هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۴
#1
اسم و نام فاميل (در صورت تمايل):

علیرضا.تمایلی به گفتن فامیلم ندارم.




جنسیت ( در صورت تمایل ):

آخه اسم کدوم دختری علیرضاست!


سن( درصورت تمایل) :

15سال




شهر محل تولد ( در صورت تمایل):

مشهد.توی همین شهر هم زندگی می کنم.

تحصیلات ( در صورت تمایل ) :

دبیرستان،سال دوم،رشته ریاضی


نحوه آشنایی با هری پاتر و میزان علاقه( ضروری):

وقتی 9 سالم بود به صورت کاملا اتفاقی هری پاتر و زندانی آزکابان رو خریدم و بعد عاشقش شدم و فیلم هاش رو نگاه کردم.بقیه کتابهای هری پاتر هم دانلود کردم!من عاشق کتاب های هری پاترم و به همون میزان از فیلم هاش متنفرم!




علاقه های شخصی خودتون ( در صورت تمایل)

کتاب خوانی،آشپزی،دیدن فیلم های تخیلی به جز هری پاتر.هری پاتر فقط کتابهاش!




کتاب هایی که مطالعه کردید ( چند مورد رو ذکر کنید):

مجموعه 9 جلدی الکس رایدر،مجموعه4جلدی گرگ ومیش،روح بی سر،جیغ،نفرین مومیایی،دختر سایه،مجموعه 2 جلدی گروشام گرینچ،نعره گربه،روحی در همسایگی،قدرت استثنایی،فرار،روح در آینه،مدرسه جن زده،خانه مرگ،کلبه نحس،مردی با چهره زرد و هزاران مورد دیگر... !

ولی انصافا هری پاتر یک چیز دیگه س!اصلا خانم رولینگ واقعا نابغه ان!



پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۴
#2
ا-م-ی-ب-ن-س-و-ن... .

آیلین نام هردو قربانی را تایپ کرد و سپس دکمه قرمزی را که دستگاه را فعال میکرد را ،فشار داد.

دستگاه با صدای سوت مانندی روشن شد اما هیچ اتفاقی نیفتاد.آیلین و ورنیکا مدتی منتظر ماندند اما هیچ اتفاقی نیفتاد.آنها منتظر ماندند و بازهم انتظار... .

-فایده ای نداره؛این کار نمی کنه...الکی وقتمون باهاش تلف شد.

-درسته...این از همون آشغال هایی که مشنگ ها برای ترسوندن همدیگه ازش استفاده می کنن.

-اون پیرمرده دروغ میگفت...قسم می خورم...

آیلین نتوانست حرفش را تمام کند؛زیرا در همان لحظه،صدای ضعیفی از دستگاه به گوش رسید:
-کمک...کمک...کسی اونجاست؟...خواهش میکنم...اینجا خیلی سرده.

-آیلین؟!تو یک چیزی نشنیدی؟!!

آیلین بدون این که پاسخ ورونیکا را بدهد،به آرامی به سمت دستگاه رفت و در بلند گوی گرد آن،شروع به صحبت کرد:

-شما کجایین؟تو این اتاق هستین؟

سکوت

سکوتی طولانی و سهمگین

-لطفا به ما کمک کنین...خواهش می کنم.

-صدامو میشنوی؟خواهش می کنم به من بگو کجا هستی؟

آیلین تقریبا در حال داد زدن بود.ورونیکا گفت:
-شاید فاصله زیادی باهاشون داشته باشیم.

دوباره صدای نجواگونه ای شنیده شد:
-شما میتونین به ما کمک کنین؟ما برای مدت طولانی اینجا گیر افتادیم...خیلی خوشحال خواهیم شد... .

صدای دیگری ادامه داد:
-خیلی ممنون می شویم...لطفا... .

آیلین صورتش را به بلند گو چسباند و گفت:
-ما میتونیم کمکتون کنیم.فقط بگین کجا هستین!

صدایی ضعیف که به نظر می رسید از راه خیلی دوری می آید،پاسخ داد:
-در کمد...خواهش میکنم...ما مدت طولانی در کمد بودیم...خواهش میکنم... .

آیلین و ورونیکا لحظه ای به یکدیگر خیره شدند.اما بعد هردو به سمت کمدی که در اتاق قرار داشت رفتند.ورونیکا،دستش را روی دستگیره کمد گذاشت؛چند ثانیه مکث کرد سپس آن را چرخاند.

هیچ چیزی در کمد نبود.

ناگهان اتفاق عجیبی افتاد:موجی از هوای سرد و نیرومند؛آیلین و ورونیکا را به سمت دیگر اتاق هل داد.هوای سرد؛بوی گوشت گندیده می داد.و در همان حال هوای سرد و متعفن،اطراف آن ها را فرا گرفت.

ورونیکا فریاد زد:زود باش در کمد رو ببند!

آیلین در حالی که بینی خود را با دست گرفته بود به سمت کمد رفت که ناگهان صدای جیغ بلند و ترسناکی او را سر جای خود میخکوب کرد.

صدا هر لحظه بلند و بلند تر شد تا جایی که به صدای کر کننده ای تبدیل شد.
از ورای آن جیغ صداهایی شنیده می شد.نجوا هایی همراه با هیجان.

-آزاد...
-ما آزاد شدیم...بالاخره آزاد شدیم!
-باید سزای این کارشون رو بدن!
-مرگ...بزودی آن ها هم به ما ملحق میشوند!

آیلین روی زمین افتاده بود.لحظه ای چشمانش را باز کرد و ورونیکا را دید که گوشه ای کز کرده بود و با دو دست سرش را چسبیده بود.

صدای جیغ هنوز قطع نشده بود.آیلین سینه خیز به طرف ورونیکا رفت و همین که دستانش نقطه ای از بدن ورونیکا را لمس کردند؛روبروی خانه ریدل ها ظاهر شدند.
هر دو مدتی بی حرکت روی زمین افتادند هنوز می توانستند صدای جیغ را در گوش هایشان حس کنند و چند لحظه بعد از روی زمین بلند شدند.

آیلین با دست به خانه ریدل ها اشاره کرد و گفت:
-باید به ارباب بگیم...فکر می کنم...ارواح مشنگ ها با جادوگر ها فرق دارن...می خواستن ما رو بکشن!

ورونیکا مخالفت کرد و گفت:
-دفعه قبلی من گفتم.الان نوبت توئه.

-اصلا دوباره سنگ،کاغذ،قیچی می کنیم.

- موافقم


و سر انجام بعد از چند دقیقه ورونیکا برنده شد .

- ورونیکا ، به نظرت چجوری به ارباب بگم ؟؟؟
- نمیدونم . تو باختی خودتم یه فکری بکن . در ضمن من همینجا منتظرت میمونم.
- باشه نامرد . دارم برات .

ورونیکا:
آیلین:

آیلین با ترس در خانه ریدل ها را باز کرد و وارد خانه شد.


ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: موسسه ارواح
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۴
#3
آیلین و ورونیکا در ظاهر مشنگی از کوچه دیاگون خارج شدند و قدم به دنیای مشنگ ها گذاشتند.مدتی در خیابان ها به دنبال سر نخی برای احضار روح به صورت مشنگی بودند.

از آنجا که زیاد وارد دنیای مشنگ ها نمی شدند اسم خیابان ها را بلد نبودند.
هر دو تقریبا احساس گم شدن داشتند که ناگهان چشم ورونیکا به مغازه کوچکی آن طرف خیابان افتاد.

ورونیکا پرسید:تو میدونی ما کجا هستیم؟

-نمی دونم شاید خیابون چمبرز باشیم...من تا حالا از این کوچه نیومدم... فکر نمی کنم... .

آیلین حرفش را قطع کرد. او نیز مغازه کوچک را دید.بیشتر شبیه یک خانه بود تا مغازه.در ها و پنجره های آن رنگ و رو رفته وسیاه بودند.تابلوی کوچکی بالای در بود که روی آن نوشته شده بود:خانه کوچک ارواح.

هردو از عرض خیابان گذشتند و به جلوی مغازه رسیدند.آیلین بی اراده دستگیره در را گرفت و گفت:
-بیا بریم ببینیم چی دارن.

با باز شدن در،زنگوله ای که از سقف داخل مغازه آویزان بود به صدا درآمد.هردو وارد مغازه شدند.چند قدم جلو رفتند و وارد اتاق جلویی شدند.

میز کوچکی پوشیده از انواع کاغذ ها در کنار یکی از دیوار ها قرار داشت.د. ردیف بلند جعبه هایی از انواع کالا روی به روی میز دیده می شد.

دری در انتهای سالن باز شد و نور زرد رنگی به درون سالن تابید.
مردی از اتاق بیرون آمد.قد خیلی کوتاهی داشت.لاغر، رنگ پریده و خسته به نظر می رسید.موی سفید رنگ براقی داشت که پشت سرش به صورت دم اسبی جمع کرده بود.

-بفرمایید تو.به خانه کوچک ارواح خوش آمدید.
برخلاف ظاهر ضعیف و شکننده اش،صدایش بلند و آمرانه بود.

آیلین و ورونیکا به طرف پیشخوانی رفتند که مرد پشت آن ایستاده بود.

-دنبال تله روح می گردید؟

-ا...چی؟!

-می خواهید از دست اشباح خونه تون خلاص بشین؟من یک کالای خوب دارم که... .

ورونیکا حرف مرد را قطع کرد:

-نه...ما در واقع... دنبال یک شبح هستیم.

مرد سرش را به علامت تایید تکان داد و به آرامی گفت:دنیای ارواح آسان نیست.ارواح به گونه ای که ما تصورش را هم نمی کنیم.

آیلین و ورونیکا سعی می کردند چهره هایشان را وحشت زده به نظر برسانند.مشنگ ها همیشه از ارواح وحشت داشتند.و البته موفق هم شدند زیرا پیر مرد لبخند زد و ادامه داد:

-اشباح گاهی اصلا صحبت نمی کنند و گاهی فقط تمام دردی را که درونشان است با زوزه بیرون می ریزند... و البته چیزی رو که لازم دارین می دونم... یک روح یاب.

-اینی که شما میگید چی هست؟!

مرد جوابی نداد، به طرف قفسه تیره رنگ رفت و چیزی را برداشت و آن را جلوی آیلین و ورونیکا گذاشت.

یک جعبه مکعب خاکستری رنگ با یک شماره گیر زرد و یک بلند گوی گرد بود و یک دکمه قرمز جلوی آن دیده میشد.

ورونیکا پرسید:
-این چی کار میکنه؟

-می تونه ارواح رو صدا بزنه همین طور میتونه صدای ارواح رو دریافت کنه.

آیلین به ورونیکا نزدیک شد و در گوشش گفت:به نظرت باید به این وسیله مشنگی اعتماد کنیم؟

-نمی دونم...به هر حال این نقشه خودت بود...تازه فکر نمیکنم چاره دیگه ای هم داشته باشیم.

ورونیکا نفس عمیقی کشید و گفت:
-قیمتش چقدره؟

-چیزی حدود هفتاد و پنج دلار

-استیوپفای!

قبل از این که ورونیکا بخواهد پاسخی دهد،آیلین پیر مرد را بیهوش کرده بود.ورونیکا دستگاه را برداشت و هر دو از مغازه بیرون رفتند.

ورونیکا پرسید:حالا چی کار کنیم؟

آیلین پاسخ داد:فکر کنم باید به محل وقوع قتل بریم.

-یتیم خونه ارباب؟

-بله

-ولی اون جا کجاست؟

-شاید ارباب بدونن!

-بریم پیش ارباب.

چند لحظه بعد،آیلین و ورونیکا به خانه ریدل ها آپارات کردند.




ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: به نظر شما ممکنه ولدرمورت از چیزی بترسد?
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۴
#4
طبق کتاب یادگاران مرگ صفحه 326 یا همون 822
دامبلدور به هری میگه ولدومورت از مرده ها و مرگ وحشت داره


ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: سئوالی که دوست داشتید در پایان کتاب 7 پاسخ داده شود ولی نشد چه بود؟
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۴
#5
بالاخره کی آریانا رو کشت؟


ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: در مقابل ولدمورت چه ميكنيد؟
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۴
#6
مستقیم توی چشماش نگاه میکنم،چوبدستی مو بیرون می کشم و با هاش می جنگم.
مگه از نویل لانگ باتم کمترم؟

من شجاعت گریفندوری دارم.


ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
#7
به نام خدا


دوئل تد تانکس و اورلا کوییرک

سوژه:اولین طلسم



تد تانکس دانش آموز سال ششم بود او در مدرسه شبانه روزی گالدستون درس میخواند.
سی کیلومتر دویدن،حمام آب سرد،چهارده بار در هفته شوربا خوردن آن هم فقط برای کارمندان!در گالدستون شاگردان باید پنجاه بار قبل از مراسم دعا در نمازخانه و بیست بار هم در طی مراسم شنا می رفتند.

تد اصلا از مدرسه اش خوشش نمی آمد اما والدینش او را به زور به آن جا فرستاده بودند.همین باعث شده بود تد به پسری شرور تبدیل شود و درس نخواند.البته او رفتار های عجیبی هم داشت:هنگامی که عصبانی میشد،شیشه های اطرافش میشکست،اگر برای کسی آرزوی اتفاق بدی میکرد،آن اتفاق برایش می افتاد.در واقع،خودش هم احساس عجیب بودن میکرد.
اکنون تد به همراه کارنامه اش برای تعطیلات کریسمس به خانه بازگشته بود.

معلم ریاضی نوشته بود:تد پیشرفت چندانی نداشته.

معلم نجاری نوشته بود:کار چوبی؟امیدوارم بتواند کاری بکند!

معلم علوم دینی شکایت کرده بود:بیدار ماندنش سر کلاس معجزه است!

آقای تانکس همه این نظریات را با خشم رو به افزون خواند وغرولند کرد:
-وقتی من همسن تو بودم،پدرم مرابا زنجیر به پشت اتومبیل اش بست و در بزرگراه به راه افتاد آن هم فقط به خاطر این که در لاتین دوم شده بودم!

آقای تانکس که صورتش در حال قرمز شدن بود ادامه داد:اگر من چنین کارنامه ای داشتم؛پدرم مرا به ریل های راه آهن می بست و صبر می کرد تا قطار ساعت یازده و پنج دقیقه از کینگزکراس... .

خانم تانکس جیغ جیغ کنان حرف او را قطع کرد:
-میتونیم وانمود کنیم هیچ پسری نداشتیم!اصلا میتونیم بگیم بیماری نادری گرفته!

-اگه پدر بزرگت زنده بود؛تو را سروته در یخچال آویزان می کرد!اما من تصمیم گرفته ام این قدر سخت گیر نباشم.

خانم تانکس گفت:درست است!پدرت یک فرشته است!

-امسال از کریسمس خبری نیست.نه بوقلمون و نه هدیه.این خانواده یکراست از 24 دسامبر،به 26دسامبر میروند!اگر چه برای جبران این کار دو 27 دسامبر خواهیم داشت!بعد تو دوباره به مدرسه ات برمیگردی و این بار با شدت بیشتری درس میخونی.فهمیدی؟

تد،دیگر از زورگویی های والدینش خسته شده بود.از زمانی که چشمانش را باز کرد بود شاهد زورگویی های پدر و مادرش بود.
هرروزی که در گالدستون درس می خواند،برایش مثل شکنجه بود.پس سرش را بالا گرفت مستقیما در چشمان پدرش نگاه کرد وگفت:من دیگه به اونجا نمیرم.شما نمی تونین منو مجبور به رفتن کنید.

تد متوجه دادزدنش نشد.در واقع؛در شرایط عادی او جرئت گفتن این حرفا ها را نداشت اما اکنون وضعیت به اندازه کافی خراب بود.

آقای تانکس گفت:نمی خواهی؟!

سپس صورتش قرمز شد،انگشتانش سفید شد و رگ های گردنش آبی.از جایش برخاست،جلوی تد ایستاد و کشیده محکمی به پسرش زد.

شدت کشیده آن قدر زیاد بود که تد گردنش کمی کج شد اما سریع گردنش را صاف کرد،مستقیما در چشمان عصبانی پدرش زل زد،انگشتاننش در دستانش مشت شد،لبخندی زد و تمرکز کرد.
تد، همیشه کار های عجیب و غریب می کرد اما این بار تصمیم گرفته بود با اراده خودش از قدرت عجیبش استفاده کند.یک دستش را بالا آورد،چشمانش را بست و تمرکز کرد.

نه دودی بلند شد و نه برقی درخشید اما مثل این بود که از پدر و مادرش عکسی گرفته شده باشد و آن ها در لحظه به همان عکس تبدیل شدند.

تد با لبخندی به پدر و مادرش یا همان فرشته های عذاب آورش نگاه کرد.سپس به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست.مدتی روی تختش دراز کشید و ناگهان متوجه جغدی شد که پشت پنجره بود.

تد پنجره را باز کرد،نامه ای به پای جغد بسته شده بود؛نامه را از پای جغد باز کرد و جغد بلافاصله پرواز کنان از او دور شد.
تد نگاهی به نامه انداخت.پشت نامه،نام خودش نوشته شده بود و یک نشان روی نامه به چشم می خورد که شامل:یک شیر، یک عقاب،یک گورکن و یک افعی بود.


ویرایش شده توسط تد تانکس در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲ ۱۲:۴۵:۰۳
ویرایش شده توسط تد تانکس در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲ ۱۲:۴۸:۰۴

ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲:۵۲ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
#8
شب سرد و بارانی بود.هیچ کسی در خیابانهای هاگزمید دیده نمی شد به جز مرد بلند قد بلندی که چتری نیز در دست داشت. این مرد آلبوس دامبلدور بود که به دیدن شخصی می رفت که درخواست تدریس درس پیشگویی را داشت.با این که دامبلدور تمایل چندانی به تدریس این درس نداشت؛اما از آنجا که او از نوادگان یک غیبگوی بزرگ بود تصمیم گرفته بود به دیدنش برود.

دامبلدور به آرامی وارد هاگزهد شد.چترش را بست وبه طرف پیشخوان رفت.
برادرش ابرفورت مشغول نوشتن چیزی در دفترش بود.

_سلام اب،برای دیدن سیبل تریلانی اومدم.

ابرفورت ، بدون این که سرش را از روی دفترش بردارد گفت:
_آخرین اتاق سمت چپ

دامبلدور از پله ها بالا رفت،به سمت آخرین اتاق که در سمت چپش بود رفت،در زد و سپس وارد شد.

-از دیدن تون خوشحالم آلبوس،بفرمایین بشینین.

-ممنونم سیبل.

دامبلدور روی صندلی روبرو پروفسور تریلانی نشست.

-نوشیدنی کره ای میل دارین آلبوس؟
-البته،ممنون میشم

پروفسور تریلانی دو بطری برداشت یکی را به دامبلدور داد و از دیگری مقداری نوشید سپس ادامه داد:

-همون طور که میدونین من از نوادگان غیب گوی بزرگ ، کاساندرا تریلانی هستم.

دامبلدور سری تکان داد و پروفسور تریلانی ادامه داد:
-درخواست من واضحه،می خوام درس پیشگویی رو تدریس کنم.

دامبلدور سرش را دوباره تکان داد و گفت:

-ببینین من هیچ مشکلی با شما ندارم،منکر استعداد های شما هم نمی شم،با این حال فکر نمی کنم پیشگویی برای دانش آموزام لازم باشه،راستش این جور چیزا ذاتیه مثل خود شما،امیدوارم ناراحت نشده باشید.

پروفسور تریلانی با بغض گفت:
اوه نه،نه...البته که ناراحت نشدم...حق با شماست...این جور چیزا ذاتیه.

دامبلدور متوجه ناراحتی او شد وگفت:
_به هر حال امیدوارم موفق باشید.

سپس از جایش برخاست و به سمت در رفت که ناگهان صدای محکم تریلانی او را سرجایش میخکوب کرد.

-کسی از راه میرسه که قدرتمنده و میتونه لرد سیاهو شکست بده.

دامبلدور رویش را به سمت تریلاانی برگرداند:
_ببخشید،چیزی گفتین؟

اما به نظر نمیرسید تریلانی متوجه دامبلدور شده باشد.چشمانش بسته بود،گویی در خلسه فرو رفته بود.سپس ادامه داد:

_از کسانی زاده میشه که سه بار در برابرش ایستادگی کردند و وقتی هفتمین ماه می میره به دنیا میاد... .

صدای باز شدن خشن در دامبلدور را از جا پراند،اما تریلانی هیچ حرکتی نکرد.
ابرفورت در حالی که یقه اسنیپ را گرفته بود وارد اتاق شد.
اسنیپ بریده بریده گفت:
-این آقا داشت حرفاتون رو گوش میداد،آلبوس

-من...فقط... داشتم...اصلا گوش نمی کردم...می خواستم... .

دامبلدور گفت: اشکالی نداره اب،فقط اونو از اینجا بنداز بیرون.

سپس نگاهی حاکی از انزجار به اسنیپ انداخت و گفت:

_بهتره زودتر بندازیش بیرون...کنترل کردن خشمم
جلوی یک مرگخوار اصلا کار ساده ای نیست.

ابرفورت حرفی نزد و اسینپ رو از اتق بیرون برد.
دامبلدور به طرف تریلانی رفت و گفت:
_ادامه بدین سیبل.

-لردسیاه با نشونی اونو حریف خودش معرفی میکنه،اما اون قدرتی داره که لرد سیاه از اون بی بهره ست...و یکی باید به دست دیگری کشته بشه چون هیچ کدوم بدون دیگری قادر به زندگی نیست.

مدتی سکوت برقرار شد سپس پروفسور تریلانی مانند شخصی که تازه از خواب بیداره شده باشد، گفت:
-وای منو ببخشین اصلا متوجه نشدم خوابم برد!

-اشکالی نداره...میدونین تصمیمم عوض شد...آره...شما میتونین استاد درس پیشگویی بشین...جمعه هفته دیگه می تونیم درباره بقیه چیزا صحبت کنیم... لطفا منو ببخشین ولی کار مهمی برام پیش اومده.

دامبلدور بدون این که منتظر جواب شود،سیبل تریلانی که قیافه متعجبی به خود گرفته بود را به حال خود گذاشت و از اتاق بیرون رفت.


ویرایش شده توسط تد تانکس در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲ ۳:۰۳:۲۲
ویرایش شده توسط تد تانکس در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۲ ۱۱:۳۳:۱۸

ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴
#9
ماموریت کاراگاه
تد تانکس


تد تانکس در پاتیل در زدار نشسته بودو ازتعطیلاتش لذت می برد.بعد از پایان موفقیت آمیز اولین ماموریتش در اداره کاراگاهان،او اکنون در تعطیلات بود.سه روز بود که در پاتیل درزدار مانده بود.

در مهمانخانه باز شد و مردی با یک کت و شلوار سفید مشنگی، با مو های چرب و روغن زده و سبیل کلفت مشکی وارد شد.
تد به خوبی او را میشناخت:ادوارد الیوت.یکی از اعضای دسته اوباش، که فقط رییس اعضای اوباش او را می شناخت.لقب او فروشنده بود و همان طور که از نام او پیدا بود؛ او هر چیزی را می فروخت:از تخم داکسی تا خون اژدها که به طور غیر قانونی وارد کشور می کرد و می فروخت.
فروشنده در زمینه مواد مخدر ، مشروبات الکلی،سیگار و سایر وسایل مشنگ ها ها نیز فعالیت می کرد. حکم وزارت سحر و جادو برای او سی سال حبس در آزکابان بود.

تد تمامی این اطلاعات را در پرورنده او در دفترش خوانده بود.جاسوس اداره کاراگاهان،که بین اوباش بود،این اطلاعات را جمع آوری کرده بود.

اکنون تد می توانست او را دستگیر کند،موقعیتش برای شلیک طلسم عالی بود اما تد حاضر بود قسم بخورد ماموران او بین مردم مستقر شده اند.پس؛تصمیم گرفت او را تعقیب کند.

فروشنده از جایش برخاست وبه سمت در رفت و تد نیز چند ثانیه بعد،به دنبال فروشنده از پاتیل درزدار خارج شد.
فروشنده به ساحل رودخانه تایمز رسید و سوار کشتی کوچک و مجللی شد که روی آب بود.
تد افسون سر خوردگی را روی خودش اجرا کرد واین کار را آن قدر سریع انجام داد که هیچ یک از مشنگ هایی که در خیابان بودند متوجه غیب شدنش نشدند.

تد وارد کشتی شد و چند ثانیه بعد،کشتی به راه افتاد.او کفش و جورابهایش را درآورد تا صدای پایش را کسی نشنود.تد توانست از پنجره کابین کشتی داخل دفتر فروشنده را ببیند:دفتر مستطیل شکل تقریبا بزرگی بود و فروشندهپشت میز کارش نشسته بود و دو مامور در سمت چپ و راستش ایستاده بودندکه هریک اسلحه مشنگی داشتند بعلاوه؛ماموران روی عرشه نیز کم نبودند.

تد،فقط باید دستش به فروشنده می رسید همین که به او رسید میتوانست مستقیما به آزکابان آپارات کند البته او به یک انفجار عظیم نیز نیاز داشت تا حواس ماموران فروشنده را پرت کند.

تد به اطرافش تگاهی انداخت؛سه بشکه بزرگ بنزین را در طرف دیگر عرشه دید.صبر کرد وبعد از عبور ماموران فروشنده،به طرف بشکه ها رفت؛ پیراهنش را درآورد و آن را پاره پاره کرد تا بلند تر شود سپس آن را داخل بنزین گذاشت و آستین پیراهنش را بیرون بشکه قرار داد و بعد با نوک چوبدستی اش آن را آتش زد.

حدس تد درست بود بلافاصله پس از صدای انفجار تمامی ماموران به سمت بشکه ها دویدند. فروشنده نیز در دفترش تنها شد.تد به سرعت به طرف دفتر فروشنده دوید،افسون سرخوردگی را باطل کرد و وارد دفتر شد.

فروشنده بدون این که از او سوالی بپرسد شروع به شلیک طلسم های مرگبار کرد و تد نیز به اندازه کافی سریع بود تا جاخالی بدهد اما فروشنده که چاق بود سرعت او را نداشت.تد دو طلسم بدن بند شلیک کرد. و هر دو به فروشنده اثابت کرد.

فروشنده با بدنی که با طناب پیجیده شده بود روی زمین افتاد.تد دستش را روی بدن او گذاشت و یکراست به آزکابان آپارات کرد.

پس از این که او را به آزکابان برد؛به پاتیل درز دار برگشت ، لباس هایش را عوض کرد و سپس به اداره کاراگاهان آپارات کرد تا کارش را به رییس اش گزارش کند.



ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
#10
هاگزمید،کافه هاگزهد


تد تانکس،به سرعت از خیابانهای هاگزمید عبور کرد.به کوچه تنگ و باریکی رسید.وارد کوچه شد سپس در کافه ای را باز کرد که بالای در آن تابلوی سر گرازی به چشم می خورد.

تد به سرعت وارد کافه شد،او اکنون عضو یک گروه کوچک از مخالفان لرد سیاه بود که بیشتر آنها مشنگ زاده بودند و درست مانند مرگخواران ،هریک از آنها بر روی ساعد چپش علامت مثلثی شکل یادگاران مرگ حک شده بود. و فرماندهی آنها را مردی بر عهده داشت که خود را ارباب مرگ می نامید زیرا که او توانسته بود صاحب هر سه یادگار مرگ شود. این مرد کسی نبود جز: ابرفورت دامبلدور

تد از پله ها بالا رفت او حمله دروغینی را با موفقیت فرماندهی کرده بود و اکنون باید گزارش آن را می داد.به اتاق ابر فورت رسید ودر زد.

-بیا تو.
تد وارد شد ودر را پشت سرش بست.ابرفورت به صندلی اش تکیه داده بود و درست مانند برادرش نوک انگشتان کشیده اش را به هم چسبانده بود.

-قربان،من به همراه پنج نفر از بهترین افرادم،با رمزتازی که شما آماده کرده بودید وارد خونه کارکاروف ها شدیم.همشونو با رمزتاز به اینجا منتقل کردیم بعد هم با چند تا افسون پیچیده تغییر شکل،جسد چند تا حیوونو رو به شکل اونا در آوردیم.
در ضمن فرضیه شما درست بود.
من اون افسونو با ابر چوبدستی شما انجام دادم .امکان نداره مرگخوارا یا حتی خود ولدومورت متوجه تغییر شکل اجساد بشن.همونطور که میدونین هیچ چوبدستی نمی تونه افسون ابر چوبدستی رو خنثی کنه.

تد دستش را در جیببش برد وابر چوبدستی دامبلدور را به ابرفورت بازگرداند.

-ممنونم.آماندا چی شد؟

-حافظه اون رو هم با ابرچوبدستی اصلاح کردم کاری کردم که به شدت از شما، یا همون ارباب مرگ بترسه.حالا دیگه حتی ولدومورت هم نمی تونه قفل حافظه اش رو بشکنه.

-کارت خوب بود تد. میتونی بری استراحت کنی.

تد از اتاق بیرون رفت و ابرفورت را تنها گذاشت.ابرفورت از کشوی میز تحریرش سنگ زندگی مجدد که روی آن ترکی به چشم می خورد برداشت و آن را سه بار در دستش چرخاند و چند لحظه بعد برادرش آلبوس ظاهر شد.

-قسمت اول نقشه ات درست پیش رفت آلبوس
.
آلبوس لبخندی زد و گفت:
-عالیه،حالا وقتشه که قسمت دوم رو اجرا کنی.

ابرفورت سری تکان داد.آلبوس نیز به او لبخند زد و غیب شد.


ویرایش شده توسط تد تانکس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۳۱ ۲۳:۱۰:۱۱
ویرایش شده توسط تد تانکس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۳۱ ۲۳:۱۳:۳۶
ویرایش شده توسط تد تانکس در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۳۱ ۲۳:۱۵:۰۵

ترسی که ما از مرگ و تاریکی داریم تنها بخاطر ناشناختگی آن است.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.