هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (اورلاکوییرک)



پاسخ به: فراخوانِ عضویت در تیم‌های ترجمه‌ی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۶
#1
سلام
من هم میتونم توی ترجمه کمک کنم. برای بخش مقالات و این که اکثرا وقتم آزاده تو تابستون. البته دوران مدرسه یه ذره برام سخته ولی مشکلی نیست. ^.^




خوش اومدی اعلام‌آمادگی‌کردی!
توضیحات و لینکِ تست، ارسال شد.


ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱ ۲۱:۲۵:۵۲

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶
#2
ساکت بود.
بدون هیچ رفت و آمدی.
فقط خودم بود و خودم...
با این که ساعتی تا طلوع آفتاب باقی مانده بود، اما نمیتوانستم بخوابم. خاطرات ناقصم باز سراغم آمده بودند. قبلا قوی بودم، اما حالا؛ میتوانستم باز هم قوی باشم؛ اگر... خاطراتم همراهم بودند!
به خیابان های ساکت لندن پناه آورده بودم. شاید قدم بزنم و باعث شود احساس بهتری پیدا کنم. آرزو میکردم امشب هم را هم مثل همیشه به فراموشی بسپارم.

صدای قدم زدنم، تنها صدایی بود که شنیده میشد. نسیم خنکی میان موهایم میپیچید. به ساختمان‌هایی که دو طرف خیابان قد اعلم کرده بودند، نگاهی انداختم. ساختمان های بلند و کوتاهی که هرکدام نقش و رنگ خودشان را داشتند؛ محکم و استوار به نظر می رسیدند.
استوار؟ شاید من هم روزی مثل آن‌ها بودم. حالا چه؟ شاید وقتی که بخوابم حتی تفکرات امشبم هم به یاد نیاورم. شاید بهتر هم باشد.

بعضی اوقات، جملاتی به ذهنم میرسید. بدون اینکه حتی بدانم مخاطبش من هستم یا نه؛ بدون این که حتی گوینده‌اش را به یاد داشته باشم. همین جمله‌ها بودند که گاهی شب و روز سراغم را میگرفتند. جملاتی که شاید مدت ها در اعماق وجودم خاک میخورد و منتظر یک فرصت بودند که دوباره در ذهنم رژه بروند.

تو قوی‌ هستی، مطمئن باش...

باد سردی وزید و باعث شد دستانم که از فرط سرما یخ زده بودند، را در جیب پالتویم فرو ببرم. شب سردی بود اما من نیز تسلیم باد ها شبانه نمی‌شدم. من قوی بودم، حداقل یک نفر، روزی این را به من گفته بود؛ از این بابت به من اطمینان داده بود. باید حواب اعتمادش را می‌دادم؛ هرکسی که بود.

با پیچ خیابان همراه شدم. تنهایی هیچ وقت آزارم نمیداد ولی این دفعه، فرق داشت. آرزو می‌کردم یک نفر اینجا می‌بود؛ حتی یک پسر بچه. کسی بتواند حواسم را از افکارم پرت کند. تا کی میخواستم از آن‌ها فرار کنم؟ من قوی بودم. باید با مشکلاتم رو به رو میشدم.

این که اتفاقات روزمره را فراموش میکردم برایم آزاردهنده نبود. اما خاطراتی که سالیان سال برایم مهم بودند، شخصیت من را تشکیل می‌دادند؛ داشتند از ذهنم ناپدید میشدند. از این میترسیدم که شاید روزی برسد که من دوستانم فراموش کنم. کسانی که روزهایی که درمیان نا امیدی هایم دست و پا میزدم؛ را فراموش کنم.
میترسیدم که روزی برسد که دوباره مثل قبل تنها شوم؛ بدون این که کسی من را بشناسد و بدون این که کسی بخواهد به کمکم بیاید.

به خودم لرزیدم، نمیدانم از سرما بود یا افکاری که به ذهنم هجوم آورده بود. خیابانی که در آن قدم گذاشته بودم تاریک‌تر از جاهای دیگر بود. سایه‌های لرزان درختان را روی آسفالت سرد خیابان نقش دردناکی را برایم تداعی میکرد. این‌که نور ماه و باد باعث میشد، درختان با ترس و وحشت به نظر برسند.
شاید چون به نظرم، شبیه داستان خودم بود. عواملی که دست به دست هم داده بودند تا من را ضعیف نشان دهند.

ما تو رو فراموش نمیکنیم، تو هم مارو فراموش نخواهی کرد...

چطور آنقدر با اطمینان این را گفته بود. حالا که حتی نمیدانستم او چه کسی است؛ چطور قرار بود چند سال بعد دوستانم را به یاد داشته باشم؟ همیشه به این که میتوانستم تنهایی از پس تمام کارهایم بر بیایم افتخار میکردم، اما حالا؛ اصلا مثل گذشته نبودم. هرلحظه ممکن بود فراموش کنم کی هستم و کجا زندگی میکنم. خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند.

قطرات سرد باران را حس کردم. به قدم زدنم ادامه دادم. میگفتند باران غمگین است و انگار آسمان گریه می‌کند. هزاران بار با خودم کلنجار رفته بودم که به باران، مثل اشق شوق آسمان نگاه کنم؛ اما امشب احساس میکردم آسمان حالم را درک میکند. انگار احساس میکردم او هم تنها است. من چه؟ تنها بودم؟ آن ها گفته بودند من را فراموش نمیکنند اما من... فراموششان کرده بودم!

هر اتفاقی هم بیوفته، اگر هم ما رو فراموش کردی، بدون ما پشتت هستیم...

لبخندی روی لبانم نشست. انگار خودشان هم میدانستند، میدانستند که، روزی فرا میرسد، روزی که جز حرف‌هایشان چیزی برایم باقی نمانده. اما حداقل آن ها گفته بودند که تا آخرش پشتم هستند.


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: بهترین نویسنده در بحث‌های هری پاتری
پیام زده شده در: ۰:۳۶ پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶
#3
لینی پیکسی.
به خاطر زحمات خیلی زیادش توی مقالات و ترجمه ها.


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: بهترین عضو تازه‌وارد
پیام زده شده در: ۰:۳۴ پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶
#4
آمیلیا فیتیله!


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: بهترین نویسنده‌ در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۰:۳۱ پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶
#5
من هم به وینکی رای میدم.


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶
#6
اورلا با سردگمی جلوی کلاس معجون سازی ایستاده بود. اصلا نمیتونست اینجا اومده بود. شیشه معجونی هم دستش بود که یادش نمی اومد برای چی اونو آورده. بالاخره سوالات توی ذهنش رو خفه کرد و در زد.

- بیا تو.

دختر در رو باز کرد. هکتور تو اتاق پشت انبوهی برگه نشسته بودو و معجونی که کناری تو پاتیل بود رو هم میزد.
- چیکار داری؟
- من اومده بودم... یادم نیست اصلا برای چی اومدم.
- اشکال نداره. اونی که تو دستته چیه؟

اورلا به شیشه‌ی کوچیک معجونی که تو دستش بود نگاه کرد. معجون آبی بودو یه برگه روش چسبونده شده بود.
- این معجونو که روش نوشته شده...تکلیف معجون سازی رو فکر کنم باید بدمش به شما.

دختر گیج رفت جلو و معجون رو به هکتور داد. معجون ساز درحالی که ویبره میرفت در شیشه رو باز کرد و معجون رو ریخت توی پاتیلش.

- درسته که هیچی یادم نیست ولی یه معجونی رو که نمیدونید چی رو میریزید تو معجون خودتون؟
- دوتا معجون بهتر از یه معجونه.

اورلا:

هکتور بود دیگر؛ گاهی دلش میخواست معجونا رو با هم ترکیب کنه تا معجون خودشو خلق کنه.


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶
#7
محفلی ها یکی یکی از خونه گریمولد خارج شدن و به سمت کلاس های ورزشی‌شون به راه افتادن. اما این وسط اورلا مونده بود تنهای تنها، میون سیل سوالاش!
- الان دارید کجا میرید؟
- داریم میریم ورزش درس بدیم؛ پول در بیاریم.
- خب من چی باید درس بدم؟
- من چمیدونم.
- چیو نمیدونی؟

عجیب بود اما رز لحظه‌ای ویبره نرفت. پوکر فیس به اورلا نگاه کرد. رز هافلپافی بود، مهربون بود و دلش سوخت. دست اورلا رو گرفت.

- منو کجا میبری؟
- دارم میبرمت کلاس رقصم تا حوصله ت سر نره.

اورلا به رز نگاه کرد که باز هم ویبره میرفت. به وضوح متوجه نشده بود که چرا رز میخواد بره کلاس رقص. اما برای اولین بار چیزی نپرسید و پشت سر رز به راه افتاد.

کلاس رقص زومبا

- حالا یک، دو، سه، ازینا، ازینا.

رز ویبره میرفت و یه چیزایی هم میگفت که با زلزله ای که راه افتاده بود شنیده نمیشد.

- منم میام.

ناگهان از آسمون یک عدد هکتور ویبره کنان افتاد وسط کلاس رقص ویبره!

- خوبه. نگاه کنید این هکتوره چقد خوب ویبره میره. یاد بگیرید!
- معجون یاد گیرنده بدم؟

دو سه نفر دیگه ای که اومده بودن مثلا رقص زومبا یاد بگیرن از فرط خستگی گذاشتن رفتن. توی کلاس رز و هکتور موندن و اورلایی که اون گوشه از ترس این که یهو سقف رو سرش خراب شه نشسته بودو و دستاشو گذاشته بود رو سرش.

- شما دیشب تو محفل چی خوردید؟

هکتور تازه یاد هدف اصلی ش افتاده بود؛ جلوی اورلا درحالی که ویبره میزد سعی کرد از زیر زبونش حرف بکشه.

- ما دیشب چیزی خوردیم؟ نمیدونم یادم نیست.
- خب اشکال نداره. ظهر امروز چی خوردین؟
- اونم یادم نیست.

هکتور:

میدونید اگه میخواید از یه آدم اطلاعات بگیرید حتما آدم مناسب رو انتخاب کنید.

- مجوز تدریس لطفا.

مرد چاقی با کت و شلوار از در اومد تو وبه رز خیره شد.

- مجوز چی چی؟
- تدریس دیگه. اگه ندارید که بزنیم اینجارم بکوبیم برج بسازیم.

رز:


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۰:۱۴ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶
#8
شبی از شب های گرم تابستون اورلا توی تخت نرم و راحتش خوابیده بود. خواب میدید که سوار بر جارو به سمت قصر رنگارنگی حرکت میکنه و تو بغلش هزاران دستکش بلندن که دارن گریه میکنن. اما ناگهان ابر سیاهی روی خوابش سایه انداخت. همه چیز سیاه، سرد و نمناک شد. اورلا خواست توی تختش غلتی بزنه اما یه چیزی نمیذاشت حرکت کنه.

دختر چشماشو باز کرد و دید یه موجود زشت و بیریخت با یه شنل سیاه داره افتاده رو سینه شو نمیذاره نفس بکشه. مرگ پوشه آروم آروم به سمت صورت اورلا نزدیک شد. دخترک که حسابی ترسیده بود زبونش بند اومده بود. اما به طرز عجیبی توضیحات پروفسور تورپین یادش بود.

نقل قول:
بختک یه موجود ترسناکه که شنل سیاه داره و شما رو خفه میکنه. تنها راه رها شدن ازش هم صحبت کردن باهاشه.


خب شاید هم زیاد دقیق یادش نبود.

- آم... من شنیدم میشه با شما به خوبی میشه حرف زد...

مرگ پوشه شونه ای بالا انداخت. دختر شیرین میزد اما اون اهمیتی نمیداد. فعلا فقط میخواست به این فکر کنه که یه چیزی بخوره. اما اورلا بیخیال نشد. همزمان با این که دست و پا میزد؛ سعی میکرد مرگ پوشه را قانع کند تا اونو نخورد.
- ببین من لاغرم. اصن هم خوشمزه نیستم.

مرگ پوشه گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. نمیخواست از خر شیطون پایین بیاد. کم کم به صورت اورلا نزدیک میشد.

- من هنوز جوونم. من کلی آرزو دارم.

درواقع اورلا اصلا آرزویی نداشت یا شاید هم داشت و یادش نمی اومد. به هرحال مرگ پوشه برای این گونه مسائل هیچ ارزشی قائل نبود. دست نداشته شو بلند کرد تا جلو دهن اورلا رو بگیره و خفه ش کنه که دختر آخرین حرف شو زد:
- میگم برو اونور بختک!

لحظه‌ای مرگ پوشه پوکر فیس شد. اون بختک نبود! بهش توهین شده بود. اون تخریب شخصیتی شده بود. از روی دختر کنار رفت و لحظه ای بهش نگاه کرد. ظاهر اورلا عادی بود اما مثل این که زیادی شیرین میزد. شاید اگر اون رو میخورد شاید مثل اون میشد.

- چیه؟ چرا اون شکلی نگاه میکنی؟ اصلا تو اتاق من چیکار میکنی؟

مرگ پوشه:

- مگه تو زبون نداری؟ جواب بده!

نه درواقع مرگ پوشه ها زبون نداشتند که حرف بزنند. مرگ پوشه‌ی قصه ی ما هم ترجیه داد به نشانه ی اعتراض دختر رو تنها بذاره. اگر اون رو میخورد و مثل اون میشد چی؟

- من چرا بیدارم؟ اتفاقی افتاده؟

اورلا شونه ای بالا انداخت و پتو رو روی سرش کشید، تا ادامه خواب قشنگشو ببینه.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۷ ۰:۲۰:۳۸

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱۷:۰۳ دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۶
#9
پیکسی آبی مون
زحماتش به خاطر ریون.


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۶
#10
حالا که شما چیزی درباره طلسم ها و ورد ها نمی دونید، یه رولی بنویسید که در اون با مشکلی مواجه شدید ( این مشکل می تونه گیر افتادن در جایی یا روبه رو شدن با موجودی خطرناک باشه) و چوبدستی ندارید. چی کار می کنید؟ توجه داشته باشید شما یه جادوگرید و حتی بودن چوبدستی هم جادوگر محسوب می شید، پس می تونید از جادوتون استفاده کنید.( بهتره بدون جادو از دست مشکل خلاص بشید.)

- گشنمه!

اورلا فریادی زد که به گوش هیچ کس نرسید. درواقع اصلا کسی تو خونه نبود که جواب دختر رو بده و اون تنها بود و دوتا روده ای که داشتن همدیگه رو میخوردن. اون زیاد گرسنه نمیشد اما وقتی که میشد باید سریعا یه فکری میکرد.
- باید یه چیزی درست کنم.

اما لحظه‌ای بعد دوباره گیج شد.
- میخواستم چی رو برای چی درست کنم؟

اما گرسنه بودن اون به کمک حافظه‌اش اومد. حس گرسنگی چماق به دست جلو اورلا ظاهر شد.
- دختر قرار بود یه غذایی درست کنی برا خودت.

گرسنگی چماق رو به سر اورلا کوبید. دختر که یادش اومده بود میخواست چیکار کنه به سمت اجاق گاز رفت. اون قبلا تا یه حدی آشپزی بلد بود اما الان که چیزی یادش نبود.
- خب اول آب رو میذاری تا جوش بیاد. بعدش هم یه کاری میکنم دیگه.

اورلا قابلمه ای رو زیر شیر آب گرفت تا پر شه. بعد اونو رو اجاق گاز گذاشت. اون منتظر موند تا آب جوش بیاد.

یک ساعت بعدش


اون بازم منتظر موند اما دید که منتظر بودن هیچ فایده ای نداره و باید یه کاری کنه.اما مشکل اینجا بود که حتی یادش نمی اومد که منتظر چی بود.

- منتظر بودی آب جوش بیاد!

گرسنگی باز هم به سراغش اومده بودو و با همون چماق زده بود به فرق سرش کوبیده بود. اورلا که یادش اومده بود باید چیکار کنه. رفت و بالای سر قابلمه وایستاد. دید آب جوش نمیاد و هیچ تغییری توش حاصل نمیشه. ناگهان چیز دیگه‌ای یادش اومد.
- برای این که آب جوش بیاد باید آتیش باشه.

دختر بعدش هزار بار با اجاق کلنجار رفت اما اون روشن نشد که نشد. معمولا در این مواقع جادوگر ها از چوبدستی شون استفاده میکردن. اما اورلا نه یادش بود اونو کجا گذاشته؛ نه ورد برای آتیش زدن چیه.
- خب... یادمه یه وسیله‌ای بود که باهاش آتیش روشن میشد. اون چی بود؟

اورلا ملاقه رو برداشت اما طولی نکشید که فهمید این به دردش نمیخوره. از معجون های هکتور تا گل های رز رو امتحان کرد. اما هیچ کدوم جوابگو نبودن. اون ناامید نشست و چشم هاشو دور اتاق چرخوند.
- اون چیه؟

یه بسته کوچیک گوشه اتاق برق میزد و چند تا دست بالای اون، نشونش میدادن. اورلا با ناامیدی بسته رو برداشت و روشو خوند.
- بسته کبریت گورخر؟ با گوگرد طبیعی؟

لامپی بالای سراورلا روشن شد. دختر اونو گرفت و با خوشحالی بهش نگاه کرد. جواب سوالش همین جا بود.
- با جریان الکتریکی لامپ میتونم زیر اجاق رو روشن کنم.
- کبریت به این گنده‌ای رو میبینی؛ بعد برای روشن کردن اجاق میری سراغ لامپ؟

کبریت سری به نشانه‌ی تاسف تکون داد. اورلا تازه فهمید علت روشن شدن اون لامپ چی بوده. دختر با خوشحالی کبریت رو برداشت و به سمت اجاق گاز رفت.یه کبریت برداشت و در کمال ناباوری یادش بود که چه شکلی باید کبریت رو روشن کنه.
و بله... اون بالاخره تونست زیر قابلمه آتیش روشن کنه!

- بذار ببینم... من برای چی زیر قابلمه رو روشن کردم؟

و این داستان ادامه دارد...


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.