هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
#1
سلام
لطفا دسترسی گریفیندور رو بهم برگردونین.

انجام شد.
خوش برگشتین!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۱۶ ۲۳:۰۸:۰۲


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
#2
ارشد گریف


1.آپارات کنید یا با جارو برید فرقی نداره، فقط برید سمت دوال پا ها به طوری که سر مراسم جفت گیری برسید، اونا خیلی از آدمای عادی میترسن، یه جوری رامشون کنید و کاری کنید کاری که دلتون میخوادو واستون انجام بدن. (25 نمره)

نیوت به دلیل صدای ناخن های پیوز از خواب پرید. او داشت به این فکر میکرد که با اینکه از هاگوارتز اخراج شده است چگونه به کلاس برگشته است؟ در همین حین او دید که همکلاسی هایش به سرعت از ان مکان آپارات میکردند. نیوت با همان حالت خواب آلودش به جایی که نمیدانست آپارات کرد.

جایی که نمیدانست

-آخ...آخ...آخ.

نقطه ضعف نیوت آپارات کردن بود. او مثل همیشه بر روی شاخه ای تیز فرود آمده بود. نیوت به خود تسترالش و پیوز که او را به این کار وادار کرده بود فحاشی میکرد. ناگهان از بالای درخت بر روی زمین پرت شد. باز هم همان صحنه قبلی تکرار شد البته ایندفعه عمه هاگوارتز را هم اضافه کرد.
در همین حین sms از جانب پیوز به وی ارسال شد:

سمندروفسکی
بخاطر خواب بودن سر کلاس ده امتیاز از گروهت کم میشه. در ضمن باید دنبال دوال پا باشی.
پیوز بوس خوفسکی


نیوت sms را خواند و در پوکرفیس رفت. او در آزمایشگاهش nعدد دوال پا داشت که 24 ساعته در حال تلاش برای تولید مثل بودند ولی..والخ. او به اطراف خود نگاه کرد و با خود گفت:
-پیدا کردن یه دوال پا توی این جنگل مثل پیدا شدن گچ توی چوبدستی منه!

در همین حین ناگهان ماشینی با سرعت بالایی از کنار او رد شد و پاهای نیوت را له کرد. نیوت گفت:
-آه، خیلی تسترال عمه مارجی.

و با همان پای له شده اش به دنبال ماشین رفت. پس از دو دقیقه ماشین در مکانی که پوشیده ازدرخت بود ایستاد. نیوت از دیدن سرنشینان آن ماشین تعجب کرد. دو فروند دوال پا از ماشین پیاده شدند. نیوت تعجبش بیشتر شده بود. او در آزمایشگاهش یک عدد دوال پا نر داشت که با کارهایش نتوانسته بود دوال پایی به این جامعه اضافه کند و این دوال پای نری که از ماشین پیاده شده بود همان بود.

در همین زمان دوال پای نر شروع حرف زدن با دوالداف پا ماده کرده:
-ژون ژون، قد و بالات شبیه دوالفر لوپز شده!
-موهای تو هم شبیه دوالپیس پریسلی شده!
-ژون ژون.

کرک و پر نیوت از حرفای این دوال پا ریخت. برای همین دوربینش را درآورد و از صحنه فیلم گرفت. در همین زمان دوال پا نر به سمت دوالداف پا ماده رفت و مشغول بی ناموسی شده بودند. نیوت احساس کرد که روح کریم بنزما در وی حلول کرده است بخاطر همین سنگی در نزدیکی اش را به آسمان فرستاد.

دوال پای نرصدا را شنید. به سرعت از مود بیناموسی بیرون آمد سپس به حالت فلایت مود رفت و اطرافش را کنترل کرد و نیوت را یافت.با سرعت به پیش نیوت رفت و گفت:
-مگه خودت خار مادر نداری؟....اعه شما هستین پروفسور؟..ببخشیدا من خواهرمونو اورده بودم دور دور...خواهر شما بگو چیکاره من میشی داداشی فدات بشه.

نیوت در همین لحظه عنان را ز کف از دست داد و گفت:
-میرم سر اصل مطلب فیلمتونو دارم...مطمئنم با این فیلم از امشب باید توی گونی همونی که میگی بهش داداشی بخوای.

به دوال پای نر حس تسترالی داده بود که درون گل گیر کرده است. به همین خاطر بر روی زانوانش نشست و به نیوت گفت:
-هر کاری که گفتی انجام میدم پروفسور.

نیوت لبخند موذیانه ای زد و گفت:
-من یه دوال پای جدید میخوام...میخوام یه ورژن بالاتر از خودتون بزنین. من تحقیق کردم که تو ژنت خوبه می تونی اینکارو بکنی. دیگه با این دوالدافا نچرخ.

دوال پا که دید اوضاع به سمت بی ناموسی جدید پیش میرود سیگارش را از جیبش در آورد و گوشه لبانش گذاشت و بالای آبشاری که در نزدیکی بود رفت و ایستاد. نیوت خودش را به دوال پا رساند و با او ارتباط چشمی برقرار کرد تا او خودش را نکشد. دوال پا دستاتش را دور گردن نیوت انداخت وگفت:
-بیا همونجوری که شروعش کردیم تمومش کنیم.

سپس از بالای آبشار خودش و نیوت را پرت کرد. نیوت که از ارتفاع میترسید به سان تسترال مشدی مندلی جیغ میزد که دوال پا گفت:
-نترس من حرفتو قبول کردم. الانم توی فلایت مودم پس طوریمون نمیشه. برای اینکه پول این دوالدافو ندم مجبور شدم صحنه سازی بکنم. فردا ورژن جدید میدیم بیرون.

و مانند شتر لبخند زد. نیوت در همان حالت پوکرفیس ماند.


12.به نظرتون راه حل این که اونا منقرض نشن چیه؟ (5 نمره)

با توجه به کمبود جمعیت بنده پیشنهاد میکنم حریم امنی برایشان در وزارتخانه ساخته و مرخصی زایمانشان را افزایش دهیم. همیچنین هاگوارتز را از وجود استادانی که بحث های بی ناموسی دوال پا ها را مطرح میکنن پاک کنیم و دست به دست هم دوال پا بسازیم.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۷ ۱۸:۳۹:۱۳


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶
#3

تکلیفتون از این قراره که میرید سر وقت مردم دریایی... به صورت یک رول، در یکی از مراسماتشون شرکت میکنید. یکی از آیین هاشون. یا حتی از تاریخشون بنویسید. آداب و رسومشون. اصلا اینکه چی شد که شدن مردم دریایی! نیازی نیست شخصیت خودتون داخل رول حضور داشته باشه حتی. یا میتونه حضور داشته باشه. نحوه رفتنتون به تاریخ و اینارو هم شرح بدید. جزئیات کامل یعنی! سی نمره هم داره.


باسلام خدمت به پروفسور اسکمندر
از جنابعالی دعوت میشود که در کنفرانس"هم اندیشی درباره آبدهی گیاهان دریایی و تاثیر آن بر اخلاق هیپوگریف پلکسی پوس" در تاریخ 27 آگوست به عنوان سخنران شکرت کنید.


نیوت از خوشحالی نامه را به زمین انداخت و خودش از خوشحالی به دنیای عرفانی ذهنی اش فرو رفت. او برای اولین بار اسم "هیپوگریف پلکسی پوس" را می شنید واین یعنی یک موضوع دیگر برای کتابش پیدا شده است.

27 آگوست
نیوت آن روز صبح زود بیدار شد و به حمام رفت و دوش گرفت. سی دقیقه طول کشید تا بتواند لباس زیبایی را برای خودش انتخاب کند سپس مسئله ای دیگر این بود که با کدام تسترالش به سالن اجلاس برود.

پس از چند دقیقه سکه انداختن به این نتیجه رسید که کویین بی اش برود. نیوت سوار کویین بی شد و او را در مود "مردم دریایی" گذاشت. از اطراف کویین بی کیسه های هوا بیرون آمد و وی را به شکل هاورکرافت کرد.

3ساعت بعد
نیوت به سالن رسید. او استرس داشت. متنی که اماده کرده بود را برای چندمین بار مرور کرد. در همین زمان صدای مجری سالن آمد که میگفت:
-از جناب آقای اسکمندر دعوت میشود تا برای ما سخنرانی کنند.

در همین زمان که نیوت بالای صحنه رفت و متنش را روی تریبون گذاشت. نیوت خشکش زده بود. او اصلا دقت نکرده بود از جوهر های مشنگی استفاده کرده است. جوهر هایش بر روی برگه پخش شده بود. صفحه ابی جلوی رویش بود. مغز نیوت هم برای بار اول قفل کرده بود. او حرف هایش را یادش رفته بود. به همین خاطر حیله ای به کار برد و گفت:
-من امروز اومدم که فقط تحسین کنم این کار شمارو.... از شدت خوب بودن نتونستم درباره این کارتون چیزی بنویسم و فقط خط خطی کردم.

سپس صفحه را بالابرد و ملت پوکرفیس مابانه به اون نگاه میکردند. نیوت ادامه داد:
-مادر بنده پرورش دهنده هیپوگریف بودن. من از زمان بچگی با هیپوگریفا دوست بودم. با هم قایم باشک بازی میکردیم. از زمانی که گیاهان دریایی آبدهی میشوند اخلاق هیپوگریف ها هم بهتر شده.

سپس گریه کرد. مردم دریایی پوکرفیسانه به او نگاه کردند. نیوت که فهمید کسی احساساتی نمیشود گفت:
-واقعا شما مردم دریایی خیلی محبت کردین که اینکارو کردین. اصلا من عاشق رفتار شما شدم ومیخوام اینجا زندگی کنم.

مردم خوشحال شدند وخندیدند وبرای اون دست وهورا میکشیدند. در همین زمان مسئول سالن با خوشحالی پیش نیوت امد و گفت:
-آقای اسکمندر...تبریک میگم مردم شما رو به عنوان شهروند رسمی قبول کردند.
-چطوری؟
-هیچی چرخ های هیپوگریفتونو در اوردند و هیپوگریفتونو به سمت بالای دریا فرستادند. الان شما تا ابد در اینجا زندگی میکنین.

نیوت مردد ماند. نمیدانست برای خودش غصه بخورد یه کویین بی اش که بی چرخ شده است. او قربانی سنت های زشت مردم دریایی شده بود که ان ها را به دریایی تبدیل میکرد.




ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۵ ۲۲:۵۷:۳۳
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۵ ۲۲:۵۹:۳۴


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۴۲ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶
#4
**نیو سوژه**


شهر لندن بعد از چند ماه تازه رنگ و بوی انسان را در خود حس می کرد. نیوت و مون به عنوان شهردار های لندن انتخاب شده بودند. آن ها شهر را احیا کرده بودند. در همین زمان آن ها روحیه شیطانی خود را نشان داده بودند. نیوت حیوانات خود را در پارک پشت شهرداری جای داده بود.

مون هم یک دیوانه ساز بود. حضور او باعث می شد تا کسی وارد اداره شهرداری نشود و این یعنی دادن وقت به هر دوی آن ها برای سو استفاده از شهر لندن.

در روزی از روزها نیوت به سمت فضای سبز پشت شهرداری رفت. او به تمامی بچه هایش غذا می داد و با آن ها حرف میزد و از آن ها درباره "جامعه پوپولیستی لندن" می پرسید. آن ها هم نقطه نظرات خودشان را در نامه هایی سرگشاده به وی می داند.

در همین سرکشی ، نیوت به مکانی رسید که برای پیکسی مریضی بود. پیکسی در سر جایش نبود. نیوت خشکش زد زیرا پیکسی اگر سگی را نیش می زد، آن سگ هاری سختی میگرفت و این یعنی نابودی لندن.
نیوت در همان مکان با تمام قوایش فریاد زد:
-مون.

ناگهان فضا سرد شد. جانوران صداهای عجیبی از خود در می آوردند. نیوت چشمانش سیاه شد و به زمین افتاد. چند دقیقه بعد نیوت از جایش بلند شد و روبریش مون را یافت. دلیل بی هوش شدن او وجود مون بود. او هنوز به او عادت نکرده بود. مون خودش را به صورت نیوت نزدیک می کرد و نیوت خودش را به عقب میکشید تا اینکه نیوت گفت:
-مون منم نیوت نه سیریوس، پیکسی مریضم فرار کرده و الان احتمال داره سگارو نیش بزنه و اونا هاری بگیرن و کل شهروندان لندن نابود بشن.

مون که هنوز فرق سگ را نمیدانست صورتش را به حالت علامت تعجب در آورد و گفت:
-هوووووو.

نیوت که نفهمید مون چه می گوید گفت:
-سگارو نیش میزنه...فنگارو میگم.

مون باز هم به همان شکل سوال در امد و گفت:
-هوووو هوووو هوووو؟

نیوت باز هم نفهمید ولی حرف خود را ادامه داد:
-مون اگه فنگی نیش این پیکیسیو بخوره هاری میگیره. این هاری هم مثل بقیه نیست یعنی اگه ساحره یا جادوگری هاری بگیره به شکل اون فنگه در میاد و این یعنی لندن به یک باغ وحش بزرگ تبدیل میشه.

مون از شدت ترس تمام شادی هایش را به بیرون تف کرد. فضا به حالت قبلی برگشت و صدای جانوران قطع شد. حالا آن ها باید به فکر راه حلی برای حل این مشکل می بودند.








پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۴۵ جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۶
#5
خلاصه:
لرد ولدمورت خسته و ملول می شود. او به مرگخوارانش دستور می دهد تا فیلمی در ژانر ترس برای وی بسازند. روونا ریونکلاو تصمیم میگیرد که از مرگخواران تست بگیرد و ....
-------------------------------------------------------------

جمعیت مرگخوار از این همه هوشی وینکی به وجد آمده بودند. وینکی هنوز در حال پیدا کردن خر نداشته اش بود. در همین حال نیوت که خودش را به سه سال قبل آپارات کرده بود به پیش روونا رفت. روونا که برای اولین بار او را می دید و به او گفت:
-سلام، خودتونو معرفی کنین.
-بنده نیوت آرتمیس فیدو اسکمندر، پروفسورای جانورشناسی از دانشگاه برکلی دارم و در آنجا کار میکنم. همچنین در ساعات اضافه ام در خانه برای ارباب تحقیق میکنم.

روونا تعجب کرده بود. او وینکی را با داشتن دیپلم، بالاترین فرد با سواد خانه ریدل می دانست اما از او با سواد تر دیده بود. روونا ادامه داد:
-خوب به صورت بداهه یه کاری برای ما انجام بدین تا ببینیم در چه سطحی هستین.

نیوت خنده ای شیطانی کرد. او میزی را جلوی خودش قرار داد. سپس در چمدانش را باز کرد و کلاهش را از آن بیرون آورد. چوبش را روی کلاهش گرفت و گفت:
-اجی مجی لا ترجی.

سپس یک تسترال به همراه یک شاخدم مجارستانی از کلاهش خارج شد و به سمت آسمان پرواز کردند. نیوت به سمت مرگخوارانی که به صورت پوکرفیس&ماع او را می دیدند تعظیم کرد. در همین حین پالتویش را باز کرد و تعدادی سگ های ولگردی که از لندن جمع آوری کرده بود را به سمت بیرون گسیل داد.

مرگخواران دیدند که اگر با همین شرایط پیش رود کل صحنه مملو از جانور می شود و به سمت نیوت ملتمسانه حجوم آوردند و دست هایش را گرفتند. روونا با ترس گفت:
-آقای اسکمندر ما شما رو به عناون تدارکات انتخاب کردیم. لطفا پالتویتان رو به بچه ها تحویل بدهید.



پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۶
#6
لرد ولدمورت



پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶
#7
آرسینوس جیگر



پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
#8
چند ماهي بود که نيوت در حال تکثير از جانورانش بود. او در اين مدت تمامي جاهايي که در چمدانش بود و ميتوانست جانوري در آن جا بشود را پر کرده بود.
مشکل او کمبود جاي مناسب براي پرورش جاي مناسب جانوران بود. نيوت تصميم گرفت که به پيش لرد ولدمورت برود و از او بخواهد که اجازه دهد در خانه ريدل بچه هايش را جاي دهد.

اتاق لرد ولدمورت

-ارباب بنده ميخواستم جانوران تازه متولد شده ام را داخل اتاق هاجا بدم؟
لرد از اين پيشنهاد نيوت کمي نگران شده بود. اين کار نيوت ميتوانست موجب آزار و اذيت تمامي مرگخواران شود. در سويي ديگر لرد ميتوانست با جانوران نيوت ارتشي بسازد و با آن بر سفيدي فائق آيد.

لرد راه اول را انتخاب کرد وگفت:
-اجازه مي دهيم فقط نبايد آرامش را از ما سلب کني. ما ارباب خوبي هستيم.

نيوت خوشحال شد. بال در آورد و به شمايل يک پيکسي حول محور سر لرد ميرخيد. لرد که از يک حرکت نيوت تعجب کرده بود و گفت:
-نيوت مراقب خودت باش، آنقدر که با تسترال ها وقت گذارندي اخلاق آن ها را پيدا کردي.
نيوت خجالت کشيد و به سمت اتاقش رفت تا جانورانش را در آنجا اسکان دهد.

سه ماه بعد

-نيوت.

نيوت با شنيدن اي حرف لرد از جاي خودش پريد. ترسيده بود. به سرعت به سمت اتاق لرد رفت.
لرد با خشم او را نگاه کرد و گفت:
-نيوت ما سه ماه پيش به تو اجازه داديم تا جانورانت را در خانه اجداديمان جا بدهي اما تو اين جا را بيمارستان جانوران و زايمان کردي. امروز ديديم در حمام اختصاصي ما يک داکسي خوابيده و دارد استحمام ميکند.
-ببخشيد ارباب
-نيوت اگر تا شب اينجا را درست کردي که هيچي اگر نه.

نیوت همیشه توهم این را داشت که لرد از او خوشش می آید. او فکر کرد که این تهدید بخاطر این است که لرد درباره خواص جانوران نمی داند. به همین دلیل تصمیم گرفت مقاله ای فی باب" فوایده جانوران من قبلک الی بعدک" بنویسد.او مشغول نوشتن شد و تصمیم گرفت تا صبح روز بعد بنویسد.

صبح روز بعد

-واااااایی

با این صدا تمامی مرگخواران از خواب بیدار شدند. آن ها تصویر بدی را دیدند. لرد در تختش نبود. بر روی تخت نوشته ای بود که از طرف ارباب بود:
-ما از دست شما ناراحت هستیم و به جای دوری می رویم. تنها شرط بازگشت ما این است که گواهی سلامت روانی خودتان را از سنت مانگو برای ما تلگرام کنید. ما ارباب به روزی هستیم.

مرگخواران در بهت عظیمی فرو رفته بودند. آن ها نمیدانستند زندگی بدون اربابشان چگونه است. در همین زمان نیوت مانند قهرمانانی که عذاب وجدان دارند از جایش بلند شد و گفت:
-من به دنبال ارباب می روم و ایشونو بر میگردونم مطمئنم که گواهی سلامت روانی نمی تونیم بگیریم.

در همین زمان هکتور که از لرزش هایش کاسته شده بود گفت:
-اربابو چجوری پیدا میکنی تسترال الدوله؟
-سوال خوبیه. من یک تخم پیکسی داخل شل ارباب انداختم. هر جا که ارباب باشن من میفهمم.

نیوت با گفتن این حرف سوار کویین بی، تسترالش، شد و به سمت ناکجاآباد رفت.

ناکجاآباد


لرد در کنار ساحل زیر افتاب بود. او داشت آبمیوه اش را میخورد. لرد عینک ریبون هم زده بود که نیوت با کویین بی از بالای سرش رد شد. لرد تعجب کرده بود چگونه نیوت توانسته بود اورا پیدا کند.
نیوت از کویین بی پایین اومد و به سمت لرد رفت و گفت:
-ارباب ما غلط کردیم. من به نمایندگی بقیه اومدم که بگم برگردین.
-نیوت باید جانورانت را از خانه ما بیرون ببری.

نیوت بین دوراهی مانده بود. او نمیدانست به کدام یک بیشتر علاقه دارد. تصمیم سختی بود. نیوت گفت:
-ارباب ما تمامی جانورانما را در راه شما قربانی میکنیم

سپس خنجرش را در آورد و به پهلوی کویین بی زد. لرد با تعجب پرسید:
-نیوت اینجا نمی تونیم آپارات کنیم. حالا هم که تسترالت را کشتی.

نیوت درمانده بود. برای بازگشت راهی نمانده بود. . او نمی توانست ببیند که اربابش در خانه نیست. او نمی توانست تحمل کند تسترالی سر برسد و اورا سوار کند. تصمیم گرفت بمیرد و این صحنه های دلخراش را نبیند. خنجرش را در گلویش کرد و زندگی نحسش را تمام کرد.




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۲:۵۰ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
#9
نیوتون نیوت آرتمیس فیدو ابن رازی بن حیان آلفرد نوبل اسکمندر

VS

لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی

-بابا، بابا، بابا نیوت.
این جملاتی بود که نیوت می شنید در حالی که در ذهن بقیه به این صورت بود:
-وااااااااااااااااااااااااااااااوااااااااااااااااااااااااان.

نیوت با سرعت زیادی خودش را به حیاط خانه ریدل رساند. صدا از درون خانه ای چوبی به رنگ صورتی می آمد. در همان لحظه از خانه یک فروند تسترال که لباس و پاپیونی صورتی پوشیده بود بیرون آمد.
او گریه می کرد و با زبانش با نیوت صحبت می کرد.
-بابا نیوت، من غذا.
-میدونم جی لو جون ولی الان پول ندارم باید از آقا لردجون بگیرم.
-من غذا... اگه غذا نداد صدا بالا برد...آقالرد جون ناراحت...از خانه ریدل طرد شویم.
-صبر کن میارم جی لو.

در همین زمان نیوت سرش را برگرداند. او جمعیت بسیاری دید که به صورت پوکرفیس به او نگاه می کردند. البته برای مرگخواران این کارها تازه نبود. همیشه نیوت را در حالت خواب دیده بودند که بچه هایش رسیدگی میکند وحتی دیده بودند شبانه روز به آن ها شیر می دهد.

اما در ذهن نیوت چیزی دیگر می گذشت. اوباید پول در می آورد. او فکر که چه کسی در آنجا پول دارد و تنها به این نتیجه رسید که مورفین گانت ثروتمند است. اوخودش را به اتاق مورفین رساند. در زد ولی کسی جواب نداد. در را باز کرد و وارد اتاق شد.
وضعیت وحشتناکی بود. اتاق در دود بود. از آخر اتاق صدایی ضعیف به گوش رسید:
-شی شده؟
-سلام آقای گانت، بچه های من گرسنه هستن... چجوری بگم از شما میخواستم پول به من قرض بدین.
مورفین که از حالت اسکرین سرور بیرون آمده بود. پس از دقایقی که توانست حرف های نیوت را تحلیل کند، گفت:
-من پول میدیم...اما باید برام چیز ژابژا کنی.

نیوت که از سخنان او هیچ چیزی نفهمیده بود گوشی اش را در آورد و جلوی دهان مورفین گرفت. گوشی برایش حرف های مورفین را ترجمه کرد. نیوت آب شد، آتش گرفت و خاک شد و در همین اوان که درحال تبدیل به عناصر چهار گانه بود با تندی گفت:
-آقای گانت من پیمان ضد چیزو امضا کردم، من تو دهن چیز میزنم من ضد چیز درست میکنم.

سپس به سرعت از اتاق بیرون رفت و در را محکم بست. او ناراحت و عصبانی بود. به این فکر می کرد که کارش در خانه ریدل تمام شده است. او دوست داشت که تا آخر عمر در مرگخواران باشد.
در همین فکر بود که ناگهان به یاد آورد رودولف لسترنج هر هفته با ساحره ها به بهترین رستوران ها می رود و به آن ها هدیه می دهد.
نیوت به پیش رودولف رفت. رودولف در صندلی فرو رفته بود و داشت با تلفن مشنگی با یک ساحره خیلی باکمالات حرف میزد. رودولف تا دید نیوت به او نگاه می کند از جایش بلند شد و اطراف را نگاه کرد و دید بلاتریکس نیست.
سپس به گفتگویش ادامه داد:
-گربه کی بودی تو؟....میو میو میو.

نیوت زبان تمامی حیوانات را می دانست . او فهمید که آن ساحره خیلی باکمالات، خانم نوریس است. برای او عجیب بود که رودولف حتی به یک گربه هم رحم نمی کند. نیوت به یاد مشکلش افتاد و گفت:
-رودولف، یه کمک از تو میخوام، پول ندارم برای بچه هام غذا بخرم میخواستم ببینم پول داری؟

رودولف گوشی را از گوشش برداشت و گفت:
-نمی بینی دارم با ساحره با کمالات حرف میزنم؟...میتونی بری پیش ارباب پول قرض بگیری.

نیوت با شنیدن "ارباب" به یاد اتفاقات روز قبل افتاد.

فلش بک- یک روز قبل- اتاق ارباب

نیوت که در مقابل میز لرد زانو زده بود، به نجینی غذا میداد و او را نوازش می کرد. لرد با عصبانیت عرض اتاق را طی می کرد. پس از چند دقیقه، لرد بالاخره به حرف آمد:
-نیوت ما از دست تو عصبانی هستیم....تو زیادی سفید هستی...باید کاری کنی که نظر ما برگرده.
-ارباب... ما چه کاری میتونم انجام بدم تا نظرتون برگرده؟

نیوت برای اینکه به لرد نشان بدهد که سیاه است به سمت تنها موجود زنده اتاق به غیر از لرد حمله کرد. این شخص وینکی بود. نیوت مسلسل وینکی را گرفت و وینکی را زیر بار رگبار برد. وینکی صدای عجیبی از خودش در آورد و روی زمین افتاد.
لرد خندید و گفت:
-نیوت ما اگر وینکی رو روزی سه بار زیر رگبار نگیریم خوابمون نمیبره...وینکی جلیقه ضد گلوله داره.

نیوت لرد نبود که وینکی کاری نکند. وینکی خودش را روی شانه های نیوت انداخت و گاز میگرفت. نیوت هم به زبان جن های خانگی با او حرف میزد:
-وینکی جن بد...نیوت میخواست مسیاه شه.
-نیوت جن بد....وینکی فقط توسط ارباب کشته شد.

نیوت که خونش به جوش آمده بود خنجرش را درآورد و به پهلوی وینکی وارد کردو وینکی را کشت. در همین زمان تمامی جن های خانه ریدل در آنجا ظاهر شدند. آن ها با هم تکرار می کردند:
-نیوت بد....وینکی موزیر...وینکی مکشوت در راه ارباب.

لرد با نارحتی به نیوت نگاه کرد و گفت:
-نه نیوت تو فقط به نیروهای ما آسیب وارد میکنی، این سیاهی نیست.
-ارباب پس یه راه دیگه نشونم بدین.
-محفلی ها رو گیر بنداز واذیت کن وبرای ما فیلم بگیر...اینطوری ما به تو هر چه که خواستی می دهیم. ما ارباب سخاوتمندی هستیم.


پایان فلش بک

نیوت دیگر راهی نداشت. در آنجا نشسته بود و گذر عمرش را می دید؛ که در همین زمان رودولف گفت:
-آنتونیو بلیت های تورو فروختی؟...چندتا ساحره بلیتارو خریدن؟

در همین زمان نیوت از جایش نیم متر پرید. او فهمیده بود که چکاری باید انجام دهد. نیوت به دنبال محفل از خانه ریدل رفت.

خانه گریمولد

گریمولد مثل همیشه خلوت بود. نیوت سبیل هیلتلری گذاشته بود و پالتویی بلند پوشیده بود که روی آن لگو سازمان ملل هک شده بود. نیوت در گریمولد را زد. در به سرعت باز شد. پیرمردی به همراه ریش بیرون آمد و با تعجب گفت:
-اینجا که نامرئی بود...شما چطور پیدا کردین؟
-بنده از طرف سازمان ملل جادوگری اومدم.

دامبلدور دستی به ریشش کشید و به این فکر کرد آیا سازمان ملل جادوگری وجود دارد یا نه. اما به نتیجه ای نرسید. سپس دستانش را باز کرد و به نیوت گفت:
-ای فرزندم بیا به سویم... ما سازمان ملل را دوست داریم.

نیوت که درباره تمایلات دامبلدورانه شنیده بود به عقب رفت. و سپس گفت:
-اقای دامبلدور بنده مامور شدم که شمارو به علت وضعیت بد غذایی ویزلی ها به یک گردش ببرم.
-آه فرزندم ما از سازمان ملل تشکر میکنیم. فقط چه شرایطی دارد؟
-تنها شرطش اینه که شما چوبدستی خودتونو به عنوان یه ضمانت به ما بدین تا فقط50نفر از ویزلی ها با ما بیان.

دامبلدورگیج شده بود. از یک سو سازمان ملل نگران وضعیت غذایی ویزلی ها بود و از سوی دیگر فقط 50 نفر آن ها را به گردش می برد. او بالاخره به این نتیجه رسید تا چوبدستی اش را به نیوت بدهد. او از نیوت پرسید:
-خوب کی این گردش شروع میشه؟
-شما فردا صبح ساعت 8 بیاین دم در هاگزهد. از اونجا میریم، شام و ناهارم با ماست.

سپس نیوت از او خداحافظی کرد و با خوشحالی آن جا را ترک کرد.

صبح روز بعد-کافه هاگزهد

نیوت به همراه اتوبوس شوالیه که دزیده بود، مقابل کافه هاگزهد منتظر دامبلدور و بقیه محفلی ها بود. در همین حال صدای چندین نفر از کوچه کناری آمد:
-ما بچه های محفیلم....زیبا و خندانیم.

دامبلدور از دور نمایان شد. پشت سر دامبلدور 50 بچه ی موی قرمز که طبیعتا از ویزلی ها بودند، در حال جلو آمدن بودند. در کنار بچه ها فنگ به همراه آرتور ویزلی بودند. نیوت اتوبوس شوالیه را روشن کرد و محفلی ها را سوار کرد.
کمی از کافه هاگزهد دور شدند. در همین زمان نیوت به میان محفلی ها آمدوگفت:
-امروز من میخوام شما رو به جایی ببرم که تا الان هیچ جادوگر و ساحره عادی پا نگذاشته... میخوایم به مرلین لند بریم.
-مرلین لند؟ یعنی ما مرلینی می شیم؟
-بله مرلین لند یک دنیا موازی با دنیای ما هست. تمامی ما مرلین درونمون در این سرزمین وجود دارد.

جمعیت به گونه ای به نیوت نگاه میکردند که انگار انسانهای جنگل آلبانی بودند. او از نفهمیدن آن ها خوشحال شده بود. او حرف هایش را ادامه داد:
-فقط باید مواظب باشین که مرلین درنتونو اونجا نابود نکنین. اینجوری دیگه از لطف مرلین محروم میشین. لطفا اپلیکیشن مرلین نت نصب کنین. بعدش من براتون مرلین شکن میفرستم تا بتونین راحت برین توی مرلین نت ملی.

ملت باز هم تسترال گونه او را نگاه کردند و گوشی هایشان را درآوردند. نیوت به آن ها مرلین نت را داد. در همین زمان یکی از پنجاه ویزلی حاظر که مشخص نبود دقیقا بچه چندم ان ها است، گفت:
-آقا سازمان ملل نمیشه بریم کنسرت انریکه مرلینیاس و مرلینا دل ری؟

نیوت عصبانی شد و گفت:
-طبق برنامه من عمل میکنیم ویزلی. در وهله اول ما به پیش دکتر مرلین دگورث گرنجر می رویم. ایشون فوق دکترای مرلینعجون شناسی از دانشگاه صنعتی مرلین مریلنهران دارن. میخوان به ما مرلینعجون بدن تا داخل مرلین لند به مرلین درونمون تبدیل نشیم.

بعد از چند دقیقه اتوبوس شوالیه از در مرلین لند وارد شد. آن ها می خواستند به سمت آزمایشگاه دکتر مرلین دگورث گرنجر بروند که صدای شکستن شیشه اتوبوس شنیده شد.
نیوت دید که حدود ده نفر از ویزلی ها برای دیدن فیلم Fantastic Merlines And Where To Find Them 2017 از اتوبوس فرار کردند. نیوت گفت:
-ویزلی بزرگ دنبالشون برو. اونا میرن مرلینما فیلم ببینن.

در همین زمان ان ها به خانه مرلین دگورث گرنجر رسیدند. نیوت به عنوان مرلینمای تور از اتوبوس یا مرلینوبوس پایین آمد و جلویش فردی از سازمان مرلین متحد ظاهر شد. او با عصبانیت گفت:
-آقای محترم، شما ناقص حقوق بشر هستین. شما آبروی سازمان مرلین متحد بردین.

نیوت پوکرفیس شده بود. او می دانست که سازمان مرلین متحد ساخته ذهنش بود و وجود خارجی ندارد. در همین زمان گروهی به آن ها حمله کردند و تمامی آن ها را بیهوش کردند.

یک ساعت بعد-مرلینمولد

- ای قشنگ تر از مرلینا تنها تو کوچه نریا مرلینای محل دزدن مرلین منو میدزدن.

نیوت با شنیدن این شعر از جایش بلند شد. او در خانه ای بزرگ و خالی از وسایل و در میان چندین جادوگر قوی هیکل بود. در همین زمان مرلین گانت به سمت او آمد:
-بشین تا رئیس بیاد.
-تو مرلین درون مورفینی؟
-مورفین تسترال کی هست؟ من مرلین هستم، یعنی اینجا همه مرلین هستن.

نیوت از این همه مرلین شگفت زده شده بود. او مرلین لند را از روی اینترنت پیدا کرده بود. در واقع او اصلا تحقیقی درباره این محل انجام نداده بود اما تمام حدسیاتش درست در آمده بود.
در این زمان او مردی کچل را دید. نیوت او را در سریال مشنگی دیده بود. از دور او را با زبان مرلین لند صدا زد:
-آقای مرلین وایت شما فرمرلینگی این جمع هستین. من به عنوان مرلینما ای تور میخواستم در مورد این بی احترامی بپرسم.

مرلین وایت به سمت نیوت آمد. او با تمام قدرتی داشت به گوش نیوت زد و گفت:
-شما گروگان ما هستین. ما شما رو برای آزادی سر دسته مون با پلیمرلینس مرلین لند معاوضه میکنیم.

نیوت ترسید. با اینکه مرگخوار بود اما تا این زمان هیچ وقت در آدم ربایی شرکت نکرده بود.
نیوت به محفلی ها نگاه کرد. هر کسی درحال انجام کاری بود. دامبلدور به مرلین درونش که مرلین گریندل والد بود خیره شده بود. نیوت مضطربانه به سمت مرلین گانت رفت و گفت:
-میتونم یک درخواست داشته باشم.
-هاا..چی میگی بوژبوژی؟
-میخواستم یه فیلم بفرستم میشه دوربین مخفی و گوشیمو به من بدین.

دقایقی بعد مرلین گریندل والد دوربین و گوشی را به نیوت داد. نیوت حافظه دوربین را در اورد و به گوش اش زد و در تلگرام به لرد فرستاد و نوشت:
-ارباب آخرین ماموریت انجام شد. فکر کنم به اندازه کافی هم من و محفلی ها اذیت شدند. آخرین درخواست من اینه که مرلین خوانده بچه هام بشین. من هم اینجا به مرلین اسکمندر تبدیل میشوم. با یاد مرلین.

در همین زمان صدای مرلین وایت آمد. او گفت که رئیس آزاد شده فقط این جادوگران را باید تحویل بدیم. آن ها به سمت جادوگران رفتند وآن ها را بلند کردند و به بیرون بردند. نیوت خوشحال بود که میرود که مرلین گانت او را نگه داشت. مرلین به او گفت:
-رئیس با تو کار داره.
-چی؟من میخوام برم.

پنج دقیقه بعد رئیس آن ها آمد. او کسی نبود به جز مرلین درون وینکی. نیوت فهمید در چه مخمصه ای افتاد. مرلینکی به سمت نیوت آمد و گفت:
-نیوت تو باید بخاطر کشتن وینکی کشته بشی. من مرلین درونتو کشتم تا تو جاودانه نباشی. بخاطر همین هم به زندان افتادم. حالا هم وقته انتقامه.

در همین زمان مسلسلش را بیرون آورد. نیوت چشمانش را بست و زندگی اش فکر کرد. چند ثانیه گذشت و نیوت یکی از چشمانش باز کرد. همه روی زمین افتاده بودند.
کسی آن ها را کشته بود. نیوت به دنبال فرشته نجاتش بود. او تنها اثار باقی مانده از بزاق یک هاسکی که برنزه کرده بود را دید. فنگ از اول سفر مواظب او بود.

نیوت می توانست به راحتی به زندگی اش برگردد. او تصمیم گرفت که در همان مرلین لند بماند و مرلین اسکمندر بشود و در خاطرات جاودانه شود.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۲ ۱۲:۵۴:۲۰
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۲ ۱۳:۲۳:۴۸


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۶
#10
بسم المرلینم

بنده یک عدد درخواست دوئل داشتم با آنجلینا جانسون. هماهنگه مهلتش هم دو هفته باشه.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.