هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱:۳۵ شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۶
#1

- نوروز را با جشنواره سریال جادوگر تی وی بگذرانید! هر روز ساعت 4 صبح، «کارآگاهِ راستکی!»

تیزر سریال کارآگاه راستکی پخش شد. تصویر آگوستوس راکوود به نمایش درآمد که به دوربین خیره شده و در حالی که با قوطی نوشیدنی کره‌ای، کاردستی پروانه درست می‌کرد، شروع به دیالوگ گفتن کرد:

- روزهای تاریکی بود ... خیلی تاریک ...

شات‌های خاطرات راکوود به سرعت به نمایش درآمد. تصاویری از جوجه طاووس‌هایی که چشم‌هایشان بسته و بال‌هایشان کنده شده بود. گوساله‌میش‌هایی با سر بریده و شیردون خونی. نقاشی یک چتر صورتی و یک جفت شاخ گاومیش در تمام صحنه‌ها به چشم می‌خورد.

- هرچقدر بیشتر پیش می‌رفتم کثافت بیشتر می‌شد ...

هاگرید با لبخند در مقابل آگوستوس که در آن صحنه چندین سال جوان تر بود ایستاده بود.

- آقای راکوود! چه چیزی در مورد اون طویله‌ها و مرغداری‌ها توجهتون رو به خودش جلب کرده؟ سال‌ها از تعطیلی اون‌ها می‌گذره!

راکوود و پرنس پشت به پشت هم در جنگل ممنوعه ایستاده و چوبدستی‌هایشان را به طرف مقابل نشانه گرفته بودند.

- با شماره سه! یک ... دو ... سه!

پرنس یقه ردای راکوود را گرفته بود و فریاد می‌زد:

- فقط جواب منو بده لعنتی ... اون از تفنگ آب پاشت آب خورد یا نه؟!


- جمعه شب‌ها، ساعت 11 «بازی تخت و منو» یا «رول آف ترونز!» فصل 28

صحنه‌ی مرگ شخصیت‌های فصل‌های قبل پخش شد.

- زمستون تو راه هسته!

عنتونین دالاهوف از پشت در تصویر ظاهر شد و در حالی که از پشتش نور می‌تابید از پنجره‌ی مقابلش پایین پرید. لودو بگمن و ماندانگاس فلچر همزمان شمشیرهایشان را در قلب یکدیگر فرو کردند و ویولت بودلر «موهاهاهاها» گویان از کنار آن‌ها عبور کرد. موجودی عجیب الخلقه با بدن سگ و سر اژدها شروع به دمیدن آتش از دهانش نمود و چندین مدیر را یک جا به آتش کشید. آتشی که با فواره‌ای از شیر خاموش شد. در صحنه آخر سگ-اژدها با دهانی باز و بزاقی آویزان منو را در دست ریگولوس بلک قرار داد و شروع به لیس زدن او نمود.

تصویر کوچک شده


با پایان تبلیغات، برای بار هزارم تصویر باروفیو بر صفحه جادوگر تی وی نمایان شد تا مبادا کسی پیام نوروزی او را از دست بدهد. وزیر ردای سفیدی به تن داشت و در میان علوفه نشسته بود و چندین گاومیش در اطرافش جولان می‌دادند.

- ملت جادوگر و ساحره! سلام! سال نو ره تبریکه ره می‌گم. در سالی که گذشت، قرار بود ایفا ره تکون بدیم، که زیر سایه عنایات زوپسی روی ویبره هسته. به شما وعده ره داده بودیم که در طی یک ماه هاگوارتز از روکود خارج بشه که کمتر از دو روز کود ره از زیر هاگوارتز تخلیه کردیم و الان دیگه روکود نیسته. از دیگر اقدامات ارزشمند وزارت این هسته که سرانه مصرف شیر ره در جامعه بالا برده. عدّه‌ای ضد روستایی که به فکر جادوگران نبوده و هدفشان تخریب روستایی هسته، می‌گن پس کو شیر؟ ما که نخوردیم! خوب می‌خواستی بخوری! هر کس که به ما رای داد شیر خورد! دسته‌ای دیگر از کوردلان هستند که می‌گن وزیر چرا هیچ‌وقت آنلاین نیسته؟ کجای ایفا هسته؟ من این افراد کم شعور کم سواد ره تاسف می‌خورم! این نشون می‌ده که وزیر لابلای کاربران مهمان هسته تا درد این قشر آسیب دیده و ضعیف ره بفهمه و دنبال اشرافی گری نیسته که هی لاگین کنه و دسترسی‌های خودش ره استفاده کنه! از سندهای موفقیت دولت ما همین هسته که مدیریت جهادی و روستایی به قدری موفق عمل کرده هسته که مدیریتش ره صادر کرده و اعضای کابینه ما تا مقام صاحب سیم سروری هم بالا رفتند! در پایان من با توجه به تحقق اهداف شیری در سال گذشته، سال جدید ره سال کیک شکلاتی نام گذاری می‌کنم.


I'm sick of psychotic society somebody save me




پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۰:۱۴ چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵
#2
طوسی جامگان لندن

پست دوم

تصویر کوچک شده


هوای آفتابی و مطبوع ورزشگاه ترنسیلوانیا و سکوهای مملو از تماشاگر نوید از مهیا بودن همه چیز برای برگزاری مسابقه فینال می‌داد. داور که در مرکز زمین داخل گلدانش ایستاده بود توپ‌ها را رها کرد و دست آخر کوافل را نیز بالا انداخت. توپ اوج گرفت و درست در مقابل صورت لادیسلاو متوقف شد اما او که روی جارو نیز مشغول رنک سابی بود توجهی نکرد و کوافل بازگشت و روی سر رز فرود آمد و گلدانش را شکست.

علی لندنی که کنار زمین ایستاده بود با عصبانیت بر سر او فریاد کشید:

- حواست کجاس لادیسلاو! کروشیو!

-

دوربین‌ها نمای بسته چهره لادیسلاو را نشان دادند و گزارشگر نیز مشغول به توضیح در مورد او شد:

- لــــــــــــا ... دیــــس ... لــــــاو ... پات ... ریشیا ... ژاموزسلــــــــــــــــــی ... جوانان ما ببینند، نماد بی جنبگی در زمین کوییدیچ هست این بازیکن!

وینکی با شیرجه سریع خود را به کوافل رساند و لحظه ای پیش از به زمین رسیدن تغییر مسیر داد و توپ‌ را برای جنگ جهانی دوم فرستاد تا گل اول را برای تف تشت به ثمر برساند.

- وینکی جن پاس گل دهنده خوب؟

کوافل در اختیار طوسی جامگان قرار گرفت و ملکه که با دستپاچگی آن را مستقیما از مقابل حلقه های خودی به سمت زمین حریف پرتاب کرد تا مبادا از معاهده تخطی کرده باشد.

- خوب از اونجا که نمیشه گل زد خواهر من!

ریگولوس سریعا دست به کار شد و منو را از جیبش خارج کرد و دکمه ای با علامت ذره بین را فشرد.

نقل قول:
404 not found!
click here for troubleshoot


بی درنگ بر روی «هیر» ضربه ای زد.

نقل قول:
search hardwre couldn't find. it might be damaged with bozaghe sag!
was it helpful?


-

تصویر کوچک شده


تابلوی ورزشگاه نتیجه ۱۰۰ بر صفر به نفع تف تشت را نشان میداد. لرد علی لندنی با عصبانیت دندان هایش را به هم می سایید.

- این هم چهره آااای لندنی که نشان داده نقش یک توریست رو در طوسی جامگان ایفا کرده و آبدارچی جادوگر تی وی می تونست با این بازیکنان نتیجه بهتری بگیره.

علی که داشت از کوره در می رفت به طرف داور رفت و از او درخواست تایم اوت کرد. داور برای او توضیح داد که کوییدچ تایم اوت ندارد اما او ریش گرو گذاشت و داور را راضی کرد و سپس به همراه بازیکنان راهی رختکن شد.

- این بود سند پیروزی سند پیروزی؟!

- خجالت بکشید! توافق ما زمان ره می خواهه برای نتیجه دادن! چطور جرات می کنید افتخار ما ره زیر سوال ببرید؟! شما دهه هشتاد پیش از میلاد مرلینی ها چی می فهمید که نظر ره می دین؟!

لرد لندنی دعوای بین باروفیو و روونا را خاتمه داد و چندین پاتیل آب یخ در میان رختکن ظاهر کرد.

- دعوا نکنید! مقصر شکست بازیکنای پرمدعای بی انگیزه ان ... باید در تیم فضای جوانی ایجاد میکردیم که نکردیم ... فعلا وارد فضای آب یخ بشید تا فرشینگ بشید. ما میتونیم بازی رو برگردونیم! تصویر کوچک شده

بازیکنان در پاتیل های یخ قرار گرفتندُ، غافل از این که اشتباه می زدند و آن پاتیل ها حاوی معجون خلف وعده برند تشه می باشد ...


I'm sick of psychotic society somebody save me




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵
#3
درود.

بنده به عنوان یه فرد مسئولیت ناپذیر و اهمیت ندهنده و کار خاصی نکننده از شورای به دردنخور و مفت نیرزِ ایفای نقش، به بسته شدن خیارگونه شورا معترضم و قصد تحصن و بسط نشینی پ کفن پوشی دارم، تا وختی که پاسخی جز دلایل ناکارامدی شورا، که توضیح مناسبی برای زیر پا گذاشتن نص صریح قانون داشته باشه بشنفم.


حکایت، حکایتِ غرولندِ چرا سایت فیلانه چرا مدیریت بیساره نی که با «نشسی بیرون گود و میگی لنگش کن» سر تش هم بیاد، بلکه داستان تصمیم گیری «میتونم، میکنم» طوره.

این شوراهه راکد که هیچ، لانه فساد هم اگه هس واس تخریبش باس با جواز قانون رف جلو. وگرنه نظری که ا ملت پرسیدین و تصویبش کردین، هم وزن با نسیمِ خوش رایحه‌ی نشأت گرفته از حبوبات بوده! قشنگ نی اینطوری ... ها؟


I'm sick of psychotic society somebody save me




پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸ شنبه ۷ اسفند ۱۳۹۵
#4
طوسی جامگان لندن در برابر داس
پست اول

تصویر کوچک شده

دفتر کابینه وزارت - جلسه فنّی



-

-

-

طوسی جامگان لندن، دور تا دور میز نشسته و در سکوت مطلق، به یکدیگر خیره شده بودند.

- بنال باروفیو!

- چی ره؟

- کاپیتان تیمی خوب! باید صحبت کنی.

- در روستای ما کاپیتانی حرف زدنه ره نداشت! کاپیتان فقط اگر عقب افتادیم دعوا ره شروع می‌کرد. چی ره باید بگم؟

- باید حریفو آنالیز کنی!

- آنالیز چیچی هسته؟

- یعنی بگی چجوری بازی می‌کنن.

- خوب هنوز که بازی نکردن من از کجا اینه ره بدونم؟

در حالی که روفوس و لادیسلاو، ریگولوس را گرفته بودند که از سوء قصد احتمالی او نسبت به باروفیو جلوگیری کنند و هاگرید داشت نخ نخ ریش‌هایش را می‌کند، ملکه زیر لب گفت:

- یه فکری ...

پس از آن که ریگولوس به اعصاب خود مسلط شد و هاگرید دست از کندن برداشت، روفوس از ملکه جویا شد «چه فکری؟» اما ملکه بر این اعتقاد بود که «برای چه کسی مهم است که من چه فکری دارم؟ هیچکس به من اهمیتی نمی‌دهد ... البته به جز 1001 خواستگاری که درب خانه‌مان را از پاشنه درآورده اند.» و عاقبت پس از دریافت زیرلفظی و اندکی خوارانیده شدن از ناحیه پاچه، ایده‌اش را مطرح کرد:

- من داشتم فکر می‌کردم که باروفیو بدم نمیگه ... اگه ببینیم چطوری بازی می‌کنن می‌دونیم چطوری بازی می‌کنن! منظورم اینه که از زمانبرگردان استفاده کنیم ... نه ولش کن هیچکس به ایده‌های من اهمیت نمی‌ده اصلا بیخیال من می‌رم ...

آن‌ها که دسترسی داشتند به فرمت راهی تالار زمانبرگردان‌ها شدند و آن‌ها که نداشتند وظیفه خطیر دلجویی از ملکه‌ی دلشکسته را برعهده گرفتند.

تصویر کوچک شده


باروفیو، هاگرید و ریگولوس با دهان باز و چشم‌های گرد به منظره وحشتناک مقابلشان خیره شده بودند. نسخه‌های اصلی آن‌ها و سایر تماشاگران آنقدر سرگرم سنگر گرفتن و تلاش برای در امان ماندن از خطرات احتمالی بودند که نیازی به پنهان شدن از چشمشان احساس نمی‌شد. دور تا دور مجموعه ورزشی غول‌های غارنشین که واقع در دره‌ی غول‌هاست، تا دقایقی قبل بین چند کوه احاطه شده بود اما حالا اخگرهای قرمز رنگی که از منوی فنگ به سمت رودولف شلیک می‌شد نیمی از آن را و جریان پرفشار شیری که رودولف به سمت فنگ گرفته بود نیمه دیگر را تخریب کرده بود. رودولف و فنگ پس از تخریب کامل ورزشگاه، ارتفاع گرفته و در حین پرواز به نبرد آتشینشان ادامه دادند.

تصویر کوچک شده


جلسه اضطراری ستاد مدیریت بحران - مرلینگاه وزارتخانه


وزیر و معاونین در حالی که هنوز از وحشت صحنه‌هایی که لحظاتی پیش دیده بودند بر خود می‌لرزیدند در یک مرلینگاه که تابلوی خراب است روی در آن خودنمایی می‌کرد تشکیل جلسه داده و در حال بررسی ابعاد وخیم اوضاع بودند.

- تو دفترچه راهنمای منو نوشته هر شلیک معادل یک بمب اتم مشنگیه و ده شلیک کل نیا رو می‌ترکونه!

- پسر جریان شیر کلّ گونه‌های جانوری رو غرق می‌کنه ... دیگه هیچ طاووسی باقی نمی‌مونه!

- ما باید به عنوان متولّیان جامعه جادویی جلوی نابودیش ره بگیریم! تصویر کوچک شده


- تصویر کوچک شده


و بدین گونه بود که آن‌ها پس از همفکری و تلاش بسیار تصمیم گرفتند با ارسال سبدکالای حاوی شیر و کیک مسموم به اردوی تیم حریف آن ها را از مسابقه دادن بازدارند تا از به جنجال کشیده شدن آن و متعاقبا نابودی دنیا جلوگیری کنند و از طرفی بدون زحمت به مرحله بعدی راه یابند.


شب قبل از مسابقه


اردوی طوسی جامگان در خاموشی فرو رفته بود تا همه با استراحت کافی وارد مسابقه شوند. از یکی از اتاق‌ها اما سر و صدای مشکوکی به گوش می‌رسید ...

- لوموس!

- دزد هسته! هاگرید! ترسوندی منه ره.

- واس چی تو آشپزخونه ای؟

- گاومیش من می‌خواست شیر و کیکه ره بخوره.

- شیر و کیک که دس توئه!

- نه من با این‌ها دارم بازی فردا ره آنالیز می‌کنم. شیر مثلا جارو هسته ... کیک هم تو هستی.

- تکخوری؟

- ببخشینم. تصویر کوچک شده
سبد کالامونه آوردن منم خواستم شما ره بیدار نکنم.

هاگرید خشکش زد و به باروفیو خیره شد.

- سبد کالا؟

- ها!

- امروز که وسط ماهه!

- وزارتخونه هسته دیگه ... حساب و کتابه ره ره نداره.

- هان راس میگی ... بریم بکپیم.


I'm sick of psychotic society somebody save me




پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰ چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۵
#5
- هــــوی! کوجا؟!

- تو نمی‌تونی جلوی مارو بگیری هاگرید! ما دیگه تخم‌ها را برداشتیم و رفتیم!

- حالا که گرفتم! واسّین تا دس به چتر نشدم!

هکتور و دای می‌‎دانستند هاگرید دست به چتر به خطرناکی مسی پا به توپ است پس تصمیم گرفتند بیخیال این که تخم‌ها را برداشته و رفته‌اند شده و بایستند.

- جیباتونو بیریزین بیرون ... هوم ... اعتراف کنید اون تخمارو واس کی می‌خواسّین؟! کار باروفیوی نامرده نه؟

- نه هاگرید ... باروفیو اهل پرنده نیست. فقط تو کار گاومیشه.

- خوب این که دلیل نمی‌شه! منم تو کار هیپوگریفم ... ولی از طاووس بدمصّب نمی‌شه گذشت بس که بی پدر خوشگله!

- خوب چه ربطی داره؟! اینا که تخم طاووس نیست!

- معلومه که نیست! اون عشق من تو دنیا نظیر نداره ... سال‌هاس هیشکی کلاغو با جغذ جفت ننداخته. فهم ندارن که ... نمیدونن چه لعبتی می‌شه ... نیگا کنین ... این کلاغو بیبینین ... فک کن چشای درشت و پرای سفید جغد داشته باشه! آخ الهی مامان قوربونش بره ...

هکتور و دای با توصیفات هاگرید دریافتند که به کاهدان زده اند و بهتر است هرچه سریعتر هاگرید را پیچانده و بیش از این به عاشقانه‌های او برای پرنده‌هایش گوش ندهند.


I'm sick of psychotic society somebody save me




پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۵
#6
خانه ریدل در سکوت مطلق فرو رفته بود. به لطف حضور سالمندانی که با مشکلات قلبی عروقی دست و پنجه نرم می‌کردند، آرامش در دستور کار همگان قرار گرفته بود تا مبادا به استراحت مطلق آن‌ها خدشه‌ای وارد شود. نه خبری از دوئل‌های دستگرمی بود و نه کسی شکنجه می‌شد. رودولف به جای متلک گویی کارت ویزیت چاپ کرده بود و از صبح به هر ساحره ده‌ها کارت رسیده بود. مورفین که اجازه تولید دود نداشت نیز مخدر سنتی را ترک کرده و به جایگزین‌های صنعتی روی آورده بود.

-

- کی داره میدوئه؟

- اینجانب باروفیو فرزند فاروبیو گروه ریونکلا!

- برا چی میدوئی؟!

- آرسینوس جیگر و ریگولوس بلک می‌خواستن با قمه‌ی رودولف منه ره بزنن!

- قمه که دست خودته!

- قمه؟ این کارد هسته ... داشتم علوفه گاومیشای منه ره خورد می‌کردم راحت بخورن!

- نمی‌گی یه دفه اینا سکته کنن بمیرن جواب ارباب رو چی باید بدیم؟

- یعنی جناب لرده ره خبر میکنین؟ ببخشینم.

در همین گیر و دار سروصدای عجیبی از اتاقی که به تازگی مورفین از آن خارج شده بود به گوش رسید و مرگخواران را به آن سمت هدایت کرد.

[بوم!]

لینی که فراموش کرده بود به دلیل جلوگیری از آلودگی صوتی، منطقه لیتل هنگلتون پرواز ممنوع شده توسّط ضدهوایی مورد اصابت قرار گرفت تا خوراک خبری رسانه‌ها شود و روزنامه‌های محفل رسیدن پهباد جاسوسیشان به یک قدمی لرد را تیتر یک کنند و رسانه ریدلی نیز مصاحبه‌ای با وینکی ترتیب داده و کلّاً تکذیب کنند.

باقی مرگخواران اما بی توجّه به ابعاد سیاسی ماجرا، اهمّیتی نداده و وارد اتاق مذکور شدند. داخل اتاق یکی از سالمندان که تا ساعتی پیش هر پنج دقیقه درخواست لگن داشت، سالمند کناری را به همراه تختش بلند کرده و پرس سینه می‌زد. به حدّی هم مسلّط می‌زد که هیچکس جرات نکرد به او گوشزد کند که اشتباه می‌زند!

در آن لحظه مورفین که پس از تعویض محموله شیشه با سرم مورفین احساس آرامشش را بازیافته بود، مشغول تدوین لایحه «سوال ممنوع» در راستای کاهش مکالمات رد و بدل شده بین مرگخواران و سکوت حداکثری شد تا به لرد تقدیم کند و به آرامش بیشتر سالمندان کمک کند. بدین ترتیب کسی نمی‌توانست بپرسد «این گندکاری کار کی بوده؟!»


I'm sick of psychotic society somebody save me




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶ چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۵
#7
یک آغاز شیرین برتری یا ضعف خاصی نسبت به یک شیرینی بی آغاز ندارد.
-کباب غاز، رابعه اسکویی-



لرد ولدمورت جوان، در اوایل جاده‌ی بی انتهای اهریمنیش قرار داشت. روز به روز محدوده شهرت و بدنامیش در دنیای جادویی گسترده تر و اعضای گروهکی که دورش را گرفته بودند بیشتر می‌شد. با این حال هنوز خبری از لشگر عظیم «مرگخواران» نبود که لرد را به یک فرمانده صرف تبدیل کند. به علاوه خود او نیز اشتیاقی به این موضوع نداشت؛ هنوز بخ سیراب کردن عطشی که عقده‌های کودکی در وجودش ایجاد کرده بودند، به کمک جنایت، امیدوار بود. با هر قتل برای لحظاتی سرمست می‌شد و آن خلا را فراموش می‌کرد. شکنجه برای او حکم افیونی داشت که هنوز تبدیل به عادت نشده بود.

از عمارتی که به تازگی تصاحب کرده بود خارج شد و صحنه عجیبی را در مقابلش دید. مدت مدیدی بود که تمام ساکنین آن اطراف از ترس جانشان همه چیز را به حال خود رها کرده و متواری شده بودند.

- تو به چه جراتی این‌جا وایستادی بچّه؟!

- واینیسادم که! دارم بازی می‌کنم.

- از ما نمی‌ترسی؟

- فراماسونی؟

- نه! ما لرد ول...

- خوب په واس چی بترسم؟ من فقط از فراماسونا می‌ترسم. تازه ازونم قبلا نمی‌ترسیدم، عمو رائفی که تو مردسمون صحبت کرد دیگه ترسیدم.

- ما خیلی خطرناکیم. ما لرد ولدمورتیم. می‌کشیم، شکنجه می‌‌کنیم، طلسم می‌کنیم ...

- خو بکن!

- موهام.

لرد که از عنفوان کودکی زیبارو بود و بدنی مرمرین داشت بالاجبار برای تعجب از موهای سر مایه گذاشت و همانجا بود که برای همیشه آن ها را از دست داد. او که شیفته نترسی پسربچه شده بود، مهرش به دلش افتاد و تصمیم گرفت نه تنها از کشتن او صرف نظر کند، بلکه او را همواره در کنار خود نگاه دارد و به فرزند خواندگی بپذیرد. پسرک هم که هنوز از این چیزها سر در نمی‌آورد بدون معیار خاصی متقابلا به لرد علاقمند شد و او را والدخوانده‌ی خود دانست.

- یعنی از این به بعد صدات کنم ددی؟

لرد همواره داشتن خانواده و وابسته بودن به آن را نقطه ضعف به شمار می‌آورد. هرگز دوست نداشت کسی از رابطه پدرخواندگی‌اش با خبر شود. پس چاره‌ای اندیشید تا برای همیشه این موضوع رازی سر به مهر باقی بماند.

- نخیر! کسی نباید بفهمه تو فرزند مایی. وانمود می‌کنیم که خدمتکار شخصی مایی تا جلوی چشم خودمون باشی. اسمت چیه پسر؟

- ممد!

- چه اسم عجیبی! ترتیبی می‌دیم به عنوان معادل نوکر وارد ادبیات جادویی بشه. تو هم می‌شی ممد ما.

و از آن جا بود که ممدها به جامعه جادویی وارد شده و در جای جای آن پراکنده شدند و همواره برای انجام خرده کاری از آن‌ها استفاده شد.


تصویر کوچک شده


عشق پنج نقطه دارد.
-دانستنی‌ها، میم مودب پور-


- ده ره ره ره ره ... ایتس ده دارک لرد وی او ال دی ... یه ممدی چایی بیاره برای ما ... ده ره ره ره ... کروشیو اوری دی!

لرد که به تازگی از سفر کاری ظاهرا موفقیت آمیزی بازگشته بود، شنلش را درآورد و روی تخت لمید.

- بفرمایید ارباب.

- این چایی چقدر کم رنگه! آواداکداورا! یه چایی دیگه بیارین برا ما.

ممدها یکی پس از دیگری وارد می‌شدند و به دلایلی نظیر آب زیپو بودن، پررنگ بودن، قند نداشتن، قند داشتن و ... به قتل رسیدند.

- این بی عرضه‌ها رو کی استخدام کرده؟! ممدِ خونه‌زاد ما کجاست؟

- سرورم یک هفته می‌شه که کسی ندیدتش.

لرد سراسیمه از جا برخواست و به صحن علنی خانه ریدل شتافت.

- یعنی چی؟! یکی از خدمتکاران ما رو دزدیدن؟ پس شما بی عرضه‌ها این جا چه غلطی می‌کنید؟

- ارباب ندزدیدنش، خودش رفت ... تصادفاً من وقتی می‌رفت تعقیبش کردم. جای دورافتاده و عجیبی بود!

- سریع مارو میبری اونجا.

لینی شروع به بال زدن کرد و لرد که نمیخواست ذره ای زمان از دست بدهد، ناگهان به کمک نیروی عشق و بدون جارو شروع به پرواز به دنبال او کرد. آن دو از فراز کوه‌ها و دشت‌ها و شهرها گذشتند و به شهری دورافتاده و ناآشنا رسیدند. در حاشیه شهر لینی کنار غاری متوقّف شد و گفت: اینجاست ارباب!

لرد وارد غار شد و در آن‌جا ممد را دید که گوشه‌ای نشسته بود و کار خاصی نمی‌کرد!

- ممد! این‌جا چی کار می‌کنی؟!

- خستم ارباب ... خستم ... از همه خستم ... از آدما! می‌خوام دیگه هیشکیو نبینم.

- دستور میدیم دیگه خسته نباشی.

- چشم.

و اینگونه بود که ممد بر افسردگی غلبه کرد به خانه ریدل بازگشت.


تصویر کوچک شده


کسانی که از تاریخ عبرت نگیرند، عبرت تاریخ می‌گیرد و ... می‌بردشان.
-شصت و نه سال تنهایی، شیث رضایی-


- خوب دیگه، قصد داریم باقی شب رو تنها بگذرونیم و به فردا بینیدیشیم؛ مرخصید ... تو نه ممد! تو میای اتاق ما کفش های همایونی رو واکس میزنی. برامون مهم نیست که وقت خوابه. تا وقتی کل کلکسیونمون برق نیفتاده حق رفتن نداری.

مطابق معمول لرد بهانه‌ای تراشید تا شب را در کنار فرزندش صبح کند. برای روز بعد نقشه‌های زیادی داشت که معمولا آن ها را با تنها فرد قابل اعتمادش مطرح میکرد.

- سیوروس رو؟!

- آروم باش بچه میشنون صداتو!

- اما ... اما سیو که همیشه خادم وفاداری بوده!

- منافع مهم تر ممد ... تو این چیزارو نمیفهمی.

- حالا نمیشه ...به خاطر من ...

- نه ممد نمیشه.


تصویر کوچک شده


لحظه خداحافظی، به سینه ام فشردمت.
-وان لست گودبای، جان لنون-


- ارباب ... جسارتم رو ببخشید ... شما برام هم پدر بودین هم مادر ... تا حالا هم روی حرفتون حرف نزدم ... اما با نظرتون مخالفم، به نظرم اتفاقا علی رغم محفلی بودنش خیلی هم دختر خوبیه ... و چه شما اجازه بدین چه ندین ما قصد ازدواج داریم.

- بسیار خوب ممد ... هرکاری میخوای بکن. برو دنبال زندگی خودت.

ممد که از برخورد منطقی لرد خوشحال شده بود با لبخند به سمت در خروجی حرکت کرد.

- آواداکداورا!

لرد نشان داد که در قساوت قلب از هر انسان دیگری یک سر و گردن بالاتر است و به سادگی آب خوردن در یک لحظه می‌تواند دامبلدورگونه به منافع مهم تر بیندیشد و از فرزندخوانده خودش نیز بگذرد. کاری که تنها از یک لرد ولدمورت برمی‌آید.


ویرایش شده توسط باروفیو در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۲۷ ۱۸:۰۱:۳۶

I'm sick of psychotic society somebody save me




پاسخ به: سازمان عقد و ثبت قرارداد بازیکنان
پیام زده شده در: ۱:۲۰ دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
#8
طوسی جامگان لندن

گلر: روفوس اسکریمجیور
مدافعا: باروفیو © - [هاگرید]
مهاجما: لادیسلاو ژاموزسلی - [روونا ریونکلا] - [ملکه]
جست‌وجوگر: ریگولوس بلک

سرمربی: لرد علی لندنی


I'm sick of psychotic society somebody save me




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۵
#9
- یه عالمه روح ارباب این‌جا سرگردانه! نمی‌تونیم همینجوری ولش کنیم بریم.

هاگوارتز که اکنون خرابه‌ای نیم‌سوخته بود مانند لانه‌ی مورچه‌ای شده بود که یک بچّه‌ی تخس در آن کبریت انداخته باشد. دانش آموزان و اساتید دوان دوان از میان آن خارج شده و هر یک به طرفی می‌دویدند.

- این روح خلوص چندانی ندارد. باید تصفیه گردد!

مرلین در حالی که فریاد می‌زد «یه تیکه جانپیچ ارزششو نداشت بابا! این دوستیاست که می‌مونه!» گوشه‌ای ایستاده بود و سعی داشت همگان را به خاموش کردن آتش دعوت کند امّا ناگهان به فکر نوشتن کتاب «مرلین کبیر که بود و در آتش سوزی بزرگ هاگوارتز چه کرد» افتاد و دوان دوان از معرکه خارج شد.

- معجون جداسازی بدم؟

استرجس که صورت خود را چنگ می‌زد نیز در نزدیکی مجمع مرگخوارها ایستاده بود و فریاد می‌زد: «مدرسه تعطیله! »

- من که حتّی روش‌های مشنگی رو به معجون ترجیح می‌دم!

روح رز که به تازگی کنکور مشنگی داده بود و از هر مشنگی بیشتر به علوم مشنگی آشنا بود، در حالی که پرواز کنان صحنه ره ترک می‌کرد یک جمله گفت تا دینش را پیش از رفتن به سوژه ادا کند: «سانتریفیوژ! »

- فکر خوبیه! بریم روح اربابو غنی سازی کنیم!

استرجس دست از چنگ زدن برداشت و این بار فریاد زد: «دانش‌آموزای سوخته و نیم‌سوخته از من خواهش کردن که هاگوارتز رو تعطیل نکنم! چند روز صبر کنید تا من از اول یک سیستم ضدحریق برای مدرسه طراحی کنم. »

- چی‌چی و غنی سازی کنیم؟! من تازه توافقه ره کردم! ما قرارداده ره بستیم که تمامی غنی سازی‌های روحی ره تعطیل کنیم و سانتریفیوژها ره دادیم رفت!

استرجس دوباره شروع به چنگ زدن کرد و گفت: «معده من به گرما حسّاسه! نخواستم! تعطیله! » و سپس از مهلکه گریخت.

- آقای باروفیو! خجالت بکش! توافق شما چه سودی برای مردم داشته؟ پس کی ما قراره اثراتش رو ببینیم؟ نه شیر ارزون شده و نه ماست! دست از این باج دادن ها بردار و سانتریفیوژها رو راه بنداز.

تام ریدل که روسری سرکرده بود و بالش زیر ردایش گذاشته بود در حالی که فریاد می‌زد: «کی بود کی بود؟ من نبودم! من تام نیستم! من گاو مشت حسن ننه‌ی هاگریدم!» دور مدرسه می‌چرخید.


I'm sick of psychotic society somebody save me




پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵
#10
سوژه جدید


«لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی» سعی می‌کرد از میان انبوه جمعیت کوچه دیاگون راهش را باز کند ...

- عجب کار دشخواریست! اگر آگاه بودیم از مشقّت تردّد در این کوی، یکصد سنه‌ی مشکی انگشت به تحت این قرارداد نمی‌زدیم!

لادیسلاو به تازگی مغازه‌ی متروکه‌ی «عتیقه‌جات و لوازم جادویی گل نیلی» را از «آقای نیلی» که سال‌ها بود معجون سازی مشنگی پیشه کرده بود و فقط برای تمدید سرور مغازه سری به آن می‌زد اجاره کرده بود تا نانی به کف آرد و به غفلت نخورد.

- سر پگاهی نه تنها اندر ترافیکی به سنگینی ترافیک محدوده‌ی تقاطع بزرگراه شهید سیّد مصطفی چمران شمال و بزرگراه شهید محمّدابراهیم همّت شرق برمی‌خوریم، راوی نیز لنگ اندر گیوه‌مان می‌کند و برروی شکلاتی که پگاه میل کردیم اسکی می‌رود.

لادیسلاو که می‌دانست هیچ قدرتی بالاتر از قدرت راوی نیست تصمیم گرفت به اعصاب خود مسلّط باشد و راهش را برود که پیرزنی با مو و ردای آبی که از سرش نور می‌تابید، سر نورانیش را مثل گاومیش پایین انداخت و دوان دوان به سینه او خورد و جعبه‌ای که زیر ردایش پنهان کرده بود را به زمین انداخت و درحالی که فریاد می‌زد «سرزمین من جاییست که به گام‌های سبک و آزادتر از پر ساحرگان گیر می‌دهند اما گام‌های هرزه‌ی جادوگران به بند ردایشان هم نیست عَبَضیای بوق! » دور شد!

- امان از این دهه‌ی هشتاد پیش از میلادی‌های تخس و سر به مخلوط اکسیژن و نیتروژن!

لادیسلاو سریع جستی زد و جعبه‌ی کذاییش را برداشت و به راهش ادامه داد.

تصویر کوچک شده


لادیسلاو تمام یک صبح تا شب را صرف برچسب‌ زدن اجناس مغازه کرده بود. برچسب‌هایی نظیر «قوری مزدوج با فنجان هلگا هافلپاف»، «دیهیم یافت‌شده‌ی روونا ریونکلا»، «سیم سرور 500 ساله»، «دو تار سبیل فابریک، متعلّق به نوجوانی آلبوس دامبلدور»، «کاست ضامن تندرستی والده‌ی مرلین کبیر»، «کاپوت گم‌گشته‌ی آرتور ویزلی، متعلّق به فورد آنجلیای آبی» و ... بر روی برخی اجناس به خودنمایی می‌کرد.

با رضایت نگاهی به دکوراسیون جدید مغازه انداخت و سپس مقابل درب مغازه رفت و کمدی از جعبه‌ی گسترش یافته‌ای که با خود به همراه داشت خارج کرد و مقابل درب مغازه قرار داد و آن را نیز صاحب برچسب کرد.
نقل قول:
کمد رؤیاگَردی!
دست زدن قدغن! قابل ابتیاع کردن نمی‌باشد. برای هر دور سوار شدن یک گالیون اِخ نمایید.


ماندانگاس فلچر که شب هنگام برای کسب روزی حلال افتاده بود کف خیابان، با دیدن مغازه‌ای که همواره طعمه‌ی خوبی به نظر می‌رسید امّا تعطیل بود، بالاخره نان خود را در روغن دید و سریعاً داخل شد.

- ساملکم! اممممم ... چیزه ... می‌خواستم ببینم اینا تستم داره؟

- درود و دوصد درود بر خودت و شرفت! اوّلا که دست خویش را اریب ننما و آن منوی مدیریت نهصد ساله را سر جایش بگذار. ثانیاً خیر ... تست ندارد. لکن امشب به مناسبت افتتاح رایگان است.

دانگ که متوجّه حواس جمع و چشمان تیزبین لادیسلاو شده بود قصد در حال خروج بود که با شنیدن کلمه‌ی رایگان اختیار خود را از دست داد. او کتک مفت را هم با جان و دل می‌خورد! پس درنگ نکرد و برگشت تا کمد رؤیاگَردی را تست کند.

- چی چی هه حالا؟
- با ورود به این کمد تو به دنیای رؤیاها گام می‌نهی و در خواب هرکس که خواستی می‌روی.
-ایول! ینی الان مثلا به خواب اسمشونبر می‌تونم برم؟
- حقیقت امر این است که اکنون لردمان تمام گشته. اگر بخواهید فردا از انبار برایتان می‌آورم!
- نه نه ولش کن فردا پول پاش میفته ... چیز ... خواب آلبوس؟
- شدنش که می‌شود لکن امشب هری پاتر با وی کلاس خصوصی دارد و تا صبح مشغول هستند!
- ای بابا ... وزیر خوابه الان؟
- بلی! اجازه بدهید فرکانس خواب وی را بگیرم ...

تصویر کوچک شده


- هاگرید ... هاگرید ... پاشو هاگرید!
- چته؟
- خواب ننمه ره دیدم!
- خوب؟!
- ننم منه ره گفت وزارته ره استعفا بده و یکی به اسم گان ... مان .. دان ... چی‌چی فلچره ره جانشین کن و صندوق بیت‌الماله ره با خیال راحت بسپار به این!
- مطمئنّی خواب ننت بوده؟
- مطمئن که ... راستش خیلی شبیه ننه‌ی خدابیامرزم ره نبود. یکم سیبیله ره هم داشت! ولی خودش گفت ننه‌ی خدابیامرزم هسته!
- بخواب باو خواب روستایی چپه!
- حیف که سیبیله ره داشت و خواب درستی نبود وگرنه به خاطر این تبعیض نژادی توره از معاونت خلع می‌کردم و می‌فرستادم آزکابان!

تصویر کوچک شده


فردای آن روز دانگ که هرچه منتظر مانده بود دعوتنامه‌ای از وزارتخانه دریافت نکرده بود، تصمیم گرفت بار دیگر به مغازه برود و شانسش را از طریق دیگری امتحان کند که با صفی به طول کوچه‌ی دیاگون مواجه شد.



پی نوشت: به شرکت کنندگان در تور موزه پیشنهاد می‌شه تا قبل شروع تور این‌جا رول نزنن! زدن هم زدن! مشکلی پیشنهاد نمیاد ... توصیه بود فقط.


ویرایش شده توسط باروفیو در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۷ ۱۴:۱۲:۵۱

I'm sick of psychotic society somebody save me








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.