هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶
#1
دای و سوزان



- حالا چی؟

دای درحالیکه گونی بزرگِ حاوی ابزارهای قصابی و جراحی را با یک دست روی شانه‌اش جابجا می‌کرد، و با دستِ دیگرش سوزان را روی زمین به دنبال خود می‌کشید و دستی نبود که عرق‌‌های روی پیشانی‌اش را پاک کند و باشلقش را کمی جلوتر بکشد، پاسخ داد:
- میریم خونه. شاید بتونیم یه تسترال از ارباب قرض بگیریم.
- من خسته شدم خب.

دای توقف کرد. گونی را روی زمین انداخت. مچ پای سوزان را رها کرد و برگشت. چشمانِ قرمز رنگش در سایه‌ی باشلق همانند دو یاقوت می‌درخشیدند.
- عخی... ببخشید همه‌ی وسایلو تو داری میاری.
- وظیفه‌ست.

روی تخته سنگی نشست. سپس فلاسک و لیوانی را از جیبِ درونیِ ردایش بیرون آورد و مشغولِ دوپینگِ روحی و روانی شد.

- تو نمی‌خوری؟
- نه ممنون. خوابم بهم می‌ریزه.
-

دقایقی که در سکوت گذشت را به تماشای دو دختر که به نظر می‌آمد توسط بیدِ کتک‌زنِ محوطه‌ی هاگوارتز مدام به هوا پرت می‌شدند، نشستند.


- حالا چرا آپارات نمی‌کنی اینهمه راهو؟
-

چند ثانیه بعد- خانه‌ی ریدل

دای دستش را به سمت دستگیره دراز کرد و انگشتانش را دورِ آن حلقه کرد. آن را چرخاند. در هنوز کامل باز نشده بود که نیرویی نامرئی او را به عقب پرتاب کرد که باعث شد به درختِ بزرگ و تنومندی برخورد کند.
- بله؟

به سمت در دوید. دوباره به سپری نامرئی برخورد کرد و به عقب پرتاب شد و به همان درخت برخورد کرد.
- سوزان؟
- ها؟
- من دیگه مرگخوار نیستم.





تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶
#2
حیـــوان دســــــت آمــــــــــوز



فلش بک


- سوزی لاله رو ندیدی؟
- من علف خوار نیستم دای.
- هزارپام باو. هزارپام! با هم پیداش کرده بودیم.
- من چیزی یادم نمیاد. می‌خوام بخوابم. مزاحم نشو.
-

***

- لاله رو ندیدی لایت؟
- لاله کیه دیگه؟
- هزارپام. یادت نیس؟ یه بار یکی دو لیتر از خون‌تو خورد.
- من فقط آهنگای پلی لیستم یادم می‌مونه.
-

***

- لاله نیست لنتیا! پاشین لاله رو پیدا کنین!


لایتینا با کلافگی لیوانِ نسکافه‌ای که در دستش بود را به سمت دیوار پرتاب کرد. لیوان با شتاب به دیوار برخورد کرد و خرد شد.
هندزفری‌اش را در گوشش چپاند، ولومِ موزیکِ متالِ مورد علاقه‌اش را تا آخر بالا برد و همزمان به این فکر کرد که آیا هم‌اتاقی شدن با آن دو نفر ارزشش را داشت؟

- اون لیوان مالِ من بود. باهاش هات چاکلت می‌خوردم.

لایتینا اما طبقِ معمول چیزی نمی‌شنید.


***

- سوزی؟ سوزی پاشو. من بدون لاله خوابم نمی‌بره.
- چیه باز.. لاله دیگه کدوم تسترالیه؟
- لاله هزارپاس سوزی! با هم پیداش کردیم.
- ها... یه چیزایی یادمه.
- خب؟
- من نخوردمش.

و با کلافگی پتویش را روی سرش کشید و در کسری از ثانیه به خوابِ عمیقی فرورفت.


- پس لاله چی؟

پایان فلش بک



دای اندوهگین از گم شدنِ هزارپای نه چندان کوچکش سر به هاگزمید گذاشت. کجای راه را اشتباه رفته بود؟
هوا رو به سردی می‌زد. باران نم نم می‌بارید و کوچه و پس کوچه‌ها را خیس کرده بود. از دودکشِ کلبه‌ها دود بیرون می‌زد که نشان از گرمای وسوسه انگیزِ درونِ آن‌ها بود.
مسیرش را به سمتِ کافه‌ی هاگزهد کج کرد. در این فکر بود که شاید با یک لیوان نوشیدنی کره‌ای از آن حال و هوای مزخرف بیرون بیاید.

درِ کافه را پشتِ سرش بست. به سمت پیشخوان رفت و یک لیوانِ بزرگ نوشیدنی سفارش داد. پشت یکی از میزها نشست و منتظر نوشیدنی‌اش ماند.
باران شدیدتر شده بود و دیوانه‌وار خود را به پنجره می‌کوبید و سعی در هر چه غم‌انگیزتر کردن فضا داشت.

- دلم برات تنگ شده لاله. کجایی؟

تک به تک خاطره‌هایش را با لاله مرور کرد. روزی که پیدایش کردند. روزی آن را که مخفیانه به خانه‌ی ریدل آوردند. روزهایی که به دنبال غذا، کیسه‌های خون را کش می‌رفتند.
این خاطرات همچون دشنه‌ای بُرنده قلب او را می‌درید.

- نه... دیگه نمی‌تونم دوریتو تحمل کنم..

***

لبه‌ی پرتگاه ایستاده بود و به غروب خورشید خیره شده بود. خلاء وجودش را فراگرفته بود.
پایانی کلیشه‌ای در انتظارش بود.

- تو بهشت می‌بینمت. شایدم تو زندگی بعدیم. اینو مطمئنم.

دستانش را در دو طرف بدنش بالا برد. قطرات اشک گونه‌اش را خیس کرده بودند. پلک‌هایش را به هم فشرد و آخرین قطرات را رها کرد. نفس عمیقی کشید. آخرین نفسش در آن زندگیِ بی‌رحم. گامی به جلو برداشت و...



قووووقوولی قوقوووو... قووووقوولی قوقوووو...



- تسترال بی‌محل.

گوشیِ مشنگی را از جیبش درآورد و دکمه‌ی سبز رنگ را فشرد.

- بله؟
- ...
- چی؟ لاله؟
- ...
- پارتی؟
- ...
- صد دفعه بِت گفتم پانداتو جمع کن. لاله رو منحرف می‌کنه.
- ...
-


-----------------
امتیازدهی بشه لطفا.



امتیاز دهی شد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۵ ۱۹:۰۸:۲۶




تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶
#3
لرد با نگاهی پر از خشم و تاسف به اتاقِ خالی از هر گونه مرگخوار نگاه کرد. ظاهرا خودش باید با این غولِ بی شاخ و دم کنار می‌آمد.

- ببین غول. یا میای پایین، یا...
- یا چی؟ یا چی؟ بگو دیگه؟ هیچکاری نمی‌تونی بکنی.
- ما خواهانِ مذاکره‌ایم.

غول همانطور که رومیزیِ گلگلی‌ای از جیبش درآورده بود و داشت آن را روی سرِ لرد می‌انداخت، پاسخ داد:
- فعلا یه جا بشین. زیاد هم تکون نخور. اینجا رو که آماده کردم، بعد به پیشنهادت فکر می‌کنم.

طیِ دقایقی که در سکوت گذشت، غول صندلی‌ها را روی شانه‌های لرد گذاشته بود، قهوه دم کرده بود، غذا سفارش داده بود و حالا در حالِ چیدنِ میز بود.

- ما خسته شدیم.

لرد خواست دستش را بالا ببرد تا سرش را بخاراند که غول، چنگال را در دستش فرو کرد.

- چطور جرئت کردی به ما صدمه بزنی؟

لرد دید در شأنِ یک ارباب نیست که یک موجودِ کریه المنظر اختیارِ امور را در دستانش بگیرد. سعی کرد نقشه‌ای بکشد که ناگهان همه چیز شروع به لرزیدن کرد و در پیِ آن، هیبتی واردِ اتاق شد.

- معجونِ غول‌کُش بدم ارباب؟


ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۱ ۱۸:۵۹:۲۱




تصویر کوچک شده


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶
#4
- نون؟! ما با این ابهت‌ِ وصف نشدنی‌مون تبدیل به نون بشیم؟ لابد قراره ما رو تو فر هم بذاری!

لایتینا ناگهان احساس کرد چیزی کم است. دستش را در جیبش فرو برد و مشغول گشتن شد. دستمالِ حاویِ لرد را درآورد و با دست دیگرش آن را نگه داشت تا راحت‌تر به گشتن بپردازد.
انگشتانش راهِ خود را از میانِ وسایل و خرت و پرت‌های مشنگی باز کردند تا به هدفِ موردِ نظر رسیدند.

پس از اینکه هندزفری را در گوشش قرار داد و آهنگِ موردِ علاقه‌اش را پلی کرد، بپر بپرکنان از اتاق بیرون رفت. غافل از اینکه دستمال باز شده بود.

- هی! حواست کجاست؟ انقدر نپر! ما داریم می‌ریزیم زمین!

اما لایتینا حتی بدونِ هندزفری هم صدای لرد را نمی‌شنید.

- خانوم محترم!
- نمی‌شنوی؟ با توعه!

لایتینا هیچ چیز نمی‌شنید.


بووووووووووق


اما این را شنید. هندزفری‌اش را درآورد و برگشت.
- بله؟ با منی؟

صاحب صدا بوق را در جیبش گذاشت. چند قدم نزدیکتر شد و چیزی که در دستش بود را به او نشان داد.
- من مامور مبارزه با مواد مخدر هستم. میشه لطف کنید توضیح بدید اینا چیه که از لای دستمال شما روی زمین ریخته؟
- مردک ابله! ما آردیم!


ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۱ ۱۷:۱۰:۵۷




تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ سه شنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۶
#5
غول بالاخره تصمیمشو می‌گیره و با یک حرکت سریع روی شونه‌ی لرد می‌جَهه.

- این موجود داره چیکار می‌کنه؟ هرچه سریعتر از روی شونه‌ی ما برو پایین غول!

غول که وزیر و معاون وزیر و ارباب حالیش نبود و هر جوری دلش می‌خواست حرف می‌زد، روی شونه‌ی لرد می‌ایسته و همونطور که حرف می‌زنه، با چکشی که از غیب ظاهر کرده بود روی سر لرد می‌کوبه.
- انقدر حرف نزن بذار ببینم دارم چیکار می‌کنم. چقدر کله‌ی کچلت ناهمواره!

صورتِ لرد از عصبانیت رنگِ لبو شده بود و سعی می‌کرد به هر شکلِ ممکن غول رو از روی شونه‌ش پایین بندازه. هر چند موفق نمی‌شد.

- نه خیر! مثکه اینطوری جواب نمیده!

در همین حین غول با دستِ دیگه‌ش، چکشِ دیگه‌ای ظاهر می‌کنه و دو چکشه روی سرِ لرد می‌کوبه.
- کله‌ی منم کچله خب. ولی دلیل نمیشه انقدر پستی و بلندی داشته باشه که!

با شدت گرفتنِ ضرباتِ چکش، لرد تحملش رو از دست میده و سرش رو به دیوار می‌کوبه.
- یکی.. این.. غول رو.. از ما.. جدا.. کنه...

اما غول همچنان به کارش ادامه می‌داد.
- انقدر تکون نخور دیگه. الان مهمونا می‌رسن. هنوز کلی از کارام مونده.

که ناگهان با یکی از ضربه‌های وارده، غول با کله توی دیوار میره و کتلت میشه.
لرد دستی به پیشونی و سرش می‌کشه و با اقتدار مقابل مرگخوارا می‌ایسته.
- پیروزی از آنِ ماست.

در همین حین بازدمِ نفسِ داغی رو روی گردنش حس می‌کنه.

- طبقِ مصوبه‌ی شماره‌ی شونصدِ بندِ چهار...


ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۱ ۱۶:۱۳:۲۷
ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۱ ۱۶:۱۴:۲۵




تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی 13 پورتلند
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲ سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۶
#6
- وات دِ فاز؟!

دافنه لپ تاپِ مشنگی را به گوشه‌ای پرت کرده و با اوقات تلخی زیرِ لب ناسزا می‌گفت.
- با پودرِ جادویی مگه میشه جابجا شد؟ اصلا مگه آپارات رو ازشون گرفتن؟

از روی کاناپه‌ی L شکلِ گوشه‌ی پذیرایی بلند شد و به سمت پنجره رفت.
- فن فیکشن هم فن فیکشن‌های قدیم.


خانه‌ی شماره‌ی 13 پورتلند در آن وقتِ سال و با وجودِ کاهشِ چشمگیرِ اعضا، روز به روز ساکت‌تر می‌شد. همان تعدادِ کمِ اعضای باقی‌ مانده هم کم کم به فکرِ ترکِ مقرشان بودند. بی‌فعالیتی و بی‌ماموریتی موج می‌زد.
هوا رو به سرد شدن بود و برگ‌های زرد رنگ و نارنجی رنگ سنگ‌فرشِ خیابان را پوشانده بودند. نزدیکِ ظهر بود ولی خبری از آفتابِ ظهرگاهیِ خورشید نبود. در عوض، وزشِ باد به محله‌ی پورتلند امان نمی‌داد.

دافنه پشتِ پنجره ایستاد. چشم‌هایش را بست و اجازه داد تا باد صورتش را به نرمی نوازش کند.

- مواظب نباش!

تا آمد چشمانش را باز کند، بر اثرِ ضربه‌ای که به سرش وارد شده بود، روی زمین افتاد و بی‌هوش شد.

-----

حوالیِ غروب بود که به نظر می آمد به هوش آمده باشد.
چشمانش که کم کم باز می‌ شدند، صورتِ زرشکی رنگِ تاری را مقابلش یافتند. چند بار پلک‌هایش را باز و بسته کرد تا تصویر واضح شد.

- معـــو! مرلین رو لعنت که مُردی.

بلند شد و نشست. هنوز نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. سرش درد می‌کرد.
- چه اتفاقی افتاده؟

پفک پیگمی با سر به تکه سنگی که روی زمین افتاده بود اشاره کرد و در پاسخ گفت:
- اون نخورد تو سرت و تو نیوفتادی و بی‌هوش نشدی.

سنگ با فاصله‌ی کمی از او روی زمین افتاده بود. دستش را دراز کرد و آن را برداشت.


- به نظر نمیاد اون یه نامه باشه.






تصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#7
کلمات کم کم پررنگ می‌شدن.
سلام پیرمرد. ما تام ریدل هستیم. :ریلکس:


یکی از محفلی‌ها که خودش رو به زور واردِ حلقه کرد و با ویبره‌هاش بقیه رو هم می‌لرزوند رو به دامبلدور گفت:
- پروفسور! چقدر پیشرفته‌تره این کتابه از نسخه‌ی تو کتابِ هری پاتر و تالارِ اسرار! بلده کدِ شکلک‌ها رو!

سری که دامبلدور به نشانه‌ی تایید تکان داد در میانِ ویبره‌ها و لرزشِ ناشی از کهنسالی گم شد.
دامبلدور همانطور که می‌لرزید، با خطِ خرچنگ قورباغه‌ای شروع به نوشتنِ پاسخی که در واقع سوال بود، کرد.

- پسرم تام. تا چه حد ویکی‌پدیایی؟


کلمات کم کم محو شدن و جاشون رو به کلماتِ جدیدی دادن.

اینی که گفتی نمی‌دانیم چیست. سوالِ بعدی لطفا.


- پروفسور فکر کنم باید سوالتونو واضح‌تر بپرسین.

دامبلدور شروع به نوشتن کرد:
- پسرم تام. سوالِ بعدی باشم، ویکی‌پدیا شدن بلدی؟


کلمات باز هم پدیدار شدن.
Error 404 Not Found



- عه پروفسور فکر کنم خرابش کردین.





تصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#8
- چه کردی اِی...

لادیسلاو تا آمد نقطه‌ی اوجِ جمله‌اش را کامل کند، شخصی جفت‌پا به میان پرید.

- اهم.

لادیسلاو همزمان که آستینِ گلرت را گرفته بود تا مبادا فِلِنگ را ببندد، گفت:
- تو دیگر کیستی که بی اذنِ دخول به میانِ سوژه وارد گشتی مردک؟!

"مردک" ردا، کروات و ایضاً نقابش را صاف کرد و پاسخ داد:
- از وزارتِ سحر و جادو مزاحم میشم. از شما به علتِ سدِ معبرِ عابرینِ پیاده شکایت شده.

لادیسلاو سرش را از مغازه بیرون برد و با جمعیتِ مشتاق و بی‌خبر از به فنا رفتنِ کمد، که صفی به طول کوچه‌ی دیاگون تشکیل داده بودند، مواجه شد.
سرش را دوباره واردِ مغازه کرد و همانطور که آستینِ گلرت را چسبیده بود، مقابلِ "مردک" و چشم در چشمِ او ایستاد.

- حال چه شخصِ شخیصی چنین عملی را به عمل آورده است؟

آرسینوس در جواب گفت:
- طبقِ چیزی که اینجا نوشته شده...

پرونده‌هایی که زیرِ بغلش زده بود را در دستانش گرفت، از آن برگه‌ای بیرون آورد و به حالتِ "مامور مخصوص حاکم بزرگ میتی کومون. احترام بگذارید!" توی صورتِ لادیسلاو کوباند.

- شخصی به نامِ دَنگ یا دینگ از شما شکایت کردن.







تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
#9
رودولف قمه‌هاش رو غلاف کرد. یه نگاه به قد و بالای ربکا انداخت و همونطور که خیره مونده بود به چشمای ربکا، به فکر فرو رفت.

- دیگه چیه؟

رودولف از فکر بیرون اومد. دوباره نگاهی به قد و بالای ساحره‌ی باکمالاتِ هفت‌تیرکِشِ مو آلبالوییِ روبروش انداخت و جواب داد:
- جنگیدن با ساحره‌های باکمالات تو مرامم نیست!

ربکا دیگه خسته شده بود. از صحنه‌ی نمایش بیرون رفت، بازوی دای رو گرفت و پرتش کرد روی صحنه.
- خیلی خب! تو الان ولدمورتی و لوولین، هری پاتر. یالا! شروع کن.

رودولف تا چشمش به دای افتاد، لبخندِ برقِ دندون‌نمایی زد و گفت:
- اینو که دیگه اصلا حرفشو نزن!
- دیگه چیه؟
- نمی‌بینی کمالات ازش می‌چکه؟

لوولین که همچنان بحران رو حس می‌کرد:
-

- خودت با پای خودت برو پایین تا هِدشاتت نکردم.



ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۳ ۱۶:۰۳:۱۵




تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۸:۳۸ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
#10
پست پایانی


آنچه گذشت:
لرد ولدمورت میخواد یه کتاب با ارزش از موزه بدزده، محفلی ها هم با خبر شدن و ریختن تو موزه. ولی گویا موزه دو تا شعبه داره و هر گروه در یک شعبه ی متفاوتن. کتاب موردنظر تو شعبه‌ی دوم نبوده و مرگخوارها حدس زدن که ممکنه تو شعبه‌ی اول باشه و دارن به اونجا میرن. از اون‌ طرف هم محفلی‌ها به این نتیجه رسیدن که اینهمه صبر بیهوده بوده و مرگخوارها تو شعبه‌ی دومن، و دارن به اونجا میرن.

----------------------------------------------

نه صد و نود و نه ویزلی و بقیه‌ی محفلی‌ها در حال خروج از موزه بودند که با مرگخوارها رو به رو می‌شوند و مقابل یک دیگر قرار می‌گیرند.

- دامبل! تو اینجا چه می‌کنی؟
- اوه تام! اومدم تو رو به آغوش روشنایی ببرم. بیا اینجا فرزندم.

همان‌طور که به سمت ولدمورت می‌رفت، نه صد و نود و نه ویزلی پشت سرش یکی یکی در معرض دید قرار می‌گرفتند. با آرایشی منظم خیز برداشته بودند و گرسنگی در چهره‌شان جامه می‌درید.
لرد ولدمورت که این صحنه را دید، با الگوی باینریِ ابداعیِ "۰۱۰۰.۰۱" سه بار نشان شومش را لمس کرد. مرگخواران پیامِ‌ لرد را همراه با کمی سوزش دریافت کردند و دست به کمر، پشتِ سرِ لرد به صف شدند.

- قراره برامون برنامه اجرا کنید تام؟
- اوه بله! برنامه‌ی جالبی برای‌تان تدارک دیده‌ایم!

سپس همان عمل را با الگوی "۰۱۰۰.۰۰۱.۰۰" اجرا کرد و همان‌طور که لبخندی شیطانی بر لب داشت، بدون اینکه نگاهی به مرگخواران بیاندازد، دست به سینه ایستاد.
مرگخواران که تردید در چهره‌شان پیدا بود، به ناچار دستورات را اجرا کردند و یکی در میان از صف خارج شدند و دوتا در میان روی زمین زانو زدند.

- شروع کنید!

به یک دفعه آهنگی با مضمونِ "بارون بارون بارونَ هِی!" پخش شد و مرگخواران شروع به رقص و پایکوبی کردند.
لرد ولدمورت که انتظار چنین ننگی را نداشت،‌ تا خواست فریادِ "چه کار می‌کنید مادر سیریوسی‌ها؟!" را برآورد، گروهی از مرگخواران دورش حلقه زند و هم زمان که با ریتم آهنگ خود را تکان می‌دادند، اربابِ خود را از روی زمین بلند کردند و به سمتِ خانه‌ی ریدل راهی شدند. بقیه‌ی مرگخواران که همچنان به صف، حرکاتِ موزونِ مختصِ آن آهنگ را به جا می‌آوردند، به دنبال اربابِ خود به راه افتادند.


سه روز و بیست و چهار ساعت بعد

لرد ولدمورت در حالِ ورق زدنِ دفترچه‌ی کارهای روزانه‌اش بود که چیزی توجه‌ش را جلب کرد.

- ما درسِ "." را هنوز نگفته بودیم؟





تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.