هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: سپر مدافعت چه شکلیه؟
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ سه شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۴
#1
روباه


من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نقد پست اعضای الف دال
پیام زده شده در: ۱۲:۴۳ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
#2
سلام درخواست نقد این رو داشتم


من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
#3
1- هرگونه سابقه عضویت قبلی در هر یک از گروه های مرگخواران/محفل را با زبان خوش شرح دهید!

سابقه ای ندارم ارباب.


2- به نظر شما مهم ترین تفاوت میان دو شخصیت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چیست؟
دامبلدور یه مشنگه از جادو هیچی سرش نمی شه اما ارباب یه اصیل هستند.

3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟

علاقه بسیار به ارباب.

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.

هاگرید: استعمار گر کیک


5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟


من نمی دونم ارباب ولی این کار غیر ممکنه.

6-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

فحش دادن به دامبلدور


7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

با عشق و علاقه بسیار

8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟

ارباب برای زیبایی بیشتر انها رو کوتاه کردن

9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.

طناب رخت


مینروای عزیز

اگه مینروا مک گونگال مرگخوار بشه کل پایه و اساس ایفای نقش متزلزل می شه! مثل اینه که بلاتریکس بره عضو محفل بشه. اولین قانون ایفای نقش اینه که جبهه و قالب اصلی شخصیت های کتاب رو حفظ کنیم. یعنی اگه شخصیتی در کتاب صد در صد محفلی بوده اینجا نمی تونه سیاه باشه.
مینروا هم که یکی از سفید ترین ها بود.

تایید نشد.



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۸ ۱۷:۵۵:۳۲

من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
#4
_لاکی شنیدی که ارباب چی گفت؟

_خیلی واضح.

_به نظرت چیکار کنیم؟

_چرا عین دیوونه ها داری منو نیگا می کنی؟خب بخرش دیگه.

_اخه نمی شه هم که هیچی نخورد.

_یعنی تو می خواهی....

_اره می خواهم به زور بگیرمش.

_جرئتشو نداری.درضمن این کار به ضرر اربابه.

_اقای محترم شما ارباب را می شناسید؟

_بله من سال های سال ارزو داشتم که ب ارباب بپیوندم ولی از وقتی از هاگوارتز اخرج شدم این ارزو در دل من خشک شد.

_دوست داری به ارباب بپیوندی؟

_چی می گی برای خودت؟ارباب نون مارو هم به زور می می خواهد نون این غول بیابونی رو هم بده؟

_حرف نزن لاکتی....

_تو چه جوری به خودت جرئت دادی به م بگی حرف نزن؟

بانوی بلک با کیف دستی اش محکم بر سر رودلف لسترنج کوبید و مغازه را ترک کرد.

_اقا برای اینکه به ارباب بپیوندید باید ان جن را به ایشان هدیه کنید.

فروشنده به فکر فرو رفت و زیر لب این جملات را تکرار می کرد.

_جن ارباب؟ارباب جن می خواهد؟

باشه من اون جن رو به ارباب می دم اما...


من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ارتباط با سران الف دال
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
#5
ما هم اولین ماموریتمان را زدیم.

معاون مدرسه هاگوارتز
مــیـنــروا مـک گـونــال



من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال قبل!
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
#6
_من این گردن بندو می شناسم!

_کدوم گردن بند؟

_رون همون گردن بندی که گردن او اقا هست.

_خب مال کیه؟

_اون گردن بند مال پروفسوره.

_هری شوخی می کنی.پروفسور اون گردن بند رو به تو داده.

هری که با این جمله رون تازه همه چیز یادش اومد.گردن بند رو از گردنش دراورد.

_ اگه این گردن بند همون گردن بند باشه پس این مرد یا تویی یا پروفسور.

_رون چه طور ممکنه اون من باشم؟اصلا فکر می کنیم اینطوریه!ولی ما چه جوری اومدیم به اینده؟ما از زمان برگردان استفاده کردیم.

_خب پس اگه اینطوری باشه اون پروفسور دامبلدوره!

با شنیدن این حرف هری و رون ترسیدند و ارام ارام برگشتند.

_هرمیون مارو ترسوندی!

_خب منم اومدم کمکتون

_تو چه جوری اومدی اینجا؟

_با زمان برگردون!

_از این زمان برگردون فقط ده تا وجود داره.که هشتاش دست وزارت خونه اس .

_خب یکی شم دست ماست.

_و ده امی هم دست منه.

_تو زمان برگردون داشتی و من این همه مدت دنبال زمان برگردون می گشتم.

هری که به جایی خیره شده بود گفت:

_بچه ها امروز چندمه؟ :worry:

_برای چی اینو می پرسی؟

_می خواهم ببینم امروز چه اتفاقی قراره بیفته.این حالو هوا خیلی برام اشناست.
:sibyll:


من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
#7
صبح با عشق از خواب بیدار شدم خیلی انرژی داشتم انگار به قدرت جدیدی به من داده باشند وای فکرشم نمی کردم امروز روز تولد منه؟تولد یازده سالگی!


توی اتاق پذیرایی


_سلام مامان سلام بابا.

_سلام دخترم.

_سلام دخترم.

_امروزه که یادتون نرفته؟

_نه یادم نرفته روز .... روز......

_مامان اذیتم نکن.

_باشه دخترم معلومه که یادم نرفته امروز تولد دختر گلمه راستی یه خبر خوب هم برات دارم .

_مامان شوخی می کنی ؟یعنی منم می رم به مدرسه جادوگران؟تا امروز داشتم لحظه شماری می کردم.

_بله این نامه هم از طرف مدرسه برات اومده.

نامه رو از دست مامانم کشیدم و با عشق شروع به خوندنش کردم.
بله درسته نامه از طرف مدرسه هاگوارتز بود که به شرح ذیل بود:

مدرسه علوم فنون و علوم جادوگری هاگوارتز

با مدیریت:آلبوس دامبلدور
(مقلب به عناوین جادوگر درجه یک،جادوگر اعظم،رئیس الروسا،آزادمرد مستقل و دارای مدال مرلین از کنفدراسیون بین المللی جادوگران)
[b]

سر کار خانم مینروا مک گونال :
بدین وسیله به اطلاع می رسانیم که جای شما در مدرسه علوم وفنون جادوگری هاگوارتز محفوظ است.فهرست کتابهای درسی و وسایل مورد نیاز دانش اموزان ضمیمه ی این نامه است.
آغاز سال تحصیلی جدید اول ماه سپتامبر است.خواهشمند است حداکثر تا روز 31 ژانویه جغدی برایمان بفرستیدمنتظر جغد شما هستیم.


_وای مامان دیدی ؟دیدی بالاخره منم دارم می رم هاگوارتز؟جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــغ (از نوع خوشحالی)

_اِاِِاِاِاِ داد نزن الان همه فکر می کنن خبریه!

_مگه خبری نیست ؟ من دارم می رم هاگوارتز من دارم جادوگر می شم.

_ولی کسی نباید از این موضوع بویی ببره زندگی ما جادوگرا باید عین مردم عادی باشه دخترم اما...

_ولی مامان ....

_اما وقتی رفتی هاگوارتز می تونی جیغ و داد کنی.


سه چهار ساعت بعد


_فــــــــــــــــــــوت تولدم مبارک.

_تولدت مبارک دخترم

_تولدت مبارک دخترم

_ممنون،مامان و بابا برام کادوی تولد چی خریدید؟

_بابات برات یه جغد خریده

_ایناهاش نگاهش کن چه با مزه اس؟اینطور نیست؟

_جــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ (از نوع وحشت)مامان بگیرش اونور! مگه نمی دونی من از جونورا می ترسم.

_دخترم نترس بابا این جغد بیچاره که باهات کاری نداره ! از پشت اون صندلی هم بیا بیرون.

_هدیه ی منم اینه که امروز می برمت بیرون و یکم زود تر وسایل مدرسه رو برات می خرم.

_وای مامان راست می گی؟

_مگه من تا حالا به تو دروغ هم گفتم؟

_خب نه.


کوچه دیاگون


_خب دخترم لیست چیز هایی که برای مدرسه لازم داری رو بگو.

_مامان بفرمایید خودتون بخونید بعضی اسم ها سخته.

بعد از خرید تا خود صبح بیدار بودم وفقط داشتم به هاگوارتز فکر می کردم خوابم نمی برد صد بار کتاب ها رو مرتب کردم ردا ها رو تا کردم اخرش دیدم خوابم نمی بره رفتم تو اتاق مامان و بابام خوابیدم بغل مامانم.

_مامان اونجا چه شکلیه؟چه جوریه؟چی کار می کنند؟ چی یاد می دند؟

_حالا برو بخواب فردا برات همه چی رو توضیح می دم برات

_ما....

_حرف نباشه برو بخواب



صبح روز بعد


_مامان خب بگو دیگه.

_هاگوارتز یه قلعه خیلی بزگه که چهارتا گروه اصلی داره:1)گریفندور
2)هافلپاف
3)اسلترین
4)راونکلاو
که کلاه گروهبندی مشخص می کنه .

دیگه همینقدر بدونی برات بسته._

_مامان اخه همینقدر؟

_خب یه گریزی هم می زنیم به طریقه گروه بندی وقتی روز اول می ری مدرسه با یه فضای خیلی بزرگ و قشنگ مواجه می شی که کلاه گروهبندی رو می گذارند روی سرتون و طبق خونتون گروه بندی تون می کنن.مثلا گروه لاونکلاو مال ادمای با هوش گریفندور مال ادمای شجاع اسلترین مال اصیل زادگان و هافلپاف برای افراد قانون مند هستش.

_باید جای جالبی باشه!نه؟

_درسته دخترم.حالا یهب وس بده به مامانی و برو بخواب.


و بالاخره روز اخر ماه اوت


_سلام،من فردا دارم می رم ولی باید کجا بریم؟

_ایستگاه کینگز کراس

_ایستاه کینگز کراس؟

__اره

_ولی فکر می کردم یه جایی دور از دسترس ادمای عادی باشه!!!

_درسته دخترم ،جایی دور از دسترس ادم های عادی .جادوگران یه ایستگاه جدا دارند که اسمش ایستگاه نه و سه چهارمه.

_ولی مامان داری بچه گول می زنی!من می دونم که بین دو تا ایستگاه هیچ ایستگاهی نیست.!

_چرا هست این ایستگاه فقط زمانی باز هست که قطار جادوگران در ایستگاه باشه.

من که کاملا گیج شده بودم رفتم تو اتاقم و کار های تکراری هر روز مو انجام دادم ردا ها رو تا کردم کتا بارو خوندم و....


صبح روز بعد


مینروا پاشو بیدار شو دختر دیگه الان ساعت هفته ساعت نه قطار حرکت می کنه.اِ تو کجایی دختر؟

_مامان من اینجام پشت سرت !

_ترسوندیم!

_صبح بلند شدم وسایلمو جمع کردم حمام کردم و ....

_نمی خواهد بگی این کارا کار هر روزته!

_خب مثل اینکه فقط خوردن صبحانه مونده.

_بیا بریم.

_مامان کمک می کنی اینا رو ببرم پایین؟

_باشه.

بعد از خوردن صبحانه چون وقت اضافه داشتم باز هم وسایلمو چک کردم که یه وقت چیزی کم و کسر نباشه.که خدارو شکر هیچ چیز کم نبود.

_مالی بیا پایین دیگه.

_اومدم

_اینا چیه پوشیدی؟؟؟

_خب لباسامن!

_اینجا که نباید ردا بپوشی!توی قطار وقتی یه مقداری مونده بود برسی به هاگوارتز باید لباساتو عوض کنی!



توی ایستگاه قطار


_مالی دخترم تو باید با سرعت به سمت قسمت سه چهارم ایستگاه بدوی.

_چشم مامان .خب خداحافظ دلم براتون تنگ می شه بابا،مامان.



دویدم با سرعت هر چه تمام لحظات سخت و نفس گیری بود .اگه رد نمی شدم؟اگه می خوردم به نرده ها؟یه لحظه چشمامو بستم و وقتی چشمام رو باز کردم دیدم توی یه ایسستگاه جدیدم.رفتم و قطار رو پیدا کردم توی یه کوپه نشستم.متاسفانه نتونستم توی مسیر دوستی پیدا کنم.رسیدیم مدرسه و با کدری قوی هیکل که بلند می گفت سال اولیا از این طرف مواجه شدم من هم به محلی که مرد اشاره کرد رفتم پس از گذشتن از یه دریاچه با یه قصر بزگ مواجه شدم.که یک خانم محترم در برابر در ان ایستاده بود.مرد قوی هیکل از ما جدا شد و رفت و ما به اون خانم محترم ملحق شدیم.به دنبال ان خانم محترم رفتیم با اشباح و..... اشنا شدیم.سپس وارد سالن بزرگی که سر تا سر میز چیده شده بود رفتیم در انجا معلمین سال اینده را دیدم و ناگهان خانم محترم گفتن:

_مینروا مک گونال

با ترس جلو رفتم و یک کلاه عجیب روی سرم گذاشتند لحظات ترسناک جالبی بود ولی کلاه بلند گفت :گریفندور


ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ ۲۰:۲۲:۴۱
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۷ ۲۰:۲۴:۱۴

من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
#8
قسمت هفتم:

توی راه با اشیای مختلفی با خبر شدند.

_هیون جان نگفته بودی که چنین گنج با ارزشی دارد.

_بله قربان،قدمت این اشیا به زمان ارباب توچانگ بر می گرده.

_قربان؟

_بله هری ؟

_بهتر نیست برای جلو گیری از جنگ مقداری از این ها را به پیش کش ببریم؟

_فکر خوبیست.

_نه قربان مگر قرار نشد که برویم که با آنها بجنگیم؟وبانو بلک زیبا را از ان من سازید؟

_بله قرار بود وزیر راستی سر بازان ما کجا هستند؟

_اَه قربان سربازان را جا گذاشتیم!

_پس باید صلح کنیم!

_نه قربان شا به من قول دادید!

_چرا هیون جان ولی از شدت خوشحالی ارتشمان را یادمان رفت که بیاوریم.

_خب برگردیم.

_نه وزیر حسش نیست اون گوشی موبایلتو بیار با وایبر به سربازان بگو بیایند.

_جانم؟ قربان؟در عصر حاضر که تلفن همراه نیست ان هم از نوع هوشمندش!

_اگر نیست پس تو این کلمه هوشمند را از کجا فهمیدی هیون جان؟در ضمن هر وقت من بگویم چیزی هست پس لابد هست.

هیون که دیگه از دست یک دندگگی های دمبل خسته شده بود خودش را کنترل کرد و سعی کرد چیزی به رویش نمی اورد.وزیر به سربازان اطلاع داد و سربازان نیز امدند.



نزدیکی قصر تامچونگ


_قربان چه می کنید؟

_چت می کنم.

_با کی قربان؟

_تامچونگ .

_قربان ما به انها حمله می کنیم شما با او چت می کنید؟

_نه در اینجا دارم دلش را می برم.

هیون که با این حرف دامبل خنده اش گرفته بود پرسید:

_قربان می شه بپرسم چگونه؟

_بله جانم می توانی بپرسی.

_خب جواب بدهید قربان .

_خب شما که هنوز نپرسیده اید.

_خب قربان چگونه دلبری می کنید؟

_من دارم به عنوان یک دختر با او چت می کنم.

با این سخن دامبل کل سپاه وی شروع به خندیدن کردند.

و این داستان ادامه دارد....

تیتراژ پایانی به علت فوت نا گهانی بابانوئل پخش نمی شود.




من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳ سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۳
#9
مینروا مک گونگال
جنسیت: مونث
رنگ مو: مشکی
رنگ چشم: سبز
گروه: گریفیندور
مدرسه: هاگوارتز
نژاد: دو رگه
قدرت‌های ویژه: جانورنما (تبدیل به گربه ای قهوه ای می‌شود)
چوبدستی : از چوب یاس کبود. از جنس موی تک شاخ فوق العاده انعطاف پذیر مناسب برای انواع سحرو جادو ۲۷ سانتی متر.
تخصص: تغییر شکل
دفتر: طبقه اول، بالای راه پله، انتهای راهرو
علاقمندی ها: وی به کوییدیچ علاقه شدیدی دارد. او لباس هایی با طرح پیچازی(شطرنجی) می پوشد. حتی لباس های خواب و شنلش هم پیچازی است.

مینروا مک گونگال شنل سبز زمردی رنگ می پوشد.لباس شبانه اش طرح پیچازی است و از تور سر استفاده می کند. وی با «خاکی»(خودمانی) شدن اصلا موافق نیست، با اینکه در جشن کریسمس 1991 یک کلاه گل دار به سر گذاشته بود و هنگامی که هاگرید گونه هایش بوسید خندید و صورتش از خجالت سرخ شد. همچنین در جشن یول بال، او یک ردای قرمزی با طرح پیچازی به تن داشت و با گل های خشک زشتی لبه کلاهش را تزئین کرده بود. او با لودو بگمن رقصید.


مینروا مک‌گونگال یکی شخصیتهای مجموعه داستان‌های هری پاتر است. او استاد تغییر شکل مدرسه هاگوارتز، رییس گروه گریفیندور و معاون مدرسه است. او بسیار خشک و جدی است و هری را به عنوان جویندهٔ کوییدیچ انتخاب کرد. مینروا یک جانورنما است و تبدیل به گربه می‌شود. وی بعد از مرگ آلبوس دامبلدور، موقّتاً مدیر مدرسهٔ هاگوارتز شد.


من قبلی


تایید شد!


ویرایش شده توسط sepide_14 در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۶ ۱۸:۱۲:۴۷
ویرایش شده توسط sepide_14 در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۶ ۱۹:۰۲:۱۳
ویرایش شده توسط سيريوس بلك در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۶ ۲۰:۰۷:۱۰

من یک اردیبهشتی ام
غرورم را به راحتی به دست نیاورده ام
که هروقت دلت خواست خردش کنی
غرورم اگر بشکند
با تکه هایش

شاهرگ زندگی ات را میزنم


مالی ویزلی سابق

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.