریزد پایین. ولی نریخت. خم شد و دستش را مالید به سنگفرش کِرِمی پیاده‌رو. دو سه بار هم دستش را محکم کشید تا مطمئن شود چیزی باقی نمانده.
و مسیر را ادامه دادند.
همینطور که می‌رفتند، آسمان تاریک‌تر می‌شد و سایه ساختمان‌ها روی اینکی و ویرسینوس رشد می‌کرد. سایه‌ها از خیابان شهر تغذیه می‌کردند. خیابان لاغر‌تر می‌شد، سایه‌ها چاق و چله‌تر؛ خیابان کم‌رنگ‌تر می‌شد، سایه‌ها سیاه‌تر.

-چرا سایه ساختمونا داره شهرو می‌خوره؟ :relax با چشمای کمی بازتر:
-سایه گشنه بود، خورد. حالا که فکر کرد، اینکی هم گشنه بود، خواست خورد. :shout گرسنه:
-بیا اینو بخور بابا.

ویرسینوس یک تکه از محور yهایش را شکاند و به اینکی داد تا بخورد. اینکی گرفت؛ خورد.
و ادامه دادند.
سایه‌ها کل شهر را بلعیده‌بودند. آسمان تاریک بود؛ ستاره و ماه نداشت، پتوی تماما تاریکی بود که انگار می‌خواست شهر را خفه کند. نور خانه‌های مردم خیلی زود جایگزین نور ازدست‌رفته خورشید شد: از لای پنجره‌ها بیرون می‌پاشید، مقداری از خیابان را روشن می‌کرد، مقدار دیگری تیره‌تر می‌ماند. از دوردست به آرامی نور و دود جان می‌گرفت. جایی داشتند طاعونی می‌سوزاندند.
ویرسینوس خسته شده بود. نشست روی نیمکتی که لبه پیاده‌رو بود.
-بشینیم. :relax نشسته:
-نشست! :shout نشیننده:

ویرسینوس به دور و برش نگاهی انداخت. آن طرف چندتا دکتر عهد مرگ سیاه بودند و در خانه مردم را می‌زدند، آن‌ طرف‌تر ملت بی‌خانمانی بودند که یک دیگ زیر بغل داشتند.

-عه... ما الان اینجا نبودیم؟ :relax + ythink:
-اینکی و ویرسینوس داشت دور خودشون چرخید؟ :shout + lanatia:

اینکی و ویرسینوس از جا جهیدند و بدو بدو مسیر قبلشان را دویدند تا به جایی رسیدند که رویش خون و محتویات لامپ دیدند. فریاد زدند و کلی ترسیدند و به سمت دیگر دویدند تا دوباره به نقطه قبلی رسیدند و دوباره ترسیدند. طولی نکشید که همه چیز دور سرشان می‌چرخید و کلی خسته شدند. پس رفتند و روی همان نیمکت قبلی نشستند.
روبرویشان، یک خانه بود. از پشتش صدای گاو و گوسفند و مرغ و اردک و یک گاو و یک گوسفند دیگر و چندتا گاو و گوسفند افزون بر قبلی‌ها می‌آمد. تویش یک یاروی چوپان زندگی می‌کرد که قصاب هم بود و پشم هم می‌فروخت و یونجه و گندم و جو هم می‌کاشت و بلد بود ساندویچ هم درست کند و به مردم بفروشاند و خلاصه کلی شغل داشت و دستش را توی دماغ نصف فنون زندگی کرده بود. از موقع ورود طاعون اما تمام یونجه‌هایش را موش‌های طاعونی خورده بودند و ستورش بی غذا مانده بودند. اما چوپان/کشاورز/قصاب/پشم‌فروش خیلی گردنش کلفت بود و همیشه تدبیری در آستین داشت: از همکارانش در شهرهای دیگر خواسته‌بود در هنگام طاعون به کمکش بیایند و پول بدهندش تا برای مردم شهر لوازم بهداشتی بخرد. پول را گرفت و به خورد گاو و گوسفندش داد تا گاو و گوسفندانِ پولداری شوند و گشنه نمانند.
اینکی همیشه ذهن فعال و باطراوتی داشت و کلی باهوش بود. پس وظیفه‌اش دانست راه‌حل ارائه کند.
-اینکی پیشنهاد داد گوسفندهای یارو چوپونه رو ازش دزدید، سوارشون شد و از شهر فرار کرد! :war خسته:
-موافقم. :relax خسته:

اکت دوم

نصفه‌شبه. زنگ خونه چوپون/کشاورز/قصاب/پشم‌فروش می‌خوره. چوپون با زیرشلواری و رکابی آبی، درحالی‌که هنوز یکی از چشماش بسته‌ست از اتاق خواب بیرون میاد. فحش دادنش از لحظه بیداریش شروع شده و هنوز ادامه داره.
-...خودتونو طاعون میکنم اصن! پدرتونو طاعون میکنم! برید زنگ خونه عمه‌تونو نصفه‌شب بزنید... :missblack خوابالو:

چوپونِ از همه جا بی‌خبر، در خونه رو باز میکنه تا فحش‌هاش رو بطور مستقیم‌تری به دکترهای ماسک‌منقاری تحویل بده. اما به جاش با یه لکه جوهر و نمودار سینوسی روبرو میشه که ماسک به چهره زدن و بطرز خطرناکی وایسادن.
بدون هشدار قبلی، اینکی و ویرسینوس فریاد زنان به سمت چوپون می‌پرن.
-عااااااااااااااااو! اینکی، جوهر مهاجم! :shout در حال پرش:
-دقیقا! :relax در حال پرش:

توی پس‌زمینه، Dark Entries - Bauhaus پخش میشه.

اینکی و ویرسینوس می‌پرن و پاره می‌کنن و خون می‌پاچه و چوپون فریاد می‌کشه و دست و پا می‌زنه و می‌افته زمین. دوتا از بچه‌های چوپون از سر و صدای حاصله بیدار میشن و از پله ها پایین میان. اینکی و ویرسینوس بدو بدو به سمتشون حمله می‌کنن و به سر و کله اونا هم می‌پرن و پاره پوره‌شون میکنن و خونشون به زمین و آسمون و دوربین و سر و صورتشون و دیوارای خونه می‌پاچه و برمی‌گرده و توی خون‌هایی می‌پاچه که در حال پاچیده شدن از بچه‌هاست. کلی خون توی خون می‌ریزه و دیگه تنها چیزی که دیده می‌شه خونه.
بتدریج بقیه اعضای خونواده هم به درگیری اضافه می‌شن. بچه کوچیک خونواده در پشتی رو باز می‌کنه تا ازش بدَوه بیرون. ویرسینوس دستاشو کش می‌ده و در رو محکم می‌بنده. کودک خونواده از وسط نصف می‌شه. بچه بزرگ‌تر خونه یه قیچی برمیداره و دنبال ویرسینوس می‌دوه. منتها نمیدونه دویدن با قیچی چقدر خطرناکه. پاش گیر می‌کنه به امتداد دست و پای ویرسینوس و می‌افته زمین. دو تیغه قیچی صاف میره توی جفت چشماش و از سمت دیگه سرش بیرون می‌زنه. خون از گوش و حلق و بینی و حفره‌های [سابق] چشم بچه می‌پاچه بیرون.
اینکی از سمت دیگه پیشروی می‌کنه. بچه بزرگ خونه یه شیشه ترشی بزرگ دستش گرفته و به سمت اینکی حمله می‌کنه تا بکندش توی شیشه. اینکی از زیر پای بچه سُر می‌خوره و از پشت سرش میاد بالا. سر بچه بی‌تربیت رو توی شیشه میکنه و بعد شیشه رو محکم به زمین می‌کوبه. سر بچه توی شیشه و شیشه توی سر بچه می‌شکنه و مغزِ بیرون پاشیده و ترشی‌ِ شیشه از همدیگه غیرقابل تشخیص می‌شه. در همین حال زن چوپون -که خیلی مجهز و قویه و یه مدتی هم توی ارتش بوده و همه رو میزده و به همه جا حمله کرده و در برابر تموم خطرات از شهرش دفاع می‌کرده- از پشت سر اینکی در میاد. شعله‌افکنشو بیرون میاره و آماده می‌شه اینکی رو آتیش بزنه. ولی اینکی جوهر آماده تریه. سریع شعله‌افکن رو از دست زن چوپون می‌قاپه و باهاش می‌پره توی دهن مادر خونواده و میره پایین.

مادر خونواده چند ثانیه با بهت و وحشت به اجساد بچه‌هاش نگاه می‌کنه تا لحظه‌ای که از وسط منفجر شه.

ویرسینوس و اینکی با خستگی روی زمین خونه میفتن و روی سطح دریای خون شناور میشن. بعد از اینکه خستگیشون در میره، بلند میشن و بدو بدو میرن سمت طویله. دوتا گوسفند بر می‌دارن و سوارشون میشن و "هو" کنان به بیرون از خونه می‌تازن. بیرون، طوفان شدیدی شروع شده. رعد و برق می‌تازه و با هر رعد انگار آسمونِ تاریک شکافته میشه. از زمین به آرومی خون می‌جوشه و خونه های اطراف همه خاموش و تاریکن. دیگه خبری از گروه بی‌خانمان و دکترهای منقاری هم نیست.

-بعععععععععع! :sheep سواری دهنده:
-چه گوسفندای حرف‌گوش کنی... خب... کجا بریم حالا؟ :relax سوار بر گوسفند:
-اینکی پیشنهاد داد رفت سمت دود و آتیش دوردست. اینکی، جوهر گوسفندسوار! :war سوار بر گوسفند:
-بعععععععععع! :sheep سواری دهنده:

اینکی و ویرسینوس رادیوی گوسفنداشون رو روشن می‌کنن. The One Reborn - Nobuyoshi Suzuki پلی می‌شه. تو پس‌زمینه، خونه ها یکی یکی دارن فرو می‌ریزن‌. رعد و برق بی‌وقفه می‌تازه. طوفان شدیدتر زوزه می‌کشه و هر چند لحظه یک بار، گوسفندارو به هوا بلند می‌کنه و زمین می‌ذاره. کم کم از آسمون هم خون شروع می‌کنه به باریدن و به خونی می‌پیونده که از زمین داره می‌جوشه. همینطور که اینکی و ویرسینوس، سوار بر گوسفندهاشون -که حالا پشماشون کاملا قرمز شده- به سمت منبع آتیش پیش میرن، دسته‌ای از کلاغ‌ها هم بالای سرشون شکل می‌گیره و پشت‌بندش، گروه‌های عظیم موش از توی خونه‌های فرو ریخته بیرون میان. صدای کلاغ‌ها، رعد و برق، ریزش خونه ها، بیرون اومدن موش‌ها و سیل خون پشت سرشون با ریتم موزیک گوسفندها هم‌آوا می‌شه.

و بالاخره، اینکی و ویرسینوس به منبع آتیش می‌رسن: کوه عظیمی از اجساد که وسط گودال بزرگی در حال سوختنه و گروه دکترهای طاعون که دورش مشغول دعا کردنن. بوی تعفن و دود فضا رو پر کرده. تو همین زمان، چند دکتر دیگه از گوشه تاریک گودال نزدیکش می‌شن و دوتا کیسه سیاه رو به سمت کوه اجساد پرت می‌کنن. از توی کیسه‌ها فریادهایی برای چند ثانیه شنیده می‌شه که خیلی زود بعدش قطع می‌شه.

اینکی و ویرسینوس به ته گودال نگاه می‌کنن. بعد به سمت دیگه گودال نگاه می‌کنن که یه جنگله و از تهش نور ضعیفی دیده می‌شه.
اینکی و ویرسینوس و گوسفنداشون می‌تونن! اینکی و ویرسینوس چهار اپیزود تونستن! اگه اینکی و ویرسینوس نتونن بپرن، کی میتونه؟ اصلا سریال مال اینکی و ویرسینوسه. نویسندگی و کارگردانی و موسیقی متن و تدوین سریال با اینکی و ویرسینوسه.

-اینکی، جوهر پرنده!
-موافقم.

رعد و برق پشت سر اینکی و ویرسینوس می‌زنه. سیل به‌سرعت به سمتشون میاد. کلاغ‌ها آماده میشن که با یه شیرجه‌ بهشون حمله کنن و بخورنشون. اینکی و ویرسینوس خوشحال و مطمئن از اینکه می‌تونن، گوسفنداشونو چند قدم عقب می‌رونن. نصفشونو تو سینه حبس می‌کنن و با قدرت می‌تازن تا از روی گودال بپرن!

-عاااااااااااااااو!
-بعععععععععععععع!
-بعععععععععععععع!
-موافقم.

ولی نمی‌تونن...

اینکی و ویرسینوس گویا لحظه‌ای فراموش کردن که سوار گوسفندن و گوسفندا هم گوسفندن. گوسفندای گوسفند راهشونو می‌کشن و به جای پریدن از روی گودال، میرن توی گودال. و صاف ‌میرن توی آتیش.

و می‌سوزن...
دو گوسفند و دو سوارشون...
و می‌میرن...


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۵ ۲۳:۳۵:۱۸
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۹/۱/۶ ۰:۲۲:۳۸

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱:۲۷ پنجشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۸
#3
سیستم تصفیه آب، سراسر عبوژ شده بود! جای آب شیرین خوشگل و سفید و شفاف و خوردنی که مردم لندن هر روز می‌خوردند و مرلین را بابتش شکر می‌کردند و یکشنبه ها روی سر و صورتشان می‌پاشیدند را حالا یک مشت مولکول عبوژ سبز و بدقواره و اورک-شکل گرفته بود که از سر و کله هم بالا می‌رفتند و روی هم سر می‌خوردند و روی سر و صورت مردم هم پاشیده نمی‌شدند و خیلی کثیف و زشت و بدبو بودند.
مولکولهای عبوژ همینطوری رفتند و حال و حول مردم را عوض کردند. در مسیرشان، یه چندتایی عبوژ بازیگوش تصمیم گرفتند مسیرشان را یک ذره کج هم بکنند و وارد رودخانه تیمز شوند. از آنجا هم گذشتند و وارد دریای شمال شدند. دریای شمال که تاکنون عبوژ ندیده بود، به شدت به مکتب عبوژ علاقمند شد و به مریدی معجون مذکور پرداخت. کالت عبوژ خیلی زود فراگیر شد و از دریای شمال به اقیانوس اطلس گسترش پیدا کرد. طولی نکشید که سراسر دریاهای جهان به نحوی به کالت عبوژ گرایش پیدا کردند. پس از گسترش عبوژ در تمام آبهای جهان، نوبت مردم جهان بود که با نوشیدن عبوژ، "حالی به حالی" شوند.

لندن

ابوسعید ابوالخیر، سوار بر امام محمد غزالی، پروازکنان از پشت کوه های بلند لندن پدیدار می‌شد. در سمت دیگر، نیمبوس های 2000ای که سوار هری پاترها شده بودند، خودشان را برای نبردی سهمگین آماده می‌کردند.
تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض، به رهبری باروفیو، در گوشه دیگری از لندن طی عملیاتی سهمگین و حساب شده به دنبال آخرین باروفیوی زنده بود. باروفیو، موجودی نایاب بود که مطابق جی پی اس‌های جادویی وزارتخانه، تنها یک قلاده زنده از آن در دنیا باقی مانده و آن هم در طویله شخصی باروفیو زندگی می‌کرد.
آرتور ویزلی، بدو بدو کنار باروفیو می‌رفت.
-رییس، به نظرتون یه‌کم عجیب نیست که تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض به رهبری خودتون، داره دنبال خودتون می‌گرده؟
-عجیبه ره نیسته. ما اگه منقرضه ره شیم، شما جواب ننه ما ره میدی؟ شما جواب عیال روستایی ما ره میدی که صب تا شب تو ده کاره ره میکنه و لباساره میشوره و گاواره میدوشه و بچه ها ره بزرگ میکنه و پشکلای گاوا ره جمع میکنه؟ شما جواب شبایی ره میدی که عیال ما خودش شکم خالی میخوابه و واسه بچه ها پشکلای گاوا ره میپزه و به اسم کوفته به خوردشون میده؟ د آخه تو جوابشونه ره میدی پدسّگ؟

آرتور از لحن خشمگین باروفیو ناراحت شد. آرتور تحمل زورگویی های باروفیو را نداشت. آرتور آرام نمی‌گرفت. آرتور باید کاری می‌کرد.
-به کی گفتی پدسّگ، پدفّنگ؟

آرتور یقه باروفیو را گرفت. باروفیو هم یقه آرتور را گرفت. آرتور با دماغش توی کله باروفیو کوبید. باروفیو گردن آرتور را گاز گرفت. خون آرتور به سر و صورت باروفیو پاچید. باروفیو کور شد و اشتباهی گردن خودش را گاز گرفت. خون باروفیو به سر و صورت آرتور پاچید. خون آرتور و باروفیو همینطور بیرون پاچید و همه را خونی کرد و دریایی از خون صفحه را در بر گرفت و تمام اعضای تیم زنده گیریِ دایره‌ی حفاظت از موجودات جادویی‌ِ در حال انقراض را غرق و با خود، آخرین فرد زنده گونه باروفیوها را هم منقرض کرد.
دریای خون همینطور پیش می‌رفت و پیش می‌رفت تا اینکه به مقر وزارت وزیر تازه نفس رسید.

در سمت دیگری از لندن، هکتور دگورث گرنجر پاتیلش را با متانت خاصی هم می‌زد.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ جمعه ۶ مهر ۱۳۹۷
#4
وینکی تمیز میکرد.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی به سمت مقصد تمیزکاری بعدی اش رفت.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی دوباره به سمت مقصد بعدی اش به راه افتاد.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی داشت مرزهای مسیر تمیزی را می درید.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی توقف ناپذیر بود.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی کثیفی ها را قتل عام میکرد.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

کثیفی ها دیگر با شنیدن نام وینکی فرار میکردند.
-وینکی تمیز کرد! وینکی جن خووب؟

وینکی به سمت کثیفی های فراری می دوید.
-وینکی تمیز کرد! کثیفی از دست وینکی فرار نکرد. وینکی جن نامکثفرار؟

وینکی سریع تر می دوید.
-وینکی جن سونیک!

کثیفی ها بدو، وینکی بدو...
-وینکی، جن دونده!

کثیفی ها به جاده خاکی میزدند، وینکی از میانبرها جلویشان سبز میشد.
-وینکی، جن اوسین بولت! وینکی کثیفی ها رو شکست داد.

وینکی به سرعتش افزود. وینکی شانه به شانه کثیفی ها می دوید. وینکی خیلی سریع شده بود و کسی به پایش نمیرسید و یکه تاز بود و خفن بود.

صدای برخورد

وینکی با برخورد به جسم سخت و محکم و چوبی و زشت و خبیثی، متوقف شد و به زمین افتاد. وینکی با ناامیدی به کثیفی هایی نگاه کرد که دانه دانه به خط پایان مسابقه می رسیدند و مدال میگرفتند و مدال هایشان را به رخ وینکی میکشیدند.
-عرررررررررررررررررررررررر! کمد تسترال! کمد بیشعور! کمدِ پدر کمد! وینکی کمد رو کشت!

کمد به وینکی نگاه کرد.
-عه... از این موجودات کریه المنظر هم که دارن تو خونه شون. جن راه نمیدم تو خودم. برو یه جا دیگه بازی کن.
-کمد نتونست واسه وینکی تکلیف تعیین کرد! حالا که اینطوری شد اصلا وینکی به زور رفت تو کمد.
-نه. برو رد کارت.

وینکی سعی کرد به زور در کمد را باز کرد. کمد، وینکی را زد. وینکی کمد را زد. کمد دوباره وینکی را زد. وینکی جواب زنِش کمد را با زنِش داد. کمد هم ساکت نماند و دوبار وینکی را زد. وینکی سه بار کمد را زد. کمد درهایش را همزمان توی صورت وینکی باز کرد. وینکی هم درهای خودش را توی صورت کمد باز کرد.

-ببند دراتو... عه... چه جن بی تربیتی!

کمد روی وینکی پرید. وینکی از زیرش بیرون آمد و دست کرد توی دماغ کمد. کمد، دست وینکی را گاز گرفت. وینکی، کمد را گاز گرفت. کمد، روی کله وینکی فین کرد. وینکی گیگیلی های دماغش را به کمد مالید. کمد دور خودش چرخید و وینکی را به کناری پرت کرد.

-وینکی کمد رو ول نکرد! حالا که اینطوری شد وینکی کاری کرد که خود کمد خسته شد و وینکی رو توی خودش راه داد. وینکی جن مکاماریکّمدرهرو!

وینکی پرید و روی کمد نشست.

-عه... برو گمشو دیگه.
-نه.
-گیری افتادیم این وقت شب...

کمد به ناچار با جن رویش به راه افتاد.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
#5
جادوفلیکس


توجه:
سریالی که در ادامه می خوانید، قرار نیست به هیچکدام از اصول پذیرفته شده رول نویسی پایبند باشد و صرفا خود را در فرم روایی رول نویسی محصور کند. به همین دلیل، خواندن آن به منتقدان و تازه واردان توصیه نمی شود.
همینطور، این سریال برای کسانی که مشکل قلبی دارند، مناسب نیست.


اینکی و آرسینوس بدون اینکه ذره ای به اتفاقات دو پست گذشته و سوژه ای که داشتن طبقش پیش میرفتن توجه کنن، راهشونو میکشن و سوژه رو نیمه کاره رها میکنن تا عالم و آدم بدونن که تو این سریال هیچ کاری با منطق و اصول انجام نمیشه و اگه با خیال این اومدین سریال ببینین که دو دقیقه دور خانواده بشینین و تخمه بشکنین و چهارتا داستان نازنازی هم وسط کار ببینین و گهگداری هم بخندین و چیزی یاد بگیرین و دوتا ایده بگیرین واسه رول بعدیتون، باید با کمال ادب عرض کنم که: ☝️


تصاویر شاد و رنگی رنگی ای روی صفحه تلویزیون پخش شدن و دوربین به تدریج زوم آوت شد تا یه سری آدمک گوگولی مگولی با لباس های رنگین کمونی رو نشون بده که پائفی رور وارانه دارن دور خودشون و دور محوطه چمنی جلوی دوربین میچرخن. انقدر میچرخن و حتی میچرن تا اینکه تبدیل میشن به گرداب و همه چیزو تو خودشون غرق میکنن و خودشونم در حالی که عین عنترایی که دچار ماه گرفتگی شدن تو گل گیر کردن، به اسامی بازیگرا که داره از پایین صفحه میاد به سمت بالا، نگاه میکنن.

اسامی بازیگرا به زبانی نامشخص و عجیب و غریب، در حالی که بندری و بریک دنس میزدن، حرکت کردن و رفتن تا هیچ گونه اسپویلی صورت نگیره و هرکس بتونه سریال رو به خودش بگیره.


ماجراهای اوپس کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک


اپیزود چهارم: چسب



خلاصه که جوهر و سینوس رفتن و رفتن و رفتن و همچنان به روتین اژدهاکشی و سر زدن به دانجن های ده طبقه d&d و کشتن تایتان های که اتک آن هیومنز کرده بودن و دزدان دریایی که میوه شیطانی میخوردن و ناروتوهایی که شیپودن بودن، ادامه دادن و به RESPECTشون اضافه کردن و کلی xp گرفتن و لول آپ کردن و اسکیل جدید یاد گرفتن و خوشحال شدن.
بعد از چندین ماه ماجراجویی بی هدف دور سرزمین اوپس، اینکی و ویرسینوس به قبیله خفنی رسیدن که خیلی قبیله بود و حتی جنگ های قبیله ای و مراسم قربانی کردن برای خدای ماه و خورشید هم داشت.

-اینکی قبیله پیدا کرد! اینکی به ویرسینوس پیشنهاد کرد دوتایی لباس خفن پوشید و تفنگای خفن داشت تا مردم قبیله فکر کرد اینکی و ویرسینوس خداشون بود و اونا رو پرستید و به نامشون قربانی کرد و سرزمین های جدید رو فتح کرد و تا جایی پیش رفت که اینکی و ویرسینوس حاکمان دنیای جدید شد و نظم نوین جهانی رو ساخت و بعد نابودش کرد و بعد هم کل دنیا رو نابود کرد و به ریش ملتی که داشت مُرد، خندید.
-به به. دقیقا!
-چه ویرسینوس بی ذوقی! ویرسینوس هنوز مثل ویرسینوس مدیر دو سه سال پیش رفتار کرد که. چه وضعش بود؟
-موافقم.

و اینکی و ویرسینوس سرشونو انداختن و وارد قبیله شدن.
-اوه... چسب دوقلو بود اینا چرا؟ وات د تارت؟

اهالی قبیله به محض دیدن اینکی و ویرسینوس به سر و صورتشون زدن و داد و فریاد کردن و روی هم پریدن و همدیگه رو به هم چسب زدن و بعضا از شدت فشار ترکیدن و باقیمونده هم بدون توجه به موج چسبی که تو هوا پخش میشد و همه جا رو چسبناک کرده بود، به داد زدنشون ادامه دادن.
-ناچسب! ناچسب! ناچسب! ناچسبا بهمون حمله کردن.

اینکی و ویرسینوس خیلی ترسیده بودن و داشتن کم کم چسب خودشون رو هم به تلاطم موج چسب های پراکنده تو هوا اضافه میکردن. تا اینکه تو کسری از ثانیه، دردی رو توی بنیاد وجودشون احساس کردن و دنیا پیش چشمشون سیاه شد.

روشنایی

اینکی در تکاپویی برای بیدار کردن ویرسینوس، یکی از بُردارهاشو گاز گرفت و باعث شد ویرسینوس بصورت تابعش در بیاد.

ویرسینوس: تصویر کوچک شده


-آخ!

چسب های دوقلو با ابراز رضایت از به هوش اومدن گروگان هاشون، سر تکون دادن و عقب رفتن تا رهبرشون، چسب سه قلو، با وضوح کامل روی تخت پادشاهیش دیده بشه.
قلوی وسطی، درحالیکه قلوهای سمت چپ و راستش رو به سبک دون کورلئونه نوازش میکرد، گفت:
-ما چسب سه قلو هستیم... اولین با نام او، چسب آندال ها و مردم اولیه، ته نگرفته، کالیسی دریای بزرگ چسبناک، ملکه آنسوی چسب ها، آورنده نبرد بر سر ناچسب ها و رهبر نهضت آزادی خواهانه و مساوات طلبانه فمیچسب ها. این ناچسب ها با چه جرئتی حق خودشون دونستن که از مرز مقدس ما عبور کنن؟

ویرسینوس: تصویر کوچک شده

اینکی: تصویر کوچک شده


-به قیافه شون نمیخوره از سپاه دشمن باشن. میذاریم به عنوان برده بهمون خدمت کنن. آزادشون کنین.

در کسری از ثانیه، چسب هایی که اینکی و ویرسینوس رو به هم بسته بودن، آب شدن و روی زمین پاشیدن.

-بیارینشون نزدیک تر و چسباتونم از روی زمین تمیز کنین. زشته.

چسب های دوقلو، اینکی و ویرسینوس رو بردن نزدیک و چسب هاشونم تمیز کردن چون زشت بود.

-اینکی توی دهن چسب سه قلو زد! هیچکی تا حالا اینکی رو چسب نزده بود! اینکی با چسب سه قلو، چسب سه قلو رو به خودش چسب زد! وینکی جن مچسوپ!
-دقیقا. ژووووون.
-ببندین دهنتونو تا دهنتونو ندادیم تبدیل به چسب کنن و باهاش بقیه اعضاتونو به هم چسب بزنن و از باقیمونده تون چسب درست کنن تا به هم چسبتون بزنن و دوباره از باقیمونده تون چسب بسازن و به هم چسبتون بزنن تا اینکه حتی سلول هاتون هم به چسب تبدیل بشه و تا جایی پیش بره که چسباتون هم به چسب تبدیل شه و تبدیل به چسبی بشین که تموم دنیا رو به هم چسب میزنه و دنیا هم به چسب تبدیل بشه و خود سوپریم لیدر، دراکولای کبیر، مجبور شه دوباره بیگ بنگ رو از اول بنگ بنگ کنه.

با شنیدن اسم حضرت مقدس، تمامی چسب ها به منبع نامشخصی تعظیم کردند.
-سوپریم لیدر، حضرت دراکولا!
-:-؟
-:-"
-خب... ما در جنگ هستیم! جنگی یک بار و برای همیشه علیه ناچسب هایی که به حقوق برابر ما احترام نمیذارن. ما سالها سعی کردیم به این پست های رذل بفهمونیم که در سطح مان و هیچکس از طبقه ما بالاتر نیست و اگه ما رو در طبقه پایین تری میدونن، باید اونا رو هم تا طبقه خودمون پایین بکشونیم.

چسب سه قلو به ساختمان چند طبقه ای اشاره کرد که در دوردست دیده میشد.
-زمین های ما رو گرفتن، توش ساختمون ساختن و جرئت کردن از سکونتگاه و قبیله ما هم بلندتر بسازنش. غیرقابل قبوله! غیرقابل قبول!
-ولی اگه درست نگاه کنین که تو یه ارتفاعین دوتاتون ها! خطای دیده. نیست؟ :-؟

چسب سه قلو، چوب کبریتی از درش درآورد و توی چشم ویرسینوس کرد.
-نه! میگفتیم... ما برای هفتصد سال سعی کردیم بهشون نشون بدیم که این کاراشون برامون غیرقابل قبوله! و نشونشون بدیم که ما چیزی بیشتر از چسبیم و حق و ارتفاع ساختمونمون باید کاملا مساوی با ناچسب ها باشه! نتیجتا صد سال اول رو به این شکل سپری کردیم که راهی پیدا کنیم که ظاهرمون رو دقیقا شبیه ناچسب ها کنیم. تموم چسب هامون رو خالی کردیم، تیوب خالیمون رو بریدیم و براش دست و پا گذاشتیم و روی درمون چشم و دهن و دماغ کشیدیم. نشد! صد سال بعدی، مسیر عکسش رو رفتیم و تموم چسب هامون رو ریختیم توی ظرف و بعنوان چسب خالص زندگی کردیم. نشد بازم! صد سال بعد خودمون رو تبدیل به ساختمون کردیم! به گیاهخواری رو آوردیم و فقط توتیا میخوردیم. نشد بازم! صد سال بعد هم تصمیم گرفتیم ساختمونمونو کثیف کنیم و بذاریم کثیف بمونه چون به هرحال همه ساختمونا کثیف میشن و چرا زحمت بکشیم و شیشه ها رو تمیز کنیم وقتی دوباره کثیف میشن؟ تصمیم گرفتیم به حقوق و علایق ساختمونمون احترام بذاریم و بذاریم کثیف بمونه تا وحشت بندازه تو دل دشمنامون و بدونن که هیچی واسه از دست دادن نداریم. نشد بازم! نتیجتا قطع امید کردیم و ارتشمون آماده کردیم برای جنگ! تا یک بار و برای همیشه ناچسب ها رو منقرض کنیم.

ویرسینوس روی مرکز دایره مختصاتی اش دست کشید و بعد در یک حرکت نینجایی خفن، سعی کرد چوب کبریت را از چشمش درآورد. که البته موفق نشد چون چسب سه قلو برای خودش یک پا سامورایی بود و لباس خفن یکدست داشت و کاتانا داشت و از قلب توکیو آمده بود و همه را میزد و هاراشیری هم بلد بود و خفن بود. نتیجتا چسب سه قلو، کبریت را بیشتر توی چشم ویرسینوس فرو کرد. سر گوگرد-دار کبریت به جمجمه ویرسینوس خورد و رفت توی هیپوکامپش و از زیر اپی فیزش خورد توی هیپوتالاموسش و جسم پینه ای اش را برید و لای برجستگی های چهارگانه اش قرار گرفت و اصطکاک رویش اثر گذاشت و آتش گرفت.
ویرسینوسی که داشت از درون میسوخت و کله اش قرمز شده بود و مغزش داشت دود میشد، گفت:
-بعد یعنی نرفتین به خودشون بگین ساختمونشونو بیارن پایین؟ خودتون حتی چرا ساختمونو بلندتر نساختین؟ :-؟
-چند نفر از این ایده های مسخره داشتن البته. دستور دادیم همشونو چسب بزنن به هم و توی چسب چاله بندازن. چه معنی داره روی حرف حاکمشون حرف بزنن ملت؟ حالا که فکر میکنیم همه شما ناچسب ها ما رو به چشم زمین و ملک میبینین فقط اصلا! حتی شما ناچسب های پَستی که اینجا نشستین. همتون مثل همین اصلا.

نصف محور ایکس های ویرسینوس سوخته بود.
-نه. واقعا نه. آپاندیسمونم نیست زمیناتون. :-؟ چیز... آب ندارین؟
-حالا که فکر میکنیم نباید از اول آزادتون میکردیم. نگهبانا... بیاین این اراذل رو بندازین تو چسب چاله و بذارین تا ابد به هم بچسبن. ارتش رو هم برای جنگ آماده کنین. امشب کارو تموم میکنیم.

ویرسینوس آتش بود و آتش، ویرسینوس.
-قبلش آب ندارین؟ :-؟

چسب چاله

دوربین روی اینکی و ویرسینوس زوم میکنه که وسط دریاچه ای از چسب، به هم چسبیدن و تیوب های خالی چسب دورشون توی چسب خودشون غرق شدن و فضا بسیار چسبناک شده. اینکی سعی میکنه با لیس زدن چسب ها و مخلوط کردن آب و بیکربنات و موسین و آمیلاز و لیزوزیمش با ترکیبات چسب چوب -چسب های چوب، تعدادی از چسب‌های مورد استفاده برای چوب که نتیجه تراکم فرمالدئید با فنول و رزوسینول (۱و۳ دی هیدروکسی بنزن) هستند. بقیه با اوره یا ملامین متراکم می‌شوند. بله!- کاری کنه که چسب بترسه و آزادشون کنه.
کنارش، ویرسینوس همچنان آتیش گرفته.
-ولی جدی آب نداشتن به نظرت؟ :-؟

اینکی به ویرسینوسِ آتیش گرفته که حالا تابع سینوسیش به خطی از آتیش تبدیل شده، توجه نمیکنه. اینکی حتی به صدای گلوله و موشک و بمب های هسته ای و هیدروژنی و نیتروژنی و کریپتونی و اوگانسونی و آرسنیکی و آنتیموانی و بیسموتی که بالای سرشون منفجر میشه و فریاد چسب ها و ناچسب ها در جنگی که به راه انداختن هم توجه نمیکنه. اینکی ماموریت مهم تری روی دوش داره. نتیجتا با قدرت بیشتری سعی میکنه چسب رو بترسونه و به سبک آل پاچینو توی اون فیلمش، به چسب نگاه میکنه و میگه:
-ف'نگلوی مگلو'نافح کثولهو ر'لیه ووگه'نگل فهتگن!

چسب به حدی میترسه که پیوند بین آلکان هاش میشکنه و متیل و فتیلش از سوراخاش بیرون میریزه و میمیره.

-چی بود اینا به بچه گفتی خب؟ :||||||||
-اینکی داشت شوخی میکرد خب. چرا چسب جدی گرفت؟

اینکی و ویرسینوس خودشونو جمع و جور میکنن و از لای چسب ها و چسبنده ها بیرون میان و بدو بدو اطراف چسب چاله می دَوَن و دنبال راه خروجی میگردن که بتونن باهاش از چسب چاله فرار کنن چون گویا چسب چاله ها همیشه باید یه راه فرار داشته باشن و اگه شخصیتا بعد از اینکه زندانی میشن، نتونن فرار کنن و برای بقیه عمرشون زندانی شن، دیگه سریالشون به جریان اصلی نمیچسبه و کسی نگاش نمیکنه و کمپانیشون ورشکست میشه و کارگرداناشون بیچاره میشن و میمیرن.
اما همونطور که بیننده های توی خونه میدونن، قرار نیست توی این سریال چیزی طبق تصوراتشون پیش بره و کارگردان شخصا بالای سریال نشسته و مگس های تصور بیننده رو با بادبزن قلمش از منقل سریال دور میکنه تا کباب های رضایت شخصیش خوب مغزپخت شن.
اما به هرحال شکستن تصور بیننده هم گاهی اوقات ممکنه قابل پیشبینی بشه و بیننده با خودش فکر کنه که: آه... حداقل میدونم این تیکه داستان، اینطوری که من فکر میکنم پیش نمیره و نویسنده میاد یه متن غیر رول-خور رو وسط رولش میذاره و دو ساعت با بیمزگی تمام به شکستن کلیشه ها توسط سریالش افتخار میکنه.
اما متاسفانه باید عرض کنم: ☝️
اینکی و ویرسینوس، برخلاف تصور بیننده موفق میشن به سبک هر سریال معمولی دیگه ای، راه خروجشون از چسب چاله رو پیدا کنن تا سیلی محکمی به خواننده هایی بزنن که فکر کردن الگوریتم روایی سریال رو پیدا کردن.
اینکی و ویرسینوس موفق میشن توابع ویرسینوس رو تبدیل به طناب کنن و قلاب بندازن و بیرون برن.

بالا

صحنه آهسته میشه و همزمان با پخش شدن I'm shipping up to Boston دراپکیک مورفیس، از میون گرد و غبار حاصل از توپ و تانک و انفجارهای متوالی، دوپیکر ظاهر میشن.
I'm a sailor peg
And I've lost my leg
Climbing up the top sails
I've lost my leg!




اینکی و ویرسینوس همینطور که موسیقی اوج میگیره، خفانت رو تو جیب پشتشون میذارن و به سمت در خروجی قبیله میرن. پشت سرشون چندتا انفجار هسته ای رخ میده و کیلو کیلو چسب و ناچسب میمیرن و شعار war, war never changes روی فضا شناور میشه.
از سمت مخالف اینکی و ویرسینوس، ملکه چسب ها که سوار یکی از قلوهاش شده، پیتیکو پیتیکوکنان سر میرسه و شمشیرشو توی هوا میچرخونه و همه رو میزنه و میره جلو.
-به نام چسب ها، حمله کنین! همشونو بکشین و کشته شین! نمیذاریم به ساختمونمون بی حرمتی کنن! ساختمونو نوسازی نمیکنیم! هاااااااااااااااااار! پیتیکو پیتیکو پیتیکو...

ملکه به قصد کین خواهی به سمت صفوف در هم تنیده و تهدیدات متخاصمانه دشمنا، سوار بر خودش، پیتیکو پیتیکو میکنه و دور میشه.

-دارم فکر میکنم شاید جدی جدی آب نداشتنا.

پشت سر اینکی و ویرسینوس، بمب هسته ای دیگه ای به زمین میخوره.

و بعد تیتراژ با همون خط عجیب و غریبش اینبار در حالی که بریک دنس و بندری و حتی مثل متالهدا، هد میزد، از گوشه سمت چپ تصویر اومد به وسط و بعد شروع کرد به باله رفتن تا جایی که اینطوری دیگه اصلا نتونه.





mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱:۰۶ سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۷
#6
جادوفلیکس


توجه:
سریالی که در ادامه می خوانید، قرار نیست به هیچکدام از اصول پذیرفته شده رول نویسی پایبند باشد و صرفا خود را در فرم روایی رول نویسی محصور کند. به همین دلیل، خواندن آن به منتقدان و تازه واردان توصیه نمی شود.
همینطور، این سریال برای کسانی که مشکل قلبی دارند، مناسب نیست.


-عااااااااااااااااااااااااااا!
-مواااااااااااااااااااااااااه!

اینکی و ویرسینوس چندهفته ای میشه که جغد سقفشون رو بخاطر دروغگویی من باب داشتن جوجه، کشتن و خوردن و تونستن خونه شونو جمع کنن و بذارن توی کوله پشتیشون و ماجراجوییشونو شروع کنن.
نتیجتا مثل همه ماجراجوهای خوب دیگه، رفته بودن توی مراتع سرسبز اوپس و از جنگلا و کوه ها و آتشفشان ها و زمین هایی که غرق مواد مذاب بودن و پایتخت هایی که آتیش گرفتن و اتوپیاهای مغروق و شهرهای طاعون زده و جنگل هایی که بخاطر خشک شدن خون گرگ بزرگ، تبدیل به مرداب شدن و قبرستون هایی که زامبی داشتن و دیوار بزرگی که یه روزه از غیب ظاهر شده و باغ های شاهانه ای که شاهشون هر روز میمیره و زنده میشه و سیاهچاله ها و جاهای دیگه رد شدن و با کلی دشمن جنگیدن و همه رو زدن.

-اینکی، جوهر اژدهاکش!

اینکی تیر و کمونشو در میاره و بصورت مسلسل وار به بال های اژدها شلیک میکنه. ویرسینوس از پاهای اژدها بالا میره و میپره روی گردنش و گازش میگیره. اژدها خیلی دردش میگیره و تصمیم میگیره به جای تحمل درد، بیفته بمیره و روحش به سمت بهشت اژدهاها حرکت کنه تا دوباره بتونه زن و بچه شو ببینه و حداقل اونجا با خوبی و خوشی زندگی کنه. غافل از اینکه اژدهاها روح ندارن و اژدهای بیچاره وقتی بمیره، خوراک یه مشت باکتری و ریزارگانیسم و قارچ و جلبک و ریشه درخت میشه و اجزاش تبدیل به پرتقال و هویج و خربزه میشن و احمق بیچاره هرگز نمیتونه زن و بچه شو ببینه.

تصاویر شاد و رنگی رنگی ای روی صفحه تلویزیون پخش شدن و دوربین به تدریج زوم آوت شد تا یه سری آدمک گوگولی مگولی با لباس های رنگین کمونی رو نشون بده که پائفی پور وارانه دارن دور خودشون و دور محوطه چمنی جلوی دوربین میچرخن. انقدر میچرخن و حتی میچرن تا اینکه تبدیل میشن به گرداب و همه چیزو تو خودشون غرق میکنن و خودشونم در حالی که عین عنترایی که دچار ماه گرفتگی شدن تو گل گیر کردن، به اسامی بازیگرا که داره از پایین صفحه میاد به سمت بالا، نگاه میکنن.

اسامی بازیگرا به زبانی نامشخص و عجیب و غریب، در حالی که بندری و بریک دنس میزدن، حرکت کردن و رفتن تا هیچ گونه اسپویلی صورت نگیره و هرکس بتونه سریال رو به خودش بگیره.


ماجراهای اوپس کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک


اپیزود دوم: گریم



ویرسینوس و اینکی، خوشحال از اینکه یه هیولای شیطانی و بی عقل دیگه رو هم تو مسیر ماجراجویی قهرمانانه شون شکست دادن، راهشونو میگیرن و میرن و میرن تا میرسن به یه دروازه بزرگ که یه چشم سبزرنگ نگهبانشه.
-فکر کردین کجا میرین؟
-نمیدونیم که.
-بیخود کردین نمیدونین و سرتونو عین میمون انداختین و می خواین وارد قلمروی پادشاه جک سپتیک آی بشین. گم شین ببینم.

اینکی و ویرسینوس علاقه ای به ورود به قلمروی یارو چشمیه و پادشاهش نداشتن. ولی اینکی و ویرسینوس هیچوقت بیخود نمیکنن و احساس میکنن بهشون توهین شده.

-اینکی از اینجا رد شد چون اینکی هیچوقت بیخود نکرد! یارو چشمیه بیخود کرد! اینکی از دروازه پادشاه رد شد و لکه هاشم دست یارو چشمیه نداد. بعدشم رفت و پادشاه یارو چشمیه رو کشت و چشماشو درآورد و به خورد یارو چشمیه داد.
-نمیشه. فقط کسایی میتونن از دروازه جک سپتیک آی بزرگ رد شن که روحشون به اندازه کافی قوی باشه.

روح ویرسینوس از بدنش بیرون میاد و هیکل ورزشکاریشو به نمایش میذاره و دروازه رو از جاش درمیاره و میخوره.

-به اندازه کافی قوی نیستین به هرحال‌. نتیجتا باید برین چهارصدتا روح درست و حسابی پیدا کنین و بیاین اینجا دوباره. حالا هم برین گم شین زودتر... مرتیکه روحشو لخت میکنه، اینور اونور می چرخونه... بیشعور...

اینکی و ویرسینوس با ناراحتی میرن دنبال چهارصدتا روح قوی بگردن و بخورنشون که قوی بشن و رشد کنن و خفن شن.

بعد

اینکی و ویرسینوس به کدو حلوایی بزرگی میرسن که در و پنجره و برج و بارو داره و قلعه ایه واسه خودش‌.

-اینکی همه کدوحلوایی/قلعه ها رو نابود کرد. مااااااااااااو!

اینکی و ویرسینوس حمله میکنن و صدای گاو در میارن تا حریف احتمالیشون احساس کنه با یه مشت بیچاره ی عقب مونده ذهنی و جسمی طرفه و دست کمشون بگیره و راحت شکست بخوره و بعدش موهاش بریزه از این تفکر استراتژیک دو ماجراجو و تبدیل به مریدشون بشه و اونا رو بعنوان خدا بپرسته و دینشون رو پایه گذاری کنه و درباره شون اودیسه و ایلیاد بنویسه و بعدها آثار حماسیش توسط دین جدیدی که کلیسا داره و غاصبانه توی آثارش دست میبره، سانسور و منحوط بشن.
در کمال تعجب، کسی توی قلعه نیست. فقط جسد دوتا موجود مونث بی چشم روی زمین افتاده که بوی خیلی بدی دارن و به حدی از فساد رسیدن که حتی خود فساد هم ترسیده و کارشو ادامه نداده.

-اوه... اینا کی بود؟
-نمیدونم. برو بگرد اینور اونور و پیدا کن ببین کی بودن. منم خستمه و اینجا چندتا گورگورث رو رنگ میکنم و بعنوان جوجه میذارم جلوی لامپمون، بخندیم.

پس ویرسینوس میشینه و گورگورث هاشو رنگ میکنه. بعدشم دست میکنه توی کوله پشتیش و خونه شونو میکشه بیرون و از توش لامپ/گوریل رو در میاره. بعد از اینکه میبینه نمیتونه لامپ رو با جوجه هاش گول بزنه، واسش تراژدی دارث پلگیوس بزرگ رو تعریف میکنه و اذعان میکنه که:
-آی هَو دِ هایِر گراوند، اَنِکین!

خواننده سردرگم که اصلا نمیدونه چی داره میخونه و به حال جامعه ای که طنزش تبدیل به همچین تفاله خشکی شده که صرفا سعی میکنه یه میم نوشتاری باشه، تاسف میخوره و بلافاصله بعدش، از خودش تعجب میکنه. چرا که حتی افکارش هم دارن به نامانوس و عجیب ترین شکل ممکن از طریق مدیا و سریالی نامانوس تر، به مغزش تزریق میشن. نتیجتا چند گالن بالا میاره و چندتا قرص میخوره تا سرگیجه ش آروم بشه و میره ببینه جستجوی اینکی چطوری پیش میره.

بعد از یک جستجوی کارآگاهی

اینکی دسته ای کاغذ و مدرک و خون و کفش پاشنه بلند شیشه ای و موی بلوند و عکس و خیار رو می ریزه جلوی ویرسینوس.

-چرا همیشه خیار؟
-چون تونست.
-کارش درسته پس.

اینکی به ویرسینوس توضیح میده که گویا هزاران سال قبل، یه یاروی دختره ای بوده که ننه ش سر زا بلند میشه میره و پدر خونه رو مجبور میکنه که برای اداره امور خونه، نامادری ای بیاره که دوتا دختر زشت و یه گربه سیاه داشته. و بعدها پدر خونه هم توی یکی از سفرهاش گم و گور میشه و دختر یارو مجبور میشه تحت نظارت نامادری شیطانیش، تبدیل به خدمتکار خونه بشه و خلاصه اینقدر تمیزکاری و خدمت میکنه که اسمش میشه سیندرلا.
خلاصه که چند وقتی میگذره و خبر میرسه که پرنس منطقه قراره جشنی برگزار کنه و توش عروسشو انتخاب کنه. سیندرلا هم خسته و شکسته، شب جشن میره بیرون و داد و فریاد میکنه تا یه پری مادرخونده واسش پیدا بشه و بهش لباس بده و کدو حلواییشو تبدیل به ارابه کنه و کبوتراشو تبدیل به اسبای ارابه. ولی خب... سیندرلا متوجه میشه تازگیا خیلی بیش از حد برگ درخت مصرف کرده و قرار نیست همچین اتفاقایی بیفته و خلاصه که نمیتونه بره پیش پرنس و تا آخر عمر با خوشی زندگی کنه.
اما پرنس هم ول کن نیست و دستور میده دوتا جشن دیگه هم برگزار شه.
واسه جشن دوم، سیندرلا خودش دست به کار میشه و لباس میدوزه تا خواهراش بیان لباساشو پاره و سریال رو شطرنجی کنن. و نهایتا جشن آخر می مونه که سیندرلا به طرز محیرالعقولی، از زیر قبر ننه ش، لباس پیدا میکنه و میره جشن و اونجا طی یه سری اتفاقات نامناسب بیننده، زمانو سپری میکنه تا نصفه شب بشه و برای اینکه جادوی لباسای ننه ش از بین نره، بدو بدو از لای خارهایی که پرنس تو باغچه ش کاشته در میره که باعث میشه کفشش جا بمونه.

پرنس -که احتمالا انحرافاتی در رابطه با کفش مذکور داشته که این سریال بهشون اشاره نمیکنه تا فضای آسلامی و خانوادگیشو حفظ کنه- دستور میده تموم مردم سرزمین اوپس بیان و کفشو بپوشن تا ببینه سیندرلا کدومشونه.
خلاصه... همه مردم کفشو میپوشن تا اینکه بالاخره قاصدها میان در خونه سیندرلا و مادرخونده ش و بچه هاش و گربه ش.
بچه های مادرخونده، سیندرلا رو زندانی میکنن و بعدشم میرن انگشتا و پاشنه پاشونو قطع میکنن تا توی کفش جا بشه. و اینجاست که پرنس قضیه رو میفهمه و طی یه سری اتفاقات دیگه، با سیندرلا ازدواج میکنه. و وقتی هم که خواهرای سیندرلا واسه عذرخواهی میرن به مراسم عروسیش، سیندرلا دستور میده چشماشونو با نوک پرنده ها در بیارن و داستان تموم میشه.

-چقدر آبدوغ خیاری! ولی اون یارو گربهه به نظر میرسه قوی باشه. بریم ببینیم کجا مُرده و روحشو پیدا کنیم و بخوریم؟
-رفت!‌

دوربین به آرومی از چهره فریادزن اینکی زوم اوت میکنه و میره عقب و از لای کدو حلوایی بزرگ هم رد میشه و همچنان میره بالاتر و بالاتر و بالاتر تا جایی که فقط پیکر جادوگری رو نشون میده که سیفون مرلینگاهشو میکشه و دستاشو میشوره. چند دقیقه با شک و تردید به یکی از کشوهای زیر سینک دستشویی نگاه میکنه و بعد سریع دستاشو خشک میکنه و میره بخوابه.

و بعد تیتراژ با همون خط عجیب و غریبش اینبار در حالی که بریک دنس و بندری و حتی مثل متالهدا، هد میزد، از گوشه سمت چپ تصویر اومد به وسط و بعد شروع کرد به باله رفتن تا جایی که اینطوری دیگه اصلا نتونه.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۰:۱۵ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
#7
جادوفلیکس


توجه:
سریالی که در ادامه می خوانید، قرار نیست به هیچکدام از اصول پذیرفته شده رول نویسی پایبند باشد و صرفا خود را در فرم روایی رول نویسی محصور کند. به همین دلیل، خواندن آن به منتقدان و تازه واردان توصیه نمی شود.
همینطور، این سریال برای کسانی که مشکل قلبی دارند، مناسب نیست.


یکی بود و جز اون یه عالمه دیگه هم بودند که اگه اون نبود، هیچکدوم اونا هم نبودند. اون یکی، یه جادوگر بود که اصلا هم مهم نیست کی بود و حتی اهمیتی هم نداره که یارو مذکره یا مونث یا اصلا مُرده یا زنده ست یا حتی نوزده سال پیش بزرگترین جادوگر تمام اعصار رو با کمک ابتدایی ترین طلسم دنیا و طمع نویسنده و اقتضای جریان اصلی شکست داده یا نه. مهم اینه که یارو توی دنیایی زندگی میکرد که پشت چهار فیل بزرگ بود و فیلا روی یه لاکپشت بودن و همه هم دور هم می چرخیدن. و البته اینکه یارو جادوگر بود و با جادو سر و کار داشت. چون اگه نداشت اونوقت نمیشد این سریال رو واسه جادوگرای توی خونه بسازیم و نمیذاشتن از جادوگر تی وی پخشش کنیم.

توی بدن این جادوگر، یه سرزمین بزرگ وجود داشت که توش ملت زندگی میکردن. اسم سرزمین مذکور اوپس بود و به هشتصد پادشاهی کوچیک تقسیم شده بود و هرکدوم یه گوشه بدن جادوگر رو کنترل میکردن.
ساکنین این سرزمین، هیچکدوم نمیدونستن تو بدن یه جادوگر زندگی میکنن و اتفاقا باور داشتن روی یه جسم کروی سبز و آبی ان که وسط فضا با جاذبه یه جسم کروی و درخشان دیگه معلقه و می چرخه و همه اینا با هم توی یه جسم گرد دیگه به اسم کهکشان شیری حرکت میکنن و به مرکزش میرن که سیاهچاله ست و این کهکشانه هم توی یه چیزیه به اسم خوشه محلی و این خوشه هم توی چیز بیضی شکلیه به اسم کیهان که چهارتا بعد داره و چهارتا نیروی اصلی داره که توی انفجار بزرگی به نام بیگ بنگ، چهارده میلیارد سال پیش به هم خوردن و منفجر شدن و در عرض مدت زمانی که قبل از به وجود اومدن زمان هم احتمالا کوتاه بوده، بهویی کیهان رو از اندازه یه حبه قند به چیزی تبدیل کردن که خیلی بزرگ و مو ریزونه...

تصاویر شاد و رنگی رنگی ای روی صفحه تلویزیون پخش شدن و دوربین به تدریج زوم آوت شد تا یه سری آدمک گوگولی مگولی با لباس های رنگین کمونی رو نشون بده که پائفی پور وارانه دارن دور خودشون و دور محوطه چمنی جلوی دوربین میچرخن. انقدر میچرخن و حتی میچرن تا اینکه تبدیل میشن به گرداب و همه چیزو تو خودشون غرق میکنن و خودشونم در حالی که عین عنترایی که دچار ماه گرفتگی شدن تو گل گیر کردن، به اسامی بازیگرا که داره از پایین صفحه میاد به سمت بالا، نگاه میکنن.

اسامی بازیگرا به زبانی نامشخص و عجیب و غریب، در حالی که بندری و بریک دنس میزدن، حرکت کردن و رفتن تا هیچ گونه اسپویلی صورت نگیره و هرکس بتونه سریال رو به خودش بگیره.


ماجراهای اوپس کده

نویسندگان، کارگردانان، مسئولان موسیقی متن، تدوین و بقیه چیزا:
وینکی
فنریر گری بک


اپیزود صفر


صبح

خروس ها از دوردست سر و صدا میکنن و خورشید به آرومی از پشت کوه ها میاد بیرون و انوار پرمهرش رو به سر و صورت سرزمین اوپس می مالونه. دوربین می چرخه و روی یه خونه درختی بزرگ زوم میکنه. دوربین کنار پنجره میره و روی دو جسم عجیب و نامرتبط زوم میکنه که دور یه چاله پرآب نشستن و دستشون قلاب گرفتن و مشغول صید پیتزاهای ارگانیکی هستن که خودشون پرورش دادن.
یکی از این اجسام، لکه جوهریه به اسم اینکی و اون یکی، سینوسیه که اشتباه محاسبه شده، به اسم ویرسینوس.
اینکی قلابشو یهویی بالا میکشه و داد میزنه:
-اینکی گرفت! اینکی پیتزا گرفت!

ویرسینوس میپره روی اینکی و قلابشو میگیره و با هم زور میزنن تا پیتزایی که صید کردن رو بیرون بکشن. هی اینا میکشن، هی پیتزا میکشه، هی دوباره اینا میکشن، هی دوباره پیتزا میکشه، خلاصه اونقدر میکشن که زیر کشش پیتزا درد میگیره و از آب بیرون میفته؛ اینور اونور میپره و می میره. اینکی جسد پیتزا رو با خوشحالی برمیداره و میبره بپزه که تو همین لحظه، گوریلی از یکی از اتاق ها بیرون میپره و داد و بیداد میکنه.
-وات د نااااااااااااااااااح؟ نمیشه... عوض نمیشم دیگه... تغییر شکل نمیتونم بدم. نااااااااااااااااااااح دیس نِح!

اینکی به گوریل نگاه میکنه که دستاشو مشت کرده و به سر و صورتش میکوبه.
-یعنی چی نتونست تبدیل شد؟ اگه لامپِ گوریل شده، شب تبدیل به خودش نشد که نتونست تو شب زندگی کرد دیگه.
-تو میتونیا. تلاش کن، بشو.

گوریلی که گویا توانایی تغییرشکل داشت و احتمالا شکل اصلی اش، لامپ بود، تلاش کرد که بشود. لامپ بیشتر تلاش کرد. لامپ خیلی داشت تلاش میکرد. لامپ جوری تلاش کرد و زور زد که چندتا از مهره های کمرش ترکید و از پشتش بیرون ریخت.
ولی نشد!

اهالی خانه نشستند و فکر کردند و دیدند با این وضعیت، دیگر نمیشود شب ها در خانه زندگی کرد و باید دنبال چاره ای باشند. وگرنه ملت شبانه به خانه شان می آمدند و تویش برگ درخت می سوزاندند و دودش را توی دماغشان میکردند و سرفه میکردند و خفه میشدند و می مردند و آن وقت مجبور بودند هر روز اجساد ملت را ببرند بیندازند دور و حتی ممکن بود اطراف خانه شان جای پر از جسدی شود و وقتی که آپوکالیپس زامبی ها همه را بزند، آن جسدها هم زنده شوند و بیایند بخورندشان و بعد مجبور شوند بروند توی یک مزرعه ای با یه یارویی که اجساد زامبی شده ی فامیلش را توی یک اسطبلی زندانی کرده. و بعد اینکی و ویرسینوس زامبی ها را آزاد کنند و مزرعه شان به ناح برود و بعدش بروند توی یک دیستوپیایی که یاروی تک چشم دارد و یاروعه بیاید پناهگاه بعدیشان را هم خراب کند و خلاصه خیلی دردشان بگیرد و آواره بشوند و بمیرند و زامبی شوند.

-اینکی فکر کرد که تنها کسی که تونست باگ لامپ رو درست کرد، پرنسس نارگوداج بود. ولی خب... یه یاروی شروری، پرنسس رو دزدیده بود فعلا و توی یه برج زندانی کرده بود.

ویرسینوس بدو بدو رفت جعبه ای را از توی زیرزمین خانه آورد بالا و درش را باز کرد و از تویش شمشیر و کوله پشتی و نارنجک و چوبدستی و زره و طومارهای پایرومنسی و نکرومنسی و اسید و تانک و هلیکوپتر و شعله افکن و بمب هسته ای و دستمال توالت و چاه باز کن و چندتا خیار برداشت و توی جیبش گذاشت.
-خب... پیتزامونو بخوریم، خونه رو بذاریم تو این کوله پشتیه و بریم دیگه.
-اینکی و ویرسینوس رفت پرنسس نجات داد!


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۹ ۲:۱۴:۵۳

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷
#8
شب بود و هوا خیلی طوفانی بود و صاعقه ها پشت سر هم به زمین می خوردند و باران می بارید و گاهی وقت ها هم صاعقه ها به باران می خوردند و الکتریسیته از تویشان بیرون می ریخت و در هوا پخش و پلا میشد.
همینطور که صاعقه ها به زمین می خوردند، یکیشان رفت و قایمکی از طریق راه های بد بد به قبرستان راه یافت و آنجا خسته اش شد و یکراست رفت و خورد توی یکی از قبرها.

شپلوووووووومک

آهنگ دارک و خفن و پراتمسفری که ویولون هم داشت و یواش یواش اوج میگرفت در پس زمینه شروع شد به پخش شدن. آرام آرام خاک قبر کنار رفت و انگشتی از وسط آن شروع به بالا آمدن کرد. انگشت بالا آمد و بالا آمد و بیشتر بالا آمد تا اینکه بعد از مدتی، کل یک دست کریه و بدریخت و فاسد شده کاملا از قبر بیرون آمده بود. دست هم بالاتر آمد تا اینکه تبدیل شد به یک پیکر کوتاه، بدقواره، فاسد، پر از سوسک و کرم و علف و میکروب و کثیف و بدبو.
صاعقه ای دوباره به پیکر برخورد و موزیک حماسی به اوجش رسید.
پیکر درحالیکه میسوخت و سوغاتی های سفر مرگش کم کم به زمین می ریخت، مقداری راه رفت. چشمانش را که کم کم از دو حفره توخالی به چشم های واقعی تبدیل میشدند و تویشان بافت پیوندی و رگ و چربی به هم می پیچید، باز کرد و دهانش را تکان داد. بعد هم بالا آورد و کلی حشره و کرم و قارچ و خاک روی زمین ریخت.
پیکر درحالیکه به آرامی ترمیم میشد، چند قدمی راه رفت. بعد ایستاد و به ابرهای سیاهی نگاه کرد که داشتند برای خودشان می رفتند خانه شان و جایشان را به آسمان صاف و گوگولی روز می دادند. موزیک حماسی هم آخرین زورهایش را زد و سرانجام جایش را به صدای گل و بلبل داد و رفت.
پیکر کوتاه زبان باز کرد.
-وینکی چقدر کثیف بود. وینکی جن مکثف خووووب؟


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۶
#9
هیچکس توجه نمیکنه که چرا لرد توی عکس چیزی شبیه به مو روی سرش داره. و برای هیچکس هم سوال پیش نمیاد که چرا هم مرگخوارا و هم لرد، مانتو پوشیدن ولی مرگخوار سمت چپی لخته. به هرحال، مرگخوارا موجودات کم توجهی هستن و اصلا از اولش هم اگه متوجه بودن، توی کدو حلوایی نمی افتادن.
خلاصه، مرگخوارا همچنان میرن و میرن و لرد بالای سرشون پرواز میکنه و پرواز میکنه. همینطور که مرگخوارا حرکت میکنن، آب کدو حلوایی هم از بالای سرشون چکه میکنه و همشونو نارنجی و کدویی میکنه. کار تاجایی پیش میره که مرگخوارا تبدیل به گلوله های نارنجی رنگی میشن که به آرومی به سمت هدف نامعلومی در حرکتن. چندتا از مرگخوارا هم که بیش از حد نارنجی ان، خودشون تبدیل به کدوحلوایی میشن و همراه بقیه مرگخوارا قل میخورن و میرن جلو. حتی وسط های راه، مرگخوار-کدوها با پیرزنی مجهول الحال روبرو میشن و از اونجایی که خیلی کدویی و قلقلی شدن، پیرزن رو توی خودشون میندازن تا تبدیل به کدو قلقله زن بشن.

لرد، خرگوش، مرگخوارای نارنجی، کدو-مرگخوارها و کدو قلقله زن-مرگخوارها میرن و میرن تا به یه کلبه دیگه میرسن. توی کلبه، قطعات تیکه تیکه شده کدوهای کوچولو و آب کدوهایی به چشم میخوره که به در و دیوارش پاشیده شدن. جلوی کلبه هم، یه کدوی بزرگ نشسته و درحالیکه داره اره برقیش رو برق میندازه، به مرگخوارا نگاه میکنه.
لرد از رفتن به آخرین کلبه ای که توی راهشون دیدن، خاطره خوشی نداره. بخاطر همین با دیدن کلبه جدید اخم میکنه.
-ما از این موجود و کلبه عجیبش خوشمون نمیاد. دستور میدیم راه رو ادامه بدین.

مرگخوارا میرن که راه رو ادامه بدن. ولی همین که اولین قدم رو برمیدارن، کدوی بزرگ با اره برقیش طی یه حرکت محیرالعقول، خودشو وسط مرگخوارا میندازه و هکتور رو میگیره. همینطور که اره برقیش رو به گلوی هکتور فشار میده، یه لبخند کدویی میزنه و به کلبه ش اشاره میکنه.
مرگخوارا با تعجب به هم نگاه میکنن.

-یکی برای ما توضیح بده که این زبون بسته چی میگه.

کدویی که کلاه وزارت روی سرش دیده میشه، وسط مرگخوارا قل میخوره و میگه:
-کدو خواست از معجون ساز، کلبه ساخت!
-میخواد هکتور ما رو به کلکسیون هکتورهاش اضافه کنه.
-میخواد هکتورو توی کلبه ش بکاره و ازش کدو برداشت کنه.
-میخواد کدو روی توی کلبه ش بکاره و ازش هکتور برداشت کنه.
-میخواد با گروگان گرفتن هکتور، ما رو مجبور کنه که بریم تو کلبه ش!

مرگخوارا با شنیدن ایده آخر، یه نگاه به هکتور میندازن و یه نگاه به کدویی که اونو گروگان گرفته. و درنهایت لبخندی شیطانی روی لبشون نقش میبنده.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۹۶
#10
وینکی از آرنولد پفک سوال کرد. وینکی جن خووب؟

1-آرنولد پفک احساسش چی بود از اینکه یه زمانی تونست شخصا با شخص لارتن کرپسلی توی اون موشک سفید و آبی حرف زد؟

2- آرنولد پفک نظرش درمورد PPSSPP چی بود؟

3-آرنولد پفک نظرش درمورد ریگولوس بلک ها و ویولت ها چی بود؟

4-آرنولد پفک نظرش درمورد اون موضوعی که به وینکی گفت که نگفت که درمورد ریگولت بود و اگه گفت، ریگولوس به سر و صورتش مالیده شد، چی بود؟


آرنولد پفک جن منظور!


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.