هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲:۳۱ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۸
#1
درحالی که همه داشتن با هم جر و بحث می کردن، رییس سالن وارد شد. با توجه به جمله آخر پست قبلی" فقط مرلین می تونه وساطت کنه" همه فکر کردن مرلین اومده.
- ساکت! این چه وضعشه؟
همه ساکت می شن. لرد هم اولش همین کار رو می کنه ولی بعد یادش می افته که اربابه.
_ ما هرگز سکوت نمی کنیم ای مرلین ملعون.

رییس سالن که اتفاقا خیلی سبیل کلفته نگاه چپی به لرد می کنه. ولدمورت نکه بترسه یا به حرف مرد گوش بده بلکه صلاح می دونه که سکوت کنه. پاهاش رو هم فقط برای اینکه حوصله ش سر نره تکون می داد و اصلا نمی لرزید.


- خب حالا یکی بگه چه خبره؟
- - فرزندم ما می خوایم نمایش رو سفید برگزار کنیم تام نمی ذاره.
دامبلدور یه طوری حرف می زد انگار داشت پیش باباش چغلی می کرد.

- تام کیه؟
- اهم... تا وقتی ما هستیم نمایش سیاه پیش میره.
- تام تو هم قلب مهربونی داری من می دونم.
- صد دفعه گفتیم به ما این جمله رو نگو. چیز دیگه ای بلد نیستی؟

سبیل کلف بشکنی تو هوا زد.
- فهمیدم. شما دوتا جبهه ی چپ و راست هستید.
- - چپ شما یا چپ ما؟
-

نیم ساعت بعد

سبیل کلفت برگه های سفید نمایشنامه را به دست رهبر دو گروه داد.
- هر گروه جدا نمایش اجرا می کنه. اول چپ...
و به مرگخواران اشاره کرد.
- یه هفته وقت دارید. هر کاری دلتون می خواد بکنید. بعدشم راست...
و به محفلی ها اشاره کرد.
- فقط اسم هاتون رو تو نمایش عوض نکنید. تام همون تام و مثلا شما اسمتون چیه؟
- من؟ خالی!
- خالی؟ خالی هم همون نقش خودش رو بازی می کنه.
و بعد سبیل کلفت رفت تا هفته بعد بیاد و محفلی ها بی سر و صدا نشستن تو جایگاه تماشا.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۵۵ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#2
سریع و خشن
پست سوم



اعضا بعد از شنیدن حرف مافلدا همچین عصبی و خشمگین شدن که کاردمیزدی خونشون درنمی اومد. سمتی رو پیش گرفتن و راه افتادن. درخت های سربه فلک کشیده که وسط هاش سکه های طلایی امتیاز می درخشیدن. گاهی روی نوک درخت ها هم آیتم هایی مثل اسلحه و زره و وسایل جنگ دیده می شد. همه چیز خیلی فانتزی و گیمی بود. یه آهنگ تند هم زمینه بود که گویا موزیک بازی بودش و اصلا با حال و هوای سریع و خشنی ها جور در نمی اومد.

دوپس دوپس دوپس دوپس

- الان با این آهنگ فقط یه دعوای هندی حال میده.

هیچکس به حرف ارنی نخندید. بعد از رفتن چارچشم حتی راهنما هم نداشتن.


- حالا باید چی کار کنیم ارنی؟
- میگم رابین هود رو صدا کنیم و وارد بازی بشیم. هرچی زودتر شروع کنیم زودتر از اینجا میریم.


فکر بدی هم نبود. اونا فقط رابین هود رو داشتن درحالی که هرلحظه امکان داشت چارچشم و بقیه راهزن ها از راه برسن و حسابشون رو برسن.

آملیا دعوتنامه ی رابین هود رو از کوله پشتی ش بیرون آورد و روی گزینه ی"بله" کلیک کرد. از داخل دعوتنامه صدای تشویق و جیغ و هورا به گوش رسید و در کسری از ثانیه به قدر یه چشم به هم زدن رابین هود آویزون به یه طناب از بین درختا پایین اومد. ضمن عرض ادب و چشمک به خانم های جوان کاغذی رو به سمت ارنی گرفت.
- اینم قرارداد بازیه که میگه هراتفاقی که بیافته مسئولش خودتونید.
- هر اتفاقی؟ مثلا چه اتفاقی؟
- خب مثل زخمی شدن، قطع عضو یا شاید...

نی توی دهنش رو تف کرد و سوت زد.
- مرگ.
-
- لطفا بعد از تیک زدن اون کادر که نشون میده قوانین رو خوندید، اوکی کنید.

از قیافه ها معلوم بود که آماده گریه ن اما چاره ای نداشتن به همین علت ارنی برگه رو امضا کرد و تمام. بلافاصله بالای سر هر کدومشون پنج تا قلب قرمز پررنگ ظاهر شد. رکسان سعی کرد یه کم با ناز و عشوه صحبت کنه که شاید رابین هود پیششون بمونه و کمکشون کنه اما مرد یه دستی به موهاش کشید و گفت:
- بدرود ای بانوان زیبا و ای پیرمرد.

ارنی حالت تهاجمی گرفت و خواست آواتارش رو نشون بده و بگه که بدن شش تیکه داره و پیر نیست و یه میانسال خوشتیپه، اما رابین هود منتظر نموند و همونطور که سریع اومده بود سریع هم رفت.

ارنی که هنوز عصبانی بود با پا محکم کوبید به یه بوته ی بزرگ. اما گیاه مثل سنگ سفت بود و ارنی از درد به عقب پرت شد. یه خرگوش از پشت بوته فرار کرد و چندتا گنجشک هم به هوا بلند شدن.
ارنی کمی پاش رو ماساژ داد و دید که یکی از قلب های بالای سرش خالی شد. جلو رفت و این بار آروم بوته رو لمس کرد. کاغذی بالای اون ظاهر شد.
- این نقشه نیست؟

و تیز دستش رو برد تا برش داره.
- آآآآآخ...

و دستش محکم خورد به شیشه ای سفت و سخت. هشداری بالای کاغذ نشون داده شد.
"برای برداشتن نقشه هزار سکه خرج کنید. "

- دلم می خواد لبخندش رو با چاقو خط خطی کنم.
- ارنی آروم باش. بتمن و جوکر زیاد می بینی آ... ما به هرحال نقشه رو لازم داریم.

پیرمرد با ناراحتی سکه ها رو از تاتسو گرفت و به بوته تحویل داد. بلافاصله هاله ی شیشه ای دور نقشه از بین رفت و شمار سکه های اعضا در کنار اسمشون صفر شد.

مروپ نقشه رو برداشت.
- من تو هاگوارتز نقشه کشی خوندم.

کاغذ رو باز کرد. این سمتش رو نگاه کرد. اون سمتش رو نگاه کرد.
- این نقشه یه مشکلی داره.

رکسان نقشه رو تو دستای مروپ برگردوند.
- مشکل اینه که برعکس گرفته بودیش.
- نه اونو که می دونستم فقط خواستم بدونم حواستون جمع هست واسه شروع یا نه. ::تام، بگیر پسرم.
- چی کارش کنم ماما؟ هورکراکسش کنم؟
- نه گل پسرم. بخون ببینیم راه گنج کدوم سمته.

تام نگاه موشکافانه ای به نقشه کرد و خوشبختانه باهوش تر از مامانش بود.
- اممم... ایناهاش. گنج این طلایی اس.
- شاهکارن این مادر و پسر واقعا.
- برای رسیدن بهش باید از لاله های آدم خوار، رودخونه ی پر از تمساح، خفاش های جهنده و کرم های خاکی غول پیکر بگذریم... تازه آخرشم باید با هیولا بجنگیم.
-

اعضا احساس فلج بودن می کردن. حتی خوندن دوباره این اسم ها نیم ساعت زمان می برد چه برسه که می خواستن ازشون رد شن. ناامیدی داشت بهشون غلبه می کرد.

- سامورایی ها هیچ وقت ناامید نمی شن.
- راس می گه باید اتوبوسم رو نجات بدید.
- هدف ارنی منو قانع کرد.

سریع و خشنی ها دوباره راه افتادن اما این بار هدفمند. سعی می کردن امتیاز جمع کنن به همین علت مدام از درخت ها بالا می رفتن و سکه می خوردن، موجودات ریز رو می کشتن، تیغ ها رو می شکستن. طولی نکشید که به اولین مانع رسیدن یعنی لاله های آدم خوار.


دشت لاله انقدر زیبا و بزرگ بود که بیشتر جور درمی اومد که اونجا عاشق دختری با موهای بلند و طلایی بشی. لاله ها برگ هاشون رو جمع کرده بودن و آروم با باد می رقصیدن. اعضا با احتیاط جلو رفتن که ناگهان لاله ها برگ هاشون رو باز کردن و مدام مثل قیچی باز و بسته شدن... معلوم بود حسابی گرسنه بودن.

رکسان نگاهی به چوبدستیش انداخت.
- حیف که نمی تونیم از جادو استفاده کنیم.

آریانا منوی خرید بازی رو بالا و پایین کرد و بلاخره چیزی که می خواست رو پیدا کرد: چمن زن.
شش تا سکه خرج کرد و یه ماشین چمن زنی خرید. درحالی که لاله ها هوای بالای سرشون رو قیچی می کردن، اعضا همه شون رو درو کردن.
- آفرین آریانا. می تونستی ریونی هم بشی.

اعضا بی هیچ وقت تلف کردنی راه افتادن. بعد از یه پیاده روی نسبتا طولانی به رودخونه ای رسیدن که انقدر تمساح داشت رنگش بیشتر سبز بود تا آبی.

ایندفعه نه تنها آریانا بلکه همه شون شروع به گشتن توی منو کردن. اما هیچ پلی برای خرید نبود و نه حتی قایقی. منو رو کنار گذاشتن.

تاتسو فکری به ذهنش رسید.
- بچه ها می دونم مرگ توسط تمساح بعد از کار تو معدن سخت ترین کار دنیاست اما الان تنها راه اینه که یه قربانی بدیم.

همه اعضا یه قدم عقب رفتن. مافلدا دفترچه راهنما رو چک کرد.
- توی قوانین نوشته اگه کسی اینجا بمیره بعد تموم شدن بازی زنده می شه.
- جدی مافلدا؟
- بله.
- پس خداحافظ.

تاتسو یه پرش تو هوا کرد، چرخید و با لگد مافلدا رو پرت کرد توی رودخونه. همه تمساح ها هجوم بردن سمت شکار.

- زود باشین فقط یه دقیقه وقت داریم.

بچه ها به آب زدن. صدای جیغ مافلدا لحظه اول به گوش رسید و بعدش فقط یه سری حباب روی آب باقی موند. اعضا بعد از رد شدن از رودخونه تازه وقت کردن تعجب کنن.
- چی کار کردی؟
- خوردنش!
- بلاخره باید رد می شدیم خب. بله خوردنش. نمی خواستن ملکه کننش که... بهتره راه بیافتیم.

تام با وحشت دستش رو محکم تر دور مامانش حلقه کرد. و فکر کرد اگه تاتسو رو هورکراکس کنه همیشه موفق میشه.

بچه ها توی بهت و حیرت راه می رفتن که یه سری چیز سیاه رنگ شلیک شدن سمتشون. یه چیزهایی شبیه سنگ سیاه یا...

- خفاااااش!

با نوک های تیزشون حمله می کردن و سریع و خشنی ها تنها کاری که کردن این بود که مثل وقتایی که زلزله اومده دستشون رو گذاشتن روی سرشون و نشستن. البته به جز تاتسو که با کاتانا حداقل ده تاشون رو نصف کرد.
- زود باشین... شمشیر بخرین.

همه از منو شمشیر انتخاب کردن.
- حالا باید چی کار کنیم؟
- بجنگین دیگه.

ناشیانه شمشیر می زدن. البته تام حتی نتونست شمشیر رو بلند کنه اونقدر که سنگین بود. آریانا انقدر جسم فلزی رو توی هوا چپ و راست کرد که بلاخره یه خفاش خورد بهش و خونش پخش شد تو صورت آریانا. ترس و هیجان با هم حمله کردن به ذهن دخترک. مهلتی برای شوکه شدن نداشت و دوباره جنگید.

همینطور که آریانا از جون و دل شمشیر می زد نگاهی به اطراف انداخت.
- عع بچه ها کجان؟

هیچ کس اونجا نبود. یا همه مرده بودن یا رفته بودن و آریانا مطمئن بود گزینه دوم درسته و مجبوره تنهایی تا آخر بجنگه و کشته بشه.

چند متر جلوتر پیش بقیه اعضا

- واقعا که تاتسو.
- کسی جلوت رو گرفته بود؟ خب می موندی پیشش. اون خفاش ها تموم نمی شن.
- حداقل میشه یه کم استراحت کنیم؟

با موافقت همه، تصمیم گرفتن استراحت کنن و نشستن روی یه سری سنگ.

- عجب سنگ نرمیه... خستگیم در رفت...

و بعد خود رکسان از حرفی که زد تعجب کرد. فهمید یه ایرادی هست. حتی فهمید ایراد چیه فقط جرئت بلند شدن نداشت.
- بچه ها فهمیدید رو چی نشستیم؟
- رکسان تکون نخور!

تاستو همونطور که نشسته بود کاتانا رو بیرون آورد.

-منو نکش تاتسو.

با یک جهش حمله کرد سمت جایی که رکسان نشسته بود. دخترک جیغ کشید و چشماش رو بست... و وقتی باز کرد سر کرم غول پیکر از بدنش جدا شده بود.

رکسان از خوشحالی افتاد روی زانو و چندتا شاخه خشک زیر پاش شکست. با اون صدا از یک متری شون یه کرم دیگه از خواب بلند شد. دخترک از ترس جیغ کشید و این بار بیش از ده نرم تن از خواب بیدار شدن.

دوباره شروع کردن به مبارزه. مروپ فکری به ذهنش رسید. کرم ها از خواب بیدار شدن پس حتما بازم خوابشون می اومد. پس شروع کرد.
- لالالالا لالالالا... کرم های زیبااااا...

کرم ها از حرکت وایسادن و زل زدن به مروپ. آب دهنش رو قورت داد. ترسیده بود ولی ادامه داد.
- لالالالا... لالالالا... کرم های اینجاااا...

کرم ها آروم آروم چشماشون رو بستن. مروپ نفس راحتی کشید و سکوت کرد. اما کرم ها با قطع شدن لالایی دوباره بیدار شدن. مروپ نفس گرفت و دوباره شروع کرد. می دونست ایندفعه اون و پسرش هستن که باید بمونن. اعضا برای اون دوتا دست تکون دادن و بی سر و صدا دور شدن.

فقط ارنی ، رکسان و تاتسو مونده بودن. وقتی به غار طلا رسیدن، غول خیلی بزرگی رو دیدن که دقیقا توی ورودی نشسته بود و فقط هم پوشاکش یه تکه پارچه بود که به کمرش آویزون بودش.

تاتسو کاتانا رو کشید.
- آماده باشید. ارنی تو توجهش را جلب کن. رکسان تو مراقب باش که راهزن ها اومدن خبر بدی منم از بالای سرش حمله می کنم.


با تقسیم کار، اعضا از هم جدا شدن. ارنی کمی جلو رفت اما هنوز صدمتری با غول فاصله داشت. داد زد.
- آهااااای... غول... هییییی نره غول با تو حرف می زنمآ.

غول که صداهای مبهمی می شنید سرش رو خم کرد و ارنی را شبیه عروسک بندانگشتی سخنگویی دید. دستش رو دراز کرد که پیرمرد رو بگیره. تاتسو که با بالا رفتن از کوه حالا به بالای سر غول رسیده بود به سمت گردن موجود پرید.

کاتانا توی گردن غول فرو رفت و صدای فریادش جنگل رو تکون داد.
- یااااااااااااااااه!

با عصبانیت دستش رو به پشت گردنش کوبید تا دشمن رو بگیره اما تاتسو به موقع پرید و باز غول کتک خورد. اما این بار با دست خودش. عربده کشید.

ارنی از منو یه آر پی جی خرید و به سمت چشم غول شلیک کرد. سرعت اسلحه انقدر زیاد بود که موجود بی نوا فقط نگاه کرد و بعد درد کشید. از جاش بلند شد و با این کار، بار دوم جنگل تکون خورد. خواست به سمت ارنی حمله کنه که رکسان یه دسته خنجر پرنده به سمتش پرتاب کرد.

خنجرها طوری غول رو سوراخ کردن که هیولا اول نفس عمیقی از درد کشید و بعد تا جایی که جا داشت داد زد. اما تسلیم نشد. دستاش رو به سرعت به اطراف تکون داد تا مهاجم ها رو بندازه.

این بار ارنی یه مرد عنکبوتی از منو خرید و کل دست و پای غول رو با تار بست.

غول با ناراحتی و درماندگی چشماش رو بست. انگار که داشت تسلیم شدن رو قبول می کرد و بعد ناپدید شد.

سه عضو باقی مونده از خوشحالی جیغ کشیدن و همدیگه رو بغل کردن.


ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۱ ۲۳:۲۱:۲۶

Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲:۱۴ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#3
سریع و خشن
پست سوم


اعضا هنوز از شوک درنیومده بودن که همه شون رو دست بسته وارد خونه ی غولا کردن. به محض وارد شدن فهمیدن که خونه غولا درواقع همون ورزشگاهی بود که می خواستن بیان... اما کمی خراب تر.

صندلی  تماشاگرا از جا کنده شده بود. حلقه ی دروازه ها رو خم کرده بودن. دیوارها پایین ریخته بود. چمن سبز به گودال های بمبارانی فجیع تبدیل شده بودن.

ارنی به طفلک که مشخص شده بود نره غولی بیش نیست گفت:
_ تغییر دکوراسیون داشتید؟

غول طوری به ارنی نگاه کرد که پیرمرد یاد بچگی هاش افتاد. وقتی که مادرش می گفت«بذار بریم خونه بهت می گم» یا وقتی می گفت« بذار بابات بیاد!».

_ اینجا رو که تیم های بازی قبلی خراب کردن اما صورت تو رو به زودی یه تغییر دکوراسیون حسابی میدم.

کاتانا لرزه ای به اندامش افتاد. از این تحقیر غرورش جریحه دار شد. به همین علت سقلمه ای به تاتسو زد. تاتسو به آریانا خبر داد. آریانا با پا به پشت سریش یعنی رکسان اطلاع داد. رکسان پاش رو بلند کرد و محکم به پای فرد عقبی کوبید.

_ یااااااااااااااه!

فریاد غول نگهبان به هوا بلند شد. رکسان نفهمیده بود پشت سرش غوله نه دوستاش. غول پشت یقیه ی رکسان رو گرفت و طوری بلندش کرد روی هوا که انگار می خواست یه ماهی کوچولو رو بزنه به رگ!

رکسان دست و پاهاش رو تکون می داد و بلند بلند جیغ می زد. ارنی دید که اگه کاری نکنه چند دقیقه بعد دروازه بان تیمشون یه لقمه میشه. چوبدستیش رو از جیبش سُر داد بیرون. یه نگاه به اعضای تیمش کرد. از اون نگاه ها که میگه« آماده باشید!» و بعد فریاد زد:
_ حالاااااااا!

جرقه های قرمز، هماهنگ اول به طرف طناب دست ها و بعد به سمت غول ها شلیک شد. از دور اگه آسمون رو نگاه می کردی انگار بعد عروسی آتیش بازی به پا بود.   غول ها به کل چوبدستی جادوگرا رو یادشون رفته بود. هرچند هیکل بزرگی داشتن اما در مقابل جرقه های جادو نمی تونستن کاری بکنن.

جرقه ها گاهی می خوردن به یه غول و صدای یاااااه بلند می شد و گاهی می خوردن به در و دیوار و ورزشگاه خراب، رو خراب تر می کرد.

درحالی که همه مشغول جنگ بودن، تاتسوی ژاپنی که مثل همه ی محصولات ژاپن با کیفیت بود، باهوش تر از بقیه نگاهی به اطراف کرد تا راه فرار رو پیدا کنه. بالاخره چشمش در ورودی رو پیدا کرد.
_ از این طررررف!

بچه های تیم، غول ها رو ول کردن و هجوم بردن سمت در. همه چی داشت به خیر و خوشی تموم می شد. داشتن فرار می کردن اما صد حیف که تقدیر اون ها در دست این نویسنده بود که از قضا به پایان های غم انگیز بیشتر علاقه داره.

نره غول که متوجه فرار تیم شده بود، پستونک بزرگ رو از جیبش در آورد. اعضا به در رسیده بودن. اون ها رو هدف گرفت و پستونک رو پرتاب کرد. جسم ژله ای مثل یه تیر درست نشست توی هدف و خورد تو سر بچه ها. چشمشون سیاهی رفت و همون جا بی هوش شدن.

اون خواب به اندازه ی یک عمر گذشت. و وقتی بیدار شدن، احساس گرمای شدید کردن. شرشر عرق می ریختن. احساس چرخش می کردن... احساس کباب شدن.

وقتی خوب نگاه کردن دیدن که بسته شدن به سیخ و دارن روی آتیش می چرخن و کباب می شن.

_ نننننننه!
_ من نمی خوام بمیرم.
_ من می خوام توی جنگ با شمشیر کشته بشم.
_ من با داداش آلبوس خداحافظی نکردم.
_ من هنوز جوونم!
_ ارنی حرف نزن!
_ ساااااکت!

نره غول درحالی که سوپ می خورد نگاه چپی به غذاهای سخنگوش کرد.
_ کجا داشتید در می رفتید؟ ورزشگاه رو خراب کردید فرار می کنید؟
_ اما ورزشگاه خراب بود!
_ حداقل اون موقع می شد توش زندگی کرد.

آریانا نگاهی به اطراف کرد که بیشتر شبیه خرابه های روم باستان بود تا ورزشگاه. تاتسو اشک تو چشماش جمع شد.
_ تازه شده شبیه هیروشیما!

غول، رکسان رو که درحال سوختن بود یه دور چرخوند.
_ جزغاله دوست ندارم.

ارنی فکری به ذهنش رسید و لامپی بالای سرش روشن شد.
_ حداقل...
_ چی شده؟!
_ اهم... میگم حداقل صبر کن بعد مسابقه کوییدیچ ما رو بخور. ما مسابقه داریم.
_ ارنی این موضوع الان مهمه؟
_ یه ذره سعی کن باهوش باشی آریانا...

بعد صداش رو پایین آورد.
_ این یه نقشه ی فراره! وسط بازی که سرشون گرم شد درمیریم.

غول به فکر فرو رفت.
_ چرا باید صبر کنم؟ من گشنمه.
_ شما حوصله تون سر رفته خبر ندارید. می تونید بازی ما رو نگاه کنید سرگرم شید.
_ واقعا؟
_ آره پس چی. تازه تاتسو تخمه ژاپنی هم میاره.

غول با انگشتای کثیف پاش ور رفت. یه تیکه آشغال از زیر ناخنش  کشید بیرون و شوت کرد.

_ وای دل روده ام!

غول بلاخره جواب داد.
_ باشه خیلی هم بد نیست... شاید تیم حریف رو هم خوردم.

ارنی یه توی دلش میگه و به دوستاش چشمک می زنه. اگه نقشه خوب پیش می رفت سالم برمی گشتن خونه، در غیر این صورت بازگشت همه به سوی مرلینه.

یهو یکی از غول های نگهبان به سمت رئیسشون دوید و چیزی توی گوشش زمزمه کرد. نره غول سریع پوشک پوش شد و پستونک دهنش گذاشت.
_ حریف بازیتون هم رسید!

و بدو بدو به سمت خروجی رفت. با هر قدمش زمین می لرزید و یه تیکه دیگه از دیوارهای نجات یافته خراب می شد.

در اون سمت بچه های محله ی ریونکلاو  بی خبر از همه جا در اعماق جنگل در حال پیشروی بودن.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴:۴۱ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
#4
سریع و خشن
Vs
ستارگان گریفیندور

پست سوم


با تمام شدن فلش بک، ماهیتابه ها و موهای آریانا انگار که از برق کشیده باشند، هم زمان پایین آمدند. دخترک با چشمانی پر از سوال و دهان باز زل زد به تاتسویا و کاتانا. ارنست از کنار تابلوی فلش بک نگاهی به فشفشه ی گروه شان انداخت و وقتی دید که دیگر عصبانی نیست آن را کنار گذاشت. سعی کرد کمی باابهت جلوه کند.
_ خب حالا کاریه که شده. سامورایی  و شمشیرش خیلی هم بد نیستن.

آریانا سرش را بلند کرد و با ارنست چشم در چشم شد. همه معتقد بودند که چشمان آریانا نشان از" کی عمر این پیری تموم میشه؟" بود ولی ارنست برداشت کرد که" عمیقا با تو موافقم" است و با آن تفکر به سمت تخته وایت‌برد رختکن رفت.
_ خب همونطورکه می دونید ما با ستارگان گریفیندور مسابقه داریم. نقشه ی ما اینه که سعی کنیم گل نخوریم. یعنی سیستم دفاعی پیش می گیریم.

اما اعضای تیم اصلا به ابهت ارنست و نقشه اش توجه نکردند.

_ یعنی میگم گل نخوردن بهتر از گل خوردنه.

اعضا به کبدشان هم نبود.

_ یعنی می گم این سیستم همیشه جواب داده و شما باید به حرف من یعنی کاپیتانتون گوش کنید!

اعضا به پوشیدن لباس هایشان پرداختند. مروپ موهای تام را شانه می کرد و با ژل حالت می داد.

_ من کاپیتانم.

اعضا کفش هایشان را هم پوشیدند.

_ گفتم من کاپتانم.
_ چرا داد می زنی؟
_ اصلا تو زرنگ و همه کاره.
_ تو پلنگ اصلا.
- داد بزنی درست میشه؟  
ارنست:

پیرمرد مهلت پیدا نکرد تا بیش از این به دوربین خیره شود چون صدای گزارشگر در فضا پیچید.
_ از قدیم گفتن خدا یکی یار یکی! اما الان ده بیستا خدا تو این ورزشگاهه. ضمن عرض سلام به همه شون... با نام و یاد همه شون این بازی رو شروع می کنیم.  در یک سمت ورزشگاه خدایان، در یک سمت توپچی های هلگا و طرفداران تیم ستارگان و در یک سمت هم حوری های آسمانی قرار دارند که ارادت خاصی نسبت به این قسمت در خودم حس می کنم.

_ کاااااعوووفییییییه!

صدای غرش بی حوصله ی زئوس در آسمان طنین انداخت.

_ چشم.   خب بریم سراغ معرفی بازیکن ها. در یک سمت تیم سریع و خشن قرار داره با حضور کاپیتان اتوبوس سوارشون ارنست پررنگ!

ارنست سوار جارو شد، آخرین نگاه را به بازیکناش انداخت که سعی کرد خشمگینانه باشد اما بیشتر شبیه پیرمردی بود که می خواست وصیت کند.

_ مدافع دوم تیم، آریانا دامبلدووور! مهاجمین جدید تیم، تامروپ، تاتسویا و کاتاناااا!

مروپ درحالی که تام را  جلوی جارو سوار کرده بود آماده پرواز می شد.

_ خانم ها و آقایان تشویقشون کنییید.

با صدای جیغ و دست جمعیت، تیم متحد و یک دست به سمت آسمان پرواز کردند.

_ خب بریم سراغ تیم ستارگان که تا دو روز پیش اراذل بودن. به این میگن تغییراساسی.  کاپیتان و جستجوگر تیم استرجس پادمووور...

استرجس هیجان را درون رگ هایش حس کرد.

_ مهاجمین تیم، آستریکس، ناپلئون و پانداااا...

سه مدافع به نشانه  ی تایید برای هم سرتکان دادند.

_ مدافعین، آرتور ویزلی و خدای خون و خونریزی ادوارد دست قیچی!

با گفتن اسم خدا، یک لحظه زئوس به شک می افتد که این فرزند کدام زنش بوده و کی این خیانت را به هرا کرده است.

_ و بلاخره دروازه بان، عمو قناد! این شما و این ستارگان  گریفیندوووور...

ستارگان مانند گلوله به سمت زمین شلیک شدند و برای تماشاگرانشان دست تکان دادند.

داور سریع توپ ها را رها کرد و با اولین سوت بازی شروع شد.

_ می بینید که کوافل دست تامه و معتقده مال خودشه و احتمالا می خواد ببره هورکراکسش کنه.

مروپ با اصرار تام را راضی می کند و توپ را پاس می دهد به تاتسویا.

_ تاتسو توپ رو مثل فیلم فوتبال شائولین توی دستش می چرخونه و می چرخونه و با سرعت گردباد شوتش می کنه سمت درواز و... و... گل.گلللللل.

عمو قناد رد توپ را نگاه می کند و طوری که به بچه های گل توی خانه لبخند می زند به سمت استرجس عصبانی لبخند زد. سپس توپ را با حالتی نمایشی برای آستریکس پاس داد. آریانا سریع بلاجر را بالا انداخت و بعد با ماهیتابه محکم زیرآن کوبید. آستریکس سریع کوافل را پاس داد به ناپلئون.

_ پوووف... اینطوری که بلاجر خورد به آستریکس امیدوارم مصدوم نشه.   از این طرف ناپلئون که به شدت منو یاد شیرینی ناپلئونی میندازه   توپ رو گرفته و داره پیشروی میکنه. پاندا داره سعی میکنه بهش برسه تا کمکش کنه ولی تلاشش بی فایده ست.

در جایگاه خدایان، کم کم حوصله  ی زئوس سریز می کرد.

_ ادوارد دست قیچی از کاتانا جا خالی میده و به ضرس قاطع اگه شمشیر بهش می خورد الان دو نصف بود.

استرجس با جدیت در حال جستجوی گوی طلایی بود اما مافلدا فقط روبه تماشاگران ایستاده بود و خیره نگاه شان می کرد. ارنست به سمت او رفت.
_ مافلدا میشه بپرسم از تماشاگرا چی میخوای؟
_ مگه نباید مولتی ها رو جستجو کنم؟
مافلدا... مافلدا... مافلدا!  تو الان باید دنبال گوی طلایی باشی.
- خب چرا زودتر نگفتی؟ همین الان از اینجا رد شد.
_

حوصله ی زئوس دیگر کشش نداشت. کمی فکر می کند تا هیجانی به این  مسابقه اضافه کند. یک هیجان همراه با بدجنسی. رعد و برق های کشنده؟ حمله ی شیاطین یا بارش سنگ؟ چه چیزی می توانست برایش لذت بیافریند؟
بلاخره نقشه ی شومی به ذهن زئوس رسید و شروع به سخن گفتن کرد.
_ گوووووش کنیییییید!

حتی باد هم لحظه ای از وزیدن ایستاد. هیچکس پلک نزد یا تکان نخورد. توپ ها به گونه ای روی هوا معلق مانند که انگار جاذبه ی زمین هم مطیع فرمان خدای آسمان شد.

_ اهم... گوش کنید! از حالا این مسابقه اونطور که من میگم ادامه پیدا می کنه.

نفس همه در سینه حبس شد. می دانستند که زئوس هیچگاه مهربان نبوده. با اینکه خدا بود، خنده ی شیطانی روی لب داشت.
_ یه زنگ می ذاریم که هر چند دقیقه یک بار صدا می کنه و در اون لحظه تیمی که آخرین گل رو خورده باشه یه بازیکنش حذف میشه و تا وقتی ادامه پیدا می کنه که یه گروه برنده بشه.

سکوت در ورزشگاه حاکم بود. همه در شوک بودند تا اینکه سوت کر کننده ی زئوس به صدا درآمد و بازی از سر گرفته شد. اما این بار به گونه ای متفاوت.
بازیکن ها دیگر آرامش روانی قبل را نداشتند و فقط در این فکر بودند که گل بزنند.

_ بازیکن ها انگار خشن تر شدن! کاتانا رسما به قصد کشت جلو میره و چند لحظه پیش یه کوافل رو دو شقه کرد و مجبور شدیم کوافل جدید بیاریم. حالا تامروپ دارن با کوافل جلو میرن. ادوارد یه بلاجر رو حواله کرده سمت تامروپ و چند لحظه دیگه مادر و پسر متلاشی می شن.

ارنست که به حرف های گزارشگر گوش می داد، سریع بلاجرش را آماده کرد. یک فرمان اتوبوسی و پایه یکی به بلاجر داد و به سمت بازدارنده  ی حریف فرستاد. توپ ها به موقع به هم برخورد کرده و تامروپ به سمت دروازه هجوم بردند.

_ گلللللل... گل برای سریع و خشنی ها... حالا ستاره ها باید امیدووار باشن که زنگ...

دییییییییییییییییینگ

حرف گزارشگر نصفه ماند. آستریکس داوطلبانه درحالی که سرش را به زیر انداخته بود زمین را ترک کرد. تماشاگران، حتی توپچی ها هم او را تشویق کردند.
بلافاصله بازی شروع شد. استرجس که پیدا کردن اسنیچ را بی فایده می دید به کمک مهاجم ها آمده بود.

_ استرجس کوافل رو می گیره و یکی یکی داره مدافعین رو کنار می زنه. آریانا دامبلدور یه بلاجر می فرسته که با یه جاخالی عالی به در میشه .

قلب استرجس آنقدر به شدت می تپید که شک داشت بیرون نیاید.

_ چه می کنه این کاپیتان اونم تنهای تنها... شوت می کنه... عجب شوتی!
سرعت شوت آنقدربالا بود که رکسان فقط توانست نگاهش کند.

_ تیر!

آه تماشاگران به هوا بلند شد و سریع و خشنی ها نفس راحتی کشیدند. در همین لحظه بار دوم زنگ به صدا درآمد. این بار پاندا با لبخندی تلخ زمین را ترک کرد.
موقعیت خیلی بدی بود. بازی هیچ وقت نباید اینطور خشن می شد. اینقدر غم انگیز. اما متاسفانه این خدا یعنی زئوس صحنه های دراماتیک را بیشتر دوست داشت. زئوس اصلا ناراضی نبود. لحظه ای پیش چند حوری را هم فراخوانده بود و حالا همگی درحالی که روی تخت روان لم داده و انگور قرمز می خوردند، بازی را هم تماشا می کردند.

_ بازی با شوت عمو قناد شروع میشه. ناپلئون توپ رو می گیره و جلو میره. آریانا و ارنست رو رد می کنه... خوب داره جلو میره...

ناپلئون بعد از رد کردن تاتسویا، حلقه ی بزرگ را نشانه گرفت و شوت کرد. توپ با سرعت جلو می رفت. رکسان این بار هم کاری جز تماشا کردن نمی توانست بکند. توپ در چند سانتی متری حلقه بود که نور براقی چشم همه را زد. دستشان را محافظ چشمشان کردند و وقتی دوباره نگاه کردند کوافل را دیدند که از وسط نصف شده است. تاتسویا به موقع کاتانا را پرتاب کرده بود.

_ اوه. نگاه کنید! نصف کوافل این سمت حلقه و نصف کوافل داخل حلقه ست... خب... حالا چی میشه؟ 

همه ی نگاه ها به سمت جایگاه زئوس بازگشت. زئوس کم کم هوشیاری اش را از دست می داد.
_ از هر دو گروه حذف کنید!

هیچ کس نتوانست اعتراضی کند. به ناچار آرتور ویزلی و رکسان از زمین خارج شدند. از اعضای ستارگان گریفیندور زیاد باقی نمانده بود و همین موضوع عصبانیتشان را دوبرابر می کرد. دیگر بازی نمی کردند بلکه تنه می زدند، هل می دادند و هیچ داوری هم قضاوت نمی کرد. به همین روش گل زدند و تامروپ هم حذف شدند.

زئوس به کلی مسابقه را فراموش کرده بود و حالا داشت به خواب می رفت اما دو تیم بی توجه با چنگ و دندان  مبارزه می کردند.

_ زئووووووس!

صدای جیغ آنقدر بلند بود که شیشه های جایگاه های ویژه شکست. زئوس وحشت  زده از خواب پرید.
_ هرا عزیزم!

گیج و منگ و خواب آلود بود.
_ مگه نرفته بودی خونه ی مامانت اینا؟

زئوس با دست به خدمتکارانش اشاره کرد که تخت روان خودش و همسرش را حرکت بدهند. صورت عاشق اما عصبانی هرا از ناراحتی سرخ شده بود. تخت روان دور می شد اما صدایشان همچنان به گوش می رسید.
_ حالا تو خونه صحبت می کنیم عزیزم.
_ می کشمت.
- عزیزم هر دفعه اینو می گی... چندبار بگم من خدام و فناناپذیر؟
_ می کشمممممت!

به خاطر عصبانی بودن این خدا، هوا طوفانی شده و رعد برق های وحشتناکی زده می شد. تگرگ هاي بزرگ و سیاهی می بارید.  سیلاب روی زمین ورزشگاه به راه افتاده بود و آرام آرام سطحش بالا می آمد.

تماشاگران جیغ زنان ورزشگاه را ترک کردند. در عرض چند ثانیه همه ی صندلی ها خالی شدند.

دو تیم هاج و واج زیر باران و تگرگ به هم نگاه کردند. چقدر سریع همه چيز عوض شد. چند لحظه پیش رقیب بودند ولی حالا، شرمگین از گذشته و خوشحال از حال. این طور که معلوم بود بازی مساوی تمام می شد.
اصلا اهمیتی نداشت...
فقط از پایان یافتن این کابوس خوشحال بودند.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ
پیام زده شده در: ۲۲:۵۳:۰۰ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
#5
اعضای تیم سریع و خشن

دروازه بان: رکسان ویزلی

مدافعین: آریانا دامبلدور، ارنست پرنگ(کاپیتان)

مهاجمین: کاتانا(مجازی)، تاتسویا موتویاما، تامروپ(مجازی، منظور مروپ گانت با ارباب هستن البته ارباب وقتی بچه و تام بودن)

جستجوگر: مافلدا(مجازی)


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴:۳۶ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#6
لرد با خیال راحت توی قسمت وی آی پی نشسته و آب پرتقال می خورد اما اونور توی قسمت معمولیا مرگخوارا بدجوری اوضاع رو به هم زده بودن.

فنریر که نرفته بود ملخ هواپیما بشه تخمه های شکسته رو فرش هواپیما کرده بود و هواپیما در نبود ملخ سر به زیر و دم به هوا حرکت می کرد. لینی نرفته بود بال بشه و هواپیما در نبود بال راست، به سمت چپ کجکی حرکت می کرد. لیسا با دکمه ها و بخش خلبانی قهر کرده بود و نمی خواست اونو هدایت کنه.
و خب... این هواپیما به نظرتون چی میشه؟

- داااریم سقوط می کنیییییییم!

گابریل که حین تمیز کردن جرم بین دکمه ها وایتکسش چپه شده بود این جیغ را کشید. پوست تخمه های روی زمین گلوله گلوله به سمت نوک هواپیما سرازیر شدند. آب پرتقال لرد ریخت روی صورتش و خودشون از حالت نشسته به درازکش دراومدن. آخه صندلی های وی آی پی پشت به نوک هواپیمان.

- چه خبر شده؟ لینی چرا انقدر بد بال می زنه؟

لرد اومد توی قسمت معمولیا و دید لینی اصلا نرفته بال بزنه. و فنریر... وای به حال فنریر که اونم نرفته بود.

صحنه اسلوموشن میشه. لرد عصبانی، لینی شرمنده، لیسای قهر، پوست تخمه های شناور، فنریر ترسیده و هواپیمای درحال سقوط. از پشت شیشه کوه ها دیده می شن که داشتن ازش پایین می رفتن، درختا که برعکس شده بودند. مرگخوارا انقدر از اربابشون ترسیده بودند که وقت ترس از سقوط نداشتن.

چند لحظه دیگه می خوردن زمین و می پوکیدن. آرزوی کراب برای مهماندار شدن هم نابود می شد. کراب باید یه کاری می کرد.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲:۱۹ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#7
سریع و خـشن


پست دوم


با گفتن طلسم، حفره ای باز شد. مثل یک جاروبرقی که اشیا را می مکد، حفره اعضای تیم سریع و خشن را هورت کشید. ورزشگاه در آن فاصله آنچنان ساکت بود که انگار صدای تلویزیون را قطع کرده ای. همه با چشمان اینطوری   صحنه را تماشا کردند. بعد از ناپدید شدن اعضا دوباره صدا باز شد و وحشت و همهمه ورزشگاه را فرا گرفت.

جمعیت که بیشترشان چیژکش بودند با له کردن هم راه را باز کرده و فرار می کردند. هاگرید اینطوری    و هوریس که همچنان حالی به حالی بود از نتیجه کارش اینطوری   بود. بقیه ی اعضای تیم دابلیو دابلیو دات ای را برایان آن رهبر صلح و آرامش سعی می کرد آرام کند.

اما در آن سوی حفره جایی بود که افراد سریع و خشن در خواب هم نمی دیدند. مثال، شاید حدس می زدند که وارد کهکشان راه شیری شوند یا در اعماق یک اقیانوس با لاک پشت ها و نمو و پدرش شنا کنند. به داخل زمین کشیده شده و مرکز زمین را کشف کنند یا به مصر رفته با مصریان شتر سواری کنند اما این مکان را هرگز تصور نمی کردند.

ابتدا مثل یک خواب بود؛ همه چیز سیاه و سفید، مثل فیلم های قدیمی. تصور کردند که حتما در یکی از خیابان های انگلیس هستند. اطرافشان خیلی هم ناآشنا و غریب به نظر نمی آمد.

رو به رویشان یک سینما بود که فیلم جدید برباد رفته را به نمایش گذاشته بود.

_ میگم ارنی، بر باد رفته که خیلی قدیمیه!

اسکارلت با آن چشمان گیرایش زل زده بود به رت. مرد با ابهت و جذبه دست در کمر باریک دختر انداخته بود و مردانه نگاهش را جواب می داد.

یک پسربچه وسط خیابان هوار می زد.
_ روزنامه... روزنامه... اخبار دسته اول جنگ... انگلیسی ها جنوب رو تسخیر کردند... روزنامه...
_ گفت جنگ؟

اعضای تیم گیج شده بودند.
_ میگم اینکه همه جا سیاه و سفیده به خاطر شب بودنه؟
_ شب سیاه و سفیده؟ چرا می خوای همه هافلی ها رو مسخره کنن. فکر کن حرف بزن!

ارنست نگاهی به مردم انداخت. اکثر مردها با کت و شلوار و کلاه. خانم ها با دامن کوتاه و کت... خب باز هم با کلاه اما از نوع گل دار و پر دار.
خیابان پر بود از ماشین های آنتیک که ارنست سال ها پشت ویترین نگاه کرده و نتوانسته بود بخرد. و حالا حتی راننده تاکسی ها هم از آن ماشین ها داشتند.

ارنست سعی کرد اعضای تیمش را که به او زل زده بودند آرام کند.
_ خب اینطور که از سیاه و سفیدی و ماشین ها معلومه، ما برگشتیم به... انگلیس قدیم...

همین که ارنست این حرف را زد، سه مرد کت و شلوار پوش که یکی از دوتای دیگر جلوتر حرکت می کرد از مقابلشان گذشتند. دور دست مردها پارچه ی قرمز رنگی دیده می شد. با صدای بلند آواز می خواندند و نحوه راه رفتنشان دقیقا مانند هوریس بود.
_ خودت یه روز می فهمی، من واسه تو چی هستم... عاشقمو عاشقم باش وقتی تو رو می پرستم...

_ خب... شاید نه دقیقا انگلیس. ولی قطعا توی زمان به عقب برگشتیم.

هیتلر و کریستف کلمب اصلا ناراضی به نظر نمی رسیدند. تازه برگشته بودند به زمان خودشان. هیتلر ریشخندی کرد.
_ اینجا خیلی آشنا به نظر می رسه. از فتوحات من نبوده؟

آریانا چشم غره ای به رهبر نازی(ناز نه آ، نازی! ارتش نازی ها ) رفت.
_ بهتره اگه حرفت درست هم باشه مردم چیزی ندونن وگرنه تیکه بزرگمون گوشمونه.
_ بحث بسته... باید لباس هامون رو عوض کنیم. اینطوری خیلی تو چشم می زنیم.

همه به نشانه موافقت برای آملیا سر تکان دادند.
همه:

کمی قدم زدند. اولین لباس فروشی ای که دیدند وارد شدند. فروشنده که از دیدن آن ها اصلا تعجب نکرد، پرسید.
_ شما انگلیسی اید؟
_ چه باهوش! بله!
_ ای خدا ذلیلتون کنه که کشور ما رو گرفتید! مگه شما خودتون خونه و زندگی ندارید؟

آملیا سقلمه ایی به آریانا زد.
_ نه... این می خواست کلاس بذاره ما انگلیسی نیستیم ما... اممم... ما همین جایی هستیم. اینجا کجاست؟
فروشنده:
_
_ برید بیرون تا ژاندارم ها رو خبر نکردم.

سریع و خشنی ها که دیدند راه اصولی فایده ای ندارد، در یک کوچه ی پرت و خلوت، چند نفر از آن مردهای کت و شلوار پوش را خفت کرده! و لباس ها و حتی دستمال یزدی آن ها را برداشتند. آملیا و آریانا هم کت و دامن و کلاه پوشیدند.
_ هیچ وقت فکر نمی کردم با چنین تیپ مزخرفی توی خیابون پا بذارم.
_ لباس مهم نیست... الان مهم ترین چیز اینه که چطوری برگردیم!

قوووووووور

آملیا دستش را روی شکمش فشار داد.
_ ببخشید!
_ پس الان مهم ترین چیز اینه که... بریم یه چیزی بخوریم.

بعد از کمی پرس و جو یک رستوران پیدا کردند و وارد شدند.

_ وای اینجا چقدر دوده!
_ چی دارن می کشن؟

از میان مه غلیظ دودهای قلیان که در هوا پخش بود به سختی می شد افراد داخل رستوران را دید.

_ اشتباه اومدیم.
_ سلام داداشیا و آبجی های گلم. به رستوران دایی رحمت چی؟ خعلی خوش اومدین!

مرد چاق و سبیل چخماقی( کپی پیست از بهنام بانی ) که احتمالا صاحب رستوران بود، با دست مهمان هایش را به سمت یک میز خالی دعوت کرد.

_ توی اینجا چیییی؟ راحت باشید.

اعضای تیم با اکراه پشت میز نشستند.

_ بفرمایید اینم چییی؟ منیو! هر چی داداشیا امر کنن چییی؟ همه بگید چی!
_ چی؟
_ میارم واستون.

ارنست به عنوان بزرگتر نگاهی به منو انداخت اما حتی نتوانست اسم غذا ها را بخواند.
_ خب... ما این انتخاب رو به عهده ی سرآشپز می ذاریم.
_ حله داداشی!

مرد بازگشت و به سمت آشپزخانه رفت. اعضا که هنوز در شوک بودند، حرفی به ذهنشان نمی رسید تا میزان تعجب خود را بیان کنند.

طولی نکشید که مرد به همراه یک گارسون که سینی بزرگی در دست داشت بازگشت.
_ داداشیای گلم براتون آبگوشت آوردم چییی؟ بزباش!

گارسون سینی را روی میز گذاشت و کاسه های آبگوشت را برای مهمان ها سرو کرد. به همراه دوغ و سبزی و پیاز!

_ اینم پیاز. ولی نباید با چاقو ببرید بلکه باید چییی؟

و با مشت محکم روی پیاز کوبید و پیاز بی نوا وا رفت.
_ بکوبید.
_

بعد از اینکه نحوه ی صحیح آبگوشت خوردن را هم آموزش داد و می خواست بحث آبگوشت شناسی راه بیاندازد، مشتری جدیدی وارد رستوران شد. مرد نفس عمیقی کشید، انگار که داشت انرژی جمع می کرد، و بدو بدو به سمت مشتری رفت.

اعضا نفس راحتی کشیدند و شروع به خوردن اولین آبگوشت زندگیشان کردند.

بعد از خوردن ناهار، اعضا به این نتیجه رسیدند که آبگوشت بزباش را به انگلیس معرفی کنند و تحفه ای باشد از طرف مارکو این سفر.

هوا آرام آرام رو به تاریکی می رفت و هنوز راهی برای بازگشت پیدا نکرده بودند. مردم دوان دوان به این سو و آن سو می دویدند. خیابان ها داشت خلوت می شد.

آملیا جلوی یکی از خانم ها را که درحال دویدن بود را گرفت.
_ ببخشید خانم چرا همه دارن می دون؟ خبریه؟
_ مگه نمی دونید شبا از ساعت نه به بعد حکومت نظامیه!
اعضا:
هیتلر: من عاااشق حکومت نظامیم.

اعضا به جز هیتلر، با اضطراب شروع کردند به جستجو برای یک هتل. اما هیچ هتلی حاضر نشد بدون شناسنامه اتاقی بهشان بدهد. تا اینکه به یک مسافرخانه ی فکسنی رسیدند. آملیا یک قدم عقب کشید.
_ من امکان نداره برم توی این مسافرخونه کثیف.

بننننگ

صدای تیر هوایی پرده ی گوش ها را لرزاند.
آملیا بدو بدو وارد مسافرخانه شد.
_ پس چرا نمیاید تو؟!
_

یک روز داشت به پایان می رسید و اعضا هنوز در کشوری غریب به سر می بردند؛ درحالی که باید در زمین مسابقه بازی می کردند. هیچ کدام نمی دانستند که چه بر سرشان خواهد آمد و آیا برخواهند گشت یا نه! فقط در تلاش بودند که آن لحظه را زندگی کنند و زنده بمانند.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵:۵۵ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#8
سریع و خـشن


پست دوم



فلش بک_ چند روز قبل از بازی

آن روز صبح وقتی آملیا از خواب بیدار شد، از دنده ی راست بلند شد. خیلی شاداب و خوشحال بود. موهایش را ستاره ای روی سرش جمع کرد. حرکات نرمشی و ورزشی انجام داد، دوش گرفت و عطری با لایحه ی گل های مریخی را به خودش زد.

به سمت سرسرا رفت تا تابلوی اعلانات مسابقه ی بعدی را ببیند. اگر تیم حریفشان هم خیلی قوی نمی بود، دیگر خوشحالی اش تکمیل می شد.

چیزی نمانده بود به تابلو برسد که یک فرد آبی رنگ ِ کله گلابی هم با او همراه شد.
_ شما هم رفتن کردن می کنید که تابلو رو دیدن کردن کنید؟
_ آره! این چه وضع حرف زدنه؟ شیش تا فعل تو یه جمله! این ماسک آبی چیه گذاشتی سرت؟ تا هالووین که خیلی مونده هنوز!

فرد آبی رنگ که انگار به غرورش برخورده بود، کمی سرعتش را بیشتر کرد.
_ ماسک کدوم بودن؟ این سر من هستن کردن. یعنی تو نمی دونستن که من رابستن لسترنج فضایی هستن!

کلمه ی فضایی طوری با گوش های آملیا گرم و عزیز شنیده شد که گویی هورکراکس است برای ولدمورت، ساحره است برای رودولف، کارهای خانه است برای جن خانگی.

تا آملیا  لذت بودن یک فضایی روی زمین را می برد، رابستن لسترنج به تابلوی اعلانات رسید. آملیا به خودش آمد. یک دسته کاغذ را با چوبدستی اش ظاهر کرد و به سمت رابستن دوید و تا جایی که می توانست محکم خودش را به او کوبید.

در فاصله ی برگشتن رابستن به عقب، برگه های کاغذ روی هوا رقص کردند و چرخ خوردند و پخش زمین شدند. آملیا زل زد در چشم های درشت مرد فضایی.
_ همیشه دوست داشتم اینطوری عاشق شم!

رابستن یک قدم عقب رفت.
_ با رودولف اشتباه گرفتن شدم.

اشتباه نشده بود.
بلاخره یک نفر هم عاشق او شده بود... آملیا فیتلوورت!

رابستن اما به این چیزها عادت نداشت. خجل و با گونه های سرخ، دوان دوان از آنجا دور شد. آملیا اما همچنان با چشم های قلبی به او فکر می کرد.

دفتر مشورت اعضای سریع و خشن

_ چی؟ عاشق یکی از اعضای تیم مقابل شدی؟ دیوونه شدی؟ ما الان باید تمرین کنیم تا اونا رو ببریم اونوقت رفتی عاشق شدی برگشتی؟!

ارنست با صورت سرخ از عصبانیت مدام از این سمت اتاق به آن سمت می رفت. کسی جرعت حرف زدن نداشت.
_ ای بخشکی شانس... اینم از هم تیمی ما!
_ میگم...
_ چیه آریانا؟
_ سر من چرا داد می زنی بوقی. رئیس زندانما. میگم حالا عاشق شده که شده ما که نمی ذاریم به هم برسن.
آملیا:
ارنست:

شب هنگام

آملیا در حالی که ستاره ها را تماشا می کرد فقط عکس رابستن را روی همه ی آن ها می دید. حتی یک لحظه هم از فکر کردن به آن فضایی نمی توانست دست بردارد.

ناگهان فکر خبیثانه ای به ذهنش رسید. حالا که ارنست نمی گذاشت او به فضایی اش برسد، باید ارنست را حذف می کرد.

پایان فلش بک

دفتر زندان

کریس چمبرز پشت میزش نشسته بود و پرونده ی شکایت ها را بررسی می کرد. هر از گاهی پرونده ای را به سمتی شوت می کرد و غر می زد.
_ از خودم شکایت دارم چون امروز خیلی غذا خوردم. حتما چاق می شم. آخه این چه شکایتیه؟

آریانا بی سر و صدا پشت میز خودش نشسته و منتظر موقعیت خوب بود تا حرفش را بگوید. اما انگار آن روز نمی شد چون کریس هر چند دقیقه یک بار فریاد عصبانیت سر می داد.

_ من شکایت دارم چون چرا خورشید می تابه؟ چرا می چرخه زمین...
_ عشق من بگو چرا، تو فقط بگو همین...
_
_ این که شکایت نیست، متن یه آهنگه. یکی خواسته مسخره ت کنه.

کریس پرونده را داخل سطل آشغال پرتاب کرد.
_ از گوش آویزونش می کنم مسخره کننده رو.   تو مگه کار نداری نشستی اینجا؟

آریانا چوبدستی اش را بالا آورد.

_ هی چی کار می کنی؟
_ فقط می خواستم بذارمش رو میز...  دستم عرق کرده.

چوبدستی را روی میز گذاشت.
_ راستش کریس، این آملیا اومد از ارنی شکایت کرد... منم مجبور شدم به خاطر انجام وظیفه ی شرافتمندانه قبول کنم...
_ خب؟
_ خب ما فردا بازی داریم... ارنست کاپیتان تیمه... یه بازیکن هم کم داریم. می فهمی؟

کریس خواست چیزی بگوید که آریانا ادامه داد.
_ ببخشید... کنترلم رو از دست دادم. میشه اجازه بدی ارنی بیاد سر زمین فردا و بعد دوباره برگرده زندان؟
_ نه!
_ خواهش می کنم.
_نه!
_ جون وزارتت.
_نه!
_
_ باشه گریه نکن. فقط به یه شرط...
_ چی؟ هرچی باشه قبوله.
_  چندتا نگهبان هم باهاش می فرستم.

آریانا نفهمید چندتا نگهبان فرستادن چرا باید از این     شکلک ها داشته باشد تا اینکه روز مسابقه فرارسید.

روز مسابقه

بازیکن ها تا جایی که توانسته بودند، لباس های نازک و کوتاه پوشیده بودند تا در ورزشگاه عرق جبین گرمشان نشود.

در این بین آملیا داشت به بازوهای رابستن فکر می کرد. حالا بماند که رابستن با آن شدتی که لاغر بود اصلا بازوی عضلانی ای نداشت.
ارنست که با واسطه گری آریانا به بازی آمده بود، سعی می کرد خیلی به آملیا نزدیک نشود تا این مسابقه بدون دعوا تمام شود.

همه منتظر بودند تا گزارشگر اسم تیمشان را صدا بزند. تیم رابسورولاف به زمین رفته بود و حالا نوبت سریع و خشنی ها بود.
بلاخره لی جردن اسم آن ها را هم گفت.
_ و حالا... تیممممم سریعععع و خشششششن!

بازیکن ها با سرعت تمام به هوا پرواز کردند.
زمین گرم نبود... اصلا گرم نبود!
موج سرما تا مغز و استخوانشان نفوذ کرد. نه یک سرمای عادی، بلکه سرمایی از نوع دیوانه سازها.

به اطراف نگاه کردند. دور تا دور زمین بالای سر تماشاگران، پر بود از دیوانه ساز و هر تماشاگر هم هاله ی پاترونوس خودش را کنارش داشت.

آریانا حالا مفهموم آن شکلک  را می فهمید.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱:۳۷ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
#9
سریع و خـشن



روباه نارنجی، یوآن آبرکرومبی، کنار شومینه ی تالار گریفیندور نشسته و پای راست را روی پای چپش انداخته بود. شومینه ی تهی از آتش، در تابستان نقش کولر را داشت.

روباه یک دسته تراول را با لذت می شمارد. هماهنگ با ورق خوردن اسکناس ها، دمش را هم در هوا تکان می داد.
_ هزار و پنج، هزار و شش...

فلاش بک

زیر نور تیربرق، دو فرد کلاه و شنل پوش ایستاده بودند. کلاه را تا روی بینی پایین، و یقه ها را تا زیر بینی بالا کشیده بودند.

_ اینجوری دیگه هیچکس ما رو نمی شناسه. خب شما کی هستید؟ چی می خواید؟

یوآن زل زد به مخاطبش و منتطر جواب ماند. قرار بود کسی آنها را نشناسد اما خود یوآن هم طرف مقابل را نمی شناخت.

ناشناس کیف سامسونتی را به سمت یوآن دراز کرد.
_ من "اون دوستیم که ماتیلدا نمی شناختش". می خوایم که طرف ما باشی.
_ شما؟
_ زرپاف!

یوآن کمی این دم آن دم کرد.
_ من که حرفی ندارم. ولی... آخه مگه گزارشگر هم خریدن داره؟

غریبه کیف را هل داد در دست یوآن. روباه آن را گرفت.
سنگین بود!

_ تو فقط به نفع ما و برای ما گزارش کن.

"اون دوستی که ماتیلدا نمی شناختش" رویش را برگرداند. یک لحظه بود و لحظه ی بعد...
پاق
آپارات کرد.
یوآن ماند و یک کیف پر از پول.
_ کار آسونیه!

پایان فلاش بک

شستش را با زبانش خیس کرد.
_ هزار و پنجاه شش، هزار و پنجاه و هفت...

درحالی که روباه پول چندماه گزارشگری را در یک شب کاسب شده بود و کنار باد شومینه کیف می کرد، در قسمت زیرزمین قصر، در تالار هافلپاف، آرامش قبل از طوفان برقرار بود.

بازی بعدی سریع و خشن با اعضای تالار خودشان یعنی زرپاف بود. اعضای هر دو تیم از شدت سخت کوشی شب ها هم تمرین می کردند. زرپاف در قسمت شمالی و سریع و خشن در قسمت جنوبی تالار.
ابتدا همه چیز دوستانه بود.

ارنست بازیکنان را گرم می کرد. دور تالار می دویدند. وقتی به اعضای زرپاف برمی خوردند بلند سلام می کردند.
_ سلام، خسته نباشید.
_ هلگا قوت.

برای هم دعای خیر می کردند.
_ به امید پیروزی.
_ به امید قهرمانی.

برای هم دست تکان می دادند و بوس حواله می کردند.
_
_

اما کم کم اوضاع تغییر کرد. رقابتشان جدی شد و رودربایستی را کنار گذاشتند. جدی تمرین کردند.

هر چه به زمان بازی نزدیک تر می شدند، رقابت هم شدیدتر می شد. آن ها گریفیندوری نبودند که از خودگذشتگی کنند و به خاطر تیم مقابل ببازند؛ آن ها هافلپافی سخت کوش بودند و هر طور شده باید با تلاش می بردند. موقع تمرین این بار دیگر برای هم آرزوی خوب نمی کردند.

ارنست مجازی: هی ارنی تو داری از تیم ما تقلید می کنی. دیدم خودت رو شبیه من کردی!
ارنست واقعی: اونی که شبیه هستش تویی. من واقعیم.

دیگر برای هم دست تکان نمی دادند. وقتی دخترها از کنار هم رد می شدند فقط صدایی به گوش می رسید.
ماتیلدا: ایش!
آملیا: ايیییییش!

حتی پوست تخمه ها هم برای تیم سریع و خشن آدم شده بودند. مدام تخمه ی تلخ تحویل می دادند. بعد هم از ظرف ها کودتا کرده و به ضلع شمالی هافلپاف می رفتند.

عملا تالار به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده بود.
مشکل وقتی ایجاد شد که مرلینگاه در بخش جنوبی و حمام در بخش شمالی بود.

ضلع جنوبی

_ های هیتلر!
_ های!

آریانا خسته از سلام های نظامی هر روزه ی این ارتش، بینی اش را گرفت.
_ هیتلر ببین چقدر از فضای تالار رو با ارتشت گرفتی! تازه شدت بو هم به خاطر حموم نرفتن زیادتر شده.  چندتا از اینا رو بدیم شاید بذارن بریم حموم.
_ های آریانا! مهم تر از حموم، مرلینگاهه. دیر یا زود خودشون پیداشون میشه. 

ضلع شمالی

سدریک دیگوری مثل مدل های تبلیغاتی، به صورت پا ضربدری مدام از این سمت تالار می رفت آن سمت تالار. 

ماتیلدا که از مشکل سدریک خبر داشت چیزی نگفت. می دانست تا آخر شب همه تبدیل به مدل می شوند. همین که این فکر از ذهنش گذشت، "اون دوستی که ماتیلدا نمی شناختش " بلند شد و به سدریک پیوست.

آگاتا کریستی تراسینگتن با ترس زل زد به ماتیلدا. انگار داشت با زبان بی زبانی التماس می کرد کاپیتان کاری انجام بدهد.

ماتیلدا بلند شد.
رنگ سدریک زرد شده بود. اگر کاپیتان عجله نمی کرد، کمی بعد شلوارش هم همان رنگی می شد.

_ مبادله می کنیم.

حمام و مرلینگاه را مبادله کردند.
سریع و خشن ها به ضلع شمالی رفتند و زرپافی ها به ضلع جنوبی.
و این شد قرارداد ترکمن چای بین دو تیم. و هیچ هافلپافی هم ابدا شک نکرد که قطعا هیچ فرقی نمی کند کدام تیم در کدام بخش باشد. که آن ها به حمام و مرلینگاه به طور همزمان نیاز دارند. که معامله هیچ فایده ای نداشته. که آخر چه فرقی کرد الان که جایشان را عوض کردند؟
هیچ هافلپافی ای شک نکرد. به هر حال آنجا تالار ریونکلاو نبود.

تنها چیزی که در آن معامله، واقعا مبادله شد، دو ارنست بود.
پیرمردها غافل از کارهای جوان های این روزگار، بی خبر از معامله، از ضلع خود تکان نخورده بودند.
اما تیم ها چرا.

و متاسفانه باز هم هیچ کدام از اعضا متوجه این جابه جایی نشدند. حتی خود ارنست ها.

تمرین ها هر روز سخت تر و سخت تر می شد. بازی ناموسی شده بود.

فلش فوروارد_ روز مسابقه چند دقیقه قبل از شروع بازی

یوآن در جایگاه گزارشگری نشسته بود. قبل از شروع بازی روی صداسازی کار می کرد.
_ اماااان امااااان امااااان... هو هو هو هو... هاااااای...

که جغدی برایش رسید. پرنده بی نوا ابتدا با نوک رفت توی شیشه ی جایگاه.
روباه در را باز کرد.
_ صرفا برای همین انقدر شیشه های اینجا رو برق میندازم که معلوم نشه شیشه ست.

نامه را از پای جغد باز کرد و در همین فاصله جغد هم یک گاز از دست یوآن گرفت.

_ آخ! 

جغد جیغ زد. انگار می گفت.
_ صرفا برای همین نشستم رو دستت.

نامه را باز کرد.

نقل قول:
با سلام
من"اون دوستی ام که ماتیلدا نمی شناختش". از طرف تیم زرپاف.
الان وقتشه که یه کاری بکنی.
تیم ما رو برنده و سریع و خشن رو بازنده اعلام کن.


یوآن سرش را از روی نامه بلند کرد.
_ بازی شروع نشده که!

و ادامه ی نامه را خواند.

نقل قول:
لابد میگی بازی شروع نشده که!

یوآن:

نقل قول:
می دونم بازی شروع نشده. تو همین کار رو بکن فقط! یه جور تضعیف روحیه یا هم شوک تا نتونن خوب بازی کنن.
جواب جغد رو هم نده.
No_reply@joghd
هلگا نگهدارت.


یک بار دیگر نامه را خواند و به کاری که باید می کرد فکر کرد.
_ سخت شد!

پایان فلش فوروارد    




ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۶ ۸:۴۴:۱۸

Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰:۴۰ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
#10
مرگخوارا به وجد اومدن. هر کدوم می خواستن بزرگترین چیزی که داشتن رو بیارن و پرتاب کنن.

لینی هم بال بال زنون بزرگترین چیزی که داشت رو آورد.
_ بفرمایید ارباب.

لرد به شونه ی کوچیکی که تو بال لینی بود نگاه کرد.
منظورمون یه چیز واقعا بزرگ بود.

هکتور چندتا پاتیل آورد. آریانا چندتا ماهیتابه. گابریل چندتا تی بزرگ. لرد دیگه داشت عصبانی می شد. یه چیز بزرگ می خواست نه وسایل آشپزخونه.

که یهو باروفیو با گله ی گاومیش وارد شد.
_ گاومیش ره آوردم ارباب.


ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۳۰ ۲۲:۱۰:۴۵

Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.