هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹:۴۹ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
#1
در یک رول بنویسید ارباب ریگولوس چطور تونست موی سر لرد سیاه رو بدست آورد؟(30 نمره)



_باید بالاخره ی راهی باشه. من پیدا میکنم. من ارباب ریگولوسم. من مورد احترام کریچرم. من میتونم. تامام.

ریگولوس بعد اینکه کلی تو دل و ذهن و معده و روده و خلاصه همه ی اندام های بدنش با خودش صحبت کرد به این نتیجه رسید که میتونه خودشو با معجون مرکب واسه جشن هالووین شبیه لرد کنه.

سه روز بعد

_ اررررباب؟
_چی شده ریگولوس؟ چرا مزاحم خوابمان میشوی؟
_ارررررباب؟
_مگر ما با تو شوخی داریم؟ حرفت رو بگو وگرنه با یک اشاره ی چوب دستی به پودر پرسیل تبدیلت میکنیم.
_ :
_
_چیزه... میگم که ارباب. نمیخواین یکم چیز میز به کلتون بزنین یکم مو دربیاره جذاب و دختر کش بشین؟
_ما همین الان هم جذاب و دختر کش هستیم.
_بیشتر خب.
_بیشتر هم هستیم.
_یکم بیشتر از بیشتر خب.
_یکم بیشتر از بیشتر هم هستیم.
_خب خیلی بیشتر از بیشتر.
_دیگه داری اعصابمون رو خورد میکنیا... شانس آوردی امروز حالمان خوب است وگرنه تا الان هزار بار به پودر پرسیل تبدیل شده بودی.
_خب چیزه ارباب... الان پروف رو ببینین چقدر رو کلش چیز میز داره. شما مگه چیتون از اون کمتره که مو نداشته باشین؟

و بالاخره ضربه ی آخر کار ساز بود و لرد به فکر فرو رفت.
بعد از یک ساعت تفکر، لرد گفت:
_راه حلی داری؟

ریگولوس ک پا از سر و سر از پا نمیشناخت مثل قورباغه خودشو انداخت کنار لرد و با خوشحالی گفت:
_بعله که دارم.
_چه راه حلی؟
_عسل!
_عسل؟
_آره ارباب جونم... میمالی به کلت. همچین مو درمیاری که حد نداره. جذاب و دخترکش هم میشی.
_حالا این عسل که گفتی همراهته؟
_بعله... من کاملا مجهز اومدم.

یک ساعت بعد

_ارباب مرگ عمت کم تکون بخور.
_چی میگی زیر لب ریگولوس؟
_هیچی ارباب... میگم چشم حسودا کور چقد کلتون خوشگله. خب ارباب... اینم تموم شد. بذارین یه ساعت رو سرتون بمونه. بعد یه هفته میشی لرد مو دار.
_ از الان بگوییم... اگر مو در نیاوردیم تو رو شبیه مو میکنیم و روی سرمان می‌گذاریم.
_ نه ارباب خیالتون راحت... اثر میکنه.

یه هفته بعد

_مگر تو نگفتی که مو درمی‌آوریم؟ پس کو؟ ما را مسخره میکنی؟ نفرین مرلین و کروشیوی خودمان بر تو باد.
_ارباب به جون شما...
_
_چیزه... اصن به جون خودم... من اینو رو کله یکی دیگه امتحان کردم عمل کرد. نمدونم چرا اینجوری شد. ولی اصن نگران نباشین ارباب جونم. یه راه حل دیگم دارم.
_خفه شو از جلو چشمام!
_ جانم ارباب؟
_میگیم خفه شو از جلوی چشمامون تا به پودر پرسیل تبدیلت نکردیم.
_ارباب یه فرصت دیگه... اگه بازم درست نشد اصن منو به پودر تاژ تبدیل کنین. خوبه؟
_نه تاژ دوست نداریم.
_خب هر پودری ک دوست دارین.
_همان پرسیل را دوست داریم.
_ خب همون پرسیل... حالا بگم راه حل رو؟
_بگو... افتخار می‌دهیم و به چرت و پرت هایت گوش می‌دهیم.
_پیوند مو!
_ چی؟
_پیوند مو ارباب جونم... از زیر بغلتون میکنن میچسبونن رو کله تون. خیلیم شیک و مجلسی.
_خفه شو از جلو چشمام!
_ دوباره چرا ارباب؟
_چیکار به زیر بغل ما داری؟
_ مگه شما نمیخواین جذاب بشین؟
_ما جذاب هستیم.
_خیلی بیشتر.
_خیلی بیشتر هم هستیم.
_خیلی خیلی بیشتر.
_خیلی خیلی بیشتر هم هستیم.
_خب ینی بزنین رو دست موهای دامبل... منظورم اینه.
_خب این پیشنهاد وسوسه کننده بود.
_خوبه دیگه... بقیشو بسپارین به من دیگه.
_از الان به تو می‌گوییم ریگولوس... اگر درست نشه خودت را برای پرسیل شدن اماده کن.
_حله ارباب.

روز بعد _ بیمارستان جادوگران

_خب ارباب... الان بیهوشتون میکنم تا درد نکشید.
_چی؟ درد؟ صبر کن ریگو...

اما قبل از اینکه حرف لرد تموم بشه ریگولوس ماسک بیهوشی رو چسبوند به صورت لرد و نتیجه ش بیهوش شدن لرد بود.
ریگولوس موچین مخصوص رو برداشت و سه تار مو از زیر بغل لرد کند و دو تا پا داشت، دوتا دیگه هم قرض کرد به سمت آزمایشگاهش به راه افتاد.

یک ماه بعد

_ نهههه... این امکان نداره.

ریگولوس جلوی آینه وایساد و ناباورانه به خودش نگاه کرد.
_ من شبیه چی شدم؟

میرتل گریان سرشو از توی یکی از چاه های توالت در آورد.
_ شبیه زیر بغل مار شدی.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱:۴۵ جمعه ۵ مهر ۱۳۹۸
#2
سلام و درود به ریش سفید مهربون محفل... پروفسور دامبلدور عزیز.
راستش پروف من یه مدتی بخاطر یه سری مشکلات از محفل و کلا سایت دور بودم. حالا دوباره برگشتم. اگه صلاح میدونین که دسترسی من رو بدین تا دوباره بتونم در کنار بقیه ی بچه ها به محفل خدمت کنم.

ممنون از لطفتون. جینی ویزلی



سلام جینی جان،
اولا که خوش برگشتی، یک جغد برات ارسال شده که امیدوارم به دستت برسه.

با تشکر،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۵ ۲۳:۵۵:۱۲

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳:۱۴ جمعه ۵ مهر ۱۳۹۸
#3
نام: جینی
نام خانوادگی: ویزلی
نژاد: اصیل زاده
رنگ مو: قرمز
رنگ چشم: آبی
گروه: گریفیندور

ویژگی های ظاهری:

دختری مو قرمز همچون سایر ویزلی ها با صورت کک مکی اما زيبا . او داراي قدي متوسط و چشماني به رنگ آبي ميباشد

ویژگی های اخلاقی:

دختری کمی لجباز که دست کمی از پیر ها ندارد چون تمام عمرش را با پسر ها گذرانیده است. کمی لوس و باهوش و تقريبا هم ادم توداريه...همين ديگه

معرفي:
جيني ويزلي جوانترین عضو خانواده ی ویزلی است .جینی فرزند آرتور و مالی ویزلی که هفتمین فرزند و تنها دختر آنها محسوب میشود. او خواهر رونالد، فرد، جورج، بیل، چارلی و پرسی ویزلی و همسر هری پاتر می باشد.
جيني و شش برادر بزرگترش قبل از شروع تحصیل در هاگوارتز در خانه ( بارو) توسط پدر خود اقای ویزلی آموزشهای ابتدایی جادویی را فرا گرفت. در یازده سالگی جینی ویزلی اولین سال تحصیل خود را در مدرسه ی علوم وفنون جادوگری هاگوارتز اغاز کرد. جینی دوران بسیار سختی را در اولین سال حضور در هاگوارتز سپری کرد. چرا که در آن زمان تالار اسرار به روی جادو های سیاهی که جینی را تحت تسخیر خود در آورده بودند باز شده بود . طی سال اول و دوم حضور او در هاگوارتز جینی احساسات عاشقانه ای نسبت به بهترین دوست برادرش پیدا کرد. کسی که در جامعه ی جادوگران شهرت بسیاری داشت : هری پاتر.
این موضوع باعث شد او در مقابل هری رفتار متفاوتی از خود نشان دهد مثل : ساکت بودن – خجالت کشیدن یا فاصله گرفتن از هری و صحبت نکردن مستقیم با او در حضور برادرش. تا جاییکه در قسمتی از داستان رون به هری میگوید: "نمیدونم اون چه ش شده؟ در حالت معمولی هیچوقت اینقدر ساکت نیست ." در سال چهارم حضور او در هاگوارتز درست موقعی که او از هری انتظار دارد که برای جشن یول بال از او تقاضای رقص کند هری با دعوت نافرجامی از چو تمام نقشه های جینی را برای شروع دوستی به هم میزند. با این حال جینی جشن رقص را از دست نمی دهد و به ناچار پیشنهاد نویل لانگ باتوم رامیپذیرد.
در ادامه جینی که از رفتار سرد و بی توجهی هری نسبت به خود آزرده شده با یکی از دانش آموزان ریونکلاو به نام مایکل کورنر طرح دوستی میریزد. اما این عمل او نه تنها باعث جلب توجه هری نمی شود بلکه باعث کشمکش و درگیری دائم با برادرش رون میشود. ضمن اینکه مایکل در کوییدیچ رقیب جینی محسوب میشود و موجبات ناراحتی هرچه بیشتر اورا فراهم میکند.جینی به توصیه ی هرمیون به اصطلاح خود را وارد اجتماع کرده و رفتاری خیلی معمولی و عادی ای را با هری در پیش میگیرد. در این زمان هری برای اولین بار متوجه رفتار غیر معمول جینی در برخورد با خود میشود و به این پی میبرد که جینی دیگر آن دختر کوچک خجالتی و کم حرف سابق نیست. جینی برای بار دیگر فرصتی به هری میدهد تا اورا جور دیگری ببیند. به این ترتیب که پس از به هم زدن دوستی خود با مایکل کورنر با همکلاسی هری در گریفین دور به نام دین توماس دوست می شود. آخرین تلاشهای جینی برای جلب توجه هری سر انجام نتیجه می دهد و حس حسادت پسرانه ی هری تحریک میشود. جینی که بالاخره پس از پنج سال به عشق قدیمی خود رسیده است در پایان سال پنجم و پس از گذراندن دوره ی کوتاهی با هری از سوی او طرد می شود. او به خوبی میداند که علت این رفتار هری بی مهری او نسبت به جینی نیست بلکه ترس های پنهانیست که همواره یک قهرمان را آزار می دهد. اما او تصمیم خود را گرفته است و می خواهد تا ابد در کنار قهرمان خود بماند و او را در مشکلاتی که در آینده خواهد داشت همراهی کند.جینی ویزلی سال ها بعد با هری ازدواج کرده و صاحب دو پسر به نام‌های جیمز سیریوس و آلبوس سیوروس و یک دختر به نام لی لی لونا می‌شود. او نمونه ی قهرمانی است که با جسارتی مثال زدنی و مهارتی قابل توجه در کنار قهرمانان دیگر داستان با بی عدالتی ها و ستمگری جبهه ی شر مبارزه می کند.تا جاییکه برادران بزرگتر او که همیشه اورا کودک حساب میکنند از او به عنوان کسی که در آینده جادوگر بزرگی درست به بزرگی خود آلبوس دامبلدور خواهد شد یاد می كنند

تایید شد.
خوش برگشتی.


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۵ ۱۶:۱۰:۲۱

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: تولد پانزده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸:۵۰ سه شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۷
#4
اولین بار که وارد سایت جادوگران شدم هیچی ازش نمیفهمیدم. اون زمان یادمه خیلی سر رون ویزلی سابق بیچاره غر زدم. چون اون کسی بود که منو وارد سایت کرد. به خاطر همین هر زنگ تفریح تو مدرسه از سر کتابا بلندش میکردم و میبردمش تو کارگاه کامپیوتر و مجبورش میکردم قسمتای مختلف سایتو واسم توضیح بده. اولا با بی میلی میومدم پست میزدم و ممکن بود نزدیک به یک هفته هیچ فعالیتی نداشته باشم. اما کم کم واسم جذاب شد. هر روز چندین بار وارد سایت میشدم و پست میزدم. مدتی گذشت. غیر از رون ویزلی دوستای خیلی کمی پیدا کرده بودم. تا اینکه دو سال قبل یک اتفاق باعث شد بیشتر بچه های گریف رو بشناسم. اونجا بود که فهمیدم جادوگران علاوه بر تقویت نویسندگی، دوستایی رو بهم داد که میتونم بگم جزو بهترین دوستایی بودن که میتونستم داشته باشم. هنوزم هستن و خیلی جاها کمکم میکنن. تو موقعیت هایی که فکر میکردم آخر خطه این فنریر بود که گفت قوی باش. پروتی پاتیل بود که گفت هنوز خیلی زوده واسه خسته شدن. گیدیون پریوت بود که گفت توان تو بیشتر از این حرفاس. آرتور ویزلی بود که گفت اگه زمین خوردی بلند شو و دوباره بجنگ. تاتسویا بود که پای همه ی حرفام نشست و مث یه دوست خوب راهنماییم کرد.
شاید اگه بخوام اسم بقیه بچه ها رو ببرم این متن شبیه یک کتاب بشه. از همشون ممنونم و بیشتر از همه از جادوگران به خاطر اینکه همچین دوستایی خوبی رو نصیبم کرد. امیدوارم این سایت تا همیشه دووم داشته باشه.

تولدت مبارک جادوگران


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۵ ۱۹:۰۶:۰۰
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۵ ۱۹:۱۸:۱۹

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#5
سلام جناب مدیر

کیک میل دارید؟

یه ویزلی دیگه؟ شما لامصبا هرچی تولیدتون می‌ره بالاتر کیفیتتون کم که نمی‌شه هیچ، بیشترم می‌شه! الحق که زیباترین دختر خاندانتونی. از کیک هم بدم نمیاد اما دلت میاد مدیر به این خوشتیپی بعد شام کیک بخوره و اضافه وزن پیدا کنه؟ اگر دوست داشتی صبح بیا دفترم تا با هم صبحانه شیر و کیک بخوریم.

+4


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۲ ۸:۵۸:۲۲

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷
#6
- باید تلافی کنم! باید تلافی کنم! باید تلافی کنم!

این چیزی بود که جینی ویزلی حدود سه روز با خودش تکرار میکرد. اما هیچکس خبر نداشت که او چه چیزی را میخواهد تلافی کند.

فلش بک، سه روز قبل

پروفسور مک گونگال جمله را نوشت و گفت:
- خب، کسی جواب این سوال رو میدونه؟

جینی دستش را بلند کرد و گفت:
- پروفسور، میشه جواب این سوال رو من بدم؟

اما قبل از اینکه پروفسور بتواند پاسخی دهد، گرگوری گویل گفت:
- مگه یه ویزلی هم توانایی جواب دادن به سوالات رو داره؟

و به دنبال این حرف، تمامی اعضای اسلیترین شروع کردند به خندیدن. اما جینی هیچ چیز نگفت و تنها زیر لب زمزمه کرد:
- جواب این کارت رو میگیری، گویل.

پایان فلش بک

- پیدا کردم!

جینی همانطور که از پله ها پایین میرفت، جیغ میکشید و با خودش این جمله را تکرار میکرد.

چند روز بعد، جلوی در مخفی تالار خصوصی اسلیترین

گویل در حالی که از تالار خارج میشد، چشمش به تکه کیکی افتاد. با خوشحالی به طرفش حرکت کرد.
اما کیک تکان خورد.
دوباره به سمتش رفت، اما باز هم کیک از جای خود حرکت کرد و به سمت انتهای دخمه، و دور از او رفت.
گویل با تعجب و گرسنگی، به دنبال کیک رفت تا اینکه به اتاقی رسید که بالای در آن نوشته شده بود: "اتاق کیک".

گویل با دیدن این نام بر بالای در اتاق، بسیار ذوق زده شد و به سرعت وارد اتاق شد.
وقتی وارد شد، با مقدار زیادی از انواع کیک ها رو به رو شد. پس به سمت آن ها رفت و شروع کرد به خوردن، به طوری که هر دو لپش باد کرده بود و حتی نمیتوانست نفس بکشد.

پس از چند دقیقه، گویل که کبود شده بود و خیس عرق، و البته تمام کیک ها را خورده بود، عزمش را جزم کرد تا از اتاق خارج شود، اما ناگهان در پنجره کنار در، تصویر خودش را دید. پس با وحشت نعره زد:
- نهههه! این من نیستم!

ناگهان در اتاق با شدت باز شد و جینی با پوزخند معروف خودش وارد شد و گفت:
- وقتی یک ویزلی رو مسخره میکنی، منتظر عواقبش هم باش. حالا که تا یه هفته تمام، شبیه خوکِ دوتا موندی، مطمئن میشم که یادت نمیره. مخصوصا که اون ویزلی، یک دختر باشه.

گویل که فهمیده بود کیک ها با معجون مرکب پیچیده و مقداری دم خوک درست شده اند، مثل خوک ها خر خر کرد، اما دیگر راهی برای بازگشت نبود.
جینی هم از اتاق خارج شد و گویل را که مثل خوک ها خر خر میکرد و سعی میکرد دُم پیچ خورده اش را در شلوارش مخفی کند، تنها گذاشت.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۲:۴۹ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#7
باد شدید موهای قرمز رنگش را به رقص درآورده بود. دخترک بر روی تخته سنگی نشسته بود و به نوشته روی دفترش نگاه میکرد: دفترچه خاطرات
صفحه ی مورد علاقه اش را باز و شروع به خواندن کرد.

فلش بک

نوزدهم جولای

امروز بعد از 2 سال یکی از بهترین روزای زندگیم بود. 2 سال بود که از مرگ صمیمی ترین دوستم می گذشت و من هر روز بیشتر از اطرافیانم فاصله میگرفتم. زندگیم توی تنهایی خلاصه شده بود. میترسیدم. از اینکه به کسی عادت کنم و از دستش بدم میترسیدم. اما امروز اتفاق عجیبی افتاد. با کسایی اشنا شدم که تو همین نزدیکی بودن اما خبر نداشتم. صبح وقتی از خواب بیدار شدم طبق هر روز این دو سال اولین کلمه ای که تکرارکردم این بود: بازم یک روز کسل کننده ی دیگه.
اما ناگهان صدای خنده ی کسی رو شنیدم. یک دختر که از ته دل می خندید. با خودم گفتم کاش منم عین اون میتونستم بخندم.
صدای خندش نمیدونم چرا اما باعث آرامشم شد. کنجکاو شدم تا ببینم اون صدای خنده متعلق به کیه! جلوتر رفتم. تازه متوجه شدم که اون صدا متعلق به پروتی پاتیله. پروتی کنار گیدیون و آرسینوس ایستاده بود که متوجه من شد. جلو رفتم. با مهربونی بهم لبخند زدن. آرسینوس و گیدیون توی سروکله هم میزدن و منو پروتی به کارای اونا می خندیدیم. اما اون وسط تعجب کردم. من بعد از دو سال میخندیدم. دو سال بود که حتی لبخند هم نزده بودم اما الان داشتم از ته دلم میخندیدم!
کل روزو با اونا گذروندم. از بس خندیدم دل درد گرفته بودم. بودن کنار اونا جوری به من آرامش میداد که واسه خودمم عجیب بود. کنار اونا من همه دردامو فراموش میکردم. انگار هیچ اتفاقی واسم نیافتاده. جوری از ته دل میخندیدم که صدام به آسمون می رسید.
آره. من منبع آرامشمو پیدا کردم. من منبع آرامشمو کنار این افراد پیدا کردم.

پایان فلش بک

دخترک پس از اینکه آخرین جمله را خواند، دفترش را بست. درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود از روی تخته سنگ بلند شد و به راه افتاد.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۲۴ ۱۲:۵۲:۴۰

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
#8
جيني گفت:
- به نظر من...
- مگه تو هم ميتوني نظر بدي؟
- هي رون تسترال! يه بار ديگه وسط حرفم بپري جوري با چوب دستيم ميزنمت كه با تابلوي بانوي چاق يكي بشي. فهميدي؟

رون كه از جيغ جيني مثل يك تسترال ترسيده بود، خودش را جمع و جور كرد و سرش را به علامت فهميدن تكان داد.
جيني لبخند پيروز مندانه اي زد و رو به جمعيتي كه از ابهت جيني انگشت به دهان مانده بودند، گفت:
- خب، داشتم ميگفتم. به نظر من بهترين كار اينه كه معجون بريزيم تو حلق پروف. بلكه مخش ري استارت شه.

محفليون سرشان را به علامت تاييد تكان دادند.
آمليا گفت:
- خب پس بايد يه نفرو بفرستيم تا از هكتور معجون بگيره. اما كي؟

با اين حرف، محفليون همگي به فكر فرو رفتند كه ناگهان صداي جيني بلند شد:
- نيازي به رفتن پيش هكتور نيس.
- يني چي؟ پس از كي ميخواي معجون بگيري؟

جيني و پروتي درحاليكه لبخند شيطاني بر لب داشتند، با هم گفتند:
- آرسينوس!

محفليون با تعجب به جيني و پروتي نگاه مي كردند.
آن دو زير لب زمزمه كردند:
- كار خودمونه!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۵ ۱۸:۳۴:۴۷

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۷:۱۶ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۶
#9
رون با شنيدن صداي كتي، با چهار دستو پايش بر سرش كوبيد و زير لب زمزمه كرد:
- اينو ديگه كجاي دلم جا بدم؟
- كجا؟ نشنيدم! دوباره بگو كجا رو بايد به آتيش بكشم؟

رون به سمت كتي برگشت و درحاليكه سعي داشت عصبانيتش را كنترل كند رو به كتي گفت:
- بيا بريم تا بهت بگم كجا رو به آتيش بكشي.

كتي با شنيدن اين حرف شدت ويبره اش زياد تر شد و با خوشحالي رو به رون گفت:
- كجا كجا؟ زودباش بگو.

رون، رو به كتي ويبره زن گفت:
- يكم صبر كن. الان ...

اما قبل از اينكه حرف رون تمام شود، كتي به آشپزخانه ي خانه ي رون و هرميون رفت، كبريت را برداشت و به سمت درب خانه به راه افتاد.
رون به سرعت خودش را به كتي رساند و با هر بدبختي كه بود توانست او را مجبور به نشستن در ماشين كند.

خانه آرتور و مالي ويزلي:


جيني و مالي و آرتور، در حاليكه به آسودگي رسيده بودند، مشغول ريلكسيشن بودند كه ناگهان صداي زنگ خانه بلند شد.جيني از جايش بلند شد و به سمت در به راه افتاد. اما هنگاميكه درب خانه را باز كرد با ديدن كتي پشت در، جيغ بلندي كشيد:
- ماماااااااااااان!

آرتور و مالي با شنيدن صداي صداي جيغ جني به سمت درب رفتند اما با ديدن كتي درجا بيهوش شدند!
جيني با ترس رو به كتي گفت:
- كتي! كاري داشتي؟
- آره. رون گفت ميتونم اينجا رو به آتيش بكشم!

بعد از گفته شدن اين حرف تنها صداي جيغ جيني به گوش رسيد:
- رووووووووووون!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۵ ۱۸:۰۰:۵۱

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱:۳۴ شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶
#10
دخترك در ميان هجومي از تنهايي بر روي سكويي نشسته بود و با صدايي آرام زير لب لالايي مورد علاقه اش را زمزمه ميكرد. طبق معمول هميشه از همه دوري ميكرد. مثل هميشه، تنها در گوشه اي نشسته بود. بدون هيچ دوستي و يا حتي همدمي.
هم در خانواده و هم در مكان هاي ديگر تنهايي اين دختر حيرت بر انگيز بود. از كودكي در خانواده اي بزگ شده بود كه غير از خودش تمامي فرزندان پدرو مادرش پسر بودن. پس از آنكه وارد هاگوارتز شد، خيلي كم با اطرافيانش ارتباط برقرار ميكرد. هميشه از همه فاصله ميگرفت.
او درحاليكه بر روي سكو نشسته بود در افكارش غرق شد.

فلش بك:

غم بزرگي تمام وجودش را فرا رفته بود. غمي كه بغض حاصل از آن در گلويش چنگ انداخته بود. تنها در گوشه اي از باغ زيبا بر روي تخته سنگي نشسته بود. هق هق گريه هايش سكوت شب را شكسته بود.
اما در اين ميان، ناگهان صدايي بلند شد. دخترك اندكي ترسيد. چوب دستي اش را از ردايش خارج كرد و از جايش بلند شد.
در همين لحظه، بوته هاي بلند شب بو كنار رفته و دخترك ديگري در ميان آن ها نمايان شد.
جيني با تعجب به پروتي نگاه كرد و پرسيد:
- پروتي؟ تو اينجا چيكار ميكني؟
- شايد همون دليلي كه باعث اومدن تو شده منو هم به اينجا كشونده.

جيني، بغض حرف هاي او را خيلي خوب ميفهميد. پس دست پروتي را گرفت و او را كنار خود بر روي تخته سنگ نشاند.
آن شب، هر دوي آنها از تنهايي خود گفتند. براي اولين بار هر دويشان براي فردي ديگر درد و دل كردند. حرف هايي را گفتند كه سال ها در عميق ترين بخش هاي قلبشان دفن شده بود. آنقدر گفتند و گفتند كه سبك شدند. حالا ديگر هيچ كدامشان احساس تنهايي نميكردند. آن ها يكديگر را دارند.
جيني سرش رابه سمت پروتي چرخاند و گفت:
- پروتي!
- هوم؟
- يه قولي بهم ميدي؟
- چه قولي؟
- اينكه هيچ وقت تنهام نذاري.
- قول ميدم.

جيني با لبخند به صورت سرشار از آرامش پروتي نگاه كرد. احساس كرد كه حتي در عميق ترين مشكلات هم ميتواند به اين صورت اعتماد كند.

پايان فلش بك

جيني با صداي كسي از افكارش خارج شد. با تعجب به صورت هرمايني نگاهي انداخت و گفت:
- چيزي گفتي هرمايني؟
- كجايي تو؟ دوساعته دارم صدات ميكنم.
- ببخشيد نشنيدم. كاري داشتي حالا؟
- آره. ميخواستم بگم شب از نيمه هم گذشته. نمياي خوابگاه؟

جيني با تعجب به اطرافش نگاه كرد. گذر زمان را اصلا احساس نكرده بود. زير لب زمزمه كرد:
- حتي وقتي هم نيستي، فكرت نميذاره زمان رو احساس كنم. كاش الان پيشم بودي پروتي. تا از دلتنگيام واست حرف ميزدم. كاش!

جيني آه سوزناكي كشيد و به سمت خوابگاه به راه افتاد.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲۰ ۱۱:۰۷:۳۴

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.