هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲:۱۶ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷
#1
ناقد آ! منقودمان بنمایید.


با تشکر،
لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی


নীরবতা


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ چهارشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۷
#2
بسمه تعالي



چهار زانو روی زمین نشسته و به سنگ تیره رو به رویش خیره شده بود. چشمانش به دنبال چیزی ورای آن تکه سنگ بود، شخصی شاید.
با خود می گفت اگر او تنها کسی بود که می دانست چه؟ اگر در میان کرور كرور انسان های قد و نیم قد تنها او بود که سنگینی بار آخرین خواسته ای را به دوش می کشید چه؟ اگر...
سایه عظیمی که بالای سرش ظاهر شده بود، رشته افکارش را پاره کرد. دلش نمی خواست اما برای سایه جا باز کرده و کمی آن طرف تر رفت.
به موقع.

پوووووف!

- هشششه عمو! می خوای بزنی بفرسیمون اون دنیا؟!

سنگ بزرگ تیره رنگی در جایی که سابقا ویولت بودلر نشسته بود، جای گرفته و مقبره رودولفوس لسترنج را شکافته و پیکر نیمه تجزیه شده اش را نمایان ساخته بود. مرد دیگری به سنگ بزرگ تکیه داده و نفس نفس می زد:

- بلی.
- چی چی رو بلی؟

دخترک به واسطه هجوم آدرنلین در رگ هایش شوک زده شده و چندین تار مویش هم سیخ ایستاده بودند.

- قصد داشتیم شما را به دگر جهان بفرستیم.

منظور مرد کشتن بود.

- همم... با این سنگه؟

دوشیزه بودلر یک قاتل حرفه ای نبود، لکن راه های بهتری برای کشتن خودش سراغ داشت، سریع تر و کم دردسر تر.

- سنگ نبوده و قبر می باشد.
- نه، اون زیریش رو که نمی گم...

نگاهی غم بار بر چهره آقای لسترنج انداخت؛ میّت با تعجب به آسمان نگاه کرده و کرمی در مقابل چشم او شکلک در می آورد.

- ... همینی که می خواسّی بکوبی تو سرم رو گفتم!

اخم کرده، دستی به کمر زده و به شیء مذکور اشاره کرد.
مرد ابتدا به او و سپس به سنگ نگاهی انداخت.

- بله، با این قبر می خواستیم شما را به قتل رسانیم.

آقای زاموژسلی این را گفته و سپس برای دوباره بلند کردن قبر به تقلا افتاد.

- گرفتی ما رو؟!

مرد لحظه ای درنگ کرده، ابتدا نگاهی به دست سمت چپ خود و سپس به دخترک انداخته و بر چهره او دقیق شد!

- خیر، ما تمایلی به گرفتن صورت سوختگان مداریم.

آقای زاموژسلی بسیار ظاهرگرا بود.

- خیر! خودتان خل می باشید!

مرد این را رو به هوا گفته بود.

- بینم... روالی؟ ینی عقل مقل ت سرجاشه دیگه؟

دوشیزه بودلر این را به مرد که اکنون به هوا چنگ می انداخت گفته بود.

- اینجانب عقل در معقل خویش نهادینه داریم لکن این ز تام بعید می دانیم.

- اوه! جیگر داری که اینو می گی ولی اگه برسه به گوش ولدک -

او انگشت شصتش را از این سر گردن تا آن سر گردن کشید.

- خیر... گمان نمی نماییم این دی اکسید گستاخ اهمیتی ز بهر ارباب تیرگی داشته باشند.

مرد این گفته و به جایی که یک دی اکسید کربن برای برافروختن خشم او اکسیژن هایش را تاب می داد چشم غره رفت. در همین حین دوشیزه بودلر خودش را به قبر مذکور رسانده و چند ضربه به آن زد.

- مزاحم نشید لطفا، مرســــی.

مقبور حوصله زنده ها را نداشت.

- هو! یکی این توئه!

ویولت این را با صدایی خفه و هیجان زده گفته و سپس چند ضربه بر روی قبر زد.

- واااا! این کارا چیه؟ خجالت بکشید لطفا!
- حرفم می زنه!

مرد اکنون گلی را در دست گرفته و لبخندی شیطانی به لب داشته و توجهی به هدف ترور هیجان زده اش نداشت.
او از فریاد های دردناک تام در حین فتوسنتز لذت می برد.

- آری! ما نمی داسنتیم که آیا جدال با مقبره ای تهی نیز مقبول است و یا خیر، پس یک تو پرش را برگزیدیم.
- چه کمالاتی!

این صدایی بود نسبتا آشنا که از میان حنجره ای نیمه تجزیه شده بیرون زده بود. سپس دستی از قبر تحتانی بیرون آمده و مقبره فوقانی را بر روی خود کشید.

- خیر گرگ رود در نهایت مشقّت آ! این مقبره ز بهر اینجانب خود خویشتن خویش می باشد! آلت قتاله ماست! پسش دهید!

رودولف اهمیتی به لادیسلاو نداد. او همیشه دلش یک قبر دو طبقه می خواست که ساکن دیگرش با کمالات بوده باشد و اکنون رویایش محقق گشته بود.

- خب رودی... اینم اَ آخرین وصیتت و خلاص!

ویولت این را گفته و در انتهای یکی از پیچ های قبرستان ناپدید شد.


***


- خب هکتور. سوژه بعدی چی باشه؟
- پنکه!

هکتوری که به پنکه سقفی خیره شده بود این را گفت. لرد کمی سرش را خاراند.

- نه. یه چیزی باشه که بشه راجع بهش نوشت.
- در!

هکتور سرش را پایین تر آورده و به در نگاه می کرد.

- زیادی نامفهوم، دروازه هم دره، طاق نما هم دره تقریبا، باید واضح تر باشه.
- چارچوب در!
- ... نه.

هکتور به شدت لرزیده و نتوانست نگاهش را کنترل کند.

- میز! دفتر! چراغ! کلید چراغ! کشو! دیوار! ردا! هوا! کراب! من!

هکتور بسیار شدید تر می لرزید و همه چیز را هم با خود می لرزاند و لرد از این بابت احساس ناامنی کرد.
- هک. هک! هکتور! هکتور دگ! هکتور دگروث! گرنجر!

- حدس بزن چی شد!

لرد که با دو دست هکتور بی هوش شده را نگه داشته داشته بود، جاابرویی هایش را به یکدیگر گره زد.

- چی شد؟!

کراب با پیش بند و بشقاب کف آلودی در دست از آشپزخانه سرک کشیده و این را از ویولت که در آستانه پنجره ایستاده و یک پایش را در بیرون آن تاب می داد پرسیده بود.

- خب باس بگم که حاجیتون... شت!

آخرین چیزی که داوران دیدن، دوشیزه بودلری بود که چشمش را به آسمان دوخته و سایه ای تیره بر رویش افتاده بود. بعد از آن داوران تنها فریاد های موهوم و اصواتی مربوط به شکستگی چوب و سنگ را شنیدند.

***


- فکر می نماییم این مناسب می باشد. می باشد؟!

تام لبخند عریضی زده و سری به تایید تکان داد.
اکنون او و آقای زاموژسلی در فراز یک مقبره هرم شکل بسیار بزرگ مصری، در جایی که سابقا خانه ریدل قرار داشت نشسته بودند.


নীরবতা


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
#3
نقل قول:
خلاصه: هري پاتر در نزدیکی دریاچه با روحی به اسم جورجی ملاقات کرده و روح برای رهایی از شرایطش و رفتن به دنیای مرده ها از هری می خواد که جسد اون رو که توی دریاچه است بیرون بیاره و دفن کنه، هری برای رفتن به عمق دریاچه به گیاه آبشش زا نیاز داره. لاتیشیا رندل به آن ها گفته که این گیاه را دارد.


هری، رون و هرمیون برگشته و به لاتیشیا نگاهی می اندازند. دخترک کتابی را در چنگ می فشرد و با نگرانی به سه نفر نگاه می کرد.
سر دخترک به سختی تا شانه های هرمیون می رسید.

- خب پس بدهش.

رون به سمت او خم شده و دستش را دراز کرده بود. دخترک چند باری پلک زده و سپس چند قدمی عقب عقب رفت.
از چیزی می ترسید!
- نه نه! اینجوری... یعنی همینجوری نمی دمش.

کتاب را محکم تر چنگ زد و به جلوی پایش خیره شد. مردمک ها درون چشمانش جست و خیز کرده و خبر از نزاع درونی اش می دادند، از نوعی حساب و کتاب.
سپس چیزی را زیر لب زمزمه کرد.

- چی؟

هری حتی حرکت لب های او را هم به سختی دیده بود.

- باید... باید یه کاری برام انجام بدی!

دخترک دستش را بالا آورده و شخصی را در سمت دیگر راهرو نشان داد و آنگاه چشمانش درخشیدن گرفتند!
- برام گردنبند لینی وارنر رو بدزدید!



নীরবতা


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۷
#4
یوآن که ناخواسته در آن شرایط قرار گرفته بود، مضطرب شده، هول کرده و کنترل اوضاع را از دست داد.

پیست!

لایتینیا تنها توانست لبخند مدهوشانه ریونکلاوی ها را برای آخرین بار ببیند، چرا که دود سبزرنگی آن ها را در بر گرفته و آنان یک به یک جان دادند. دوشیزه فاست نیز که تاب از کف رفتن گروهانش را نداشت لبخندی دلیرانه بر لب نشانده و با گام هایی استوار به میان آن رفته و مرد.
یوآن تنها بازمانده تالار ریونکلاو شده بود.

- آخ جون!

او ذوق کرده و بی توجه به صدای ضعیفی «پسسـ...» که از او به گوش می رسید، به این سو و آن سو دویده و یگانه ریونکلاوی عالم بودنش را به رخ می کشید.
او حتی به دود سبزی که کماکان از وی خارج می شد توجهی نداشت.


راهرو طبقه هفتم:


- شرم کنید از این هوچی بازی هاتون بی سوادا! شما ما رو بدبخت کردید!
- نه خير! اين شما بودید و هستید که ما رو بدبخت کردید! با اون امپریالیزمتون!
- ميو.

خانم نوریس در سکوت مشغول تماشای جدال میان جوخه ای ها و الف.دال ای ها بوده و سعی می کرد تا با تشخیص گروه برنده و پیوستن به آن، تداوم حضور آرگوس فیلچ را در پست سرایداری تضمین کند.
خانم نوریس گربه وفاداری بود.

- من تنها ریونی عالمم!

یوآن این را گفته و رفت.
و جوخه ای ها مردند.
و الف.دال ای ها هم مردند.
و حتی خانم نوریس هم افتاده و مرد.

پای درخت بید کتک زن:


-... می دونی چیه درخت؟ اوایلش خیلی باحال و خفن بود، فقط من ریونی بودم، بعدش تنها دانش آموز بودم، بعدش فقط من بودم و الان دیگه به خوبی اون موقع نیست. دیگه اون حس کوول که اون موقع داشتم و ندارم. دیگه خسته شدم از این دود سبزی که داره ازم می زنه بیرون...

یوآن مدّت زیادی مشغول صحبت با درخت بوده و سرانجام به اصل موضوع رسیده بود، او انتظار داشت که درخت هم ساعت ها برای او سخنرانی کند.

پیب

درخت نشتی یوآن را گرفته بود.
درخت اهل عمل بود.

- تو خیلی کار درسـ...تی؟!

يوآن باد شده و ورم کرد، بیشتر، بیشتر و بیشتر و بوم.
یوآن ترکید.

دیگر هیچ موجود پستانداری در هاگوارتز وجود نداشت.


پایان سوژه


নীরবতা


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
#5
دامبلدور که بر روی مبل نشسته و خاطراتش را مرور می کرد که ناگهان آقای زاموژسلی از میان جمعیت بیرون آمده و دوان دوان به سمت پروفسور آمده و در مقابل او نشست.

- ممم... سلام.

مرد جوابی نداد.

- خب می تونی خاطرتو برام تعریف کنی فرزندم.

سکوت...

- کار دیگه ای داری فرزندم...؟

دامبلدور دستی به ریش و موهایش کشیده، شپش گم گشته ای را از روی گوش راستش برداشته، بوسیده و به خانه اش که چند انگشت بالاتر از گوش چپ قرار داشت گذاشته و به سمت مرد آمده و دستی بر شانه او گذاشت.

- حالت خوبه لادیسلاو؟
- بلی پروفسور آ، می شود بر کناری روید؟

دامبلدور قلب لطیفی داشت، او سرد و گرم روزگار چشیده و در موقعیت های متفاوتی قرار گرفته و تجربیات ارزشمند فراوانی داشت. او می دانست که در این شرایط مردی که در مقابلش بود به یک درک متقابل نیاز داشت، پس لبخند عریضی زده و برای جلب اطمینان او هم که شده لبخندش را عریض تر کرده و در کنار مرد نشست.

- متشکریم ز جنابتان... چلیک.

مرد تخمه ای از جیب در آورده و شکسته و با خیالی آسوده مشغول تماشای تلوزیونی شد که پروفسور تمام این مدت جلوی آن نشسته بود شد.


নীরবতা


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
#6
لرد ولدمورت با پشت دست عرقی که بر پیشانیش نشسته بود را پاک کرده و با پاتیل مملوء از غذا در یک دست و قاشقی در دست دیگرش به سمت اولین نفری که سر میز نشسته بود رفت.

- به خدا کار من نبود!

لرد در میانه راه متوقف شده و به ویزلی کوچکی که این را گفته بود خیره شد.
- چی کار تو نبود؟
- هیچی! به خدا من هیچ کاری نکردم!

ولدمورت شخصی بسیار زیرک و ریزبین بود و اجازه هیچگونه خطایی در حوضه استحفاظی اش را نمی داد، پس یک جاابرویی اش را بالا داده و با جاابرویی دیگرش اخم کرده و گفت:
- می گم چی کار تو نبوده؟!

- آقا شما که ابرو ندارید چجوری اخم می کنید.

لرد می خواست نسبت به دختربچه ویزلی که با معصومیت به او نگاه کرده و عروسک کوچکش را در آغوش می فشرد بی تفاوت بوده و یک کروشیو به او زده و یا دست کم اهمیتی به او ندهد که مغزش نیامد این کار ها را بکند.
- با جاابرویی مون.
- جاابرویی چیه؟

لرد اندکی تامل کرد، هیچکس این سوال را از او نپرسیده بود یا اگر پرسیده بود جوابش را نشنیده بود...

- چیزیه که اگه ابرو داشتیم روی اون قرار می گرفت!
- هرهرهرهر-

نجینی بی کار ننشسته و دختر بچه ویزلی معصوم نما را خورد.
او فرزند وظیفه شناسی بود. او حتی با دمش اشک های جمع شده در گوشه چشم لرد را هم پاک کرد.
لرد نیز بی توجه به کرده ها و نکرده های آن پسرک ویزلی قاشقی غذا در دهان او چپانده و بی توجه به دندان هایی که با قاشق بیرون آمدند، به انجام وظیفه اش ادامه داد.



নীরবতা


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
#7
گادفری سرخوشانه می دوید تا یک محفلی پیدا کند و به او خبر دهد.

- ما! ما!

گادفری با شنیدن صدای بی صاحب ناگهان ایستاده و کمی کلاهش را خاراند.

- بانز، اومدی جاسوسی ما رو بکنی؟
- ماااع! مااا!

گادفری لب هایش را بر هم فشرده و با خودش بیشتر فکر کرد.
- هری باز زیر شنلت گاو قایم کردی؟

صدایی نیامده و گادفری متوجه اشتباه خودش شد. گاو زیر شنل هری جا نمی شد!

- گوساله! گوساله قایم کردی زیر شنلت!

هری به گادفری بی محلی نموده و جواب پرسش های گادفری را نداده و هوش و ذکاوت بی حد و حصر او را مورد تمجید قرار نمی داد.
او مثل پدرش یک خودخواه خود پسند بود.

گادفری که تسلیم نشده بود دست هایش را از هم بازکرده و مشغل چنگ انداختن به این سوی و آن سوی شد تا سرانجام بتواند شنل را از روی هری و گاوش بردارد.

- رب النوع رهای آ! ما این سوی می باشیم.
- عععع!

شعبده باز می خواست جواب آقای زاموژسلی را بدهد اما چیز نامرئی ایی را گاز زده و به دهان گرفته بود.

شترف!

- بی شعورای وحشی! من دیگه این اطراف نمی آم ماموریت!

این را بانز که باسنش توسط آقای میدهرست گاز زده شده بود، گفته و با عصبانیتی که دیده نمی شد لوکیشن را ترک کرد.

- خوب شد دیدمت لاو! امشب یه نماشه! بیا تا سرم رو بذارم رو شونه ات و تو یقه ات فین کنم!

گادفری این را گفته و نسخه ای از پوستر را به آقای زاموژسلی داده و رفت تا سایرین را خبر کند و مرد دیگر که روی سقف دراز کشیده بود نیز او را با نگاه آزرده اش دنبال کرد.
آقای زاموژسلی خوشش نمی آد لاو، لادیس و از اینجور چیزها خطاب شود.



নীরবতা


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
#8
- خب شما چند سالتونه؟
آرتور این را از روح مونث پرسیده بود.

روح مونث موهای پرپشتش که در هوا معلق بودند را با تابی به گردانش به پشت سر انداخته و نگاهی به انگشتانش انداخته و به آن ها خیره شد، سپس پاهایش را از کفش در آورده و به انگشتان آن ها نیز خیره شد.
- اممم... هیژده تا دست و پا با دست راست و یک انگشت کوچیک پا.

روح در حین گفتن این جمله لبخندی زده و انگشت کوچک پا را تا نزدیک گوشش بالا آورد.

- سواد نداری؟!
- من مکتب رفتم!

روح برافروخته این را با خشم گفته و سعي كرد از خشم سرخ شود اما سیاه شد.
روح ها سیاه و سفید هستند.

- خدافظ!

آرتور این را گفته و مسیر برگشت به قبرستان را در پیش گرفت.

-عه... وایسا! دارم می رم نهضت! به خدا تا آخر ماه کلاس اول رو تموم می کنم!

آرتور انگشتش را بالا آورده و به نشانه نپذریفتن تکانی به آن داد. او زن های سیاه را دوست نداشت.او یک نژادپرست کوکلاس کلنی بود.
اکنون که قرار بود روحش را بفروشد، ترجیح می داد تا خودش روح جدید را انتخاب کند.
او دیگر اجازه نمی داد سرش کلاه بگذارند.


নীরবতা


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
#9
قیییییژ!

ماشین به شدت ترمز کرده و راننده تاکسی با نگاهی حیران به پیش رویش خیره شده و شقیقه های می تپیدند.
- هووف!

نجینی که از روی صندلی به پایین پرتاب شده بود، به بالا خزیده و از درون پنجره به جلوی ماشین نگاه کرد، یک لاکپشت در حال عبور از اتوبان بود.

-فسسس؟!

نجینی می گفت که چه دلیلی دارد به خاطر یک لاکپشت توقف کنند؟ او که لاک دارد و چیزی اش نمی شود که خب؟

- باید به همه موجودات احترام گذاشت دخترگلم.

چشمان نجینی گرد شد، مرد متوجه حرف های او شده بود. راننده تاکسی مارزبان بود؟

- فسس؟

راننده تاکسی از روی خودپسندی لبخندی زده و مدرک «FSFS» اش را از داشبورد در آورده و به نجینی نشان داد، اما او ندید.
نجینی نبود.

- فیسسس؟

این راننده تاکسی بود که او را صدا می کرد و نجینی بلافاصله برگشت. گلوی او قلمبه شده بود و چیزی به آهستگی از آن پایین می رفت. اما دختر لرد سیاه لبخندی زده و با دمش به جاده اشاره کرد و به خاطر سپرد که بعد از رسیدن به مقصد راننده را نیز بخورد.
هیچ کس به غیر از پاپایش نمی بایست او را «دختر گلم» خطاب می کرد.


নীরবতা


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
#10
هوریس بی شک نقشه ای شیطانی تر از نقشه های شیطانی رایج داشت و تنها یک قدم، نیم قدم و بلکه کمتر تا عملی کردن آن فاصله داشت.

- نه هوریس. حوصله تو رو نداریم، شخص دیگه ای سوالی نداره؟

لرد این را گفته و هوریس را که کپ کرده، به جوش آمده و از گوشش کره فوران می کرد را به حال خود گذاشت.

- من یک سوالی ره داشتم تم تم تم.

روح باروفیو در میانه سالن معلق بود.

- چرا اینقدر تم تم تم می کنی باروفیو؟ مثل آدم حرف بزن.

لرد می دانست که چنین تقاضایی چه قدر غیر ممکن است اما ترجیح می داد تا شانسش را امتحان کند.

- باروفیو الان روح هسته و صداش ره اکو کردنه دنه دنه. باروفیو متوجه این قابلیت جدیدش نبودسته سته سته، چه قدر باحال هسته سته سته.

لرد کمی شقیقه هایش را مالیده و دوباره رو به باروفیو کرد.

- خب سوالت رو-
- بِه بِه بِه ...
- اگر یک بار دیگه جلوی ما با اکوت بازی کنی، می دیمت دست هکتور که ازت معجون بسازه!

باروفیو به شکلی ناخودآگاه برای محافظت از خود اکو اش را خاموش کرد.
- سوال من این هسته که...

او نگاهی زیرکانه به جمع انداخته و نیش خندی زد.
- لرد شیر کم چرب ره دوست داره و یا شیر پرچرب ره؟!

لرد کمی سرش را خاراند و بعد برای گرفتن تقلب به این سمت و آن سمت نگاهی انداخت، اما سرانجام خودش جواب صحیح را یافت:
- ما از هردوشون متنفریم و همینطور از شما! بعدی!


নীরবতা






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.