هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷ پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۴
#1
درود ارباب سابق دو عالم


خدمت رسیدیم جهت امر خیر نقدینگی... اگه میشه این را با نقدهایتان نابود بفرمایید.


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۰ پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۴
#2
دراکو و رودی همچون تسترال هایی در گل فرو رفتندی و بر طبقه بالا فشار آوردندی و خود را بر در و دیوار زدندی آما هیچ کدام نتوانست فکر بکری به میان آوردندی چون هر دو چیزی به نام طبقه بالا نداشتندی زیرا به اجاره رفته بودندی. پس نتیجه گرفتند با هم و برای هم و با افکار بوق آلود هم به سراغ مسئله بروند و با استفاده از ضابطه توابع مختلف و انتگرال گیری، آنها را حل بنمایند.
- رودی... سر قمه رو بگیر اون ور، توله بلاجر بوقی! رفت تو چشم!
- بینم تو این امارت به این گندگی ساحره ای چیزی نی دراک؟!
- ما رو باش به چی فک می کنیم اینو نیگا به چی فک می کنه!
- مثه که از بیخ و بن باید بزنم صاف و صوفت کنما!

و با چشمانی که خباثت از آن ها می پاچید به دراکو خیره شد و ادامه داد:
- بینم ننت خدمتکار نداره؟!

دراکو برگشت و به رودی که در حال یورتمه رفتن روی مخ او بود نگریست.
- ببین، وقت ندارم به همچین قضایایی فک کنم همین جوریم تا خرخره زیر قرضم! پول تو جیبیمم بکنه دیه طلبکارا کلا می زنن آش و لاشم می کنن!
- خو حالا تو بگو.
- گیریم که داشت.
- چن سالشه؟!
- مرلیییییین... اینو شفا نده بزار بخندیم... به تو چه آخه؟! یه ذره به اون ذهن خرابت فشار بیار ببین راهی به ذهنت میرسه اصن... نه اینکه بشین سن طرفو بپرس.
- خو خنگه به ختطر خودم نمیگم که... برو به اون بگو هر وقت رفت تو اتاقش و اینا معجونو بپیچونه! بعد بگیم کلاغ بردتش یا بگیم گم شده! چطوره؟!

دراکو سیس تفکرانه بگرفت و فرمود:
- تو بی نظیری رودی! بیا بزن قدش!

و رودی دستش را بالا آورد و زد قدش! آما ناگهان همین که دراکو دستش را پایین آورد، متوجه شد دستش نیست!
- رودی....!
- به مرلین قمه دستم بود! حواسم نبود!

دراکو فقط توانست فریاد بزند!
- احمق... دستمو قطع کردی! دستم... دستم قطع شد!

این جاست که از پشت صحنه شاره کردن سوژه رو به بوق ندم و اینا پس همون به زدن قدش کفایت می کنیم.

اندی بعد...


- غروب پاییزه... دلم غم انگیزه.... چشم فلک نم نم... اشکاشو...
- رودی خفه شو! پول تو جیبی من داره قطع میشه بعد تو می زنی زیر آواز! لامصب صداتم قشنگ نیس که...! انگار حنجره تو رو آسفالت کشیده باشن...

رودی که به شدت بوق شده بود و ترور شخصیتی و تخریب همون مورد، به دلیل نریختن ضد یخ درون رادیاتش، آمپر بالا کشید. قمه را بالا برد و بر وسط میز پایین آورد!

شترق!

دراکو که در افکار رویایی اش سیر می نمود. ناگهان از جا پرید و با میز از وسط شق شده رو به رو شد!
- تستراله اون ماله بابام بود! چه کاری بود کردی آخه! پول خونت بابتش گالیون رفته روش...!
- مرتیکه همه کارا رو من کردم همه فکرارو من کردم بعد... اصن تو به چه حقی به صدای من توهین کردی؟! هان؟!وایسا الان از وسط شقت می کنم! دِ لعنتی وایسا!

و به دنبال دراکو تاخت. این بدو، اون بدو، تا کی به هم برسن.
- بابا... بابا... این رودی داره منو می کشه! کمک!... کمکککککک!
- وایسا الان شق الکمرت می کنم!
- این جا چه خبره؟!
- بابا... این می خواید شق کنه!
- چی؟!
- منظورم شق الکمره... می خواد کمرمو از وسط شق کنه!

لوسی نگاهی به دراکو انداخت و گفت:
- کار خوبی می کنه... رودی من می گیرمش شوما بزن شقش کن!

در این گیر و دار و شقو شق کنون ناگهان خدمتکار بانو نارسیسا وارد شد و با دهانی به کف چسبیده به صحنه خیره ماند! رودی که تازه متوجه خدمتکار شده بود، با لبخندی ملیح دراکو را رها کرد، جلو رفته و همچنان که گلی به طرف او می گرفت، زانو زد.
- آه... ای بانوی گرام. شما بسیار زیبا و سفی... اهم اهم یعنی با کمالات هستین. می تونم بپرسم افتحار آشنایی با چه کسی را دارم؟!

و سرش را بالا کرد تا تاثیرات حرفا هایش را ببین که...

شترق!



Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: ..:تولد١٢سالگي جادوگران:..
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۴
#3
درود بر هاگرید و اون آنتن بوقی...

رو ما هم حساب ویژه باز اینا کنین آما روز پنح شنبه باوشه بهتره چون روز بعدش تعطیل ایناس راحت تریم تا اینکه شنبه باشه و...

مخلصات فراوون!


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۳ دوشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۴
#4
اوتو آرام سرش را به پنجره یخ زده تکیه داده بود و به مناظر مه آلود اطراف نگاه می کرد. همه چیز از آن چیزی که فکر می کرد سریع تر رخ داده بود. خیلی زود یازده ساله شد، خیلی زود نامه به او رسید، خیلی زود مادرش مُرد و خیلی زود به هاگوارتز پا گذاشت. از همان دقایق اول سکوت را پیشه کرده بود. حتی وقتی همه دوست پیدا می کردند و با هم حرف می زدند هم او هیچ چیز نمی گفت و فقط به بیرون نگاه می کرد. افکارش فوران می کردند ولی خودش آرام به نظر می رسید.
- ببینم اسم تو چیه؟
- اوتو...
- چه اسم باحالی... حدس می زنی تو کدوم گروه بیفتی؟!
- برام مهم نی...

دو پسر کناری اش پوزخندی زدند و با هم پچ پچ کردند. لونا که پچ پچ آن ها را دید رو به اوتو کرد و گفت:
- اینا اسلیترینی هستن... عوضی و مغرور!
- مواظب حرف زدنت باش!
- تو هم مواظب خودت باش!

اوتو برگشت و به آن دو نگاه کرد. چشم هایش خشمگین و دست هایش مشت شده بود. می خواست هر دو آن ها را بدرد. هرگز توهین را قبول نمی کرد نه تا این حد!
- یا بلند شید گورتونو گم کنید یا همین جا گردنتونو می شکنم!

دو پسر کمی عقب رفتند و سپس با عصبانیت از کوپه خارج شدند. لونا نگاهش را از آن ها گرفت و به اوتو انداخت...

❇❇❇


- سال اولیا از این طرف!

هاگرید را می شناخت. تقریبا همه جا حرف از او بود پس اوتو هم او را می شناخت شاید کم تر ولی می شناخت. همه با چشم هایی نگران به دنبال هاگرید رفتند.

هاگرید قدم هایش سریع و بزرگ بود و برای رسیدن دانش آموزان به او مجبور بودند بدوند. سرانجام هاگرید پشت در بزرگی که زن مسنی هم أن جا بود ایستاد.
- خوب من میرم. ایشون پروفسور مک گونگال هستن و باید به حرفشون گوش کنید.

سپس از پله ها بالا رفت و گم شد. چشم ها به سوی مک گونگال که حال یک طومار بزرگ در دست داشت خیره شد.
- مایکل کرنر!
- حاضر...
- اوتو بگمن.
- حاضر...
- لونا لاوگود.
- حاضر...
- ...

❇❇❇


- اوتو بگمن!

استرسی عجیب داشت و همهمه آن را شدت می بخشید. قدم هایش آهسته ولی پایدار بود تا اینکه به چهار پایه رسید. هاگرید او را بلند کرد، روی چهار پایه نشاند و مک گونگال کلاه را روی سر او گذاشت. ابتدا هیچ چیز نبود. نه صدایی و نه حالت عجیبی اما ناگهان...
- خوب، چیزای زیادی در تو میبینم! هوش زیاد، سکوت، مرگ، مهربان، آرامش و استوار... بهترین گروه برای تو ...ریونکلاوه!

صدا در سرسرا پیچیده شد و بچه های میز ریونکلاو با هوا رفتند!


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ یکشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۴
#5
عالم دو طبقه پایین تر

- خوب، هکتور می تونی معجونتو بسازی. عواقب کارت پای خودته و اگرم لرد بفهمه گیبن نیستی... زنده زنده میدیم وینکی امشب برامون جیگر زلیخا سولاخ سولاخ شده درس کنه.

آرسینوس این را گفت و سپس روی صندلی ای، دست به سینه نشست. به همراه او دیگر مرگخواران نیز در گوشه و کناری خود را مشغول کردند و منتظر ماندند تا معجون آدم کش که هیچ، مرلین کش هکتور آماده شود.
- بدو بابا... نشسته اینهو هیپوگریف به ما نگا می کنه!

هکتور ابتدا کمی در افکار لرزانش سرچ و سپس شروع به درست کردن معجون کرد.

عالم دو طبقه بالاتر

گیبن آرام از جلوی در کنار رفت و وارد راهروی نیمه تاریک شد. هنوز قدم اول را بر نداشته بود که پایش به چیزی گیر کرد و با صورت به آغوش زمین شتافت! همزمان با افتادن وی و صدای ترکیدن گیبن، صدای لرد در راهرو پیچید.
- آه نجینی عزیزمان، فکر کنیم مهاجم کلا از بیخ ترکید!
- هکتور می کشمت، این بار نوبت توئه!

پس بلند شد و با دماغی فرو رفته به حرکتش ادامه داد...

عالم دو طبقه پایین

هکتور در حال ریختن اسید سیتریک درون معجون کف مانند صورتی رنگش بود. دستش از شدت ویبره اش می لرزید و نمی توانست یک قطره اسید را که در دستور العمل بود، در پاتیل بریزد.
- آرسی... نمی خوای بیای به من کمک کنی؟ به مرلین دیگه پیر شدم. نمی تونم ببینم یه قطره چقدره! چشام سوشو از دست داده!

آرسی نقابش را بالاتر کرد و گفت:
- خودم کردم که لعنت بر خودم باد! عمرا... اصلا... هرگز!
- کلا کسی نی به منه عاجز کمک کنه!

در این هنگام بود که وینکی دست در جیبش کرد و یک سکه یک گالیونی در آورد.
- بیا!
- بابا اون کمک نه که! کمک تو ساخت معجونشو میگه!
- آها... وینکی جن سخاوتمند... هکتور عجله کرد وگرنه وینکی، هکتور سولاخ سولاخ درست کرد!

هکتور که می دید، بدجور ضایع شده، بر روح خود درود هایی پس بسیار فرستاد و به ادامه کارش پرداخت.

ربعی بعد...

هکتور با وجود تمام لرزه های ۲ ریشترش، چشم های بی سویش و دستورالعمل پیچیده معجون، سرانجام آن را به پایان رساند!
- خوب، اون تار رو بده!

آرسی هنوز قدم اول را برای دادن تار بر نداشته بود که در به طور ناگهانی باز شد و همه به فضای خالی و تاریک پشت در خیره شدند...


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۸:۰۵ یکشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۴
#6
درود بر ریش دو عالم

۱- هدف و انگیزه تون از عضویت در محفل ققنوس؟!
به لطف ارباب از مرده خورا طرد شدیم!

۲- سیاهی دل مرگخوارا رو با چه چیزی تمیز و پاکیزه میکنین؟
با لیف

۳- چند مورد از فواید ریش پروفسور دامبلدور رو نام ببرید؟
۱- ضد سرطان
۲- ضد ریزش مو
۳- ضد حساسیت
۴- و ابزار خوبی برای پاک کردن صورت به هنگام شست و شو

۴- خلاقیت سفیدتون رو به کار بندازین و سه تا لقب ناقابل برای ولدمورت اختراع کنین!
مماخ عملی
کچل کچل کلاچه!
بی (موی+مماخ) (فاکتور گرفتم)

۵- به نظرتون بهترین راه نابودی و از صحنه روزگار خارج کردن سیاهی و تاریکی چیه؟
روشن کردن لامپ!

۶- با چه روشی ولدمورت رو به عشق دعوت میکنین؟
با یه گلی چیزی دیه!

۷- اسم رمز ورود به دفتر پروفسور دامبلدور؟
ریش کبیر!

هوم! برادر لودو بگمن؟ مرگخوار سابق؟ معمولا سخت مرگخوارای سابقو قبول میکنیم ولی خب، به نظر میاد این چند وقت فعالیتت خوب بوده، منم که بهت اعتماد کامل دارم پسرم.

تایید شد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۴/۱۰/۲۷ ۱۵:۳۰:۴۰

Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲ شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۴
#7
هوا بسی ناجوان مردانه سرد بود. بعد از امتحانی با چنان شدت فشاری(حدودا ۱۰-۱۵ ریشتر)، حال بچه های ریون به سوی مزارع اطراف در حرکت بودند. نسیم صبحگاهی از هر سو موهای زیبای ساحره های جوان را می رقصاند و لباس های زیبایشان را زیر نور طلایی خورشید به نمایش می گذاشت.(مرتیکه هیز بوقی!)

دریاچه، طبق معمول رول ها، ساکت و آرام به همراه موج هایی کوچک در آن میان خودنمایی می کرد. صدای چهچهه بلبل و قار قار افتضاح کلاغ با هم آمیخته شده بود و ویالون زندگی را بر سر مشکلات می کوباند.

ریتا، اوتو و یه بنده خدای دیگر که اسمش را فراموش کرده ایم و حال در این رول می گذاریم ایسک، قدم زنان به سویی که معلوم نبود کدام سویی، می رفتند. در آن سوی دریاچه هم بر و بچ اسکی یعنی اسلی یورتمه کنان و شیحه(همین مدلیه دیه؟) کشان، در این میان نما را به کل به بوق فنا می دادند. اوتو که ظاهرا امتحان ادبیات جادویی را که از بیخ و بن قهوه ای-مشکی متمایل به سبز داده بود، رو به ریتا کرد و گفت:
- قرچ!

ریتا همچنان که پوکر می نمود، جواب داد:
- قارچ؟!
- نه قرچ!

آقای ایسک به میان آمده، فرمودند:
- باد آمد و بوی سوسن آورد!
- بینم باز رفتی تو نخ ادبیات؟! آخه مرد مومن بکش بیرون بابا. بیا با هم برقصیم از ریتا هم نترسیم؟! چطوره؟!
- نوچ، حسش نی!
- په چه کنیم؟!
- بریم بینیم می تونیم هاگریدو بچیپونیم!
- هستم.
- هستم.
- خوب بریم کلبش بینیم اندر خم کدوم کوچس!

کلبه هاگرید، کلبه که نه ویرانه ای بس باشکوه با نمایی اریب در پایین تپه، نگاه ها را به خود خیره می کرد. سه دسته بیل باهم به پایین رفتند و آرام در زدند.

تق توق تیق

- هاپ هوپ هاپ هاپ هاپ!
- واق واق ووق!
- احمخ این چه مدل حرف زدنه؟!
- مگه نمی بینی داره پارس می کنه؟!
- هاگرید؟!
- نه بابا سگشو میگم مومن!

در آهسته باز شد غول بی شاخ و دم ولی ریش دار دوان دوان اوتو را در آغوش کشید. اوتو قبل از اینکه در میان دستان تنومند آن ژنده فیل قرچ شود نمایی بسته از مشخصات هاگرید را نظاره کرده بود که شامل: ریشی تا زیر ناف، قدی دو سه برابر من، بازووانی آه(!) و صورتی دفتر نقاشی شده از زخم! به سراغ سر و وضعش نمی رویم که از پشت صحنه اشاره به ناکار کردن بنده!
- سلام هری!
- من..‌ هری... نیستم!... خفه!
- هاگرید... کشتیش!

هاگرید دستانش را باز کرد و لش اوتو را در آن میان یافت! اوتو آش و لاش شده، آب از دهان جاری، اشک در چشمان، استخوان های آرد شده، لبخند کم رنکی نثار آن جان نثار کرده در افق های محو آفرینش به سیر پرداخت.
- عزیزم چرا وقتی داشتم بغلت می کردم نگفتی اوتو ام؟
- من... غلط... کردم!
- خوب بی خیال حالا که هیچی نشده، خسارتشم که بیمه پرداخت می کنه! بریم داخل؟!
- اصن تو بی نظیری! اوه یادم رفت بفرمایین!

و با دست در نیمه باز را تا خرخره باز نمود. خانه ای نقلی بود با یک تخت فنر در رفته، شلواری بر روی اجاق که خشتکش متاسفانه... جوراب هایی در لیوان آب، پاره گوشتی گندیده در یخچال و... بی خیال!
- به کاخ من خوش اومدید!

ریتا که اعتماد به سقف کاذب هاگرید را می دید، سری از روی تاسف تکان داد و گفت:
- یاد حادثه غم انگیز هیروشیما افتادم! بینم اورانیوم غنی می کنی اینجوری ترکیده؟!
-نه به مرلین ریش بزی! فقط بعضی وقتا میشینیم با بر و بچ میریم فضا!

در این هنگام بود که ناگهان زنگ به صدا در آمد و همه به از جمله سه دسته بیل به تاخت به سوی قلعه روانه شدند و حتی جواب خداحافظ های هاگرید را هم ندادند...

درک بنمایید زیادی زیاد شده...


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۴
#8
اولا درگذشت سوروس اسنیپ رو تسلیت عرض می کنم و بهتون میگم فردا ظهر در گورستان ریدل همراه به صرف ناهار، دفن می شود...

ثانیا لرده دیه انتخاب ما!


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۴
#9
از: پرستار
به: ممد پاتر فیلانی!


قلم را بر می دارم و دوباره در حلق روزگار فرو می برم. آخر می دانم برای نوشتن این نامه باید تایپ کرد نه با قلم نوشت. این بار می خواهم بی پرده بنویسم و مواظب ذهن از بنیه منحرف به چپ شما هم باشم!

روزی بود که من هم مثل بقیه عاشق بودم. من هم مثل بقیه دیوانه بودم ولی دیوانه ای نه چندان ناسالم. اولین بار که دیدمش هیچ وقت هرگز لحظه ای به فکرم هم نمی رسید، روزی اینقدر در رویاهایم، بارها و بارها با او پرواز کنم و هر چه می خواهم را فقط وقتی او هست، داشته باشم. اما دریغ می دانستم خواهد رسید روزی که باید یاد بگیرم فراموشی را...!

مثل همه سکانس های عاشقانه او هم رفت. رفت و نیم نگاهی هم به پشت سرش نینداخت که ببیند قلب که هیچ، کسی پشت سرش شکست که هرگز نشکسته بود. روزگاری آمد، ابتدا داغم کرد، آرام آرام دیوانه ام کرد و آخر سر رها. تا بدانم قصه روزگار تلخ تر از قهوه هایی است که سال هاست با تلخی هایشان می گذرانم.

خاطرات یکی یکی می آیند و از جلوی چشمان خسته ام می گذرند. خاطرات دورانی که خنده هایی تکرار نشدنی را رقم زدند و دیگر تکرار نخواهند شد. همان هایی که در میان ابر ها دست در دست هم می رفتیم تا بی کرانه های عشق. کی رفتیم تا قصه ای جدید، نه لیلی و مجنون و نه شیرین و فرهاد، را بسازیم.

حال که نامه تمام شد، نمی دانم مقصد را کجا بنویسم. بگویم خانه نامرد یا بی معرفت... شما بگویید کدام بهتر است؟!


Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۴
#10
- ایول اینم بدک نی...! اهم اهم ببخشید... شما اندامتون...

شترق!


- مرتیکه بوقی... گم شو از جلو چشمم... من چاقم؟ من اندامم مناسب نی...! دِ بگیر عوضی بی سلیقه!

و با مایتابه آگرین که تازه خریده بود، تراورز را زیر حملات موشکی میتابه ای قرار داد. تراورز با برخورد مایتابه جا در جا بی هوش شده، به برهوت رهسپار شد.

چن دیقه بعد...

- آهای حاجی... بلند شو... حاجیییییی...

اوتو نگاه تاسف باری به تراورز کرد و سرانجام به آخرین تلاش برای بیدار کردن او، بسنده کرد.
- شرمنده حاجی...

آرام یکی از دکمه های یقه اش را باز کرد و پارچ آب یخی که از ناکجا آباد آمده بود را تمام و کمال بر هیکل وی بریخت!

تراورز با این حرکت همچون فنز از جا پریده شروع به بندری زدن کرد:
- وایییییییی... سردهههههههه... میهانه میهانه... واییییی... سردهههههه...

اوتو پرید و دو دستی تراورز را گرفت. تراورز همچون هکتور به ویبره افتاد و هر آهنگی بلد بود پلی کرد.
- حاجی... خواهش می کنم... الان میان می برنمون برادرانِ محترم و بزرگوار ارشاد...!
- منو این همه خوشبختی محاله... محاله!
- تراورز، جون عمت آروم باش... منم اوتو، آب بود. به مرلین ریش بزی آب بود!

تراورز بی حرکت ماند. برگشت و خیره به اوتو نگاه کرد.
- بهتر شدی؟

تراورز لبخند خبیثانه ای زد و گفت:
- ازین بهتر نمیشم!
- چرا اینجوری نگا می کنی؟! چته؟!
- بینم می تونی یه ساحره با کمالات واسم گیر بیاری؟

اوتو کمی راست راست به او نگاه کرد و گفت:
- حاجی پس بلاخره راضی شدی؟! بگو پس...! چن تا می خوای؟!
- گفتم که یکی.
- ما رو نکنی یه وقت تو گونی؟
- اگه پیدا کنی نه ولی اگه نکنی...

و گونی را از جیبش در آورد.
- حتما می کنم!

اوتو که همچنان پوکر بود و نمی دانست چه هیزم خشکی فروخته، رو به تراورز کرد و گفت:
- بزار فک کنم... نه اون که هیچی، اینم که بی خیال واس ماس، اونم که اون مخشو با آجر زد... آهان! حاجی، ریتا! ریتا محشره!

تراورز به هوا بلند شد و دو بال کناره های او به نشانه خوشحالی بیش از حد، ظاهر شد. سپس اوتو را بغل کرد(از نمایش این صحنه معذوریم!) و فریاد زد:
- دمت گرم! حقا که رفیق فاب خودمی...! خوب بریم؟!

اوتو لحظه ای مکس کرد و گفت:
- این مدلی؟!

تراورز نگاهی به سر و وضع خود انداخت. گونی به جیب، لباس باز و ریخت افتضاح!
- باشه پس تو خودت تنها برو مخشو بزن.
- من؟!
- بدو تا تو گونی نکردمت.( منظورش اینه داخل گونی ننداختن است!)

و اوتو مات شده، سر به زیر راهی خانه ریتا شد...




Only Raven

تصویر کوچک شده



.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.