هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (ربکا.جریکو)



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۵۰ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۵
#1
بُن‌بَست!
کوچه‌هایی مردم‌آزار و پست‌فطرت که بعضی‌وقتا که توی اوقات‌فراغتت داری چهارنعل از چنگِ یه دیوونه‌ساز فرار می‌کنی، یهویی سبز می‌شن و توجهت رو جلب می‌کنن و تو هم متأسفانه گول می‌خوری.

- وات؟! نه نه.. نه.. دارم خواب می‌بینم!

فوراً برگشت و پُشتِ سرش رو پایید. دیگه دیر شده بود. دیوونه‌ساز وارد و حالا کوچه از دو طرف بسته شده بود.
راه فراری وجود نداشت.

- نه! امکان نداره! اینا.. همش.. ساخته و پرداخته‌ی ذهنِ نفهم و تسترال‌صفتمه!

چشماش رو مالید.
نه، راستی‌راستی گیر افتاده بود.
دمای کوچه به‌طرزِ عجیبی یهویی پایین اومد. نفسش توی سینه حبس شد، عرقِ سردی روی سر و صورتش نشست. ضربانِ قلبش داپس‌دوپس تپیدن گرفت و آهنگی مزخرف و مزاحم، توی ذهنش پخش شد:

ولی خواب نیس، ربکا بیدار بود
ربکا بازیچه‌ی این دیوونه‌سازِ بیکار بود
بی‌اُمید شد از نفس‌های کثیف این موجود
اِی مرلین بده ربکا رو نجات، یالا زود


- من.. خیلی بی‌عرضه‌م. من خیلی.. بدشانسم.. ضعیفم.. دماغم شبیه گلابیه.. آه!

جریکو ناتوان روی زانوهاش افتاد. حالش بهم خورد. ریشه‌ی نااُمیدی توی دلش جوونه زد.
- الآن منو می‌بوسه.. آه.. نمی‌تونم مقاومت کنم.. هوووق!

سرما، دهن ربکا رو سرویس کرده بود و حالا داشت بدجوری محتویات شکمش رو بالا میاورد.
از اون‌وَر، دیوونه‌ساز، خَرکیف از عاجز موندن طعمه‌ش، داشت لنگ‌لنگان می رقصید و نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.
دیوونه‌ساز اومده.
چی‌چی آورده؟
بدترین خاطره.
با صدای چی؟
با صدای ماچ و بوسه.

فلش‌بک - چند ماه قبل

- حالا همه با هم! مبارکه، مبارک!
- عروسی‌شون مبارک!
- مبارکه، مبارک!
- پیوندشون مبارک!

خونه‌ی شماره دوازده گریمولد مثل همیشه منشأ آلودگی صوتی بود. ولی مثل اینکه این‌دفعه این آلودگی با شیرینی و شادی و کف و سوت و جیغ و هورا همراه بود.

- یه عروسی می‌گیرُم که واست هزار گالیون بیارزه!
- با کلی رقص و بزن و بکوب که زمین و زمون بلرزه!

سلستینا واربک و استابی بوردمن، اتمسفرِ حیاط رو در دست گرفته بودن و رودولف هم لابه‌لای موجی عظیم از ساحره‌های رقاص، گم شده بود.
از اون‌طرف، باروفیو تعصبش به گاومیش‌ها رو زیر پا گذاشته و تحت تأثیرِ جَو، با همراهی هاگرید داشت یه گاومیشِ چاق‌وچله رو سَر می‌بُرید.

- ببخشید آقا.. شرمنده خانم.. معذرت.. از سر رام برو کنار بچه!

ربکا جریکو امّا، برخلاف حضار که شاد و خندون و مست و رقصون بودن، قیافه‌ش نگران.. و یا حتی.. ناراحت به‌نظر می‌رسید. با عجله ملّت رو یکی‌یکی کنار زد و وارد هال شد.
با هر قدمی که روی راه‌پله می‌ذاشت، درد توی شکمش شدیدتر می‌شد.
واقعاً چطور ممکنه آدم وسط عروسی اینطوری ناراحت باشه؟ مگه داریم؟ مگه می‌شه؟

به اتاق ر.ا.ب که رسید، خودش رو از لابه‌لای شلوغی چپوند داخل. همون اتاقی که دنبالش می‌گشت. مقصد اصلیش. دلیل حضورش توی عروسی.
- عزیزم کجایی؟ دقیقاً کجایی؟ کجایی تو بی من؟ تو بی من کجایی؟

اوضاع توی اتاق هم شبیه حیاط بود. همون‌قدر شلوغ!
این‌ور رو گشت. اون‌ور رو گشت. به دنبال..

ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯﺕ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯽ‌ﺗﺎﺏِ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ
ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺳﺮﺍﻏﺖ امّا، ﭘـُرِ گریه ﺷﺪ ﻭﺟﻮﺩﻡ


هیچی نفهمید. حال خودش رو نفهمید. دیوونه شد. همه‌چی براش تار و مبهم شد. سرجاش میخکوب شد، وقتی که درست رو‌به‌روش، دوتا صندلی دید. دوتا صندلی که روی یکی‌شون ورونیکا اسمتلی نشسته بود و روی اون یکی..
- یوآن!

بله. یوآن. همون روباه موذی و منفور که روی صندلیش لم داده و نیشخندی به پهنای صورتش به لب داشت.

قلبِ ربکا از هزار جا تَرَک خورد. شاید ظاهرش شبیه تسترال بود، ولی دلش از دلِ گنجشک هم نازک‌تر بود. همون اولِ کار متحمل حمله‌ی روانیِ شدیدی شده بود. به قلبش چنگ زد و به دیوار تکیه داد.
- اوه.. یوآن، عصیصم!

اشک توی چشاش حلقه زد. اون همه قول و قرار با یوآن گذاشته بود.
قرار بود مهریه‌ش، رکورد بازارِ مهریه‌ها رو به‌طرز فجیعی بشکنه.
قرار بود با چتر نجات توی مجلس عروسی‌شون فرود بیان و همه رو سورپرایز کنن.
قرار بود ماه عسل برن کره‌ی ماه. قرار بود یوآن دومین حیوونی باشه که می‌ره کره‌ی ماه.
و از همه مهم‌تر..
قرار بود اون شب دختره‌ی هفت‌تیرکِش به‌جای دختره‌ی اَرّه‌کِش پیش یوآن نشسته باشه و بهش لبخند بزنه و مُدام دُمِ نارنجیش رو لاولی‌وارانه سمتِ خودش بکشونه.
ولی افسوس.. ورونیکا جای ربکا رو توی دلِ روباهِ مکار گرفته بود.

جریکو یه بار دیگه به یوآن خیره شد. واقعاً چقدر اون کت و شلوار و پاپیون مشکی برازنده‌ش بود. چقدر شبیه فرشته‌ها شده بود..

ﭼﻪ ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﻗﺸﻨﮕﯽ، بهت ﻣﯿﺎﺩ ﭼﻘﺪ ﻋﺰﯾﺰﻡ
ﺗﻮ هرهر می‌خندی ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ، ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ می‌ریزم


و توی اون گیر و دار که ربکا داشت توی سرش می‌زد و توی سیل اشکاش غرق می‌شد، ناگهان رودولف که جاه‌طلبی کورش کرده بود و می‌خواست وسطِ نوراَفکن باشه، به ارتش ساحره‌هاش خیانت کرد و پرید سمت ورونیکا و چشم‌چرونی کرد:
- به‌به! چه ساحره‌ای خورد به پُستم! می‌تونم اسمتو بپرسم؟

چند لحظه کسی چیزی نگفت. همه هاج و واج به رودولف زل زده بودن. حتی ربکا هم بیخیال گریه و زاری شده بود. یوآن هم رگ غیرتش ترکیده بود. می‌خواست بلند شه و کمی از استعدادش توی فنونِ رزمی رو به رودولف نشون بده.
ولی.. اون یه روباه بود. روباه‌ها اهل کتک‌کاری نبودن، نیستن و نخواهند بود.
پس پُشتِ سرِ همسر آینده‌ش قایم شد. همه انتظار داشتن که الآن ورونیکا با کیف سامسونت، با یه سیلیِ آب‌نکشیده یا با یه فحش آب‌دار به عملِ زشتِ رودولف جواب بده ولی هیچ‌کدوم از این کارا رو نکرد.
در عوض یه اَرّه‌ی گُنده از ناکجاآبادش در آورد و..
- عاااااا!

رودولف رو از وسط نصف کرد. حضار چند ثانیه با وحشت به جنازه‌ی پاره‌پوره‌ی رودولف خیره شدن ولی ورونیکا لبخندی زد و گفت:
- ادامه بدین.

و ملّت هم شونه‌ای بالا انداختن و رقص و پایکوبی رو از سر گرفتن. یوآن از این واکنش همسرش کیف کرده بود و از اینکه ورونیکا رو به اون دختره‌ی مو لبوییِ ترسو ترجیح داده بود، به‌شدّت احساس رضایت می‌کرد.

و از اون‌طرف، ربکا هم همچین حسی داشت. هرچقدر هم که تسترال‌صفت و دعوایی و بزن‌بهادر بود، قطعاً انگشت کوچیکه‌ی ورونیکا نمی‌شد.

ﺧﻮﺵ‌سلیقه ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯼ، ﺁﺭﻩ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﻪ
تسترال‌تره ﺍﺯﻡ می‌دونم، ﺍﻭﻥ ﮐﻪ می‌خواستی، ﻫﻤﻮﻧﻪ


- یا مرلین!
- ملت! عاقد آوردم واستون! .. بفرما حاج‌آقا! اینم از عروس و دومادمون!

هاگرید در حالی که یقه‌ی عاقدِ سال‌خورده رو چسبیده بود، کشون‌کشون آوردش داخل و ملّت رو با جیغ و داد ساکت کرد و عاقد هم مجلس رو رسمی اعلام کرد. بعد، چون مثل تموم عاقدهای دنیا سرش شلوغ بود و خیلی عجله داشت، بدون مقدمه رفت سراغ اصل مطلب.
- بسیار خب. اهم اهم.. دوشیزه خانم ورونیکا اسمتلی، آیا این‌جانب وکیلم شما را به عقد دائم آقای یوآن آبرکرومبی، به صداق و مهریه‌ی یک جلد کلام‌المرلین انجیل، یک آینه‌ی نفاق‌انگیز و شانصد گالیونِ تمام بهارِ آزادی در آورم؟‌ بنده وکیلم؟

سکوت مطلق حکم‌‌فرما شد. قلب ربکا تندتند می‌تپید. کاش یهو بهش "نه" می‌گفت.. کاش..
ولی ویولت که داشت کَلَم بروکلین روی سرِ ورونیکا و یوآن می‌سابید، خودش رو نخود هر آش فرض کرد و راندِ اول رو خودش تموم کرد:
- عروس رفته گُل بچینه.

نیم‌چه لبخندی روی صورت جریکو نقش بست. عاقد دفترش رو از چنگ ریگولوس که داشت روش نقاشی می‌کشید، در آورد.
- آقا خواهشاً زود بله رو بگین، من عجله دارم، باید یه چندتا جای دیگه هم برم.
- اصلاً یکی این ویولت رو دس‌به‌دس کنه، بندازه بیرون! کی آوردتش اینجا؟!

و ملّت، ویولت رو به دستور هاگرید دست‌به‌دست انداختن بیرون و عاقد با خیال راحت دوباره متن رو تکرار کرد. همون لحظه که ورونیکا می‌خواست جواب مثبت بده، لاشه‌ی رودولف زبون در آورد.
- عروس رفته کمالاتش رو آپ‌گرید کنه.
- تو چطوری زنده شی؟ تو که از وسط نصف شدی!
- من کاملِ کاملم! حتی وقتی که ناقصم!

انگار که همه‌چی قرار بود دست‌به‌دست بده تا این دوتا کفترِ عاشق نرن خونه‌ی بخت.
ولی ربکا اوضاع رو خطرناک می‌دید. می‌دونست که بار سوم اوضاع فرق می‌کنه. تا سه نشه، ازدواج نشه.
قلبش دوباره آتیش گرفت.
نه!
تحمل شنیدنِ بـَـله رو نداشت. اونم از زبون رقیب عشقیش که به راحتی ازش شکست خورده بود.

بله رو بگو شنل‌قرمزی، بگو و شرّشو بِکَن
من و زندگیِ بدونِ یوآن، ﺑﺎورﻡ نمی‌شه ﺍﺻﻼً


- برای بار سوم تکرار می‌کنم..

ستون فقرات ربکا به لرزه افتاد. این‌دفعه دیگه جواب منفی تو کار نبود. همیشه کار توی بار سوم تموم می‌شد.

- شما را به عقد دائم آقای یوآن آبرکرومبی..

اوضاع لحظه‌به‌لحظه خطرناک‌تر می‌شد. بازگشت ترس! بازگشت اضطراب! چند ثانیه تا نابودی! چند ثانیه تا تکمیلِ شکستِ عشقی!

- بنده وکیلم؟

تحمل دیدن این صحنه رو نداشت. از اون بدتر، تحمل شنیدن صدای ورونیکا رو نداشت.
باید می‌رفت. باید از اتاق بیرون می‌رفت.

می‌زنم ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ، ﺑﻠﻪ ﺭﻭ می‌گی، ﻧﺒﺎﺷﻢ
می‌رم ﺍوﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ، دس‌به‌دامنِ مرلین شــَــم
دس‌به‌دامنِ مرلین شــَــم...


- با اجازه‌ی اَرّه‌ها، بـــــــله!

بله ﺭﻭ ﮔﻔﺘﯽ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ، ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯾﻦ آخرِ ﮐﺎﺭﻩ
ﻫﯽ می‌خوام ﺑﮕﻢ ﻣﺒﺎﺭﮎ، ﻭﻟﯽ بغضم نمی‌ذاره


- هلهلهلهلهلهلهلهل!
- دس! دس! دس! دس!
- مبارکه، مبارک! عروسی‌شون مبارک!
مبارکه، مبارک! پیوندشون مبارک!

ربکا نابود شد. بیچاره شد. بدبخت شد. گیم‌آور شد. ضایع شد. خاک‌توسَر شد. تَرَک‌خورده شد. تارکِ دنیا شد. گُمشده توی دشتِ غم‌ها شد. شکست عشقی خورد!
دیگه ورونیکا مال یوآن شده بود و یه بار دیگه سیلِ اشک از چشمای ربکا جاری شد. مثل دفعات قبل تُرشیده از میدون بیرون اومده بود.
باید می‌رفت! دیگه اینجا جای اون نبود! اصلاً مرده‌شورِ اون روباهِ احمق رو ببرن!
- از سرِ رام برین کنار! نخواستیم اصلاً!

و ملّت رو کنار زد و دوون‌دوون به سمتِ درِ خروجی رفت که توی این لحظه، لیز خورد و دمپاییش افتاد روی سفره. ولی بی‌توجه به اون و فقط با یه لنگه دمپایی پا به فرار گذاشت و از درِ اتاق خارج شد.

- هی! وایسا!

یوآن خیره به دمپایی، اینو فریاد زد. ولی جریکو با اینکه صداش رو توی راهرو شنید، اهمیتی نداد و برنگشت.
بازی تموم شده بود.
ورونیکا برنده بود و اون، بازنده..!

پایان فلش‌بک

- اکسپکتو.. دخلشو بیارین.. پاترونام!

ده‌ها تسترالِ آبی از نوک چوبدستی بیرون زدن و به سمتِ هدف‌شون حمله کردن. دیوونه‌ساز که شوکه شده بود، جیغی کشید و دامنش رو جمع کرد و گورش رو گُم کرد.

ربکا از جاش بلند شد و خاک از لباسش تکوند.
نه خبری از سرما بود، نه وحشت، نه کابوس و نه بوس!
هیچی!
فقط سکوت..
فقط و فقط سکوت..


خدافظ جادوگران!
Fox Life!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲:۳۷ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۵
#2
من vs لادیسلاو زاموژسلی، قسمت دوم: بخاطر چندتا باراندازِ بیشتر!
به زودی توی رینگ دوئل.
هماهنگ شده.
مدتشم همون همیشگی.


ویرایش شده توسط ربکا جریکو در تاریخ ۱۳۹۵/۶/۱۰ ۲:۴۲:۰۸

خدافظ جادوگران!
Fox Life!


پاسخ به: نقل قول های شیرین
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸ سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۵
#3
ساده و عامه‌پسند:
نقل قول:
لرد ولدمورت:

ماندانگاس دستش را به طرف جورابش برد و چوب دستی بسیار کوتاهی را از آنجا خارج کرد.
آمبریج یا ولع چوب دستی را گرفت و در حلقومش فرو کرد! به این امید که شاید بتواند چیز مهمی را که در معده پنهان کرده بود بالا بیاورد!

-آهای...شما دو تا!
-ما دوتا؟
-نه! شما دو تای دیگه!
-ما دو تا؟
-شما که همون قبلیا هستین.گفتم دو تای دیگه!
-من دو تا؟
-تو هم که یه نفری...گفتم دو تا!
-خب چیکار کنم؟ من که نمی تونم دو تا بشم.
-دو تا نشو.دهنتو ببند بذار اون دو تا جواب بدن!آهای...گرگینه هه و بچه کوچیکه...دستور رسیده شما دو تا نباید کنار هم باشین.زیادی بهتون خوش می گذره.یکیتونو باید ببرم سلول روبرو!


و این یکی:

نقل قول:

ویولت بودلر:

- پروف تو به سوروس هم اعتماد داشتی، نه؟
- البته، عشق خاصیت سوروس بود، همونطور که خاصیت ویولته.

جیمز و تدی به همدیگه نگاه کردن. تفاوت ِ "خاصیت" کسی که عاشق لیلی اوانز/پاتر می‌شه با "خاصیت" کسی که عاشق ریگولوس بلک می‌شه انقد فاحش بود که حتی نمی‌دونستن از کجا شروع کنن!

:جا:

نتیجتاً جیمزتدیا از اونجا! شروع کردن.


نخندیدین؟ ای بوق بهتون! حالا این یکی رو داشته باشین:

نقل قول:

مورچیز گانت:

عطر تند پشکل ها لرد سیاه و مرگخوارانش را به خلسه می برد و آنگاه بود که لرد سقوطش را پذیرفت و در دل با ابرقهرمان موقرمز اینگونه نجوا کرد:

رونالد!
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟
وقتی سرخی موهایت،
در پشت ملافه های بیدزده ی مالی پنهان بود،
با من بگو از لحظه لحظه های عقده های کودکی ات،
از فقر معصومانه دست هایت…
آیا می دانی که در هجوم تحقیرها و فقرهای آرتور
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات در تراکم جمعیت خفقان آور بارو
حقیقت پسر برگزیده بودنت نهفته بود؟

رونالد!
اکنون آمده ای تا دست هایت را
به ضامن بویناک بمب های پشکلی بسپاری،
در عطر بیکران پشکل ها
به پرواز درآیی!
و اینک رونالد!
تکیه بر سریر پشکلین قدرت در انتظار توست …
در انتظار توست ...


ای بابا! بازم نخندیدین؟ عکهی! پَس گو تو د هِل و برین با همون رامبد جوان حال کنین!
و راستی! الآن دیدم لوک گفته این تاپیک شامل جمله‌های توی چتر و اینا هم می‌شه. پس دوباره مورچیز رو داریم که یه بار گفت:

نقل قول:
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﭽﮑﺮﯾﻢ! ﺑﺎ 7 ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻪ ﺻﻌﻮﺩ ﮐﺮد.


ویرایش شده توسط ربکا جریکو در تاریخ ۱۳۹۵/۶/۹ ۱۳:۴۴:۲۷
ویرایش شده توسط ربکا جریکو در تاریخ ۱۳۹۵/۶/۹ ۱۴:۰۰:۲۰

خدافظ جادوگران!
Fox Life!


پاسخ به: هاگوارتز اکسپرس!!!
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۵
#4
- شنیدی چی شده؟
- نچ!
- حدس بزن!
- اممم.. ویلبرت فراری شده؟ سوار گاری شده؟ دُمِ درازی داره؟ جاش توی باغ وحشه؟
-
- عـــه! خودت بگو خب! من خلاقیت ندارم!
- سرتیترِ خبرها! دررررن دون دون دیــــن! .. باروفیو در حالِ ساخت روبات‌های گاومیش‌نما با فلزٍ جادوییِ شونصد برابر خفن‌‌تر از ترمیناتور و مجهز به مسلسلِ شیری! شایع شده که این روبات‌های گاومیش‌نما غول آخرِ مسابقه‌ی تورِ موزه هستن و ملّتی که اقدام به خرید بلیت نکردن و تی‌تاپ نگرفتن رو مورد هدف قرار خواهند داد!
-
- درن درن درن! .. لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی در طی عملی انسان‌دوستانه و به پیشنهاد موسسه‌ی خیریه‌ی محک و جهت ابراز همدردی با کودکان مبتلا به سرطان، اسمِ پُرپُشت و درازش رو تراشید و به "ل" مخفف کرد.
- صـفـگـولـه!
- چی گفتی؟!
- ها؟ هیچی هیچی! ادامه بده. دیگه چه خبر؟
- دررررن دون دین دان داپس دوپس! .. با خبر شدیم که لرد ولدمورت مولتی باز کرده و در واقع همون فریدوولفا ملقب به فری دمبه، گرد و قلمبه می‌باشد!
-
- و این بود اخبار دیروز، امروز و فَردوز!


ویرایش شده توسط ربکا جریکو در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۹ ۱۳:۳۴:۴۵

خدافظ جادوگران!
Fox Life!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۵
#5
هی، یو!
می‌دونم حتی در حد سلام‌علیک هم برخورد نداشتیم. ولی من تسترال‌صفتم، هیچی حالیم نیس. باهات دعوا دارم! بدجورم دعوا دارم! سه هفته هم باهات دعوا دارم! آره گیاهِ خارخاریِ عزیز، اینجوریاس!

ویرایش: خب، مث اینکه رز فعلاً توی باغچه‌ی خونه‌ی ریدل مشغول رشد کردن و آپگرید شدنه برای روزای آتی.
در نتیجه من حریفِ درخواستیِ جدیدم کسی نیس جز وندلینِ جبارسینگ! شعله‌ور!


ویرایش شده توسط ربکا جریکو در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۹ ۱:۱۴:۳۸
ویرایش شده توسط ربکا جریکو در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۹ ۱:۱۵:۵۴

خدافظ جادوگران!
Fox Life!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۲۹ دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۵
#6
ﺩﯾﮕﻪ زندگیــم ﺩﺍﺭﻩ تَه می‌کشـه


- آه! کمرمان بشکست!

خسته و کوفته و شکسته، روی تختش افتاد. کلاهِ درازش هم از سرش افتاد. ولی اونقدر خسته بود که توان اینو نداشت که بردارتش و بذارتش روی سرش.
دنیا بر اون چیره شده بود. ظلم‌وستم، بی‌پولی، بدبختی و فقر و رکود، چوبدستیِ یاسِ کبود، بیماری، افسردگی، تنهایی، دوستان ناباب، بازیِ کثیفِ زندگی و..
آه! جوونیِ این جوون رو آسون گرفتی، زندگی، زندگی.. تو با قیمتِ جون گرفتی، زندگی، زندگی!
- می‌بینی دینگ؟ آه.. خر بالا آمد و عمرمان بالاخره به سر رسید، لکن کلاغه به خانه‌اش نرسید.
- ویزیزیز!

عقرب ناباورانه به صاحبش خیره شد. هر هشت چشمش گشاد شد، بغض کرد، اشکِ معمولی و اشکِ سبز[!]ـش جاری شد. بعد، با دُمِ خودش به سر و صورتش کوفت و زار زار گریه کرد و در آخر هم دیگه حالِ خودش رو نفهمید و به پیکرِ زمین‌گیرِ صاحبش هجوم آورد.

ﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷـﻮ، ﺁﺧﺮشـه


- از سر و کولم دگر بالا نرو!

لادیسلاو اینو تقریباً فریاد زد ولی دینگ بیخیال این حرفا، از سر و کولش بالا رفت و باهاش فیس‌توفیس شد.
- ویـــزیواااز!
- اینگونه بر من ننگر، دنگی که دینگ خطابت می‌کنیم! .. یا.. می‌کردیم!
- وااااااااز!
- بر سرم هوار مَکِش نکبت! آه.. برو اِی عقربک، برو و بگذار در تنهاییِ خود خویشتنم به لقاءالمرلین بپیوندم.

و دینگ رو کنار زد. عقرب امّا دوباره برگشت و با معصومیتی غیرقابل‌وصف، برای آخرین بار به صاحبش زل زد.
- ویــــز؟
- امکان ندارد دینگ! سرنوشتِ خویش اینگونه می‌باشد. اکنون تو نیز برو و به وضع خویش و خویشانت سر و سامانی بده.

و دینگ هم در حالی که اشک‌هاش رو پاک می‌کرد و بطور فراصوتی جیغ می‌زد، رفت.
دلِ لادیسلاو هم به حالش سوخت.

ﻧﻪ، بمون! ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎﺯﻡ ﺟﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ


- یک لحظه برگرد، دینگ!

دینگ یه لحظه وایساد و بعد، کف‌کنان برگشت. لادیسلاو چند لحظه‌ای بهش خیره موند. احساس می‌کرد وجودش و حضورش می‌تونست بهش قدرت و امید برای نفس‌کشیدن و زنده‌موندن بده.
امّا انگشتای کشیده و بی‌رحمِ مرگ، محکم‌تر از قبل به دورِ گردنش حلقه شد.

ﻧﻪ، برو! می‌ﺧﻮﺍﻡ ﮐﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻤﯿﺮﻡ


- متأسفیم دینگ! ولی چنگالِ ستمگرِ سرنوشت دهانمان را سرویس نماییده و گویا ول‌کُن نمی‌باشد. خودخویشتن‌مان هیچ‌جوره راضی نمی‌شود که ری‌اکشن‌مان حین مرگ را اینگونه رو در رو به تماشای بنشینی!

و دینگ هم زار زنان سری تکون داد و دوباره کوله‌بارش رو بست و چرخید که بره..

ﻧﻪ، بشین! ﮐﻪ ﺳﺮ ﺭﻭ ﺷـﻮنه‌ت ﺑﺬﺍﺭﻡ


- آه، دینگ! امکان دارد کمی تا حدودی بالشت شَوی؟

و دینگ هم با کمالِ میل، فوراً دور خودش جمع شد تا لادیسلاو از اون به‌عنوان بالشتِ غم‌زدا استفاده کنه. زاموژسلی سرش رو خم و به عقرب نزدیک کرد. چند لحظه‌ای به فکر فرو رفت.
احتمالاً اگه روی اون می‌خوابید، درجا لِه می‌شد. نه بخاطر سنگینیِ سروکله‌ش، بلکه حتی بخاطر حجمِ زیادِ غم‌ها و اندوه‌ها و فشارهای نهفته در درونِ دلِ لادیسلاو.
پس منصرف شد.‌

ﻧﻪ، پاشو! ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻭسِــت ﻧﺪﺍﺭﻡ


دینگ سخت پوکرفیس شد و بعد، با چشمایی شبیه گربه‌ی‌چکمه‌پوش به لادیسلاو زل زد.
- ویزو ویزو؟
- آری آری! دگر کاسه‌ی تحمل‌مان ز تماشای قیافه‌ی نحست لبریز گشته.. گفتیم که دمِ مرگ این حقیقت تلخ را به گوشت رسانده باشیم.. آری آری!
- ویــــــــز!

و دینگ دوباره دلش شکست و بازم کوله‌بارش رو بست و از تخت پایین پرید. قیافه‌ش نحس بود؟ اونم دیگه تحمل دیدن قیافه‌ی ایکبیریِ لادیسلاو رو نداشت.‌

ﻧﻪ نه نه، بیــا، ﺑﯿﺎ ﻭ ﺩﺳﺘﺎﻣﻮ بگیــر


- آهای دینگ! نگاش کن چه بی‌وفا می‌رود! اَی بابا! مزاح نمودیم اِی عقربک! بسی حال نمودیم که اینگونه کفت بُرید! هار هار هار!

امّا دینگ اهمیتی نداد و با لجاجت به راهش ادامه داد. دیگه از رفت و برگشت‌ها خسته شده بود. بالاخره باید تصمیم می‌گرفت. یا مرگ صاحبش رو ببینه یا اون رو ترک کنه؟ مسئله این بود!

و توی همین دوراهی بود که ناگهان جیغِ دردناک لادیسلاو، سی‌وسه بَندش رو به لرزه انداخت. برگشت و صاحبش رو دید که به لبه‌ی تختش چنگ زده بود و تقلا می‌کرد.
دینگ دیگه حال خودش رو نفهمید. این‌دفه هم برگشت. ولی مصمم‌تر از دفعات قبل!
جیغی کشید و خودش رو روی زاموژسلی انداخت و به دستاش چنگ زد. هیچ‌جوره حاضر نبود مرگش رو ببینه.
هیچوقت!
باید تکلیف خودش هم مشخص می‌شد. مگه بدون لادیسلاو چطور می‌تونست زنده بمونه؟ نه، چطور؟!
- وووووزا!

و تصمیمش رو گرفت!

عقربِ حقیر، ﺑﯿﺎ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ بمیــر


و در نتیجه، لادیسلاو و دینگ دست در دست همدیگه، دعوتِ حق رو لبیک گفتن و پوسیدن و سال‌ها بعد بازیافت شدن و در قالبِ محصولاتِ لبنیِ خسرو، در فروشگاه‌های سراسر کشور به فروش رسیدن.


خدافظ جادوگران!
Fox Life!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۸:۱۶ جمعه ۱۵ مرداد ۱۳۹۵
#7
تصویر کوچک شده


- چته؟

می‌شه حرفات رو، آرزوهات رو، نقشه‌هات رو، ناگفته‌هات رو، ترست رو، غمت رو، شادیت رو، همه‌چیت رو توی مخزنِ دلت مخفی کنی و کلیدش رو قورت بدی و نُرمال رفتار کنی و کسی هم هیچ جوره نفهمه که توی دلت چی داره می‌گذره.
ولی وقتی که یه تسترال‌صفت، کلید رو هرطور شده از تو حلقت در میاره و با مخزنِ دلت ور می‌ره، چیکار می‌تونی بکنی؟ چه دفاعی؟ چه واکنشی؟
به نظرت.. در مقابل حملاتش، شانسی داری؟

- چرا جوابمو نمی‌دی؟

یه بار دیگه به چشمای جروشا مون خیره شد. چشمایی که سعی می‌کردن عادی رفتار کنن و وانمود کنن که واقعاً هیچ اتفاقی نیفتاده.
"باید باور کنه که چیزیم نیس."

- من می‌دونم که یه غمی تو سینه داری ولی بهم نمی‌گی.

جروشا جا خورد. حرفِ دلش رو فهمیده بود.
نه!
نباید به چشمای این دختر ریونکلاوی نگاه می‌کرد. پس سرش رو پایین انداخت.

- عهه! سرت رو ننداز پایین! تو چشام نگا کن و جوابمو بده!

ربکا امّا وقتی جوابی نشنید، خودش چونه‌ی جودی رو بالا گرفت.
"نباید جوابشو بدم. باید ساکت بمونم. نباید بفهمه. اگه بفهمه شر به‌پا می‌کنه!"

- باور کن هیچ غلطی نمی‌کنم! فقط بگو چت شده! می‌دونم یه چیزیو داری قایم می‌کنی!

باز هم دهن جودی باز نشد. ربکا آه عمیقی کشید و با نااُمیدی دستش رو گذاشت روی پیشونیِ دختر گریفیندوری.
- خیلی عرق کردی دختر. این کاپشن لعنتی رو برا چی پوشیدی؟ دَرِش بیار، یه‌کم خنک شی!

جودی این‌دفه بیشتر جا خورد. ضربان قلبش شدت گرفت.
"نه! نباید بذارم ببینه! نباید!"

- هوم؟ چیو ببینم؟

بالاخره مجبور شد حرف بزنه.
- ولش کن، همینجوری راحتم.
- چی چیو راحتم؟ داری قشنگ ذوب می‌شی. اوضاعت خرابه. اونوقت راحتی؟! دَرِش بیار ببینم.
- دارم می‌گم راحتم، نیازی نیس.

ربکا شخصاً وارد عمل شد.
- دِ.. می‌گم.. دَرِش.. بـیـار! .. هی!

و هرچی جودی عاجزانه به شکمِ ربکا مُشت کوبید، بی‌فایده بود. دختره‌ی هفت‌تیرکِش بالاخره با برداشتن کاپشن، متوجه پارگی آستینِ پیراهنِ جودی شده و دهنش باز مونده بود.
- زود باش توضیح بده!

شونه‌هاش رو تکون داد ولی جوابی نشنید.
"باید دهنم قرص بمونه. اگه جوابشو بدم شر به‌پا می‌کنه!"

جریکو شونه‌هاش رو محکم‌تر تکون داد و یقه‌ش رو گرفت.
- جوابِ منو بده لعنتی! می‌شنوی چی می‌گم؟! چرا لالمونی گرفتی؟ ها؟ هـــا؟ هــــــــا؟

اما بازم جودی زبون به سخن باز نکرد. ربکا سرش رو نزدیک کرد و عمیق‌تر از قبل به چشماش زل زد.
کاش می‌تونست بفهمه که کار کی بوده؟ کاش می‌تونست بفهمه که کی دستش رو روی جودی بلند کرده؟ کی اذیتش کرده؟ کی آستینش رو اونطوری فجیعاً از سر تا ته پاره کرده؟ فقط کاش می‌فهمید که کی؟!
- کی؟!

"کاش ندونه که اون قمه‌کِش لعنتی.."

ولی ربکا دیگه ادامه‌ی فکرش رو بیخیال شد. یقه‌ش رو ول کرد و ناباورانه به چشماش خیره موند.
- لعنتی!
- چی شد؟

و بی‌توجه به سوالِ جودی، احساس کرد دردی توی شکمش پخش شد. انگار که یه قمه از وسط شکمش رد و از کمرش بیرون زده باشه. چیزی نگفت. فقط گیج و مضطرب به گوشه‌ای خیره شد.
قمه..
قمه‌کِش..
رودولف!
- من باید برم.
- کجا؟

قبل از اینکه بتونه به سمتِ درِ اتاق بچرخه، جروشا مُچِش رو گرفت.
- چت شد یهو؟ می‌خوای بری کجا؟

یه نگرانی توی چشماش موج می‌زد.
"نکنه فهمیده؟"

- یه کاری رو همین الآن یادم اومدم. باید زود برم.
- داری دروغ می‌گی ربکا!
- دروغم چیه باو؟ کارم فوری و مهمه. دِ ول کن دستمو!

بلند شد و کُتش رو از روی چوب‌لباس برداشت و پوشید و دستش رو گذاشت روی دستگیره‌ی در. سنگینیِ نگاهِ جودی چند لحظه‌ای معطلش کرد.
ولی لبش رو گزید و بالاخره دستگیره رو چرخوند.

***


شترق!

درِ خونه‌ی لسترنج‌ها با لگدی از لولا در اومد و روی زمین افتاد.
- دستا بالا، بچه قمه‌کِش!
- چی شده؟!

رودولف که مشغول تیز کردنِ قمه‌هاش بود، مات و مبهوت به ربکا و هفت‌تیرش خیره شد.
- عه؟ بَه‌بَه! کادوی اهداییِ ارباب هم که اینجاس. بپر اینجا بهت ابراز علاقه‌ی خـ..
- بسه رودولف! فقط بگو!
- اممم.. بگم؟ چیو؟

جریکو هفت‌تیرش رو تهدیدآمیزانه تکون داد.
- چطور جرأت کردی؟! هاه؟!
- نمـ.. نمیفهمم چی می‌گی! چی شده خـو؟!
- یه نشونه‌هایی از ترس توی صدات نبود احیاناً؟

نه فقط صداش. حتی لرزشِ قمه‌ش هم گویای چیزی بود که توی دلش نهفته بود.
- می‌گم که.. نظرت چیه بیخیال این حرفا بشیم و..

و ربکا ادامه داد:
- آره آره! ایده‌ی خوبیه. یه میز ظاهر کنیم این وسط، با دوتا صندلی و دوتا شمع و دوتا لیوانِ مشروبات زهرماری و بشینیم و لاو بترکونیم. هاه؟!
- عه؟ از کجا فهمیدی شیطون؟

ربکا هفت‌تیرش رو لای انگشتش چرخوند ‌و چشماش رو تنگ کرد.
- این آخرین بارت باشه که می‌پیچونی!
- چیو؟
- چیو؟ الان بهت می‌گم! فرض کن یه یاروی سیبیلویی هس که علاف و بیکار نشسته دَمِ دَرِ خونه‌شون، از اونورم یه دخترِ نجیب و واقعاً باکمالات داره لِی‌لِی‌کنون می‌گذره. با کمالات ها! اصن شی ایز کوئین! بعد، این یارو سیبیلوئه چشاش قلب‌قلبی می‌شه و می‌پره جلوش و مزاحمش می‌شه و وقتی می‌بینه این دختره مث یه ماهیِ بیچاره از دستاش می‌لغزه، ناچاراً با منطقِ قمه‌ای متوقفش می‌کنه و کلّی هم باهاش حال می‌کنه و آخرش هم گریون و با آستین پاره‌پوره ولش می‌کنه!
- خب که چی؟ مستفیض شده دیگه، آرزوی هر ساحره اینه که..
- ولی من خوشم نمیاد که دس به خواهرم بزنی!

چشمای رودولف درخشید. حتی نوک قمه‌ش. قدمی به عقب برداشت. حالا متوجه چیز جدیدی شده بود.
"خواهرش؟ ناموساً دعوای ناموسی داریم اینجا؟"
- آره! خواهرم! جودی! دعوا هم خیـــلی ناموسیه!

فریادش اونقدر بلند بود که چندین جغد پَر کشیدن و رودولف هم جا خورد.
"این دختره الآن سوراخ‌سوراخم می‌کنه، باس بزنم به چاک!"
- همینجایی که هستی وایسا!
- من که همینجا وایسادم.
- فک کردی می‌ذارم از چنگم در بری؟!
- باو چی از جونم می‌خوای؟
- هیچی! جودی رو اذیت کردی، منم یه گلوله‌ی ناقابل می‌خوام حرومت کنم!

رودولف یه قدم دیگه به عقب برداشت. به زودی حیاط خونه‌شون به یه حمامِ خون تبدیل می‌شد؟
- اممم.. نمی‌شه بیخیال شی؟
- به جونِ تو اصن راه نداره!

رودولف با دستپاچگی چهارگوشِ حیاط رو از نظر گذروند. به دنبالِ..

- راه فراری نیس!
- عه؟ خب.. باشه. الآن می‌ذارم یه‌کم با اون اسلحه‌ی مشنگیت قلقلکم بدی. فقط قبلش..
"بگیر! دختره‌ی لعنتی!"

شاید اگه عضو گروه دیگه‌ای غیر از ریونکلاو بود و تو اون لحظه قدرت اینو نداشت که ذهن رودولف رو بخونه، الان کارش رسماً ساخته بود.
با شیرجه‌ای بلند، خودش رو به کناری انداخت و قمه‌ی پرتاب‌شده، با فاصله‌ای خیلی نزدیک توی دیوار پُشت سرش فرو رفت.
البته به هر حال، کاملاً هم موفق نبود و زخمی که روی بازوش بوجود اومده بود، تیر کشید و آتیش انداخت به جونش.

- تا حالا از ساحره‌ای بدم نیومده. ولی اینو بدون که تو اولیش هستی!

همونطور که بازوی زخمیش رو چسبیده بود، به‌زحمت از جاش بلند شد و به رودولفی نگاه کرد که خشم و نفرت از چشماش می‌بارید.
- پس معطل چی هستی لسترنج؟

انگشتش رو گذاشت روی ماشه‌ی هفت‌تیر.
- بازم می‌خوای؟ بیا جلو!
- الآن حسابتو می‌رسم جیگر!

رودولف قمه‌ی دومش رو تو دستش گرفت، توی هوا پیچ‌وتاب داد و نعره‌کنان به سمت ربکا حمله‌ور شد. چپ و راست قمه می‌زد و جریکو هم ذهنش رو می‌خوند و پُشت سرهم جاخالی می‌داد.
چپ زد، به دَر خورد. راست زد، به دیوار خورد. بالا ‌زد، بازم بی‌نتیجه بود.
- تو چرا.. وش! .. نمی‌خوای.. وش! .. بمیری.. وش! .. لعنتی؟!

و رودولف با دست آزادش مُشتی رو روانه‌ی شکم ربکا کرد که دختر مو آلبالویی به‌موقع تشخیص داد و مُچش رو گرفت. با اینکه کمرش محکم به دیوار پُشت سرش خورده بود، ولی با نهایت قدرت داشت هردو دستِ رودولف رو کنترل می‌کرد.
- فک نمی‌کنی.. دیگه بس باشه.. نه؟ الآن نوبت منه!
- چی؟!

با دست آزادش، هفت‌تیرش رو به‌زحمت گذاشت روی کتفِ رودولف.
- صرفاً جهت تسویه‌حساب!

بنگ!

قمه از دست رودولف لغزید. حلقه‌ی انگشتاش به دور یقه‌ی کُتِ ربکا شُل شد و با فریادی رسا، روی زمین افتاد و شونه‌ی خون‌آلودش رو چسبید.
- آه.. نـــه! لعنتی..!

جریکو دودِ برخاسته از نوکِ هفت‌تیرش رو با یه فوت خاموش کرد‌ و به رودولف زل زد که از درد به خودش می‌پیچید و می‌نالید و ناسزاهای نامفهومی رو به زبون می‌آورد.
- تقصیر من نیس که توی رأسِ این زنجیره‌ی غذایی نیستی. تو جودی رو اذیت کردی، منم تو رو!

و همینکه قصد داشت رفعِ زحمت کنه، برای آخرین بار برگشت.
- بپا خودتو جم‌و‌جور کن، یه‌وقت ساحره‌ها نبیننت و پس بیفتن!

پوزخندی زد و راهش رو گرفت و رفت.

***


در با صدای قیژِ کشِ‌داری باز شد و ربکا با دستی باندپیچی شده وارد شد.
- من برگشتــم!
- کجا بودی؟ .. هی! دستت چش شده؟
- ها؟ دستم؟ .. آها! چیزی نیس. ولی می‌دونی؟ ارزششو داشت!

جودی از روی تخت بلند شد و نگاهی متحیرانه به سر و وضع ربکا انداخت.
- گفتم کجا بودی لعنتی؟! چیکار کردی با خودت؟!
- اوممم.. خب.. دیدم کار بدی کرده، منم کارشو یه‌سره کردم.
- کارِ کیو؟
- لیدیز اند جنتلمن، رکورددارِ ناکامی توی مُخ‌زنی، رودولف لسترنج!

جودی جا خورد. با دهنی باز به ربکا خیره شد. از کجا فهمیده بود؟
"غیر ممکنه!"

- چی غیر ممکنه؟!
- هی.. تو.. تو.. ولی چطوری..؟
- ببین، آره، تو چیزی بهم نگفتی و همه‌چیو قایم کردی. ولی من که نواده‌ی ریونکلاوم. دیر یا زود همه‌چی دستم میاد. حالا بذار مفصل برات تعریف کنم، کیف کنی. نیگا، همون اولش که حس کردم اون آستین پاره‌پوره‌ت بویِ اون مرتیکه‌ی قمه‌کِش رو می‌ده، منم نامردی نکردم. رفتم خونه‌شون، زااااارت! هیکلِ دَرو آوردم پایین، بعدش با کلّه شیرجه رفتم تو دلِ خودِ شخصِ شخیصش! درسته که اون اول با قمه زد، درد نداشت البته. الآنم باور کن هیچ دردی نداره. ولی من دیدم داره راس‌راسکی پُررو می‌شه، یه گلوله خوابوندم تو کِتفِش، قشـــــنگ عینهو خُماریا پهن شد رو زمین و بعدش..

چـَـک!

اونقدر ناگهانی که حدسش رو هم نمی‌زد.
اونقدر محکم که دسته‌ای از موهاش روی چشماش افتاد.
هیچی نگفت. نه آخی و نه ناله‌ای. فقط ناباورانه دستش رو گذاشت روی گونه‌ی داغ و دردناکش.
- جودی..
- زدمت. چون حقت بود!

تو عمرش سیلی زیاد خورده بود. در جواب هم فوراً شکمِ طرف رو سفره می‌کرد.
ولی این‌دفه..
در مقابله با رفیقِ فابریکش درجا میخکوب و لال شده بود. جودی‌ای که نفس‌نفس می‌زد و دستش بی‌وقفه می‌لرزید. شایدم درد می‌کرد.
بی‌دلیل هم نبود. تمومِ ناراحتی و دلخوریش رو توی دستش جمع کرده و با یه کشیده‌، روی گونه‌ی جریکو مُهر و موم کرده بود.

- دختره‌ی احمق! نباید می‌رفتی سراغش!
- ولی اون کار بدی باهات..
- از این غیرتی‌بازیات متنفرم! می‌فهمی؟!
- امّا من..
- هیس! هیچی نگو!
- بذار توضیح بـ..
- نمی‌خواد!

دیدنِ یه جودیِ نگران و ناراحت، اذیت‌کننده‌ترین چیز ممکن بود. کاش هیچوقت موفق به خوندنِ ذهنش نمی‌شد. کاش هیچوقت به فکر انتقام‌گرفتن از رودولف نمی‌افتاد. کاش یکی سدّ معبرش می‌شد.
کاش یکی جلوشو می‌گرفت.
کاش..!
سعی کرد حتی نگاهی به چشمای جودی هم نندازه. اصلاً هم مهم نبود توی ذهنش چی می‌گذشت و چی می‌گفت و چه طوماری از ناسزاها براش می‌ساخت.
- اممم..

یه لحظه دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه ولی در مقابل، جودی فوراً دستش رو بلند کرد تا با یه کشیده‌ی دیگه ازش استقبال کنه ولی دستش روی هوا، مردّد معلق موند و ثانیه‌هایی بعد، منصرف شد.
- ولی ببین مو آلبالویی..

یقه‌ی پیراهن ربکا رو چسبید و به چشماش خیره شد.
- قبلاً گفته بودم که تسترالِ منی؟

نگاهِ متحیّرِ ربکا، اعماق چشمای جروشا رو کندوکاو کرد. نمی‌شد ذهنش رو به این راحتیا خوند. گزینه‌های زیادی توی مغزش می‌چرخید و هر کدوم هر لحظه از اون یکی سبقت می‌گرفت.
می‌خواست سرش داد بکشه؟
می‌خواست این‌دفه رو واقعاً بخوابونه زیر گوشش؟
می‌خواست..؟

به هر حال بالاخره نیمچه لبخندی روی لبای جروشا نشست و چشماش برق زدن.
- یه تسترال هیچوقت چیزی رو نمی‌فهمه!

یقه‌ی هف‌تیرکِش رو کشید و اون رو در آغوش گرفت.
سرمای ژاکتِ چرمیِ جروشا، گرمای ساکن بر روی گونه‌ی جریکو رو فراری داد.

"دیگه از این قهرمان‌بازیا نمی‌کنی، تسترالِ من!"


خدافظ جادوگران!
Fox Life!


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲:۵۵ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵
#8
- هزار و نهصد و نود.. هزار و نهصد و نود و یک..

و اون شب که خبری از بودلر ارشد نبود، با خیال راحت روی پُشتِ‌بوم خونه‌ی دوازدهم گریمولد و زیرِ نورِ‌ مهتاب، دراز کشیده و همونطور که دستای نوازش‌گر باد، موهای آلبالوییش رو به این‌ور و اون‌ور پیچ‌وتاب می‌داد، ستاره‌های توی آسمون رو یکی‌یکی می‌شمرد.
- هزار و نهصد و نود و پنج.. هزار و نهصد و نود و شیش..

جغدی که روی زانوی خم‌شده‌ش جاخوش کرده بود، هوهویی کرد و با سرعت پر کشید و لا‌به‌لای ابرها گم‌وگور شد.

- هزار و نهصـ..

وایساد.
بلافاصله صدای قدم‌های ریزی از پُشتِ سرش به گوشش رسید. نفسش رو تو سینه حبس کرد و به هفت‌تیرش مسلح شد.
چند لحظه منتظر موند و بعد، ناگهان از جاش بلند شد و چرخید.
- همونجا که هستی وایسـ..
- هی! منم!
- اوه.. شرمنده!

جروشا مون با یه سینیِ حاملِ دوتا لیوان آب‌پرتقال، اومد جلو.
- داشتم نگرانت می‌شدم. کلّ خونه رو گشتم، فک کردم آب شدی رفتی زیر زمین.
- نه همینجا بودم.
- تا حالا ندیده بودم اینجا بیای.

ربکا سرش رو با نوکِ هفت‌تیرش خاروند.
- هوممم.. البته صرفاً چون ویولت نیستش. وگرنه به‌هیچ‌وجه دوس ندارم اوقاتم رو با یه دخترِ دو وجهی بگذرونم.

جودی لیوانی برداشت و‌ جرعه‌ای نوشید.
- دو وجهی؟!
- آره دیگه، طفلکی نصف صورتش جادوگرکُشه و اون‌یکی نصفش هم انگار تو مایکروویو گیر کرده و جزغاله شده.

و هردو خندیدن. جودی لیوانِ باقی‌مونده رو به سمت ربکا دراز کرد.
- می‌خوری؟
- نه ممنون. میل ندارم اصـ..

قارررروقوووور!
و با دستپاچگی، فوراً شکمش رو محکم چسبید تا صداش رو خفه کنه.
- بی‌تربیت!
- بذار راحت باشه بیچاره.

جودی خندید و ربکا هم نیشخند زنان شونه‌ای بالا انداخت، لیوان رو برداشت و لاجرعه سر کشید و کنارِ لیوانِ خالیِ جروشا گذاشت.

- داشتی چیکار می‌کردی؟
- من؟ اممم.. مثِ بقیه‌ی دخترا. ستاره‌ها رو می‌شمردم. دقیقاً شدن هزار و نهصد و نود و هفت‌تا. به اندازه‌ی سالِ تولدم! البته بعضیاشون هی گُم می‌شن نامردا! شیطونه می‌گه به رگبار ببندمشون!
- اوهوم. چقدر جالب!

جودی آهی کشید.
-می‌دونی؟ آسمون برای من خیلی تازگی داره. آم.. کم‌تر شده ببینمش. هیفده سال رو بکوب زیرِ سقفِ اتاقای خسته‌کننده و تکراریِ یتیم‌خونه گذروندم. حتی آدمای این خونه‌ هم عجیب غریبن. حتی..

لحظه‌ای مکث کرد.
- حتی آدمی مثل تو!

ابروهای ربکا بالا رفت.
- مث من؟!
- آره.. من.. راستش این همه سال منتظرِ همچین آدمایی بودم. همچین خونه‌ای. که.. توش احساس وجود کنم. آم.. و منتظرِ.. چطور بگم؟ یه خواهرِ بزرگ‌تری مثل تو! یکی مثل تو که هروقت خواستم کنارم باشه.

ربکا چند لحظه ساکت موند و خیره شد به دختری که انگار کاری جز ور رفتن با لبه‌ی سینی بلد نبود.
جلو اومد و سینی رو از دستش گرفت و به گوشه‌ای انداخت.
بی‌توجه به شکسته‌شدن سینی و لیوان‌ها و نعره‌ی گربه‌های پُشتِ سرشون، دستِ جودی رو گرفت و به چشماش خیره شد.
- شرمنده به یادت میارم. ولی.. تو یتیمی؟

چیزی به گلوی جودی فشار آورد. چند لحظه حنجره‌ش خشک شد. ولی شیردالِ درونش سرسختانه مقاومت کرد.
- اوهوم.
- منم همینطوریم.

حتی به گلوی ربکا هم امون نداد.
ولی وقتی تصویر انعکاس‌یافته‌ی خودش رو توی چشمای جودی دید، روح و روانش به گریفیندور آغشته شد.
- ولی واسه بودن کنارت.. تو بگو کجا.. ینی تا بی‌نهایت و فراتر از اون هم شده باشه، عین تسترال می‌تازم و خودمو می‌رسونم بهت.

لبخندِ آرامش‌بخشی روی لبای هردو نشست و به همدیگه خیره موندن.
چند لحظه‌ای سکوت برقرار شد و بعد، جروشا دستِ ربکا رو ول کرد.
- اممم.. من یه لحظه برم..
- کجا؟
- برم کاپشنم رو بیارم. سردمه.
- نیازی نیس.

لبخندی زد، کُتِش رو در آورد و روی شونه‌های جروشا جاسازی کرد.
- بیا.
- اممم.. ممنون. ولی.. تو چی؟ تو سردت نمی‌شه؟

لبخندِ هفت‌تیرکِش گشادتر شد. محکم به کِتفِ جودی زد.
- من پُشتم خیلی گرمه عزیزم!

کراواتِ زِرِشکیش که تا ثانیه‌هایی قبل، زیرِ کُتِش ثابت بود، حالا آویزون از یقه‌ی پیراهنِ سفیدش، به ریتمِ تُندِ سمفونیِ باد می‌رقصید و گه‌گاهی صورتِ جروشا رو نوازش می‌کرد.
نگاهِ جودی لحظه‌ای روی هفت‌تیرِ ربکا قفل شد.
می‌تونست حرکتِ بامزه‌ای باشه. هوم؟!
- هِی، رِب! اون ستاره‌ رو! چقد روشنه!
- هاع؟ کدوم یکی؟
- اون یکی!

ربکا کنجکاوانه به آسمون خیره شد. جودی هم معطل نکرد و فوراً کراواتش رو کشید و هفت‌تیرش رو قاپید.
- دستا بالا، دختره‌ی مو آلبالویی!

جریکو مات و مبهوت، سرجاش میخکوب شد.
- بده اینو ببینم، بچـ..
- گفتم دستا بالا! وگرنه دل و روده‌تو همینجا پخش‌وپلا می‌کنم!

دختر ریونکلاوی آبِ دهنش رو به سختی قورت داد و ناچاراً دستاش رو بالا گرفت.
واقعاً قرار بود توی یه شبِ مهتابیِ پُر از ستاره و در آغوشِ پَر و بالِ کشیده‌ی باد، ناگهان به ضربِ گلوله‌ی هفت‌تیرِ متعلق به خودش و البته.. به دستِ بهترین دوستش کُشته بشه؟!
به دستِ جودی‌ای که زور و آزارش به مورچه هم نمی‌رسید؟!
نمی‌دونست..
اصلاً هم بعید نبود. توی این دنیا، هزار و یک جور اتفاق ناگوار و عجیب‌و‌غریب ممکنه رُخ بده.
- زده به سرت دختر؟!
- بهتره هرچه زودتر حرف آخرتو بزنی!

جریکو به مدت طولانی فقط به چشمای جروشا نگاه کرد تا توشون اثری از یه شوخیِ مزخرفِ لوسِ شَبونه ببینه.
- حرف آخرم؟!
- اوهوم!
- باشه! ازت متنفرم، جودی! خــیــــلی! حد نداره! پـــوف بهت!
- می‌دونستی قیافه‌ت چقدر دیدنی شد الآن؟!
- چطوری دقیقاً؟
- شبیه این ساده‌لوحایی که نمی‌دونن یه دوربین مخفی دور و بَرِشونه!
- شت!

و وقتی کراواتش از چنگ جروشا رها شد و رقصش رو توی هوا از سر گرفت، اونم کم‌کم دستاش رو آورد پایین.
- ولی توئم باحال می‌شی وقتی قیافه‌ت خجالتی و مامانی نیس!

به چشمای همدیگه خیره شدن و به تدریج، لبخندی روی صورت جفت‌شون نقش بست.
بعدش یواشکی پوزخند زدن.
بعدش کنترل‌شون رو از دست دادن و هرهر خندیدن.
و بعدش؟!
قهقهه‌ی مجنونانه‌شون، گوشِ آسمونِ به اون بزرگی رو کَر کرد.


خدافظ جادوگران!
Fox Life!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱:۲۹ یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵
#9
لادیسلاو الی آخر..
این سومین باره که بهم درخواست دوئل می‌دی، هاه؟! تا سه نشه، بازی نشه؟
اوکی!
Here We Go, Junior!


خدافظ جادوگران!
Fox Life!


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵
#10
از کامرشال برمی‌گردیم.

بله.. رویای تیراندازِ حرفه‌ای شدن، یه لحظه هم از خیالات دختر مو لبویی فاصله نمی‌گرفت. خونه رو کرده بود توپ‌خونه. سخت مشغول تمرین و ممارست و یوگا و مدیتیشن بود. مُشت‌هاش رو به‌طور متوالی به تهِ ماهیتابه‌ی داغِ آلیس ‌لا‌نگ‌باتم می‌کوفت. گلوله‌ها رو از لای انگشترِ آرتور ویزلی که از سقف آویزون بود، رد می‌کرد. بعدش از تفنگ آب‌پاش به تفنگِ راس‌راسکی تغییر کلاس داد. سال‌ها توی کلاس‌های تیراندازی، چه اسلحه‌ای و چه تیر و کمونی، شرکت و مقام‌های استانی و ایالتی زیادی رو کسب کرد. توی اوقات بیکاری، حبه‌ قندها رو با پرتاب سه‌امتیازی تو دهنِ باز مونده‌ی ویلبرتِ خواب‌آلود می‌انداخت.
و حتی..

نقل قول:
ﻧﺼﻒ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﯾﻪ ﺍﮊﺩﻫﺎﯼ ﮐﺮّﻩﺗﺴﺘﺮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻪ ﻓﻨﺎ، ﺍﻻﻥ ﺟﺎﯼ ﺳﻮﺧﺘﮕﯽ ﺭﻭﯼ ﯾﻪ ﻭﺭِ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻣﻮﻧﺪﻩ.


با خود-بی‌نظیر-پنداریِ هرچه تموم‌تر، ماست‌مالی کرده. در واقع قضیه اینه که وقتی ویولت داشت روی پُشت‌بوم گریمولد یواشکی و به‌دور از چشمِ ملت کفتربازی می‌کرد و از سن‌وسالش هم خجالت نمی‌کشید، گلوله‌ی شلیک‌شده از طرف دخترِ هفت‌تیرکِش، صاف خورده بود به لبه‌ی پُشت‌بوم و ویولت هم که زهره‌ترک شده بود، تعادلش رو از دست داده و با کلّه رفته بود تو دودکِش!

خلاصـــه..
این بچه جدیداً تو کارش همه رو ناکار می‌کرد و پیشرفت خیلی چشمگیری داشت لامصب و خیلی تو فکر المپیک ۲۰۱۶ ریو بود، الهی آمین.

***


- بده تو!
- چیو؟
- نفستو!
- میام می‌بافمتا!
- باو، ینی نفستو بده تو دیگه!
- هاع!
- بعدش دورخیز می‌کنی، محکم می‌گیری دستت و می‌دوئی و می‌پری روش.
- خجالت بکش مرتیکه‌ی بی‌ناموس!
- باو چرا منظور می‌گیری خو؟ ببین.. دورخیز که واضحه، اسلحه رو محکم می‌گیری دستت و می‌دوئی و می‌پری روی اسب و سوارش می‌شی.
- هاع! خب؟
- بعدش می‌گیری و زااااارت! می‌زنی وسطش!
-
- ینی نشونه می‌گیری و زااااارت! می‌زنی وسطِ اون سیبِ قرمزی که بالای سرِ اون یاروئه. اوکی؟
- اوکی!
- برو ببینم چیکار می‌کنی!

ربکا نفسش و شکمش رو داد تو. بعدش به سبک کریس رونالدو دورخیز کرد. بعدش با ژست ترمیناتور، تفنگ رو گرفت تو دستش. بعدش عینهو آدم قبیله‌ای‌ها نعره زد و مث اوسین بولت دوید و در آخر هم عین فَن‌پِرسی شیرجه زد و چون شیرجه‌ش خیلی رو به جلو بود، با کلّه خورد به اسب.
بعدش همونطور که سرش رو می‌خاروند، بلند شد و نگاهی فنّی به اسب انداخت.
- نشد که. فک کنم اسبه منو Reject کرد.
- ینی چی خو؟
- باو اسبت مشکل داره. خوب تربیت نشده.
- بیخود بهونه نیار. عین ندید بدیدا شیرجه می‌زنی همین می‌شه دیگه. اصن نیگا چطور زبون آدمیزاد حالیش می‌شه.

و استاد کلاس هم ربکا رو کنار زد و شلاق چَرمیش رو تو هوا پیچ‌و‌تاب داد و زااااارت! کوبید پُشتِ اسب. حیوون زبون‌بسته شیهه‌ای از درد کشید و واقعاً نامردی نکرد و زاااااااااااااااارت! با جفتک رفت تو دلِ استاد بخت‌برگشته و فرستادش فرسخ‌ها دورتر از منظومه‌ی شمسی.
حضار:

ربکا شونه‌هاش رو انداخت بالا و سوار اسبِ رام‌شده شد. بعدش با تیریپ کاپیتان مک‌تاویش نشونه‌گیری کرد.

بــــنگ!

و همزمان با اسلوموشن شدن صحنه، گلوله در چند سانتی‌متریِ هدفش فهمید که یه‌خورده بگی‌نگی اشتباه شلیک شده و راستش، داشته صاف می‌رفته تو پیشونیِ اون یارو.
یارو از وحشت جیغ کشید و گلوله هم چون نمی‌خواست قاتل باشه، اونم جیغ کشید و دامنش رو جمع کرد و برگشت توی لوله‌ی تفنگ.

ربکا:

نخیر! هنوز با کلاس المپیک خیلی فاصله داشت. خیــــــلی!


خدافظ جادوگران!
Fox Life!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.