هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶ شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴
#1
درود!
درخواست دوئل دوستانه با ورونيكا اسمتلي رو داشتم (هماهنگ شده)

بدرود!


EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
#2
سلام جناب آرسينوس...
خيلي اتفاقي داشتم از اينجا رد ميشدم، گفتم بيام چندتا سوْال بپرسم...

١- چرا اينقدر اصرار داري كه معجون نشدي؟ آيا معجون چيز بديست؟؟!

٢- اون دوره اي كه كانديد بودي، شانستو براي وزارت چند درصد مي ديدي؟

٣- پاستيل يا آب نبات چوبي؟! چرا؟!

٤- يكي از بهترين رول هايي كه تا حالا خوندي...؟!

٥- يكي از اسرار مديران رو برملا كن!

٦- هنوز هم اصرار داري معجون نشدي؟!

٨- آخرين باري كه خنديدي؟!

٨- دقت كردي دو تا سوْال هشت داشتيم؟! به نظرت قصد من از اين اقدام چي بود؟!

٩- كاملا واضحه كه من سوالي به ذهنم نميرسه؟

١٠- يك جمله درمورد من؟؟!

----------
با تچكرات!


EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: تابلوي شني امتيازات
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴
#3
امتیاز گروه ها در جلسه دوم دفاع در برابر جادوی سیاه!



گریفندور:40
28+29+30+36

هافلپاف:41
29+30+30+29

ریونکلاو:40
29+29+28+28

اسلیترین:33
20+27+30


EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴
#4
نمرات جلسه دوم دفاع در برابر جادوی سیاه!


گریفندور:
رون ویزلی:28
پرسیوال دامبلدور:29
لیلی لونا پاتر:30
تد تانکس:26

هافلپاف:
رز زلر:29
وندلین شگفت انگیز:30(با تشکر بابت تخریب ساختن قهرمان اسلیترین!)
لاکریتا بلک:30
آریانا دامبلدور:29

ریونکلاو:
کلاوس بودلر:28
لینی وارنر:28
آلتیدا:29
فیلیوس فیلت ویک:29

اسلیترین:
تروی کینگ:20
آیلین پرنس:27
رودولف لسترنج(مرحوم حتی وقتی نیست،هست!):30

پستای خوبی بود در کل...خسته نباشین!
جهت هرگونه نیاز به توضیح بیشتر یا نقد،از طریق پیام شخصی اقدام کنین!


EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۰:۰۱ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴
#5
جلسه ی سوم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

صدای کوبیده شدن فنجان کریستالی بر روی میز، تیک تاک مداوم ساعت دیواری قدیمی را درهم شکست.
– نمی فهمم چرا این کلاس مثل میز مدیریت می مونه، به هیچکس وفا نکرده! نوبتی هم که باشه، نوبت منه که این شتر دم خونه ام بخوابه!

****

کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه!

- ینی کی می تونه باشه؟! ینی کی می تونه باشه؟!

هکتور ویبره زنان این سوال را تکرار می کرد. آریانا عینکش را روی بینی جا به جا کرد و با بی حوصلگی پاسخ داد:
- هک، از وقتی که پاتو تو کلاس گذاشتی بیشتر از هزار بار این سوال رو تکرار کردی!
- مطمئنم اونقدر پخمه باشه که بتونیم کلی خوشــ...

در با شدت گشوده شد و ساحره ی موطلایی با کفش های پاشنه بلند نارنجی شبرنگش، تق تق کنان وارد کلاس شد. نگاه های متعجب و شیطنت آمیز دانش آموزان، بر روی برق کفش ورنی استاد جدید ثابت مانده بود. استاد بی معطلی شروع به فضل (ـه ) افشانی کرد:
- شما در این کلاس حاضر شدین تا علم دقیق و هنر ظریف معجون سازی رو یاد بگیرین! شاید کسی باورش نشه که این درس نوعی شحر و جادوست چون اینجا ما با حرکتای مسخره ی چوب دستی کاری نداریم.
من از شما توقع نداریم بتونین زیبایی پاتیلی رو درک کنین که محتویاتش آروم آروم می جوشه و روش کف های درخشانی جمع می شه یا تاثیر دقیق مایعاتی رو تشخیص بدین که توی رگ ها نفوذ می کنه، مغزهارو جادو می کنه و حواس رو مختل می کنه... من قادرم به شما آموزش بدم که چظور شهرت رو داخل بطری کنین، چطور افتخار دم کنین و حتی جلوی مرگ رو بگیرین. البته مشروط به این که شما مثل شاگردای سابقم خنگ و کودن نباشین!

- کات! خانوم محترم، بابا این دیالوگارو که هزار بار تمرین کردیم! بازم که اشتباه گفتی! اینا مال یه استاد دیگه اس اصن! :vay:

نارسیسا روی پاشنه های نارنجی رنگش چرخید و با ناز و ادا از کلاس بیرون رفت. کارگردان که از شدت بدبختی مو بر سرش نمانده بود، نعره کشید:
- دوربین سه ثابت روی در، بریم برای برداشت سه هزار و پونصد و سی دوم!

در دوباره با شدت گشوده شد و ساحره ی موطلایی با کفش های پاشنه بلند نارنجی شبرنگش برای سه هزار و پانصد و سی و دومین بار، تق تق کنان وارد کلاس شد.
- خب شاگردان محترم، من استاد جدید دفاع در برابر جادوی سیاه هستم! می تونین منو خانوم مالفوی جذاب یا زیباترین ساحره ی جهان صدا کنین!
بریم سر اصل مطل؛ خیلی وقت ها قوی ترین جادوگر ها در مهمترین مبارزه ها، با کوچیکترین اتفاقی از پا درمیان. به نظر شما چه دلیلی می تونه داشته باشه؟

یکی از دانش آموزان با اشتیاق دستانش را برای پاسخ دادن بالا برد اما نارسیسا بدون توجه به او ادامه داد:
- آفرین دراکو، درست گفتی قند و عسلم! چون این جور مواقع قدرت حریفشون نبوده که باعث شکست اون ها شده، بلکه ضعف خودشون باعث شده! اونا همیشه از جایی ضربه خوردن که ازش وحشت داشتن و پنهونش می کردن. ترسایی که فقط خودشون می دونستن!حالا برای جلوگیری از این اتفاق باید چیکار کرد؟

این بار هیچ یک از دانش آموزان برای پاسخ دادن داوطلب نشدند با این حال نارسیسا ادامه داد:
- درسته دراکو، صد امتیاز برای اسلیترین! اونا باید تو اعماق وجودشون ترسایی که ازش فراری بودن رو پیدا کنن و باهاشون روبه رو بشن.

ساحره نگاهی به دانش آموزان شگفت زده انداخت و با لبخندی به دراکو ادامه داد:
- برای همین ازتون می خوام ترساتونو پیدا کنین و به سراغشون برین، قبل از این که اونا به سراغ شما بیان و شمارو از پا دربیارن. مقابله با جادوی سیاه به قدرت خیلی زیادی نیاز داره؛ اونقدر زیاد که از هیچ جایی نمی شه به دستش آورد مگر از سیاه ترین و متروک ترین بخش های قلبتون، بخش هایی که عمیق ترین ترس های شما که بزرگترین نقطه ضعفاتون هستن.

ساحره گچ صورتی رنگی برداشت و با دست خطیی زیبا روی تخته نوشت:
برای جلسه ی بعدی ازتون می خوام که توی یک رول با یکی از بزرگترین ترس ها و نقطه ضعف هاتون روبه رو بشین و راه مقابله با اون رو پیدا کنین.(30 نمره)
پ ن: هرگونه توهین به شخص شخیص فرزندم، دراکو پیگرد قانونی خواهد داشت و متخلفین با مجازات سختی روبه رو خواهند شد.


EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴
#6
تازه وارد اسلیترین!


1- فلسفه ی شیر و ویزن از نظر شما چیست؟ 10 نمره

اهم بعله...
فلسفه ی ویزن... بعله... ویزن یا به اختصار "ویزنی" کمپانیِ بیسیار باصفاییه که میشینن و برای ملت کارتون و فیلم می سازن، بسته های آموزشی می سازن، کتاب های کمک درسی می نویسن؛ دراکو که خیلی راضیه...

فلسفه ی شیر+ ویزن هم... خب یکی از کارتونای موردعلاقه ی دراکو درمورد یه شیر به اسم سیمبا بود... چیز زیادی یادم نمیاد... جز اینکه پسره ی ناخلف دوتا رفیق ناباب درحد کراپ و گویل داشت، یک میمون پیر هم بود که سیمبا رو با تک تک سلول های بدنش بالا گرفته بود؛ وضعیت تمامی ماها وقتی وای - فای مشنگی تحت فشاره و ما وسیله ی دکمه دار رو در جستجوی سیگنال بالا می بریم.

حالا که بیشتر گذشته غرق می شم، می بینم دیزنی و ویزنگاموت ارتباط خاصی ندارن... یا حتی سیمبا هم ربطی به شیر نداره... تشابه اسمی بوده... یا حتی ممکنه همین الان مِنو برای بالاک نمودن دانش آموزان مظلوم این کلاس آماده باشه... یا حتی این نارسیساس که مثل همیشه دوستاش رو رها می کنه و در کمال وقار، در افق محو میشه!

خلاصه اینکه بحث نوستالژیک و خوبی بود استاد استیکر... اممم...

- دانش آموز، نارسیسا مالفوی به دلیل به کار بردن کلمه ی "استیکر" اخطار گرفته و درصورت تکرار بالاک خواهند شد...
-

2- رولی درباره ی آینده جادوگران بنویسید. البته با درنظر گرفتن درگیری هایی که وجود دارد آینده را تصور کنید! چه کسانی هستند؟ چه کسانی نیستند؟ 15 نمره

- هو هو...!

ناله ی جغد پیری که بر بقایای تابلوی بانوی چاق لم داده بود، در سکوت شب طنین انداز شد.

- هو هو...!
(ناله ی جغد پیر به دلیل خالی بودن فضا، اکو یافته و دوباره طنین انداز می شود! )

دایره ای زردرنگ که از چراق قوه ی زهوار دررفته ی "ریگِ لوس" بیرون زده بود، قالب ترک خورده و آبی رنگ را روشن کرد.

- هی... پیدا کردم! یه پر قرمز دیگه! یه پست جدید!
- دروغ می گی؟!
- به من می گی دروغگو؟ الان باس برم حرف دهنمو بفهمم؟! من می رم شناسمو ببندم! ولی پست جدید... تو خونه ی ریدل! به بند کفشای دزدیم قسم راس می گم!

صدای گرفته و بدخلقی در فضا پیچید:
- می دونستم، نتیجه ی فعالیتای مرگخوارا همین میشه... همش واسه اینه که... فعالیت شما...

صدای گرفته و بدخلق به دلایل نامعلومی قطع شده و صدای قدم های ملت به سوی تاپیک "دفتر دوئل" جایگزین آن می شود.

- تا سه می شمرم، در تاپیکو بکشید و بگید یا مرلین!

- تبریک! شما برنده ی شصت درصد تخفیف واقعی شده اید! اگر این صفحه را ببندید، دیگر برای شما باز نمی شود!

جمعیت بازماندگان جادوگر و ساحره آهی از نهادشان برآمده و بر روی قالب زهوار دررفته لم دادند. مورگانا گل رز پژمرده ای از میان موهایش بیرون و آورد و گفت:
- من دیگه خسته شدم... من از این شرایط خسته شدم... این شــ...

در همین لحظه صدای آژیر پلیس به گوش می رسد و مورگانا در کثری از ثانیه، اندر گونیِ سفیدی به زندان منتقل می شود.

- شـــ... چی می خواستی بگی؟؟ اعتراف کن پیغمبره! چه کلمه ی بی ناموسی ای بوده که با این حرف ملعون شروع شده؟؟ این حرف باید از فرهنگ ما حذف بشه... این حرف باید سینِ سه نقطه بشه! من لغت تعیین میکنم... من تو دهن این لغات می زنم!

-

****


- محکومه ی مغفوره ی محترمه! مورگانا لی فای! بسیار مشعوفیم که شمارو تو دادگاهمون محاکمه و قیمه قیمه می کنیم... (انداختن نور در چشمان مورگانا و قلقلک دادن کف پاهای مقدس ایشون با پر شترمرغ!)
- منــــــــــــــــــــــــــــــ رویایی دارم، رویای آزاااااادیـــــــــ...
- میکروفون واربک رو از برق بکشید!
- وقتی میکروفونمون رو از برق بکشید، از آواز خوندن دست نمی کشیم؛ کلتونو جای میکروفون برمی داریم!

تق تق تق...! (افکت کوبیده شدن گوشتکوب بر روی میز چوبی)

- ساحرگان، جادوگران، فشفشگان جلسه از همین لحظه رسمیه!
- مگه تا الان گودبای پارتی جعفر بود؟
- اصل پیلیزززز!
- می گفتم... متهم نامبرده، مورگانا لی فای، متهم به استفاده از حرف "سین سه نقطه" در ملا عام می باشد. لدفا برای بلاک شدن ایشون گزینه ی یک و برای بلاک نشدن ایشون، گزینه ی "تانژانت زاویه ی آلفای نوک بینی مادر سیریوس و انتگرال تعداد دفعاتی که وندلین بدون جزغاله شدن از آتش سوزی فرار کرد رو" ارسال نمایید!

سکوت سنگینی که دادگاه را با لایه ای از گرد و غبار پوشانده بود، با صدای فریادی شکسته شد:
- بلاک...؟! پیغمبر مملکت؟! می خواین قمه کاریتون کنم؟ بزنم نصفتون کنم؟!
- یامورگانا! من می رم مرلینگاه!
- راس می گه! "پیغمبر، پیغمبر، حق مسلم ماس!"
- مرگ بر قطب شمال، مرگ بر قطب جنوب، مرگ بر استوا، مرگ بر نصف النهار مبداء!

قاضی، منو به دست نعره زد:
- نظم جلسه رو حفظ کنین! نتایج رای گیری به زودی معلوم میشه...
- اصل پلیزززز!

دو ساعت بعد - دادگاه!

تق تق تق...( ا.ک.ش.گ.ب.ر.م.چ!)

- ساحرگان، جادوگران، فشفشگان! طبق نتایج آرای شما، که به دستان امین منوداران سپردین، به موجب این حکم، تمامی کسانی که به بلاک شدن بانو مورگانا رای دادن به همراه ایشون به جزایر تابستانی بالاک تبعید خواهند شد...

حرف های صاحب منو در میان فریاد شادی هگرید محو شد:
- کیکتونو نوش جان کنین ملت!
- و کسانی که به باز موندن شناسه ایشون رای دادن، اخطار کتبی دریافت می کنن و درصورت تکرار، بالاک خواهند شد...
ختم جلسه! تق تق تق...!

- دراکو زنده اس؟!
- واقعا داریم به کدوم سو می ریم؟؟ (ب.ا.م!)
- شــــیرم...
- کیک بخورین!
- وایسا من بیام پی وی به ناموس تو بگم...
- اصل پلیززز!

قاضی با چهره ای از خودراضی ادامه داد:
- و البته نارسیسا مالفوی و ریگولوس بلک، به دلیل داشتن اخطار کتبی، به صورت مادام العمر بلاک خواهند شد!

هیئت منصفه، زوپس گویان و سینه زنان از کادر خارج شده و نعره ی اعضای باقی مانده در سالن، قالب آبی رنگ را می لرزاند... صفحه لحظه ای می لرزد، سرور پریده و بینند گان با " page not found" روبه رو می گردند... به همین سبب بنده که تا اینجا ماجرا رو روایت می کردم، قادر به ادامه دادن نمی باشم.
تا ماجرایی دیگر، شمارو به مرلین و مورگانا می سپارم!
(چیه؟ من از اولش گفتم من طنزنویس نیستم! )


3- نظر شما درباره ی من و تدریس چیست؟ ریتا را در چه حدی می بینید؟ صادق باشید.. دروغ گو ها نمره نخواهند گرفت! 5 نمره

الان اگه بگم نظری ندارم تجدید می شم؟

- نقل قول:
دروغ گو ها نمره نخواهند گرفت!


خب درحال حاظر نظر مثبتی نسبت به کلاستون دارم... هرچند سر تکلیف دومی جونم به لبم رسید و آخر هم رولی قناس نوشتم...
ریتا رو در حد یکی از کارتون ها ویز... دیزنی لند می بینم...
و اینکه من این پنج نمره رو نیاز دارم... من عائله مندم! دراکو زنده اس؟

پ ن : ده رو نُه می دین استاد استــ... اسکیتر؟؟؟؟
استاد براتون نهار بخرم؟؟
استـــــــــــــــــــــاد؟؟!


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۳ ۰:۴۰:۲۳

EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: دسته اوباش هاگزمید!
پیام زده شده در: ۸:۰۰ شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۴
#7
آممم.... سلام!

نام و نام خانوادگی:
نارسيسا مالفوي!

هدف شما از عضویت در این گروه چیست؟
خب... اراذل مسلما هدف خيلي منسجمي ندارن... مي ريزن،مي پاشن، مي كشن و نابود مي كنن...!
هدف اصلي رو رسيدن به اهدافم از هر طريق ممكن و غيرممكني درنظر بگيرين!

اسلحه ی مورد علاقه ی شما چیست؟
خنجر... كلا به خنجر زدن، از پشت خنجر زدن، به يه جوري خنجر ميزنم كه نفهمي از كجا خوردي خيلي علاقه دارم...

در چه کاری بیش از همه استعداد دارید؟
هركاري براي نابود كردن موانعي كه جلوي هدفامه... و براي نابود كردن اونايي كه ازشون خوشم نمياد!

اگر بخواهید به میزان وفاداری خود به دوستانتان و گروه هایی که در آن به عضویت در آمده اید از یک تا ده یک عدد را اختصاص دهید چه عددی را انتخاب میکنید؟
شايد حدودا هشت...تا جايي كه به خودم صدمه اي نرسه و مشكلي پيش نياد هواشون رو دارم...اگر اينطور نبود كه جزو اراذل محسوب نميشدم...
پ ن: خب مسلما جواب بالا درست نبود! با ارفاق ده و نيم ميدم...

---------------
الان ميتونم ماسك سياه بزنم و رو ديوارها با اسپري بنويسم "mob" و اينا...؟؟


EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#8
دوئل با اژدهای شکم پولادی اکراینی...

________


نورِ رنگ پریده ی چراغ هایی که به دلیل سرما یا کمبود نیروی برق چشمک می زدند، بر ترک های ریز و درشت سنگفرش قدیمی و رنگارنگ لیتل هنگلتون پهن شده بود؛ ترک هایی که شاید هر یک با خود دنیایی به همراه داشتند. تولد هر یک از این ترک ها، داستانی با خود داشت که تا زمان مرگش ادامه پیدا می کرد.

خیابانی که شاید هرگز شاهد چنین هراسی نبوده و پیچش زوزه ی باد در خانه های متروکش، هراسی جنون آمیز در دل "او" می افکند.

موسیقی گام های سنگینش با نجوایی تاریک از اعماق ذهنش درآمیخت.
- دیگه وقتش رسیده نارسیسا... دیگه جایی برای پنهان شدن نداری!

با دستانی یخ زده، آینه ی کوچک را به سینه اش فشرد و نفس عمیقی کشید. مقابل ویرانه ی مهمانخانه ایستاد و دستانش را بر روی در سرخ رنگ آن فشرد. در پولادین با صدای هولناکی کنار رفت و ساحره ی سیاه پوش قدم بر کف چوبی مهمانخانه نهاد.
- دیگه باید تسلیم بشی دختر! تو در مقابل قدرت من هیچ شانسی نداری!

نجوای شیطانی درون سرش، سرمای طاقت فرسا و حس شومی که ویرانه ی جن زده ی مهمان خانه به او می داد، باعث می شد از ته دل فریاد بکشد.
- تو قدرت لازم برای حفظ جادوی سیاه رو نداشتی مالفوی! تو تعادل مرگ و زندگی رو بهم زدی و به همین خاطر، مستحق مرگی!


ساحره با درماندگی نگاهی به آینه انداخت. چشمان آبی رنگش با اضطراب و التماس خیره مانده بودند اما غرورش اجازه ی جاری شدن اشک هارا نمی داد. در همین لحظه دریای آبی رنگ چشمانش یکدست سیاه شد و روی زمین افتاد.
دوباره برخاست اما بدون هیچ اختیاری از خودش؛ درست مانند روزهای قبلی...

***

فلش بک – یک ماه قبل


- می دونی، زندگی کردن تو جایی مثل این کلبه وحشتناکه! سر کردن با موجودات نفرت انگیزی که پاتیل هامو بهم می زنن و همه جای جنگل هم پیدا میشن... اما هنوز فکر می کنم خیلی بهتر از مردن و به جهنم رفتنه!

نارسیسا دسته ای از گیسوان طلایی رنگش رو از روی پیشانی خیسش کنار و زد و ادامه داد:
- حتی نمی تونی تصور کنی فکر اینکه تا ابد زنده باشی چه حسی داره، می تونی!؟

قهقهه ی دیوانه وار ساحره، سراسر کلبه ی چوبی را به لرزه انداخت.
- من خیلی چیزا رو از دست دادم تا به اینجا برسم؛ شوهرم، خواهرم و خیلی های دیگه! این کار فقط برای تضمین کردنه زندگیمه...

نغمه ی دلنشین چکاوک ها، خبر از آغاز صبح دیگری می داد. انوار درخشان خورشید درحال طلوع، رنگ های شگفت انگیزی بر دامان لاجوردی آسمان افکنده بود و ابرها رحمت بی دریغ خود را بر سر همه موجودات فرو می ریختند.

با این وجود آن روز برای نارسیسا مالفوی، روزی به یاد ماندنی بود. روزی که پس از سال ها با آرامش سر به بالین می گذاشت... روزی که از ترس کشته شدن، فریاد زنان از کابوس برنمی خاست.

بالاخره ثابت می کرد توانایی انجام کارهای بزرگ را دارد و... هیچ کدام از عزیزانش نبودند تا بتوانند "جانپیچ" نارسیسا را با چشمان خود ببینند.
هیچ یک از عزیزانش بجز یک نفر... نارسیسا به جسمی که در تنها تخت خواب کوچک کلبه مچاله شده بود نگریست و لبخند زد...

- دراکو، تو که فکر نمی کنی این کار من اشتباه باشه؟

اشک های ساحره در میان کلماتش غلتیدند و راه نفسش را بستند.
- به من گفتن برای این کار باید عزیزترین شخص زندگیمو قربانی کنم... تو هم فکر می کنی من دیوونه شدم؟ درست مثل بقیه؟ خیلی خوبه که الان بیهوشی، وقتی خوابی دوست داشتنی تر به نظر می رسی!

ساحره با پاهایی لرزان به سمت پسرش رفت و اورا به سمت خود برگرداند. دراکو با چشمانی سرشار از وحشت و التماس به مادر نیمه دیوانه اش می نگریست و ناله می کرد. نارسیسا با ملایمت موهای طلایی رنگ پسرک را نوازش کرد و زمزمه کرد:
- مطمئن باش درد نداره... خیلی بهتر از تکه تکه کردن روحم بود، اینطوری نیست؟ به هرحال... آواداکداورا!

بیرون کلبه چکاوک ها به همسرایی زیبایشان پایان می دادند. درخشش نوری به رنگ سبز، فریادی کوتاه و پس از آن جنگل در سکوت فرو رفته بود...

***



- تو با غرق شدن در جادوی سیاه، اختیار خودتو از دست دادی! اجازه دادی شیطان تسخیرت کنه و بعد از مردنت ارواح زیادی هستن که می خوان ازت انتقام بگیرن!

ساحره ی لرزان مقابل موجودی سایه وار زانو زده بود؛ موجودی که تجسم حقیقی او از شیطان بود. آینه – جانپیچ را میان انگشتان باریکش می فشرد و ضربان شدید قلبش، سینه اش را به درد آورده بود. در تک تک حرکات آن موجود، آشنایی موج می زد. درست مانند خود او بود اما صدها بار شیطانی تر! صدایش درست همان صدایی بود که بارها در خواب و بیداری شنیده بود... ناله کنان پرسید:
- تو... تو بودی که منو تسخیر کردی! تو همون شیطانی هستی که این فکرو تو سر من انداخت... تو باعث شدی من در جادوی سیاه غرق بشم... تو کسی هستی که باعث شدی پسرمو بکشم؟! لعنت بهت!

سایه با صدایی رعب آور خندید:
- نه نارسیسا... من درست همون چیزی هستم که تو می خواستی! یه موجود سیاه، قدرتمند و جاودان! من قدرتی ماورای قانون های جادوگری دارم... من جانپیچ تورو مال خودم کردم، قدرتتو، همه چیزت مال منه!
- من... من... نمی فهمم!

بیرون از مسافرخانه، صدای زوزه ی گرگی به گوشش رسید. نارسیسا قدمی به عقب برداشت؛ فضای روستای متروک از زوزه های پاسخگو پر شد.

- ساحره ی بیچاره، حالا من صاحب همه چیزت هستم یه غیر از جونت! می خوام اون رو هم ازت بگیرم... تا بتونم کامل شم!

سایه قدم به نور گذاشت و نارسیسا از وحشت فریاد زد... ساحره ای که مقابلش ایستاده بود، خودش بود!
- من نیمه ی تاریک تو ام دختر! همون قسمتی که از بچگی پلید بود، تنها بود، می خواست ثابت کنه از خواهرش بالاتره... و تو نیمه ی احمق هستی! اینجا موندنت فایده ای نداره!

نارسیسا ناله ای کرد و به خود پیچید...

بیرون از ویرانه ی هولناک، نورِ رنگ پریده ی چراغ هایی که به دلیل سرما یا کمبود نیروی برق چشمک می زدند، بر ترک های ریز و درشت سنگفرش قدیمی و رنگارنگ لیتل هنگلتون پهن شده بود؛ ترک هایی که شاید هر یک با خود دنیایی به همراه داشتند. تولد هر یک از این ترک ها، داستانی با خود داشت که تا زمان مرگش ادامه پیدا می کرد...
ماه با درخشش نقره ای رنگ خود، پرده ای بر اتفاقات این شب هولناک افکنده بود... شبی که نارسیسا می توانست برای نخستین بار آرامش حقیقی را تجربه کند.
درخشش نوری به رنگ سبز، آخرین انعکاس زوزه ی گرگ ها و در نهایت صبح دیگری آغاز شده بود...


EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱:۲۴ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
#9
نارسيسا مالفوي vs مايكل كرنر

آينه ي نفاق انگيز

***

سكوتِ وهمناك، راهروهاي تنگ و تاريك را دربرگرفته بود. تنها صداي فرياد گاه و بيگاه پسربچه اي، سكوت را درهم مي شكست.
كفپوش سرد و سنگي، كف پاهاي برهنه اش را مي آزرد و ريه هايش براي فرو دادن هواي بيشتر، تقلا مي كرد.

گيسوان طلايي نارسيسا چشمانش را پوشانده بود و پيراهن سفيدش به دور مچ هايش مي پيچيد. راهرو بي پايان به نظر مي رسيد و تنها فرياد هاي دردآلود دراكو اورا وادار به دويدن مي كرد.
چشمانش را بست و از ته دل فرياد زد:
- دراكو... پسرم، كجايي؟!

در همين لحظه دردي كشنده در سرش پيچيد و روي زمين افتاد. جسمي با شدت به صورتش برخورد كرده و باريكه ي خوني بر پيشاني اش جاري بود. ساحره سرش را بلند كرد و از ته دل فرياد زد؛ نارسيساي ديگري درست مقابل او روي زمين نشسته بود. پيراهن خواب سفيدي بر تن داشت و گيسوان پريشانش را روي شانه رها كرده بود؛ انعكاسي از او.
صداي فرياد دراكو بي مقدمه قطع شد و تنها انعكاسي هولناك بر جاي گذاشت. ساحره ي لرزان، دستش را به سمت ديگري دراز كرد.
لمس شيشه ي سرد و صاف آينه، اطمينان بخش بود.

در همين لحظه لبخندي شيطنت آميز بر لبان نارسيساي درون آينه نقش بست. ساحره، با تعجب پلك زد و زماني كه چشمانش را گشود با تصوير متفاوتي روبه رو شد.
ساحره پيراهن آبي رنگي بر تن داشت و موهايش را با گل هاي سرخ آراسته بود. لبخند شيريني كنج لب هاي سرخش جاي گرفته بود و چشمانش از غرور مي درخشيد.

مهمتر از همه ي اين ها، دخترك تنها نبود. سايه ي شخصي قدبلند در كنارش ديده مي شد. قلب نارسيسا با ديدن پسرك از جا كنده شد. گذر زمان اهميتي نداشت؛ هنوز آن چشمان تيره، قلب او را به تپش وامي داشت.
انگشتان باريكش را روي تصوير او كشيد و زمزمه كرد:
- اد...


***

فلش بک – ده سال پیش

نسیم بهاری در میان موهای پریشانش می رقصيد و صدای برخورد امواج رودخانه با صخره ها، همچون موسیقی در گوشش طنین می انداخت. دستانش با اضطراب دسته گل سرخ را می فشردند و منتظر پاسخ "او" بود. دخترک رویش را از او برگردانده بود و با چشمان زیبایش، حرکت امواج رود خروشان را دنبال می کرد.

سکوت، لحظه به لحظه سنگین تر می شد و نفس کشیدن برای پسرک دشوارتر. عاقبت، صدای سرد "نارسیسا" سکوت را درهم شکست:
- این حرفیه که بعد از این همه مدت می زنی ادوین؟ توقع داری همه چیزو فراموش کنم و ببخشمت؟

قطرات ریز عرق پیشانی ادوین را پوشاند. ساحره حتی در اوج خشم هم باوقار بود.
- نارسیسا، لطفا بذار توضیح بدم. من...
- توضیح بدی؟ درمورد چی؟ اینکه اینقدر ترسویی که نمی تونی با پدر و مادرم روبه رو بشی؟ یا شاید درمورد اینکه جرأت نداری برای به دست آوردن کسی که دوستش داری تلاش کنی؟ یا...

کلمات نارسیسا زیر بغض شدیدی که گلویش را می فشرد، مدفون شد. ادوین دستش را رو شانه اش گذاشت و به نرمی ادامه داد:
- اینکه اونقدر ثروتمند نیستم که با دختر یکی از خانواده های اصیل جادوگری ازدواج کنم؛ اینکه اسم معروفی ندارم تا روی بچه هامون بذارم؛ خب... برای همه ی اینا ازت معذرت می خوام نارسیسا!

ساحره انگشتان باریکش را درهم گره کرد و به دیواره ی چوبی پل تکیه داد. پس از مدتی، بغض دردناکش را فرو داد و زمزمه کرد:
- خب، پس دیگه حرفی بین ما باقی نمونده.
- نارسیسا ازت نمی خوام حرفم رو باور کنی اما بدون، هیچ چیزی برای من از این سخت تر نیست. من تورو میشناسم؛ تو مثل خواهرت، آندرومیدا نیستی. به خانوادت نیاز داری و به آرامش. حتی عشق هم برای خوشبخت شدن دو نفر مثل ما که اینقدر با هم متفاوتن، کافی نیست.

چشمان دخترک همچون امواج طوفانی رودخانه به او خیره بود. ادوین مکثی کرد و ادامه داد:
- مطمئن باش می تونی خوشبختی واقعی رو پیدا کنی، با کسی که شبیهته.

ساحره به سردی رویش را برگرداند و زمزمه کرد:
- تو فکر کردی این خوشبختی ایه که من آرزوشو دارم؟ تنهام بذار ترسو!

نارسیسا برای لحظاتی چشمانش را بست و منتظر ماند تا ادوین یک بار دیگر عشقش را ثابت کند. می دانست او آنقدر قوی نیست که به همین سادگی از عشقش دست بکشد. ادوین برای آخرین بار نگاهش کرد. رز هارا کنار پای ساحره، روی زمین گذاشت و آهسته دور شد. قطرات اشک نارسیسا به دور از نگاه هرموجود زنده ای درون رود می غلتیدند و با امواج سهمگین درمی آمیخت. تنها مهتاب با درخشش نقره ای رنگ خود، بی اجازه خلوت اورا بهم می زد . صدای برخورد امواج رودخانه با صخره های اطرافش، مانند موسیقی در گوشش می پیچید...

***


فلش فوروارد – درمحضر آینه ی نفاق انگیز

باران اشک، بدون هیچ شرمی از چشمان آبی رنگ ساحره فرو می ریخت. با صدای گرفته ای زمزمه کرد:
- اد...

دخترکِ درون آینه دست از خندیدن برداشت و به او خیره شد. صدای گریه ی دراکو، مانند زنگ خطر در گوشه ای از ذهن او می پیچید اما نادیده گرفتنش آسان بود.
نگاه پسرک درون آینه، به چشمان نارسیسا گره خورد. در تمام جهان چیزی به اندازه ی دیدار دوباره ی آن ها شگفت انگیز نبود. مرزهای گذشته و آینده از هم گسسته شده و ساحره همزمان بانویی میان سال و دختری جوان بود. با صدایی لرزان پرسید:
- اینجا کجاست؟ ما اینجا... اینجا چیکار می کنیم؟

ادوین دستان نارسیسای درون آینه را رها کرد و به سمت او خم شد.
- اینجا جاییِ که رویاها به حقیقت تبدیل میشن! جایی که منو تو دوباره همدیگه رو می بینیم. من همه ی عمرم رو دنبال راهی گشتم که دوباره پیدات کنم...
- اما من حالا ازدواج کردم، بچه دارم! تو هم حتما باید... باید یه زندگی داشته باشی!

صدای فریاد دراکو دلش را می آزرد اما نمی توانست از مقابل آینه تکان بخورد، حتی یک لحظه.

- نه نارسیسا! من همه ی این سال هارو برای پیدا کردن تو گذروندم... حالا می تونیم دوباره باهم باشیم. فقط کافیه دست منو بگیری و با من بیای!

این آرزویی بود که تمامی این سال ها در دل داشت و هرگز بر زبان نیاورده بود. حتی به آن نیندیشیده و آن را در اعماق قلبش پنهان نموده بود. حالا... حتی فکر کردن به آن هم دیوانگی بود. چنین چیزی "امکان" نداشت.
امکان نداشت، تا زمانی که دستان ادوین از درون آینه ی شیشه ای به سمت او آمد!
- نارسیسا... این آخرین فرصته! فقط کافیه گذشته رو پشت سرت رها کنی و بیای!

نارسیسا با شنیدن صدای ناله ای آهسته، از جا پرید. صدا درست از پشت سرش به گوش می خورد. ادوین با عصبانیت گفت:
- بیا... وقت رو هدر نده. به پشت سرت نگاه نکن نارسیسا!

همین جمله کافی بود تا نگاه نارسیسا به گوشه ی دیگر اتاق بچرخد و از وحشت فریاد بکشد. پسرش، دراکوی کوچک او، روی زمین مچاله شده بود و به خود می پیچید. با شنیدن فریاد نارسیسا، سرش را بلند کرد و زمزمه وار گفت:
- مامان، می دونستم که پیدام می کنی!

اشک های سرکوب شده در طول سالیان طولانی، از چشمانش می چکید. چرا حالا مجبور به انتخاب کردن شده بود؟ فریاد های ادوین و ناله های دراکو، مانند چاقو در شیارهای مغزش فرو می رفت. لبخندي سرشار از اطمينان بر لبان دراكو نشست و بین خواب و بیداری نام اورا صدا زد.
نارسیسا دوباره به ادوین نگریست. تصویرش مدام می لرزید و محو می شد. تنها صدای ضعیفش به گوش می خورد:
- نارسیسا... بیا...

ساحره لبخندی به آینه زد و به آن نزدیک شد؛ چطور تا آن لحظه تردید کرده بود؟ دستش را بلند کرد و... مشت محکمی به شیشه کوبید. صدای شکستن آینه و فریاد دردآلود نارسیسا درهم آمیخت و در اتاق طنین انداخت. دوباره و دوباره، تا اینکه با صدای ناله ی دراکو به خود آمد. با دستانی لرزان و خون آلود به سمت پسرش دوید و اورا در آغوش گرفت.
- پسرم حالت خوبه؟!

دراکو با صدای ضعیفی پاسخ داد:
- مامان... مامان...

***

- مامان... مامان... چی شده؟
- دراکو؟ اینجا...

نارسیسا با سردرگمی چشمانش را گشود و با منظره ی آشنای اتاق خوابش مواجه شد. چطور ممکن بود؟

- مامان... تو خواب حرف می زدی! حسابی وحشت کردم... مریض شدی؟

نارسیسا به چشمان وحشت زده ی او خیره شد. چشمانی به رنگ آبی که قطرات اشک در آن ها می جوشید؛ مانند رودخانه ای که صدای برخورد امواجش با صخره ها، مانند موسیقی در گوشش می پیچید...
- نه پسرم؛ فقط کابوس می دیدم، یه کابوس شیرین!

***

با عرض معذرت بابت تاخير زياد...


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۲ ۱:۴۶:۲۱

EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹ سه شنبه ۹ تیر ۱۳۹۴
#10
1- اگه همه اعضای سایت با هم توی یه جزیره گیر بیفتن، برای نجات خودت کی رو به عنوان رهبری که ازش پیروی کنی انتخاب می کنی؟ چرا؟

2- تا چند سالگی شبا زیرتو خیس می کردی؟

3- چرا بابای سوباسا ژاپنی بود عموش برزیلی؟

4- سیگار، قلیون، علف، حشیش کراک چی میزنی؟

5- بدترین خصوصیت اخلاقی خودت از نظر خودت چیه؟

6- پیر بشی کچل بشی چه کار می کنی؟

7- آیا در اوج نا امیدی حاضری خودتو با کش دار بزنی؟

8- بدترین چیزی که ازش میترسی (فوبیات) چیه؟

9- به جادو اعتقاد داری؟ چرا؟

10- ساعت چنده؟

11- ده نفر به انتخاب خودت از بین کاربرای سایت انتخاب کن و براشون یه کارکتر مناسب انتخاب کن!

12- بهترین رولی که خوندی، چی بود و از کی بود؟(اگه تونستی لینک بده)

13- سه تا از چیزایی که دوست نداری بقیه در موردت بدونن رو بگو.

14- رتبه ی کنکورت چند بود؟

15- خلاصه ای از وصیت نامت.

16- اسم و فامیلی معلم سوم دبستانت؟

17- متالیکا یا پینک فلوید؟ چرا؟

18- چرا وقتی داشت نشون می داد درصدو، عاقای فردوسی پور می خند؟

19- بهترین رول خودت از نظر خودت؟

20- منو تو یه خط توصیف کن!

سوخته نباشی!



EVERY THING TAKES TIME
AND
TIME TAKES EVERY THING...






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.