هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳
#1
خیلی استرس داشتم و میترسیدم و از طرفی خیلی خوش حال بودم که پس از این همه جنگ و دعوا بلاخره میتونم به مدرسه ای برم که خودم انتخابش کردم ،‌ من با همه بچه های اونجا فرق داشتم . . .
سعی میکردم ذهن اشفته خواهرم رو بخونم ، فکر کنم اونم مثل من استرس داشت
، بعد از این همه اتفاق ، حالا خواهرم در مورد چی من فکر میکنه ؟
از همیشه پریشان تر بودم ، تمام روزم این جوری گذشته بود و یک هفته تمام روز و شب نداشتم اصلا نفهمیدم که در چه زمانی به خرید رفتیم ؟ ، کی تصمیم بر این شد که من به هاگواتز بیام ؟ ، چه جوری زمان اینقدر سریع گذشته؟‌ ، اصلا من چه جوری اینجا هستم؟‌،من به کدوم گروه میرم ؟ ،من چه جوری راجع به هاگوارتز میدونم ؟ ، ایا من دوستی پیدا میکنم؟، و هزاران هزار سوال دیگر در ذهنم نقش میبست که خواهرم از دنیای خیال نجاتم داد سعی میکرد که با من صحبت کنه و
اطلاعاتی بهم بده همین طور که داشت صحبت میکرد متوجه شدم که به قطار رسیدیم ، خداحافظی سریعی داشتیم و من سریع سوار قطار شدم در تمام طول راه من به خاطراتی که از هاگوارتز داشتم فکر میکردم(( جام اتش)) باعث شده بود
کمتر دلم بخواهد که شنا کنم که صدایی رشته افکارم را پاره کرد رسیده بودیم
....
در قلعه زمانی که کلاه روی سرم بود شدید استرس داشتم
- اممـــــم خب بزار ببینم ، سخت کوش ،‌باهوش یا شجاع یا شایدم ....
پس از چند لحظه مکث با حالتی که انگار طرز تفکرم رو بدونه ادامه داد
-خب با این حال اون ها زیاد مهمون نواز نیستند پس ریــــونکـــلا


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: چه چیزی بدتر از مرگ وجود داره؟
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۳
#2
به نظر من بد تر از مرگ اینه که ارامشت رو ازت بگیرن برای مثال:
این که هر روز هر زنگ امتحان داشته باشی بعد در همون ایام هر معلمی که امتحان
خودش رو گرفته به مقداری بسیار عظیم تکلیف بده :hyp:


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳ جمعه ۲۴ بهمن ۱۳۹۳
#3
باد موهای طلایی اش را به بازی میگیرد ، نفسی عمیق میکشد ، افتاب چشمان ابی اش آزار میدهد ،‌ سرش را بر میگرداند ، شخصی را میبیند که به سرعت به او نزدیک میشود از مو های بلند طلایی اش خواهرش را میشناسد ، فلور به هر زحمتی که شده خودش را به خواهرش می رساند و نفس نفس زنان سعی میند چیزی بگوید.
- گابریلا ،‌ گابریلا ...
- اتفاقی افتاده ؟ چیزی شده ؟ چرا اینقدر پریشونی؟
-امشب .....امشب.....
- م...
فلور پس از لحظه ای درنگ و نفسی تازه کردن میگوید
-گابریلا ، تمام این مدت اینجا بودی؟احتمالا مهمونی امشب رو هم فرراموش کردی نه؟
-مهمونی !!!
گابریلا پس از لحظه ایی درنگ گویی که یک دیوانه ساز دیده باشد رنگش سفید میشود
-ای وای، من به طور کامل فراموش کرده بودم
و بی مقدمه شروع میکند به طرف دروازه های قلعه دویدن و به سرعت خودش را به اتاقش میرساند و به ساعت نگاه میکند
- خب ساعت چهاره وقت زیادی ندارم باید تا ساعت هفت سریع اماده بشم
گابریلا بار دیگر به ساعت نگاه میکند و زمانی که میبیند ساعت شش است نفسی ارام میکشد و خیالش راحت میشود
- خب من اماده ام ، بزار یه نگاه به دفتر یادداشتم بندازم
و به سمت میز تحریرش میرود روی صندلی مینشیند و کشو را باز میکند و دفترچه ای با جلد ابی را بیرون می اورد و بازش میکند و به دنبال لیست مهمانی ها میگردد و
بلاخره پیدایش میکند
روز سه شنبه .میهمانی پروفسور میراندا.توجه :حتما با یک معجون خاص در مهمانی حاضر شوید

این بار گابریلا نه تنها رنگش سفید میشود بلکه گوییی سر جای خود خشک شده بود ،پس از مدتی چند بار کل دفترچه را چند بار خواند که اشتباه نکند بعد با نا امیدی به طرف قفسه ای چوبی که به رنگ ارغوانی متمایل بود و نزدیک به سقف بود نزدیک شد و وردی خواند و در های چوبی قفسه با صدای قژ قژی باز شدند
، آن قفسه ،قفسه معجون هایی بود که گابریلا درست کرده بود و یا اقوامش برایش فرستاده بودند معمولا این قفسه پر است والی این بار کاملا بر عکس همیشه بودهمهُ معجون ها تمام شده بود،با نا امیدی به طرف تختش رفت و کمی فکر کرد ، که ناگهان صدای در او را متوجه خودش کرد، از جایش بلند میشود
و در را باز میکند و فلور را با ظاهری اراسته و جعبه ای در دست میبیند
-سلام اماده ای ؟
-امروز مهمونی پروفسور میرانداست؟
-بله، چه طور مگه؟
-من...من...
فلور به او اجازه اتمام صحبتش را نمی دهد و بی درنگ وارد اتاق میشود و در را
میبندد
-چی شده؟
فلور با صدایی ارام میگوید
- معجون نداری درسته؟
گابریلا با نا راحتی با حرکت سرش حرف فلور را تاکید میکند و روی صندلی که کنارش بود نشست و سرش را پایین انداخت،فلور با لبخندی بر لب به او نزدیک
شد و از جعبه اش بک بطری را در اورد و به او نشان داد
- عجله کن تا دیر نشده به مهمونی برسیم
گابریلا سرش را بالا اورد و از شادی در پوست خودش هم نمی گنجید
- فلور تو یه فرشته ایی، متشکرم
- خواهش میکنم ، اوه راستی عجله کن تا دیر نشده به مهمونی برسیم
-باشه بریم
و هردو با سرعت ولی با وقار خودشان را به مهمانی رساندند
و این برای گابریلا درسی شد تا.....


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کدوم مهم تره؟ عشق ،امید ،ایمان
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳
#4
هر سه مکمل هم هستند و باعث به وجود امدن هم میشن
ولی امکان این هم هست که شخص یکی یا دو تا از این ها رو نداشته باشه ولی اگر
امید نداشته باشه دیگه ایمان و عشق معنی نخواهند داد
این نظر من بود!


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ثبت نام الف.دال
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۳
#5
گابریلا تند تند راه میرفت، پیغام ثبت نام در دوران قاجار ارسال شده بود ولی او تازه متوجه پیام شده بود ، استرس داشت و دعا دعا میکرد سریع تر برسد ، به هر زحمتی که شده خودش را به دفتر ثبت نام رساند ، نفس نفس میزد کمی تاُمل کرد تا
به حالت عادی بر گردد ، سپس در زد و وارد اتاق شد و پس از گرفتن فرم روی صندلی کنار اتاق نشست و خواندن سوالات را شروع کرد:
سوال یک
نقل قول:
نظرتون در مورد آمبریج چیست ؟ امبیرج یک موجود دو هزار و چند رگه چندش اور ، بد اخلاق و یک نوع از دایناسور ها که تکامل یافته و با ژن انسان پیوند داده شده و نتیجه یک ازمایش ناموفق است(ازمایش شبیه کردن حیوان به انسان !) و...

سوال دو
نقل قول:
به نظرتون اسنیپ بهتر هست یا آمبریج ؟
اسنیپ نمونه کامل یک انسان وفادار و مهربان هستش که اصلا نمیشه با اون وزغ ،خپل ، پیر ،‌ چندش ، ازراعیل زاده .... مقایسه کردش

سوال سه:
نقل قول:
اگر یک روز قدرت شکنجه داشتید ، اسنیپ رو شکنجه میکردید یا آمبریج ؟ چرا ؟
امبریج و بهتر هستش که بدونید اگر ناشایست نبود و بر خلاف قوانین انسان دوستانه نبود حتما تا سر حد مرگ شکنجه اش میکردم و لازم به ذکر است که من در انسان بودن امبریج شک دارم بنابر این تا سر حد مرگ شکنجه اش میکنم !


گابریلا که از این همه عواطف انسان دوستانه به وجد امده بود نفس عمیقی میکشد
و با خیال اسوده بلند میشود و فرمش را تحویل میدهد
...................
به امید عضویت



تایید شد ، خوش اومدید !


ویرایش شده توسط جیمز پاتر در تاریخ ۱۳۹۳/۱۱/۱۶ ۱۹:۰۷:۳۵

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه یهو یه لولوخرخره جلوت ظاهر بشه ،چه شکلی میشه؟
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳ سه شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۳
#6
احتمال بسیار بسیار زیاد سر جام خشک میشم


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: جادو رو به خاطر خودش مي خواي يا به خاطر هري ؟
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱ چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۳
#7
به خاطر خودش



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۷:۲۱ چهارشنبه ۵ آذر ۱۳۹۳
#8
نام:گابریلا
نام خانوادگی:دلاکور
گروه : ریونکلا
رنگ مو:طلایی
رنگ چشم:آبی
خصوصیات اخلاقی:جوان،‍‍ پرشور،شاداب ،علاقه شدید به خواهرش و دختر خواهرش
تقریبا سخت کوش، خجالتی همراه با اراده اهنی
خصوصیات ضاهری: قد بلند ، ابی پوش با پوست سفید
سن:16
چوب دستی:25 سانتی متر با مغزی موی مادر بزرگ پریزادش
اخلاقیات کلی:گابریلا مانند خواهرش پریزاد است و مهربان ولی در عین حال سر سخت است
و هر شخصی در مقابل اراده سنگی او سر سجده فرو می اورد.قلب مهربان او با اراده ای که دارد نمی سازد و او تقریبا خجالتی است.
او درست مانند پریزاد ها شخصییت پیچیده ای را داراست.


تایید شد.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۹/۵ ۲۳:۳۲:۵۷


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳
#9
سلام کلاه جون خوبی
شخصیت من اینه :
شیطون ،تقریبا شجاع و نترس ولی نه در همه موارد ،خوب میشه گفت باهوشم چون تو مدرسه تیزهوشان درس می خونم ولی بیشتر بهم می خوره تو جلبک هوشان درس بخونم،حیله گر،خیال باف ، خون گرم،متنفراز ابنبات های با طعم همه چیز،پر جنب و جوش ،ادمی نیستم که بخاد یه جا بشینه مگه اینکه کتاب دستم باشه یا توی کتابخونه باشم و یک کتاب جالب پیدا کرده باشم و اینکه اگه بخام یک جا بشینم و تکون نخورم از فضولی دق میکنم(کلا ادم فضولییم)،هنرمند ، اها راستی داشت یادم می رفت به داستان نویسی هم علاقه دارم
من به انتخابت اعتماد دارم ولی بیشتر مد نظرم ریونکلا یا گریفندوره
لطفا زود گروه بندیم کن مرسی



پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۳
#10
روی صندلی نشسته بود،ردای سیاهش مانند دریای خروشان موج داشت در ان لحظه تنها کاری که می توانست انجام دهد این بود که کتاب را بالا تر بگیرد و سعی کند سخنان زننده دراکو را نشنیده بگیرد ، در دلش مرلین مرلین می کرد که یکی بیاید و نجاتش دهد.
:«با اون کاری نداشته باش»
دراکو مانند شیری که اماده حمله باشد اماده بود و بدنبال حریفش می گشت،جینی با شنیدن صدا کمی ارام تر شدولی زمانی که متوجه شد صدا صدای برادرش است که از دور ، نزدیک میشود دوباره به حالت اولش بازگشت در دلش می گفت « ای وای من آلان دوباره جنگ می شود» و از جای خود بر می خیزد و به سمت برادرش میرود و را به سمت در خروجی کتابخانه می برد.
رون :«چرا نذاشتی یه مشت و مال حسابی بهش بدم؟»
جینی ساکت به راهش ادامه می دهد.
رون :« چرا خودت هیچی بهش نگفتی؟»
جینی بی حوصله تر می شود اما سکوتش را نمی شکند.
رون :« چرا جواب من رو نمی دی ؟نمی فهمی میگو تو باید به اون پسره از خود راضی نشون بدی که زیادی خودش رو بالا گرفته و اعتماد به سقف داره»
جینی این بار با نگاه زننده ای جواب رون را می دهد ، رون بلاخره سکوت اختیار می کند
................................................................
سر میز شام تمام خاطرات امروزش را مرور می کرد و با خودش می گفت:«مگه میشه من دلم نخواد که جواب این پسره از خود راضی رو بدم ، چرا هیچ کس من رو درک نمی کنه؟ این بار که ببینمش، اه یا مرلین خودت کمکم کن که جوابش رو بدم»
«به به ببین کی اینجاست؟ دختر منگل»
رون از جاش بلند می شود که به کمک خواهرش برود ولی جینی که اعصابش خورد شده بود جایش بلند می شود و می گوید :« بازم اقای از خود راضی ، برو کنار بذار باد بیاد ، در ذمن میز گروه اسلایترین اونجاس ، برو دیگه هم اینورا نیا منتفت شدی؟ »
:« به به نمی دونستم زبونم داری اما حالا فهمیدم نتنها زبون داری بلکه چه زبون درازی هم داری »
:« مثل اینکه نفهمیدی گفتم شرت رو کم کن » و نگاهی بس غذب ناک به او می اندازد، دراکو با افاده خاصی که سرشار از خشم بود راهش را کج می کند، جینی فورا از سرسرا خارج شده و دوان دوان به خوابگاه می رود..........
تمام روز از ذهنش گذر می کرد واقعا از رفتار و طریقه صحبتش بسیار ناراحت بود ولی زمانی که به یاد می ورد که رو به روی دراکو ایستاده است خوش حالی از چهره اش نمایان می شد ،پلک هایش دیگر سنگین شده بودند و جینی جوان را به خوابی عمیق دعوت می کردند.



««اگر تایید شود ممنون خواهم شد.»»


با وجود اینکه اشکالات زیادی داشتی، اما نمایشنامه خوبی نوشتی.
حتما بعد از نوشتن متنت یه دور از روش بخون تا متوجه اشکالات نگارشی و تایپی‌ بشی و اونارو تصحیح کنی » غضبناک، در ضمن، ملتفت ...
درست نیست که دیالوگارو وسط توضیحاتت بیاری و دوباره بعد از اتمام دیالوگ به ادامه‌ی توضیحاتت مشغول شی. باید با اینتر بینشون فاصله بندازی.
خیلی جاها چندین جمله‌رو پشت سر هم نوشتی بدون اینکه بینشون علائم نگارشی بذاری یا از کلمات ربط استفاده کنی. ضمن اینکه وقتی جملاتت به پایان می‌رسن لازمه که با " . ! " بهشون پایان بدی.
با ورود به ایفای نقش بهتر می‌تونی به رفع اشکالاتت بپردازی و پیشرفت کنی.
تایید شد. وقتشه گروهبندی شی.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۲۹ ۱۲:۱۷:۵۶
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۳/۸/۲۹ ۱۲:۱۸:۳۸






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.