هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
#1
- من میگم چطوره کلا بی خیال گنج و اینها بشیم . واقعا ارزشو نداره این همه راه بریم .

بورگین نگاهی به چهره ی رون انداخت که این جملات را در حالی بیان کرده بود که انگار همان لحظه زیر دست های چاق و بزرگ هاگرید له شده است !😨

- نکنه شما ویزلیا از اینکه برین خونه ی ارباب میترسین ؟

فرد با لحنی حق به جانب گفت:

- نه ، این حرفا چیه ؟ مگه اسمشونبر هم ترس داره . بیاین بریم بچه ها ...

- هوی صبر کن ! پس پول من چی میشه ؟😡

- اوممم ... بنویس به حسابمون .

سه ثانیه بعد،بیرون از مغازه

- حالا چه خاکی بریزیم تو سرمون ؟ چطوری میخوایم بریم اونجا ؟😣

رون که گیج شده بود پرسید :

- مگه همین الان به بورگین نگفتی که نمیترسی فرد ؟

- میگم هرمیون ، من نظرت رو درمورد درخت نارگیل واقعا قبول دارم !

هرمیون که دیگر به این درجه ی هوش و ذکاوت این سه برادر عادت کرده بود ، آهی جانسوز و عمیق از ته دل کشید 😧و گفت :

- عیبی نداره ، ببینید ما میتونیم بریم اونجا و گنج رو پیدا کنیم به این شرط که طوری بریم اونجا که دیده نشیم .

- میخوای یه جغد برای هری بفرستیم ؟ شنل نامرئی ممکنه به کارمون بیاد .

- آفرین رون ! برای اولین بار در عمرت منو سربلند کردی با فکرت ! البته بدون شنل هم میتونیم کار کنیم . به شرط اینکه وقتی در محدوده ی چند متری اونجا قرار گرفتیم دیگه سر و صدا نکنیم .

صدایی آشنا ناگهان پرید وسط کادر و تمام داستان را زیر پایش مچاله کرد :

- آفرین به هرمیون خودمون . اتفاقا منم استاد کم سر و صدا بودنم واسه همین تصمیم گرفتم باهاتون بیام .😎

همه به سمت صدا برگشتند و همگی هم زمان به این فکر کردند که چطور میتوانند هاگرید را بی سر و صدا به آنجا ببرند !😓


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
#2
دومینیک موبایلش را در آورد و شروع کرد به فیلم گرفتن . میخواست این لحظات به یادماندنی را ثبت کند . بالاخره هر روز پیش نمی آمد که آدم کوتاه شدن موهای مدیر مدرسه اش را ببیند .

- آهای دختر ! اون چیه تو دستت ؟

دومینیک به سمت وزیر سحر و جادو برگشت که داشت به صورتی اسلوموشن به سمتش می دوید و دستش را به شیوه ای تهدید آمیز تکان می داد . او صبر کرد تا وزیر کاملا به او برسد ؛ بعد جواب دهد .

- خوب ... میدونید ... این تلفن همراهه .

- چی چیه ؟

- تلفن همراه . مشنگ ها از این ها برای حرف زدن با هم استفاده میکنن .

- تو که مشنگ نیستی . مسابقه ی به این قشنگی رو گذاشتی داری با تلفن چی چی راه بازی میکنی ؟ مگه همون سیستم جغدی خودمون چه اشکالی داره ؟ مشنگ زده !

و به سکوی مسابقه اشاره کرد . رودولف یک پنجم سبیل دامبلدور را کنده بود و داشت بقیه اش را هم فر می داد . در عوض آگریپا هنوز داشت با ارباب زیرلبی حرف می زد .

- میدونم . ولی ببین با این موبایل میشه از همه ی این موقعیت ها فیلم گرفت و نگهشون داشت . اینم یه جور جادوئه دیگه !

آرسینوس گفت :

- اصلا بده خودم ببینم .

بعد کمی با وسیله ی عجیب مشنگی ور رفت . حین کار کردن با گوشی کم کم اخم چهره اش باز شد و لبخندی نایاب زد . زیرلبی چیزهایی گفت که دومینیک فقط دو سه تا جمله اش را شنید .

- میگم اگه اینو بزنم میتونم چت کنم نه ؟ اینم که کرومه . واتساپم که داره .

بعد به سمت دومینیک که با چشمان ورقلمبیده به او خیره شده بود برگشت و ادامه داد :

- ببین . بزار یه مدت این دست من باشه . بعدا برات جبران میکنم . هر وقت سمجت رو دادی یه تک پا بیا وزارتخونه خودم برات کار جور میکنم .

- آخه میخواستم فیلم بگیرم ...

- اشکالی نداره . خودم میگیرم . بعد شمارتو بده تو تلگرام برات می فرستم !


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
#3
دومینیک کارنامه اش را به کوچکترین عمویش،رون ویزلی،نشان داد.رون لحظه ای با صورتی درهم به کاغذپوستی جادویی که رویش با حروف درخشانی نمره های برادرزاده ی عزیزش وارد شده بود،خیره ماند و گقت:

"اینجا نوشته که توی همه ی درسها بهترین دانش آموز مدرسه بودی.این منو یاد دوران نوجوانی هرمیون میندازه."

و آه عمیقی کشید.

دومینیک به اطراف پاتیل درزدار نگاه سریعی انداخت.هنوز هم می ترسید آشنایی آن اطراف پنهان شده باشد و همه چیز را راجع به کارنامه ی او بفهمد.با صدای خیلی آرامی گفت:

"بعله،در حقیقت در همه ی درس ها به جز گیاه شناسی که توی اون افتضاحم..."

رون گفت:

"اشکالی نداره.سردر نمیارم،زمان ما فقط همون امتحانات سمج مهم بود و تنها کارنامه ای هم که می گرفتیم همون بود.نمی فهمم چرا یکهو تصمیم گرفتن برای شما کارنامه ی میان سال بفرستن.تازه الان هم که میان سال نیست،کریسمسه!"

-"اینها مهم نیست عموجان.مهم اینه که من الان با این کارنامه چیکار..."

با دیدن گارسون حرفش را خورد.هیچکس نباید چیزی راجع به گیاه شناسی او می فهمید.

گارسون دو لیوان قهوه ی بزرگ که اسمش را قهوه ی ترول گذاشته بودند-به دلیل اندازه ی بزرگ لیوانها-روی میز گذاشت،وقتی به اندازه ای دور شد که دومینیک مطمئن شد که دیگر در صدارس نیست،به رون اجازه ی حرف زدن داد:

"نگرانیت بی مورده.اگه وقتی من هم سن تو بودم یه همچین کارنامه ای رو بهم میدادن از خوشحالی خودکشی میکردم.تو فقط یه درسو خراب کردی که اصلا به چشم نمیاد."

-"برای مامان میاد،اون عاشق گیاه هاست.جالب اینه که پروفسور لانگ باتم هم اینو میدونه."

-"این همه راه منو کشوندی اینجا که بهم بگی درس موردعلاقه ی مامانت چیه؟"

لیوان ترولی اش را برداشت و شروع به نوشیدن کرد.

دومینیک گفت:

"اون فکر میکنه منم عاشق گیاه هام.تاحالا درختچه های جادویی قدکوتاه تو اتاقمو دیدین؟اون فکر میکنه منم مثل خودشم."

اخم کرد،با تاسف سری تکان داد و ادامه داد:

"این خیلی زشته عموجان."

-"این که گیاه شناسی دوست داشته باشی زشته یا اینکه منو این همه را بکشونی اینجا؟"

-"نه اینکه قهوه رو هورت می کشین! ولی من شما رو بی دلیل نیاوردم.ازتون میخوام با من همدست بشین."

لحن حرف زدنش به یکباره مرموز شده بود و رون را یاد روزهایی انداخت که فرد و جورج از او تقاضای همکاری میکردند.

-"همدست؟"

-"تقریبا میشه گفت همکار.شما کلی جادو بلدین.خیلی بیشتر ازمن.جادویی به کار ببرین که نمره ی گیاه شناسی من عوض بشه."

رون که اصلا انتظار چنین درخواستی را از دختری به ساکتی دومینیک نداشت،به سرفه افتاد لیوانش را روی میز گذاشت:

"چی؟"

-"گفتم که شما نمره ی منو..."

-"شنیدم چی گفتی."

دومینیک با چشمان درخشانش به او نگاه کرد و معصومانه پرسید:

"قبول نمی کنین نه؟"

-"البته که نه.این خلاف مقرراته.ما باید به عدالت توجه کنیم."

به نظر می آمد هیجانات دومینیک به یکباره فروکش کرده است.سرش را پایین انداخت و چشمش را به در پاتیل درز دار دوخت که همان موقع باز شد و یک جن خانگی که نسبت به دیگرجن ها کوتاه به نظر میرسد وارد شد.به طرف میز آنها آمد و گفت:

"ارباب رون!دیدی فهمید که شما بدون ارباب هرمیون بیرون آمده اید پس آمد تا به شما سر زد.میخواهید دیدی پشتتان را ماساژ دهد؟"

رون با دستپاچگی و به تندی گفت:

"نه دیدی فعلا برو بیرون تا صدات کنم."

-"پس دیدی رفت ارباب."

و به سرعتی که وارد شده بود خارج شد.

دومینیک سرش را بالا گرفت ،چشمانش را به چشمان رون دوخت و با حیرت پرسید:

"شما یک جن دارین عمو رون؟"

حقیقت این بود که تمام اعضای خانواده ی ویزلی(و صد البته پاتر) حتی بچه ها از جمله دومینیک عضو ت.ه.و.ع بودند و نگهداری از جن های خانگی برای همه شان ممنوع بود.رون این قوانین را زیر پا گذاشته بود.

من من کنان گفت:

"اومم...چیزه...یعنی اینه...من فقط میخواستم وقتایی که هرمی نیست یکی کمکم کنه..."

-"ولی این خلاف عدالتیه که حرفشو میزدین.عمه جینی با اینکه شاغله باز هم همه ی کارهاشو خودش میکنه."

برای چند ثانیه صورتش حالتی گرفت که رون را یاد پرسی انداخت:

"شما باید کارنامه ی منو درست کنین تا منم چیزی به زن عمو نگم."

بعد در حالی که لبخند میزد،لیوان ترولش را برداشت.لبخندش آنقدر برای رون آشنا بود که نمی دانست آن را کجا دیده است و هرگز یادش نیامد آخرین بار این لبخند را روی صورت پسربچه ی بازیگوشی دیده که در دعوا با هرمیون پیروز شده است.رون برای این یکی دیگر جوابی نداشت.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!


پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۹:۲۷ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
#4
دومینیک با صدایی که خودش هم به سختی می شنید به رز ویزلی گفت:
"میدونی چیه؟من باید هرطور که شده برم گریفیندور وگرنه بابا و ویکتوآر کله ام رو میکنن!"
رز با خونسردی بینی اش را بالا کشید و گفت:
"این حرفها چیه؟عمو بیل خیلی هم مهربونه.تازه به ویکتوآر چه مربوط؟اون خودش هم به زور گریفیندوری شد.مامان گفت که از یکی از بچه ها شنیده که کلاه اصرار داشته که اون بره هافل پاف ولی اون اونقدر اصرار کرده که کلاه بدبخت بالاخره کوتاه اومده."
دومینیک نگاهی به دستانش انداخت که به شدت می لرزیدند و جواب داد:
"اما اگر نرم گریفیندور کجا برم؟"
قبل از اینکه رز جواب قانع کننده ی دیگری تحویلش دهد،در باز شد و پروفسور مک گونگال با سرعت وارد شد.دومینیک سعی کرد چهره ی اولین پروفسوری را که دیده بود به ذهنش بسپارد تا بعدا بتواند آن را برای لوئیس توصیف کند.
او آنقدر غرق در افکار خودش بود که اصلا توضیحات پروفسور را نشنید.وقتی وارد سرسرا می شدند،زیرلب پرسید:
"اون چی می گفت؟رز؟"
رز با بی حوصلگی گفت:
"فکر کنم خلاصه ی حرفاش این بود که قراره گروهبندی بشیم!"
حالا دومینیک و رز توی صف دراز و طولانی بچه های سال اولی ایستاده بودند.با خودش فکر کرد که اگر گریفیندور او را نپذیرد چه میشود...شاید او به اندازه ی کافی شجاع نبود...
یاد روزی افتاد که وقتی برای خرید با مادر و برادرهایش بیرون رفته بود و با یک ترول روبه رو شده بودند.با اینکه لوئیس از او کوچکتر بود،شجاعانه از خودش دفاع کرده بود تا بالاخره ماموران وزارتخانه که دنبال ترول می گشتند،به آنجا رسیده بودند ولی او فقط وحشت زده دویده بود تا با تلفن عمومی مشنگی به پدربزرگ آرتور خبر دهد...
پروفسور مک گونگال لیلی پاتر را صدا زد.
دومینیک به روزهایی فکر کرد که تازه داستان روزهای قدرت ارباب تاریکی را شنیده بود و مرتب کابوس می دید...آیا او یک ترسوی تمام عیار بود؟!!
حالا دیگر تعداد کمی از سال اولی ها در صف باقی مانده بودند.
استاد تغییر شکل اعلام کرد:
"دومینیک ویزلی!"
دومینیک تقریبا خودش را به سمت چهارپایه ی کهنه کشید و قبل از اینکه با دستان لرزان کلاه را روی سرش بگذارد،چند نفر از بچه ها را دید که تند تند او را به هم اشاره میکنند و چیزی شبیه پریزاد را زمزمه می کنند.
دومینیک از اینکه کسی پریزاد بودنش را به یادش بیاورد متنفر بود.
-"اوممم...یک ویزلی دیگه...میدونی اینقدر تعداد ویزلی هایی که منو رو سرشون گذاشتن زیاد شده که دیگه از دستم در رفته!"
دومینیک با خودش فکر کرد کاش این کلاه عجیب و غریب زودتر تکلیفش را معین می کرد.
-"خب تو اصیل زاده و باهوشی!پشتکار بالایی هم داری.
ولی یه چیزی هست که باید بدونی یادمه یه بار یه نفر بهم گفت:(شجاعت این نیست که نترسی،شجاعت اینه که حتی وقتی هم که مطمئنی ترسیدی بازهم قدم برداری!)"
دومینیک دستان لرزانش را به هم قلاب کرد.می دانست این حرف فقط یک معنی دارد.
کلاه داد کشید:
گریفیندور!!!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۹:۴۹ جمعه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
#5
سیوروس نفس عمیقی کشید و ردایش را مرتب کرد.با خودش فکر کرد که مثل همیشه ارباب سخت ترین کار را به او داده است،اگر محفلی ها به ارزش کتاب پی می بردند،همه چیز خراب می شد و سیوروس می دانست ارباب نمی تواند خراب شدن نقشه هایش را تحمل کند.

دوباره نفس عمیقی کشید و هوای سرد عصرگاهی را فرو داد،بعد سرش را به سمت جایی که فکر میکرد خانه ی مادری سیریوس بلک است چرخاند و رمز جدید را زمزمه کرد.خانه ی بزرگ و دراز اشرافی روبه رویش ظاهر شد.با گام های بلند به سمت خانه حرکت کرد و در زد،صدای بلند و جیغ مالی ویزلی را از پشت در شنید:"

فرد،فرد!فکر کنم ماندانگاس بالاخره اومد.در رو باز کن!آهای فرد مگه با تو نیستم؟"

-"من جرجم مامان!"

سیوروس با اخم منتظر ماند تا بالاخره یکی از دوقلوهای ویزلی در را باز کرد و با دیدن چهره ی برافروخته ی سیوروس کمی عقب پرید و گفت:

"آه...بفرمایید!"

بعد در تاریکی راهروی های باریک و دراز خانه گم شد.حقیقت بود که بچه های اعضای ویزلی هنوز او را به عنوان عضو محفل نپذیرفته بودند.با اینحال چه اهمیتی داشت؟

سیوروس از پله های سرد و کشدار بالا رفت تا به آشپزخانه رسید.مالی که داشت چوبدستی اش را به سمت پیازهای توی ماهیتابه تکان می داد گفت

:"خوش اومدی سیوروس!"

-"ماندانگاس کجاست؟"

-"نمیدونم...راستش اون برای انجام کارهاش با من هماهنگ نمیکنه،چیزی شده؟"

سیوروس سرش را تکان داد و روی صندلی چوبی گران قیمت نشست.او باید هرطور که بود ماندانگاس را می دید.ارباب هیچ وقت اشتباه نمی کرد.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
#6

مطب دندان پزشکی باز شد و اسنیپ وارد شد و گفت:"شما اینجا یین ارباب؟! ما خیلی دنبالتون گشتیم."

لرد بدون اینکه حتیی سرش را بلند کند گفت:"از اینجا برو سوروس!الان خیلی سرمون شلوغه."

صدای هکتور از داخل شکم نجینی به گوش رسید که مثل یک فروشنده ی حرفه ای گفت:"ارباب تشه ی سرخلوت کن هم دارم،بدم خدمتتون؟"

اسنیپ در حالی که با حالتی عصبی با موهای سیاه و روغنی اش ور می رفت گفت:"ولی ارباب اوضاع وخیم تر از این حرف هاست،باید بیاین...."

-"ما تا دندون دخترمون درست نشه هیچ جا نمیایم!"

بعد رو به دندون پزشک گفت:"آقا شروع کن."

اسنیپ گفت:"نه بابا شروع نکن.ببینید ارباب مسئله اضطراریه...یه جایی منفجر شده!"

-"به ما ربطی نداره،شروع کن آقا!"

دندان پزشک دوباره اره برقی کوچکش را برداشت و به سمت دهان نجینی گرفت تا دندان جدید را کار بگذارد و دندان قدیمی را نیز بکند.

اسنیپ هنوز جلوی در این پا و آن پا میکرد.

چند ثانیه بعد دندان پزشک گفت:"بفرمایید دندان شکسته را از جایش درآوردم.حالا باید این یکی دندان را بگذارم جایش."

هکتور گفت:"ولی من که هنوز دارم دندان شکسته را از اینجا می بینم."

ارباب با عصبانیت گفت:"هک....نمیتونی یه معجون درست کنی که چشم های کورت را درمان کند؟!"

-"اگر شما امر بفرمایید شاید بتونم."

اسنیپ نالید:"ارباب هنوزم نمی تونین بیاین؟...آخه منفجر شده ها..."

-"گفتیم که به ما ربطی نداره!"

بعد در حالی که روی صندلی بزرگ جابه جا میشد به دندان پزشک گفت:"خوب،حالا باید چیکار کنی؟ زود باش دیگر دخترمان دارد اذیت میشود."

هکتور با صدایی معصومانه گفت:"قبل از اینکه شروع کنی بگذارید من یه چیزی بگم.من هنوز دارم دندان شکسته رو از اینجا میبینم."

نجینی سرش را تکان داد و ارباب به دهان باز او نگاه کرد،لرد با تلخی اندیشید که هکتوربرای اولین بار در زندگی اش داشت درست می گفت!

بعد چنان نعره ای کشید که تمام ساختمان،نه...تمام شهر به لرزه افتاد:"تو دندون دختر ما رو اشتباهی کشیدی.....!!"

صدای آرام نجینی شنیده شد که با چاپلوسی می گفت:"ارباب...من تشه ی تقویت کننده ی اعصاب هم دارم ها...بدم خدمتتون؟!"



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
#7
نام: دومینیک

نام خانوادگی:ویزلی

سن:15

گروه:گریفیندور

اصالت:اصیل زاده

سپر مدافع:روباه

نام پدر:بیل ویزلی

نام مادر:فلور دلاکور

چوبدستی: چوب درخت بید و ریسه ی قلب اژدها

ویژگی های ظاهری:
دومینیک ویزلی دختری با چشم های آبی روشن و موهای قرمز ویزلی هاست(در کل شبیه ویزلی هاست!)با این حال با دیدن او نمیتوان به مادرش فکر نکرد؛هر چه باشد او تقریبا یک پریزاد است،با این حال معمولا سعی می کند این پریزاد بودنش را پنهان کند.

معرفی کلی:
دویمنیک فرزند بیل و فلور،معمولا از اینکه دیگران به خاطر نسبتش با پری ها به او توجه خاصی می کنند،ناراحت است بنابراین سعی می کند تا حد امکان این قضیه را پنهان کند؛اوایل حتی حرف زدن با بچه های خانواده هم برایش سخت بود ولی کم کم با رز،هوگو و رکسان صمیمی شد.او عمه جینایش را بسیار دوست دارد.
او می تواند درست مثل مادرش فرانسوی صحبت کند ولی انگلیسی را نیز راحت صحبت میکند.
وقتی دومینیک به دنیا آمد مادر و پدرش سر اینکه او را به کدام مدرسه ی جادوگری بفرستند بحث می کردند، پس تصمیم گرفتند صبر کنند تا خود دومینیک انتخاب کند.
دو راهی سختی بود،دومینیک از هر دو مدرسه چیزهای جالبی شنیده بود ولی بعد دومینیک هاگوارتز را ترجیح داد و مثل دیگر ویزلی ها در گروه گریفیندور افتاد.
دومینیک به کوئیدیچ علاقه زیادی دارد او مدتی جست و جو گر بود ولی بعد پستش را به مدافع تغییر داد.
دومینیک به ماجرای نبرد هاگوارتز ارادت خاصی دارد.او چندین کتاب در مورد نبرد هاگوارتز و محفل ققنوس از زن عمو هرمیونش قرض گرفته است و همه را خوانده است.او تصمیم گرفته است که با خواندن چنین کتاب هایی در آخر کار مهمی برای دنیای جادوگری انجام دهد،اگرچه در حال حاضر بیشتر با عمو زاده ها وعمه زاده هایش به کوئیدیچ می پردازد!

تایید شد.
خوش برگشتید به ایفا.


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۲/۳ ۱۵:۱۰:۳۹

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.