هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لوسیوسمالفوی)



پاسخ به: داستانهای سه خطی
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۱
#1
سدریک گفت : پاپا تا حالا دیدی یا شنیدی که یه دیوانه ساز با سرما مبارزه کنه ؟ یا لبخندش گرما داشته باشه ؟

آموس دیگوری با تعجب سکوت کرد .کمی به حرف پسرش اندیشید و سرانجام گفت :

- رفتار این دیوانه ساز برای من خیلی عجیبه . من که ازش سردرنمیارم . بهتره فعلا پیش ما بمونه . همین الان با آلبوس صحبت می کنم ببینم چه نظری درمورد این ماجرا داره .

شومینه را روشن کرد و کمی پودر فلو در آن ریخت . سرش را در میان شعله ها فرو برد تا با آلبوس دامبلدور که در دفتر کارش سرگرم بررسی یک کتاب عجیب بود صحبت کند .

************************************
سلام آلبوس،حالت چطوره؟
- آ...آموس،خوبم تو چطوري؟اتفاقي افتاده؟يادم نمياد قبلا اينطوري با هم صحبت كرده باشيم
- ببخشيد آلبوس،يه مورد عجيب و تا حدي اضطراري پيش اومده،يه ديوانه ساز اينجاس كه رفتار عجيبي داره.اون مرتب مي خنده!

و بعد ماجرايي را كه پيش آمده بود از ابتدا براي آلبوس تعريف كرد.

- هوم بهتره بيام اونجا،مواظبش باش.ممكنه خطر ناك باشه.حواستو جمع كن و فاصلتو در حدي نگه دار كه بتوني به موقع عكس العمل نشون بدي

دقايقي بعد آلبوس به منزل ديگوري رسيد.

************************************
-سلام.این دیوانه سازه؟
-آره.
آلبوس نزدیک دیوانه ساز شد.میدانست که باید سرمای غم و ترس را تحمل کند ولی گرمایی از شادی را احساس کرد.نزدیک تر شد.دیوانه ساز به میل خود ترس و غم را عقب میراند و با لبخندی گرمای شادی را به ارمغان می اورد.
-آ...آلبوس،این واقعا" یه دیوانه سازه؟
-فکر کنم...فکر کنم بله...ولی رفتارش...
وبه فکر فرو رفت.سدریک با صدایی لرزان گفت:
-پدر دیدی...دیدی گفتم.
آلبوس ناگهان گفت:باید مراقب باشید.هنوز از هویتش مطمئن نیستم ولی احساس میکنم که یک دیوانه ساز واقعیه.فعلا" ازش دوری کنید.
ناگهان فضای اتاق دوباره سرد شد ودیوانه ساز عقب رفت.

************************************
همه جا دوباره تاریک شد، اتاق انقدر تاریک بود که دامبلدور چوبش را روشن کرد، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد از لحظاتی دوباره همه چیز مثل قبل شد و دیوانه ساز همان لبخند زیبایش را زد.
دامبلدور بعد از کمی تامل رو به آموس گفت: به نظرم این دیوانه ساز با بقیه فرق میکنه، چون زمانی که گفتم ممکنه خطرناک باشه و ازش دوری کنید، عصبانی شد.
***********************************
آموس: خوب پس خوب می فهمه در مورد چی صحبت می کنیم.
سدریک: چطوره ازش سئوال کنین خوب ببینین چی هست و کی و هست و چیکاره هست.
هر سه توجهشون رو به سمت دیوانه ساز جلب کردن و آلبوس زیرچشمی به دیوانه ساز نگاه می کرد.
هیچ کدام نمی توانستند لب به سئوال کردن بگشایند.
آلبوس با همان نگاه زیرچشمی از دیوانه ساز پرسید: خوب شنیدی که چی گفتیم، کی هستی و چی هستی و جواب بده؟
دیوانه ساز با لبخند ملیحی جواب داد:


من برگشتم


پاسخ به: میتینگ غیر رسمی - پاییز 91
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳ پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۱
#2
یادش بخیر ما حدود 6 سال پیش رفتیم میتینگ اینم عکسش
تصویر کوچک شده

اینم دامبلدورمون بود
الان باید حسابی بزرگ شده باشه
تصویر کوچک شده

فکر کنم بعد از بازی فوتبال بود اینجوری شدیم
تصویر کوچک شده

مدیرامون هم سخنرانی می کردن
تصویر کوچک شده

و خودشونم زحمت می کشیدن
تصویر کوچک شده

یادش بخیر.


من برگشتم


Re: چوبدستی سازا از این طرف !(عکس چوبدستیتون رو قرار بدین !)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ دوشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۰
#3
اینم ماله منه [img width=300]http://images.wikia.com/harrypotter/images/c/cf/Lucius_Malfoy's_wand-cane.jpg[/img]


من برگشتم


Re: ضرب المثل های جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۹
#4
طناب گدایی ولدی را بریدن
معنی
از ادامه کمک به ولدمورت خود را رها ساختن


هری زیاد مایه جوانمرگی است
معنی
ادم هری پاتر پیشه غالبا جان خود را به خطر می اندازد

البته اصل ضرب المثل اولی کسی بوده و دومی طمع



عجب هورکوراکسی ساییدم
اصل
عجب کشکی ساییدم
معنی
همه چیز بر خلاف انتظار ما از آب درامد


جینی بدتر از هری
اصلش
عذر بدتر از گناه
در توجیه کار بد خود دلیل زشت تری آوردن

هرمیون تعریفی آخرش تانکس دراومد
اصلش
عروس تعریفی آخرش شلخته از آب درامد
معنی
با آنهمه تعریفش جنس نامرغوبی از آب درآمد


من برگشتم


Re: داستانهای سه خطی
پیام زده شده در: ۷:۵۳ شنبه ۹ آذر ۱۳۸۷
#5
هری پاتر با سرمای غیرعادی که احساس می کرد از خواب بیدار شد و دیوانه سازی را در اتاقش دید . پاترونوس وی در برابر دیوانه ساز اثر چندانی نداشت ولی دیوانه ساز او را ترک کرد و به منزل ویزلی ها رفت .

رون و جینی ویزلی متوجه رفتار غیرطبیعی دیوانه ساز که نشان دهنده وجود احساسات انسانی در او بود شدند ولی قبل از هر عملی ، پاترونوس آرتور ویزلی دیوانه ساز را فراری داد .

دیوانه ساز با سدریک دیگوری مواجه شد و در برابر پاهای وی از هوش رفت . سدریک او را به منزلشان منتقل کرد تا از پدرش راهنمایی بگیرد و نظر او را درمورد نوع رفتار با دیوانه ساز ، جویا شود .

پاپا گفت: سدریک به نظر من خیلی ضعیف شده و شاید از آزکابان فرار کرده باشه. یکم استراحت کنه حالش خوب میشه.

سدریک گفت: ولی پاپا اون به من لبخند زد دیوانه ساز که لبخند نمی زنه به همین خاطر اینجا آوردمش.

پاپا با تعجب به سدریک نگاه می کرد که دیوانه ساز یه تکانی به خود داد و فضای اطراف سرد شد و چراغها خاموش شدند
_____________________________
_اه

اقای دیگوری با ناراحتی به سدریک نگاه کرد که کت زرد رنگی را به خود می پیچید.سپس در حالی که سعی می کرد نسبت به دیوانه ساز بی توجه باشد زیر لب غرید :
_ هرکسی که یک گوشه ای می افته باید بیاری خونه؟ سدریک می فهمی چی کار کردی؟اگه این یک توطئه باشه اون وقت هممون..

سدریک با نگرانی به دیوانه ساز خیره شد و زیر لب زمزمه کرد :
_نه پدر، می دونم که اشتباه نکردم..قلبم اینو به من میگه
____________________________

دیوانه ساز به چهره سدریک خیره شده بود و انگار می دانست که سدریک زیر لب چه می گوید، سدریک به چشمان دیوانه ساز نگاه می کرد و در اعماق چشمان دیوانه ساز تاریکی بیش دیده نمی شد. دیوانه ساز نیز به چشمان زیبای سدریک خیره شده بود، سدریک که با دقت به دیوانه ساز نگاه کرد دید که لبخند کوچکی در چهره دیوانه ساز نقش بسته است. گویی دیوانه ساز با فضای سرد و تاریک اتاق مبارزه می کرد و می خواست با لبخندش گرمی و شادی را به خانه برگرداند.

سدریک گفت پاپا:...................


من برگشتم


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۷:۱۸ چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۸۷
#6
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ - آرام

ساعت 11 بود که از خواب بلند شد، حوصله هیچ کاری رو نداشت، نمی دونست تا شب چیکار کنه، یکم دیگه سرجاش دراز کشید و به عکس روی اتاق خواب خیره شد؛ عکسی که روز عروسی با هم انداخته بودند، احساس ضعف می کرد به سمت آشپزخانه رفت و به فکر این بود که چه غذایی درست کنه که شام هم اونو بخورن......

ساعت هشت شب شده بود و آرام آرام احساس ترس وجودش را فرا می گرفت ترس او از مرگ نبود بلکه وحشت او به خاطر تنهایی بود. شوهرش هنوز مشغول کار بود منتظر بود که او بیاد و مثل همیشه کنارش بنشیند، و دوباره با هم آواز رهایی سر بدهند.


من برگشتم


Re: داستانهای سه خطی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷
#7
هری پاتر با سرمای غیرعادی که احساس می کرد از خواب بیدار شد و دیوانه سازی را در اتاقش دید . پاترونوس وی در برابر دیوانه ساز اثر چندانی نداشت ولی دیوانه ساز او را ترک کرد و به منزل ویزلی ها رفت .

رون و جینی ویزلی متوجه رفتار غیرطبیعی دیوانه ساز که نشان دهنده وجود احساسات انسانی در او بود شدند ولی قبل از هر عملی ، پاترونوس آرتور ویزلی دیوانه ساز را فراری داد .

دیوانه ساز با سدریک دیگوری مواجه شد و در برابر پاهای وی از هوش رفت . سدریک او را به منزلشان منتقل کرد تا از پدرش راهنمایی بگیرد و نظر او را درمورد نوع رفتار با دیوانه ساز ، جویا شود .

____________________
پاپا گفت: سدریک به نظر من خیلی ضعیف شده و شاید از آزکابان فرار کرده باشه. یکم استراحت کنه حالش خوب میشه.

سدریک گفت: ولی پاپا اون به من لبخند زد دیوانه ساز که لبخند نمی زنه به همین خاطر اینجا آوردمش.

پاپا با تعجب به سدریک نگاه می کرد که دیوانه ساز یه تکانی به خود داد و فضای اطراف سرد شد و چراغها خاموش شدند......


من برگشتم


Re: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷
#8
آواز - شب - مشغول - ترس - کنار - رها - وحشت - هیس - مرگ - آرام

دیگر داشت شب می شد ولی او هنوز مشغول کار بود خسته شده بود و می خواست استراحت کند، کاغذهای روی میز را به کناری زد و سرش را آرام روی میز گذاشت؛ چند دقیقه ای نگذشته بود که ناگهان وحشت سرتاسر وجودش را گرفت، آری وقتش بود، وقت رفتن، وقت رهایی ، آواز مرگ شروع شده بود و وقت رفتن بود. آری مرگ هیچ ترسی نداشت و مردنش بی صدا بود انگار کسی قبل از مرگش گفت هیس.


من برگشتم


Re: داستانهای سه خطی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ چهارشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۷
#9
قدرتی برای دیوانه ساز باقی نمانده بود تا به پروازش ادامه دهد . به سمت پایین کشیده شد و درست جلوی پای دیگوری به زمین افتاد .

سدریک که دستانش را در موهایش فرو برده بود و به نامه ای که باید برای چو چانگ می نوشت فکر می کرد ، نگاهی گذرا به دیوانه ساز انداخت و از او رو گرداند .

ولی لحظه ای بعد ، متوجه شد چه کسی جلوی پایش قرار دارد و از جا پرید .
--------------------

باورش نمی شد یه دیوانه ساز از هوش رفته جلوی پای او. اول خواست از آنجا دور شود. بعد با خودش گفت نه باید کاری کنم. اینم یه موجود زنده است.

نمی دانست در آن لحظه چی کار باید کند. باید به بیمارستان جادوگران اطلاع دهد یا نه و گیج شده بود در همینفکرها بود که دید دیوانه ساز حرکتی کرد.......
_______________________________

به ارامی چوب دستی اش را بالا اورد.احساس تهوع می کرد.به دوران افتاده بود.حس می کرد که تمام وجودش از داخل منجمد می شود.دیوانه ساز در پس چهره ی تاریکش لبخندی زد..چوب دستی اش را بالا اورد دقایقی بعد چوب دستی از دستش افتاد .
________________________________

کنار دیوانه ساز زانو زد . شک داشت که کلاه ردای او را کنار بزند و ببیند در پس این کلاه چه چهره ای وجود دارد یانه ؟

شهامت پس زدن کلاه را در خود احساس نمی کرد . بنابراین ، دستهای دیوانه ساز را گرفت و او را روی کول خود قرار داد . با خود اندیشید :

- هرچی باشه پاپا جادوگر بهتریه نسبت به من . تجربه بیشتری هم داره . ببرمش خونه تا پاپا باهاش روبرو بشه خیلی بهتره .
___________________-
اقامت گاه تابستانی خانواده دیگوری کلبه ای چوبین در میان جنگل از دور نمایان شد.احساس می کرد که جای بدن نیمه جان دیوانه ساز بر شانه هایش قندیل بسته است. هرچه بیشتر راه می رفت بیشتر از درون تهی می شد .چهره ی چو چانگ کمرنگ در ذهنش لبخند می زد و هرلحظه محو تر می شد .
____________________
با اينكه تا كلبه فاصله اي نمونده بود ولي توان راه رفتن نداشت يه فكري به ذهنش رسيد و ديوانه ساز را در زمين رها كرد.
چوب جادوي خود را درآورد و روي ديوانه ساز نشانه رفت، ورد "وين گاردين لويوسا" رو اجرا كرد و ديوانه ساز در هوا معلق شد و سريع به در كلبه رسيدند.
______________
به محض ورود سدریک و دیوانه ساز ،کلبه به سردی گرایید.بدن نیمه جان دیوانه ساز به اارامی پایین و بالا می رفت.سدریک با نگرانی شومینه را روشن کرد و بعد به دیوانه ساز خیره شد که مچاله می شد.
_سدریک،تو الان باید...این دیگه چیه؟
________________________
سدريك به پاپا گفت: پاپا داشتم مي رفتم كه اين احساس سرما وجودمو گرفت و سپس اين ديوانه ساز افتاد زمين جلو پاي من. و بيهوش شد. خواستم پاترونوس رو اجرا كنم كه به من لبخند زد و بي حال افتاد با خودم گفتم بيارمش پيش شما شايد يه چاري يه كاري براش انجام بديد.
پاپا كه آروم شده بود. يه نگاهي به ديوانه ساز انداخت و اونو وارسي كرد..........


من برگشتم


Re: داستانهای سه خطی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۸ سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۷
#10
قدرتی برای دیوانه ساز باقی نمانده بود تا به پروازش ادامه دهد . به سمت پایین کشیده شد و درست جلوی پای دیگوری به زمین افتاد .

سدریک که دستانش را در موهایش فرو برده بود و به نامه ای که باید برای چو چانگ می نوشت فکر می کرد ، نگاهی گذرا به دیوانه ساز انداخت و از او رو گرداند .

ولی لحظه ای بعد ، متوجه شد چه کسی جلوی پایش قرار دارد و از جا پرید .
--------------------

باورش نمی شد یه دیوانه ساز از هوش رفته جلوی پای او. اول خواست از آنجا دور شود. بعد با خودش گفت نه باید کاری کنم. اینم یه موجود زنده است.

نمی دانست در آن لحظه چی کار باید کند. باید به بیمارستان جادوگران اطلاع دهد یا نه و گیج شده بود در همینفکرها بود که دید دیوانه ساز حرکتی کرد.......
_______________________________

به ارامی چوب دستی اش را بالا اورد.احساس تهوع می کرد.به دوران افتاده بود.حس می کرد که تمام وجودش از داخل منجمد می شود.دیوانه ساز در پس چهره ی تاریکش لبخندی زد..چوب دستی اش را بالا اورد دقایقی بعد چوب دستی از دستش افتاد .
________________________________

کنار دیوانه ساز زانو زد . شک داشت که کلاه ردای او را کنار بزند و ببیند در پس این کلاه چه چهره ای وجود دارد یانه ؟

شهامت پس زدن کلاه را در خود احساس نمی کرد . بنابراین ، دستهای دیوانه ساز را گرفت و او را روی کول خود قرار داد . با خود اندیشید :

- هرچی باشه پاپا جادوگر بهتریه نسبت به من . تجربه بیشتری هم داره . ببرمش خونه تا پاپا باهاش روبرو بشه خیلی بهتره .
___________________-
اقامت گاه تابستانی خانواده دیگوری کلبه ای چوبین در میان جنگل از دور نمایان شد.احساس می کرد که جای بدن نیمه جان دیوانه ساز بر شانه هایش قندیل بسته است. هرچه بیشتر راه می رفت بیشتر از درون تهی می شد .چهره ی چو چانگ کمرنگ در ذهنش لبخند می زد و هرلحظه محو تر می شد .
____________________
با اينكه تا كلبه فاصله اي نمونده بود ولي توان راه رفتن نداشت يه فكري به ذهنش رسيد و ديوانه ساز را در زمين رها كرد.
چوب جادوي خود را درآورد و روي ديوانه ساز نشانه رفت، ورد "وين گاردين لويوسا" رو اجرا كرد و ديوانه ساز در هوا معلق شد و سريع به در كلبه رسيدند.


من برگشتم






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.