هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵
#1
ارباب؟! ارباب!

اربابا خیلی بین قسمتاش فاصله افتاد، نه؟! اربابا آخه باید اون حسِ نوشتنش بیاد. ولی خب خعلی دوست دارم این سری رو. حالا این همرو گفتم که... چیز... می دونم نباید هر پستی که می زنم بیام اینجا بدو بدو که نقد کنین، ولی خب این مجموعه رو خیلی دوست می دارم. گفتم ینی راه داره اینو نقد کنین باز؟:)

+ حس می کنم روز به روز بدتر می نویسم. قشنگ روند نزولی و اینا.

ارباب؟! ارباب!



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۵
#2

برگِ 400 هزارُم از دفترچه خاطرات دانای کل



زیر لب تکرار کرد: « دنیامونو.. یا شایدم دنیاتونو..»

و از ذهنش گذشت که این پاسخ، می تواند یک شعر زیبای ماگلی شود. از همان ها که بعضی شب ها تکیه می زد و به درخت ها و در تاریکیِ سردی که خاصیت جنگلست، به سختی می خواند.
با خودش فکر کرد می تواند بگوید جای بدی بود، می توانست بگوید آدم ها خودشان نبودند و نقاب هایِ رویِ نقابی بودند که خلائی عمیق رادر همه شان پنهان می کرد. می توانست از این حرف قشنگ ها بزند یا حتی من، - دانای کل- می توانستم بنویسم که لبخندی زد به دخترکِ چشم قهوه ای و گفت« ما در دنیا وقت خودمان بودن را نداشتیم، تنها فرصتِ خوشبخت شدن را داشتیم» و اصلا به رویم نیاورم که این جمله را آلبرکامو گفته، تا خاطراتم را بپیچم لای لباس های رنگ وارنگِ بی استفاده فلسفه. اما دختربچه که این جواب ها را نمی خواست، می خواست؟!

- یه عالمه آدم بودیم بچه. هممون شش داشتیم و کلیه و دماغ و مثانه. یه عده‌مون قرمز بودن، یه عده‌مون زرد، یه عده‌مون سفید، یه عده‌مون سیاه. یه عده‌مون زن بودیم، یه عده‌مون مرد. یه عده‌مون ماگل بودیم، یه عده‌مون فشفشه‌، یه عده‌مون جادوگر. دنیا رو تیکه تیکه کرده بودیم دخترجون. دور زمینا خط کشیده بودیم و برای بزرگتر کردن اون خطّا هم دیگرو می کشتیم. گروه گروه دور هم جمع شده بودیم و رفتارا رو...

چشم های دخترک، برق غمگینی زد.
- داره یادم می آد.

____

- خسته نشدین از این همه منتظر موندن؟! از اینکه یکی شما رو به یاد بیاره و چند ساعت از اون دنیایی که هیچی ازش رو به خاطر ندارید بهتون هدیه بده؟!

مثل هزاران بار گذشته. چشم های بی فروغی که تمام این مدت، انتظار کشیدن را تمرین کرده بودند؛ زل زده بودند به چشم های معترض بی پروا. خسته تر از همیشه. کلافه تر از همیشه.

- اما من این بار یه راهکار دارم!

زنِ زرد پوش با ترحم به روونا نگاه کرد.
- چی؟!
- دنیا رو بسازیم زرد. همون طوری که... بود.

بعد، صدایش را بلند تر کرد.
- هزار بار پرسیدم ازتون، و شما هیچوقت برام مشخص نکردین که تا کی می خواین منتظر بمونین. اما من یادمه دنیامون چطوری بود. اون بچه هم یادشه. باید یه جا تموم کنیم این عبثو.

بعد، یک چیزی توی محفظه تغییر کرد. همه تلاش می کردند به خاطر بیاورند که کجا بوده اند. همه چیز چه شکلی بوده. همه امیدوار شده بودند.

این خوب بود؟! دخترک راضی بود، روونا نه. چند دقیقه بعد که نگاه ها از رویَش برداشته شد و هر کس به فکر دنیایی بود که قرار بود بسازند، نگین انگشترش را به دندان کشید.
- ترسناک نیست که همه به این زودی قانع می شن..؟ راضی می شن..؟ عجیب هم نیست حتی؟!
و بعدتر فکر کرد به اینکه سنگ را ول کرده اند اینها. به سیزیف هایِ غمگین و خسته ای که نشسته اند تا تنبیه دیگری. تا شروع دیگری، یا پایان دیگر.
که گزینه داده بود بهشان، بالا بردن سنگ از کوه!



ویرایش شده توسط روونا ریونکلاو در تاریخ ۱۳۹۵/۶/۳۰ ۱۷:۵۹:۳۳
دلیل ویرایش: لینک قسمت های قبل


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۵
#3
- فوووووت.. فوووووت.. فووووت..
- مدرسه نازنینم :worry:

گروه دوم همینطور به سمت هاگوارتز می دویدند.
روح بزرگ لرد به سمت آن ها می دوید.
گروه اول به دنبال لرد می دویدند.
گروه دوم به سمت هاگوارتز می دویدند.
روح بزرگ لرد به سمت آن ها می دوید.
گروه اول هم به دنبال لرد می دویدند و دیگر فرصت نشد که گروه دوم به سمت هاگوارتز بدوند، چون دو گروه به هم برخورد کردند و روح بزرگ لرد یک سطل آب روی همه شان خالی کرد.

نماینده گروه اول: چی؟!
نماینده گروه دوم: چرا؟!

همه خیس شده بودند و با حیرت به روح لرد ولدمورت نگاه می کردند، که ناگهان چند قدم دورتر را نشان داد و شروع به خندیدن کرد. همه نگاه ها برگشت و مرگخوار ها متوجه سوروس شدند که سعی داشت مخفیانه گروه خود را ترک کند.
بلاتریکس لبخندی زد و گونه اش را کمی با چوبدستی بالا داد:
- داشتی کجا می رفتی سوروس؟

سوروس دو دستش را به پشت سرش چسبانده بود.
- من؟ من جایی نمی رفتم که. ینی چرا.. داشتم می رفتم کمک بیارم.

- دروغ می گه موهاش فر شده!

همه نگاه ها به سمت ولدمورت برگشت. روونا پرسید:
- ارباب چرا اینطوری شده؟!
- فوووووت... نفهمیدی؟ فووووت... فووووت.. با... فوووووت.. بدعنق.. فووووت.. قاطی.. فووووت.. فووووووت..
متاسفانه رز ویزلی از شدت فووووت جان به جان آفرین تسلیم کرد و حرفش را نصفه گذاشت.
همه هوش های ریونی به دردسر های آینده در شهر فکر می کردند که دستشان شروع به سوختن کرد. مرگخوار ها نگاهی به ساعدشان انداختند و با حیرت نگاهی به هم انداختند که...

- سوروس! چرا موهات اون شکلی شده؟!

اسنیپ در اثر سوزش دست، ساعدش را از روی موهای خود برداشته بود و چندین هکتار جنگل آمازون روی سرش بوجود آمده بود.
- بگذریم. الآن برگردیم.. یا جلوی بد- عنق- ارباب رو بگیریم؟!



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵
#4
امتیاز بازی هافلپاف و گریفیندور

گریفیندور: 78
رون ویزلی: 75
دامبلدور: 95
لوییس ویزلی: 70
جیمز پاتر: 79
گودریک گریفیندور: 76
چارلی ویزلی: 76
استرجس پادمور:78


هافلپاف:76
سوزان بونز: 75
وندلین:87
مکسین:66


+ دیشب که نمرات رو فرستادم بلافاصله اینترنتم قطع شد و همونم به زور فرستادم البته، چون نمرات رو اعلام کرده بودم دیگه پیگیر نشدم و خیلی جدی هم عذرخواهی می کنم بابتش، اگه اعلام نکرده بودم همونجا به داور دوم خبر می دادم اما خب، در جریانید که اینترنت چه وضع اسفناکی داره و خب، از اونجایی که تقریبا همه یه بار با این مشکل مواجه شدیم - توی مواقع حیاتی:| - گفتم که امروز می فرستم و توضیح می دم و با توجه به شناختی که دارم از مسئول هاگ و چیزایی که شنیدم، درک می شه احتمالا. آخرشم اینکه فقط برای اینکه امتیازات اینجا در دسترس باشه این پست رو زدم وگرنه می دونم الآن وقتش گذشته و ارزش قانونی نداره.:))



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵
#5
امتیاز بازی هافلپاف و گریفیندور

گریفیندور: 78
رون ویزلی: 75
دامبلدور: 95
لوییس ویزلی: 70
جیمز پاتر: 79
گودریک گریفیندور: 76
چارلی ویزلی: 76
استرجس پادمور:78


هافلپاف:76
سوزان بونز: 75
وندلین:87
مکسین:66



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: دفتر ثبت نام دانش آموزان
پیام زده شده در: ۱۰:۰۵ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۵
#6
نام:
روونا ریونکلاو

تاریخ عضویت:
19 آبان 93 با این شناسه.

تعداد ترم هایی که هاگوارتز شرکت کردید:
3

آیا شناسه ی قبلی داشته اید؟
بلی. جینی ویزلی



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
#7
من عذر نمی خوام از توهینایی که قراره تو این پست انجام بدم، تشکر هم نمی کنم از اینکه سایت رو باز کردین. این نه تنها وظیفه شما بود، بلکه من معتقدم باید از ما عذرخواهی بشه. نمی گم از امثال لرد ولدمورتی که برای همه ما، حتی اونایی که محفلی بودن هم دل سوزوند و وقت گذاشت، با وجود اینکه بر خلاف بیشتر ما نه نوجوون بود نه دانشجو و بیکار. نه از لینی که همیشه بدون ادعا و بی سر و صدا بود و زحمت کشید. حتی از امثال آرسینوس جیگر و ریگولوس بلک هم نه.
از منی که آخرین پستم مربوط می شه به چندین ماه پیش حتی، امثال من. از لیلی لونایی که چند تا پست بیشتر نزد. از میرتل گریان که چند تا پست بیشتر نداره. می دونین چی می گم؟ از تمام کسایی که چند تا دوست اینجا پیدا کردن، از تمام کسایی که حتی یک ربع هم وقت گذاشتن برای این سایت، از تمام کسایی که با شنیدن خبر بسته شدن سایت شوکه شدن. حتی یه کم.

این که چهار تا مدیر بنشینن کنار هم و بگن من دارم وقتمو تلف می کنم/ سایت فعالیت نداره/ پول نداریم/ اعضا لیاقت ندارن/ سایت آینده نداره/ بیاین تحریکشون کنیم تا فعالیت کنن، پس بجای اینکه کرسیِ مدیریت رو بسپرم به فردِ لایق تری که بلده به جای فرار کردن و پاک کردن صورت مسئله قضیه رو حل کنه، سایت رو می بندم مضحک ترین و مسخره ترین و بچگانه ترین حرکتی بود که من تو این سایت دیدم، هر چند کم نبودن حرکات مضحک و مسخره و بچگانه. اینو منی می گم که خودم بچم هنوز حتی:)) پس پیرهن ها بدرید و اینا.:))

من اینقدر این حرکت رو مضحک و مسخره می بینم که حتی نمی تونم باورش کنم. اینکه چند نفر با میانگین سنی بالای بیست سال( حداقل) نشستن دور و هم و همفکریشون به همچین نتیجه احمقانه ای رسیده:))
حتی حس نمی کنم شکل توهین باشه؛ توانایی اینو دارم که بگم « آخی.. طفلکیا.. » و دست بکشم به سر اون کسایی که این تصمیم رو گرفتن و رد شم.:)) اونم منی که متولد سالای آخر هفتادم.:))

در نهایت، می خوام بگم شما حق نداشتین این کارو بکنین و واقعیت اینه که دیگه هم حق ندارین حرفی ازش بزنین. اگه توانایی مدیریت این سایت رو ندارین، حق ندارین خدو(!) بندازین رو زحمتی که پای تک تک پستای این سایت کشیده شده. رو وقتی که پای این سایت، بهتر کردنش و فعال کردنش گذاشته شده.

سایتی که توانایی پرورش ده ها لردولدمورت دیگه رو داره. وقتی هنوز امثال لوئیس ویزلی ممکنه بیان توی سایت و اونقدر پست بزنن که بشن سوژه مورد علاقه جادوگرانی ها توی گروهای تلگرام و غیره، پس شما حق ندارین این سایتو ببندین. می تونین تشریفتون رو ببرین. من میبینم کسایی رو که توانایی جمع و جور کردن این سایت رو دارن بر خلاف شما.

این سایت منو به فکر نوشتن انداخت، بهم یاد داد چطور بنویسم، کمکم کرد راه زندگی کردنم رو پیدا کنم و بهترین دوستام رو بهم داد. بهترین. حالا شما حق ندارین در کمال خودخواهی و به خاطر اینکه - فرضا- از هری پاتر اشباع شدین و لذت هاتون رو بردید و دیگه بستونه، این حق رو از کسی بگیرین که اون بیرون، داره با شوق و ذوق کتاب چهارم رو تموم می کنه.

من هم به شدت با حرف تمام اعضای قبلی موافقم، غیر از اون قسمت تشکر کردن از بازگشایی دوباره سایت.
این- جا- خونه- منه- و - حق- ندارین- ازم- بگیرینش.

پ.ن: منم راستش در جریان کادر مدیریت نیستم. نه این که نشانسمشون، نمی دونم این ایده مسخره رو کی داد و کی حماقت کرد و کی مخالفت کرد و اینا. در کل می گم. خطاب به شخص خاصی نیستن. برای بیشتر مدیرای این سایت، خارج از جادوگران احترام شدیدی قائلم. ولی خب..:))



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: بهترین عضو تازه وارد
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۵
#8
لوئیس ویزلی. انگیزش رو برای فعالیت دوست دارم واقعا.



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۵
#9
منم رایمو به این یاروعه رودولف می دم.:))



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲ شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۵
#10
لرد ولدمورت، دلیلش رو هم بقیه گفتن به هر حال:))



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.