هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۴
#1
همراه با آقاي فليچ، نگهبان مدرسه به طرف جنگل ممنوعه به راه افتادند. همونطور كه انتظارشو داشتند وحشناك بود، از هر قسمتي انگار صدايي مي آمد. قدم به قدم پر بود از درخت هايي كه بلنديشان ده ها برابر آنها بود. باد به ترسشان افزوده بود. يكي زانوانش به لرزه در آمد و ديگري از ترس انگار لال شده بود.

آقاي فليچ نيشخندي به آنها زد وگفت:
_ اميدوارم شب خوبي داشته باشيد بچه ها!

آنها بعد از چند ثانيه نگاهشان را از دور شدنش گرفتند و هم زمان با صدا آب دهانشان را قورت دادند. مه كاملا ديدشان را كور كرده بود، هر چقدر سعي در غلبه بر ترسشان داشتند، صداي بلند زوزه گرگ ها كه چندان هم دور به نظر نميرسيد، مانع آن ميشد.

"فلش بك"

_ اه... لعنتي... جا به جا شو ديگه.
_ اينكار فايده نداره... پله ها خودشون جا به جا ميشن.

جيمز با بستن چشمانش سعي ميكرد خودش را آرام كند، بايد سر از كار سوروس در مي آورد. نميخواست تلاش هايش براي راضي كردن سيريوس الكي به هدر برود. كمي از پله بالا و پايين رفت، بايد آن را حركت ميداد و خودش را به طبقه سوم ميرساند. سيريوس نگاهي به او انداخت و با تاسف سرش را تكان داد اما پله ها حركتي ناگهاني كردند، سيريوس كه غافل گير شده بود بر روي پله ها غلتيد. جيمز با لبخندي به درِ طبقه سوم خيره شد، نوري قرمز رنگ مانند آتش اطرافش را احاطه كرده بود.سيريوس به كنار جيمز رفت و گفت:
_ پشيمون شدي نه؟
_چـــي؟ فكر كردي اون همه حرص براي اينكه بفهمم اينجا چه خبره كه سوروس بخاطرش حاضره جونشو بده الكي خوردم؟
_ جيمز...
_ بزن بريم رفيق... نگران نباش اتفاقي نميوفته.

ليلي كه به شدت در كتابش غرق بود از تالار گريفيندور خارج شد. متوجه شد كه پله ها جا به جا شدند. نفسش را با عصبانيت بيرون فرستاد و به سرعت از پله ها به بالا رفت، در لحظه آخر ديد كه جيمز به طبقه سوم كه ورود به آن ممنوع است ميرود. راه رفته را بازگشت و به دنبال پروفسور دامبلدور رفت اما متاسفانه در مدرسه حضور نداشت. با نااميدي در راهرو قدم بر ميداشت و گوش به صداي قدم هايش كه سكوت را ميشكستند سپرده بود. ناگهان با گام هاي بلند خود را به پروفسور مك گونگال رساند و براي خنك شدن دلش ماجراي جيمز را براي پروفسور توضيح داد هر چند ميدانست كم شدن امتياز از گروهشان حتمي است. آنها بدون فوت وقت به انجا رفتند و با چهره متعجب آنها رو به رو شدند.

_ پاتر... بلك با من بيايد.

پروفسور از ليلي بخاطر گزارشش تشكر كرد و به او گفت آن ها را تنها بگذارد.
_ خب ميرسيم به شما...شما به چه حقي برخلاف قوانين رفتار كرديد؟ واقعا از شما انتظار نمي رفت آقاي بلك... اول اينكه نفري 10 امتياز از گروهتون كم ميشه... و دوم براي تنبيه، آقاي فليچ براتون برنامه اي داره! درس عبرته خوبي براي رعايت كردن قوانينه!

"پايان فلش بك"

كاملا گيج بودند، قدم هايي كوتاه برميداشتند و گاهي هم توقف، براي نظاره كردن اطرافشان! دستانشان كه چوبدستي ها در آن ها اسير بود از وحشت عرق كرده ودائما در حال ليز خوردن بود.

_ هي بهت گفتم بيخيال شو... حالا از اين خراب شده چه جوري بيرون بريم!
_ ميشه لطف كني و سركوفت نزني؟ به اندازه كافي روم فشار هست تو ديگه بدترش نكن... براي اون دختره اوانزم دارم فعلا!

تقربيا حواسشان به تيكه انداختن به يكديگر بود و حضور يك سانتور نزديكشان را حس نميكردند.
جيمز روي زمين نشست و نگاهي به مچ پايش انداخت. كمي خراشيده و خونِ كمي جمع شده بود، آهي كشيد و گفت:
_ لعنتي... الان وقت زخمي شدن بود؟... سيرويس!؟...هي با توام ها؟
جيمز كه ديد سيريوس توجهي به او ندارد رد نگاهش را دنبال كرد و به يك جانور غول پيكر رسيد، چشمانش از حدقه نزديك بود بيرون بزند. با زحمت از زمين بلند شد و دوباره نگاهي به جانور نصف انسان ونصف اسب نگاه كرد.

_ جيمــــز... اين... اين هيپوگريفه؟نــه؟
_ هيپوگريف چيه ديگه خنگه... اين سانتوره...آره ولي اين چرا از بقيه جدا شده... بدو بايد بريم.

جيمز تا اين را گفت خودش شروع به دويدن كرد اما سرعتش بخاطر مچ پايش كم بود تا اينكه پايش به سنگي گير كرد و با سر به زمين خورد. جيمز به خوبي ميدانست كه سانتور ها با انسان ها كلا دشمني دارند پس به شانس خودش دوباره لعنت گفت. صداي نفس هاي سانتور به گوششان ميرسيد، سيريوس چوبدستي به دست در حال فكر كردن بود، حق داشت اگر افسوني به ذهنش نرسد.

سانتور كه تا به حال داشت به جيمز نزديك ميشد تغيير مسير داد و با سرعت به طرف سيريوس رفت و صداي هاي عجيب و غريب در آورد. جيمز كه روي زمين افتاده بود به دنبال راهي براي نجات دوسش ميگشت. نگاهش خيرش به او بود كه داشت تند عقب عقب ميرفت اما ذهنش درگير افسون هايي بود كه از اساتیدش ياد گرفته بود.
_ اُبیِکتوم پریموم موماتو!

خودش هم فكرش را نميكرد كه افسوني به اين طويلي به يادش بيايد. با كمك درخت كنارش از جايش برخاست و با پاي زخميش رفت ببيند كه چه به روز دوستش آمد. از چيزي كه ديد نزديك بود پس بيوفتد، افسونش كار كرده بود وآن سانتور غول پيكر تبديل به يك خرگوش سفيد شده بود. سيريوس با دهان باز به خرگوش كه داشت دور ميشد نگاه كرد.

"يك ساعت بعد"

_ من ميدونم همش زير سر اين فليچ بود... چطور يه سانتور از بقيشون جدا ميشه اخه؟!... اگه ميمرديم چي؟؟
_ يه دقيقه ساكت باش لطفا... فعلا حوصله بحث ندارم.
به تالار گريفيندور رسيدند. سيريوس رمز عبور را به بانوي چاق گفت و داخل شد. جيمز هم نگاهش را از طبقه سوم گرفت و به داخل رفت. وقتي از پله ها بالا ميرفتند جيمز، ليلي را ديد كه روي مبل با نگراني نشسته است.

با عصبانيت پايين آمد، به او نزديك شد و سيلي محكمي به او زد و با فرياد گفت:
_ ميدوني با اين كارت چيكار كردي؟؟... سيرويس تا يك قدمي مرگ رفت... كي ميخواي بزرگ بشي؟... كي اين رفتار بچگانتو كنار ميزاري؟

چشمان ليلي ميدرخشيد، اشك در آن ها جمع شده بود. يك طرف صورتش مثل موهايش كاملا سرخ شده بود. سيرسوس جلوي جيمز را گرفت و گفت:
_چيكار ميكني؟؟ زورت رو ميخواي نشون بدي... تقصير خودمونه نبايد براي اينكه بفهميم اون بالا چيه قوانين رو زير پا ميذاشتيم.

ليلي با هق هق رو به سيريوس گفت:
_ من متاسفم سيريوس... من تو رو نديدم... معذرت ميخوام.

و پس از آن، با دو از پله هاي خوابگاه بالا رفت. جيمز با سستي بر روي مبل كنار شومينه نشست و گفت:
_ منم پشيمونم.



تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰ چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۴
#2
ليلي اوانز VS آيلين پرنس

سوژه: سوروس اسنيپ



_ مثل اينكه متوجه نيستي اينجا كجاست آقاي جيمز پاتر؟
_تو يه آدم خائني سوروس اسنيپ... چطور ميتوني اينقدر راحت باشي در حالي كه ديوانه ساز ها به مدرسه حمله كردند؟ ... حتي تو... در لحظه حمله حضور نداشتي!
_ خب بايد به اين نكته توجه كني كه، حضور و غيبت من، به تو هيچ ربطي... نداره.
_ آره... تو يه مرگخواري! يادت كه نرفته؟ احتمالا دستور حمله رو خودت دادي.

سوروس در حالي كه از شدت عصبانيت قرمز شده بود، از جاي خود بلند شد و با شتاب، به طرف جيمز رفت.

_ اگر همون زمان حرف هاي اون پيشگو رو به لرد ولدمورت ميگفتم، الان تو اينجا نبودي كه هرچي لايق خودته، به من... نسبت بدي.

به آرامي در ادامه زمزمه كرد:
_ و شايد ليلي در كنار من بود... نه تو!!
_ پيشگو؟ لرد ولدمورت؟ منظورت چيه؟

سوروس پوزخندي زد و با ابروي هاي بالا انداخته گفت:
_ هــه... خب معلومه... اون پيشگو، صحبت از پسري ميكرد كه اواخر جولاي به دنيا مياد... اون پسر لردسياه رو فاني ميكنه... و اون پسر، هريه... هري پاتر!

جيمز با چشماني گرد شده از فرط تعجب به سوروس خيره ماند. دستانش با بي حالي در دو طرف بدنش قرار گرفته بودند و لبانش نيز از هر سخني باز مانده بود.

" فلش بك "

از فاصله اي نزديك به عظمت هاگوارتز خيره شده وغرق در خاطرات دانش آموزي خود در اين قلعه بود. با قدم هايي شمرده از تك تك پله ها بالا رفت، تغييري جز خودش حس نمي كرد. چمدانش را گوشه اي رها كرد ونگاهش را به سوي تابلوهاي متحرك انداخت.

مدتي بعد، با همراهي پروفسور مك گونگال، به سرسراي بزرگ رفتند و با جمع كثير‌‌‌‌ِ دانش آموزان مواجه شدند، لبخند رضايت از لبان ليلي دور نميشد وچشمانش مانند الماس ميدرخشيد.مدير مدرسه، سوروس اسنيپ در حال سخنراني خود آرام به طرف ليلي برگشت و گفت:
_ قبل از اينكه ضيافت رو آغاز كنيم، بايد بگم كه... علت برگزاري اين جشن معرفي استاد دفاع در برابر جادوي سياه يعني دوشيزه ليلي اوانز هست كه دعوت ما رو پذيرفته اند... از شما ممنونم دوشيزه.

گريفيندوري ها كه به خوبي با او آشنا بودند، از ته دل تشويق كردند، اما اسليتريني ها كه تنها اصالت فرد براشان مهم بود، سكوت خود را همچنان به همراه داشتند.

_ از شما متشكرم جناب مدير... اميدوارم خاطرات خوبي در ذهن هم ديگه بسازيم و مانند دوست در كنار هم زندگي كنيم.

" كلاس دفاع در برابر جادوي سياه "


ليلي با گام هاي مطمئن، وارد كلاس شد. سلامي گرم به دانش آموزان كرد و با بيان قوانين كلاسش شروع به تدريس كرد.

_ در ابتدا بايد بهتون بگم كه اين درس با هيچ كس شوخي نداره... با هيچ كس. شما براي اينكه بتونيد از خودتون دفاع كنيد، بايد تسلط كافي رو داشته باشد كه نيازمندِ تمركزِ. ميخوام بهتون در اين جلسه ياد بدم كه چطور حريفتون رو ديوونه كنيد شمــ...

ليلي تا آمد جلمه خود را خاتمه دهد، ساختمان هاگوارتز شروع به لرزش كرد، لرزشي كه باعت شد نگاه ليلي به سمت پنجره جلب شود. با ناباوري متوجه شد كه ديوانه ساز ها به مدرسه حمله ورشده بودند، هوا ابري و مطمئناً همچون زمستان سرد شده بود، دانش آموزان كه گويا تازه به عمق ماجرا پي برده بودند از ته دل فرياد برآوردند.

‌_ ســـــاكت!!

آنها با ترس به طرف ليلي برگشتند و به او خيره شدند.

_ بچه ها بايد به خوابگاه برگرديد... نگران هيچ چيز نباشيد... نماينده ها؟... بچه هارو با دقت به خوابگاهاشون برگردونيد.
_ به دنبال من بيايد، عجله كنيد! سريع تر...

ليلي كه از امنيت دانش آموزانش مطمئن شد، با ترس خفيفي به طرف حياط هاگوارتز حركت كرد.

" پايان فلش بك"

_ حالا وقتشه كه اون پسر رو به من تحويل بديد... وگرنه همتون... ميميريد.

صداي فرياد دانش آموزان از ترس بلند شده بود، هر كدام به سويي ميرفتند، گويا هدفشان معلوم نبود. لرد ولدمورت از طريق جاسوس خود متوجه حرف هاي سوروس و جميز، شده بود.

ليلي هم حال، از ماجرا باخبر بود، در حالي كه اشك از چشمان سبز رنگش سرازير شده بود به خوابگاه هري رفت تا با او خداحافظي كند... شايد برگشتي در كار نباشد!

_ هري... يادت باشه... مامان دوست داره ... بابا دوست داره...هري... در امان باش... قوي بمون!!
_ نه... نه مامان!...من با اون ميجنگم.

ليلي به دنبال هري افتاد و از او ميخواست كه برگردد ولي هري بي توجه به مادرش به راه خود ادامه ميداد.

_ بـــله... آفرين هري...

در حالي كه ولدمورت با نگاهي مشتاق به هري نگاه ميكرد ليلي و سوروس به او رسيدند، ليلي خود را در مقابل هري انداخت و رو به ولدمورت گفت:
_ من نميزارم به پسرم دست بزني... اول بايد منو بكشي.

ولدمورت در حالي كه خنده شيطاني ميكرد چوبدستي خود رو بالا آورد، و به طرف ليلي نشانه گرفت وگفت:
_ آواداكادورا!

او طلسم مرگ را به سمت ليلي پرتاب كرد اما قبل از اصابت، سوروس خودش را جلوي ليلي انداخت و طلسم به او برخورد كرد. هري بدون درنگ مادرش را كنار زد و نگاهش را به سوي ولدمورت سوق داد.

_ كروشيو!

ولدمورت نتوانست مانع شود كه طلسم به او برخورد نكند، او از درد به خود ميپيچيد، يارانش او را به وسيله آپارات از آنجا دور كردند. هري پيش مادرش بازگشت او، در كنار سوروس زانو زده بود و از غم ميگريست... غم از دست رفتن سوروس!

"او جانش را فداي ليلي كرد"


ویرایش شده توسط لیلی اونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۱ ۱۹:۴۱:۴۴
ویرایش شده توسط لیلی اونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۱ ۱۹:۴۴:۲۶
ویرایش شده توسط لیلی اونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۲ ۰:۱۸:۱۱
ویرایش شده توسط لیلی اونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۲ ۰:۲۱:۳۳

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.




پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴
#3
نقل قول:
1.در قالب یک رول،از یک شخص به هر دلیلی(اشاره شود)انتقام ماگلی بگیرید.(تنها پیش برد سوژه مهم نیست.توصیف ها،خلق صحنه،شخصیت پردازی و بیان احساسات اشخاص مهمه!)



یه روز سرد برفی دیگه درحال شروع شدن بود، خورشیدی تو آسمون دیده نمیشد ، میتونستم از همین پشت پنجره سردی هوا رو حس کنم.نمیدونم چرا من برعکس همه آدما از هوای ابری بیشتر از هوای آفتابی خوشم میومد. دستامو زیر چونم گذاشتم و به دونه های کوچیک و بزرگ برف که آروم رو زمین می نشستند نگاه میکردم.

در یک لحظه دلم خواست بیرون برم، پس سریع کلاه و شال گردنم رو به همراه شنل برداشتم و از پله های خوابگاه سرازیر شدم.
روی پله آخری بودم که سیریوس رو دیدم، اما طبق معمول با جیمز پاتر!
شک داشتم برم یا نه ... بالاخره تصمیمم رو گرفتم و به طرفشون راه افتادم، بدون توجه به جیمز رو به سیریوس گفتم:
-سلام، سیریوس میای بریم بیرون؟...هوا، امروز عالیه!

سیریوس که از قبل با اشاره جیمز متوجه حضورم بود، با لبخند گفت:
_اوه البته، چرا که نه؟ خودمم تو فکرش بودم، بریم.

و اینجا بود که جیمز دوباره بخاطر بی محلی ها ازما دور شد!

( چند دقیقه بعد)


در حین راه رفتن، صورتم رو، رو به آسمون کردم تا دونه های برف رو پوست صورتم بشینن؛ اما با صدای فریاد کسی جوری سرمو چرخوندم که گردنم، رگ به رگ شد.
من درحالی که گردنم رو از روی شال ماساژ می دادم، سیریوس چند قدم جلو رفت ولی سریع برگشت و گفت:
-بدو لیلی، فکر کنم باز جیمز دسته گل به آب داده!

با ترسی که تو وجودم رخنه کردم بود، دویدیم به طرف صدای فریاد و من تو دلم گفتم:
"باز دوباره"

( کلاس معجون سازی)

همه دانش اموزا مشغول نوشتن گفته های استاد بودن، اما من به شدت تو فکر بودم به قدری که متوجه استاد که مخاطب حرف هاش من بودم نشدم و با ضربه ای که سیوروس بهم زد! به خودم اومدم و گفتم:
-بله استاد؟
-خانم اوانز، مثله اینکه از کلاس استفاده مفید نمی برید؟!
-خیر استاد... یعنی... خب مشکلی پیش اومده و فکرم مشغوله... به هر حال عذر میخوام!

تا این جملات رو گفتم کاملا برگشتن سر سیریوس و جیمز رو حس کردم، خوب متوجه منظورم شدن!

-شما دانش اموز خوبی هستید خانم اوانز، اما این دلیل نمیشه که مشکلاتتون رو به سر کلاس بیارید... مفهومه؟
-بله... تکرار نمیشه.
-بسیار خب... این جلسه هم به اتمام رسید، تکالیفتون رو حتما انجام بدید!


استاد اینو گفت و از کلاس خارج شد.

(نیمه شب در خوابگاه )

دوباره پشت پنجره نشسته بودم و خیره به سیاهیه شب! فکر انتقام دست از سرم بر نمیداشت... انتقام از جیمز پاتر... کسی که همه رو تو مدرسه اذیت میکنه و امروزم با طلسم، گربه یکی از دانش اموز ها رو اذیت کرد، اون صدای فریاد هم برای صاحب گربه بود، مطمئن بودم هیچ وقت چشم های غرق در اشکش رو فراموش نمیکنم!


نمیدونم چه جوری شانس میاره که پروفسور دامبلدور، متوجه کار هاش نمیشه! به هر جهت من نمی تونستم به روش جادوگری انتقام تموم کسایی که ازش ضربه خوردن رو بگیرم... پس، میمونه روش های ماگلی؛ ولی چه جوری؟ دیگه داشتم به انفجار نزدیک میشدم که فکری به ذهنم رسید... جیمز یه حیوون داشت... خیلی بهش اهمیت میداد و دوسش داشت، يه جغد با پرهاي سفيد ابريشميِ بسيار نرم... خودشه !

بین تموم وسایل هایی که داشتم به دنبال یه وسیله به درد بخور گشتم... حالا زیاد خوبم نبود ولی کارم رو راه مینداخت. دعا میکردم همه خواب باشن چون ورود به خوابگاه های دیگه به جز خوابگاه خودمون ممنوع بود!
پاورچین پاورچین به داخل خوابگاه پسرا رفتم و شروع کردم به گشتن تخت خواب جیمز... غرق در خواب بود، آروم چسبی رو در اوردم و به طرف حیوونش رفتم، اونم خواب بود، تعجب كردم اخه جغد شب ميخوابه؟ بيخيال اين موضوع شدم اما همین که دهانش رو با چسب بستم بیدار شد.


نتونست سر و صدا کنه! منم به سرعت کارم اضافه کردم... وسیله اي داشتم که باهاش میتونستم پرهای حیوون طفلی رو بکنم، مثل يه جور قيچي، منتها وحشتناك تر و برنده تر، هر چند دلم نمی اومد ولی مجبور بودم، مجبور!
وقتی کار پرها تموم شد، با تموم سخت دلی با یک چاقوی نوک تیز زخمی بر روی بدن حیوون کاشتم! از درد ناله میکرد... نزدیک بود اشکم در بیاد برای همین سریع وسایل رو برداشتم اما تا اومدم بلند شم صدای پای کسی رو شنیدم!

درحالی که آب دهانم رو با صدا قورت می دادم، تغییر رنگ صورتمو به وضوح احساس کردم. تنها جایی که تو اون لحظه میتونستم مخفی بشم زیر تخت جیمز بود. پس به سرعت به زیر تخت خزیدم. صدای پا نزدیک و نزدیک تر شد تا اینکه حس کردم جلوی تخت ایستاد، نفسم رو تو ریه هام حبس کردم. اون شخص کمی این ور و اون ور رفت و آخرشم از اونجا دور شد... نفس آسوده ای کشیدم و با احتیاط از زیر تخت بیرون اومدم!

( ظهر روز بعد، سرسرای بزرگ هاگوارتز)

میتونستم به مرلین قسم بخورم که تا صبح خوابم نبرد، کار من اوج بی رحمی بود، اما سعی در متقاعد کردن خودم داشتم و همش تو دلم میگفتم "لازم بود".
سیریوس و جیمز دقیقا رو به روی من نشستند و سیریوس گفت:
-نگران نباش جیمز،بافي رو بردمش به درمانگاه خانم پامفری، زود خوب میشه.

جيمز درحالي كه از شدت ناراحتي صورتشو با دست هاش پوشونده بود، گفت:
-نگران؟ هستم، ولی متوجه نمیشم، اخه کار کی بوده؟ خیلی بی رحمی به خرج داده، من بافي رو خیلی دوست دارم.
-نمیخوام بهت بی احترامی کنم جیمز، اما کار های تو هم دستِ کمی نداره، نمونش همین دیروز. در ضمن، احتمالا کار یکی از دانش اموز هاست، انتقام کار هاتو ازت گرفته... ازت خواهش میکنم دست از این کارهات بردار، فکر میکنم این فقط یه اخطار بود!

با این حرف سیریوس، جیمز به فکر فرو رفت و تا اخر دیگه حرفی نزدند! امیدوار بودم که درس عبرتی باشه براش!




ویرایش شده توسط لیلی اونز در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۷ ۲۱:۵۶:۳۴

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۶:۳۳ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۴
#4
سلام

دوئل غیر دوستانه را با کمال میل می پذیرم آیلین پرنس ، مادر پروفسور سیوروس اسنیپ اسلیترینی!!

باشد که برای نبرد اماده شویم !!


تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.




پاسخ به: نقد رول های دهکده هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴
#5
سلام
درخواست نقد این پست رو داشتم.

ممنون


تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.




پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲:۳۳ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴
#6
لارا قدمی به عقب برداشت و در اتاق لرد ولدمورت را بست، دستش را به سر خود گرفت و چند بار تکان داد، نگاهی دیگر به در کردو همان طور که در حال دور شدن بود حضور شخصی را که به او نزدیک می شد حس کرد، در نگاه اول صورتش را ندید، ترسی عجیب باعث لرز در بدن لارا شد ، میخواست سریع از ان خانه بیرون برود اما همین که این فکر به ذهنش خطور کرد ان شخص چوبدستی خودش را به طرز ماهرانه و زیرکی از ردای خود بیرون کشید.

لارا نمیدانست چرا احساس آدم های خلع سلاح را دارد ، او جادوگر بود...یه جادوگر اصیل زاده!...نه یه ماگل.لارا یکی از دستانش را به شدت مشت کرده و این باعث مچاله شدن صورتش شده بود اما همچنان با نگاهی لرزان به ان شخص مینگریست.صدای پوزخند او را به وضوح شنید ، با دست آزاد خود سعی کرد چوبدستی را بیرون اورد ولی قبل از این کار شخص طلسمی را به سوی او نشانه گرفت.

شانسش گرفت توانست خودش را کنار بکشد،چوبدستی را بالاخره بیرون کشید و در مقابل ان گرفت.هر قدمی که لارا به پشت برمیداشت ان هم به جلو می امد تا اینکه پای لارا به شیئ گیر کرد و به زمین خورد ، چوبدستی اش از دستش خارج شد، نگاهی حسرت بار به ان انداخت ولی چندان طول نکشید که دوباره متوجه ان ناشناس شد ، صورتش را دید "لوسیوس مالفوی" او مرگخوار بود اب دهانش را با صدا قورت داد ، احتمال اینکه او هم دیوانه شده باشد زیاد بود.

چند لحظه بعد
دستانش را به دیوار کنارش گرفت تا کمکی برای بلند شدنش باشد، او در خیابان نا آشنایی بود ، به دور خود می چرخید و به اطراف نگه می کرد تا اینکه فردی اشنا را در نزدیکی خودش دید "نارسیسا".
هرچند دل خوشی از او نداشت اما باز هم غنیمت بود پس با عجله به طرفش روان شد، وقتی در مقابلش قرار گرفت قبل از اینکه چیزی بگوید نارسیسا به طرفش آمد و گفت:
_کجایی تو؟ از دیروز دارم دنبالت میگردم.
لارا تعجب زده گفت:
_دنبال من؟ چرا؟
_وای خدا...هیچی، بیا بریم که برای لرد مشکلی پیش اومده.
لارا دیگر حرفی نزد و به دنبال نارسیسا راه افتاد، در مقابل دیواری ایستادند و نارسیسا چوبدستی خود را بیرون اورد ، اول لارا ترسید اما وقتی دید دارد به دیوار ضربه میزند ارام شد، وارد خیابان دیگری شدند، واسش آشنا بود ولی چیزی به خاطر نمی اورد انگار که کسی ذهنش را خالی کرده باشد.

به ساختمانی رسیدند ، به ان نگاه کرد "خانه سالمندان" به داخل رفتند ، اما در بین راه لارا متوجه اینه ای شد ، خود را در ان ایینه بلاتریکس دید، تمام خاطراتش به مغزش هجوم اوردند و باعث افتادنش شد ، او دیگر لارا نبود بلکه حال به گفته پروفسور بعد از مرگ شخصیت لارا، او بلاتریکس خواهر نارسیسا می شود.



تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.




پاسخ به: تاثیرگذارترین قسمت کتاب...
پیام زده شده در: ۱:۲۲ جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴
#7
سلام

به نظرم اون قسمتی که رون ویزلی بعد هفته هابرگشت و هرمیون ازش ناراحت بود و زدش .

قسمتی که سوروس اسنیپ بخاطر علاقه ای که به لیلی داشت از دامبلدور میخواست که جیمز و لیلی رو مخفی کنه و گفت هرچی که بخوای میدم.

التبه قسمت سوم وقتی که هری کاری کرد که عمه مارج باد کنه هم خییییلی دوست داشتم.


تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۳:۳۹ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
#8
سلام...
من میخواستم که لیلی اوانز باشم واینکه ایشون یک سال هست که در سایت فعالیتی نداشتن :worry:

نام: لیلی اوانز

رنگ چشم:سبز روشن و به شکل الماس

رنگ مو:قرمز تیره و بلند

خون :مشنگ زاده

همسر:جیمز پاتر که هر دو به دست لرد ولدمورت کشته شدند

مدرسه:هاگوارتز

گروه:گریفندور

امتیازات:سرپرست دختران در سال هفتم.

چوبدستی:از جنس چوب بید ، 21 سانتی متر ، مناسب برای سحر و افسون

توضیحات زندگی: در هاگوارتز، لی لی با جیمز پاتر آشنا شد، یک دانش آموز بسیار محبوب و بااستعداد که همه فکر می کردند «خیلی بانمک» است، البته بجز لی لی که فکر می کرد خیلی از خود راضی ست و از رفتار او در قبال اسنیپ متنفر بود. جیمز در پایان سال پنجم کاملا شیفته لی لی شده بود، ولی بالاخره در سال هفتم با درست کردن رفتارش توانست او را راضی کند که با او بیرون برود.
لیلی و جیمز بعد از تمام شدن تحصیلاتشان در هاگوارتز ازدواج کردند و به همراه سه نفر از نزدیکترین دوستان جیمز: سیریوس بلک،ریموس لوپین، و پیتر پتی گرو به محفل ققنوس پیوستند. لی لی و جیمز در نبرد اول با ولده مورت در میان وفادارترین هواداران دامبلدور بودند، تا جایی که شخصا سه بار با ولده مورت روبرو و هر بار، گرچه به سختی، موفق به فرار شدن
اون ها با اینکه مشکلات زیادی داشتند و داعما در حال فرار بودن در ان دوران صاحب پسری به اسم هری شدند.
درسال تولد هری پیشگویی در حضور البوس دامبلدور از تولد پسری خبر میداد که لرد ولدمورت را شکست میدهد،و هری یکی از ان دو پسر جادوگری بود که شرایط با او جور در می امد، اسنیپ این خبر را به لرد ولدمورت داد ،و او اینچنین گفت که این پسر تا بچه است باید کشته شود.
با خیانت پیتر پتی گرو لرد ولدمورت به گودریکز رفت و لیلی و جیمز به دست او کشته شدند اما هری زنده ماند و لرد سیاه بخشی از قدرتش را از دست داد.

تایید شد.
به ایفای نقش خوش اومدین.




ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۵ ۱۶:۲۲:۲۹

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.




پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۴
#9
تموم کف دستشویی رو اب گرفته بود !!؟؟..
با گریه لب پنجره نشسته بودم ، حس بدی داشتم انگار که قراره اتفاق بدی در هاگوارتز بیوفته!!؟؟..
تو همین فکرا بودم که صدای پایی شنیدم که محکم روی اب ها قدم بر میداشت واب ها به اطراف میریخت؟!!..
از پشت سر دیدمش پسری بود با موهای زرد رنگ !!؟..
اروم بهش نزدیک شدم ولی اون حضور منو حس نکرد
اوه دراکو مالفوی !!..
چهره مغرور اسلیترین یا بایدبگم هاگوارتز !!؟؟..
شیر اب رو بست و به عکس منعکس شده خودش نگاه کرد ، یهو دستاشو مشت کردو با شدت فرو کرد توی اب ها !!؟؟
بلند و با بغضی که در حال شکستن بود گفت:لعنتی...لعنتی ...
عصبانی شدم ارامشم رو بهم زده بود جیغی کشیدمو دور تا دور در ورودی تالار اسرار چرخیدم !!؟؟..
از صورت دراکو ترس موج میزد با صدای لرزونی گفت :تو دیگه کی هستی؟؟ چی میخوای؟؟
دوباره جیغی کشیدمو گفتم :میرتل گریان...دلیل گریتو بگو ورگرنه ...
فریاد کشید:منو تهدید میکنی خون فاسد؟؟ میدونی پدر من کیه؟؟ کافیه بهش بگم که..
وسط حرفش پریدمو باشدت بهش نزدیک شدم و گفتم:برام مهم نیست پدرت کیه دراکو مالفوی ..با این اسم مسخرت...فکرکنم دوست نداشته باشی هری پاتر و رون ویزلی از گریت باخبر بشن نه؟؟ بالاخره افت داره...
بعدش با صدای بلندی زدم زیر خنده و با ابرو های بالا رفته بهش نگاه کردم !!؟؟..
دندوناشو با خشم روی هم کشید ولی طولی نکشید که چهرش در هم شد و غمی چشمامشو تو اغوش گرفت؟؟!!..
اروم گفت:دامبل دور منو میخواد از این مدرسه بیرون بندازه فقط بخاطر اینکه لرد سیاه منو انتخاب کرد...اره ...اون پیر خرفت احساس خطر میکنه...ولی اگه این اتفاق بیوفته لرد سیاه خانوادمو میکشه ...من باید تو این مدرسه بمونم هر طور که شده...
حالا من هم گریه میکردم تام ریدل قاتل من برگشته بود این همون اتفاقی بود که از قبل نگرانش بودم!!
با خشم زیاد گفتم:اون قاتل من بود ...اون برگشته؟؟...من مطمعنم هری پاتر اونو شکست میده!!؟؟
دراکو دستشو بالا برد که منو بزنه ولی دستش ازم رد شد و با فریاد گفت:اسم اونو جلوی من نیار همه چی تقصیر همونه...هری پاتر پسری که زنده موند...هه چه مسخره اون فقط شانس داشته.
چند بار از دراکو رد شدم تا حرصش در بیاد و با مشتام بهش ضربه زدم .
گفتم:همتون تقاص کار هواتون رو پس میدید..

داستانتون کمی پرش از روی سوژه داشت.یه قسمت هایی لازم بود واقعا بیشتر بهش پرداخته بشه ولی در کل خوب بود.فقط سوال اینکه چرا آخر همه جمله ها از علامت سوال و تعجب استفاده کردین؟علامت های نگارشی شاید کوچک به نظر بیان ولی تاثیر کمی رو نوشته ندارن باید در استفاده ازشون دقت لازم داشت.ضمنا با اینتر مهربان تر باشین و سر هر دیالوگ یکی بزنید تو سرش!

تایید شد.

مرحله اول:گروهبندی.
مرحله دوم:معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۴ ۲۳:۴۲:۴۰
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۴ ۲۳:۴۴:۲۶

تصویر کوچک شده


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.