هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفتر رئیس فدراسیون کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶
#1
سلام
بچه ها منو فرستادن تا بگیم نتیجه رو قبول نداریم و داور سوم میخوایم. لطفا ارجاع بدین داور سوم نظر بده.
با تشکر.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#2
تف تشت vs ترنسیلوانیا

پست دوم





یک ماه پیش از مسابقه نهایی کوییدیچ- محفل ققنوس

صبح سرد و زمستانی دیگه ای توی محفل شروع شده بود. توی سالن نشیمن پرنده پر نمیزد. اینور و اونور سالن پر بود از کتاب و خرت و پرت هایی که به نظر می رسید اعضا از بسط نشینی شب گذشته جا گذاشته بودن و مالی حسش نکشیده بود در نقش مادرهای مهربون زحمت جمع کردنشون رو به خودش بده. دوربین درحالیکه تلاش میکرد از بین آت و آشغال ها راهشو باز کنه به سمت شومینه نیمه روشن حرکت کرد. جایی که یه تیکه پوست گرگ ژولیده روی زمین پهن کرده بودن.

فیلمبردار: اینا که نون شب ندارن بخورن از این قرتی بازیام بلدن؟

نویسنده سیخونکی به فیلمبردار زد تا یادش بندازه فضولیش به اون نیومده. فیلمبردار با بی اعتنایی شونه ای بالا انداخت. دوربینش رو کول کرد.
- حالا اصلا سوژه ای که قراره تصویر برداری کنیم چی چی هست؟

در همون لحظه ناغافل پوست جلوی شومینه رو لگد کرد.
- آی ننه دمم!

صدای جیغ کر کننده ای که از پوست گرگ بلند شد باعث شد تا پشم های فیلمبردار دچار فرخوردگی مفرط شن. ثانیه ای بعد پوست گرگ با هیکلی در ابعاد آرنولد (شوارتزنگرشون البته، وگرنه این یکی که زیر دست و پا میمونه) از روی زمین بلند شد تا با چشمای خون گرفته و لوچ به فرد خطاکار نگاه کنه.
- بوی آدمیزاد میاد!

نویسنده:
گرگ بد:
فیلمبردار:

فیلمبردار: داداچ مطمئنی دیالوگت همین بود؟

گرگ بد کله شو خاروند:
- ام بذ ببینم...اوا دیالوگای جک غول کش تو جیب من چیکار میکنه؟ اها یافتم...یک کیلو سیب زمینی؛ یه قوطی رب یه دبه ...ای بابا اینا که لیست خرید آرتوره...باید این یکی باشه...سه لول تریاک...عه نه چیزه اینم سفارش خریده اکبر اقا بقالیه...این چیه؟

یک ساعت بعد

کماکان گرگ بد در حل تلاش برای پیدا کردن کاغذ دیالوگش بود. تا اون لحظه کوهی از کاغذ شامل انواع سفارشات؛ رسید خرید، تقلبهای دوران دانشجویی، فیش بانکی و... جلوش تلنبار شده بود. حتی جک غول کش هم که اومده بود کاغذ دیالوگش رو پس بگیره دلش به حال گرگ سوخته بود و نشسته بود داشت کمک میکرد تا بلکه دیالوگ گرگ رو پیدا کنن. یه گوشه از سالن هم فیلمبردار و تهیه کننده نشسته بودن نون ببر و کباب بیار میزدن.
تو همین احوالات صدای پایی که از پله های می اومد پایین حواس هارو به اون سمت جلب کرد. گیدیون پوشیده در لباس خواب درحالیکه تو یه دستش مسواک بود و تو اون یکی لیوان بالای پله ها وایساده بود. با سوظن به جمع حاضر نگاه کرد.
- چه خبره اینجا؟ باز چشم مالی رو دور دیدی رفیقاتو جمع کردی؟ مگه اینجا شیره کش خونه ست مرتیکه؟

گرگ: شیره کش خونه؟ من گرگ تحصیل کرده ای هستم این وصله ها به من نمیچسبه. در ضمن داریم دنبال کاغذ دیالوگ من میگردیم.

- کاغذ دیالوگ چه کوفتیه؟باز از اون کوفتی کشیدی توهم زدی؟ زود جمع کن این بساطو تا مالی نیومده ببینه بیچارمون کنه ها! همینجوریشم با ریش گرو گذاشتن اجازه دادن اینجا بمونی. بدو!

بعد با فرمت راهشو کشید به سمت مرلین گاه.
هنوز گرگ بد حواسش رو جمع نکرده بود تا ببینه کجای داستانه و دقیقاً چه خاکی باید بر سر بریزه که صدای جیغ بلندی باعث شد شش متر از جا بپره و با لوستر یکی شه. فیلمبردار و دار و دستش هم که اوضاع رو قمر در عقرب میدیدن بند و بساط و کاسه کوزه رو جمع کردن و فلنگ رو بستن. بلافاصله گیدیون جیغ کشان وارد کادر شد. درحالیکه شب کلاهش روی سرش یه وری شده بود به گرگ بد بالای لوستر نگاه کرد.
- مامان لولو! لولو اومده منو بخوره!

****


شاید حق با گیدیون بود...البته از اونجایی که گیدیون از بچگی علاقه مفرطی به کولی بازی و جیغ و هوار راه انداختن از خودش نشون داده بود ممکن بود خیلی هم حق باهاش نبوده باشه. کلاً چون گیدیون تو بچگی پدرو مادرشو از دست داده بود و زیر دست مالی افتاده بود؛ به جیغ و داد کردن علاقه پیدا کرده بود. البته ممکن هم هست در واقع مالی زیردست گیدیون بزرگ شده بود و در نتیجه به جیغ ویغ کردن علاقه مند شده باشه. کسی چه میدونه؟ زمانه ما پره از زمانه های بی زمانی و بی زمانی در واقع زمانیه که...

ناظر انجمن: مرض! مثل آدم مینویسی یا طرف مقابلو برنده اعلام کنم؟

نویسنده با چهره ای وار خیلی نامحسوس جمله رو رها کرد و رفت سر جمله بعدی.

شاید حق با گیدیون بود. با جیغ و داد گیدیون اعضای محفل مثل مور و ملخ ریختن توی مرلینگاه محفل. جاییکه یک عدد لولوی زشت و بدترکیب با لباس نارنجی منتظرشون بود. هرچی هم لولوی بیچاره گفت که سوپور سرکوچه ست و در باز بوده و اومده عیدی بگیره تو کت هیچکدومشون نرفت که نرفت. در نهایت لولوی بیچاره رو انقدر با اکسپلیارموس زدن که گریه کنان و مامان گویان از در رفت بیرون و گفت از رفتار زشتشون به شهرداری شکایت میکنه و این مدل رفتارها مخالف حقوق شهروندیه.

اما محفلی ها که کله سحری با قیافه های پف کرده از خواب و لباس های ژولیده دست کمی از لولوهای واقعی نداشتن، سر مست و خوشحال از این پیروزی و شکست نفوذ بیگانه توی سالن جمع شدن تا این موفقیت رو جشن بگیرن و به یاد شهدای محفل بنوشن و به سخنرانی بی سر و ته دامبلدور گوش بدن.
- فرزندان روشنایی من!امروز ما اینجا جمع شدیم تا پیروزیمون رو جشن بگیریم و ضمن تجدید میثاق با آرمان های مرلین کبیر مشت محکمی بر دهان آستاکبار بکوبیم!

محفلیون:

دامبلدور با متانت و وقار تمام پیکشو یه دفعه رفت بالا.
امروز ما با همدلی و همکاری زدیم دهان آستاکبارو به بوق دادیم و انگشتمونو تو چشم های آستاکبار کردیم و استکبار رو تارومار نمودیم. این همدلی و همکاری شما چیزی جز سیفیتی و گوگولیت شمارو نمیرسونه.

محفلیون:
چشمان آستاکبار:

با لگدی که آرتور از پشت سر نثار دامبلدور کرد حواس دامبلدور جمع شد و تنبونش رو بالا کشید.
- حالا از سروران گرامی درخواست میکنم به آشپزخونه تشریف ببرن تا با سوپ خوشمزه ای که مالی برامون پخته از خودشون پذیرایی کنن.

محفلیون هورا کشان و پایکوبان درحالیکه لیوان هارو به هم میزدن به سمت آشپزخونه محفل سرازیر شدن. دامبلدور هم که چشم آرتور رو دور دید؛ رداش رو زد بالا و پاورچین رفت دنبال رون تا اغفالش کنه که...

گوشومب!

همون لحظه در ورودی محفل با صدای شترقی باز شد و پرت شد وسط سالن تا دامبلدور که رسیده بود پشت سر رون شش متر بپره و با سقف یکی بشه. محفلی ها هم وسط راه متوقف شدن و برگشتن ببینن چی شده. نارسیسا در آستانه در نیست و نابود شده محفل ایستاده بود.
- بدبخت شدیم! به بوق رفتیم!

اما محفلی ها به نظر نمی اومد خیلی تحت تاثیر این طرز ورود قرار گرفته باشن. اول یه نگاه به دری انداختن که پرت شده بود وسط سالن و میز رو خرد و خمیر کرده بود. بعد نگاهشون افتاد به سقف و دامبلدوری که کتلت شده بود. آخر سر هم به نارسیسا نگاه کردن که دم در ایستاده بود و منتظر بود یه واکنش ببینه.

محفلی ها:ای بابا خیلی ضایعی تو... اینجا قراره مثلاً مخفی باشه ها!

نارسیسا: دغدغه فکریتون تو این وضعیت از پهنا تو حلقم. این حرفا مال تو کتابه. میگم الان وضعیت اضطراریه.

از اونجایی که دامبلدور تو اون لحظه با سقف سالن یکی شده بود و بهش دسترسی نبود؛ مالی مادرانه نقششو عهده دار شد. هیچ هم به خاطر این نبود که چشم دیدن نارسیسارو نداشت. مخصوصا که آرتور با فرمت به نارسیسا زل زده بود آب از لب و لوچه ش روون بود. در نتیجه مالی با متانت ناچار شد با ملاقه یکی پس کله آرتور بکوبه.
- این چه مسئله مهمیه که به خاطرش تو اجازه داری سرتو عین تسترال بندازی پایین و از مرزهای محفل رد بشی؟

نارسیسا که دوباره یادش افتاده بود اخم و تخم رو گذاشت کنار:
- جیيييييغ! لولو! شهر پر از لولو شده! پادشاه میخواد دامبلدور رو ببینه. همین الان!

محفلی ها به فکر فرو رفتن. این جمله آشنا بود. خیلی آشنا... درست مثل اینکه همین چند خط قبل شنیده باشن. گرچه مرلین به کمکشون اومد تا مجبور نشن به مخ هاشون بیشتر از این فشاری وارد کنن. بلافاصله صدای جیغ کر کننده ای از سمت آشپزخونه شنیده شد. جایی که جینی و بچه هاش زودتر از همه خودشونو بهش رسونده بودن.
- مادر خوب و قشنگم! لولو!

زمان حال- ورزشگاه المپیک

- و حالا شاهد ورود تیم ترنسیلوانیا به زمین هستیم...آرنولد پفک پیگمی مهاجم؛ ریتا اسکیتر مهاجم؛ جیسون ساموئلز...

صدای فریاد تشویق و شادی طرفدارهای تیم ترنسیلوانیا؛ محیط سرد و یخ زده ورزشگاه المپیک رو به لرزه درآورد. مسابقه نهایی بین دو تیم تف تشت و ترنسیلوانیا داشت شروع میشد.
هوا بس سرد و سوزناک بود. چمن های ورزشگاه هنوز از بارش برف قبلی پوشیده از برف و یخ بودن. چون شهرداری پول نداشت بده برف هارو پارو کنن. دور تا دور ورزشگاه هم طبق معمول پر بود از تماشاگرهایی که تا خرتناق لباس پوشیده بودن مبادا دچار چاییدگی مفرط شن.

اعضای تیم ترنسیلوانیا درحالیکه بزرگوارانه به فلش دوربین ها لبخند میزدن و برای طرفدارهاشون دست تکون میدادن، میون تشویق پر هیاهو روی زمین یخ زده ورزشگاه قدم گذاشتن. طبیعی هم بود که تو اون شلوغی صدای سرد و یکنواخت گزارشگر رو کسی نشنید که از ورود تیم تف تشت به زمین خبر میداد:
- و این هم اعضای تیم فراری های تیمارستان شلمرود تانزانیا...گیدیون پریوت که مدال شهید مدافع مرلینش رو روی سینه سنجاق کرده و به نظر میاد بیشتر از نشان تیمش بهش افتخار میکنه... کتی بل؛ سرکادوگان... شمارو نمیدونم ولی همیشه این برای من سوال بوده که یه تابلو و یه ادم مرده چطور میتونن مسابقه بدن؟

صدای خنده تمسخرآمیز تماشاچیان از گوشه و کنار ورزشگاه بلند شد. هرچند اعضای تف تشت به نظر نمیرسید خیلی اهمیتی به این موضوع بدن. در واقع با اون قیافه های خسته و داغون به نظر میرسید به تنها چیزی که اهمیت نمیدن تیکه و کنایه هایی بود که داشت نثارشون میشد.
بعد از روزی که رییس آزکابان اومد سراغشون و زد در محفل رو ناکار کرد یه روز خوش ندیده بودن.

اون روز به زحمت موفق شدن دامبلدور رو با کادرک از سقف بکنن و بریزن تو فرغون و با نارسیسا راهیش کنن. همزمان هم عده ای همراه مالی با چوبدستی های کشیده راهی آشپزخونه شدن تا لولویی رو که به جینی حمله کرده بود نفله کنن. گرچه لولوی مزبور جون سخت تر از این حرف ها بود. بعد از ساعت ها تلاش بی وقفه و به کار بردن انواع و اقسام روش های جادویی و غیرجادویی عاقبت گیدیون با شجاعت و فرود آوردن ضربات متعدد دمپایی ابری دامبلدور بر سر و روی دشمن موفق به منهدم کردنش شد. هرچند بلافاصله با جیغ و ویغ مالی رو به رو شد که چرا به جای استفاده از پیف پاف با دمپایی زده دل و روده سوسک نگون بخت رو ریخته کف آشپزخونه و کل آشپزخونه رو به گند کشیده و حالا مالی باید همه جارو دوباره آب کشی کنه. هرچی هم که ملت براش استدلال کردن که محفل بودجه خرید پیف پاف نداره به گوشش نرفت که نرفت.
اما مصیبتشون قرار نبود به اینجا ختم بشه...

کمی بعد دامبلدور که با کمک فناوری پیشرفته تلمبه دوچرخه باد شده و به ابعاد طبیعیش برگشته بود؛ با عجله وارد مقر شد تا اعلام ماموریت جدید کنه. ظاهرا یه فاجعه بی نظیر تو شهر رخ داده بود. شهر رو جک و جونورهای وحشتناک و ناشناخته ای برداشته بود که داشتن از سر و کول ملت بالا میرفتن و اصلا هم مشخص نبود از کدوم جهنمی سر و کله شون پیدا شده.
البته قطعا با دور زدن تو انجمن های ایفای نقش دامبلدور موفق میشد به فجایعی به مراتب وحشتناک تر دست پیدا کنه. ولی متاسفانه با تهدید و فشار قلم نویسنده ناچار شد وانمود کنه این فاجعه منحصر به فرد تره.

وزارت خونه اعلام وضعیت قرمز کرده بود و همه اعضای ایفای نقش اعم از محفلی و مرگخوار و مدیر و ناظر و بی طرف و باطرف و... باید با هم متحد میشدن تا این وضعیت رو سر و سامون بدن. هرچند در وهله اول؛ ایجاد اتحاد بین این گروه ها به مراتب از فاجعه پیش اومده سخت تر و غیرممکن تر به نظر می اومد.
ولی این همه ماجرا نبود و هنوز خبر اصلی باقی مونده بود. تو این وضعیت قرار نبود هیچ مسابقه ی کوییدیچی کنسل بشه!

این خبر رو زمانی دامبلدور به اعضای تف تشت ابلاغ کرد که سخت مشغول بررسی راهی برای تشخیص و جدا کردن آرتور از در محفل بود، آخه در اثر عجله دامبلدور برای باز کردن در باهاش یکی شده بود.

اعضای تف تشت تا اون زمان مشکلات زیادی رو پشت سر گذاشته بودن. مبارزه با غول و لولو و امثالهم براشون تفریح و سرگمی بود. هیچ هم به خاطر این نبود که هرکدومشون به تنهایی مایه وحشت لولوها بودن. ولی مسابقه دادن تو این وضعیت؟ با ماموریت دامبلدور و خونه تکونی مالی؟ اصلا و ابدا! تف تشتی ها از حقوقشون مطلع بودن. اون ها تفی های خوب و آگاهی بودن!

در نتیجه از همونجا با آرتوری که با در یکی شده بود به سمت دفتر پادشاهی رفتن تا مراتب اعتراضشون رو به گوش مدیریت برسونن. جلوی در وزارت خونه تحصن کردن. روی در کنده شده شعار نوشتن و با آرتور تو هوا تکون دادن. سطل آشغال هارو آتیش زدن و شعار مرگ بر مدیریت سر دادن و با هیپوگریف از رو مامورای وزارت رد شدن. این وسط هم پر اعتراضاتشون کشید به یه هواپیمایی و باعث شد بخوره تو کوه و باهاش یکی بشه.
حتی هیتلر جلوی وزارت خونه روی سکو رفت و سخنرانی پرشوری ایراد کرد و گفت که یه روز خوب میاد که همه وزارت خونه رو به آتیش میکشه و مامورای وزارت خونه رو میندازه تو اتاق گاز، یا تبعید میکنه به اقامت اجباری تو اشویتس. ملت هم تشویقش کردن و براش سوت وهورا کشیدن و کلی گوجه و تخم مرغ تقدیمش کردن. حتی یکی دوتا آدرس هم برای اقامت بهش هدیه شد که ظاهرا میتونست بدون پرداخت یه نات هزینه، به صورت رایگان تحت مراقبت و درمان قرار بگیره.

تا عاقبت گرگ بد که دور از این همه هیاهو داشت بلال باد میزد و دولا پهنا با ملت حساب میکرد، پیشنهاد داد اگر یه نامه بنویسن و بفرستن تو شاید زودتر به درخواستشون رسیدگی بشه. پیشنهاد بدی به نظر نمیرسید هرچند پیشنهاد یه گرگ بد گنده بود. ظرف چند دقیقه نامه ی اعتراض و درخواست به تاخیر افتادن مسابقه داخل صندوق انتقادات و پیشنهادات وزارت خونه افتاد.

یک هفته قبل از مسابقه- بن بست ناکترن

دوربین جلو رفت و روی صورت های خسته و ناامید اعضای تیم تف تشت زوم کرد که گوشه و کنار کوچه رو زمین ولو شده بودن. اونجا یه کوچه فرعی و باریک تو ناکترن بود. سنگفرش شده و پر از سطل های زباله که اینطرف و اون طرف کوچه رها شده بودن. جایی برای تمرین روزانه تیم کوییدیچ تف تشت.

البته اینطور نبود که تف تشتی ها برای یه محل مناسب تر تلاشی نکرده باشن. به فدراسیون کوییدیچ نامه نوشته بودن و درخواست برای محل تمرین کرده بودن. در نهایت هم رفته بودن تو لیست انتظار برای ۳ سال بعد. چون منابع مالی که فدراسیون موفق نشده بود قلع و قعمشون کنه محدود بود و متقاضی زیاد. رفت و آمد به وزارت خونه و نامه نگاری با اینور و اونور هم چندان نتونسته بود کمکی کنه جز اینکه هیتلر آب و روغن قاطی کنه و بخواد کل وزارت و سایت و مدیریت رو با هم به چیز بده و یه جنگ جهانی دیگه راه بندازه. بعد از اینکه تف تشتی ها تونستن به زور جلوی دهنش رو بگیرن و از محل حادثه دورش کنن فهمیدن باید بی خیال کمک های دولتی شن و به صورت مستقل عمل کنن. اصلا به ریسک به بوق رفتنش نمی ارزید!

طبیعی هم بود که اولین گزینه؛ کوچه پشت محفل بود. اما متاسفانه سر و صداشون خیلی زیاد بود و چندبار موقع تمرین زدن شیشه های خونه همسایه هارو شکستن و از سطل آشغال ها استفاده غیرحرفه ای کردن. در نتیجه مالی هم کیششون کرد و گفت برن یه جای دیگه رو برای خرابکاری انتخاب کنن. از اون موقع به بعد آوارگی و در به دری تو کوچه پس کوچه های لندن شروع شد. تقریبا جایی باقی نمونده بود که تف تشت بهش ییلاق و قشلاق نکرده باشه. از محله های مرگخوار نشین گرفته تا جلوی در وزارت خونه و مترو مشنگی و...تا رفت و آمد دزدکی به هاگوارتز.چندباری هم بساطشون رو تو محله اسنیپ اینا پهن کردن تا اینکه آخرش اسنیپ قاطی کرد و با چوبدستی افتاد دنبالشون و چونصد امتیاز از گریفندور کم کرد ظاهرا وقتی داشتن اعصاب پخش میکردن اسنیپ تو صف شیر گیر کرده بوده. اعصاب نداشت که مرتیکه!

جایی که حالا توش اتراق کرده بودن یکی از کوچه های فرعی و باریک توی ناکترن بود که کمتر کسی گذرش از اونجا می افتاد. تنها تماشاگرهای تمریناتشون هم اغلب گربه هایی بودن که تو سطل آشغال دنبال غذا میگشتن. انگار محل ایده آلشون رو بالاخره پیدا کرده بودن. میتونستن تا دلشون میخواد توپ بزنن و از سطل آشغال ها به عنوان دروازه تیم حریف استفاده کنن و گربه های بخت برگشته رو به عنوان اعضای تیم رقیب مورد استفاده قرار بدن بدون اینکه کسی معترضشون بشه.
هرچند تو اون لحظه مثل لشگر شکست خورده به نظر میرسیدن. سطل های آشغال رو برعکس کرده بودن و با ترش رویی روشون نشسته و غمباد گرفته بودن. تنها کسی که هنوز ننشسته بود هیتلر بود که با عصبانیت طول و عرض کوچه رو طی میکرد. هرازگاهی هم برمیگشت و غضبناک به نامه توی دست آرتور نگاه میکرد که بعد از کلی تلاش تونسته بودن دوتا پا و یه دستش رو از در جدا کنن و حالا میتونست رو دوتا پای خودش راه بره. بعضی وقت ها هم با زیر لب با خودش حرف میزد که جز کلمه ی "توهین" و " جنگ جهانی" و “آشویتس” چیز دیگه ای ازش فهمیده نمیشد.

تا اون روز یه هفته واقعا جهنمی رو سپری کرده بودن. دسته دسته با مرگخوارها اینور و اونور رفته بودن و سعی کرده بودن سایت رو از حضور موجودات جهنمی پاکسازی کنن.
اول از همه فقط به نظر میرسید زامبی ها به شهر حمله کردن. البته نابود کردن زامبی های زشت و نفرت انگیزی که پاهاشون رو روی زمین میکشیدن و خرخر میکردن برای اون ها کاری نداشت. اونا تفی ها خوب و لایقی بودن.

ولی موضوع به همین آسونی ها پیش نرفت. چیزی نگذشت که یه گله حشره در ابعاد خرس گریزلی به شهر حمله کرد. اولش همه فکر میکردن فک و فامیل های لینی اومدن تعطیلات پیشش و خطری ندارن جز اون صدای ویز ویز رو مخشون. اما چیزی نگذشته بود که معلوم شد به شدت به گوشت و خون آدمیزاد علاقه مند و تشنه ن. قبل از اینکه ملت جادوگر موفق بشه از شوک حادثه دربیاد و با حشره کش و لنگه دمپایی موضوع رو حل و فصل کنه؛ دسته خون آشام ها از شمال و گرگینه ها از جنوب تصمیم گرفتن بهشون سری بزنن و عرض ادب و ارادت کنن. این وسط هم یه چندتا گاز از چند نفر بگیرن تا ماجرا همینجوری خشک و خالی پیش نره. تو این وضعیت آشفته هم یه خانم با کمالات از آسمون ظهور کرد که میگفت دخترخاله مرلینه و اومده مردهای شهر رو اغفال کنه و از گوشتشون بخوره و اسمش هم لیلیثه.

دیگه تمام زندگیشون شده بود گرگم به هوا بازی کردن با زامبی ها و خون آشام ها و بقیه جک و جونورها. در عین حال هم لازم بود مواظب باشن لیلیث هوس نکنه یه گاز ازشون بگیره یا هکتور که از بخت و اقبال بلند همگروهشون شده بود چیزخورشون نکنه. به نظر میرسید وضعیت دیگه نمیتونه بدتر از این بشه ولی کاملا اشتباه میکردن. نه تا وقتی که پاسخ نامه شون از وزارتخونه برسه.

نامه صبح همون روز با جغد ویژه رسید. به درخواستشون برای تاخیر در مسابقه جواب منفی داده شده بود. ظاهرا وزارت فکر میکرد که این مسئله خیلی مهمی نیست و سایت بدتر از این هارو دیده و عقب انداختن مسابقه برای همچین دلیل احمقانه ای مسخره و اتلاف وقت و سرمایه ست. برای وزارت خونه چه اهمیتی داشت که اعضای تف تشت وقت سرخاروندن نداشتن و وقتی تو مقر محفل بودن باید مثل جن خونگی برای مالی در و دیوار رو دستمال میکشیدن؟ یا چه اهمیتی داشت که وقتی تو محفل نبودن باید با هیولاهای بی شاخ و دمی مبارزه میکردن که مدیریت خودش خلقشون کرده بود؟ یعنی باید باور میکردن که مدیریت با وجود اتصال به عالم بالا قادر نیست از منوش برای نابودی این جانداران استفاده کنه؟
گرچه دامبلدور معتقد بود که خالق این موجودات ولدمورته تا با این کار عشق نداشته بین اعضارو به بوق بده یا وزارت خونه مشکوک بود این وضعیت کار هیتلره و مخفیانه یه آشویتس دیگه توی سایت راه انداخته. اون ها تف های آگاه و باهوشی بودن و به همین سادگی گول نمیخوردن!

باری به هرجهت تو اون صبح سرد و تاریک زمستونی دور هم جمع شده بودن تا به حال خودشون مرثیه بخونن و گل بر سر بمالن. چند روز بیشتر به مسابقه باقی نمونده بود بدون تونسته باشن تمرین موثری داشته باشن. هیچکس حرفی نمیزد و همه با قیافه های اخمو به یه گوشه زل زده بودن و هرازگاهی آه میکشیدن. حتی کتی هم دیگه دنبال نقطه ش نمیگشت و با نگاه گیج و خنگ واری در و دیوارو نگاه میکرد.
باد سردی تو بک گراند وزید و یه زامبی با خنده ترول وار از جلوشون رد شد. ولی تف تشتی ها خیال تکون خوردن نداشتن.
سکوت محض حاکم بود.

کم کم نویسنده و عوامل فیلمبرداری از این همه سکوت داشت خوابشون میگرفت که صدای قدم های اهسته ای سکوت رو شکست. تف تشتی ها اول خودشون رو زدن به پوست کلفتی و وانمود کردن که چیزی نشنیدن. ولی وقتی صدا قطع نشد نتونستن واکنشی نشون ندن. سرها با بی حوصلگی به اون سمت چرخید. به نظر میرسید طرف هرکی هست درست پشت دیوار کوچه رسیده باشه. هیتلر که هنوز سرپا بود در کمال خونسردی هفت تیر عتیقه شو از جیبش درآورد تا مخ هرکس که هوس کرده بود آرامششونو به هم بزنه بریزه رو زمین. هرچی نباشه هیتلر بود و بی اعصاب.
صدای قدم ها همینطور نزدیکتر میشد. هیتلر اسلحه رو بالا اورد و نشونه گیری کرد. بقیه بدون هیچ احساسی نگاهش میکردن.
- یک...دو...

- عه نزن بابا... منم!

گیدیون بود که وارد کوچه شده بود. ملت تازه یادشون افتاد وقتی صبح یواشکی از خونه زدن بیرون و ماموریت هر روزه شون رو پیچوندن گیدیون تنها کسی بود که وفادارانه رفت تا به محفل خدمت کنه. هیتلر پوفی کرد و اسلحه رو آورد پایین. گیدیون هم درحالیکه زیر لب غر میزد که نباید این ماس ماسک هارو در اختیار دیوونه های خونه خراب کن قرار بدن اومد تو کوچه و جلوی هم تیمی هاش وایساد. آرتور پرسید:
- چه خبر؟

گیدیون: دسته تبر! ولی نه یه خبری دارم. بررسی های تیم کارآگاه ها به نتیجه رسیده.

تف تشتی ها با بی میلی به گیدیون نگاه کردن. تو اون لحظه هیچ خبری جز کنسل شدن مسابقه نمیتونست براشون جذابیتی داشته باشه.
گیدیون با جدیت به چهره تک تک دوست هاش نگاه کرد.
- ظاهرا ماجرا از اونجایی شروع شده که یکی رفته سراغ پاتیل و دم و دستگاه اسنیپ چون خودش که زیر بازجویی اصلا حاضر نشد اعتراف کنه کار اون بوده.

کتی بل: زیر بازجویی؟ زیرش دقیقا کجاش میشه یعنی؟

گیدیون ترجیح داد این قسمت رو نشنیده بگیره. دست کرد تو جیبش.
- اینو همون دور و بر آزمایشگاه اسنیپ پیدا کردم...و فکر کنم بدونم مال کیه...

حس کنجکاوی باعث شد تا بقیه خلاف میلشون جلوتر بیان تا به چیزی که گیدیون از جیبش درآورده بود نگاه کنن. اون ها شاید تف تشتی های خسته و درمونده بودن. شاید از تیمارستان فرار کرده بودن و دیوونه خونه ها در به در دنبالشون میگشتن. ولی برای شناختن دستکش ددپول تو دست گیدیون هیچ شک و تردیدی نداشتن.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۲ ۲۲:۵۰:۲۲
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۲/۱۲ ۲۳:۰۰:۳۲

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
#3
تف تشت vs دلار

پست دوم


هوا بس ناجوانمردانه سرد و سوزناک بود. گوشه و کنار ورزشگاه هم قندیل های بزرگ و کوچیک از در و دیوار آویزون شده بودن و هرچند وقت یه بار روی سر و کله یه عابر بخت برگشته سقوط میکردن. چون شهرداری گفته بود بودجه نداره و شهردار قبلی همه بودجه رو داده جکوزی و استخر زیرزمینی زده، برای همین از ملت خواسته بودن بچه های خوبی باشن و خودشون بیل و پارو بردارن و زمین رو پارو کنن.
در نتیجه تو هوایی که اگر سگ هم میزدن از لونه ش در نمی یومد؛ ملت همیشه در صحنه با بیل و کلنگ و پارو راهی ورزشگاه شده بودن تا یه وقت مرلین نکرده حضور در صحنه خونشون پایین نیاد.
اون لحظه هم بیل و پارو به دست رو یخا و برفا سر میخوردن و فحشای مثبت ۱۸ رد و بدل میکردن و با بیل و کلنگ تو سر و کله هم میکوبیدن بلکه زودتر برسن به جایگاه تمشاگرها و یه جای خوب و به دور از قندیل هایی که از لبه های ورزشگاه آویزون بودن واسه نشستن پیدا کنن. دوربین چرخید و گوشه ی ورزشگاه رو نشون داد. جایی که اعضای ستاد بحران جمع شده بودن کنار هم و آب قند میخوردن تا بلکه فشار افتاده ناشی از غافلگیریشون از دیدن این همه برف سر جاش بیاد.

تو همین احوالات صدای نافرم تیز و گوشخراشی تو ورزشگاه پیچید و باعث شد چندتا از قندیلا رو مغز ملت فرود بیان و یه عده هم که سعی داشتن با کمک کلنگ و میخ و سیخ از دیوار ورزشگاه بالا برن با ملاج فرود بیان و مغزشون بپاشه رو زمین ورزشگاه.
- اهم اهم...یک دو سه!صدا میاد؟ درود بر همه ورزشکاران و ورزش دوستان ورزش مفرح و تماشایی کوییدیچ!
اصلا دیدن این همه شور و شوق اشک به چشم آدم میاره.


تماشاگرا:
داور:
شور و شوق:

در همون حین که یه عده با برانکارد می دویدن وسط زمین تا جنازه هارو جمع کنن گزارشگر ادامه داد:
- همونطور که در جریان هستید مسابقه امروز بین دو تیم تف تشت و دلاره. اعضای تیم دلار رو داریم که سرحال و قبراق دارن وارد زمین میشن. به نظر میرسه حالا که دلار کشیده بالا حال و احوالشون توپ توپ باشه.

اعضای دلار وسط تشویق شل و وارفته ملت وارد زمین شدن و در حینی که گزارشگر یکی یکی اسماشونو میگفت برای طرفداراشون دست تکون دادن. ستاد بحران که از هنوز از شوک غافلگیری قبلیشون در نیومده بودن با ورود تیم دلار و دیدن قیمت جدیدش، دوباره دست و پاشونو گم کردن و رفتن یه دور دیگه آب قند بزنن بلکه از شوک در بیان.

دقایقی طول کشید اعضای تف تشت رضایت بدن وارد زمین بشن. ظاهرشون بر خلاف تیم حریف چندان چنگی به دل نمیزد. درحالیکه چشماشونو میمالوندن و جاروهاشون دنبالشون روی زمین کشیده میشد خمیازه کشان وارد ورزشگاه شدن.
انقدر خسته و کسل به نظر می رسیدن که حتی نگاه خیره‌ی تماشاگرا هم نتونست وادارشون کنه اقلاً کمی هم تظاهر کنن.
- خب اینم از اعضای تف تشت. دست بجنبونین دیگه بچه ها ملت علاف شما که نیستن. به نظر میاد دیشب دیر خوابیدن. شاید هم وضعیت دلار نذاشته خواب به چشمشون بیاد. هارهارهار!

-دسته تسترال!

تف تشتی ها بدون اینکه ذره ای تو سرعتشون تغییر ایجاد کنن با همون وضعیت و غرولند کنان خودشونو رسوندن وسط زمین تا جلوی اعضای تیم حریف صف بکشن.
- حالا لایتینا کاپیتان دلار میاد جلو تا با کتی بل دست بده.

اما کتی بل اصلاً حال و حوصله نداشت. درحالیکه سعی میکرد تابلوی سرکادوگان رو کنار پاش محکم کنه با بی حوصلگی دستی برای لایتینا تکون داد. بعد دهن دره ای کرد که تا دندون ۳۲ اش رو به نمایش گذاشت. البته کسایی که نزدیکتر ایستاده بودن حاضر بودن به ریش مرلین قسم بخورن که چندتا از اندام درونیش رو هم تونستن ببینن. بقیه اعضای تیم هم خیلی بهتر از کتی به نظر نمیرسیدن. دوربین زومشو از گیدیون که با تکیه به جاروش خوابش برده بود به گرگ بد گنده ای دوخت که با چهره ای کسل در حال هم زدن لیوانی پر از چایی پررنگ بود و آرتور با گذاشتن سرش رو شونه ی گرگ خرناس میکشید.
لایتینا، دورا و آملیا چپ چپ به بازیکن‌های تف تشت نگاه می‌کردن و از مشاهده اینهمه بی نزاکتی اخ و پیف می‌کردن. لیونل مسی و آدم فضایی و اینستاگرام هم که کلاً تو باغ نبودن و این وسط رون با شرمزدگی سرش رو پایین انداخته بود و سعی داشت هرگونه نسبتش رو با یکی از اعضای تیم تف تشت مخفی کنه.

صدای گزارشگر تو ورزشگاه پیچید:
- گویا اوضاع و احوال بچه های تف تشت خیلی رو به راه نیست. به نظرتون بهتر نیست خودمونو علاف نکنیم از همین الان برنده رو دلار اعلام کنیم و بریم سر زندگیمون؟

ملت که برای رسیدن به ورزشگاه زحمت ها کشیده بودن و خون ها داده بودن، صدای اعتراضشون بلند شد و باعث شد چندتا از اون قندیل درشت ها وسط ورزشگاه سقوط کنه. گزارشگر با سرعت گفت:
- به خاطر خودتون گفتم وگرنه من که پولمو میگیرم و چرت و پرتمو میگم و میرم. حالا هم قبل از اینکه سرمون رو به باد بدین بریم برای شروع بازی.

بلافاصله داور جلو اومد و توپ هارو آزاد کرد. با سوت داور اعضای دلار به دنبال توپ ها شیرجه رفتن. ولی به نظر نمی یومد آغاز بازی خیلی روی اعضای تف تشت تاثیر گذاشته باشه. کتی بل سرش رو روی تابلوی سرکادوگان گذاشته بود و دو نفری مشغول خروپف کردن بودن. هیتلر با کسلی تکونی به خودش داد.
- بچه ها مسابقه شروع شد.

گرگ بد درحالیکه لیوان چاییشو هورت میکشید گفت:
- باشه.

هیتلر با خشمی که حتی سیبیل رو تکون میداد نعره زد:
- باشه و زهر تسترال مرتیکه! همه اینا زیر سر توی دوا باز و اون یکی مرتیکه‌ی زن باره است! حیف شد نزدم این انگلستان رو با خاک یکسان نکردما! حالا هم قبل از اینکه بگم بندازنت تو اتاقای گاز سریم کمک کن این جنازه هارو برسونیم به بازی.

این تهدید موثر واقع شد. گرگ بد اخرین قلپ چاییشو خورد. بعد زیربغل آتور و گیدیون رو گرفت. ددپول هم کتی و تابلوی سرکادوگانو زیر بغل زد با اشاره هیتلر به سوار جاروهاشون شدن.

فلش بک- یک هفته قبل از مسابقه


چند وقتی میشد که اعضای تیم متوجه تغییرات محسوسی در آرتور شده بودن. اغلب موقع تمرین ها ساکت و رنگ پریده رو جاروش میشست و علاقه ای به دنبال کردن بحث ها نشون نمی داد. بعضی وقت ها هم با چهره ای خواب آلود و اخمو یه گوشه مینشست و دماغشو بالا میکشید یا بی توجه به تمرینات برای خودش چرت میزد. هر وقت هم که این کارهارو نمیکرد یا توی توالت پیداش میکردن یا مشغول تمیز کردن بینیش با آستین رداش. نیازی هم به گفتن نیست که تمرکز و دقتش روی بازی خیلی کم شده بود. بیشتر وقت ها توپو نمیدید یا با اینکه متوجه توپ های بازدارنده میشد اجازه میداد تا بهش ضربه بزنن. کاملاً هم طبیعی بود که دیگه جای سالم تو صورتش باقی نمونده بود.
بچه های تیم به شدت نگرانش بودن و این تغییرات رو گذاشته بودن به پای قهر مالی از آرتور و فکر میکردن که از غم دوری همسر دلبندش افسرده شده. متاسفانه مالی هنوز به قضیه آشتی با آرتور روی خوش نشون نداده بود و حتی حاضر نشده بود به خاطر بچه ها وانمود کنه با آرتور آشتی کرده. کلاً اوضاع هیچ رقمه خوب پیش نمیرفت. با این همه بچه های تف تشت، البته به جز گیدیون که خودش رو زده بود به برق، برای روحیه دادن به رفیقشون تمام تلاششون رو میکردن. در نتیجه اصلاً جای تعجب نداشت که سیل بی شماری از پیشنهادات عجیب و غریب به سوی آرتور روانه میشد.
- هی اتور نظرت چیه امشب بریم دور دور؟خوش میگذره ها!
- نه بی خیال حسش نیست.
- آرتور میای نقطه م به هوا بازی کنیم؟
- نقطه م به هوا دیگه چه صیغه ایه؟
- همون گرگم به هواست که نقطه ش گم شده!
-

ولی ظاهرا هیچ چیز نمیتونست حال نامساعد آرتور رو خوب کنه و تلاش اعضای تیم برای سرحال آوردنش به بن بست خورده بود. حتی وقتی که هیتلر حوصله ش سر رفت و تهدیدش کرد که تو اتاق گاز میندازتش آرتور با بی اعتنایی شونه بالا انداخته بود. به نظر می رسید کلاً از دست رفته باشه این بشر!
تا مسابقه با تیم دلار چیزی باقی نمونده بود و حضور یه عضو گوشه گیر و بی حوصله به هیچ وجه به نفعشون نبود. متاسفانه زمان رو برای تعویض بازیکن از دست داده بودند.دیگه دیدن تجمعات غیرطبیعی بین اعضا درگوشی صحبت کردن ها و بعضا انداختن نگاهای ناجور به آرتور که روز به روز کسل تر و ژولیده تر به نظر میرسید دیگه جزئی از برنامه تمرین روزانه تیم شده بود.

اما اون روز در حین تمرین به طرز غریبی آرتور گوش به زنگ و هوشیار به نظر می رسید و توجه بیشتری به بازی از خودش نشون داده بود. به نوعی ظاهراً تلاش میکرد کم کاری این چند وقتشو جبران کنه و دوباره اعتماد بچه هارو به دست بیاره. انگار خودش هم خیلی خوب متوجه شده بود با اخراج شدن فاصله ای نداره. خلاصه برای تمرین اون روز بسیار جدی به نظر می رسید. حتی جدی تر از هیتلر. تا جاییکه سه تا از گل ها رو خودش به ثمر رسونده بود و یکی دوبار هم به کمک سرکادوگانی رفت که اون روز تو دروازه وایساده بود اجازه نداده بود سرخگون گل بشه. حتی یه بار دیده شد با قیچی برگردون توپ بازدارنده رو دفع کرده. گویا بالاخره خدایان باهاشون از درآشتی در اومده بودن و بخت و اقبال به روشون لبخند میزد. میشد گفت این بهترین تمرینشون از زمان تشکیل تیم تف تشت تا حالا بوده حتی.

دقایقی بعد در رختکن

اعضای تیم دور هم جمع شده بودن تا حین عوض کردن لباساشون به پچ پچ و گمانه زنی در مورد تغییر رفتار آرتور بپردازن.
- عالی بودین همه تون. فردا همینجوری بازی کنین بردیم بازیو.
- کسی نقطه منو ندیده؟

هیتلر که از نقطه بازی های کتی به شدت حوصله ش سر رفته بود از جیبش یه تیکه کاغذ درآورد و داد دست کتی که وسطش یه نقطه سیاه گنده نقاشی شده بود. در نتیجه کتی جیغ کشان از یافتن نقطه ش موقتا از کادر خارج شد. گیدیون درحالیکه چونه شو میخاروند گفت:
-ولی رفتار آرتور مشکوک نبود؟ من فکر میکنم یه چیزی زده بود انقدر شنگول بود.

ددپول در حال بازی با شمشیرهاش ناغافل زد سطل آشغال رختکن رو از وسط نصف کرد تا به گیدیون چشم بدوزه.
- یعنی میخوای بگی خل و چل شده بود؟ ولی اینکه چیزی نیست. من خلم. تو خلی. همه ما که تو این پستیم خلیم.اصلا هرکی این پستو میخونه خله. ما چیزی نیستیم جز یه مشت شخصیت خل و چل تو یه پست خل و چل!هارهارهارهورهورهورهیرهیرهیر.

گیدیون روترش کرد.
- زهر کرکس! نیست که آرتور در حالت عادی هم ادم سالمی بود!

قبل از اینکه ددپول بزنه گیدیون رو هم به سرنوشت سطل آشغل بدبخت دچار کنه؛صدای سرفه ی کوتاهی از پشت سر توجهشونو جلب کرد.

آرتور با کمرویی درحالیکه یه سینی پر نوشیدنی های رنگ و وارنگ دستش بود تو چارچوب در وایساده بود و بدجوری معذب به نظر میرسید. گرگ بد با اون هیکل گنده ش مثل بادیگارد پشتش ایستاده بود. اعضای تیم دست از حرف زدن برداشتن و به این ترکیب نه چندان متجانس چشم بدوزن. آرتور که کمابیش عصبی به نظر میرسید بدون نگاه کردن به چشم های هم تیمی هاش گفت:
- میدونم من این چند وقته خیلی اذیتتون کردم و حرصتون دادم و این صوبتا. یه چندتا چیز دیگه هم بود میخواستم بگم بهتون ولی الکی پست کش میاد. ام...برای همین سانسورشون میکنم. میگم...عوضش بیاین نوشیدنی بزنیم و همه کدورت هارو رفع کنیم.

ایده خوبی بود. بعد از یه روز تمرین سخت. در نیتجه همگی مثل ندید بدیدها به سمت سینی هجوم بردن و چیزی نمونده بود تابلوی سرکادوگان رو زیر دست پا له کنن. لیوان ها طی یه حرکت بالا رفت.
- به افتخار دوستیمون!
- به افتخار تیممون!
- به سلامتی کوییدیچ!
- به سلامتی پیوند دوبارمون!


گوینده این سخن با پس گردنی نویسنده به بیرون پست هدایت شد. اما گیدیون تنها کسی بود که خیلی خوشحال به نظر نمی رسید. نگاهی به لیوان نوشیدنیش انداخت و کمی بوش کرد. بعد با سوظن به شوهرخواهرش نگاه کرد.
- راستشو بگو آرتور. اینهمه تغییر یه دفعه چه معنی میده؟ نکنه به سرت زده خواهر منو با ۷ تا بچه طلاق بدی سر سیاه زمستون؟ نکنه باز سرش هوو آوردی کبکت خروس میخونه؟

آرتور آشکاراً دست پاچه به نظر می رسید.
- نه به جان گیدی! حقیقت من به این نتیجه رسیدم که کارام نتیجه ای جز تباهی نداره. من یه مرد عیال وارم و به خاطر زن و بچه هام هم که شده باید به خودم می یومدم و این حرفا. اصلاً قصد دارم برم به دست و پای مالی بیافتم و ازش طلب بخشش کنم. من شوهر بی چشم و رو و قدر نشناسی بودم.

گیدیون به سردی گفت:
- خوشحالم خودت متوجه این موضوع شدی!

ددپول چنان با قدرت کوبید پشت سر گیدیون که صورتش با لیوان تو دستش یکی شد.
- انقدر سخت نگیر گیدی. خدارو شکر کن که تو این پستی و میتونی همینجوری کلفت بار آرتور کنی. وگرنه تو طبق کتاب سال ها قبل مردی و اصولا نباید بتونی چیزی بهش بگی.

گیدیون نفس عمیقی کشید تا جلوی فوران خشمش رو بگیره. در عوض کله‌اش رو از توی لیوان کشید بیرون و لیوان رو به سمت دهن برد. در این حین آرتور با لبخندی مضطرب به هم تیمی هاش چشم دوخته بود. بدون اینکه حتی لب به نوشیدنیش بزنه افکارش به سمت دیروز بعدازظهر کشیده شد.

دیروز بعد از تمرین- رختکن تف تشت

- داوش ژون جفت توله هات این تنو بشاز!

تصویر کم کم وضوحش رو به دست آورد. چهره خسته و ژولیده آرتور تو کادر ظاهر شد که به دست و پای گرگ بدجنس افتاده بود و برای یه ذره مواد التماس میکرد. گرگ بد با پنجه زیر بغلشو خاروند.
- نمیشه جون تو داوش. بالاخره مرامی یه چند وقت بهت حال دادم ولی در جریانی که زندگی خرج داره.

آرتور نگاه اشک آلودشو به صورت پشمالوی گرگ دوخت.
- یعنی باس چیکار کنم؟

گرگه لبخند بدجنس طوری زد. بعد دستشو برد تو جیب بغل کتش. چند لحظه بعد یه بسته بی رنگ و رو کشید بیرون و جلوی چشم های نامیزون آرتور تکون داد.
- اینو میبینی؟این تسرالوفینه. ماده مخدری که شخصا توسط جناب مورفین گانتای اعظم تولید شده. بو کشیدنش هم کافیه تا طرفو معتاد کنه. ولی خب مطمئن تره طرف بخورتش. یکم از اینو بریز تو معجون رفیقات تا معامله مون جوش بخوره.

نفس آرتور بند اومد.
- میگی رفیقامو معتاد کنم؟بژن مشل خودم؟

گرگ با خونسردی بسته رو برگردوند تو جیبش.
- به هرحال زندگی خرج داره آرتور خان منم باس خرجمو از یه جا درآرم دیگه. همه ش که نمیتونم منتظر شنل قرمزی بشینم و آخرش ننه بزرگشو بخورم! حالا باز تصمیم با خودته از ما گفتن بود.

آرتور مردد بود. درست بود که معتاد شده بود ولی هنوز یه ذره وجدان ته وجودش باقی مونده بود... که اونم وقتی دستشو دراز کرد تا بسته رو از گرگ بگیره نیست و نابود شد!

فلش فوروارد- زمان حال

هرکی وارد رختکن میشد در وهله اول ممکن بود اینطور به نظرش بیاد که جشنی چیزی در جریانه. ده دقیقه‌ای نگذشته بود که اعضای تیم تف تشت در اثر مصرف تسترالوفین به تسترال بازی افتاده بودن. اعضای تیم کوییدیچ انگار عنان از کف داده بودن و وسط رختکن مشغول انجام انواعو اقسام حرکات موزون بودن. دوربین از روی گیدیون و ددپول که داشتن رقص شمشیر میکردن روی صورت هیتلر که داشت یه گوشه برای خودش پیدا کرده بود و رقص قفقازی میکرد زوم کرد. کمی دورتر از هیتلر کتی بل مثل تارزان از چراغ وسط رختکن اویزون شده بود و هرازگاهی جیغ های بنفش میکشید. تابلوی سر کادوگان عربده می‌کشید و با شمشیر دنبال اسب کوتوله‌ی فلک زده گذاشته بود. گرگ بد گنده یه گوشه داشت لباس‌هاش رو می‌کند و سعی داشت لباس‌های شگونه‌ها رو به زور تنش کنه و اصرار داشت که مادربزرگه‌است. کسی به آرتور توجهی نداشت که با نگاهی خالی از احساس به هم تیمی هاش نگاه میکرد. ظاهرا نقشه شون گرفته بود. هرچند آرتور چندان رضایتی به این کار نداشت. با حالتی حاکی از عذاب وجدان به بچه های تیم نگاه کرد. زیر لب گفت:
- مطمئنم درک میکنید که مجبور بودم!

فردای آن روز- رختکن تیم تف تشت

در باز شد و همه‌ی اعضای تیم یه کله وارد رختکن شدن و آرتور که داشت با خیال راحت تزریق انجام میداد رو شدیدا غافلگیر کرد. آخه بینوا هنوز شبا توی رختکن میخوابید و تو خونه راهش نمیدادن.
قبل از اینکه بتونه سرنگ رو یه جاییش مخفی کنه اعضای تیم ریختن رو کله‌ی آرتور. آرتور بدبخت اول فکر کرد که میخوان دخلش رو بیارن و شروع به خوندن دعای شب قبرش کرد. گیدیون اولین نفر به آرتور رسید، دست انداخت یقه‌اش رو گرفت و گفت:
-پسر عجب آب شنگولی دادی بهمون دیروز! از کجا میتونیم بیشتر گیر بیاریم؟

آرتور که یک نمه خیالش راحت تر شده بود گفت:
-اون که آب شنگولی نبود که، تسترالوفین بود ریخته بودمش تو شربت!
-همونو میخوایم دیگه تسترال مغز!بعضی وقتا فکر میکنم تو با این درجه هوشی چطور تونستی خواهر منو خام کنی.

آرتور میخواست دهن باز کنه و بگه که مالی از همون اولش هم عقل درست و حسابی نداشت. ولی آقا گرگه که متوجه شده بود ورق به نفعش برگشته با یه تنه آرتور رو از کادر خارج کرد. بعد در حالیکه لبخند های موذیانه ای میزد شیشه‌ی تسرالوفینش رو از جیبش کشید بیرون و شروع کرد به پخش کردن بین بچه‌ها. نیازی به گفتن نداره که دوباره تسترالبازی‌ها شروع شد و ملت از در و دیوار و بعضاً همدیگه آویزون شدن.با هم زدن و رقصیدن و آواز خوندن و جنگولک بازی درآوردن. خلاصه انقدر بهشون خوش گذشت که بعد از اون هر روز تا موقع مسابقه، همین بساط بود.
در نهایت بدون که اینکه بفهمن چی به چی شد چنان تو عالم اعتیاد فرو رفتن که روز به روز ورجه وورجه‌شون کمتر و خماری‌هاشون بیشتر میشد...


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۲۳ ۲۱:۴۶:۳۱
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۲۳ ۲۱:۵۴:۱۱

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سازمان عقد و ثبت قرارداد بازیکنان
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۶
#4
وخین کنار بذارین باد بیاد!

تیم تف تشت به شرح زیر اعلام وجود میکند:

بازیکنان اصلی: کتی بل، سرکادوگان، آرتور ویزلی و گیدیون پریوت

بازیکنان مجازی: گرگ بد گنده، هیتلر، ددپول

حسش نبود پست مست تعیین کنیم. همینطوری بازی میکنیم. کاپیتان و از این سوسول بازیام نداریم.

عزت زیاد!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
#5
1.آپارات کنید یا با جارو برید فرقی نداره، فقط برید سمت دوال پا ها به طوری که سر مراسم جفت گیری برسید، اونا خیلی از آدمای عادی میترسن، یه جوری رامشون کنید و کاری کنید کاری که دلتون میخوادو واستون انجام بدن. (25 نمره)


کتی خوش وخرم همچون کودکی ده ساله توی جنگل های ممنوع، نرم و نازک چست و چابک برای خودش راه می رفت که چشمش به یک جفت موجود بی قواره افتاد که کنار رودخونه نشسته بودن و برای خودشون بساط پهن کرده بودند.
کتی برای مدت مدیدی به این دو موجود خیره موند. مغزش در حال پردازش بود و در آخرین تلاش های هندل مغزش بالاخره پاسخ سرچ بالا اومد و جواب بولد شد " دوال پا" ؛ کتی ذوق کرد؛ غش کرد حتی! اما خب به هوشش آوردن.

کتی به سمت دوال پاها شاد و خرم رفت تا باهاشون دوست شه و نقطه بازی کنن. اما یکمی که نزدیکتر شد متوجه شد یه چیزی این وسط خیلی درست نیست. دوال پاها همو نگاه میکردن؛ عشوه می اومدن؛ با دست پس میزدن ولی با پا پیش میکشیدن؛ کتی مشکوک شد و امان از وقتی کتی مشکوک شه.
_سلام.

دوال پای ماده که در حال بازی با چمن ها بود قر و قمیشی هم می اومد که با صدای کتی قر و قمیشش نصفه کاره موند و با نر مورد علاقش به کتی نگاه کردن. کتی از اینهمه متوجه ذوق کرد تا حالا کسی اینجوری قر و قمیششو ول نکرده بود به کتی توجه کنه!

_من بد موقع اومدم؟به کارتون برسید.

کتی و این همه لفظ قلمی؟ و اینجا بود که واو مباینت متولد شد! کتی که دید داره خارج از ایفاش صحبت میکنه به خودش اومد. یه تک سرفه زد و در راستای ایفای نقشش جمله قبلیشو به باد هوا سپرد!

کتی یکم به دوال پای نر نزدیک شد.
_چرا انقدر لفتش میدی؟بلد نیستی؟

دوال پا فقط نگاه کرد؛ کتی ولی فقط نگاه نکرد، کتی ذوق کرد البته چون دلیلی نداشت که ذوق کنه بیشتر ذوق کرد؛ نشست وسط دوال پاها و گفت:
_بابا خجالت نداره که! بیاید من براتون تعریف کنم باید چی کار کنید؛ ببین آقا دواله شما باید ناز بکشی.ناز که میدونی چیه؟

کتی و این همه مهارت؟ و باز هم واو مباینت!
دوال پاها با چشم های از حدقه در اومده به کتی نگاه میکردن؛ اما کتی اینو نمیخواست. کتی گیر داده بود اونها رو به وصال هم برسونه و به هر قیمتی این کارو میکرد.چند دقیقه منتظر موند ولی وقتی دید دوباره مثل دوال پاهایی که روح بز درشون رسوخ کرده نگاهش میکنن، عصبی شد و بلند شد رفت یه چوب برداشت؛ به هر حال جنگل بود و پر از چوب!
چوب که هنوز بهش کلی برگ متصل بود رو برد بالای سرش و شروع کرد چرخوندن و جیغ جیغ کردن.دوال پاها که از ترس کتی کمی بهم نزدیک شده بودند با تهدید کتی کامل بهم چسبیدند.

_یا همین الان ازدواج میکنید یا میزنمتون.

همین چسبیدنشون بهم کار خودشو کرد و بالاخره فهمیدن خجالت چیز بدیه و ازدواج سنت مرلینه!
و اینگونه بود که کتی دیوونه دار المجانینی خودمون عامل بهم رسیدن دو نوگل خیلی وقت شکفته شد.


2.به نظرتون راه حل این که اونا منقرض نشن چیه؟ (5 نمره)


به نظر شخص بنده، تنها راه نجات دادن این موجودات گوگولی مگولی در حال انقراض، نقطه هست. یعنی اگر بینشون به تعداد مساوی، برابر، و حتی برادرانه نقطه پخش بشه، با توجه به اینکه بنده دکترای نقطه درمانی دارم، میتونیم مطمئن باشیم که کاملا از انقراض نجات پیدا میکنن. حتی میتونن تکامل پیدا کنن و تبدیل بشن به "دو نقطه پا" که خیلی موجودات گوگولی تری هستن تا دوال پا. عاشقشونم اصن.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۱۱ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶
#6
1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)

یه روز دیگه آغاز شده بود و ملت همگی رفته بودن سر کارهاشون، همه به غیر از کتی که نشسته بود یه گوشه خونه گریمولد و روی نقاشی مادر سیریوس که داشت با تمام وجود عربده میکشید، نقاشی میکشید. اونم نه هر نوع نقاشی ای، کتی داشت برای مادر سیریوس سیبیل میکشید. احتمالا اگه سیریوس در اون لحظه اونجا بود، از شدت خنده تا میشد.

به هرحال، کتی بعد از اینکه یکبار دیگه کلمه "گند زاده عنتر" مثل پتک خورد توی گوشش، روی سیبیل نقاشی شده مادر سیریوس، یه فن سیبیل آتیشی اجرا کرد که باعث شد پوست صورت خانم بلک بره و از زیرش جمجمه ش بزنه بیرون.
کتی بعد از اینکه با حس رضایت کامل از شاهکاری که خلق کرده بود، عینک ریبن به چشم زد و با همون عینک رو به دوربین یه ژست "باب راس" وارانه گرفت، از جاش بلند شد و رفت طبقه بالا.

همونطور که از پله ها بالا میرفت و به صدای غیر دلنشین چرق چرق پله ها گوش میکرد، یهو چشمش از پنجره به بیرون افتاد و بالاخره اولین چیز جالب اون روز رو دید.
کتی وسط میدون گریمولد، دوتا بچه لات رو دید که داشتن با یه چیزای کاغذی تو دستشون بازی میکردن. البته کتی زیاد از سر و وضع اونا خوشش نیومد. مخصوصا که شلوارهاشون انگار داشت از پاشون میفتاد.
و کتی هم اصلا به شلوارهای اونا اهمیت نمیداد. حتی به خودشون هم اهمیت نمیداد. کتی به چیزی که تو دستشون بود اهمیت میداد. در نتیجه بعد از چند ثانیه، دوباره به طبقه پایین برگشت.

کتی به چپ و راست نگاه کرد. کسی اون اطراف نبود. مالی داشت توی آشپزخونه پیاز پوست میکند، تابلوی مادر سیریوس هم هنوز درگیر لب و لوچه کنده شده ش بود. آرتور و بقیه هم که بیرون از خونه بودن.

به همین ترتیب، کتی بعد از اینکه نقشه خونه رو روی بدنش خالکوبی کرد و حسابی مایکل اسکافیلد و فرار از زندان شد، سینه خیز به طرف در خونه رفت، بعد هم انگشتشو کرد توی سوراخ کلید، و سعی کرد بقیه دستش رو هم بکنه، که البته سوراخ کلید که تعجب کرده بود و موهاش ریخته بود، همچین اجازه ای نداد.

کتی یکم برای سوراخ کلید نچ نچ کرد و اصلا هم به حرفای سوراخ کلید که میگفت میتونه از دستگیره استفاده کنه اهمیت نداد. پس رفت طبقه بالا، تمام پتوهای پاره و نم گرفته خونه گریمولد رو برداشت، گره زدشون بهم و بعد از اینکه پنجره رو به کمک گوشه تابلوی مادر سیریوس شکست، شروع کرد به خونه نوردی. البته به سمت پایین.
یک ثانیه بعد، کتی از خونه پنهان و پوسیده شماره دوازده رسید به زمین آشکار و سخت.

کتی بعد از پتوهای گره کرده رو پرت کرد سمت دوربین و فیلم بردار، و باعث کله ملق شدنشون شد، رفت به سمت اون بچه های بی ادب و بیتربیت.
اون بچه ها که هنوز داشتن با اون چیزای کاغذی توی دستشون بازی میکردن، زیر چشمی به کتی نگاه کردن.

- سلام بچه ها!

و اونا هم اصلا توجهی نکردن.

- این چیه دستتون؟
- پوله بچه جون... پول! ننه بابات ندادن دستت تا حالا؟

کتی هرچی فکر کرد، فقط کلمات گالیون، سیکل و نات به ذهنش رسید. و البته یادش اومد که این سه کلمه، توی محفل ققنوس فقط رویا و خاطره هستن حتی. پس کتی همونطور شاد خندان یک قدم جلو اومد.
- نه... ندادن دستم. میشه شما بدید دستم؟

پسرا یه نگاه کردن بهم دیگه.
- نوچ.

- یخورده.

پسرا اصلا قصد نداشتن پولشون رو بدن دست کتی، کتی هم این رو خوب فهمید. در نتیجه اومد جلو و گفت:
- یه چیزی ازتون افتاد زمین...

پسرا پایین رو نگاه کردن، و یک ثانیه بعد با صدای تلق بلندی که همزمان نشونه برخورد سرهاشون با هم دیگه، و همینطور خالی بودن جمجمه هاشون بود، افتادن زمین و کتی در حالی که چشماش تبدیل شده بودن به دلار، دسته پول هارو از روی زمین برداشت، و بعد چشماش از حالت دلار، به قلب تغییر شکل دادن و کشی که دور پول ها بود رو برداشت و در حالی که شلنگ تخته مینداخت، خودشو از بین آجرای خونه شماره یازده و سیزده، کشید تو خونه شماره دوازده که خیلی کار محیر العقولی بود.

همون شب، وقت شام:

اون شب هم مثل همه شبای دیگه، ملت محفلی دور میز فکسنی شام نشسته بودن. حتی روی بعضی صندلیا هم دو نفر نشسته بودن که البته اکثریتشون ویزلی بودن.
بهرحال، ملت محفلی نشسته بودن و سعی میکردن بدون توجه به آوازی که هاگرید با صدای نخراشیدش میخوند هیچ به فکر گوش و روان ملت نبود، سوپ پیازشونو بخورن، که یهو آرتور شروع کرد به نعره زدن:
- مااااااااااااار! توی سوپ من مار رفته!

به دنبال این نعره آرتور، کل ملت محفلی بلند شدن و شروع کردن دویدن دور اتاق؛ البته غیر از کتی که همونطور که نشسته بود، داشت قهقهه میزد. کتی بعد از اینکه حسابی قهقهه زد، خم شد سمت کاسه سوپ آرتور و کش سیاه رو از توی کاسه در آورد.
و محفلیا متوقف شدن.
اولین نفر، مالی بود که در حالی که داشت با ملاقه به کتی اشاره میکرد، گفت:
- اون چیه دستت؟
- چی چیه؟
- همون سیاهه!
- آها... این... نمیدونم... از دوتا بچه مشنگ گرفتم بیرون از خونه.
- از خونه رفتی بیرون؟!
- نه... خونه چیه؟

مالی به شدت سعی کرد با ملاقه نزنه تو سر کتی. و موفق هم شد که جلوی خودشو بگیره.
کم کم بقیه اعضای محفل هم به اعصاب خودشون مسلط شدن و اومدن جلو برای بررسی کش کتی.
و کتی شروع کرد به تردستی.

اولین کاری کرد که کرد، این بود که زد به وسیله کش موهاشو بهم گره زد که باعث شد موهای نصف محفلیا بریزه.
و بعد برای نشون دادن میزان محکم بودن چیزی که مشنگا ساختن، شروع کرد به کشیدن کش...
و کش در رفت!

کش که از کشیده شدن زیادی توسط کتی خسته شده بود، یهویی ناراحت شد و به پرواز در اومد و مستقیم برخورد کرد به دماغ هاگرید. هاگرید هم که روی سه تا صندلی نشسته بود، از شدت درد نعره زد و خورد زمین. صندلی ها هم زیرش پودر شدن، و بعد هاگرید که عین بچه ها گریه میکرد، "مَمَن بیا منو بشور" گویان از سالن غذا خوری دوید بیرون. بقیه محفلی ها هم که انگار چوبه های جادوگر سوزی قرون وسطی رو دیده بودن، دوتا پا داشتن، سه چهارتای دیگه هم قرض کردن و سریع از آشپزخونه دویدن بیرون، در رو هم قفل کردن روی کتی.

- و در آخر فقط کش باقی ماند و دیگر هیچ!

2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان


میدونین استاد...صرفا گربه چیز خوبیست و اینگونه شد که شاید ندونید ولی کاملا درسته و این در حالیه که میشه اما هیچ چیز غیر ممکن نیست.
شاید تا به حال اما دریغ از گذر زمان که حتی میشود بود چرا رفتی من بی قرارم که دارم میرم خونه و بخواب. اینها میتونه خرت و پرت باشه درحالی که خیلیا میخوان ولی شاید باورت نشه که من گربه رو ترجیح میدم.

دریغ از کمی عقل در وجود خرت و پرت که ولی حالا چرا روزی ز سر سنگ گربه ای به هوا خواست. خرت و پرت را دور نریزید چون به در آید چه بسا خسته و کوفته شوند این دل داغ دیده را. خلاصه که خرت و پرت و گربه خوبست ولی بدونید که شاید البته در حالی که حتی. مرلین را شکر که الحمدالمرلین وگرنه والا به مرلین.





ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۶ ۲۲:۱۹:۴۵

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶
#7
تکلیفتون از این قراره که میرید سر وقت مردم دریایی... به صورت یک رول، در یکی از مراسماتشون شرکت میکنید. یکی از آیین هاشون. یا حتی از تاریخشون بنویسید. آداب و رسومشون. اصلا اینکه چی شد که شدن مردم دریایی! نیازی نیست شخصیت خودتون داخل رول حضور داشته باشه حتی. یا میتونه حضور داشته باشه. نحوه رفتنتون به تاریخ و اینارو هم شرح بدید. جزئیات کامل یعنی! سی نمره هم داره.

دوربین بیکار و بی عار داشت واسه خودش در اطراف مدرسه میچرخید تا بلکه بتونه یه بخت برگشته ای رو اون وقت روز سوژه کنه. دوربین گشت و گشت و گشت تا اینکه بالاخره یه نفرو پیدا کرد...کتی بل!

دوربین خیلی مشتاق سوژه کردن کتی بل نبود. هر بار که کتی رو سوژه کرده بود کلی خسارت بهش وارد شده بود. ولی از قرار معلوم انتخاب دیگه ای نداشت.
در نتیجه زوم کرد روی کتی که یه طناب بسته بود به یه محفظه شیشه ای بزرگ و با بدبختی اونو میکشید. ظاهرا پاک فراموش کرده بود جادوگره و میتونه برای حمل کردن یه شیشه ی بزرگ مشنگی از یه ورد ساده استفاده کنه. به هرحال دیوونه بود دیگه!

دوربین زوم میکنه؛ بیشتر زوم میکنه؛ خیلی بیشتر زوم میکنه؛ دوربین میرسه به زیر ابروی کتی که برداشته نشده و اینجاست که خانوم فیلمبردار که قبلا ها مرد بود ولی برای اینکه آسلام به خطر نیافته، خانوم شده، اظهار نظر میکنه:
_نوچ نوچ، کتی دیوونه ای باش ولی بهداشت فردیتو رعایت کن.

خانوم فیلمبرداربا احساس تهوع روشو از اون منظره برمیداره. دستشو دراز میکنه و سوهان ناخونشو میگیره و مشغول میشه بلکه چیزی رو که دیده فراموش کنه ولی افاقه نمیکنه. برای همین یه شیشه سم سر میکشه و یه گالن بنزین خالی میکنه رو سرش و یه طناب میندازه گردنش تا خودشو از برج ستاره شناسی پرت کنه پایین.اما کتی بدون توجه به عز و جز کادر فیلمبرداری برای بی خیال کردن فیلمبردار، به هن و هون کردنش در راستای کشیدن شیشه ادامه میده.
آنجلینا از گوشه ی شمال شرقی کادر وارد میشه و بی حوصله به سمت کتی میره.
_کت کت این چیه؟

چند روزی بود آنجلینا کتی رو کت کت صدا میکرد، اونم فقط برای اینکه کتی با یه آزمایش ناموفق پرش از ارتفاع، صاف روی گربه ی مورد علاقه ی آنجلینا فرود اومده بود و گربه ی مرحوم هم جا در جا به دیار مرلین شتافته بود.
کتی بی تفاوت یه هن گفت و بعد گفت:
-میخوام برم تو دریاچه.
_چی؟ چیکار کنی؟ مگه خل شدی؟

آنجلینا اگر اون لحظه یکم فکر میکرد متوجه میشد که در پرسیدن این سوال زیاد دقت به خرج نداده. اصولا نیازی نیست از دیوونه ها پرسید مگه خل شدی؟

کتی دوباره با تاکید گفت:
_میخوام... برم... تو... دریاچه...

_یا مرلین! چی جوری؟

_وای با یه فکر فوق العاده!

کتی دست از هل دادن جعبه ی شیشه ایش برداشت و گفت:
_ میخوام برم تو جعبه ی شیشه ای بعد نیگا یه کپسول اکسیژن مشنگیم دزدیدم.سوار این که شدم میپرم تو دریاچه بعدشو دیگه نمی دونم چی میشه.

آنجلینا:

_ پس برو اونور مزاحم سر راهم نشو.

_ ولی کت کت!

کتی بی توجه به آنجلینا که نفس کشیدن هم یادش رفته بود و عوامل پشت صحنه اومدن با احیای خاک بر سری بهش نفس رسانی کردن به هل دادن جعبه اش ادامه داد.

یک ساعت بعد کنار دریاچه

آنجلینا نصف هاگوارتز رو خبر کرده بود آما اشتباه کرده بود. کتی یه دیوونه است؛ کتی یه دیوونه ای فراتر از دیوونه است و شما حتی اگه کل جمعیت هاگوارتز هم باشید جلوی یه دیوونه نقطه هم نیستید.یعنی نقطه از شما ارزشش بیشتره.

در حالکه چرنده و پرنده اطراف دریاچه جمع شده بودن و بعضا تخمه میشکستن و یه سری نکات ایمنی رو به کتی گوشزد میکردن، کتی سرخوشانه سوار جعبه ی دو در دوی شیشه ایش شد و درشم با چسب آکواریوم که اینم معلوم نبود از کدوم مشنگ کتی زده ای دزدیده بود؛ بست!
بعد از چند ساعت یادش اومد که در کمال تعجب یه ساحره است! چوبشو از جعبه ای که تو جیب پشتی شلوارش بود درآورد و با جیغ جیغ وردی خوند؛ کسی نشنید کتی چی گفت. ولی چیزی که بیشتر از همه تعجب ملتو برانگیخت این بود که ورد کتی کار کرد. شیشه بالا رفت، خیلی بالا رفت. شیشه وسط آسمون که وسط دریاچه هم بود از قضا ایستاد و وسط نفس های حبس شده ی هاگوارتزیا و عوامل پشت و جلوی صحنه، شیشه پرت شد پایین.

گرومـــب....فـــــیش!


جعبه شیشه ای مثل تایتانیک به آرومی توی دریاچه فرو رفت. ظاهرا طلسم کتی خیلی هم خوب کار نکرده بود. ولی حرکت دیوانه وار کتی به شدت به نفع مون شد. چون همه ی جمعیت نفس مصنوعی لازم شدن و مون با خوشحالی خیلیا رو بوس کرد؛ مون درحالیکه سخاوتمندانه ملتو ماچ میکرد مرتب میگفت:
_هووووووو هوووو هوهوهوهوووو( منو این همه خوشبختی محاله!)

کتی که در ثانیه های نخست به اکسیژن محتاج و دست به دامن شده بود از نبوغش در کش رفتن یه کپسول اکسیژن تشکر کرد. بعد مشغول سیاحت اطراف شد به جلبکایی نگاه کرد که دورش بود.حلزون کوچیکی روی برگ یه گیاه دریایی داشت به قدم زدن ظهرانش می پرداخت که کتی اونو با نقطه ای که اضافه وزن داره اشتباه گرفت.دست هاشو به دیواره ی شیشه می کوبید و میگفت:
_پیدات کردم.نقطه... بیا بغل مامان!

اما جز چندتا حباب بزرگ چیزی از دهنش خارج نشد. بااینهمه کتی اشتباه کرد. خیلیم اشتباه کرد. در اثر سرو صدایی که تولید کرد، باعث شد توجه توجه مردمای زیر آب نشین بهش جلب بشه که اتفاقا در حال گذروندن روز بهداشت همگانیشون بودن!

کم کم زیرآبیا دور کتی که همچنان بی وقفه سعی میکرد شیشه ی نشکن رو بشکونه و بره نقطه اشو بغل کنه؛جمع شدن.

_این ساحره اینجا چیکار میکنه؟
_این چیه که توش گیر کرده؟
_حتما زندانی شده؛ببین چه تقلایی میکنه.
- اوف شبیه میکروبه!
- حتما کار جادوگراست. این کارشون اهانت بزرگیه!
_جادوگرها باید پاسخگو باشن چرا مزاحم روز بهداشت همگانی ما شدن و یه چیز کثیف رو توی روز به این مهمی انداختن تو دریاچه!
_بذارید از لا به لای این جلبک ها درش بیاریم اول بعدش میریم سراغ مسئولان هاگوارتز...

یکیشون عصاشو تکون داد و دایره ای در آب کشید؛ شیشه ی کتی بلند شد و بالاخره کتی متوجه شد که این دوستانم هستن!

وقتی کتی بالاخره مثل پرنسس از شیشه خارج شد در اثر شدت آلودگی که با خودش به زیرآب آورده بود همه تا شعاع چند صد متریش مردن. ماهی ها دونه دونه روی آب اومدن. دریاچه جز مناطق فوق خطرناک رفت تو لیست وزارتخونه و ماهی مرکب پا درآورد و از دریاچه فرار کرد تا بره کوه های آلپ اعلام پناهندگی کنه و بقیه عمرش رو به صورت ناشناس تو کافه ها و رستوران ها ظرف بشوره. ولی چون اینطوری سوژه نیم صفحه هم نمیشد و ممکن بود نمره نگیره با پادرمیونی نویسنده و مبلغی زیرمیزی دادن، ملت زیر دریایی زنده شدن.

کتی به سمت مرکز شهر زیر آبی مردم زیر آب نشین برده شد. کم کم مردم دورش شورای حل اختلاف تشکیل دادن و کتی هم که حوصلش سر رفته بود با شنای کف دریاچه حرف میزد.
مردم زیر آب که اون روز، روز بهداشت همگانیشون بود تصمیم گرفتن بعد از اجرای رسم و رسومشون به کتی برسن؛ نگران کتی هم نبودن چون اونام متوجه شدن طرفشون یه دیونه است و آزار چندانی برای اونا نداره.

روز بهداشت همگانی زیرآبیا روزی بود که آشغال های زیر آب رو جمع میکردن و خودشونو میشستن! شاید براتون این سوال پیش بیاد که چرا باید موجوداتی که تو آبن خودشونو بشورن. در واقع کارشون یه جورایی شبیه آبیاری گیاهان دریاییه. ولی خب همینه که هست! در جواب به خبرنگار ما هم جواب قاطعی ندادن و گفتن به شما ربطی نداره!

بعد از گذشت یک ساعت کم کم مردم، گروه گروه به محلی که کتی رو به حال خودش ول کرده بودن اومدن درحالیکه هر کدوم گونی ای رو با خودشون می آوردن. البته نه مثل کتی با مشقت و دشواری. بلکه با کمک جادو.کلا کتی یه ذره آبرو برای دنیای جادویی نذاشته بود!

وقتی گونی های آشغال جمع شدن یه گودال بزرگ ایجاد کردن و آشغال ها رو که عبارت بود از باقی مونده ی اسکلت ماهی های مرده، لباس های کهنه؛ دم های قدیمی و خیلی چیزای دیگه دفن کردن.

اما مرحله ی دوم روز بهداشت همگانیشون جالب بود!هیچکس اجازه نداشت خودش خودشو بشوره؛ باید میرفت روی یه سکو در ملاعام وایمیستاد و آبروی هفت جد و آبادش میرفت تا بقیه با عصاهاشون موج آب ایجاد کنن و بفرستن طرفش. چه رسمای عجیب غریبی دارن این مخلوقات زیر آبی!

تعداد سکوها زیاد بود اما مدت زمان زیادی شستشوشون وقت گرفت و کتیم در این حین روی تن برهنه ی بقیه بی هیچ خجالت و حیا و این داستانا دنبال نقطه میگشت؛ حتی چند بار خال های روی بدن مردمو با نقطه اشتباه گرفت و دست انداخت بکنتشون که بقیه با ریش و سیبیل وسط گذاشتن مانعش شدن.

مردم های زیر آبی که شستشوشون تموم شد تازه یاد دیوونه ی زنجیری ای افتادن که اتفاقا داشت اکسیژنش تموم میشد و صورتش رو به کبودی میرفت. ولی هنوز از رو نرفته بود و داشت تو اون وضعیت دنبال نقطه ی زیر آبی میگشت. مردم زیرآب هم که هیچ علاقه نداشتن یه جنازه رو دستشون بمونه یکی از افراد معروفشونو فرستادن مذاکره ی یک به علاوه ی یه هاگوارتز تا ببینه کتی رو باید پس بدن یا میتونن اینم مثل آشغالا دفن کنن. در هر حال کتی برای سلامت محیط زیستشون به شدت خطرناک بود!

مذاکره طول کشید؛ خیلی طول کشید. هاگوارتزیا تو این چند ساعت بعد از چندین سال فهمیده بودن آرامش چند تا نقطه داره. ولی بعد از اینکه ملت زیر آب تهدید کردن اگر مدرسه حاضر نشه کتی بل رو پس بگیره، مدرسه رو تحریم میکنن و میرن با آمریکا متحد میشن و با موشک های قاره پیما میزنن مدرسه رو میترکونن، مسئولان مدرسه به این نتیجه رسیدن که " مال بد بیخ ریش صاحابشه". در نتیجه کتی بل رو که تو این مدت کل وجودش جلبک بسته بود، کثیفتر از همیشه پس گرفتن.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۶ ۰:۳۶:۳۵

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶
#8
گریفندور vs ریونکلا

موضوع: وقتی کتی مدیر میشه!




زمین کوییدیچ در اون وقت از روز مملو از تماشاگر بود. ظاهرا همه برای تماشای آخرین مسابقه با سر خودشونو رسونده بودن به زمین. دور تا دور جایگاه رو پرچم هایی با طرح های نقطه ای شکل پوشونده بود. ملت لباس هایی با طرح نقطه به تن کرده بودن و روی صورت هاشون رو با رنگ، نقاشی های نقطه نقطه کشیده بودن. دیوار های ورزشگاه با نقطه های صورتی و بنفش رنگ شده بود. معلوم نبود این زمین بازیه یا نقطه چین!

-کات ببینم...آقا گفتم کات کنید! این چه وضعیه؟ کدوم تسترالی نمایشنامه رو اینطوری نوشته؟

دوربین خاموش شد. تهیه کننده درحالیکه سعی میکرد کارگردان عصبانی رو آروم کنه، با حرکات ابرو به یه چیزی پشت سر کارگردان اشاره میکرد. کارگردان عصبانی که هنوز دق دلیش کامل خالی نشده بود و میخواست چندتا فحش آبدار دیگه هم نثار کسی کنه که این وضعیت رو درست کرده، با اشارت تهیه کننده، علی رغم میلش برگشت و با چهره نویسنده، چشم تو چشم شد.
- اوه داشتم میگفتم این خلاقیت بی نظیر رو کی به خرج داده. تا حالا همچین سوژه نابی رو فیلمبرداری نکرده بودیم به جون شوما!

عوامل فیلمبرداری:

کارگردان: خب همه چی تکمیله؟صدا؟دوربین؟اکشن!

دوربین دوباره روشن شد تا از زوایای ورزشگاه فیلم بگیره. همون لحظه صدای گزارشگر از بلندگوی جادویی به گوش رسید.
- یک دو سه امتحان میکنیم...اهم...با سلامی دیگر خدمت کوییدیچ دوستان. با شما هستیم در آخرین دور از مسابقات کوییدیچ بین مدرسه ای هاگوارتز. مسابقه هنوز آغاز نشده و منتظر حضور اعضای دو تیم هستیم. آهان! به نظر میرسه که بالاخره دارن وارد زمین میشن.

دوربین زوم کرد روی اعضای دو تیم ریونکلا و گریفندور از دو جهت مختلف وارد زمین میشدن. ولی شکی نبود یه چیزی با همیشه فرق میکرد. چی میتونست باشه؟ چهره های دلزده اعضای دو تیم؟ حرکات کند و خسته و شونه های خمیدشون؟ یا لباس هاشون که طراحی متفاوتی داشت؟
با ورود دو طرف سکوت بر ورزشگاه حاکم شد. اعضای دو تیم خیلی از این وضعیت راضی به نظر نمیرسیدن. نگاه خیره حضار به شدت عصبی و معذبشون کرده بود. جز کتی بل که مثل همیشه مشخص بود عین خیالش هم نیست. دیوونه بود دیگه!

- پناه بر مرلین! این دیگه چه لباسیه؟

دیگه از لباس و ردای کوییدیچ خبری نبود. به نظر میرسید 14 تا توپ وارد زمین شده باشن که فقط از روی رنگ قرمز و آبیشون مشخص بود کی به کین!
وقتی دو طرف مقابل هم صف کشیدن صدای همهمه ورزشگاه رو پوشوند. همه با دست دو تیم رقیب رو به هم نشون میدادن و زیرلبی پچ پچ میکردن. بعضا صدای خنده های تمسخر آمیز از گوشه و کنار جایگاه تماشاچیا بلند شد.
در نتیجه چراغ راهنمایی زیر فشار این نگاه ها، هر سه تا چراغش سوخت و آنجلینا در حالیکه داشت به ارواح بزرگ و کوچیک

مدرسه فحشای آبدار میداد راهشو کشید تا از زمین بره بیرون.
همون لحظه که لینی در حال آروم کردن چراغ بود و آرسینوس وارد زمین شده بود تا آنجلینای خشمگین رو قانع کنه برگرده سرجاش، توجه ملت برای اولین بار از لباس های بازیکن ها به پیرمرد ریش دراز عینکی لاغری جلب شد که به آرومی وارد زمین میشد. عینک نیم دایره ایش که زیر آفتاب میدرخشید، بسیار آشنا به نظر میرسید. یه بار دیگه جایگاه تماشاگرارو همهمه پوشوند. تا اینکه پیرمرد رسید به وسط زمین بازی. و اون شخصیت مرموز کسی نبود جز...سرایدار جدید مدرسه!

حاجی ریش دراز مدرسه رو از وقتی که فیلچ بازنشسته شده بود جاش آورده بودن. حاجی ریش دراز به شدت دوست داشت ادای آدمای مهم رو دربیاره چون خودش هیچوقت شخصیت مهمی نبود. اون لحظه هم با آرامش از زیر رداش یه جارو بیرون کشید تا مشغول نظافت بشه و به ریش نداشته ملت بخنده تا هر ریش درازی دیدن فکر کنن طرف دامبلدوره.

درست همون لحظه یه پاتیل پرنده چرخ خوران از آسمون تخته گاز اومد و حاجی رو زیر گرفت.
ملت با قیافه های پوکر فیس زل زده بودن به هکتور که حاضر نبود از تو قابلمه ش پیاده شه مثل بچه ها فریاد "دوباره دوباره یه بار فایده نداره" رو سر داده بود.

تا اینکه پاتیل حوصله ش سر رفت و هکتورو شوت کرد از پاتیل بیرون.
- خب ظاهرا داور هم از راه رسید. به نظر میاد داورم مثل بازیکنا لباس پوشیده. اوه ولی اونی که تنشه توپ نیست! ظاهرا داور ترجیح داده از یکی از پاتیلاش به عنوان پوشش استفاده کنه. خدا عاقبت این بازیو به خیر کنه!

بالاخره داور بعد مبلغی ویبره زدن و به زور چشم غره دو تیم و نویسنده و خواننده و بیننده، رضایت داد سوت آغاز مسابقه رو به صدا در بیاره.
بازیکن ها با قیافه های اخمو در بین هلهله و شادی جمعیت سوار جاروهاشون شدن. بازی که با این وضعیت معلوم نبود قراره چه نتیجه ای داشته باشه!
ولی چی شد که کار به اینجا رسید؟

فلش بک- روز اعلام نتایج مسابقه قبلی

تقریبا چیزی تا غروب آفتاب نمونده بود. از پشت پنجره های بلند قلعه میشد نور کم جون خورشید در حال غروب رو دید. با این همه برای اون وقت از روز، زمانی که ملت برای شام خوردن هجوم میبردن سمت تالار، شلوغی راهرویی که دفتر مدیر توش بود غیر طبیعی به نظر می رسید.

جمعیت معترض که عموما قرمز پوش بودن، پشت در دفتر مدیر جمع شده بودن و میخواستن هر جور شده مدیر رو ببینن. البته همه جز کتی که همون دور و برا مشغول قایم موشک بازی با خودش بود.
- مدیر کوش؟ ما باید حتما ببینیمش.
- ما اعتراض داریم!
- توپ تانک فشفشه مدیر باید کشته شه!
- سوک سوک!
- کی جوابگوی این وضعیته؟

در همون حال منشی دفتر مدیر، بیرون در اتاق وایساده بود و به شدت تلاش میکرد تا ملت عصبانی گریفندوری رو قانع کنه.
- خانم مدیر برای انجام یه کار خیلی فوری رفتن به دسته زنبورهای مهاجر آنگولایی تو امر دوخت و دوز لایه اوزن کمک کنن و مشت محکمی بر دهان اسکتبار جهانی بکوبن. بلکه جامعه جهانی دست از آزار و اذیت حشرات بکشه و اونارو به رسمیت بشناسه.

تیم گریفندور:

جامعه جهانی:

آستکبار:

بچه های تیم گریفندور یکمی سرشونو خاروندن. یکیم به دور و برشون نگاه کردن. بعد دوباره کله هاشونو خاروندن. یکمی به در و دیوار و منشی نگاه کردن ولی موضوعی برای گیر دادن و حمله دوباره پیدا نکردن. بالاخره اینا جماعتی بودن که باهوشه شون آرسینوس بود.
- نگفت کی برمیگرده؟
- اونوقت نخ و سوزن با خودشون بردن واسه دوخت و دوز؟
- حالا چی چی میاره؟
- نخود و کیشمیش!
- با صدای چی؟

گرچه گریفندوریا دیگه روی هرچی مزخرف گویی رو کم کرده بودن ولی منشی به نظر خوشحال میرسید که تونسته حواسشونو از موضوع اصلی پرت کنه.
- اوه نه حقیقت نمیدونم. میدونین که خانوم مدیر سرشون خیلی شلوغه. کارای خیلی مهمی دارن. همین چند روز پیش یه جلسه اضطراری با شورای امنیت سازمان ملل مشنگا داشتن. ازشون خواسته بودن یه سخنرانی کنن در مورد تاثیر ازدواج قورباغه های سبز درختی بورکینافاسویی با گاومیش های وحشی آفریقایی بر روی سلامت محیط زیست...

بچه های تیم هم ایستاده بودن و با دقت به حرف های منشی گوش میدادن و بعضیا به و چه چه میکردن... به جز کتی!
کتی کلا تو این فازا نبود بیچاره. تو دنیای خودش بود. انقدر که دست تقدیر دلش برای کتی سوخته بود و تیم کوییدیچ گریفندور رو سر راهش قرار داده بود بلکه فرجی تو وضعیتش حاصل شه. ولی خب دست تقدیر هم بعضی وقتا زیادی خوشبینه! اما دست تقدیر علاوه بر خوشبینی، به مقدار زیادی احمق هم هست. چون نمیدونه که قراره به زودی چه بلاهایی سر خودش بیاد حتی. که البته اگه میدونست، قطعا دیگه انقدر خوشبینانه و Covfefe طور نمیشست یه گوشه!
از همون لحظه ای که ملت دور منشی جمع شده بودن تا به حرفای بی سر و ته و بی معنیش گوش بدن کتی دنبال نقطه بازی و شیطنت خودش بود. تا اون لحظه هم چیزای زیادی کشف کرده بود. چندتا عکس نقطه وسط گل و سنبل هم، رو در و دیوار نقاشی کرده بود تا کار سرایدارو زیاد کنه که یه مرتبه صدای ویز ویزی توجهشو به خودش جلب کرد.
- وای! یه نقطه پرنده!

کتی کلا موجود کنجکاوی بود. وقتی دید که یه عدد زنبور از پنجره اومده تو دنبالش راه افتاد تا بگیرتش. کسیم توجهی نداشت که کتی داره کجا میره و چیکار میکنه یا حتی یکی نبود بهش بگه نباید به زنبور دست بزنه چون جیزه! زنبور چندبار اینور و اونور رفت. ویز ویز کرد بلکه کتی بترسه و دست از سرش برداره. ولی دید خیر! کلا یارو خیلی چیزتر از این حرفاست که با این کارا بخواد بترسه. در نتیجه دید اگر زودتر تدبیری نیاندیشه از دست این بشر روی آسایش رو نخواهد دید. در نتیجه تو اولین سوراخی که دم دستش دید چپید... سوراخ کلید دفتر مدیر.

کتی خیلی غمگین شد. کتی خودزنی کرد. حتی میگن خودشم کشت ولی چون نویسنده بهش احتیاج داشت توجهی نکرد. هیچکس کتی رو دوست نداشت. کتی بدبخت بود. کتی بیچاره و تنها بود. کتی از شدت ناراحتی با خاک کوچه یکی شد. ولی کتی کسی نبود که به همین راحتی تسلیم شه. در نهایت تصمیم گرفت تا اونم از سوراخ کلید رد شه تا به زنبور برسه.

کتی چند قدم عقب رفت. یه نفس عمیق کشید و مستقیم زل زد به سوراخ کلید دفتر. کسی حواسش بهش نبود.
کتی یه نفس عمیق دیگه کشید و یه مرتبه مثل تیر به سمت در دفتر دوید. بقیه به قدری از این حرکت جا خورده بودن که نتونستن هیچ واکنشی نشون بدن و فقط به تماشای کتی پرداختن که داشت با کله میرفت سمت در و...

گـــــرومــــــب!

کتی با مغز رفت تو در دفتر. بقیه در سکوت بهش نگاه کردن که هنوز نصف بدنش اینور در مونده بود.

ملت:

صدای کتی از اونور در اومد.
- اوا لینی؟چقدر زود برگشتی تو.

اعضای تیم گریفندور:

آرسینوس زودتر از همه به خودش اومد:
- پس همه اون چیزایی که شنیدیم دروغ بود؟ سرکار رفته بودیم؟؟ مدیر این همه وقت تو اتاقش بوده یعنی؟

آنجلینا که کارد بهش میزدی خونش در نمی یومد یه تنه زد به آرسینوس.
- معلومه...مدیر این همه وقت مارو گذاشته بوده سر کار تا جواب اعتراضای مارو نده. بیا بیرون لینی ما میدونیم رفتی اون تو قایم شدی!

اما همینکه آنجلینا رفت سمت در منشی پرید جلوش.
- من که بهتون گفتم خانم مدیر برای کمک به...

آنجلینا دیگه حوصله ش سر رفته بود و طاقت شنیدن داستان سرایی منشی دفتر لینی رو نداشت. ظاهرا لینی نمیخواست با زبون خوش از دفتر بیاد بیرون تا به اعتراضات رسیدگی کنه. پس لازم بود این بار خشونت به خرج بده. تا کی خفقان؟تا کی مخفی کاری؟ تا کی دروغ و فریب؟ تا کی ایرادات الکی و بهونه های بنی اسرائیلی؟ آنجلینا جدا طاقتش سر اومده بود.

برای همین طی یه حرکت خشونت آمیز دست انداخت و یقه منشی رو گرفت. منشی هم نامردی نکرد و چنگ زد به موهای آنجلینا. درحالیکه اون دوتا به هم گلاویز بودن و مشت و لگد رد و بدل میکردن اعضای تیم دورشون جمع شده بودن و مشغول شکستن تخمه بودن.
- عالیه انگشتتو بکن تو چشمش!
- نه به شکمش مشت بزن.
-ُُُ پاشو لگد کن!موهاشو بکش.

ترامپ درحالیکه سعی میکرد از زوایای مختلف فیلم برداری کنه و هیچی رو از دست نده، دور دوتا زن گلاویز میچرخید. باید دقت میکرد قرار بود این ویدئو کلی لایک بگیره.

این وسط کسیم به وضعیت کتی توجهی نداشت که همونجوری نصفش از در آویزون مونده بود. کم کم صدای جیغ و داد کل راهرو رو برداشت. آنجلینا و منشی به قصد کشت همدیگه رو میزدن. تا اون لحظه دسته دسته مو روی زمین ریخته بود و لباساشون رو خرت خرت جر میدادن رو تن همدیگه. تو همین فاصله ترامپ برای جذاب تر شدن صحنه یه پشت پا برای منشی گرفت. منشی درحال سقوط دست انداخت یقه آنجلینارو کشید و هر دوتاشون با مغز رفتن تو در. در که از قبل توسط کتی مورد عنایت قرار گرفته بود دیگه اینهمه عنایت رو تحمل نکرد و کلا از جا دراومد.

در اثر فشار وارده کتی مثل فشنگ از توی سوراخ دراومد و پرت شد سمت میز مدیریت که درست رو به روی در بود. جاییکه لینی آماده بود تا فلنگو ببنده!

صحنه اسلوموشن شد. کتی لحظه به لحظه به لینی نزدیکتر میشد. چشمای لینی از فرط تعجب و وحشت از کاسه دراومده بود و مشخص بود نمیدونه باید چیکار کنه. قبل از اینکه لینی به خودش بجنبه کت با صدای بلندی به لینی برخورد کرد. لینی در اثر ضربه از پنجره باز شوت شد بیرون و کتی به صورت برعکس روی صندلی مدیریت افتاد.

آنجلینا آروم از روی جنازه کتلت شده منشی دفتر بلند شد. اعضای تیم گریفندور هم کم کم سر و کله شون پیدا شد. درحالیکه داشتن از همه طرف دفتر مدیر رو برانداز میکردن و به هر سوراخی سرک میکشیدن داخل دفتر شدن.
آرسینوس یکم جلوتر رفت و با بدبینی پرسید:
- پس لینی کوش؟

آنجلینا با آه و ناله صاف وایساد و بازوی دردناکشو مالش داد.
- از پنجره پرت شد پایین. نگو باید این همه راهو برگردیم دنبالش!

همون لحظه کتی دست و پایی زد تا به صورت درست روی صندلی قرار بگیره. بعد جیغ کشید:
- پیداش کردم. پیداش کردم! مال خودمه... به هیچکسم نمیدمش!

اعضای تیم آهی کشیدن. تو این وضعیت قاراشمیش کتی دست از سر نقطه بازی برنداشته بود. برگشتن تا بهش بگن الان وقت ایفای نقش نیست و باید برن دنبال لینی. اما وقتی به سمت کتی برگشتن دیدن چیزی که تو دستش بود باعث شد زبونشون از تعجب بند بیاد.

منوی لینی تو دستای کتی بود. احتمالا قبل از اینکه از پنجره بیافته بیرون از دستش افتاده بوده.

پایان فلش بک

بازیکنا با بی انگیزگی هرچه تمامتر تو آسمون سرگردون بودن. هی دور زمین میچرخیدن. دور هم میچرخیدن. هر ازگاهیم یه فحش زیر لبی نثار این وضعیت مزخرف میکردن. تا اون لحظه حتی یه دونه گل هم کسی به ثمر نرسونده بود. یه جورایی انگار که کلا دوتا تیم هدفی از حضور تو زمین نداشتن. فقط حاضر شده بودن غیبت نخورن. حق هم داشتن البته.
از لحظه ای که منو افتاد دست کتی بل سایت حتی یه روز خوش هم ندیده بود.

روز اولی که کتی بل به صورت تصادفی منودار شد، گریفندوری ها خوشحال شدن چون تصور میکردن داشتن یه مدیر گریفندوری میتونه به نفعشون باشه. ولی توجه نکرده بودن افتادن منو دست یه دیوونه میتونه عواقبی هم داشته باشه.

چندباری سایت بسته شد چون کتی هر دکمه ای رو که روی منو میدید فشار میداد. یه مدت همه شناسه ها بسته شدن وقتی که دوباره باز شدن متوجه شدن یکی رفتن و دو سه تا برگشتن! ظاهرا کتی بلاک شده هارو هم باهاشون برگردونده بود.

دیگه کسی جز کتی بل تو سایت مدیر نبود. کتی با همه دیوونگیش میدونست داشتن رقیب از جنس خودش میتونه خطرناک باشه. در نتیجه همون اول کاری همه دسترسی های مدیریت جز خودش رو گرفته بود.

تم سایت تا اون موقع چونصدباری عوض شده بود. هر وقت صفحه رو می بستن و باز میکردن ممکن بود تم عوض شده باشه و نیازی به گفتن هم نداره که اغلب این تم ها دارای طرحای نقطه ای شکل بودن.
کتی بعدا یه چندتا انجمن رو از بیخ و بن ترکونده بود چون عقیده داشت شکلشون زیاد نقطه طور و جذاب نیست و ناظرای بدبختشو از نون خوردن انداخته بود تا مجبور شن برن هاگزمید بلال بفروشن. البته ناظرا هم نامردی نکرده بودن و رفته بودن تو بازار سیاه و مشغول قاچاق انواع نقطه شده بودن.
به وزارت هم دستور داده بود تا سطح انجمن های تحت نظارتش رو دوباره رنگ بزنه و همه رو دون دون کنه. همچنین کل اعضای سایت مکلف شده بودن فراخوان بدن و دنبال نقطه گم شده کتی بل برگردن تا بالاخره جمله های کتی هم صاحب نقطه بشن!

توی مدرسه هم وضعیت چندان بهتر از دنیای بیرون نبود. محصلا مجبور شده بودن لباسایی با طرحای توپی شکل به عنوان یونیفرم بپوشن چون مدیر جدید هاگوارتز اینطوری میپسندید. اگر کسیم اعتراض میکرد باید سیصد دور دور زمین بازی کلاغ پر با مانع میرفت. تفریحات سالم همه نقض شدن و ملت مجبور شدن تفریحاتی رو انجام بدن که کتی میخواست. و البته همه این تفریحات هم دارای انواع توپ و نقطه بودن!

این وسط فقط به تیم کوییدیچ گریفندور داشت خوش میگذشت. هر موقع میخواستن میرفتن تو زمین و کسیم حق نداشت مزاحمشون بشه. اعضای تیم گریفندور هم به پاس اقتدار جدید یکی از اعضاشون، هر روز تو مدرسه میچرخیدن و ملتو یه جور اذیت میکردن. خوراکی بچه هارو به زور ازشون میگرفتن. واسه تابلوها سیبیل و ریش میذاشتن. تکالیفشونو هم انجام نمیدادن تا استادارو دق مرگ کنن. خدارو شکر کسیم حق اعتراض نداشت!

کتی رسما دیکتاتوری خودش از نوع جنون رو پایه گذاری کرده بود، و موفق شده بود شکل جدید دیکتاتوری رو به دنیا بشناسونه. کی فکرشو میکرد قدرت منو بتونه یه دیوونه رو تبدیل به هیتلر زمانه کنه؟ این منو چیکارا که نمیکنه!

این وسط تلاش هایی هم برای بازپس گیری دسترسی ناخواسته کتی انجام شد. ولی همه شون ناکام موند. از جمله اینکه لینی شبونه با ارتش حشرات به مدرسه حمله کردن ولی همه شون با پیف پاف به دیار بالاک رهسپار شدن.
رز و ارتش گیاها به مدرسه حمله کرده بودن و دور تا دور مدرسه رو گل و گیاه برداشته بود. ولی فقط فشردن یه دکمه روی منو برای کتی کافی بود تا رز و ارتشش از روی سایت محو شن و برن پیش حشرات تو جزایر بالاک تا حشرات بتونن گرده افشانی کنن و یه اکوسیستم کامل توی جزایر بالاک به وجود بیارن. بالاخره بالاک هم به آبادانی نیاز داشت. الکی که نبود.

بقیه اعضای سایت که دیده بودن چاره ای ندارن جز ساختن با مدیریت جدید سکوت رو پیشه کرده بودن مبادا به سرنوشت نفرات قبلی محکوم شن. هرچی باشه واسه بلاک شدن هنوز جوون بودن و آرزوهای زیادی داشتن , همشون دلشون میخواست یه سلفی با توحید ظفرپور بندازن.
باز جای شکرگزاری داشت که مسابقات کوییدیچ هنوز لغو نشدن. گرچه کوییدیچ با طرح کتی بلی نمیتونست جذابیت گذشته رو داشته باشه.
- جیسون سموئلز از ریونکلا رو داریم که برای هونصدمین بار با توپ میره سمت دروازه گریفندور...ام و برمیگرده. رفتارش شبیه کش تنبون شده. میره و برمیگرده!

طرفداران ریونکلا:

- آنجلینا راهشو میگیره تا توپ رو ازش بگیره...و میگیره! حالا آنجلینارو میره سمت دروازه ریونکلا.


صدای فریاد شادی اعضای گریفندور بلند شد. آنجلینا با سرعت رفت سمت دروازه ریونکلا که...
- داور سوتشو به صدا در میاره. انگار داور خطا گرفته...و حالا داور رو میبینیم که داره با آنجلینا جر و بحث میکنه.

سوی دیگر زمین

آنجلینا با صورتی که از شدت خشم قرمز شده بود با هکتور جر و بحث میکرد.
- دلیلتون چیه؟مگه من چه خطایی مرتکب شدم؟

هکتور یه کاغذ از تو پاتیلش درآورد. بعد تاشو باز کرد.
- خب شما اینجا برگشتی به طرفدارات لبخند زدی. این کار هیچ دلیلی نداره و اضافه ست.

آنجلینا:

ولی ظاهرا هکتور کسی نبود که با دیدن این قیافه ها خودشو ببازه. با خونسردی ورقش رو تا کرد و گذاشت تو پاتیلش و رفت.
- به خاطر خطای اعلامی توپ دوباره میافته دست بازیکن های ریونکلا. اینبار نوبت چراغ راهنماییه که با توپ بره سمت دروازه. هرچند با اون بادکنایی که بهش وصل کردن سرعتش خیلی میزون نیست. همچین یه نمه انحراف از مسیر میره...اوه اوه اونور که دروازه نیست...

چند دقیقه بعد چراغ رفت قاطی باقالیا تا توپ دوباره بیافته دست گریفندوریا. اما هنوز یکی دوبار بیشتر به هم پاس نداده بودنش که دوباره سوت داور بلند شد.
- دومرتبه هکتور سوتش رو به صدا در میاره. باید دید با چه خطای ناکرده ای انجام دادن این مادر مرده های گریفندوری!

تو آسمون تیم گریفندور دور داور جمع شده بود تا ببینه باز چی شده.

هکتور یه بار دیگه کاغذش رو از تو پاتیلش درآورد.
- خطا...آنجلینا شما اینجا باز یه مکث بی موقع داشتی. از نظر من هیچ ضرورتی نداشت. تازه موهاتم خیلی شلخته ست باعث میشه حواس خواننده به جای پست به موهات جلب شه. ترامپ هم به جای اینکه دنبال توپ رو بزنه داشت با دخترا اونور سلفی میگرفت. جیمز شما هم دستت تو دماغت بود. حالا من ندید میگیرم این بارو!

اعضای تیم کوییدیچ این بار به صورت دسته جمعی تو پوکرفیس عظیمی فرو رفتن. جیمز درحالیکه داشت چونه شو میخاروند پرسید:
- این قوانین دقیقا از کجا اومدن؟ چرا من هرچی قوانین رو نگاه میکنم همچین چیزی پیدا نمیکنم؟

اعضای تیم سرشون رو به نشونه تایید حرفای جیمز تکون دادن. هکتور بدون اینکه خودشو ببازه گفت:
- البته که ندیدین چون این قوانین رو من خودم وضع کردم.

تیم کوییدیچ گریفندور:

آنجلینا اگر امکان داشت از اینم سرخ تر میشد. به نظر میرسید آنجلینا در مرحله انفجار قرار داره و چیزی نمونده که کله هکتور رو بکنه. مون که میدید همینطور پیش بره ممکنه اوضاع وخیم شه یه فوت کرد به آنجلینا تا بلکه از شدت گرما و حرارتش کم شه. هکتور در ادامه حرفش گفت:
- من ناظر انجمن ویزنگاموت هستم. فراموش که نکردین اینجا کسی بیشتر از من صلاحیت نداره تو این زمینه؟ طبیعیه قوانین باید بر اساس تجربه و صلاحدید من تعیین شن. من از قوانینی پیروی میکنم که به نظرم درست میاد. در ضمن من داور دوئل هم بودم کسی بیشتر از من تجربه نداره تو این کار. مون! شما یه کارت زرد میگیری چون وقتی فوت کردی من یاد خاطرات بدم از دوران مدرسه افتادم. این کارو حمله به داور تلقی کردم.و اینکه طبق قانون من شما به عنوان دمنتور حق نداری تو زمین فوت کنی!

هکتور اینو گفت و پرواز کرد و رفت طرف دیگه میدون و اعضای کوییدیچ گریفندور رو با صورت های پوکر تنها گذاشت.

دقایقی بعد

به نظر میرسید اوضاع با وجود داوری مثل هکتور داره لحظه به لحظه برای اعضای تیم گریفندور سخت تر میشه هرچقدر هم که اونا یه عضو منو دار داشتن انگار نمیتونستن حریف هکتور بشن. حیف که جز هکتور داور دیگه ای برای این مسابقه باقی نمونده بود. بقیه به لطف کتی بل رفته بودن بالاک حموم آفتاب بگیرن!

چندبار دیگه هکتور خطاهای دیگه ای از تیم گرفت و عملا توپ رو به دست ریونکلایی ها سپرد. به نظر میرسید ریونکلایی ها حالا انگیزه بیشتری گرفته بودن. تا اون لحظه تونسته بودن گل های خورده رو جبران کنن و چند باری دروازه تیم گریفندور رو باز کنن. حتی یه بار هم که توپ توسط مون نتونسته بود وارد دروازه بشه، هکتور به علت اینکه مون بدون استفاده از چوب توپ رو دور کرده بود یه پنالتی به تیم ریونکلا داده بود.

از کتی هم خطا گرفته بود که زیادی تو پست نقطه نقطه میکنه و داره حواس خواننده هارو پرت میکنه. و تو لفافه گفته بود درست نیست که کتی مرتب دنبال نقطه باشه و باید دنبال یه چیز جدید واسه ایفای نقش بره چون از نظر هکتور ایفاش داره تکراری و خسته کننده میشه. به بتمن هم گیر داده بود که وسط بازی، جای قهرمان بازی و کمک به دیگران بازیشو بکنه و حرکاتش داره سوژه رو الکی کش میده. بتمن هم که داتاً رقیق القلب بود و نمیتونست بدون کمک به مردم زندگی کنه و از طرفیم دوست نداشت باعث بازنده شدن تیمش بشه، گریه کنان دقایقی از زمین خارج شده بود تا بتونه به خودش مسلط بشه.

هکتور تا اون لحظه حتی از نویسنده پست هم ایراداتی گرفته بود از جمله استفاده زیاد از دو نقطه تو پست و زدن بی دلیل اینتر و کش دار شدن سوژه. وقتی هم که نویسنده با عصبانیت هکتور رو به حذف از تو پست تهدید کرد، هکتور گفت که اینو یه تهدید به داور تلقی میکنه و چون نویسنده هم تو گروه گریفندوره 50 امتیاز ازش کم میشه.

تیم گریفندور عملا تحت فشار زیادی قرار داشت و لحظه به لحظه داشت به خشم و عصبانیت اعضای تیم اضافه میشد. ظاهرا داشتن یه مدیر هم نتونسته بود واسشون کاری از پیش ببره. شاید یه عضو منو دار اونقدرها هم به درد بخور نبود که فکر میکردن!
خشم و عصبانیت اعضا هم از چشم هکتور دور نمونده بود و چندبار دیگه خطا به نفع ریونکلا اعلام شد. دیگه گریفندوریارو کارد میزدی خونشون در نمی یومد.

جیمز به شدت در تلاش بود تا گوی زرین رو بگیره و اقلا بازی رو تموم کنه. اضطراب و خشم باعث شده بود پروازش کمی نامتعادل باشه. ولی در مقابل لینی که صرفا برای بازی دسترسیش برگردونده شده بود با خیال راحت لم داده بود یه گوشه و داشت از لیوانش آب میوه میخورد. چون میدونست جیمز عمرا بتونه به سادگی گوی زرین رو به چنگ بیاره. نه حداقل بدون اینکه چندصد دفعه خطاش از طرف داور اعلام شه!

از این سو هم بقیه تلاش میکردن بهانه ای دست هکتور ندن. ولی بازی کردن طبق قواعد من درآوردی هکتور بسیار سخت بود و کسی مطمئن نبود اگر قدم بعدی رو برداره از دید هکتور اشتباه از آب در نیاد.
- توپ یه بار دیگه دست بازیکنای گریفندوره... آنجلینا توپ رو در اختیار داره و میره سمت دروازه ریونکلا... دستمال کاغذی میاد جلو ولی دیر میجنبه و آنجلینا توپ رو پاس میده به بتمن. بتمن توپ بازدارنده رو جا میذاره و عین فشنگ میره سمت دروازه تیم ریونکلا. جیسون از ریونکلا رو میبینیم که میاد جلو ولی بتمن دورش میزنه. چه میکنه این بازیکن! حالا فقط گرنت رو تو دروازه داره. بتمن توپ رو بالا میبره و...گل میشه!گل به نفع گریفندور...گریفندور 60 ریونکلا 50!

فریاد شادی طرفدارای گریفندور ورزشگاه رو تکون داد. بالاخره تیم گریفندور تونسته بود جلوتر بیافته. اعضای تیم ریختن رو سر و کله هم تا شادیشون رو نشون بدن. تیم ریونکلا با قیافه های آویزون و غرولند کنان از کنارشون رد شدن تا برگردن سر جاهاشون. اما این شادی دیری نپایید!
- اهم!یه لحظه!

بچه های تیم گریفندور برگشتن تا با هکتور رو به رو بشن. نگاه های حاکی از بدبینی بهش انداختن. مون اولین کسی بود که واکنش نشون داد.
- هووووهووووو!

هکتور با چشم هایی نیمه باز نگاهی به مون انداخت و گفت:
- بهت گفته بودم که تو زمین نباید به ملت فوت کنی مون! چرا حرف گوش نمیدی؟ دوست داری...

آنجلینا قبل از اینکه وضع خراب تر بشه جلو رفت و با دستپاچگی گفت:
- اون به شما فوت نکرد. فقط داره میپرسه چیزی شده؟باز خطایی کردیم؟

هکتور با آرامش گفت:
- نه به طرز عجیبی این یه بار رو خطا نداشتین ولی برای این نیومدم. اومدم اعلام کنم که امتیاز شما همون 50 هست!

اعضای تیم:

بچه ها باور نمیکردن که گلی که با این همه بدبختی به زدن حالا هیچ محسوب میشه. این امکان نداشت!
بی اراده نگاهی به تابلوی امتیازات انداختن که دوباره داشت عدد50-50 رو نشون میداد. آنجلینا با لکنت گفت:
- ولی...ولی ما گل زدیم...ما جلو افتادیم. چطور...؟

هکتور با خونسردی گفت:
- درسته ولی از اونجایی که ممکنه خطا کرده باشین و من ندیده باشم صلاح دونستم این گل رو در نظر نگیرم تا این به خطاهای ندیده تون در بشه.

هکتور اینو گفت و دوباره سر جاروش رو چرخوند تا بره وسط زمین.
- خب به نظر میرسه یه تغییری داشتیم. تیم گریفندور گل زد ولی جلو نیافتاد...انگار داور این گلشون رو قبول نکرده!

صدای فریادهای اعتراض امیز طرفدارای گریفندور و شادی و پایکوبی طرفدارای ریونکلا بلند شد. ولی اعضای تیم گریفندور هیچ کدوم از اینارو نمیدین. این فقط یه خواب بود. یقینا داشتن خواب میدیدن!
ولی نه... انگار واقعا این چیزا اتفاق افتاده بود. موزیک غمگینی در متن نواخته شد و دوربین روی صورت های غمگین بچه های تیم زوم کرد. باد سردی هم وزید و یه بوته خار از ناکجاآباد از جلو دوربین رد شد تا صحنه همینطور خالی خالی پیش نره!
اعضای تیم گریفندور میخواستم داد بزنن. سرشون رو به در و دیوار بکوبن. اعتراض کنن که این منصفانه نیست. این نهایت سواستفاده از اختیاراته ولی کی بود که به حرفشون گوش بده؟
- داور سوت ادامه بازی رو میزنه. اعضای تیم گریفندور هنوز از جاشون تکون نخوردن ولی. یوهو! بازی شروع شده بچه ها!

ولی تیم گریفندور با سرسختی همون شکلی سرجاش وایساده بود. از قیافه هاشون مشخص بود قصد سرکشی دارن و نمیخوان بازی رو با این وضعیت ادامه بدن. شاید هم بد نبود کلا بی خیال بازی میشدن و نتیجه رو هرچی که بود به ریونکلا واگذار میکردن. ولی این اتفاق نیافتاد. مون به عنوان کاپیتان اولین کسی بود که تکون خورد تا برگرده سرجاش. بقیه هم با شونه های افتاده عین لشگر شکست خورده حرکت کردن تا پشت سر مون برگردن سر پستاشون. همه جز..کتی بل!

آنجلینا آروم گفت:
- کتی؟ نمیای بریم؟

اما کتی تکون نخور. چشمای همیشه لوچ و خمارش این بار برق عجیبی داشتن. یه جور برق شیطانی طور!
بقیه اعضای تیم هم متوجه این موضوع شدن. همه برگشته بودن کتی رو نگاه میکردن.
- کتی؟خوبی؟
- کتی صدامونو میشنوی؟یا کر شدی شکر مرلین؟

ولی کتی از جاش تکون نخورد.
- به نظر میاد مشکلی برای کتی بل یکی از مهاجمای تیم گریفندور پیش اومده...ام... اون چیه دستشه؟

حالا همه نگاه ها برگشته بود به سمت کتی بل که وسط زمین و هوا معلق مونده بود و داشت یه چیزی رو از توی جیب رداش بیرون میکشید. چیزی که شباهت بسیاری داشت به...منوی مدیریت!
- کتی رو میبینیم که منو رو از جیبش خارج میکنه. معلوم نیست باهاش چیکار داره اونم وسط بازی؟

هکتور خوشحال از یافتن سوژه ی دیگه ای برای گیر دادن، به سمت کتی پرواز کرد.
- آهای...آوردن منو تو بازی ممنوعه چه برسه به استفاده کردنش. همین حالا بذارش کنار تا بهت کارت قرمز...فــــیش!

همه با نفس هایی که تو سینه حبس شده بود به جایی نگاه میکردن که چند لحظه پیش هکتور قرار داشت و حالا فقط ازش غبار کمرنگی به جا مونده بود که همونو هم باد با خودش برد. ظاهرا کتی داور رو وسط زمین بلاک کرده بود.
صدای همهمه و بعضا جیغ های کوتایی از وسط جمعیت تماشاچی بلند شد. همه در بهت و حیرت از حرکت ناگهانی کتی بل بودن. ولی ظاهرا دل کتی هنوز خنک نشده بود. حالا که مرزهاش رو شکسته بود، بیشتر میخواست.

با یه فشار دیگه ، تیم ریونکلا که از ترس به هم چسبید بودن و با وحشت به کتی نگاه میکردن به تلی از خاکستر تبدیل شدن و اساسا مثل هکتور بر باد رفتن!

کلیک!

تابلوی اعلام نتایج از رو کره زمین محو شد! با فشار بعدی نصف ورزشگاه ناپدید شد. حالا تماشاگرا با جیغ و داد و وحشت به هر طرف میدوئیدن. کتی کاملا زده بود به سرش!
- یکی اینو از برق بکشه! الان همه چیو...فرت!

جایگاه گزارشگری هم به سرنوشت بقیه چیزها دچار شد.

در حینی که همه دیوانه وار برای فرار از دست منوی کتی به همه طرف میدوئیدن، اعضای گریفندور که انگار تازه از شوک عمیقی خارج شده بودن با تعجب و وحشت به جریانات زیر پاشون نگاه میکردن. ملت وحشت زده ای که بی هدف اینور و اونور میدوئیدن تا یه جا پناه بگیرن. هرچند پناه گرفتن اون لحظه معنی نداشت. هرجا رو انتخاب میکردن بلافاصله توسط کتی محو و ناپدید میشد.
جیغ و فریاد کمک خواهی گوش فلک رو کر کرده بود ولی کتی بی خیال نمیشد. بعد از زمین بازی نوبت دریاچه شد. تو یه حرکت دریاچه با کلیه موجودات زیر و روش به عدم پیوستن. بعد از اون مدرسه با اون همه عظمت و قدمت تو یه چشم به هم زدن دود شد و هوا رفت! مشخصا کتی اتصالی کرده و از به کل تنظیمات کارخونه خارج شده بود.

چیزی نگذشت که جز اعضای تیم گریفندور کس دیگه ای تو زمین باقی نموند. کتی هر پرنده و چرنده ای که از اونورا رد میشد رو هم بلاک کرده بود.
بچه های تیم با دیدن این وضعیت مونده بودن چیکار کنن. کتی ظاهرا رفته بود سراغ انجمن های دیگه.

آنجلینا با وحشت روی جاروش بالا و پایین میرفت. حالا همگی تو پس زمینه سفید ایستاده بودن و این نشون میداد که کل انجمن به بوق عظمی رفته. ولی کسی مطمئن نبود که حالا میتونه از رو جاروش پیاده شه یا نه!
آرسینوس که به موقع خودش رو رسونده بود به بقیه، درحالیکه داشت حرکت سریع کتی روی منو رو نگاه میکرد، مثل غول غارنشین کله شو خاروند.
- حالا چیکار کنیم؟

آنجلینا با ترس و لرز گفت:
- بریم منو رو ازش بگیریم؟ولی خیلی ترسناک شده! من که میترسم برم جلو منو هم بلاک کنه!
- نه بابا نازه کتی!نگران نباش من مطمئنم همه چیز درست میشه!

بتمن کش و قوسی به خودش داد.
- مال ما که نیست بذار بلاک کنه! نوش جونش!

ترامپ در تایید حرف بتمن سری تکون داد. از وقتی کتی زده بود به کله ش اونم با شور و شعف مشغول فیلم گرفتن شده بود. خیال داشت ویدئو رو بعدا بذاره یوتویوب و با عنوان "لحظات بلاک یک سایت" شیر کنه. مطمئن بود کلی لایک نصیبش میشه و رکورد میشکنه و کلینتون گریه ش میگیره. بعد کنگره خفانتش رو به عنوان رییس جمهور تایید میکنه و میذاره دیوار مرزیش با مکزیک رو بکشه. حتی تصورش هم باعث میشد آب از لب و لوچه ترامپ سرریز کنه.

جیمز نگاهی سرسری به اطراف انداخت. بعد موهاشو به هم ریخت و خمیازه کشید.
- خب حالا چیکار کنیم؟

بقیه شونه ای به نشانه بی اطلاعی بالا انداختن. جیمز ادامه داد:
- من یه سایت خوب میشناسم که باز شده اگر دلتون خواست میتونیم بریم اونجا شناسه باز کنیم!

بقیه به فکر فرو رفتن. شاید بد نبود ایفای نقش تو یه سایت دیگه رو هم تجربه میکردن. جایی که کسی نبود قوانین من درآوردی به خوردشون بده!
در حینی که بقیه مشغول سبک و سنگین کردن موضوع بودن، دوربین زومش رو از روی این جماعت برداشت و روی کتی گرفت که کماکان مشغول دیلیت کردن باقی مونده سایت بود...

چند روز بعد


چند وقتی بود که دیگه نشونه ای از سایت جادوگران روی هیچ جستجوگری نبود. هر وقت کسی اسم سایت رو سرچ میکرد با پیغام
"سایت مورد نظر یافت نشد"یا "سرور ارور" رو به رو میشد. کسی نمیدونست چی به سر این سایت اومده که یه شبه از روی کل مرورگرها محو شده!

این خبر به زودی در کل دنیای مجازی و بین سایتای طرفدار هری پاتر پخش شد. با این همه هیچکس این موضوع رو نمیدونست، اما گریفیندوری ها و حتی خیلی از اعضای خود جادوگران، جزو هیچکس نبودن. اونا سریع رفته بودن توی یه سایت دیگه و ریشه دوونده بودن. اونا خیلی زرنگ بودن. اونا برای بقا هرکاری میکردن. حتی اگر اون کار، ساخت و پاخت و کنار اومدن با انواع غول ها و جان اسنوها و کوتوله ها باشه.
در نتیجه وقتی همه از ناپدید شدن جادوگران حرف میزدن، در اون لحظه گریفیندوری ها و بقیه در کنار سواحلی یخ زده و عجیب و غریب، همگی با مایوهای آسلامی که در واقع کاملا از پشم سیاه ساخته شده بود دراز کشیده بودن و داشتن زیر خورشیدی که رنگش آبی بود و به جای گرما، سرما از خودش منتشر میکرد، حموم آفتاب میگرفتن و برنزه میشدن! درسته. اونا میتونستن، پس انجام میدادن این کار رو!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳ ۲۳:۴۳:۱۱

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶
#9
گریفندور vs اسلیترین

موضوع: مون چش شده؟



زمین بازی کوییدیچ - یک هفته قبل از مسابقه

اون روز وقت تمرین تیم کوییدیچ گریفندور توی زمین بازی بود. آرسینوس با کلی التماس و خواهش موفق شده بود زمینو برای تمرین تیم رزرو کنه. در نتیجه تو اون لحظه میشد اعضای تیم رو مشغول تمرین کردن تو زمین دید.
آرسینوس هم که با رفتن پرسیوال رسما خودش رو سرپرست و در واقع همه کاره تیم میدونست، جرئت کرده بود بیاد وسط تمرین. اون لحظه هم یه گوشه وایساده بود و مرتب به همه دستور میداد.
- آنجلینا محکمتر شوت بزن... کتی جیمزو ولش کن برگرد سر بازیت. اون که نقطه نیست! جیمز حواست کجاست؟ همین الان توپ از جلوت رد شد. چشماتو باز کن!

تمرین با غرغرهای آرسینوس که معلوم نبود سر پیازه یا تهش داشت لحظه به لحظه طاقت فرساتر میشد. اعصابا همه داغون بود و اینکه آرسینوس زیر نور شدید آفتاب حتی بهشون اجازه نمیداد برای آب خوردن فرود بیان شدیدا رو مخشون بود. از اینطرف انگار قرار نبود غرغرهای آرسینوس تموم شن!
- تکون بخور آنجلینا تمام روز رو وقت نداریم... جیمز گوی زرین چی شد گرفتیش؟ هوی ترامپ...مگه با تو نیستم مرتیکه؟ بذ کنار اون گوشیو وگردن میام اتیشش میزنما!

اعضای تیم در یه حرکت هماهنگ چشم غره ها ی خفنی به آرسینوس رفتن. انقدر خفن که فیلم بردار از ترس دوربینو ول کرد و جیغ زنان از کادر خارج شد. ولی متاسفانه طرف حساب آرسینوس بود. در نتیجه کاملا هم طبیعی بود که این نگاهارو به سمت چپ نقابش دایورت کرد.
اعضای تیم که دیدن طرفشون خیلی وقیح تر از ایناست شکوه و شکایاتشونو متوجه کاپیتان جدید تیم کردن که مظلومانه یه گوشه واسه خودش وایساده بود و کاریم به کار کسی نداشت.
- مگه تو کاپیتان نیستی مون؟ یه چیزی به این بگو دیه!
- بهش نشون بده کی رئیسه!
- خجالتم نمیکشه زرت و پرت دستور صادر میکنه.
- فکر کرده کیه؟
- مون نمیخوای تکون بخوری؟
- مون مگه با تو نیستیم هیولا؟
- مون؟!

به نظر می یومد مون هم رویه آرسینوس رو پیشه کرده باشه. چون همونطور آروم و ساکت و بی توجه سرجاش وایساده بود و دریغ از تکونی که بخوره!

اعضای تیم:

عاقبت ترامپ که شدیدا از این وضعیت حوصله ش سر رفته بود برای یه دقیقه بی خیال توئیت کردن شد و گوشیو پرت کرد سمت مون.
با این همه حتی به نظر نمی رسید این حرکت ترامپ برای مون ذره ای اهمیتی داشته باشه. چون بدون اینکه تکونی به خودش بده همونطور خونسرد و آروم سرجاش موند. گوشی رو هوا چرخ خورد و خورد و...

بنــــگ!

گوشی درست خورد جایی که همه فکر میکردن ممکنه سر مون قرار داشته باشه. در هر صورت اون یه دمنتور بود و هیچکس تا اون لحظه موفق نشده بود زیر شنلشو نگاه کنه. حتی ممکن بود اون قسمت هم سرش نبوده باشه. ولی چون هیچکس دقیقا از ساختار بدنی دمنتورها اطلاعی نداره نویسنده ترجیح میده که تجزیه و تحلیل این موضوع رو به تخیل خواننده واگذار کنه!

مون بدون هیچ تقلایی روی هوا چرخی خورد. ثانیه ای بعد اعضای تیم با حالتی شوک زده به منظره سقوط مون به سمت زمین نگاه میکردن.
مون مثل یه تیکه پارچه کهنه تاب خورد و بی سر و صدا روی زمین فرود اومد. انگار تمام این مدت هیچی زیر اون شنل سیاه وجود نداشته و ملت سرکار رفته بودن!

اعضای تیم:

آرسینوس که از روی زمین شاهد ماجرا بود به مون بیحرکت روی زمین خیره شده بود.
- مطمئنم اینجا یه چیزی اشتباهه!

تو اون فاصله، بچه های تیم دونه دونه روی زمین فرود اومدن تا دور کاپیتانشون که مثل جنازه رو زمین پهن شده بود حلقه بزنن و ببینن چه مرگشه. درحالیکه دورش حلقه میزدن و از تمام زوایا براندازش میکردن. هرازگاهیم انگار که تحفه دیده باشن هی به سر و روش دست میکشیدن و اظهارنظر میکردن.
- اوا مرد!
- این چی چیه دقیقا؟

جیمز که با توپش هی میکوبید تو سر و کله مون گفت:
- چه باحاله هرچی میزنم بهش برمیگرده طرف خودم.

ترامپ هم مثل عقده ایا روی زمین دراز کشیده بود و مشغول سلفی گرفتن از خودش با مون در زوایای مختلف بود تا بعدا عکسارو تو اینستا و توئیتر شیر کنه.
کتی بل هم که عین مونگلا هی به قسمت های مختلف شنل مون دست میکشید بلکه موفق شه یه چیز جدیدی برای گیر دادن و پیله کردن بهش پیدا کنه تا ایفای نقشش رو متفاوت کنه. آنجلینا هم که شدیدا دلش میخواست بدونه یه دمنتور تو چه گروهی میافته سعی میکرد کلاه گروهبندی رو جایی که سر مون قرار داشت بذاره تا گروهش مشخص بشه و کلاه هم در اعتراض به این رفتار گستاخانه جیغ های بنفش میکشید.

تا اینکه آخر سر آرسینوس سر رسید و مون رو از زیر دست و پای این جماعت کشید بیرون.

ساعاتی بعد- شیون آوارگان

ملت دور هم روی زمین خاک گرفته نشسته بودن و به مون که روی تخت تیکه پاره شده وسط شیون عین جنازه افتاده بود نگاه میکردن. روی صورتاشون آثار ضرب و جرح و کبودی کاملا مشخص بود و هرازگاهی دست و پای دردناکشونو مالش میدادن. برای اینکه بتونن مون رو به یه جای امن برسونن تا اون لحظه کلی مصیبت کشیده بودن.

بالاخره اعضای تیم رضایت دادن و مون رو با کمک فرغون از رو زمین جمع کردن تا ببرن یه جایی و یه خاکی تو سرشون بریزن. ولی به نظر می رسید جا پیدا کردن برای رسیدگی به وضعیت یه دیوانه ساز خیلی کار ساده ای نباشه. طبیعتا اولین مکانی که به ذهن تیم رسید تالار مهمون نواز و همیشه صمیمیه گریفندور بود. ولی این دفعه انتخاب چندان مناسبی به نظر نمیرسید. ملت گریفندوری که شدیدا از دست ترامپ به خاطر مخابره کردن تمام زوایای زندگیشون تو توئیتر عصبانی بودن به بهونه اینکه ترامپ هیچوقت گروهبندی نشده و معلوم نیست مال کدوم گروهه اجازه ورود اعضای تیم رو به تالار ندادن. هیچ هم تابلو نبود که دیدن وضعیت مون و اینکه دیگه قادر نیست کسی رو ماچ کنه باعث شده بود شیر بشن و دق و دلیشون از آرسینوس رو به معرض نمایش بذارن.
در نتیجه اعضای تیم با فرغون حاوی مون راه افتادن یه جای دیگه رو برای گردهمایی و رسیدگی به وضعیت مون پیدا کنن. گرچه به نظر میرسید وضعیتشون لحظه به لحظه بغرنج تر میشه. برای پیدا کردن مکانی که بشه یه دمنتور ار حال رفته رو توش جا بدن ناچار شدن تک تک هفت طبقه رو بالا و پایین برن و کل مدرسه رو زیر پا بذارن. ولی دریغ از اینکه یه نفر یه روی خوش بهشون نشون بده.
از دخمه های قلعه که اسلیترینی ها با چوب و چماق ازشون استقبال کرده بودن تا کتابخونه که مادام پینس با دمپایی کیششون داد و رفتن سر وقت اتاق ضروریات که آب پاکی رو ریخت رو دستشون و گفت برای یه دمنتور جایی نداره.
حتی درمانگاه هم قبولشون نکرده بود. وقتی گفته بودن که یکی از اعضای تیم حال خوشی نداره بهشون گفته بودن که مادام پامفری هنوز وارد ایفای نقش نشده و درمانگاه متصدی نداره.
حتی تا تالار اسرار هم رفته بودن ولی لولوی توی تالار با دیدن مون جیغ بنفشی کشیده بود و تهدیدشون کرده بود اگر مون رو بیارن تو تالار زهر میخوره و خودشو میکشه و اونا باید جواب طرفدارای هری پاترو به خاطر عوض کردن داستان بدن. حتی هاگرید هم حاضر نشده بود تو کلبه راهشون بده و فنگ رو انداخته بود به جونشون تا ثابت کنه به همه طرفدارای هری پاتر که عشق و علاقه هاگرید به موجودات ترسناک همه ش کشک و دوغ بوده!

دیگه واقعا عاجز و درمونده وسط مدرسه وایساده بودن و مونده بودن کجا برن. یکم دیگه میگذشت ممکن بود حتی فیلچ هم بهشون گیر بده و با فرغون حاوی مون از مدرسه بندازتشون بیرون. تا اینکه در اوج ناامیدی جیمز پیشنهاد کلبه رو داد و گفت که نزدیک هاگزمیدم هست و میتونن هر وقت خواستن برن دو سیب آلبالو بزنن!

ولی وارد شدن به کلبه هم خیلی کار راحتی نبود و قبل از اینکه بتونن وارد شن یه فص از بید کتک زن کتک نوش جان کرده بودن.
بعد اینهمه مصیبت نشسته بودن یه گوشه و بعضی وقت ها هم نگاهایی به مون مینداختن که مثل یه تیکه پارچه کهنه کپک زده دراز به دراز افتاده بود. کاملا از قیافه های اعضای تیم مشخص بود نمیدونن چه خاکی باید تو سر بریزن! حتی کتی هم دیگه حس و حال دیوونه بازی نداشت اون لحظه آروم یه گوشه گرفته بود واسه خودش نشسته بود. فقط ترامپ بود که هنوز جون سلفی گرفتن با در و دیوارای خاک خورده شیون آوارگان رو داشت و اون لحظه هر سوراخی میدی جلوش مینشست و از خودش عکس میگرفت تا بذاره توئیتر لایکایی رو که میگیره رو بشمره.

آرسینوس که حتی تو این برهه هم دست از سر کچلشون برنداشته بود تا اونجا هم باهاشون اومده بود، درحالیکه از رو نقاب صورتشو میخاروند پرسید:
- حالا چیکار کنیم باهاش؟ هفته دیه مسابقه ست!

کسی حتی زحمت نداد تا شونه بالا بندازه. همه خسته و بی رمق بودن از تمرین و کتکایی بود که به خاطر دیوانه ساز بودن مون خورده بودن. اون لحظه مسابقه و کسب نمره برای تالار و حتی خود تالار کمترین اهمیت رو براشون داشت. اما آرسینوس خیال نداشت تا اینارو قشنگ کچل نکرده بیخیال ماجرا بشه.
- کسی ایده ای نداره؟

بقیه کله هاشونو خاروندن و از ترس کچل شدن به دست آرسینوس سعی کردن مغزهاشونو به کار بگیرن. ولی در مورد یه دیوانه ساز چه ایده ای میتونست وجود داشته باشه؟
- قهر کرده؟جواب نمیده؟
- من هنوزم میگم ممکنه مرده باشه ها!
- نقطه گم کرده؟من یه دونه اینجا پیدا کردم ببینین مال مون نیست؟

کسی جواب کتی رو نداد.
- باتری تموم نکرده؟آخرین بار کی اینو زدین به شارژ؟
- خوب شد گفتی.کسی اینجا شارژر اپل داره؟گوشیم داره خاموش میشه طرفدارام منتظرن.
- شاید سرماخورده باشه.

بقیه برگشتن تا نگاه عاقل اندر سفیهی به آنجلینا بندازن. آرسینوس گفت:
- مگه آدمه؟ نا سلامتی دیوانه سازه ها!

آنجلینا با بی اعتنایی شونه بالا انداخت.
- کی گفته دیوانه سازها مریض نمیشن چون دیوانه سازن؟

حرف آنجلینا ملت رو به فکر فرو برد. شاید خیلی هم بیراه نمیگفت. چون هیچکس تا حالا مریض شدن یه دیوانه ساز رو ندیده بود دلیل نمیشد که دیوانه سازها مریض نشن! شاید این میتونست بهشون سرنخ در مورد مشکل مون بده.

زمان حال- زمین بازی کوییدیچ

- جودی از تیم اسلیترین رو داریم که توپ به دست میره سمت دروازه گریفندور. بتمن از تیم گریفندور رو داریم که با سینه سپر کرده میره طرفش تا توپ رو ازش بگیره. اینطرف ورزشگاه طرفدارای تیم گریفندور دارن شعار میدن.

ولی گزارشگر هرکی که بود داشت در این مورد اشتباه میکرد. اگر کمی دقت داشت متوجه میشد که اونا طرفدارای تیم گریفندور نیستن بلکه در واقع طرفدارای حال به هم زن بتمن هستن که لباسای خفاشی شکل بتمن رو پوشیده بودن و وسط معرکه داشتن تشویقش میکردن.
- بتمن میرسه به جودی و تو یه حرکت سریع توپ رو ازش میقاپه. چه سرعتی!چه مهارتی...عه چیکار میکنه؟

در واقع بتمن توپ رو ول کرده بود و مثل جت شیرجه رفته بود طرف زمین. تو این فاصله هم آستوریا سریع توپ رو قاپ زده بود و...
- گل! گل به نفع اسلیترین! اسلیترین 50 گریفندور 10.

بتمن هم بین غرغرهای ملت گریفندوری تو هوا اوج گرفت تا چیزی رو که از سقوط نجات داده بود بالا بگیره.
- و حالا بتمن رو میبینیم که یه بسته پاپ کورن رو از سقوط نجات داده و میبره به صاحبش پس بده. روحیه جوانمردی تو وجود این بازیکن موج میزنه!

تیم گریفندور:

تیم اسلیترین:

روحیه جوانمردی:

بتمن:

- در همین اثنا ترامپ هم با سرعت خودشو میرسونه به بتمن تا باهاش سلفی بگیره. در نتیجه توپ بازدارنده از دستش در میره و صاف میخوره وسط صورت جیمز پاتر!

جیمز با مغز اومد زمین و از چهارگوشه زمین شفادهنده ها ریختن تا به هوش بیارنش. آرسینوس هم که کل بازی رو تا اون لحظه حرص خورده بود خونش به جوش اومد و یه دفعه آب روغن قاطی کرد. اینطوری دیگه نمیشد ادامه داد. معلوم نبود زمین بازیه یا دیوونه خونه!
اما همینکه مشتشو آورد بالا تا به نشونه اعتراض به ترامپ نشون بده یه دوجین گارد همراه ترامپ ریختن دورش و اسلحه هاشونو به طرفش نشونه رفتن. در نتیجه آرسینوس با متانت دستشو آورد پایین و لبخند ملیحی به دوربین زد و مثل بچه آدم گرفت نشست.
بازی لحظه به لحظه داشت برای تیم گریفندور سخت تر میشد.
- توپ دوباره دست بچه های تیم اسلیترینه. دوریا بلک با کله میره سمت دروازه گریفندور. مون کاپیتان این تیم از اون طرف هجوم میاره سمتش که...عه چی شد؟

به نظر میرسید مون با شنلش مشکل پیدا کرده بود. شنل دور دست و پاش پیچیده بود و داشت توش دست و پا میزد.
- عجیبه تا حالا ندیده بودم شنل دور دست و پای یه دیوانه ساز بپیچه! در هر حال آنجلینا میره کمکش کنه و از دوریا به کل غافل میمونه. دوریا توپ بازدارنده رو جا میذاره. بتمن هم که طبیعتا کمک کردن به یه درمانده رو از بازی کردن مهم تر میبینه میره به کمک کاپیتان تیمش و... گل به نفع اسلیترین!

اما کسی حواسش به بازی نبود. حالا همه حواسا به اون سمت میدون جمع شده بود. جایی که حالا اعضای تیم گریفندور دور کاپیتانشون جمع شده بودن و سعی میکردن کمکش کنن. مون توی شنل بدجوری گیر کرده بود و مدام تقلا میکرد و باعث شده بود عملیات نجاتش غیرممکن بشه.
در حینی که ملت با دست وضعیت موجودو به هم نشون میدادن و ترامپ هجوم میبرد تا سلفی بگیره و توئیت کنه، آرسینوس از رو زمین با دیدن این منظره ها از زیر نقاب داشت شر و شر عرق میریخت.
- جیمز جون این پسر عینکیت این توپو زودتر بگیر خلاصمون کن!

آرسینوس به شدت ناامید به نظر می یومد. اصلا منصفانه نبود بعد از اون همه بلا و مصیبت به همین سادگی ببازن.

فلش بک- مکان نامعلوم یک روز قبل از مسابقه


دوربین روشن شد تا از صحنه های مقابلش فیلم برداری کنه. فضا شدیدا نا آشنا و تاریک به نظر میرسید. محیط با شمع روشن شده بود و آدم به زحمت میتونست جلوی پاشو ببینه. دوربین زوم کرد رو دایره بزرگی که روی زمین با گچ کشیده شده بود و وسطش طرح کودکانه یه ستاره با چشم و ابرو و دماغ دیده میشد. روی در و دیوار هم چندتا طرح از ستاره و خورشید و ماه با گچ کشیده شده بود. توی اون تاریکی چندتا پیکر سیاهپوش اطراف دایره وایساده بودن. وسط دایره هم یه بدبختی به صندلی بسته شده بود که مرتب تقلا میکرد تا خودشو آزاد کنه. گرچه مشخص بود بیچاره از ته دل داره نعره میزنه ولی انگار صدا قطع شده بود و فقط تصویرش مونده بود!

یکی از سیاه پوشا پرسید:
- خب حالا باید چیکار کنیم؟

بقیه جز یکیشون که مشخصا ترامپ بود و داشت از خودشو زندانی بدبخت سلفی میگرفت برگشتن و به جیمز نگاه کردن که با آرامش کلاه شنلشو زد کنار و از زیر رداش یه کتاب کلفت عتیقه درآورد و ورق زد.
- خب بذار ببینیم کجا بودیم؟ اینجا نوشته که وقتی پیازها طلایی شدن گوشت را اضافه میکنیم...

اعضای تیم:

- ای بابا دستور اشپزی لیلی این وسط چیکار میکنه؟ بذار ببینم...آهان میگه که دور دایره بایستین. هرکدوممون هم باید یه شمع روشن دستش نگه داره... بعد اون وردایی که بهتون گفتم رو باید همزمان بخونین و فوت کنین تو صورت این یاروئه!

جز آرسینوس که رفت وسط ترامپ رو جمع کنه، بقیه درحالیکه زیر لب غر میزدن و شکایت میکردن رفتن سرجاهاشون وایسن.
تقریبا یه هفته از اون واقعه میگذشت و فردا مسابقه بود. ولی هنوز مون به هوش نیومده بود. اعضای تیم کوییدیچ گریفندور برای به هوش آوردنش هرکاری کرده بودن.
سعی کرده بودن با تغییر قیافه ببرنش سنت مانگو و بستریش کنن ولی چون از همون دم در صدای آژیرای خطر به صدا دراومد با تیپا انداختنشون بیرون. بعد به پیشنهاد ترامپ زنگ زده بودن به اورژانس مشنگی. ولی مشنگایی که اومده بودن بهشون گفته بودن که تو بدن مریضشون حتی یه دونه رگ هم پیدا نمیشه تا بهش سرم وصل کنن و قاعدتا این بابا باید چند سال پیش مرده باشه!
در نتیجه تیم گریفندور در نهایت بیچارگی مجبور شد دنبال راه های دیگه ای بره. به آزمایشگاه هکتور دستبرد زده بودن و انوع و اقسام معجوناشو کش رفته بودن تا تو حلق مون خالی کنن. چون شدیدا معتقد بودن که اسلیترینیا کاپیتانشونو چیزخورد کردن. کدو تنبل های جلوی باغچه هاگریدو کش رفته بودن و باهاشون برای مون آش پخته بودن. واسش میوه پوست کنده بودن و گذاشته بودن دهنش. از درمانگاه براش داروهای مختلف دزدیده بودن و تو حلقش ریخته بودن. حتی دانش آموزای بخت برگشته سال اولی رو شکار کرده بودن و تا به پیشگاه مون تقدیم کنن و بهش این فرصت رو بدن یکی یه ماچ آبدار ازشون بگیره و جیگرش حال بیاد! حتی به پیشنهاد انجلینا خانم نوریس گربه فیلچ رو براش دزدیده بودن. چون آنجلینا باور داشت که چندبار دیده مون نگاه های خریداری به خانم نوریس میندازه و قطعا عاشقش شده. شاید همین درد عشق بود که مون رو عاجز و بی حرکت کرده بود و رسیدن به عشق و بوسه یار میتونست حالشو خوب کنه!

ولی هیچکدوم از این اقدامات افاقه نکرده بود. دریغ از اینکه مون حتی یه تکون کوچیک خورده باشه تا اقلا دل هم تیمی هاش خوش بشه.
حتی دسته جمعی رفته بودن جلوی دفتر لینی و رز بست نشسته بودن که کاپیتانشون رو تعویض کنن. ولی لینی و رز گفته بودن طبق قوانین دیگه این امکان وجود نداره و باید با همین وضعیت سر کنن. بعدش از گریفندور نمره کسر کردن و درو تو صورتشون بستن.
دیگه کم کم ناامیدی داشت به تیم گریفندور غلبه میکرد و داشتن قبول میکردن که باید با همین وضعیت و یه عضو کمتر به بازی ادامه بدن. ولی تو همین اثنا جیمز یاد یه چیزی افتاد.

از اونجایی که جیمز و رفقاش در تمام طول دوران مدرسه هر موجودی اعم از مرده و زنده رو اذیت کرده بودن و در خیلی از مواقع هم خودشون مورد عنایت قرار گرگفته بودن، جیمز فهمید که احضار روح میتونه کمک بزرگی باشه چون باور داشت با وضعیتی که مون داره قطعا و بدون شک مرده و لازمه روحشو احضار کنن تا مطمئن شن و از بلاتکلیفی درآن. جیمز حتی مدعی بود روح هایی که تو هاگوارتز سرگردان شدن رو اونا سرگردان کردن و گوشش هم به هیچ وجه بدهکار اعتراضات بچه ها نبود که میگفتن طبق کتاب از صدها سال قبل از تولد جیمز این روحا تو مدرسه ول میچرخن.
در هر حال پیشنهاد بدی به نظر نمیرسید.شاید حتی با احضار ارواح و راهنماییشون میفهمیدن چه گلی باید به سرشون بمالن. مرلین رو چه دیدی؟ اگر یه ذره شانس میآوردن شاید حتی موفق میشدن مون رو به زندگی برگردونن. در نتیجه یه روز مونده به مسابقه جیمز کتاب عتیقه شو از شیون آوارگان کشید بیرون تا مراسم رو انجام بدن.

طبق کتاب باید در روزی که ماه کامل بود مراسم انجام میشد. ولی از اونجایی که هنوز وسط ماه بودن و کلی تا آخر ماه راه داشتن چون نمیتونستن برای بعد از مسابقه صبر کنن روی در و دیوار چندتا ستاره با ماه رو نقاشی کرده بودن که ارواح فکر کنن آخر ماهه مثلا! البته ارواح هم که از این نبوغ گریفیندوری ها حسابی موهاشون ریخته بود، دل و روده روحیشون رو دریده بودن و سر به بیابون گذاشته بودن.
بعد از همه این کارا، یه بابایی رو هم که فقط داشت از همون ورا عبور میکرد گرفتن و به عنوان واسطه بستن به صندلی تا مراسم تکمیل شه.

اون لحظه هم همه به دستور جیمز کنار دایره وایسادن و یکی یه شمع دستشون گرفتن. جیمز یه نگاه به کتاب انداخت.
- خب اینجا نوشته برای احضار روح باید رقص سرخ پوستی انجام بشه تا روح ما احضار شه.

آرسینوس با قیافه پوکر فیس به جیمز نگاه کرد.
- ولی تو که گفتی باید ورد بخونیم و فوت کنیم. معمولا رسم نیست تو این مراسم ساکت وایسیم؟
- خیر رسم نیست! باید در حین رقص سرخ پوستی بخونین و فوت کنین.

بچه ها نگاه های چپی به جیمز انداختن. حتی میشد گفت بعضی ها هم راست راست بهش نگاه کردن ولی از اونجاییکه چاره ی دیگه ای نداشتن آهی کشیدن و آماده انجام مراسم شدن. کسیم کاری نداشت که رقص سرخ پوستی چی هست و چطوری باید انجامش داد!
باری به هر جهت ملت دور دایره وایسادن و با اشاره جیمز مراسم رو شروع کردن به انجام حرکات موزون. در بین همون حرکتای موزون چندتا دست و پا شکست و حتی چند مورد شست دست و پای ملت رفت تو چشم خودشون.

چند دقیقه بعد

مراسمی که با ارامش و سکوت شروع شده بود حالا تبدیل به یه مراسم رقص پر حرارت شده بود. دیگه میشد جیمز رو دید که رفته بود وسط دایره و مثل سرخپوستا دور صندلی یارو میچرخید و صداهای عجیب و غریب از خودش در میاورد. آرسینوس و ترامپ دستای همو گرفته بودن و به سبک تانگو دور دایره میچرخیدن. آنجلینا اون وسط بندری میزد و کتی به صورت برعکس از سقف آویزون شده بود و جیغ های بنفشی میکشید که باعث شد تارزان حتی بیاد اونجا و به مراسمشون ملحق بشه و از کتی خواستگاری کنه.
- ای روحی که اینجا حاضری خودت رو نشون بده!
- ما تو را میخوانیم موهاهاها!
- حالا قر قر قرش بده آآآآآآآآآ!
- هوووووهاهاهاها! ما تو رو احضار میکنیم ای روح مون!
- جیـــــــــــغ!
- ای روح کنت دراکولا ما تو رو صدا میکنیم!
- حالا دس دس دس!حالا برعکس!
- ای روح مایکل جکسون ما تو رو احضار میکنیم!


گوینده این جمله به دلیل ضد آسلامی بودن توسط مدیریت بلاک شد.

- ای فرانکشتاین ما تو رو میخوانیم!
- آآآآآآآآآآآآ بیا وسط ماشالا!
- فرانکشتاین کیه بابا اسکندر رو دریابین...
- برو بالا به سلامتی!هیک!
- نخیرم من ژولیوس سزارو صدا میکنم.
- جیییییییییییغ!
- اصلا ای روح پیری که تو فیلم موذی بودی من تو رو صدا میکنم!
- تولد تولد تولدت مبارک!

یه مرتبه جیمز گفت:
- شششش ساکت! نگاه کنین یه چیزی داره میاد.

بقیه دست از جنگولک بازی برداشتن و به واسطه چشم دوختن. ملت در سکوت منتظر بودن ببینن اخرش چی میشه. واسطه مقداری به خودش پیچید و رنگ و وارنگ شد. انواع و اقسام حالتا رو صورتش ظاهر شد. کم کم ملت داشت خوابشون میگرفت که یه مرتبه صداهای نامفهومی از گلوی مدیوم خارج شد.
- خررررر خررررر...

بقیه گوشاشونو با دست تا کردن به طرفش.
- خرررررررررررر کدوم کره تسترالی جرئت کرده خواب شیرین مارو بهم بزنه؟
- ببخشید شوما؟

مرد واسطه با همون صدای نافرم دوباره خرخری کرد.
- ما اسکندر کبیر می باشیم. به جرم این اهانت باید بدیم پوستاتون رو بکنن و توش رو از کاه پر کنن!

جیمز رفت بالای سر واسطه. بعد بی مقدمه محکم با کتاب کوبید تو ملاجش.
- شرمنده ولی ما شمارو نخواسته بودیم شما خودت مزاحم شدی. برو بگو مون بیادش.

واسط کمی سر و صدا کرد و باز شروع کرد به تکون خوردن های عجیب و غریب. اون وسط هم مبلغی غرغر و خر خر کرد. ملت دوباره به سمتش خم شدن.
- مون توئی؟
- مون؟ اگر خودتی یه نشونه ای چیزی بده بهمون.
- کی صدا کرد منو؟کی صدا کرد؟ کی از پشت اون پنجره بسته صدا کرد منو؟

اعضای تیم:

واسط:

جیمز یه بار دیگه کوبید تو فرق سر واسط.
- چیزی نیست خط رو خط شده. مون؟صدامونو میشنوی؟مگه با تو نیستیم شیربرنج وا رفته؟

قبل از اینکه کسی چیزی بگه این بار کله واسط به سمت عقب خم شد و دهنش تا ته باز موند. چیزی نگذشت که یه کله شفاف پرمو از تو دهنش زد بیرون.

ملت:

دو ثانیه بعد جسم شفاف یه دختربچه خودشو کشید بیرون. درحالیکه کل موهاش رو صورتش ریخته بود وایساد بر و بر نگاهشون کرد. جیمز نگاه پرسشگری به روح دختر انداخت.
- مون مو داشت؟

بقیه به نشونه منفی سری تکون دادن. مون هرچی که داشت این یه قلم رو نداشت. جیمز هم با بی صبری روح دختربچه رو زد عقب و خم شد تا توی دهن یارو رو نگاه کنه.
- یهووووووو!کسی اینجا هست؟الووووووو؟اوف چی به خورد این دادین ناموسا؟

ساعتی بعد


تا اون لحظه جیمز موفق شده بود انواع و اقسام جک و جونورهای زنده و مرده رو که یه جورایی فک و فامیلای هیولای مون محسوب میشدن، از دهن واسط بکشه بیرون تا ببینه میتونه اخرش مون رو بینشون پیدا کنه یا نه. کسیم کاری نداشت این همه جک و جونور رو چطور از دهن یه آدم کشیده بیرون. معلوم نبود این دهنه یا غار!

اتاق پر از روح و جن و موجودات عجیب الخلقه شده بود که یا رو هوا شناور بودن یا داشتن دور و بر اتاق مپلکیدن به هرچیزی میدیدن ور میرفتن. خداروشکر هم دم به دقیقه یه گندی بالا میاوردن.

جیمز که هنوز مشغول احضار بود، یه لگد نثار عروسک آنابل کرد که از جلوی راهش بره کنار و برای دفعه هزارم دستشو تا ته کرد تو لوزالمعده یارو تا بلکه موفق شه مون رو از تو حلقش بکشه بیرون. چیزی نگذشت که یه کله کچل شبیه توپ چهل تیکه با دست جیمز اومد بیرون.
- ای بابا اینم که فرانکشتاینه که! فرانکی برو اونور باباجون! ببینم دیگه اینجا چی داریم؟

دنــــگ بومــــــب!


همون لحظه در با صدای بلندی از جا دراومد و محکم خورد به دیوار. کلیه حاضرین اعم از روح و جن و هیولا شش متر از جاشون پریدن. جیمز که داشت زیر زبون مدیوم رو به امید پیدا کردن مون میگشت، ناغافل از جا پرید و سرش خود به سقف.
- ورپریده ها!مگه شماها خواب ندارین؟ مگه قوانین مدرسه رو نخوندین که هرکس بعد از ساعت 9 باید تو خوابگاهش باشه؟نصفه شبی تو انبار جاروها چه غلطی میکنین؟ الهی جز جیگر بگیرین که من پیرزن رو انقدر اذیت میکنین!

مک گونگال که عینکش رو صورتش کج شده و موهاش مثل عجوزه ها دور و برش ولو بود و چیزی از ارواح حاضر تو اتاق کم نداشت طی یه حرکت ضربتی پرید تو. بعد درحالیکه ناله و نفرین میکرد همه رو به ضرب دمپایی ابری از اتاق بیرون کرد. یکی یه ضربه دمپاییم نثار بادیگاردای ترامپ کرد که اومده بودن جلو از رییس جمهورشون محافظت کنن. هرچی هم بهش گفتن که کار خاصی نمیکردن و فقط داشتن دورهمی روح احضار میکردن گوشش بدهکار نبود که نبود.

پایان فلش بک

بالن افکاری که بالای سر آرسینوس شکل گرفته بود با صدای گزارشگر پاره شد.
- گل! یه گل دیگه برای اسلیترین. امروز روز شانستون نیست انگار گریفندوریا.

آرسینوس بدون توجه به غرولندهای طرفدارای گریفندور به مون قلابی نگاه کرد که هنوز لا به لای شنل داشت دست و پا میزد. همون شب که مثل فراریا از انبار جاروها زدن بیرون، فرانکشتاین هم گریه کنان دنبالشون راه افتاده بود و بهشون گفته بود که از تاریکی میترسه و باباشو میخواد. اعضای تیم هم از ترس اینکه باز مک گونگال بیاد بهشون گیر بده با خودشون بردنش خوابگاه گریفندور.
بعدا متوجه شدن حالا که موفق نشدن روح مون رو برگردونن شاید بتونن به جاش فرانکشتاین رو شکل مون دربیارن و ببرن تو زمین. هرچی بود از نظر ظاهر هیولاوار چیزی از مون کم نداشت. ولی چند دقیقه بیشتر از شروع بازی نگذشته بود که آرسینوس متوجه شد انتخاب خوبی نکردن. فرانکشتاین علی رغم ظاهر ترسناکش بسیار بی عرضه و ترسو بود. با اینکه به کمک طناب و چسب رو جارو محکمش کرده بودن و محافظای ترامپ براش چترنجات گذاشته بودن از ترس فرانکشتاین چیزی کم نشده بود و دم به دقیقه یه افتضاحی بالا میآورد.
- بالاخره مون موفق میشه تعادلش رو حفظ کنه. معلوم نیست چش شده امروز کاپیتان تیم گریفندور. انگار فنشم از کار افتاده هوارو خنک نمیکنه. اینو ببرین یه جا نشونش بدین فکر کنم خراب شده باشه...

گزارشگر با دیدن چشم غره های تماشاگرا دست و پاشو جمع کرد.
- توپ دست بتمنه که میره با سرعت میره سمت دروازه اسلیترین. توپ بازدارنده ای که به طرفش میاد رو جا میذاره باید بگم یه هیچ وجه هم کار ناخونگیر نبوده. چیه توقع داشتین یه ناخونگیر پرنده بتونه توپ به اون سنگینی رو پرت کنه؟لابد دانشگاهم میرین؟حتما یارانه هم میگیرین؟

ملت نگاه های سنگینی به گزارشگر انداختن انقدر سنگین که از شدتش یه طرف زمین بازی فرو رفت. ولی گزارشگر به هیچ جاش نبود.
- آستوریا میاد جلو تا توپ از بتمن بگیره... بتمن با یه دور زیبا جاش میذاره. چه میکنه این بازیکنه. حالا جلوی دروازه اسلیترینیه. دستشو میبره بالا تا توپ رو شوت کنه و دهه چی شد باز؟

درست همون لحظه که بتمن میرفت گل بزنه، فرانکشتاین باز تعادلشو از دست داد و با کله رفت تو شکم بتمن.
- دوباره کاپیتان گریفندور نذاشت یه گل برای تیمش به ثمر برسه. داور اعلام خطا میکنه. پنالتی به نفع تیم اسلیترین!

صدای فریاد اعتراض طرفدارای گریفندور از اطراف میدون بلند شد و طرفدارای اسلیترین براشون از این سمت شیشکی درکردن. البته خیلی هم جای تعجب نداشت. داور اسلیترین آستوریا بود که برحسب اتفاق یکی از اعضای تیم اسلیترین هم بود. چون داور گریفندور هم اون لحظه تو زمین حضور نداشت و رفته بود به عالم بالا سر بزنه و نامه هایی که براش اومده بودن جواب بده، طبیعتا اعتراض گریفندوریا به نتیجه نرسید.

- و حالا از تیم اسلیترین هکتور رو داریم که میاد جلو تا پنالتی رو به ثمر برسونه.

اعضای تیم گریفندور با استرس به این منظره نگاه میکردن. الان تنها امیدشون به این بود که جیمز هرچه زودتر گوی زرین رو پیدا کنه و این افتضاح رو تمومش کنه. ولی جیمز هنوز وضعیتش نامتعادل بود و گیجی ویجی میرفت. از اونطرف هم جستجوگر اسلیترین مثل توده جنبنده ی بی شکل و قیافه ای تو هوا چرخ میخورد. ولی این قضیه هیچ ربطی به اکتیو بودن بیش از حدش نداشت. هوا گرم بود و اگر دست نمیجنبوند ممکن بود حتی آخر مسابقه رو هم نبینه. تیکه یخایی هم که قبل از مسابقه توش ریخته بودن رو چندتا از تماشاگرا کش رفته بودن و انداخته بودن تو لیوانای نوشیدنیشون. واقعا که چقدر مردم جدیدا بی ملاحظه و بی نزاکت شدن!
- هکتور عقب و جلو میره یا حواس دروازه بان گریفندور رو پرت کنه. گرچه از من بپرسید حواس یه کلاه متعلق به ماقبل تاریخ چقدر میتونه جمع باشه؟

صدای فریاد اعتراض گریفندوری ها و خنده و پایکوبی اسلیترینی ها ورزشگاه رو تکون داد.
- هکتور دستشو بالا میبره و آماده پرتاب توپ میشه که...صبر کن ببینم. هوا چرا یه دفعه انقدر سرد شد؟بالاخره مدیریت حاضر شد کولرارو روشن کنه؟

همه حضار اعم از بازیکن و تماشاگر سرا رو در پی یافتن این علت به اطراف چرخوندن. دمای هوای به طرز عجیبی یک مرتبه دچار افت شده بود. کمی اونورتر جایی نزدیک دروازه های اسلیترین پیکر شنل پوشی که بین زمین و هوا معلق مونده بود دیده میشد. هرچند کلاه شنلش روی صورتش کشیده شده بود و قیافه ش مشخص نبود ولی کسی در شناختش کوچکترین تردیدی نداشت.
- مون؟
- مون؟
- یا خدا اگر این مونه پس اون کیه؟

صدای گزارشگر تو ورزشگاه پیچید.
- یکی به ما بگه اینجا چه خبره؟اگر اون بابا مون نیست پس کیه؟

اعضای تیم گریفندور که سخت هوا رو پس میدیدن سعی کردن سوت زنان نگاهشونو به سقف و در و دیوار دوختن و وانمود کردن مون رو نمیشناسن. ولی مون نامردی نکرد و مستقیم به سمت بچه های تیمش رفت.
- هوووووووووووو!مون اینجا بود!هوو! مون داشت برای یه قرن دیگه آپدیت میشد. ولی نتش وسط آپدیت قطع شده بود و مون نتونست به موقع خودشو برای بازی برسونه!ولی حالا مون ریستارت شد!هوووو!

اعضای تیم:

بچه های تیم بالاخره تصمیم رفتم وانمود کردن رو بذارن کنار و به مون بگن به درک که مون الان اینجا بود. اون موقع که بهش نیاز داشتن کدوم گوری بود و اینکه دیگه اینجا کاری باهاش ندارن و باید برگرده همون قبرستونی که تا حالا بوده و الهی جنازه ش رو رو سنگ مرده شور خونه براشون میاوردن. ولی قبل از اینکه دسته جمعی بریزن سر مون صدای گزارشگر باعث شد هرچی میخواستن بگن قورت بدن.

- خیلی خب به نظر میاد اینجا یه مورد جدی انضباطی پیش اومده. لازمه که مدیریت به این مورد رسیدگی کنه. بله به نظر میاد که داور سوت توقف بازی رو به صدا درمیاره...

دیگه وضعیت نمیتونست از این بدتر باشه. هوا برای اعضای تیم گریفندور حتی از سردتر از قبل شد. انگار یه دست نامرئی زده بود رو دور تند کولر!
- یا تنبون نداشته مرلین! اونجا چه خبر شده؟

یه بار دیگه صدای گزارشگر باعث شد تا همه حواسا از موقعیت اصلی پرت بشه. همه سرهارو چرخوندن به سمتی که گزاشگر اشاره میکرد. صدای همهمه ورزشگاه رو پر کرده بود. همه با دست به سمتی از آسمون اشاره میکردن که توده ی سیاهی داشت با سرعت به سمت زمین بازی حرکت میکرد. با نزدیک شدن توده مربوطه هوا به طرز وحشتناکی سرد و سردتر شد. چراغای ورزشگاه یکی بعد از دیگری ترکیدن و چمن های ورزشگاه تو چند ثانیه یخ بستن. آب دریاچه تو سه سوت یه تیکه یخ شد و قندیل های ریز و درشت از لبه های جایگاه تماشاگرا و دروازه های دو تیم و دماغ ملت سبز شد. برای چند لحظه کوتاه سکوت مرگباری بر ورزشگاه حاکم شد. انگار ملت نمیتونستن این واقعه رو تو مغزاشون حلاجی کنن.
- دمنتورا! دمنتورا حمله کردن!

فریاد گزارشگر کافی بود تا ورزشگاه مثل سوریه بهم بریزه. ملت درحالیکه جیغ های بنفش میکشیدن، برای نجات به همه طرف میدوئیدن و همدیگه رو هل میدادن تا زودتر از مخمصه فرار کنن.
ولی برای این کارا دیر شده بود. لشگر گرسنه دمنتورا تو چشم به هم زدنی رسید به ورزشگاه تا در این ضیافت باشکوه حضور به هم برسونه.
صدای جیغ و فریاد کمک خواهی از همه طرف میدون به گوش میرسید. مدیریت در راستای کمک رسانی وارد میدون شد. ولی به نظر نمی رسید که دربرابر اون حجم از دیوانه سازهای گرسنه کاری بتونن از پیش ببرن. مدیر بودن دیگه خدا که نبودن بدبختا!
جای جای میدون پر بود از دیوانه سازهایی که ملت رو دوره کردن یا ی گوشه گیر انداختن تا طعم عشق خالصشون رو نثارشون کنن. روی زمین مقادیر زیادی دل و روده پاچیده شده ی بدبختایی ریخته بود که زیر دست و پا مونده و به حلیم بادمجون تبدیل شده بودن.
بچه های تیم گریفندور با دهن های باز شاهد و ناظر ماجرا بودن. آنجلینا درحالیکه به صحنه فرار آستوریا از دست دوتا دیوانه ساز نگاه میکرد پرسید:
- مون اینجا چه خبره؟

صدای خنده ی موذیانه ای از زیر کلاه شنل مون به گوش رسید.
- مون دید که نتونست به موقع به مسابقه رسید. در نتیجه مون از دوستاش دعوت کرد تا در جشن آپ تودیت مون شرکت کرد. هوهوهوهو!

مون اینو گفت و رفت تا به دوستاش در جشن ملحق شه و احتمالا یکی یه ماچ از حاضرین در صحنه بگیره.

اعضای تیم گریفندور همونطور ساکت وایسادن و در سکوت به وضعیتی که جلوی چشمشون داشت رخ میداد نگاه میکردن. عاقبت جیمز کسی بود که سکوت رو شکست. درحالیکه دستی لای موهاش کشید و اونار بهم میریخت پرسید:
- خب انگار دیگه اینجا کاری نداریم. پایه این بریم کافه هاگزمید دو سیب آلبالو بزنیم؟

بچه ها با حالتی بی تفاوت شونه ای بالا انداختن. به هرحال دیگه این بازی، بازی نمیشد. اقلا دلشون خوش بود اگر اونا نمیتونستن ببرن، تیم حریف هم دیگه نمیتونست برنده این بازی باشه! پس پیشنهاد جیمز اون لحظه بهترین پیشنهاد ممکن به نظر میرسید.
دوربین برای یه لحظه از فیلم برداری کشتارگاه جلوی روش دست برداشت و رو روی اعضای تیم کوییدیچ گریفندور زوم کرد. درحالیکه جاروهاشون رو روی شونه هاشون قرار داده بودن، داشتن به آرومی از ورزشگاه خارج میشدن. بدون اینکه حتی توجه یه دیوانه ساز رو تا اون لحظه به خودشون جلب کرده باشن. قطعا این موضوع به مرام معرفت دیوانه سازها ربطی نداشت. شاید دیوانگی این ترکیب به درجه ای بود که حتی دیوانه سازها هم از بوسیدنشون وحشت داشتن. کسی چه میدونه؟!




ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۰ ۲۲:۲۸:۴۶
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۰ ۲۲:۴۵:۵۸

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۶
#10
وینکی!

میدونستی خیلی جن بوداده ای هستی؟

راستی دلیل اینکه به جنا میگن بوداده چیه؟ یعنی تفتتون میدن؟ سرخ میشین؟ من هیچوقت نفهمیدم!

به نقطه ها علاقه داری؟به نظرت چطور یکی میتونه نقطه شو پیدا کنه؟

شناسه قبلی داشتی؟ از شواهد برمیاد داشتی! اگر داشتی چی بودن؟

تا حالا تو سایت گات بودی؟ منو ارسی بودیم. خیلی جای خوبی بود. حیف بستنش.):

به فنگ شنیدم بسیار علاقه مندی!چرا؟دلایل خود را با رسم نمودار توضیح دهید!

چرا وینکی شدی؟ چرا یه جن؟ تازه مونث؟ مگه تو مونثی؟|: نگو میخواستی راحت به حموم زنونه رفت وآمد کنی.|||||||:

وینکی رو همه به میل شدیدش به ترور میشناسن. ولی وینکی تو کتاب اشکش دم مشکش بود.همه تو سرش میزدن و کلا مظلوم بود. چی شد خواستی وینکی اینطوری بشه؟ یعنی هدفت چی بود؟ مثلا دلت براش سوخت و خواستی انتقام همه ناملایماتی که سرش آوردنو اینطور جبران کنی؟ وینکی جن مهربون خوب بود؟

این قضیه که هی کلمه هارو چپه چوپه میکنی چیه؟ مثلا یادمه یه بار گفتی وینکی جن مشکعوف خوب؟وینکی جن مسوال خوب؟مسوال؟مسئل؟ مسهل؟!0-O
یا خدا زبونم رگ به رگ شد!آیا دیوانه آزای کار خوبی بود؟

کتی دیوانه سوال کننده خوب بود؟


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۷ ۲۲:۳۵:۱۳

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.