هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (چارلی_ویزلی)



پاسخ به: تابلوی اعلانات الف دال(ارتش دامبلدور)
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷ شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵
#1
آغاز فعالیت ارتش دامبلدور.
قوانین مربوط به ثبت نام و فعالیت در الف دال:

1-جهت عضویت در الف دال، یک پست با محوریت همین موضوع در تاپیک دفترچه خاطرات هاگوارتز بفرستین، سپس لینک پستتون رو در تاپیک ثبت نام الف دال بذارین.نتیجه رو از طریق ویرایشی که ناظران زیر پست شما انجام می دهند ببینید.

2-هدف ما در درجه اول، تفریح و داشتن اوقات شاد و خوشه بنابراین حتی اگه همین الان هم عضو شدین، می تونین در خواست ورود به الف دال بدین.

3-عضویت برای اعضای محترم هردو جبهه کاملا آزاد است.


5-تا جایی که بتوانیم، سعی می کنیم هر هفته یک ماموریت داشته باشیم. پس از پایان تعطیلات تابستان این مدت به هر دوهفته یکبار تغییر پیدا می کند.

6-ماموریت ها به دو دسته اجباری و اختیاری تقسیم می شوند. ماموریت اجباری برای تمامی اعضا الزامی می باشد اما هدف از ماموریت اختیاری تنها تقویت رول نویسی شماست.

7-اگر عضوی در بیش از سه ماموریت(بدون دلیل موجه) شرکت نکند، از الف دال اخراج خواهد شد.

با تشکر. فرماندهان الف دال


ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۲ ۲۳:۳۵:۳۱

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.


پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ سه شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۵
#2
1-یک رول با فضا سازی نسبتا زیاد از پرواز در باد شدید و گرفتن کوافل جادویی و گل کردنش بنویسید (تدریس را مطالعه کنید لطفا )(20 امتیاز)


هوا آفتابی بود و باد به همچون تازیانه به شدت می وزید.
کلا فاز هوا مشخص نبود! معلوم نبود که هوا گرم است یا سرد. البته می توان نتیجه گرفت که فاز هوا، نول بود! اما هوا که نول ندارد! خودش خبر ندارد! و دست برقضا، هوا که فاز ندارد و بازهم خودش خبر ندارد!

در حین اینکه نویسنده داشت گزارش هوا را به چرت ترین شکل ممکن میداد، استرجس از گوشه زمین کوییدیچ فریاد زد:
-چارلی ویزلی!

یک عدد ویزلی از بین جمعیت بیرون آمد. استرجس گفت:
-سوار جارو شو.

چارلی سوار جارو شد. اما قبل از آنکه در آسمان اوج بگیرد، به سمت آرسینوس برگشت.
-میگم آرسینوس؟
-بله؟
-مراقب نیوت باشی ها!
-باشه!
-نذاری دست به نوربرتا بزنه ها!
-باشه!
-سوارش نشه ها!
-باشه!
-از پنجه هاش نمونه برنداره ها!
-باشه!
-اصلا نمیخوام! خودم مراقبشم!

چارلی پس از گفتن این جمله از جارویش پیاده شد و آرسینوس را در حالت " " باقی گذاشت.

استرجس پادمور فریاد زد:
-بیست امتیاز از گریفندور کم شد!
بجنب ویزلی!

گفتن همین جمله کافی بود تا آرسینوس جامه بدرد و نقابش را ریز ریز کند، سپس منوی مدیریتش را بیرون آورد و آن را برسر چارلی بکوبد و قصد حذف شناسه او را بکند، اما همین که خواست چارلی را کلا حذف شناسه کند، به یاد آورد که چارلی هرچقدر هم عضو بوقی باشد اما حداقل میتواند تا پایان هاگوارتز برای گریف امتیاز بگیرد. پس خونسردی اش را حفظ کرد، جامه دریده اش را به هم دوخت، دست نوازشی بر سر چارلی پوکرفیس کشید و خود همچون مادری مهربان چارلی را سوار جارو و روانه آسمان کرد!


چارلی در آسمان به پرواز درآمد. کوافل را نزدیک پایه یکی از دروازه ها دید. به سمت زمین شیرجه زد و درست در نزدیکی دروازه، کوافل به سرعت دور شد. چارلی هم ابتدا پس از دادن چند فحش غیر آسلامی و مورد عنایت قرار دادن عمه محترم کوافل، دوباره تعقیب آن را از سرگرفت.

چارلی به سرعت به سمت کوافل پرواز کرد، کوافل هم نامردی نکرد و سرعت گرفت. چارلی به آرامی پرواز کرد و کوافل هم سرعتش را آرام کرد.
چارلی ایستاد و کوافل هم ایستاد.
-د وایسا دیگه عجب کوافل خریه ها! مادر سیریوس!

از سمت دیگر زمین فریاد استرجس به گوش رسید:
-صد امتیاز از گریفندور کم میشه به دلیل بی احترامی دانش آموزش!

آرسینوس برای بار دوم در طول این پست جامه درید و نقابش را منهدم ساخت سپس بر روی جارویش پرید و منویش را همچون شمشیر در هوا تکان داد و به سمت چارلی پرواز کرد.
در همین حین، فریاد "آی! نفس کش! " سر داد.

چارلی هم که این صحنه را دید، یک جارو داشت، چهار جاروی دیگه هم قرض کرد و هرچه سریع تر از دست آرسینوس فرار کرد.

یک لحظه چارلی سرش را برگرداند تا ببیند با آرسینوس چقدر فاصله دارد اما ناگهان چیز محکمی به شکمش برخورد سریع نگاهی به شکمش انداخت و کوافل را دید که در شکمش فرو رفته. قبل از اینکه کوافل فرصت فرار پیدا کند، چارلی دو دستی به آن چنگ زد. سپس دور زد تا به سمت دروازه ها برود.

آرسینوس به چارلی رسید. منویش را بلند کرد تا...
و درست در لحظه آخر، چارلی، جارو و کوافل سه تایی با هم از کوچک ترین حلقه دروازه گذشتند...!


2-تکامل کوافل ها را شرح دهید ! (10 امتیاز)

اولین کوافل ها چرمی بودند. اغلب نیز نواری به آن می بستند تا بازیکن راحت تر بتواند آن را در دست بگیرد. با کشف افسون گیرشی دیگر تعبیه نوار یا جایی برای انگشتان ضرورتی نداشت زیرا مهاجم به راحتی میتوانست توپ را در دست بگیرد.

کوافل های امروزی سی سانت قطر دارند و بدون درزند. در یکی از بازی هایی که در روزهای بارانی انجام می شد، توپ چرمی سقوط کرد و پیدا کردن آن در بین گل بسیار مشکل می شد بنابراین رنگ کوافل را به رنگ سرخ درآوردند.


3-مشکل بلاجرهای سنگی چه بود ؟ (5 امتیاز ) (رسمی)


مهم ترین ایراد بلاجر های سنگی این بود که چماق های تقویت شده در اثر جادو، هنگام برخورد با بلاجر ها، آن ها را خرد می کردند و سپس تکه سنگ های خرد شده تا پایان بازی به تعقیب بازیکنان می پرداخت.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.


پاسخ به: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۰:۴۴ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵
#3
حقیقتا هیچ کس شایسته تر از لرد سیاه برای دریافت این رنک نیست.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.


پاسخ به: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۰:۴۲ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵
#4
طی این دوماه، دلفی زحمت زیادی کشیدن.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.


پاسخ به: بهترین عضو تازه وارد
پیام زده شده در: ۰:۳۹ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵
#5
به نظر من لینی وارنر توضیح زیبایی دادن:

نیوت اسکمندر


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.


پاسخ به: بهترین ایده پرداز
پیام زده شده در: ۰:۳۷ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۵
#6
کنت الاف

دوستان پایین تر توضیح دادن دلایلش رو.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.


پاسخ به: زمين كويديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۵
#7
گریفیندور VS هافلپاف

بلاجر سمی


صدای فریاد سوت، همچون غرش هیولایی درنده، وجود بازیکنان را لرزاند. بالاخره بازی شروع شده بود. اولین بازی واقعی، به همراه تماشاچیان واقعی و دو تیم واقعی که هردو برای پیروزی می جنگیدند!

وندلین و استرجس پس از فشردن دست هم، در هوا اوج گرفتند و مانند لکه ای ناپدید شدند.

صدای گزارشگر در فضای ورزشگاه پیچید:
-به اولین بازی این ترم از هاگوارتز خوش اومدین! تیم گریفندور در مقابل تیم هافلپاف بازی می کنه. مادام هوچ کوافل رو به طرف بازیکنان پرتاب می کنه و...بله! لاکرتیا بلک کوافل رو میگیره!

لاکرتیا درحالی که ردای بلند و زردش همچون دوبال پشت سرش به اهتزاز در آمده بود، کوافل را گرفت. ابتدا از مقابل یک بلاجر جا خالی داد سپس کوافل را با تمام قدرت، به طرف مکسین اوفلاهرتی پرتاب کرد.

-لاکرتیا فاصله کمی تا دروازه داره. ظاهرا میخواد هافلپاف اولین امتیاز مسابقه رو بگیره. حالا لاکرتیا کوافل رو به طرف مکسین اوفلاهرتی پرتاب می کنه و.....وای! عجب صحنه ای! گودریک گریفندور به طور ناگهانی بین دو هافلپافی ظاهر میشه و کوافل رو میگیره!

ناگهان گودریک که بین لاکرتیا و مکسین ظاهر شده بود، قبل از اینکه کوافل به دست مکسین برسد، آن را گرفته بود و با تمام قدرت به سمت دروازه هافلپاف پرواز کرد.

-در سمت دیگه زمین آریانا و دامبلدور و وندلین شگفت انگیز به سمت بلاجرها میرن. وندلینه که سریع تر میرسه و با تمام قدرت بلاجر را به طرف گودریک پرتاب می کنه.

گودریک به طرز کاملا حرفه ای به سمت زمین شیرجه زد تا از شر بلاجر در امان باشد، سپس دوباره اوج گرفت تا اولین گل بازی را به نفع گریفیندورثبت کند.

صدای تشویق طرفداران گریفندور در فضا پیچید.

-وای! عجب حرکتی! الحق که گریفندور بهترین بازیکنش رو به زمین آورده!

گودریک تا دروازه فاصله کمی داشت؛ تنها لازم بود کمی جلوتر برود...
ناگهان لاکرتیا و مکسین از دو طرف به گودریک نزدیک شدند و سمت چپ و راست او را بستند.

-گودریک به دروازه هافلپاف نزدیک شده اما مکسین و لاکرتیا جلوش رو گرفتن. یکی بازیکن سرخ پوش داره به گودریک نزدیک میشه...

چارلی به سرعت خودش را به گودریک رساند و فریاد زد:
-اینجا!

گودریک توپ را به پشت سرش پرتاب کرد و چارلی آن را در هوا گرفت. قبل از آنکه لاکرتیا و مکسین متوجه شوند که چه اتفاقی افتاده بود، چارلی خودش را به دروازه رسانده بود؛ یک پرتاب کافی بود تا اولین گل را به ثمر برساند...

-کوافل دست چارلی ویزلیه. توی موقعیت مناسبی قرار گرفته، فقط یک پرتاب دقیق و....وای نه! چارلی مواظب باش!

همین که دستش را بلند کرد تا کوافل را به طرف کوتاه ترین حلقه پرتاب کند، بلاجری وحشیانه به سرش اصابت کرد. صدای وحشتناک و چندش آور شکستن چیزی به گوش رسید.

آخرین صحنه ای که چارلی دید، زمین بازی بود که با سرعت به آن برخورد کرد...


فلش بک

مادام هوچ در حالی که جعبه بزرگی را در دست داشت، با عجله راهروهای مدرسه را طی می کرد تا هرچه سریعتر توپ های مسابقه را در اختیار بازیکنان قرار دهد.

قلعه در سکوت کامل فرو رفته بود و کوچکترین صدایی شنیده نمی شد؛ ظاهرا تمام دانش آموزان به ورزشگاه رفته بودند تا شاهد جدال گریفندور و هافلپاف باشند.

ناگهان جسم عجیبی به سر مادام هوچ برخورد کرد و به دنبال آن صدای خنده بدعنق، روح مزاحم قلعه به گوش رسید.
جسم عجیب که در واقع یک بادکنک پر آب بود، برسر مادام هوچ خورد و سرش را خیس کرد. هوچ تعادلش را از دست داد و جعبه از دستش افتاد. خودش نیز محکم به زمین برخورد کرد و چوبدستی اش در از ردایش بیرون پرید و پس از طی مسافتی موجی شکل به روی
زمین افتاد.

مادام هوچ از جایش برخاست و درحالی که زیر لب به بدعنق ناسزا می گفت، ابتدا چوبدستی اش را برداشت، سپس جعبه را بلند کرد و غرولند کنان به سمت ورزشگاه رفت.

هوچ هیچ گاه نفهمید هنگامی که چوبدستی اش از ردایش بیرون پرید، نوعی طلسم شوم از آن شلیک شد که به جعبه برخورد کرد...

پایان فلش بک


سرسرای بزرگ هاگوارتز

سرسرای بزرگ در سکوت محض فرو رفته گویی بود؛ خودش هم از اتفاقات چند ساعت قبل ابراز تعجب می کرد.
چهار میز طویلی که هریک متعلق به یکی از گروه های هاگوارتز بود، کاملا خالی بود و هیچ کس در سرسرا دیده نمی شد. اما در میز طویل گریفندور شش پسر با ردای سرخ کوییدیچ نشسته بودند و نمی دانستند که آیا اتفاقی که در زمین کوییدیچ افتاد توهم بوده یا واقعیت.

استرجس در حالی که مشغول خواندن کاغذی بود گفت:
-امکان نداره! اینجا نوشته یکی از مهاجم های ما چارلی ویزلیه!

جیمز موهایش را بهم ریخت و گفت:
-ولی ما همچین شخصی نداشتیم! اصلا توی مدرسه کسی به اسم چارلی ویزلی نیست!

گودریک از رون پرسید:
-مطمئنی که همچین شخصی بین اقوام شما نبوده؟

رون پاسخ داد:
-آره بابا! چندبار بگم؟ ما اصلا بین اعضای خانواده مون چارلی نداشتیم!

لوییس گفت:
-ولی من یادمه! یکی دیگه هم همراه مون بود. امکان نداشته که با دو مهاجم به زمین بازی رفته باشیم!
-مشکل اینه که ما هم فقط میدونیم یکی بوده! نمیدونیم کی بوده، فقط میدونیم بوده! ولی هرکی هم که بوده مطمئنم این چارلی ویزلی نبوده!

گودریک این را گفت، سپس کاغذی را که استرجس در دست داشت از دستش قاپید و ادامه داد:



-بس کن دیگه استر! باور کن با خوندن این کاغذ نمی تونی هویت چارلی ویزلی رو کشف کنی!

استرجس صدایش را پایین آورد و گفت:
-می دونید چیه بچه ها؟ قبل از این که بیام اینجا با وندلین صحبت کردم. اون هم توی لیستش اسمی به نام لاکرتیا بلک دیده و ادعا می کنه اصلا همچین شخصی رو نمی شناسه! شما لاکرتیا بلک می شناسید؟

جیمز گفت:
-نه!
رون پاسخ داد:
-نه!
گودریک تایید کرد:
-اولین باره که می شنوم!

استرجس ادامه داد:
-و نکته همین جاست! چطور ممکنه هردو تیم اسم کسایی رو توی لیست شون بنویسن که اصلا وجود خارجی ندارن؟! عجیب تر این که چرا بعد از بیست دقیقه بازی هردو تیم متوجه شدن که یک عضو کم دارن و بازی بدون برنده تموم شد؟!

اعضای تیم گریفندور با ناراحتی سرتکان دادند. هیچ یک توضیحی برای این مطلب نداشتند. این یکی از عجیب ترین حوادثی بود که در هاگوارتز رخ داده بود. نام بردن دو آدم که هیچ یک وجود خارجی نداشتند!

ظاهرا طلسمی که از چوبدستی مادام هوچ شلیک شده بود، تاثیر بدی بر روی بلاجر ها گذاشته بود! کسی چه میدانست؟ شاید اگر بازی مدت بیشتری ادامه پیدا می کرد، افراد بیشتری ناپدید می شدند...!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۱:۲۶ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵
#8
در حالی که مالی مشغول گفتن نقشه فوق سری اش درباره ی فراری دادن پروفسور دامبلدور بود، آرتور در دنیای دیگری سیر می کرد:
واقعا تا کی باید این خفت را می پذیرفت؟ تا کی باید از یک ساحره حرف شنوی می کرد؟ مگر خودش مرد نبود؟ چرا نمی بایست اقتدار می داشت؟ چرا باید به نقشه مالی گوش می دادند؟ چرا مالی در تمام مدت به آرتور سرکوفت میزد!؟

آرتور بدبخت بود!

فلش بک

درست در مقابل چادر سفید و بزرگ رنگی، مردی با ردای بلند زرد رنگ، چهره ای پیر و فرتوت، موهایی سفید و پشمک مانند و لبخندی که بیشتر به زهرخند شباهت داشت ایستاده بود. چهره مرد به شدت نگران بود، با این که سعی می کرد با خوش رویی مهمانان را بدرقه کند، اما استرس از چهره اش هم می بارید. به هرحال هرچه باشد، این یکی داماد شماره 2458765487 بود!

از جایی در پشت چادر، پسری غول مانند که به نظر می رسید یک رگش غول غارنشین باشد، به سمت پیرمرد آمد و در گوشش زمزمه کرد:
_اون اینجاست پدر!
_خیلی خوبه! خیلی خوبه!

پیرمرد این را در حالی گفته بود که زهرخند اش داشت به خنده ای شیطانی تبدیل می شد، عصازنان و با قدم هایی آرام اما استوار به درون چادر خزید.

هنگامی که پیرمرد وارد چادر شد، به سمت جایی رفت که موجودی بزرگ، چاق و عجیب غریبی با لباس سفید و بلندی نشسته بود و تور سفیدی صورتش را از نظرها پنهان کرده بود.
پیرمرد خطاب به عروس گفت:

_نگران نباش مالی لرزونکم!

مالی که در واقع همان عروس بود، درحالی که گریه می کرد، گفت:
_این یکی هم فرار کرد؟ یا خودکشی کرد؟ نکنه مثل قبلی توی سنت مانگو داره صدای تسترال درمیاره و میگه من گوجه فرنگی ام!؟
_هیچ کدوم عزیزم! اون الان اینجاست! مشتاقه که تو رو ببینه!

قبل از این که مالی بخواهد پاسخی بدهد، پیرمرد فریاد زد:
_به به! آقا داماد تشریف آوردن! بزنید دست قشنگه رو!

در این هنگام، همان پسر غول مانند به همراه پسر دیگری که به نظر می رسید برادرش باشد، در حالی که جسمی را کشان کشان با خود حمل می کردند، وارد چادر شدند.

هنگامی که دو پسر غول مانند جسم را کنار عروس نشاندند، ملت مهمان فهمیدند که آن جسم عجیب در واقع داماد است!
داماد را با زنجیر بسته بودند و برادران محترم عروس خانم که زحمت حمل داماد را نیز کشیده بودند، بادمجان بزرگی را پای چشم داماد کاشته بودند.
ظاهرا داماد بیهوش بود.

در این لحظه اسقفی که گوشه تالار ایستاده بود، کتاب مقدس را باز کرد و شروع کرد به خواندن:
_مهمانان عزیز! ما امروز اینجا جمع شذیم که...
_با اجازه همگی بله!
_خانم یه لحظه صبر...
-مبارکه! عروس خانم بله رو گفتن!

صحبت های اسقف پیر، برای بار دوم توسط پدر مالی قطع شد. اسقف گفت:
_و حالا آقا داماد باید بگن!

یکی از دوخان داداش غول مانند عروس خانم، درحالی که چوبدستی را زیر گلوی داماد گرفته بود گفت:
_هی! آرتور بلند شو!

آرتور چشمان خسته و متورمش را به زور باز کرد.
_بله؟
_به به! آقا داماد هم بله رو گفتن! دست بزنید به افتخارشون!
_و من شما را زن و شوهر اعلام می کنم!

جمله آخر را اسقف پوکرفیس وارانه گفت؛ هرچند پدر و برادر های عروس آنقدر از اینکه از شر دختر ترشیده شان راحت شده بودند، خوشحال بودند که به نظر نمی رسید چیزی از حرف های اسقف شنیده باشند!

و این بود سرنوشت تلخ دامادی به نام آرتور ویزلی!

پایان فلش بک

آرتور در حالی که خاطره تلخ ازدواج شان را به یاد می آورد؛ به این فکر کرد که دیگر کافیست!

_خب آرتور نظرت چیه؟ عه...آرتور کجا میری؟ آرتور؟!...اون چیه دستت؟ بنداز کنار تابلوی مادر سیریوس رو! نقشه از این قراره که تو...آخ!

...و بله! تابلوی مادرسیریوس که آرتور آن را چندین بار بر سر تازه وارد انداخته بود، اکنون بر سر مالی فرود آمد تا شاید همچون مرهمی باشد بر زخمی که سال ها پیش خاندان پریوت بر دل آرتور انداختند!

آرتور در حالی که تابلوی مادر سیریوس را به طرز تهدید آمیزی تکان می داد، گفت:
_کس دیگه ای هم هست که با نقشه من مبنی بر خوندن کتاب شخصی که نباید اسمش رو برد مخالف باشه؟

فرزندان روشنایی:

آرتور گفت:
_خوبه!

سپس نگاهی به برگه انداخت تا ببیند چه طور می تواند یک نسخه از کتاب را سفارش دهد.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.


پاسخ به: دفتر ثبت نام دانش آموزان
پیام زده شده در: ۰:۱۶ شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۵
#9
نام:
چارلی ویزلی

تاریخ عضویت:

6مرداد 1394

ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺗﺮﻡﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺎﮔﻮﺍﺭﺗﺰ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻩﺍﯾﺪ؟ فقط ترم سال قبل را شرکت کردم.

ﺁﯾﺎ ﺷﻨﺎﺳﻪﯼ ﻗﺒﻠﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪﺍﯾﺪ؟

بله؛ در حال حاضر چارلی سومین شناسه منه.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
#10
سلام
میشه لطفا این رو برام نقد کنین؟
ممنون


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.