هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۷
#1
نفس عمیقی کشید و اجازه داد لبخند روی صورتش سر بخورد. از روی جارو پایین پرید و با صدایی که چندان هم آهسته نبود گفت:
- انگلستان! من برگشتم!

صدای غرغر ملایمی شنیده شد.
- منم برگشتم اگه دوست دارین بدونین!

گوایندالین با ملایمت جاروی پرنده را نوازش کرد
- بیا بریم ببینیم دنیا دست کیه سیخو!

از شطینت های سابقش کاسته نشده بود، ولی شیطنتش حالا رنگ دیگری داشت. براق و تازه!
درست مثل حلقه طلایی رنگی که در انگشت سوم دست چپش برق میزد. گوایندالین که هنوز لباس های شاد و خنک یونانی‌اش را به تن داشت، یکراست به پاتیل درزدار رفت. او هم مثل هر جادوگر یا ساحره دیگری، خوب می دانست که بهترین محل برای کسب اخبار، مهمان‌خانه پاتیل درزدار است. اما او چنان سرخوش بود که متوجه نگاه‌های متعجب مردم به نشان شومش نشد.
چیزی پیش از ورود به کافه، توجه اش را جلب کرد. یک تابلوی نارنجی رنگ که درست بالای در ورودی کافه پاتیل درزدار نصب شده بود.

نقل قول:
جادوگری یا ساحره.
فشفشه‌ای یا دو رگه!
سپیدی یا سیاه
توبه کاری یا نامطلوب!
هیچ فرقی نمی کند. کسی در این کافه، از عقایدت نمیپرسد. تو نیز نپرس! بنشین و بنوش و آسوده باش


گوایندالین با تعجب به تابلوی هشدار خیره ماند! هرگز به یاد نداشت که کسی یا گروهی به عقیده ای به جز سپید و سیاه اشاره کرده باشد. با فکری درگیر و آشفته، پشت یکی از میزها نشست! تا به صداهای اطرافش گوش کند.

- نه دقیقا همین سه روز پیش اومده بودن دنبالم. می گفتن اسمم بین توبه کارها نیست و پادشاه از دستم عصبانیه!

چراغی مه گرفته در گوشه‌ای از ذهن گوایندلین روشن شد. "پادشاه"؟

- نه خب! به همین سادگی هم نیست که بیان بگن ما توبه کردیم. کلی بازجویی میشن. همین هفته پیش بود که یکی از ویزلی‌ها با گریه و زاری اومده بود دفتر توبه که مثلا اعلام وفاداری کنه. اما وقتی مچش رو تو انبار گرفتیم، معلوم شد میخواسته دامبلدور رو فراری بده!

گوایندالین، با دستش قسمتی از بالای دسته جارو را که حدس م‍ی‌زد دهان جارو باشد، گرفت.
- خودم فهمیدم سیخو!

صدایش به قدری آهسته بود که هیچکس حتی در اطراف میز آن را نشنید. صدای جاروی پرنده هم همینطور!
- سوال من چیزِ دیگه‌ایه. منظورشون از پادشاه کیه؟

الین به پوستری در بالای قفسه نوشیدنی ها نگاه کرد.
- باورت نمیشه اگه بگم آرسینوس!
- میخوای چکار کنی؟
- ارباب رو پیدا کنم!
- و چی بهش بگی؟

چشم های براق گوایندالین به نوشیدنی اش خیره مانده بود.
- قطعا اولین چیزی که میگم، خبر ازدواجم نیست!

و بی آنکه چیزی بنوشد، از جایش برخاست. نشان شومش به خارش افتاده بود و گوایندالین آرزو می کرد حدسش در مورد اربابش اشتباه باشد. پیش از خروج از کافه, لباسش را عوض کرد. نه هوای لندن و نه حال و هوای کوچه دیاگون، مناسب یک بلوز و دامن کوتاه, بنفش نبود.
جلوی در، تام، صاحب کافه برای چند لحظه متوقفش کرد.
- مطمئنی میخوای با این لباس بری بیرون!

نگاهی به ردای مرگخواری اش انداخته و نیشخند زد.
- من فقط وقتی این لباس رو کنار میذارم که ارباب بخواد!

بعد به نشانه قدردانی از نگرانی تام برایش سری تکان داده و کافه را ترک کرد.


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سازمان عقد و ثبت قرارداد بازیکنان
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ پنجشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۶
#2
کادر تیم "حوله پوشان"
تقدیم می دارد:
بازیکنان واقعی، به شرح ذیل می باشند
لیزا چارکس: مهاجم
ادوارد دست قیچی: جستجوگر
گیبن: مهاجم
گویندالین مورگن: مهاجم (کاپیتان)

بازیکنان مجازی
مجید: مدافع
تینکربل: مدافع
فرانکشتاین: دروازه بان


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کوچه ناکترن
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
#3
- من! من! من!
- هکتور! قراره از آب دهان استفاده کنیم نه معجون!
- خب مگه من آب دهان ندارم؟

مرگخواران سعی کردند جلوی خنده خود را بگیرند.
- نه هک! تو در معجون حل شدی!

هکتور ضرب آهنگ ویبره اش را تغییر داده و اندکی از مرگخواران دور شد. به نظر می رسید که قهر کردن در خانه ریدل تبدیل به یک اپیدمی شده است. هکتور با احساسی شبیه آزردگی، روی یکی از تکه های چراغ تف کرده و از اتاق بیرون رفت.
پیش از آنکه بلاتریکس مجددا کروشویی را به سمت هدفی نامعلوم بفرستد، گویندالین گفت:
- میشه لطفاً یکی این تیکه چراغا رو جمع کنه یه جا! اگه گم بشن، آب دهن مرگخوار یا چسب دوقلوی خاندان مالفوی مشنگ زاده ، فرقی نمیکنن با همدیگه!

نارسیسا درحالیکه خم شده بود تا تکه جلوی پایش را بردارد گفت:
-لوسیوس پارسال اسم کارخونه رو عوض کرده گذاشته سیسو! ممنون میشم اسم قدیمیشو جایی نگی!

وقتی نتوانست تکه چراغ را از روی زمین بردارد اخم کرد.
- این چرا چسبیده به زمین؟

ریتا در حالیکه بقیه تکه ها را در دست داشت، به سراغ نارسیسا آمد.
- یه تیکه اش کمه!
- اره ایناهاش. همونیه که هکتور روش تف انداخت. حالا از زمین جدا نمیشه!

مرگخواران کم کم دور نارسیسا که تقلا می کرد تکه چراغ را از روی زمین جدا کند، جمع شدند.

- هلش بده!
- با چکش بزن روش.
- بهش کروشیو بزن
- بهش بگو به فرمان ارباب از زمین کنده شه!

تقریبا تمامی مرگخواران، به گوینده جمله آخر نگاه کردند. نقاشی های روی جاروی گویندالین، حالتی شبیه لبخند پیدا کرد.

- جاروتو ساکت نگه دار الین! لطفا!
- متاسفم این کاری که میخوای.... آخ!

گویندالین با چشم های باز به نارسیسا که یکی از پاهایش هنوز در هوا مانده بود نگاه کرد.
- به خاطر جاروم منو می زنی؟
- نه ... نه... نزدم.
- پس لابد کار بانز بود؟
- نخیر. به من چه!

آرسینوس خم شده و چیزی را از روی زمین برداشت.
- این بود! ظاهرا در اثر لگدت کنده شده نارسیسا!

مرگخواران به تکه ای از چراغ نگاه کردند که در دست های آرسینوس بود. آنها همه تکه ها را داشتند. اما هنوز نمیدانستند چطور آنها را به هم بچسبانند؟ با آب دهان؟


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
#4
1.آپارات کنید یا با جارو برید فرقی نداره، فقط برید سمت دوال پا ها به طوری که سر مراسم جفت گیری برسید، اونا خیلی از آدمای عادی میترسن، یه جوری رامشون کنید و کاری کنید کاری که دلتون میخوادو واستون انجام بدن. (25 نمره)
2.به نظرتون راه حل این که اونا منقرض نشن چیه؟ (5 نمره)



1.

- من هنوز نفهمیدم چرا داریم میریم؟ اصلا کجا داریم میریم؟ هی! گویندالین با توام! این دیگه چیه

گویندالین که از نیمساعت پیش با یک تکه پارچه قرمز به ابعاد یک متر در یک متر، خودش را درگیر کرده بود، بلاخره سرش را از لابلای آن پارچه بیرون آورد.
- بهش می گن سوسری؟ توسری نمیدونم یه همچین چیزایی. ما داریم میریم ایران سیخو. و اونجا زنا مجبورن از اینا بذارن. اها! روسری. آخه این چه اسمیه!
- حالا اصلا خاک تو سری. مشکل من اسمش نیس. مشکل من حتی این نیس که چرا روی کله توئه! مشکل من اون دوتا شیر غولتشنی اند که اون پایین می بینی.

گویندالین سرش را چرخانده و به زیر پایش نگاه کرد. حق با جارو بود. دو موجود شبیه به گریفین، آن پایین مشغول بال بال زدن بودند. یکی از آنها فریاد زد.
- بیا پایین!
- نه خیلی ممنون! علاقه ای به خورده شدن ندارم.
- هان؟ بیا پایین ببینم. نمیتونی بدون مهر خوردن پاسپورتت بری ضعیفه. واسه ما مسئولیت داره.

گویندالین معنای کلمه ضعیفه را نفهمید. ولی آهنگش جوری بود که باعث میشد خونش به جوش بیاید. از دومتری پایین پریده و با غضب گفت:
- ضعیفه خودتی.

وقتی موجود شبه شیردال به او نگاه کرد، گویندالین بی اختیار یک قدم عقب رفت. چند لحظه بعد با مهر خوردن پاسپورتش، اجازه داشت که بگزیرد. اما لحظه آخر به یاد آورد که باید آدرس را از آنها می پرسید.
- اهم.... ببخشید. من میخوام برم تخت جمشید کوچیک!
- مستقیم برو تا خزر. قبل از دریا ستون هاش معلومه. ولی وقت فرود احتیاط کن. روی درخت ها بیای پایین بهتره. فصل عروسی دوال‌پاهاست.

گویندالین با بی توجهی سری تکان داد. او حتی نمی توانست فکر کند که دوال پا دقیقا چه جور جانوری است.
.
.
.
.
.
.
کیلومترها دورتر، بر فراز تخت جمشید کوچک

گویندالین اول دریای کاسپین و سپس ستون های کوچکی را در میان جنگلی سرسبز مشاهده کرد. و به این نتیجه رسید که باید فرود بیاید. او بوته های تمشکی که بین صدها درخت شاتوت سبز شده بودند را برای فرود انتخاب کرد.

- هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع!

سه نفر همزمان جیغ کشیدند. البته گویندالین شک داشت که بتواند به آن دو موجود دراز مانندِ تسمه ای بگوید آدم! موجود تسمه ای صدا کلفت گفت:
- اینجا چه غلطی می کنی آدمیزاد.

گویندالین که به عنوان در آغوش کشیدن جارویش، سرش را در شاخه های سیخو فرو کرده بود تا از دیدن صحنه های روبرویشس اجتناب کند، من من کرد:
- به من گفتن اینجا میشه جادوی تغییر رو پیدا کرد.

موجود تسمه ای دوم که به نظر می رسید زن باشد، غرولند کرد.
- اره میشه ولی نه تو روز زفاف دوال پا جماعت! حالا که عروسیمونو خراب کردی خواسته تو بگو و برو!
- خواسته؟

مرد دوال پا بینی اش را چین داد و خزید روی سنگ!
- مگه از پشت کوه اومدی آدمیزاد؟ اگه یه آدمیزادی مث تو، روز عروسی دوال پای بخت برگشته ای مث من، وقت جفت گیری سر برسه، باهاس دوال پاها راضی ش کنن و. خواسته شو برآورده کنن تا نفرین تو زندگیشون نمونه. ینی تو اینقد خوشبختی که تا حالا فکر نکردی چی میخوای؟

گویندالین خندید.
- نه بابا! زندگی هر کسی داستانی داره. ولی میشه قبل از اینکه خواسته مو بگم لباس بپوشین، اینجوری یه جوریه!

صدای خنده دوال پاها, گویندالین را به یاد غول های قهوه ای پنج متری می انداخت.

- خب حالا بگو.
- ببینین. جاروی من حرف میزنه. و چون می تونه حرف بزنه ینی فکر داره. ولی قیافه نداره. وقتی قیافه نداره من از احساسش هیچی نمی فهمم. ولی می ترسم هر طلسمی کارساز نباشه.
- پس تو میخوای جاروت صورت داشته باشه؟
- اره.
- بذارش و برو. هنر ما در حضور غریبه ها کار نمیکنه. غروب برگرد همینجا

گویندالین به آنها نگاه کرد. سیخو را روی یک تخته سنگ رها کرده و رفت
.
.
.
.
نزدیک غروب آفتاب

در حالی که زیر لب آوازی ایرلندی را زمزمه میکرد، سرش را از لابلای درخت های شاتوت، داخل کرد.
- سلام!
- بیا اینجا آدمیزاد!
- میشه نگی آدمیزاد. اینجوری احساس می کنم غیر طبیعی ام.
- خب مگه نیستی؟

گویندالین دنبال صدا گشت.صدایی که از بین بوته ها به گوش می رسید.
- قبول کن الین. آدمی که یه جاروی پرنده با موهای بلند ابی داره که می تونه حرف هم بزنه، اصلا طبیعی نیست.
- حتی بین جادوگرها؟

گویندالین این را گفته و جارو را برداشت تا به صورتش نگاهی بیاندازد. جارو با چشم های قهوه ای و موهای آبی رنگش, که قبلا شاخه هایش به حساب می آمدند به او نیشخند زد.


2.

از راه های جلوگیرانه استفاده نکنن ( بوقشو به استاد بفرستین نه به من)
می تونن به موسسه رویان هم مراجعه کنن. فک کنم تو رشت هم شعبه داشته باشه.
مراجعه به خاله پیرزن ها؟ جواب نمیده؟ خب می تونن به موسسه حمایت از موجودات در حال انقراض هم مراجعه کنن
اجازه؟
من بیشتر بلد نیستم :((


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶
#5
رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین.

- میگم گویندالین؟
- هوم؟
- گویندالیــــــــن؟
- هوووووم؟

ساحره جوان سرش را در کتاب برترین اختراعات قرن اخیر فرو کرده بود تا شاید چیز به درد بخوری بیابد. ولی به نظر می‌‌رسید که شخصِ شخیصِ سیخو حوصله اش سر رفته است.

- اااالیـــــــــــن!
- سیخوک، بلاخره میخوای حرف بزنی؟ یا قراره تا اذان صبح فردا، تلفظ اسم منو به روش های مختلف تمرین کنی؟
- خب حوصله ام سر رفته.

گویندالین می توانست چشمش را ببند و به جای جارویش، یک کودک پنج ساله را با موهای قهوه ای روشنِ آشفته تصور کند.با فوتی چتری هایش را از جلوی صورتش کنار زد.
- خب من الان دقیقا چکار کنم؟ تبدیلت کنم به یه جاروی مشنگی تا بلاخره به یه دردی بخوری؟

به نظر می رسید که سیخو لبهای نداشته اش را جمع کرده است.
- نخیر! مثلا می تونستی برام تولد بگیری؟
- بلا به ریش مرلین! مگه جارو هم روز تولد داره؟
- من دارم. یادته که!

گویندالین زیر لب به خودش ناسزا گفت. چطور این موضوع را فراموش کرده بود. افکارش به گذشته های نه خیلی دور، پر کشید.
.
.
.
.

فلش بک ( چند سالی برید عقب. خود گویندالین تاریخ دقیقشو نمیدانه)


دختری نوجوان در خیابان راه می رفت. خسته و کلافه به نظر می رسید. گرچه تابستان تازه شروع شده بود. اما او هیچ پولی برای شروع سال تحصیلی جدید نداشت. و از روی اجبار, می خواست تنها چیزی را که داشت بفروشد.
جاروی آذرخشش.
جارویی با رنگ روشن براق و قهوه ای. و خب از آنجایی که پول نداشت، مجبور بود با پای پیاده به کوچه دیاگون برود.

وقتی در یکی از پس کوچه های شرقی لندن، با صدای بلندی از جا پرید، با تعجب به یکی از خانه ها خیره شد. کنجکاو بود بداند که چرا ماگل ها در خانه هایشان را باز میگذاشتند. بنابراین آهسته جلو رفت تا تماشا کند.

- مت! اون لوله رو بیار اینجا!

مردی روی یک دستگاه به اندازه یک توله تسترال خم شده و دل و روده دستگاه را شکافته بود. گویندالین فکر کرد.
"اون چیه؟ چه جونوریه که این یارو زده ناکارش کرده؟"
او به مرد نگاه کرد که ذرات سختی را به آن "جانور" چسبانده یا از بدنش جدا می کرد. و به نظر می رسید که جانور اصلا دردش نمی گیرد.
چند دقیقه بعد, مرد لاک سخت و قرمز رنگی را به تن جانور پوشانده و دل و روده اش را مخفی کرد. سپس دم دراز جانور را کشیده و با خودش برد. به نظر می رسید که این یکی دردناک باشد چون صدای ناله جانور بلند شد. او هوای اطرافش را بلعیده و به شدت جیغ میزد. گویندالین صدای مرد را شنید.
-اینم از جارو برقی!
- جارو برقی؟ این دیگه چه کوفتیه؟

گویندالین از ترس اینکه ماگل متوجه او و چوبدستی اش شود، فورا از صحنه گریخت. اما چیزی به ذهنش رسیده بود. اگر می توانست به جارویش بیاموزد که هوا را ببلعد، او هم صدایی از خودش در می آورد و شاید او می توانست....
.
.
.
صدای خنده بلندی، حواس گویند الین را پرت کرد. چند لحظه بعد متوجه شد که خودش در حال خنده بوده است. با صدایی که از شدت خنده می لرزید گفت:

- من... تولدتو... یادمه.. .سیخو... یه مشنگی... یه چیزی ساخته بود... به اسم جارو برقی.... هوا میخورد و ناله می کرد... من میخواستم تو هوا بخوری و زار بزنی منم نمایشت بدم...

بعد ناگهان خنده اش متوقف شد.
- فقر چه کارا که نمی کنه.

جاروی چوبی، ابروهای نداشته اش را در هم گره کرده بود




تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲ دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۶
#6
خودتون رو بذارید به جای یه خاکسترگردان و از تولد تا مرگتون رو شرح بدید. (۲۵ امتیاز)

- آخه این کار چه فایده ای داره؟

این اولین صدایی بود که خاکستر گردانِ چند سانتی متری شنید. همه چیز در لایه ای از خاکستر و آتش دیده می‌شد. آتش گردان چیزی یا کسی را می دید که دائما در حال لرزیدن بود. صدا مجددا گفت:
- اصلا میخوای باهاش چکار کنی؟
- میخوام به ارباب هدیه شون کنم.
- ارباب شکلات دوست داره. بذار من برشون دارم. می تونم ازشون معجون خاکستر گردان تکثیر شو بسازم.
- اصلا تو نباید اینجا می بودی هک. قرار نیست هر چیزی که خونه ریدله مواد اولیه معجون تو باشه!
- خب منم میخوام به ارباب هدیه بدم.
- چرا یه چیزی نمیسازی. ازهمین تشه پشه ها.

آتش گردان کوچک به این اندیشید که موجودات دوپا بسیار وراج هستند. به نظر می رسید که چیزی نمانده تا سردرد بگیرد.
در این صورت، پیش از آنکه موفق به تخم گذاری شود می مرد. پس تصمیم گرفت تا آتش محل تولدش دور شود. دو پاها همچنان حرف می زدند.

- ببین الین. بیا شراکتی کار کنیم. هفتاد تا من. سی تا تو.
- من دقیقا بیست و نه ساعت بالای این آتیش کوفتی بیخود ننشستم که تو بیای.
- ولی کارای من به درد بخوره. من حتی میتونم از اون خاکستر گردونای بیخود به درد کثیف معجون های مفید و ارزشمند بسازم.

خاکستر گردان جوان, که حالا چند سانتی متری به طولش اضافه شده بود, به سمت موجود دوپای لرزانی چرخید که به او و هم نوعانش گفته بود به درد نخور. و پیش خود گفت:
- اون وروره جادو تخم های منو میخواد؟ خب پس میذارم اونا رو داشته باشه.

آنقدر فرصت داشت که تا پیش از روند تخمگذاری, خود را به جلوی پای آن موجود لرزان برساند. سعی داشت به دوپای دیگر آسیب نزند. وقتی هکتور از حرف دست برداشت, با آتش برگردان بالغی مواجه شد که آماده تخم گذاری بود. گویندالین مورگن، دو پای دوم, کمی عقب رفت.
- هکتور می دونستی اینا موجودات زودرنجی اند.
- بهتر. چون من.....

بووووووووووم!

آتش گردان از صدای موجود لرزان خسته شده بود. دوست داشت فرزندانش هم لذت منفجر شدن در صورت یک موجود زنده را تجربه کنند. گویندالین که میدانست هکتور زیاد بیهوش نمی ماند، تخم ها را منجمد کرده و غیب شد.




2. به نظرتون لیسا چجوری از دست پیوز فرار کرد؟ (۵ امتیاز)

استاد لیسا ساحره ای است که با همه کس قهر می کند به جز کفش هایش
با همه چیز قهر می کند به جز کفش هایش
استاد لیسا با خودش هم قهر کرده بود. چون گرسنه شده بود.
استاد لیسا نمی توانست کفش هایش را بخورد. ولی می توانست یک جن خانگی ظاهر کند.
- وینکی؟
- عه لیسا زندانیه؟ وینکی وزیر نگهبان. وینکی جن خوب؟
- نخیر قهرم. وینکی فقط وقتی جن خوبه که به من غذا بده.
- لیسا چوبدستی داره.
- خب داشته باشم من که...

لیسا بقیه حرف های وینکی را نشنید. لیسا وقتی از درون زندان به آشپزخانه غیب می شد, به خاطر سپرد تا دیگر با چوبدستی اش قهر نکند.



تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۱:۰۹ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶
#7
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)


- دیر شده!
- همه چی درست میشه!
_ آرسینوس! فقط یه بار دیگه این جمله لعنتی رو بگو تا...
- همه چیز درست میشه الین!

گویندالین نگاهی به چشم های آرسینوس که از پشت نقاب دومش به سختی دیده می شد، انداخت!
- اصلا گور بابای همه چی! تو چرا دوتا ماسک زدی لعنتی؟
- خب داریم می ریم بالماسکه!
- خب تو که از ازل ماسک داری!
- خب نباید بذارم بفهمن منم که!

گویندالین بلند خندید.
-آره آرسی. محاله از روی کت و شلوار فراگت، از کروات قرمز و طلایی ات. از ردای تیره تیره ات که شیش تا خط اتو داره و از برق کفش هات بفهمن تویی. هیچکس نمی فهمه!
- دیدی گفتم همه چی درست میشه!

گویندالین ریز ریز خندید.
- لعنتی!

و آرسینوس را پشت سرش جا گذاشت تا به اتاق پرو رفته و پس از فرو ریختن حجم سنگینی از غرولند، بر سر خیاط، لباسش را امتحان کند. لباسی به شکل یک بلور برف!
این لباس را انتخاب کرده بود چون خیلی سفید بود. بیشتر از آنکه خود گویندالین دوست داشت. او از همین حالا، با تجسم چهره آستوریا پس از برداشتن ماسکش، به خنده می افتاد.
خب, چه کسی دوست دارد بازنده شرط مهمانی بالماسکه باشد؟
هیچکس!

- نمیای بریم آرسی؟
- ممم ببخشید من سرمایی ام. ترجیح میدم منتظر دوستم بمونم. رفت تو اتاق!

صدای خنده بلند گویندالین در اتاق انتظار پیچید.
- اسمش بالماسکه اس آرسینوس. نه مهمونیِ من سعی می کنم از همه خنگ تر باشم!

آرسینوس لبخندی زد که به سختی از پشت ماسک هایش دیده می شد.
-من داشتم سعی می کردم درستش کنم!
- آره . همه چیز درست میشه و بوم! راه حل آرسی از آستنیش زد بیرون.

آرسینوس در واکنش به این حرف، دستش را روی رمزتاز گذاشت تا بیش از این، دیر نکنند. وقتی به مقصد رسیدند، پیش از آنکه داخل سالن شوند، گویندالین گفت:
- مرسی که اومدی!
- تو هم همین کارو می کردی!
- آره!

گویندالین ترجیح داد پیش از آنکه گوش هایش سرخ شود، خود را در شلوغی سالن غرق کرده باشد. پس خودش را به یک میز پر از تنقلات نزدیک کرد. و دستش را دراز کرد تا یک شوکو رول بردارد.
- آخ.

به نظر می رسید که شوکو رول بستنی به او زبان درازی کرده است. گویندالین دوباره دستش را جلو برد. اما این بار, زود خودش را عقب کشید. شوکو رول را از انتهای آن گرفته و به شکلان شش سانتیمتری زل زد. صدای جیر جیر می آمد. او شوکو رول را به گوشش نزدیک کرد.
- مرگ بر خورده شدن. مرگ بر استعمار انسان ها.

چهره گویندالین شبیه یک علامت سوال بزرگ شده بود.

- هوی بذارم زمین بستنی گنده زشت!

گویندالین علاقه ای نداشت یک شکلات شش سانتی متری به او بگوید بستنی گنده زشت. بنابراین او را رها کرد. تقصیر گویندالین نبود که شوکو رول پا نداشت تا خودش را روی میز نگه دارد. او چند قدم جلو رفته و به بخش سالادها رسید. دور تا دور میزرا، کاهو ها، خیارها و گوجه فرنگی ها در حالیکه پارچه های سفید کوچکی در دست داشتند، احاطه کرده بودند.
- مرگ بر استعمار خوراکی ها. مرگ بر چنگال. مرگ بر چاقو. مرگ بر...

کلم قمری ظریفی, وقتی رودولف صورتش را نزدیک او برد، بی اختیار سکوت کرد.
- میگم کلم خانوم. شما وضعیت تاهلت چی جوریاس؟
کلم:

گویندالین مطمئن نبود که این بخشی از میهمانی است یا او بلاخره دیوانه شده است. احساس کرد سر خورده است. یک ورق پنیر زیر پای او افتاده بود. خم شده و آن را برداشت.
- هی مگه کوری!
-ام...

مطمئن نبود در زبان و ادبیات، برای عذرخواهی از پنیرها، عبارت خاصی وجود داشته باشد. من من کنان گفت
-ام.. ببخششید آقای پنیر!
- من یه دخترم!

ساحره جوان ترجیح داد بگریزد. ولی تلاش نا موفقی داشت. چرا که وقتی به جهت مخالف چرخید، با یک قابلمه سوپ سینه به سینه شد.
- مرلین به خیر بگذرونه!

قابلمه سوپ با صدای خشنی گفت:
- از رو میز ما چیزی می خواستین؟
- نه.. نه...
- ولی دستاتون یه چی دیگه می گه ها

گویندالین متوجه شد که پنیر را هنوز در دست هایش نگه داشته است. پس آن را فورا زمین انداخت.
- نه!
- زمین انداختن بچه دیگران بی ادبیه ها خانوم!
- سایلنس.

قابلمه خندید.
- مگه من آدمی زادم؟

گویندالین نمی دانست که چه باید بکند. او تا بحال با یک قابلمه بدون در نجنگیده بود. با یک قابلمه سوپ نجنگیده بود.
در؟
چشمش را به آرسینوس افتاد که با متانت با یک موز، مذاکره می کرد که قصد خوردنش رانداشته. چون به موز حساسیت دارد و ماسکش هم کثیف میشود.
ماسک!؟
گویندالین چوبش را رو به قابمله گرفته و بی معنی ترین لغات عمرش را فریاد زد.
- هیلدن روتیزا ترین.

دختر جوان, وقتی ورد را می خواند چشمش را بسته بود. اما صدای "هوم"ی او را به خودآورد. وقتی چشمش را باز کرده و با قابلمه ای مواجه شد که یک ماسک مومی قرمز، جای درش را گرفته است، آرام خندید.
- آره. همه چیز درست میشه.


ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۰ ۱۱:۱۳:۱۳
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۰ ۱۱:۱۴:۲۶
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۰ ۱۱:۲۱:۲۶

تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۶
#8
1. ازتون میخوام برین یکی از این اژدها هارو تور کنید و دنبال گنجش بگردید و بگید وقتی پیداش کردین باهاش چیکار میکنید. (15 نمره)


- اژدها خفت کنیم؟ شوخی میکرد نه؟
- بعید میدونم. ارواح کلا شوخی سرشون نمیشه. هی! میشه کوله تو بندازی اون ور؟ داره شاخه های شمال شرقیمو می شکنه!

گویندالین جارو را جلوی چشم هایش گرفت. خیلی دلش میخواست بپرسد شاخه های شمال شرقی جارو، دقیقا کدام قسمتش هستند، ولی این کار دقیقا به اندازه خفت کردن یک دم شاخی مجارستانی غیر عقلانی به نظر می‌‌رسید و البته فایده چندانی هم نداشت.

- این واقعا انصاف نیست سیخو. اول چشیدن معجون هکتور، بعد مرگ پوشه بعد اون کفش های جیغ جیغو حالام دم شاخی مجارستانی؟ هی! رو پیشونی من نوشتن هری پاتر؟

صدای بوق بلندی باعث شد گویندالین جیغ بکشد. وانتی که روحِ استادیار از آن حرف می زد پشت سر گویندالین بود.

- بِرو کینار دیگَه خانِم! خوشَت آمده سَرَ راه ایستادَه ای ایستَخاره به درگاه میرلین مِی فیرَستی؟

گویندالین بهت زده به وانت قرمز رنگ نگاه کرد.
- میگم که... شما تخم های اژدها رو میاری پشت مدرسه؟
- هااا من می آورِم. دوشواری داری؟
- نه بابا دوشواری سیری چند. میگم که سرِ باغ چند؟
- مثل آدم با من حرف گفته کن!
- ای بابا منظورم اینه که اگه من بخوام بیام ور دل اژدها و همونجا خرید کنم چی؟
- مشتی ویزلی ته را می بره. ولی خرج داره!
- باشه شیتیل شما سر جاش!

راننده مو قرمز، در وات قرمز را باز کرد تا گویندالین روی صندلی های قرمز بنشیند. و زیر لب گفت:
- مرلین به دور بداره. چیقَدر چیشم دیریدَه شدن دخترای این دوره.

گویندالین ترجیح داد وانمود کند چیزی نشنیده است.
این کاری بود که در مسیر سعی داشت انجام دهد . چرا که حتی یک کلمه هم از آوازی که "مشتی ویزلی" میخواند سر در نمی آورد.
وقتی به محل زندگی اژدها رسیدند، گویندالین میدانست که واقعا دلش نمی خواهد دوباره سوار یک وانت شود. دقیقا متوجه نشد که چند گالیون به صاحب وانت داده است. چرا که حس می کرد دارد از روی زمین بلند می شود.
- نکن سیخو!
- من وقتی توی دستت باشم نمی تونم پروزات بدم.

گویندالین برای چند لحظه به بالای سرش نگاه کرد تا با نیش های باز یک اژدهای قرمز رنگ مواجه شود. ظاهرا اژدها که از خفت شدن خوشش نمی آمد تصمیم گرفته بود پیشدستی کند.

- کی بود می گفت اژدها خفت کنید؟

گویندالین که رنگ صورتش مثل گچ سفید شده و دندان هایش چیلیک چیلیک از به هم برخورد می کرد، به این نتیجه رسید که پنجه های یک اژدها جای مناسبی برای نشستن در هنگام پرواز نیست. مخصوصت وقتی هوا بارانی باشد.

تق!

- آخ کمرم...
- آخ شاخه جنوب غربی سمت چپم!
- وای دستم
- اوخ شاخه شاخه شمالی سمت راستم!

گویندالین به جارویش زل زد! به نظر می رسید جاروی پرنده بدش نمی آمد زبان داشته و به صاحبش زبان درازی کند.
- ما کجاییم؟

اژدها غرشی کرد که سبب شد گویندالین یک قدم عقب رفته و وارد غار شود. برق طلایی رنگی چشمش را زد. چند لحظه بعد آرام سرش را تکان داد.
- صحیح!

گویندالین علاقه داشت بداند کسانی که به محل مخفی ثروت های اجدادی دم شاخی های مجارستانی, راه پیدا کرده اند، چگونه از غاری که یک اژدها جلوی خروجی اش لمیده، زنده گریخته اند.
- میشه کمک؟


2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شما را از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)



-شرط میبندم نمی تونی بیشتر از چند ثانیه بمونی!
- سر چی شرط می بندی پیوز؟
- سر کلاست! اگه نتونی یه دقیقه، به اندازه من از زمین ارتفاع بگیری، امروز من به جات می رم سر کلاس!

لیسا با نگاهی که " اگه حالت رو نگرفتم" در آن موج میزد، به روح شرور مدرسه نگاه کرده و چوبدستی اش را بیرون کشید.
- ویندگاردیوم لویوسا!

اگر حواس لیسا تا این حد روی ورد نبود، نیشخند پیوز را تشخیص می داد . ولی او در تلااش بود تا خودش را با ارتفاع شبح نارنجی رنگ هماهنگ کند.
- این نامردیه! تو هی داری میری بالاتر!
- مطمئنی دارم می رم بالا؟

لیسا برای چند لحظه به پایین نگاه کرد. زمین سرسرا بیش از حد نزدیک به نظر می رسید.

پاق

- وای پاشنه کفشم!

لیسا لنگ لنگان به سمت دفتر اساتید رفت.
- کجا میری؟
- هاگزمید!
- پس کلاست چی؟
- با این کفشا برم؟

صدای خنده پیوز در غرولند های لیسا تورپین محو شد. پیوز در حالیکه آواز می خواند به سمت کلاس مراقبت از موجودات جادویی رفت.


3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)

بنام مرلین.
کفش های استاد لیسا!
کفش های استاد لیسا خوب است. رنگ جیغی دارد. جیغ هم می کشد تازه.
اگر کسی سر کلاس حرف بزند، کفش های استاد لیسا، تلق و تلوق، به حالت خود جوش آمده و خودشان را به پس کله دانش آموز وراج می کوبند
کفش های استاد لیسا قهرقهرو هستند.
کفش های استاد لیسا اگر باران بیاید، مرتب تلق تلق می کنند حتی اگر سر جایشان باشند.
کفش های استاد لیسا گرمایی هستند، اگر هوا گرم باشد، آنها می ایند و روی صندلی میز آخر می نشینند تا باد بهشان بخورد.
کفش های استاد لیسا هر روز حمام می کنند.
کفش های استاد لیسا اگر زارت بخورد به زورت و بشکند، قهر می کنند.
اگر نشکند هم قهر می کنند.
حتی اگر صدای زرت بدهند هم باز قهر می کنند.
زیپ کیف من یک بار می خواست به خاطر صدای جیغ بچه ها در کلاس قهر کند. کفش های استاد لیسا برای لوازم تحریر ما بد آموزی دارد.
من کفش های استاد لیسا را دوست دارم


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶
#9
هکتورِ معجون ساز برای چند لحظه خم شد تا بال حشره توربال را بردارد و در معجونِ جدیدِ "من درش ناپیدا"ی جدیدش، که خودش هم هنوز کاربردش را نمی دانست بریزد که...

"ویــــــــــــــــــژ"

ویبره های هکتور دچار ضربان نامنظمی شد.
- این دیگه چی بود. این دیگه چی بود!
- نلرز بابا. می خورم تو چش و چالتا!
- تو دیگه چی هستی؟
- چی چیه! چی به درخت می گن. من آلفردم. چاقوی پرنده سخنگو




پی نوشت: ارشد گریفندور دیگه! دی:


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶
#10
آرسینوس گریخته بود.
همین که پالی, سرش را چرخاند، او با دوپای خودش، شش دست قرضی و سه بال عاریه ای، از رستوران "گرگ گیاه خوار" گریخته بود. اما چنان با عجله راه می رفت که کتابخانه پرنده را ندیده و در قفسه سومش فرو رفته بود!
خونسردی ذاتی آرسینوس به کمکش آمده و باعث شد که چشمهایش از ماسک بیرون نزند.

- آرسینوس از توی کتابخونه بیا بیرون! فکر می کنن تو هم جزء ست پروازیا!
-چی؟

آرسینوس سرش را به سمت صدا چرخاند.اما پیش از اینکه فرصت پیدا کند چیزی بگوید، صدایی شنید.

- پایین رفتاهه کروات صاحب. تو سنگین وزن بوداهه!
- الین این چیه؟

گوبندالین نیشخندی زد.
- فعلا اسم نداره. اساسا اسماشونو باید خودشون انتخاب کنن.یا صاحبشون!
- نه! نمیخوام بدونم اسمش چیه! می خوام بدونم چیه!؟
- خب کتابخونه اس!
- کتابخونه اس؟ این، با این دک و پوزش کتابخونه اس؟

گویندالین خنده نرمی سر داد.
- اره دیگه! کتابخانه پرنده! پرواز کنید و بخوانید.کتابخونه تونم براتون آواز می خونه. البته مدلای دیگه اش هم هست. دیگ پرنده سخنگو. تختخواب سخنگوی لالایی سر خود. یا مثلا چاقوی پرنده سخنگو البته این اخریو زیاد توصیه نمی کنم.

آرسینوس اخم هایش را عمیق تر کرد.
- نمیدونم چرا اصلا علاقه ای به دونستن علت چنین توصیه ای ندارم . به چه زبونی حرف میزد که یه کلمه شم نفهمیدم؟

صدای خنده گویندالین در پیاده رو پیچید.
- هندی. سفارش صاحبشه. عه اومد. وایسا!

گویندالین برای لحظاتی، آرسینوس را در پیاده رو تنها گذاشت و به سراغ بساط غرفه اش رفت.
- تو چرا مغازه نداشت صاحب!
- سلام مستر کومار. خوبی؟ راجو خوبه؟ پولش کجا بوده خب! برای همینم کلی به حلق وزارت و شهرداری پول ریختم. سفارشت حاضره.
- فک زِداهه!
- صاحب سلام کرتاهه!
- غیر طبیعی فک زداهه.
- خب مثل بچه اس دیگه! باید باهاش حرف بزنی که یاد بگیره.
- قبول نداشتاهه. کار تو ناقص بوداهه.من نصف پول بیشتر نداداهه.

گویندالین آهی کشید. حتی اگر ناراضی هم بود ترجیح میداد با یک مرد هندی صد کیلویی بحث نکند. به هر حال هندی ها الکی هندی نشده بودند. آرسینوس نگاهش کرد.
- سرت کلاه نذاشت؟
- گذاشته باشه هم کاری از دستم برنمیاد. به هر حال غیر قانونی بساط کردم دیگه! :(


تصویر کوچک شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.