هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲:۰۱ سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۶
#1
خلاصه: محفليون بيمار شده اند و از دست دادن كنترل دستگاه گوارششان تنها يكي از زيان هاي اين بيماري است. بنا به دعوت محفل از مرگخواران به مهماني (براي انتقال آن بيماري به مرگخواران) لرد، دگورث گرنجر را مسئول بررسي اوضاع كرده. گرنجر پس از ورود به مجالس عياشي محفل، تصميم مي گيرد پيش شخص دامبلدور و گريندلوالد در زيرزمين برود تا پيشنهاد دهد كه ادامه ي مهماني در خانه ريدل گرفته شود.


گرنجر آرام آرام از آن جمعِ جملگي نعشه دور شد. لامصب معلوم نبود چه زده بودند. اين كه محفل پس از سال ها ميراث مرگخوار گانت را فراموش نكرده بود، دلگرمي اي برايش بود. چند لحظه بعد او پشت در زيرزمين وايستاده بود و داشت به علامت شومش وايتكس مي زد كه صاف و تميز بماند كه صداي گريندلوالد توجهش را جلب كرد.

- آلبوس، يار باوفا، باز تو برانچ، تخم مرغ خوردي؟
- آري، يار قديمي! از كجا فهميدي؟
- از كجا فهميدم مرتيكه ي خرفت؟ مسمومم كردي رفت. فكر ريه ي پير منم باش ديگه.
- آها، اون بو رو ميگي؟ باد عشق بود.

آثار شاهكار دامبلدور به گرنجر هم رسيده بود كه او در را باز كرد. دامبلدور به محض ديدن او واكنش نشان داد: دستا بالا.

گرنجر شيرين عقل نبود اما بعضي وقت ها دست خودش نبود. چوبدستي اش را انداخت و دستانش را بالا آورد.
- من دنبال دردسر نيستم. فقط مي خوام تا صبح بزنم و برقصم.
- پس به خوب جايي اومدي، فرزندم... گفتي مرگخواري؟
- آقا اجازه، بله. ولي من از كارايي كه كردم پشيمونم، پشيمون.
- پس من به تو اعتماد كامل دارم. از فردا كلاساي تقويت هوركراكس شكني رو شروع مي كنيم. حالا برو بذار منو اين جادوگر پست تنها باشيم تا من باهاش دوئل كنم و زندانيش كنم.

گرنجر كه به اين نتيجه رسيده بود كه زبرزمين هرچه مجنون و جاني داشته باشد از آنجا بهتر است، داشت مي رفت كه صداي فرياد گريندلوالد را شنيد.
- آلبوس، چت شده؟ بيماريت دوباره عود كرده؟ يا بازم فيوزت پريد؟

به راستي آن بيماري ناشناخته باز چه تغييراتي در بيماران ايجاد مي كرد؟ و آن تغييرات چقدر وحشتناك بودند؟


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۲:۲۱ شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۶
#2
با سلام و درود بر شرف و فراست و توانايي ميرزا سالازار السليترين لندني و خواجه عبدالگودريك دره اي گودريكي و حاج خانم مكرمه رووناي زهرا بن محمد ريونكلايي درون كلايي و سركار محترمه شيخـه هلگا بن منور بن ابوهافلپاف و خاندان محترمشان و سلام بر شما احاد و ملت و اقشار جادوگران.

سرخط خبرها:

لحظاتي پيش لوك چالدرتون فقيد به درجه خوافينه نايل شد و در ساختمان كنگره ي بريتانياي كبير سوگند خفانيت ياد كرد و رسما به عنوان چهل و پنجمين فرد خفن انگلستان شناخته شد.

پديده اي كه پژوهشگران را درمانده كرد: جيسون ساموئلز، جوان ٢٣ ساله ي ماگلي كه بدون سر به زندگي عادي خود ادامه مي دهد.

حمله تروريستي در لندن، ٣٤ كشته و زخمي. تروريست ها هنوز شناسايي نشده اند ولي پليس محلي اذعان داشته به زودي مسئول را پيدا خواهند كرد.

ليسا توربين، زنداني سياسي در اعتراض به وضع وحشتناك رفتار با وسايل برقي دست به اعتصاب غذا زد.


و در پايان:

ميليون ها مرگخوار با پاي پياده از انگلستان به كربلا رفتند تا عشق و علاقه خود به نيروي تاريك اسمشو نبر را نشان دهند.

با ما باشيد.

ديري ديري ديدين ديري ديري ديدين


لوك چالدرتون جمهوري خواه با اخذ بيش از ٧٠ درصد راي الكترال خوافينه بعدي انگلستان خواهد شد. ساعت گذشته، وي كاخ سياه را پس از مراسم تحليف تحويل گرفت. همكارم، كسري ناجي گزارش مي دهد:

ساعتي پيش در قلب ساختمان كنگره با حضور ٤٥٠٠ نفر لوك چالدرتون رسما سوگند خفني ياد كرد. وي در اولين سخنراني خويش در جايگاه شواليه خفن يا به اختصار خوافينه بيان داشت: خفني هيچ گاه آسان نبوده. به يقين، آينده اي طوفاني در پيش داريم. بهار ايز كامينگ! بايد كوشيد تا هنر خفني را خود ياد گيريم و به فرزندانمان بياموزيم.

چالدرتون در حضور هزاران تن از طرفداران خود سوار بر تك شاخ خفنش به طرز خفن مآبانه اي وارد ساختمان شد و پشت سر او، معاون اولش، پرسيوال گريوز آمريكايي داخل شد.

معاون خوافينه ابتدا سوگند ياد كرد و گفت: ما مي كوشيم در مذاكرات ١+١ ژنو تحريم ها را لغو كرده و روابط دوستانه ي امريكا و انگلستان را از سر بگيريم.

چالدرتون پس از سوگند افزود: اكنون زمان خوبيست تا با حضور سازنده خود خفني را همه گير كنيم و خفني را به فرانسه اشغالي صادر كرده و جهانيان را بخفانيم و از امثال فتنه ٢٠٨٨ با خفني جلوگيري كنيم.


مرسي كسري.
و جيسون ساموئلز، جوان كم سن و سال محفلي كه جادوكاران و پژوهشگران را شگفت زده كرد. ليني وارنر گزارش مي دهد:

ساموئلز كه در طي حملات تروريستي و بمب گذاري سر خويش را از دست داد، مانند قبل به زندگي خويش ادامه مي دهد. سخن مي گويد، مي بيند و غذا مي خورد. پژوهشگران مطمئن نيستند او چگونه هنوز زنده مانده است ولي هرچه كه باشد، با نمونه برداري ژنتيكي و بررسي جهش هاي سلولي در آزمايشگاه هاي فوق پيشرفته سر از راز زندگي اين جوان برداشته مي شود.
ساموئلز محفلي اما به چيزي فكر نمي كند و اولين و تنها چيزي كه پس از سانحه به زبان آورد، ستايش خود و زيگ زايرش بود. واكنش ها و انعكاس هاي او همه پس از چكاپ چندين ساعته و با استفاده از ابزارآلات گران و خارجي بررسي شده اند و جواب عادي بوده.

مادر وي اشك ريزان مي گويد: ما خيلي خوشحاليم كه جي هنوز زنده است ولي... اون اصلا حالش خوب نيست. ما به ماه عسل دعوت شديم. شايد اون بتونه جي رو از شوك در بياره.

چيزي كه در حال حاضر شفادهندگان و محققان را نگران مي كند وضع كم حافظگي و تاكيد بسيار وي به تفنگ ماگلي اش است؛ چرا كه نشانه ي ضربه ي مغزي و ناكارآمدي مغز است كه تعجب آور نيست، زيرا ساموئلز اصلا سر ندارد كه مغزش ناكارآمد باشد.


با تشكر از همكارم ليني وارنر. مهمان امروز، كارشناس جنايي بريدگي سر: آقاي جيگر. شما فكر مي كني چه كسي سر ساموئلز رو بريده؟

- سلام خدمت بينندگان عزيز و بچه هاي گل توي خونه و عرض ارادت به دست اندركاران گل جي جي سي پارسي، روي گل همتون رو مي بوسم، و خسته نباشيد خدمت دولت مردان زحمت كش و مديران لايق و شايسه ايفا و عرض تبريك سال نو و آرزوي سال نو و پر از خفني با خوافينه جديدِ خفن، لوك چالدرتون خفن براي همه شما، بنده مي دونم كه همه شايعات رو شنيدين. اين كه معاون اول خوافينه به دستور خود خوافينه بزرگوارمون -من همين جا بيعتم رو به ايشون و اهل بيتشون اعلام مي دارم . لبيك يا لوك- سر ساموئلز رو بريده. ولي چرت محضه. چون...
- مرسي از نظر...
- ... چون خوافينه ي خفن با رياست كل سازمان هاي ماكوزا، سي آي اي، كي جي بي، دي جي اس اي، ام آي سيكس، ساواك، شيلد و سازمان هوا فضا و پليس فتا اصلا تهديدي تو...
- بله. ادامه خبر...
- حرفم تموم نشد. ... تو ساموئلز ماگل نمي بينه كه بخواد رفعش كنه و حتي اگه مي ديد هم...
- اهم اهم...
- كوفت. حقش بود كه دستور ترورش رو بدن اصلا. كشك نيست كه، خوافينه است مثلا. دلش مي خواد. مشكليه؟
- اتاق فرمان، بياين جيگر رو جمع كنين.
- در ضمن، اگه مي خواست بكشدش تا الان مرده بود. اين كه ساموئلز و يا هركدوم از شما زنده اين الان يعني خوافينه اعظم -سلام اللرد عليه و سلم- مي خواد شما زنده باشين و همه كاراش يه حكمت خفني داره. اگه هم مي خواست از شرش خلاص شه...
- بله، ممنون از جيگر، كارشناس و فوق تخصص...
- ...گريوز مي تونست راحت با يه آودا بكشدتش. ديگه سر بري چرا؟
- اتاق فرمون، يه دقيقه ما رو از رو اير بردار. جيگــرررررر!
- منو نخور!

صفحه سياه


ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۱۹ ۲:۳۶:۰۳


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲:۱۲ پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۶
#3
با ديدن چندين پيكر از دور دوباره اميد در دل هكتور جان گرفت. كمي نگذشت كه هكتور باروفيو را تشخيص داد كه به شغل شريف انبيا مشغول بود و با گله ي چندهزارتايي گاو هاي رنگوارنگ و خوش خط و خال و با كمالات به جلو مي شتافت و به خار مغيلان و نيل و سختي هاي راه عشق هيچ بها نمي داد. آن مرد با گاويان حقش كوه ها و پستي و بلندي هاي راه سعادت براي وصل به لردتعالي را مي پيمود؛ گونه اي كه هيچ مرگخواري تابه كنون نپيموده بود.

هكتور با چرخش هاي تندي كه باعث شد هماتوكريت خونش از پلاسمايش جدا شود و جاي كليه و مري و روده اش عوض شود، سوي باروفيو رفت.
- درود بر روي ماه و سيماي زرين تو اي باروفيوي توانا!
- اول گاواي من ره سلام بده.

هكتور براي وارد شدن به جلسه هركاري مي كرد؛ چاپلوسي، دروغ، پاچه خواري، رشوه، آدم كشي و حتي سلام به عده اي گاو كه مانند گوسپند به او زل زده بودند.
- سلام سوسن، سلام اصخر، به، آقا بهروز گل! چطوري ابي؟ از اين طرفا! خوبي؟ زن و بچه خوبن؟ اونا هم اين جان؟ چه خوب! سلام خانم، تو چطوري عمو؟ بيا به عمو يه بوس آبدار بده.

باروفيو قبل از اين كه هكتور مرتكب به عمل مفسادانه في العرضي شود به تندي جلويش را گرفت: فقط من گاوام ره مي بوسم.
- حالا داري با گاوا كجا مي ري باروفيو؟
- مي رم جلسه ديگه. مگه تو ره خبر نكردن؟

هكتور ريش باروفيو را خاراند: چرا. فقط مي خواستم بدونم تو مي دوني يا نه. اصلا تو جاسوسي. من مي دونم. اگه مي خواي باور كنم كه جاسوس نيستي منو وارد جلسه كن.


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶
#4
ليسا اشكش را از روي صورتش پاك كرد. ممكن بود راهي باشد كه او توربينش را از دست ندهد؟ توربين جديد ٢٠ روتوره و ١٨٠٠ پره اي ٢٠١٧ ساخت ونزوئلا با قابليت تبديل به بازوكا و لامبورگيني و جي پي اس خيلي دقيقش را؟ او بدون بوي پره هاي توربين شب ها خوابش نمي برد. او آنقدر توربينش را دوست داشت كه خودش را وقف او كرده بود و با او پيوند مقدسي بسته بود كه هيچ گاه گمان نمي كرد پاره شود...

اگر لوك دانا و خردمند و خفن آنجا بود حتما او را راهنمايي مي كرد. لوك هميشه براي همه چيز راهي داشت. هيچ وقت نواي صداي وهم آور لوك در بك گراندي از صداي ليني ها و جيرجيرك ها را فراموش نمي كرد كه مي گفت: ليسا! تا وقتي يك نفر تو ريونكلا به من ايمان داشته باشه، من هستم.

او بايد دست به كار مي شد. بايد چيز بدردنخوري مي يافت و آن را شبيه توربينش مي كرد. چيزي كه هيچ فايده اي براي هيچ كس نداشت. باروفيو مثلا؟ يا شايد روده هاي جسد مدت ها فراموش شده ي آن مافنگي مورفين نام را دور لگن ايوان روزيه مي پيچيد كه مدت ها داشت در آبدارخانه مي پوسيد و او را به عنوان توربين به ارباب قالب مي كرد؟

ليسا آهي كشيد و به توربينش گفت: عزيزم، من بر مي گردم. هاي هاي هاي تا اون موقع مواطب خودت باش. هاي هاي هاي هاي

- ام، ليسا، تو بلدي چيجوري دلفين شكار كني؟

ليسا با گيجي به دلفي نگاه كرد: دلفين مي خواي چيكار؟
- مي خوام بجاي فدا كردن كتابام به ارباب دلفين بدم بگم اينا بچه هامن و من اونا رو پيشكش مي خوام بكنم. پيس آو كيك.
- والا نه. فقط يه بار با پدرشوهرم اينا پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم لب ساحل انرژي الكتريكي توليد كنيم كه يه عده دلفين اومدن خودكشي كردن جلو پاي ما. ما هم كه كل روز رو باد اومده بود، چرخيده بوديم؛ گرسنه بوديم. فقط بگم گوشت دلفين از گوشت ويزلي هم خوشمزه تره.


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲:۴۸ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶
#5
هركسي جاي سه مرگخوار كوچولوي داستان ما بود تا الآن خشتكش را مي دريد و سر به بيابان خفن لوك مي گذاشت. اما هم هكتور، هم رودولف و هم باروفيو (بجز رودولف و باروفيو) دست كمي از خفني لوك نداشتند. آري! هكتور به جاي اين كه زير قدرت آستاكبار شانه خم كند و بگذارد دسيسه هاي غربي و نيروي عشق او را از هدف والايش منحرف كند، به تندي ابرآيفونش كه از چوب درخت ياس و قاب باب اسفنجي بود را در آورد و جلوي نريسا و كتي زنگوله گرفت كه به تندي حرف مي زدند.

- ونگ ونگ ونگ دويمدويدمويمدويم
- نقطه بلاه بلاه نقطه بلاه بلاه نقطه.

آي-چوبدستي بلند حرف هايشان را ترجمه كرد: اگه مي خواين اين جا كار پيدا كنيد بايد از چند تا مشتري آزمايشي با شادي و خرمي و نيروي عشق و استقلال، پيروزي، جمهوري اسلامي پذيرايي كنيد.

هكتور با خوشحالي ويراژي رفت. هميشه مي دانست كه توريست اپ بدردش مي خورد. هرچند هنوز باگ هايي بود كه رفعشان خالي از لطف نبود.

زنگ در خورد. نريسا چهار دست و پا رفت و در را باز كرد و چهره ي عبوس پرسيوال گريوز نمايان شد. اين هم از اولين مشتري!


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶
#6
هکتور به فکر فرو رفت. کمی با بساوایی و بینایی و سرانجام چشایی ریش را آزمود. بوته ی ریش پر بود از مث آمفیتامین و شیشه و ماریجوانا و اکستسی که احتمالا یادآور دوران جوانی و خوشی آلبوس دامبلدور جوان با گریندلوالد بود. بعضی از تارهایش قطر حدودا نیم متری داشتند. شپش های جهش یافته و کک ها وانگل های زیادی اندرونش جولان می دادند. هکتور به ویزلی هایی که آن داخل پناه گرفته بودند دستی تکان داد و به بررسیش ادامه داد. به نظر می آمد موها مکررا مش صورتی شده باشند. گویا دامبلدور پیری را دوست نداشت. چه چیزهای شگفت آوری که هکتور در آن داخل پیدا نکرد؛ فلش 32 ترابایتیش که سال ها پیش گم کرده بود، مقداری زیادی بوته و گل و خار و تیغ، ته مانده ی قورمه سبزی و دانه های گوجه ای که احتمالا مال همبرگری بود که دامبلدور چند ساعت پیش خورده بود.

هکتور یک مرگخوار سنگدل بی رحم بود که از نیروی عشق بویی نبرده بود. ولی حتی او نمی توانست آن زیست بوم را خراب کند. مرلین می دانست چند نوع گونه ی ناشناخته و احتمالا حیاتی برای اکوسیستم آن درون می زیستند. او نمی توانست بزرگترین پناهگاه ویزلی ها را از آن ها بگیرد. حتی اگر می توانست مطمئن نبود هیچ حلالی را بتواند بیابد که توانایی انحلال شاخه های درخت مو یا تنه های چندین متری درخت های سکویای درون ریش را داشته باشد. بغضش را فرو برد و زیر لب گفت: اما... مطمئنی؟ هیچ می دونی ریشت چه ارزشی داره؟ وصف ریشت تو ذهن هیچ کس نمی گنجه. چطور دلت می آد؟ به مالی فکر کن، به هری فکر کن. به کفترت فکر کن. تو یه چیزی داری که ارباب هیچ وقت نداشت... ببین اسنیپ چقدر زشته ریش نداره.

دامبلدور دستش را روی قلبش گذاشت؛ یعنی نزدیک ترین جا به قلبش که ریشش اجازه می داد.
- پروفوسور اسنیپ، هکتور. تو راست می گی فرزند...اما من تصمیممو گرفتم. پشتمو وزن زیاد این ریش خم کرده. وگرنه من با این سن کمم که نباید خمیده بشم. من به تو اعتماد کامل دارم هکتور. مطمئنم که می تونی منو از عذاب این ریش برهایی.



ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۱۰ ۰:۰۹:۴۷

روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۳:۴۱ چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶
#7
لینی وزوز کرد: آفرین نجینی. برو بابایی رو بشکنج.

رودولف یکی زد پس کله ی لینی و همان پنج شش تا گره ی عصبی که برایش مانده بود را نیز از کار انداخت.
- باهوش. ما باید نجینی رو شکنجه کنیم که ارباب شکنجه بشن. حتما دانشجو هم هستی.

لینی هم نکرد نامردی و رودولف را تا پست بعد با منوی قدرتش فرستاد اتاقی تا بشیند و به کار بدش بیندیشد.
مرگخواران آرام آرام به نجینی و بلاتریکس که داشت برایش لالایی می خواند نزدیک شدند.
- لالا لالا گل لاله لالالا گل سنبل لالالا گل میمون لالالا گل رز لالالا گل آفتاب گردون...

بله، مشاهده می کنید که لالایی خیلی پر محتوایی بود. لینی در حالی که اشکش را پاک می کرد، گفت: پیس بلا! نجینی رو یه لحظه می دی شکنجه ـش کنیم؟
- اول باید از رو جسد من رد بشین. نجینی، فرار کن. من معطلشون می کنم.

دلفی داد زد: آوادا کداورا!

ولی طبق معمول آواداکداورایش با نیروی عشق برگشت خورد و خودش مثل بابایش موهایش ریخت و دماغش رفت داخل جمجمه اش و نجینی با علامتی روی پیشانیش زنده ماند.

لرد از طرفی، با مسائل مهم تری روبرو بود و حواسش اصلا به مرگخواران نبود.
- نمی دونیم چرا واقعا به یه مشت پت و مت حیف نون داریم حقوق می دیم. بیاین این روح فضول رو از درون شریف ما در بیارین... عوق!

*شرررررت خررررررچچچ*

معلوم نبود روح گرام آن تو داشت دقیقا چه ماستی می خورد که لرد توده ی روان کرم-سبزی از غذاهای نیم جویده، آدامس های موزی، موی گربه و دانه های سفید دراز که شاید در زندگی قبلیشان برنج بودند را که با مایع بیرنگی به هم چسبیده بودند، از دهان مبارکش خارج کرد.

- هووووم، اینا چرا توش تیکه های سبزی داره؟ هکتور، ما خوابیده بودیم به ما اسفناج دادی؟ و این پاستیل خرسی ها... ما یادمون نمی آد پاستیل خرسی خورده باشیم. رودولف! بیا اینا رو جمع کن.


روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۳:۵۴ سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۹۶
#8
روح ناگهان ناپدید شد. مرگخواران به هم دیگر نگاه کردند تا این که صدایی بلند شد.

- از تو کله ی من برو بیرون، موجود پست فطرت. وگرنه کبابت می کنم و میدم رودولف و بقیه سگ های وحشی بخورنت.

نیش مرگخواران از داد و فریاد های بلاتریکس باز شد؛ البته قرار نبود نیششان باز بماند.

- نه! نه! قیمه قیمه ات می کنم. اون دکمه رو فشار نده، نـــــه!
گویا روح آن دکمه را فشرد چرا که موهای بیمه شده و خیلی خفن و بلند و گیسو کمندی بلاتریکس ریخت.
- تو رو جون رودولف اون دکمه رو دیگه فشار نده.

و ای کاش روح حرفش را گوش می کرد؛ چون هیچ کس از بلاتریکس کچلی که بندری می رقصد خوشش نمی آید.
پس از چندین غش و کما و مرگ و اوردوز بعد از دیدن آن صحنه ی وحشتناک و فراموش ناشدنی، روح از بدن بلاتریکس خارج شد و این بار به طرف صورت آرسینوس شیرجه رفت... آرسینوس ماسک داشت. سر روح خیلی درد گرفت. روح افتاد روی زمین.

آرسینوس از این که یک بار در زندگیش یک کار بدردبخور انجام داده بود و حیف نان بازی در نیاورده بود با خوشحالی جست و خیزید و در حالی که کَت روح را می بست، گفت: بفرمایید. اینم روحتون... لسترنج! دهنتو وا کن. هواپیما داره میاد!

با باز شدن در و وارد شدن لرد، هیچ کس به آن جیگر هشدار نداد که روح را با طناب نمی بندند. لرد خیلی عصبانی بود.
- امیدوارم برای کاراتون توضیحی داشته باشین.

قبل از این که لرد سیاه بتواند به بلاتریکسِ کچل، رنک مرگخوار نمونه را بدهد یا بپرسد که چرا کراب دارد در این هیری بیری گاو ها را آرایش می کند، روح به طرفش پرواز کرد و در چشم به هم زدنی وارد بدن مقدس و شریف لرد شد.


ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۸ ۳:۵۷:۵۵

روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۸:۴۸ پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۵
#9
-مگه من مردم كه شما بي خاصيتا چنين مسئوليت مهمي رو انجام بدين؟
بلاتريكس دستش را توي كيسه كرد و كاغذي را در آورد: اين چقدر بدخطه! كي اينا رو نوشته؟ ام... پريم اوردين!

كتنيس جيغ زد: من! من داوطلب مي شم!

كراب كه اعصاب معصابي برايش نمانده بود، پاشنه ي ٥٠ سانتي اش را فرو كرد در حلق كتنيس و گفت: يك كاغذ ديگه بردار.

بلاتريكس به كاغذي كه برداشته بود زل زد: "لوك چالدرتون خيلي خفن است." و با صداي ضعيفي گفت: اينا يه شوخيه براتون؟

-اين كفره! كفر!
- واي! واي! تو مسلمون نيستي، بلاتريكس!
- استغفراللرد، بلاتريكس! تو به خفني لوك شك داري؟ توبه كن! زود باش!

چشمان بلاتريكس گرد شد: چي؟ نه! معلومه كه نه. من فقط داشتم...
- شانس آوردي! مي دوني حد داره شك به لوك؟

بلاتريكس در حالي كه هنوز مي لرزيد، كاغذ بعدي را خواند: هري پاتر!
نگاه هاي "وات د..." گانه ي مرگخواران با هم تلاقي كرد و تصميم گرفتند كه به روش قديمي اعضا را انتخاب كنند؛ بقاي قوي ترين ها

بلاتريكس انگشتش را به سوي ليني كرد: تو! اتاقت كجاست؟
ليني هم منويش را درون چشم بلاتريكس كرد و گفت: مي ريم اتاق باروفيو!




روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۳:۲۶ جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵
#10
لرد از چرخیدن روی صندلی چرخانش دست کشید و به مرگخواران زل زد.
- بزنیم چشمتون رو از حدقه در بیاریم؟ برین بچه رو بیارین وگرنه هر ثانیه رودولف رو به شیوه های مختلفی می کشیم و دوباره زنده می کنیم و دوباره آتش می زنیم.
- ارباب اجازه؟

لرد به طرف بلاتریکس چرخید که با قیافه ی کج و معجوش که حکایت از کشمکش درونش داشت، می خواست چیزی بگوید.
- من به شخصه همون قدر که از انجام دستورات شما لذت می برم از شکنجه شدن رودولف هم لذت می برم. اصلا بیاین فندک منو قرض بگیرین. :جی.کی:

لرد به یوان اجازه داد که با موهای بلاتریکس برای خود دمی خفن و سیاه رنگ درست کند که شاید، شاید روزی بتواند به خفنی لوک چالدرتون که پوسترش در تمام اتاقش بود بشود و از این خزی و نارنجی بودن در بیاید. بلاتریکس در حالی که با ابهت و شکوه و وقارش از دست یوان فرار می کرد، یک توک پا دم در رفت و بچه را با سبدش آورد.

آریانا داد زد: نمی خوای اول یکم تر و تمیزش کنیم قبل از این که نزد ارباب ببریمش؟
-دامبلدوره دیگه. همه ی دامبلدورا کثیفن... آخ!

آریانا اکسپلیارموس شکنجه را روی بلاتریکس اجرا کرد و داشت به ریش او می خندید که بچه به حرف آمد:
عمــــــه! بیا جیش دارم/ فوریه خیلی کارم
لگن بیار تند و زود/ تا خیس نشه شلوارم


این بازی سرنوشت بود تا این بار به ریش آریانا خندیده شود. ناگهان همه ی مرگخواران که معلوم نبود تا به حال کجا بودند سرشان را از زیر کرسی و کولر و تخت مارولو گانت و قابلمه ی مروپ در آوردند و برای قریحه ی شاعری بچه دامبدور یک دست مرتب زدند و آنان چه می دانستند که درد کروشیو و هرکه برای دامبدورچه دست بزند چیست.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.