هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (norbert.thenightfury)



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۵
#1
1.یک نفر رو به انتخاب خودتون سلکت کنین و بگین که بود و چه کرد؟ (پنج نمره)

در جمعه، چهاردهم ژوئن سال دوهزار و سیزده، یک روانی راونی گوشه‌گیر، در گروه اسلیترین پا به عرصه‌ی جادوگران گذاشت!
بنا به گزارشات موجود، دقایقی از عضویتش نگذشته بود که پیامی در چتر مبنی بر:

نقل قول:
سلام!



ارسال نمود که به علت بی‌فرهنگی چت در آن دوران، نه تنها با برخورد مدافعان حقوق چت باکس مواجه نشد، بلکه استقبال گرمی هم از این سلامِ پر جنب و جوش وی صورت گرفت!

وی در حالی که هنوز سیب زمینی را دیب دمینی تایپ می‌کرد، جاه طلبی خود را با عضویت در گروه کاراگاهان به ریاست ارنی مک‌میلانِ اسبق برای همه روشن ساخت. در ابتدا بین دو گروه محفل و مرگخواران مردد بود و البته آن‌ها هم کم سر او مردد نبودند، چون هرجا که درخواست می‌داد درخواستش رد می‌شد!

بالاخره پس از اینکه آخرین درخواستش در خانه‌ی ریدل تایید نشد، وی با قلبی شکسته و چشمانی پر از اشک به "دفتر توجیهات محفلیه" (در جستجوی راز ققنوس سابق) بازگشت و پس از توجیهات مفصل توسط ناظر وقت، پرسی ویزلی، به محفل ققنوس پیوست.

در آغاز با توجه به این که محفل ققنوس چیزی جز خرابه‌ای خاک خورده با ناظری که سالی یک بار آنلاین می‌شد نبود، فعالیت‌های خود را روی وظایف کاراگاهی‌اش متمرکز کرد و حتی موفق به دریافت نخستین ستاره‌ی خود در دایره‌ی کاراگاهانِ دوره‌ی آزادی و پرواز شد. اما با بازگشت مقتدرانه‌ی آلبوس پرسیوال ولفریک وزیر دیگر دامبلدور، مجدداً فعالیت‌های سفیدانه‌ی خود را از سر گرفت.

وی از همان ابتدا به میتینگ‌ها علاقه‌ی وافری نشان داده و هـِــــی رفته، عکس‌های میتینگ‌های قدیمی را آورده و در چت‌باکس منتشر می‌کرد و فریاد می‌زد:"من میتینگ دوس! من میتینگ دوس!" که بعدها هم این علاقه‌ی خود را با شرکت در میتینگ‌های سایت نمایان‌تر نمود.

پس از این که تدی ریموس لوپین مسئولیت قلم پر تندنویس را به ماندانگاس دامبلدور! واگذار کرد، او که حالا به فرم ریتا اسکیتر در آمده بود قلم پر تندنویس را از اموال شخصی خود دانسته و بعد از سوسک بازی‌های فراوان مسئولیت قلم پر و نظارت قدح اندیشه را بدست آورد.

او که در قالب ریتا اسکیتر، مشکلات و مصائب و قرررررررچ!‌های طاقت فرسایی را متحمل شده بود، بار دیگر به قالب اصلی‌اش یعنی همین راونی گوشه‌گیر بازگشت و هم اکنون هم خیـــلـــــــی بی‌آزار، می‌آید و می‌رود و خیلی کاری به کار کسی ندارد!

این بود انشا و "یک نفر" ِ سلکت شده‌ی من!



2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.

یه رول انتقادی؟ خب.
شما توش محور باشین؟ خب.
توش شما رو بزنیم و قهوه‌ایتون کنیم؟ اوهوم.
نابودتون کنیم؟ چشم.
خاکشیرتون کنیم آخر سر؟ اونم چشم.

فقط این رو بگم... به قول خودتون؛ به ناموسم قسم! اگر همه‌ی اتفاقات فوق توی رولم اتفاق افتاده باشه و شما ایراد بگیرید و شده نیم نمره بابت بی‌ربط بودن رول به سوال کم کنید، حمله می‌کنم!(؟!)
شما بخون حالا، متوجه میشی.
**************




- این دیگه چیه آرسینوس؟
- گاریه دیگه، گاری دستی.

نوربرتا که معلوم نبود چارلی کی و چطور حرف زدن یادش داده، با تعجب به گاری دستی نگاه کرد. دو چرخ جلوی آن هیچ موردی نداشتند ولی دو چرخ عقب آن... در واقع دو چرخ عقب آن هم موردی نداشتند. بخش عجیب گاری، محورِ دو چرخِ عقب آن بود! به جای میله‌ای که چرخ‌ها حول آن بگردند، یک شخص موسیاه به عنوان محور نصب شده بود. (این از محوریت ریگولوس!)

نوربرتا با دیدن این صحنه آب دهانش را قورت داد و گفت:
- آخه... خب...

آرسینوس که فکر او را خوانده بود گفت:
- حقوق بازنشستگیم کم شده نوربرتا... مجبورم بیام شربت خاکشیر بفروشم!
- خب حالا، چکشّـت رو بذار اونور.

نوربرتا به مخلوط کن روی گاری نگاه کرد که داشت مایعی را که احتمالاً شربت بود را هم میزد، اما در آن اثری از خاکشیر دیده نمی‌شد.
- خب خاکشیرش کو پس؟
- خاکشیر؟ ئه یادم رفته!

آرسینوس پشت سرش را خاراند، مکثی کرد و فریاد زد:
- ای وای بر من! کسب و کار امروزم فنا شد! بدون خاکشیر چه خاکی توی سرم بریزم؟ چطوری پول امروزمو در بیارم هفت سر عائله رو سیر کنم؟

نوربرتا تا به حال اشک آرسینوس، آن مرگخوارِ جدی و معجون سازِ رسمیِ ولدمورت و اجل معلق را ندیده بود. در حالی که از این موضوع که فقر و نداری چه بلاهایی که سر انسان‌ها نمی‌آورد سخت متاثر شده بود، با چشمانی مملو از اشک اژدها به آرسینوس گفت:
- غمت نباشه آرسی! الان یه راهی پیدا می‌کنیم.
- چه راهی آخه؟
- آم... چطوره این یاروئه...
- ریگولوس بلک.
- آره، این ریگولوس رو خاکشیر کنیم؟ تازه بیست و پنج نمره هم داره!

آرسینوس دستی به نقابش کشید، کراواتش را صاف کرد، ردای سیاهش را تکاند، نگاهی به خیابانی که در آن زیر آفتاب سوزان ایستاده بود و می‌خواست به مردم تشنه‌اش خاکشیر بفروشد انداخت. دست آخر وقتی مطمئن شد که به قدر کافی فضاسازی کرده چشم غره‌ای به نوربرتا رفت و گفت:
- کی بهت اجازه داد چکشمو ور داری؟

بعد که نوربرتا چکش را زمین گذاشت ادامه داد:
- ضمناً... چطوری می‌خوای اینو خاکشیر کنی؟

نوربرتا جوابی نداد. به جای آن نگاهی به ریگولوس کرد که به جای محور زیر گاری بسته شده بود و یک پارچه در دهانش فرو کرده بودند. بال‌هایش را باز کرد و... نفس آتشینش را به سمت او فرستاد. ریگولوس با دهان بسته نمی‌توانست جیغ بزند.

ریگولوس ابتدا بر اثر حرارت قهوه‌ای شد!
سپس سیاه شد.
و سپس آن قدر سوخت تا پودر و نابود شد!
نوربرتا هم از فرصت استفاده کرد و ذرات باقی مانده از ریگولوس را آن قدر کوبید تا حسابی خورد و خاکشیر شد. دست آخر هم دانه‌های خاکشیر را از روی زمین بر داشت و توی مخلوط کن آرسینوسِ ذوق زده ریخت!

دقایقی بعد

- یه لیوان بزرگ چقدر میشه؟
- ده گالیون خانوم کوچولو.
- ده گالیون؟!

آرسینوس با خونسردی یک "بله!" تحویل دختر بچه داد. مادر دخترک با عصبانیت گفت:
- مگه شهر هرته آقا؟ نمی‌خواد دخترم! من از این آقا به خاطر گرون فروشی شکایت می‌کنم اصلاً.

آرسینوس از پشت نقاب پوزخندی زد و گفت:
- دست فروش‌ها قانون ندارن، شکایتتون هم به جایی نمی‌رسه. یا نخرین، یا اگه می‌خواین یه لیوانش ده گالیونه.

مادر جواب نداد و دختر بچه‌ی گریان را کشان کشان از آن جا برد. نوربرتا که از عقب شاعد ماجرا بود، خرسند از این که با گران فروشیِ آرسینوس رولش انتقادی هم شده بود، بال گشود و به سمت آسمان بی‌انتها پرواز کرد.

پایان!


سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.


نظر من؟ واقعاَ؟
خب راستش نمی‌دونم چی بگم... این اولین بار... یعنی چیزه... یه دفعه گفتین دست پاچه شدم.
راستش با اجازه‌ی آقا بزرگ، ننه هاگرید، کاکا چارلی، خان داداش و سایر بزرگترای فامیل...
نظرم مثبته!


من مدلم این طوریه که بعد ارسال پست از اول می‌خونمش، بعد سر هر غلط نگارشی یه ویرایش میزنم، ارسال می‌کنم بعد بقیه‌شو می‌خونم! واسه همین خیلی ویرایش شد، شرمنده!


ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۳۱ ۲۲:۱۷:۳۸
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۳۱ ۲۲:۱۹:۱۹
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۳۱ ۲۲:۲۰:۵۹
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۳۱ ۲۲:۲۳:۵۰
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱ ۱۵:۵۵:۴۴

تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR


پاسخ به: سوال و پاسخ کوتاه
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ پنجشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۵
#2
سوالی که واقعاً سالهاست که ذهن منو درگیر کرده اینه که اگه جغدها این توانایی رو دارن که بدون هیچ آدرسی و بدون این که حتی قبلاً کسی رو دیده باشن، نامه‌ای رو به دستش برسونن...
پس چرا فرضاً وزارت سحر و جادو یا آمبریج که دنبال سیریوس بلک بود یه نامه‌ی فدایت شوم واسه‌ی سیریوس نمی‌فرستاد تا با ردیابی جغده جاش رو کشف کنه؟

ته تهش این بود که یه نخ قرقره می‌بستن پای جغده بعد با جارو دنبالش می‌کردن دیگه!

نظری ندارید؟!


تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR


پاسخ به: بهترین ایده پرداز
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۵
#3
کنت الاف ویزلی () و جشنواره‌ی تابستانه‌ش!


تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۰:۵۳ شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۵
#4
1. مرلين که بود و چه کرد؟ (هرگونه اطلاعات قابل جمع آوري. حداقل 5 سطر. از ويکي پديا فارسي کپي نشود! در صورت کپي شدن از ويکي پديا فارسي هيچ نمره اي تعلق نميگيرد.) 10 نمره

سلام استاد مرلين!
همونطوري که مشاهده مي‌فرماييد، مطابق دستور شما از ويکي‌پدياي پنجابي کپي کردم!

تصویر کوچک شده
پیشینه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با توجه به شواهد تاريخي موجود،ظهور مرلين کبير به دوران پيش از تاريخ باز مي‌گردد. هزاران سال قبل، زماني که جادوگري نخستين به همراه برادرش براي شکار ماموت از غارشان خارج شده بودند، در طي مسير به محلي پوشيده از موهاي سپيد رسيدند.

دو برادر به طمع شکار موجودی که آن همه موی سفید دارد، رد مو ! را دنبال کرده و پس از طی کیلومترها مسیر و گذر از صحرای آفریقا و جنگل‌های بارانی آمازون (در آن دوران آمریکای جنوبی و آفریقا به هم متصل بودند.) در حالی که از گرسنگی و خستگی مفرط رنج می‌بردند به آن موجود رسیدند: مرلین.

تصویر کوچک شدهمرلین صاف و چهار زانو نشسته بود و در حالی که ریشش تمام فضای اطراف را گرفته بود، با چشمانی بسته و لیوان آب پرتقالی در دست تمرین یوگای روزانه‌اش را انجام می‌داد.

دو برادرِ جادوگر پس از اینکه متوجه شدند موجود پر موی مزبور یک انسان است، ابتدا مقادیری شوکه شدند و سپس به رسم انسان‌ها اولیه، در حالی که نیزه‌های جادویی خود را در هوا تکان می‌دادند شروع کردند به فریاد و هوار کشی و رجز خوانی برای آن پیرمرد غریبه. مرلین که تمرکزش به هم خورده بود، بشکنی زد و برادر کوچکتر به گوشه‌ای پرت شد و بر اثر ضربه‌ی سر به هلاکت رسید.

برادر بزرگتر پس از مشاهده‌ی صحنه‌ی فوق، پا به فرار گذاشته و پس از طی مسیری که آمده بود، در حالی که خودش نیز رو به موت بود برای سایر هم غاری‌هایش توضیح داد:
- مو دار هابیل کشت! قابیل دید پیر مودار با جادو هابیل کشت!

اما متاسفانه هم غاری‌های برادر بزرگتر که ماگل بوده و نمی‌دانستند جادو یعنی چه، به گمان بردند که او برادرش را کشته است. (این نظریه‌ی نادرست هنوز هم بین ماگل‌ها رایج می‌باشد.) تمامی اطلاعات فوق از روی حکاکی‌ها و نقاشی‌های وی از روی حادثه مرگ برادرش به دست آمده است.

بيوگرافی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نخستین ظهور مرلین پس از مواجهه‌ی جادوگران نخستین با او، به دوران بنای هاگوارتز توسط چهار موسس آن بر می‌گردد. گودریک گریفیندور در دفترچه‌ی خاطراتش که هم‌اکنون توسط کلاه گروهبندی محافظت می‌شود نوشته:
نقل قول:
من داشتم سیمان درست می‌کردم و سالی [سالازار اسلیترین] هم داشت دیوار ضلع غربی رو آجر چینی می‌کرد که یکدفعه مرلین ظاهر شد.

اون موقع ما هنوز کاملا نمی‌شناختیمش و چون جادوگران سیاه زیادی اون اطراف می‌پلکیدند، با دیدن پیرمرد ریش بلند به سرعت به سمت سالی رفتم تا دوتایی به مقابله باهاش بریم.

وقتی جلوتر رفتیم، مرلین ما رو به آرامش دعوت کرد. بعد از اومدن هلنا و روونا پیشش نشستیم و آیاتی برامون قرائت کرد و گفت که اگر می‌خوایم رستگار بشیم، باید بهش ایمان بیاریم.
ما هم که مجذوب حرفهاش شده بودیم، بهش ایمان آوردیم و جهت ادای احترام بهش، دستشویی‌های هاگوارتز رو مرلینگاه نامیدیم!


پس از این واقعه، مرلین بار دیگر ناپدید شد تا صد و پنجاه سال دیگر که «آرتور» زاده شد. مرلین که از صدها سال قبل به دنیا آمدن او را پیش‌بینی کرده بود، سرپرستی او را برعهده گرفت و زمانی که آرتور جوان برومندی شد، او را در حضور ماگل‌ها در مسابقه‌ی سالانه‌ی بیرون کشیدن شمشیر از سنگ شرکت داد.

افسانه‌ای در بین ماگل‌ها رایج بود که اگر کسی بتواند شمشیر قدیمی را از درون سنگ بیرون بکشد، پادشاه راستین بریتانیا تصویر کوچک شدهخواهد بود. پس آرتور، بعد از آن که زورمندان بسیاری قبل از او در این کار شکست خورده بودند، سراغ شمشیر رفت.

او تلاش کرد شمشیر را از سنگ بیرون بکشد، اما هرچه زور زد، موفقیتی حاصل نشد. مرلین که دید سالها زحمتش بر باد رفته، نفرینی به سمت آرتور روانه کرد که نفرین با سنگ برخورد کرده و سنگ را متلاشی کرد و آرتور به باور مردم، پادشاه بریتانیا شد.

حضور در دربار آرتور این فرصت را برای مرلین فراهم کرد تا رسم آتش زدن جادوگران را منحل کند و آئینش را در سراسر حکومت آرتور گسترش دهد و جادوگران زیادی را به راه راست هدایت نماید.

پس مرگ آرتور، او بار دیگر ناپدید شد تا اینکه در یکی از چند سال اخیر، بار دیگر ظاهر گشت تا رسالتش را با آموزش تاریخ غنی جادوگران به دانش‌آموزان هاگوارتز کامل کند. شایعه است که پس از اتمام رسالت وی، قیامت فرا رسیده و جادوگران به سزای اعمال بد و نیک خود خواهند رسید.

2. يک فضاسازي از حضور يک جادوگر با تجربه و با قدرت جادويي بالا در ميدان جنگ و تاثير وي در آن جنگ را بنويسيد. 10 نمره

باران آتش لاینقطع می‌نمود. سربازان، همگی زمین‌گیر شده بودند... بلند کردن سر مساوی با از دست دادنش بود. در غوغایی که نازی‌ها برپا کرده بودند، سنگرهای متفقین یک به یک، با کمترین مقاومت از پای در می‌آمدند. همه می‌دانستند که پایان این جنگ به کجا ختم خواهد شد.

در آن شب جهنمی و در میان پشته‌هایی از قربانیان جنگ، مرد مجروحی، در حالی که روی زمین افتاده بود، به آهستگی به جلو می‌خزید. لباس خاکی و آغشته به خونش برایش مزیتی بود تا از دید آلمانی‌هایی که یکی یکی سربازان بریتانیای کبیر را به کام مرگ می‌کشاندند مصون بماند.

بدن نیمه‌جانش را به سختی به سمت منبع نور کوچکی که در فاصله‌ی کمی در مقابلش می‌دید، می‌کشاند. تار می‌دید و دقیقاً نمی‌دانست چه چیزی آن جاست، اما به هرحال، شاید انتخابش زیاد هم عقلانی نبود. رفتن به سمت نور، او را به هدف راحتی برای تک‌تیراندازهای آلمانی که در بالای تپه‌ی شمالی مستقر بودند بدل می‌کرد. زیاد هم معلوم نبود، شاید هم هدف دقیقاً همین بود... که تیر غیبی سر برسد و او را از شر این درد برهاند.

دقایقی بعد، درحالی که کمی به آن نور موهوم و غریب نزدیکتر شده بود، صدایی شنید. صدای مکالمه‌ی دو فرد ناشناس. چشمانش را تنگ کرد تا دقیق‌تر ببیند. هرچند هنوز هم زیاد خوب نمی‌دید، اما مشخصاً آن دو نفر سرباز نبودند. یکی از آن‌ها، پیرمرد بسیار کهنسالی بود که ریش سپید بلندی داشت. مرد دیگر هم که او نیز ریشی بلند، اما خاکستری داشت، زیاد جوان نبود، چیزی در حدود پنجاه سال سن داشت.
اما چیزی که بیش از همه آن سرباز ولزی تیره‌روز را متعجب می‌ساخت، رداهای بلند خاکستریشان بود و نوری که از سر قطعه چوب‌های در دستشان در فضا منتشر می‌شد.

چطور با وجود آن تکه چوب‌های نورانی و با وجود آنکه راست ایستاده بودند، هیچ کس به سمتشان شلیک نمی‌کرد؟ آن دو نفر چطور در آن هجمه‌ی وحشتناک نازی‌ها، بی‌هیچ سلاحی و در میانه‌ی میدان زنده مانده بودند؟

پشتشان به او بود، پس فرصت را مناسب دید تا با مخفی کردن خودش پشت یک جسد، به صحبت‌های آن‌ها گوش فرا دهد. اگر هم اتفاقی برمی‌گشتند، شک نداشت که متوجه زنده بودنش نمی‌شدند.

مرد ریش سفید خطاب به همراه نسبتاً جوان‌ترش گفت:
-آلبوس، این اولین بار نیست که در نبردهای این مردم افسار گسیخته مداخله می‌کنیم...

همراهش حرفش را قطع کرد.
- می‌دونم مرلین، می‌دونم. ولی... چرا حالا؟
- جالبه! گمان می‌کردم که مخالف باشی!

مردِ ریش خاکستری نگاه معنی‌داری به انفجارهای مهیبی که کمی دورتر پی‌درپی اتفاق می‌افتادند کرد و گفت:
- مخالفت؟ مخالف پایان این مراسم نفرت‌انگیز قربانی باشم؟

لبخند رضایت بر چهره‌ی مرد کهنسال نشست. با صدای نزدیک شدن یک تانک آلمانی که چیزی در حدود سیصد یا چهارصدمتر با آنها فاصله داشت، سری برگرداند و مدتی حرکتش را تماشا کرد.
- خودت بهتر می‌دونی که باید چیکار کنی... آلبوس، اگر نازی‌ها در این نبرد شکست بخورن راه برای ماگل‌های انگلیسی باز میشه و خودشون از پس بقیه‌ی نبرد بر میان. این جبهه رو باید امروز با خاک یکسان کرد.

لفظ «با خاک یکسان کردن» به وضوح به مذاق کسی که «آلبوس» خطاب شده بود خوش نیامد. اما پیرمرد ادامه داد:
- جبهه‌ی غربی رو به تو می‌سپرم و خودم به قلب تجهیزاتشون می‌زنم. نقشه‌ای درکار نیست، از دم باید از بین برن.

اخم آلبوس گره خورده‌تر شد. اما سری به نشانه‌ی رضایت تکان داد. چوبدستی نورانی‌اش را در برابر چشمان گرد و متعجب سرباز مجروح تکان داد و ناپدید شد!

نفس سرباز در سینه حبس شده بود. هنوز ثانیه‌ای نگذشته بود که از دوردست، جایی که جبهه‌ی غربی در آن واقع شده بود صدای نفیری به گوش رسید و چنان نوری آغاز به تابیدن کرد که شب را مثل روز روشن می‌کرد. کسی که آلبوس او را مرلین خطاب کرده بود، پوزخندی زد و با صدای بلند به خودش گفت:
- می‌دونستم بدون تلفات اینکارو می‌کنی! می‌دونستم!

و با حرکت دادن چوبدستی‌اش خودش نیز از نظر ناپدید شد. مرد مجروح حرکتی نکرد. در اوج بهت و حیرت، می‌دانست که آنچه دیده‌است از عوارض خروج جان از بدنش نیست... توهم نیست... و اطمینان داشت که نتیجه‌ی جنگ را می‌داند.

و حق هم با او بود!

3. يک نمونه ديگر از جادوگراني که در کنار پادشاهان بودند را با توضيح مختصر در مورد آنها، بنويسيد. (انتخاب از کل دنياي فانتزي، از هر کتاب و فيلم و سريال و تاريخ واقعي و ...) 5 نمره

از میان جادوگرانی که در اسطوره‌ها و افسانه‌ها، به پادشاهان کمک کرده‌اند می‌توان به «بازور» جادوگر دربار افراسیاب اشاره کرد.

در شاهنامه‌ی فردوسی، پس از قتل ناجوانمردانه‌ی سیاوش به دستور افراسیاب، جنگ بزرگی میان ایران و توران در می‌گیرد. ایرانیان در این جنگ تا آستانه‌ی پیروزی می‌روند و بسیاری از سپاهیان توران را از پا درمی‌آورند.

افراسیاب جادوگران دربارش را فرا می‌خواند و از آن‌ها تقاضای یاری می‌کند. در میان آنها جادوگری شرور بود که به تمام فنون سحر مسلط بود و قدرتمندترینِ آن محفل محسوب می‌شد.

ز ترکان یکی بود بازور نام / به افسون به هرجای گسترده کام


وی پیشنهاد کمک می‌کند و پس از قبول پیشنهاد توسط افراسیاب، بالای کوهی در نزدیکی سپاه ایران می‌رود و بر ایرانیان برف و سرما می‌فرستد. با این تدبیرِ این جادوگر دربار توران، ایرانیان بسیاری به هلاکت می‌رسند و ورق به نفع تورانیان برمی‌گردد.

البته پیش از آن که سپاه ایران شکست قطعی بخورد، مرد دانش‌پژوه و عالمی از سپاه ایران، تدبیری می‌اندیشد و جایگاه بازور را بر فراز کوه می‌یابد. رهام، پهلوان ایرانی به آن جا رفته و بازور را نابود می‌کند.

(با اندکی تغییر)

4. آن دانش آموز که سومين سال حضورش در کلاس مرلين را ميگذراند، که بود؟ چرا؟ 2 نمره

آن دانش آموز بدون شک لینی وارنر است!
علت این که سه سال پیاپی در این کلاس شرکت می‌کند، حشره بودن او است! می‌پرسید چرا؟!

با توجه به قوانین هاگوارتز، کلاس تاریخ جادوگری مختص جادوگران است و سایر موجودات جادویی (به جز اژدهاها!) نمره‌ای بابت شرکت در این کلاس نخواهند گرفت.

او که هرساله در این درس با کلمه‌ی «ناتمام» در کارنامه‌ی پایان‌ترمش مواجه می‌شود، به گمان این که موفق به اخذ نمره‌ی قبولی نشده، سال بعد هم در این کلاس شرکت می‌کند... غافل از اینکه به او اصلا نمره‌ای تعلق نخواهد گرفت!

5. موضوعات پيشنهادي خود را براي اين دوره از کلاس هاي تاريخ جادوگري بنويسيد. 3 نمره

به نظرم تاریخ معاصر انقلاب اسلامی جادوگری گزینه‌ی خوبی باشه! مثلا ماجرای گلرت گریندل والد.

پیشنهاد دومم هم دقیقاً برعکس، جادو در دوران پیش از تاریخ و عصر حجر و اینجور چیزاس.

و پیشنهاد سوم... هوم، یه سری چیزا تو کتابای هری‌پاتر هست، مثل شورش اجنه و اینا. در اولویت سوم اینا هم بد نیستن!

6. (براي دانش آموزان رسمي) تريس مريگولد که بود؟ 5 نمره

استاد!
من چون خیلی این شخصیت رو دوست می‌داشتم و کاملا هم می‌شناختمش، همه‌ی این جوابو خودم نوشتم و از هیــــچ کسی نپرسیدم و توی ویکی‌پدیا هم سرچ نکردم و اصلنشم هیچ آرسینوسی بهم هیچی نرسوند!
فقط یه ذره خط خطی شده که امیدوارم ببخشید استاد!

بنویس که... می‌نویسی؟ آره بنویس که یه دورانی بود اون قدیما که توش... ببینم واقعا ویچر بازی نکردی؟ ننگ بر تو! ساحره‌ای بود تریس مریگولد نام. خعلی جیگر با گاف مفتوح بود لامصب! اینو ننویسیا!
هان، خلاصه اینکه این ساحره‌هه تو دربار یه پادشاهی به عنوان مشاور خدمت می‌کرد. هی خدمته رو کرد و کرد و کرد تا اینکه یه روز به شاهه خیانت شد. سر یه قضیه‌ای، ملت از دست شاهه عصبانی شدن و یه نفر با لباس مبدل اومد و سر پادشاه رو برید. وقتی پادشاه رو کشتن، تریس و یه شخصیت دیگه به اسم گرالت اشتباهاً به جای قاتل واقعی متهم به قتل پادشاه شدن.

بعد هم که دوتایی از زندان فرار میکنن و میرن قاتل واقعی رو پیدا می‌کنن و به سزای اعمالش می‌رسونن الخ! ببین فقط اینایی که گفتمو همینطوری کپی نکنیا! مرلین خیلی بوقیه اینجوری بنویسی نمره نمیده!


تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴ پنجشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۵
#5
سلام!

البته میدونم تغییر لازمه و آدم باید حرکت رو به جلو داشته باشه و این حرفا، ولی میگم به نظر شما فونت قبلی سایت بهتر نبود؟

فونت جدید چون گوشه‌هاش گرد نیست و شکستگی داره از روان بودن فونت قبلی برخوردار نیست و نسبتاً چشم رو آزار میده! (به لحاظ روانشناسی هم این حرف درسته ها! )
یه لحظه ملاحظه بفرمایید:

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


انصافاً دومیش چشم‌نوازتر نیست؟ (الان میگن نه! )
مرسی، اه!:)))



------
پاسخ: فونت محتوای داخل پست ها به فونت قبلی تغییر داده شد.
دقت کنید فونت بر حسب باگ مربوط به rendering و با نگاه علمی انتخاب شده بود و مسائلی مثل ویندوز هفت و قبل تر و مرورگری مثل فایرفاکس را در نظر گرفته بودیم که تصمیم گرفتیم فونت قبلی کاربردی نیست واقعاً. در نتیجه سلیقه شما فاقد هرگونه ارزش اجرایی بود اما همیشه باید به ادا و اصول شما رقصید.


ویرایش شده توسط مافلدا هاپکرک در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۷ ۱۳:۲۰:۳۶

تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR


پاسخ به: خوابگاه هاي گريفيندور
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۵
#6
یه چیزی من بگم؟

سوژه‌ای که سه چهار پست پیش گودریک گریفیندور زده سوژه‌ی باحالیه که طی پست‌های بعدیش شهید شده.

می‌دونم که قانوناً درست نیست این حرکت، ولی با توجه به اینکه الان این تاپیک در جریان نیست و بیشتر از یه ساله که داره خاک می‌خوره، با اجازه‌ی دوستان من میرم و از پست گودریک گریفیندور (پست شماره‌ی 565) ادامه میدم.

باشد که رستگار شویم!

ادامه از پست 565:

با فریاد هری، غیرت در خون شیرمردان گریفیندوری جوشید. اخمها در هم رفت، بازوان پف کرد، شکم‌ها تو رفت و سینه‌ها جلو آمد!

شیرمردان، نعره‌ی «می‌کُشم! می‌کُشم! لپ‌تاپ را پس بدهید!» سر دادند و جامه‌ها بدریدندی... یعنی نه، چیزه! چوبدستی‌هایشان را به حالت تهدیدآمیزی در هوا گرفتند و به سمت خوابگاه دختران هجوم بردند.

- ایــــستوپ!

با جیغ جیمز، پسرها در دو قدمی پلکان خوابگاه دختران متوقف شدند.
- مگه نمیدونید که هر پسری که پاشو روی پلکان خوابگاه دخترا بذاره پلکان سرسره میشه؟

ملت ابتدا با استایل «نوچ!» و سپس «» به جیمز خیره شدند.

- خب چیه؟ چرا اینجوری نگاه می‌کنید؟
- تو از کجا می‌دونی اونوقت؟
-یعنی چی؟
- یعنی اینکه سعی کردی وارد خوابگاه دخترا شی آره؟

جیمز ساکت شد. جیمز پوکرفیس شد. جیمز دستش رو شده بود. آبرویش رفته بود. سِرّش فاش شده بود. تلاش‌های شبانه‌اش برای صعود از پلکان لو رفته بود. اهداف پلیدش...


ویرایش جیگر: بسه دیگه! صد بار نگفتم از این حرکات ارزشی نیا وسط رولت؟ تو فقط جرئت داری یه بار دیگه بیا در خواست نقد بده!

ویرایش نویسنده: خب باشه بابا! چه خبرته این وسط؟! منم صد بار نگفتم وسط پستم نپر جیگــَـر خان؟!

ویرایش مجدد: جیگر با گاف مفتوح، هان؟ وایستا الان که از آی‌پی بلاکت کردم می‌فهمی دنیا دست کیه! دختره‌ی خزنده!

ملت گریفیندوری که تا این لحظه پوکرفیسانه به عمق دوربین خیره مانده بودند، پس از پرت شدن ناظر به خارج از پست (با تشکر از نگارنده!) به حالت عادی برگشتند. نیوت جلو رفت و پس از وارد کردن سقلمه‌ی محکمی به چارلی، از یقه‌ی جیمز گرفت و بلندش کرد.
- تو چیکار می‌کنی شبها مگر نمی‌دانی که اینجا صاحب دارد مردک سبز چمن ولزی شاخدارِ...

در این حین و بین که نیوت از یقه‌ی جیمز گرفته بود و معلوم نبود خودش می‌دانست به جیمز چه می‌گوید یا نه، آرسینوس جیگرِ داخل رول ماسکش را صاف کرد و پس از سرفه‌ی کوتاهی گفت:
- اینطوری نمیشه! ما هر طور شده باید اون لپ‌تاپ رو پس بگیریم!

ملت به فکر فرو رفتند. چطور می‌توانستند از پس جادویی که هزاران سال خوابگاه دختران را از شر پسرانِ «نوامیسِ‌مردم‌آزار» حفظ کرده بود، بر آیند؟

آیا آن‌ها موفق به تصاحب لپ‌تاپ رون ویزلی خواهند شد؟ آیا پسران گریفیندوری خواهند توانست تا برای اولین بار یک فیلم هندی مشنگی ببینند؟ آیا یک فیلم هندی مشنگی ارزش این همه ژانگولر بازی را دارد؟!

پاسخ سوالات را در پست‌های بعدی خواهید یافت!


تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۵
#7
با شنيدن صداي هاگريد از پشت ميکروفون، پروفسور دامبلدور و ولدمورت شروع کردند به جمع و جور کردن اطرافشان و آماده کردن غذاهايشان براي سرو.

پروفسور دامبلدور با عجله ققنوس کباب را (که معلوم نبود اگر کباب است چرا اصلا انداخته در ديگ و آب‌پزش کرده.) که تا جايي که مي‌توانست به آن آب بسته بود از ديگ بيرون آورد و پس از ظاهر کردن يک ديس چيني، آن را روي دیس گذاشت.

از سوي ديگر، ولدمورت مانده بود که رودولف را چه کند. هرچه باشد رودولف در داخل ديس که جا نمي‌شد!
- پاتيليوس! نه، پاتيل به درد ما نمي‌خوره، مگه معجون ساختيم؟ هوممم، وانيوس!؟

با يک اشاره‌ي چوبدستي ِ لرد، يک وان طلايي در ابعاد رودولف ظاهر شد. این یکی ظاهراً مورد پسند ولدمورت بود.
- بيا بشين اينجا رودولف!

رودولف نصفه جان، لاي يکي از چشم‌هايش را باز کرد و بريده بريده گفت:
- عر.. عر.. عر.. عرباب!() شـ.. شـ.. شما رو به مرلين... جونِ بلند شدن نمونده واسم!:worry:
- گفتم پاشو بيا اينجا تا داورا ازمون بابت تاخير امتياز کم نکردن!

ولدمورت به بدن ربع جان رودولف چشم غره‌اي رفت که البته افاقه نکرد. رودولف دیگر نای حرکت کردن نداشت.

دست آخر ولدموذت وينگارديوم لويوسايي زد و رودولف را از قابلمه‌ي بزرگش به داخل وان طلايي منتقل کرد. سپس گوجه‌هاي حلقه شده را دورش پيچيد و چند برگ جعفري هم در نافش فرو کرد!

اتاق داوران

باروفیو احساس کرد که حالا زمان گول زدن هاگرید فرا رسیده.
- هاگرید؟

هاگرید آخرین تکه‌ی تیتاپش را فرو داد و گفت:
- هان؟
- دقته ره کردی که رفتار اربابمه تازگیا چقدره عوض شده؟

هاگرید دستی به ریشش کشید و گفت:
- نوچ!
- بنده‌ی مرلین دیگه از گذشته‌ش پشیمونه شده. هی میگه ما دامبلدوره ره رفیقیم نه رقیب.
- جدی؟

باروفیو دید که دارد زیاده روی می‌کند.
- یعنی رفیق که نه، هی این تکرار می‌کنه دامبلدوره منه ره رقیب هسته نه دشمن.
- آخی! هی پروفسور می‌گفت من به تام اعتماد دارم، یه روزی به آغوش روشنایی بر می‌گرده ها!

باروفیو تیتاپ بعدی را از دست هاگرید کشید بیرون تا ادامه بدهد:
- البته برگشتنه ره که هنوز کامل برنگشته. نذر کرده اگه این مسابقه هه ره ببره سیاهیه ره ول کنه و سفیده سفید شه.

هاگرید کاملا به حرفهای دامبلدور که سالها از اعتماد به ولدمورت سخن گفته بود، ایمان آورد. اشک چشمانش را پاک کرد و گفت:
- این بهترین فرصت منه که بالاخره یه بار به درد محفل بخورم داداچ! ما باید به لردی رای بدیم داداچ!

باروفیو قیافه‌ی معصومی به خود گرفت و گفت:
- مطمئنی که این کاره تقلب نیسته؟
- نه داداچ! خدابیامرز آقام همیشه سر این جور کارا می‌گفت مصلحتیه!
- باشه، فقط یادت باشه که این نظره ره تو دادیا!

دقایقی بعد

غذاهای هر دو شرکت کننده روی میز داوری قرار گرفته بودند.

صدایی از بلندگو پیچید:
"حالا وقتش رسیده که داورا از هر دو غذا بچشن تا برنده‌ی نهایی مشخص بشه!"

- بریم بچشیم و به اسمشونبر رای بدیم داداچ!

باروفیو اما جلو نیامد. بدنش می‌لرزید. چشمانش گرد شده بود و کاملا خشکش زده بود.
- چی شده بارو؟

باروفیو فکر این جایش را نکرده بود. با چشمان گرد شده‌اش، رودولف را که به زور ولدمورت داشت لبخند می‌زد ورانداز کرد.

او باید از رودولف می‌چشید؟!
این بهتر نبود که برود از ققنوس کباب بریانی که دهانش را آب می‌انداخت بچشد و دامبلدور را برنده اعلام کند؟ آن وقت ولدمورت چه بلایی سرش می‌آورد؟!

و صدای اکبر عبدی در پس زمینه پخش شد:
" دِ آخه اگه جلو برم که صدام دهنمو آسفالت میکنه! عقب هم برم که اونجوری دهنم آسفالته! مگه من جاده خاکیم آخه؟"

- نمیای دادا؟!
تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۴ ۱۴:۴۳:۱۳
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۴ ۱۴:۴۸:۳۴
ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۴ ۱۷:۱۹:۰۴

تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵
#8
سولان جناب مدیر! (کپی رایت بای مامان هاگرید!)

1- کدوم اعضای قدیمی هستن که دوست داری بازم به سایت برگردن؟

2- چند تا از بهترین ناظرهای تاریخ سایت (بعد از لرد که قطعاً در صدر جدوله!) رو نام ببر.

3- از بین جفت کلمه‌هایی که میگم، کدوم رو ترجیح میدی؟

الف) آینه‌ی نفاق‌انگیز یا سنگ مردگان؟
ب) شنل نامرئی یا ابر چوبدستی؟ (با این فرض که با انتخاب دومی دیگه هیچوقت نتونی نامرئی بشی.)
ج) جادوگران قدیم، جادوگران وسطا(!) یا جادوگران جدید؟ (البته این جفت کلمه نشد.)
د) دلوروس آمبریج یا فنگ؟
هـ) دلفین یا فیلادلفیا؟
ی) فیلا یا دلفیا؟!




تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR


پاسخ به: دفتر ثبت نام دانش آموزان
پیام زده شده در: ۰:۲۶ شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۵
#9
نام: نوربرتا روبیوس هاگرید!

تاریخ عضویت: منظور اولین باری که عضو ایفا شدمه؟ حوالی خرداد 92.

تعداد ترم هایی که در هاگوارتز شرکت کرده اید؟ به صورت جدی و فعالانه، صرفاً هاگوارتزِ سال 92 رو شرکت کردم. هرچند به بقیه‌شون هم مختصر ناخنکی زدم.

آیا شناسه ی قبلی داشته اید؟ بله.


تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR


پاسخ به: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰ جمعه ۱۱ تیر ۱۳۹۵
#10
Zerminator
Part I
!Return Of The Zereshk!


بر صفحه‌ی کاملا سياه، نوشته‌ای با فونت کاملا سفيد ظاهر ميشه:
نقل قول:
«توجه: مخاطبان اصلي اين فيلم، ملت ِگريفيندوري مي‌باشند که به علت نبود امکانات سينمايي در تالار، اينجا اکران شده‌است.»
«تماشاي اين سه‌گانه به افراد زير هجده سال و کساني که تحمل صَحَنات روماتيسميک را ندارند توصيه نمي‌شود!»


با هنرمندي ِ
لارتن کرپسلی


سکانس اول - امين آباد - ژوئن 2048

دوربين نماي يک شهر نيمه ويران رو از بالا نشون ميده. به آرومي پايين مياد تا به سطح زمين مي‌رسه. در حالي که يه موزيک ِ ژانر وحشت در متن ِ تصوير پخش ميشه، بين ساختمون‌هاي ويران جلو ميره... توي شهر پرنده پر نمي‌زنه. دوربين، کمي جلوتر، به يه خيابون عريض مي‌پيچه. در انتهاي خيابون، يه پايگاه ِ احتمالا نظامي رو ميشه ديد؛ سالم ِ سالم.

روي سردر ساختمون که بين سيم خاردارهايي که به برق فشار قوي متصلن به سختي ديده ميشه، عبارت «امين آباد مرکزي» به چشم مي‌خوره. (موزيک تند تر ميشه!)

دوربين که گويا داره از «الگوشاديسم نوع سه» رنج ميبره، خسته‌تر از قبل، از روي سيم‌خاردارهاي الکتريکي عبور مي‌کنه، باز هم جلوتر ميره و از بين نرده‌هاي فولادي يه پنجره‌ي قديمي عبور مي‌کنه. طول ِ سالن باريکي که واردش شده رو طي مي‌کنه تا به اتاقي مي‌رسه که کنارش نوشته شده «رياست» (اوج موزيک!) دوربين داخل اتاق ميشه...

مدير امين‌آباد در هيئت آشناي گريفيندوري‌هاست. روي صندليش، پشت به دوربين و رو به پنجره نشسته و صورتش مشخص نيست. درحالي که سيگار برگش رو توي دستش نگه داشته، به فکر عميقي فرو رفته. زمزمه مي‌کنه:
- نه.. قرار نبود.. قرار نبود اين طوري باشه! نقشه‌ي من مو لاي درزش نمي‌رفت. هيچوقت نمي‌رفت. ولي.. ولي.. من درستش مي‌کنم!

ديگه چيزي نمي‌گه. در سکوت سيگارش رو بالا مياره و بين لب‌هاش مي‌گيره. نفس عميقي مي‌کشه و دود تنباکو تا ته ريه‌هاش فرو ميره...

در حالي که با شدت دود سيگار رو بيرون ميده، ميگه:
- آره، من درستش مي‌کنم. کاري رو که مدت‌ها قبل بايد انجامش مي‌دادم رو الان انجام مي‌دم... همين حالا...

بعد، بدون اينکه برگرده و صورتش رو به دوربين نشون بده، خطاب به شخص نامعلومي توي دفتر ِ خاليش فرياد ميزنه:
- همين حالا بيارينش!

اول به نظر مي‌رسه که هيچ کس صداشو نشنيده. موزيک قطع ميشه و سکوت مطلق بر فضا حاکم ميشه.
چند ثانيه بعد ميشه صداي کشيده شدن چیزی روي زمين شنيد. صدا نزديک و نزديک‌تر ميشه. دوربین می‌چرخه و دو دیوانه‌ساز که دارن جسم نامعلومی رو روی زمین می‌کشن (نقاشی نه! :| می‌کشن میارن!) در انتهای سالن مشخص میشن.

جسم نامعلوم يا به عبارت دقيق‌تر، شخص نامعلوم، مردي با لباس ِ زندانياس. موهای بلندش روی صورتش ریختن. لکه‌های خون جای‌جای ِ لباس زندانی ِ نارنجی رنگش دیده میشه. از دهنش هم به شکل عجیبی کف و خون میزنه بیرون. موزیک غم انگیزی در متن تصویر پخش میشه.

رئیس امین آباد ولی، وضعیت نامناسب زندانی به هیچ کجاش نیست که هیچ، با همون وضعیت پشت به دوربین، با لحن آمرانه‌ای شروع میکنه:
- مطمئنم که می‌دونی چی ازت می‌خوام... لارتن کرپسلی.

از لارتن صدای ضعیفی درمیاد که نمیشه تشخیص داد صدای اعتراضه یا تأیید.
- تو سالها نقشه و برنامه‌ریزی من رو به هم زدی. این رو هم خوب می‌دونی. حالا وقتشه رسیده که فرصت جبران اشتباهاتت بهت داده بشه.

این بار اتفاقاً، صدای پوزخند لارتن به وضوح شنیده میشه.

- لارتن کرپسلی! تو به زمان گذشته فرستاده خواهی شد تا آخرین ماموریتت رو با موفقیت انجام بدی. خشکاندن ریشه‌های بوته‌ی زرشکی که سالها قبل، در عمق ذهن‌های خسته‌ی گریفیندوری‌ها کاشتی.
- شُـ... شما.. مثل این که.. من رو نمی‌شناسید، آقا!
- کوفت! اون قیافه چیه این وسط؟!
- عع، شما که پشتت به منه! به هر.. به هر.. به هر حال! واقعا تصور کردی که من زرشک رو، مغزهای معصوم و نارنجی رو...

لارتن یک لحظه سکوت کرد. درد شدیدی رو در قلبش احساس می‌کرد.
- و زنگ انشا رو، با یه دستور تو به نابودی می‌کشم؟
- بله کرپسلی. همین‌طوره.

لارتن مجدداً پوزخند زد.
- شاید الان همچین فکر نکنی کرپسلی، اما من بهت اجازه میدم که برگردی به گذشته، به اون کلاس مسخره‌ت و بیماری عجیبت رو بار دیگه شیوع بدی.
- این نابودی نیست رفیق، دقیقاً آرمان منه!
- و خواهی دید که چطور آرمانت، همه چیز رو به نابودی می‌کشه!

لارتن سکوت کرد. این امکان نداشت. منظور رئیس رو نمی‌فهمید...

روماتیسم که کشنده نبود! نه زرشک و نه روماتیسم...
رئیس از سکوت استفاده کرد. دوباره، بدون توجه به لارتن و دو دیوانه‌سازی که مرد دیوونه رو محکم نگه داشته بودن، به سیگار کشیدنش ادامه داد.

چند لحظه بعد، از جاش بلند شد، به سمت پنجره‌ی مقابلش رفت و به نمای ویران شهر نگاه کرد.
- باز هم ویرانی در پیشه کرپسلی. شاید الان متوجه نشی، اما هر اوج گرفتنی نهایتش فروده. و شاید هم بهتر، سقوط! من می‌خوام بهت فرصت اوج گرفتن دوباره رو بدم.
- روماتیسم مغزی، هیچ فرود و سقوطی نداره! شک نکن!
- بسه دیگه. ببریدش به اتاق زمان برگردان. ببریدش! موفق باشی، آقای لارتن کرپسلی!

سکانس دوم - تالار خصوصی گریفیندور - ژوئن 2013
صحنه‌ی اول، خوابگاه پسران


- ســـــتـــــاد رانـــــده شدگـــــــــان!
- هاع؟!

جیمز گوشی رو به دهنش نزدیک‌تر میکنه و جیغ بلندتری می‌کشه:
- رااعـاانـــــــــده شــــدگـــــــــاااااعــااان!

جیمز سیریوس پاتر تنها توی خوابگاه پسران نشسته و یه تلفن ِ جادویی (ندید تا حالا؟) هم دستشه. جیغ‌های جیمز، قطعاً هرکسی رو که نسبت به جیغ‌هاش واکسینه نشده باشه رو کر می‌کنه!

ولی به هر حال، گوشهای تدی هر روز در برابر این عامل فلج کننده مقاوم و مقاوم‌تر شده بودن. به هرحال بعد از مکث کوتاهی صدای تدی به گوش می‌رسه:
- خب رانده‌شدگان چی آخه؟
- مگه خبر نداری مورفین وزیر شده؟
- مــــــاع! کی چی شده؟!
- یارو عملیه وزیر شده! بعله دیگه، رفتی آستاکبار باید هم بی‌خبر باشی!

با جیغ آخر جیمز، صدای شکستن چیزی در خارج از کادر به گوش می‌رسه. جیمز، بی‌توجه به تعداد آیتم‌هایی که از اول مکالمه‌ش با تدی به فنا رفتن، منتظر پاسخ تدی ِ بهت زده می‌مونه.
- مورف؟ وزیر شده؟
- خب پس یه ساعته واسه چی دارم جیغ می‌زنم رانده شدگان؟
- باشه باشه. الان میام.

چشم‌های جیمز گرد میشن:
- الـــــان؟!
- بوق بوق بوق بوق بوق..

جیمز «بوق خودتی! »ای‌ نثار اپراتور می‌کنه و بعد از پرتاب تلفن به خارج از کادر، «گرگه داره میاد!» گویان، رداشو تنش می‌کنه و از خوابگاه خارج میشه تا به ستاد رانده‌شدگان بره.
دوربین پشت سر جیمز، از خوابگاه‌ ِ خالی، خارج میشه، از پله‌های ِ خالی پایین میره، و به هال ِ خالی گریفیندور میرسه. تنها موجود زنده‌ی داخل کادر، یعنی جیمز هم جیغ‌کشان و یویو به در و دیوارکوبان از تالار خارج میشه.

همزمان با قطع شدن موزیک، دوربین برای چند لحظه نمای کلی تالار گریفیندور رو نشون میده.
تالاری که با وجود وسط ِ تابستون بودن، خالی خالیه. داخل کادر، شومینه‌ی گریف، پرچم‌های قرمز و زرد نصب شده روی دیوار، قاب‌هایی که یادگاری تمام افتخارات گریفیندورن و مبل‌های نارنجی دیده میشن...

مبل نارنجی، تکونی میخوره.
چند ثانیه بعد، لارتن کرپسلی ِ سر تا پا نارنجی پوش که پلنگ‌صورتی‌وار روی پس زمینه‌ی نارنجیش استتار کرده بود، جلو میاد و نقاب نارنجیش را از روی صورتش بر می‌داره.
- هوم، سوئیت هوم!

صدای ِ حرفی که لارتن توی دلش به خودش میگه، در پس زمینه می‌پیچه:
" رماتیسمی که از امروز اینجا ریشه‌شو میدَوونم، هیچوقت نخواهد خشکید! خواهی دید آقای رئیس، خواهی دید! "

صحنه‌ی دوم، هال گریفیندور، چند ساعت بعد

لارتن کرپسلی، حالا موها و ریش نارنجی‌شو اصلاح کرده و تر و تمیز، با لباس استادیش، وسط هال ِ خاک گرفته‌ی گریفیندور نشسته. یک سبد پر از زرشک‌های ناب و اعلا رو در دستش گرفته و داره می‌شمره.

- یک میلیون و سیصد و پنجاه و هفت... یک میلیون و سیصد و پنجاه و هشت... یک میلیون و سیصد و پنجاه و نه... دو میلیون... ()

تنها تفاوتی که بین تالار ِ چند ساعت قبل و تالار فعلی وجود داره، پوستر‌های قرمز/نارنجی/زرشکی ِ «زنگ انشا بازگشایی می‌شود» هستش که روی در و دیوار ِ هال چسبونده شده. مدتی فقط لارتن در تصویر دیده میشه که داره با لحن آرومی زرشکهاش رو می‌شمره. تا اینکه، بالاخره از تابلوی بانوی صدایی بلند میشه.

لارتن چشم‌هاش رو تنگ می‌کنه و به پشت تابلو زل می‌زنه. تابلو آروم باز میشه و یه پسر ِ مو فیروزه‌ای به همراه جیمز از تابلو بالا میاد و وارد هال میشه.
- تدی؟! جیمز؟! واقعا خودتون هستید یا دارم خواب می‌بینم؟!

هر چند که جیغ، خیلی توی شخصیت پردازی تدی تعریف نمیشه، ولی این بار جیمز و تدی با هم جیغ کشیدن:
- عـــمـــو لـــارتـــن؟!


منتظر دو قسمت بعدی این سه‌گانه باشید!


ویرایش شده توسط نوربرتا در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۱ ۱۴:۲۰:۱۸

تصویر کوچک شده
...FOR LOVE! FOR
تصویر کوچک شده

!RYFFINDOR






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.