هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (بلوینا..بلک)



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲ سه شنبه ۶ شهریور ۱۳۹۷
#1
درود ارباب، مصدع اوقات شریف شدیم ارباب؟
میشه بیزحمت ارباب؟


اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵ دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷
#2
-شپلق!
این پنجمین کتاب قطور با صفحاتی ضخیم و خفن بود که به سوی هکتور از جانب حضار، پرتاب میشد.
هر چند از اثابت کتاب با کله هکتور صدای شپلقی در فضا نمیپیچید، ولی کسی که هر بار کتابی به طرف او پرت میکرد این رو وظیفه خودش میدونست که زبانی هم شده صدا رو در فضا ایجاد کند تا همگان بشنوند و ببینند و بدانند پرتاب او از دیگری خفن تر بوده.
-میگیم نه یعنی نه دیگه!
-نموخوایم!

هکتور از "نوخواستن" خسته شده بود، هکتور از "نه" هم خسته شده بود، دیگر به آنجا و حتی جاهای بدتری از پیکر او رسیده بود، مثلا به گردن... اری... به گردن هکتور رسیده بود!
-شما که نمیذارید من حرفمو بزنم حداقل بذارید بزنم اگه بد زدم بگید بد زدی!

پس از مدتی التماس و تمنا و دست به ردایی، ملت مرگخوار راضی شدند که هکتور حرف بزند.
هکتور نفسی عمیق کشید، چه بسیار بار هایی که خوب زده بود و کسی به ایده هایش اهمیتی نداده بود، چه خفت ها و ظلم هایی که در حق استعدادش رو از جانب دوستان و دشمنان متحمل نشده بود و آن استعداد به چوبدستی ملت هم گرفته نشده بود!
دیگر کافی بود... حال زمان شکوه هکتوری فرا رسیده بود.
باد در لا به لای موهای تیره او میپیچید و موج های خروشانی به ساحل کله مبارکه می انداخت.
سینه اش سپر بود و اراده اش پولادین.
شمشیر او هوشی سرشار و زره اش استعدادی مرلین دادی در ساخت معجونات مختلف.
او هکتور بود... اولین با نام او، اخرین تارگرین، شکننده زنجیر ها و فادر اف دراگونز!
ردای مرگخواری هکتور همچون فرمانده های بزرگ سپاهان خوف و خفن در هوا به اهتزاز در امده بود.
البته تمامی اینها تا زمانی ادامه داشت که وینکی جهت تمیزکاری با پتوی مسافرتی و شامپو فرش و شات گان جدیدش به جان پنکه نمی افتاد.
هکتور اعتنایی نکرد، او استاد زدن بود... پس گلویی صاف کرد و شروع به حرف زدن کرد:
-لیدیز اند جنتلمنز من میگم به جای اتلاف وقت برای پیدایش کتابی برای درمان ارباب که شاید اصلا وجود هم نداشته باشه...

با مکث هکتور نفس در سینه تک تک مرگخواران حبس شده بود.
-چرا از معجون "وقت اتلاف نکن بریز تو حلقش عنکبوت رو ادمش کن" استفاده نکنیم؟

گویی هکتور بد زده بود، زیرا در طی گذشت دقایقی نه چندان طولانی با ضربه چوب بیسبالی جهان به دیده او تیره و تار گشت اخرین چیزی که به خاطر میاورد الکتویی بود که میخواست الکتویش سیاه و کرویش طلایی باشد.
-یافتم!

کراب در حالی که استیکی ابدار به دندان میگرفت، کتابی دارای جلدی چرمی و ظاهری عجیب در دست دیگرش بالا گرفته بود.
انگار چاره ایی برای ارباب عزیزشان پیدا کرده بودن... ناگهان چشمان فنریر به استیکی افتاد که کراب برای رژیمی که به تازگی گرفته بود روزی چهار الی پنج وعده می بایست تغذیه میکرد.
-گوشت!

اب دهان فنریر سرازیر شده بود، به سرعت به روی کراب جهید تا استیک را از چنگ او در اورد.
ولی به جای استیک فنریر کتاب رو بلعیده بود!


ویرایش شده توسط بلوینا بلک در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۵ ۱۶:۲۹:۵۷

اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
#3
خب کله زخمی... چند تا سوال میپرسیم ازت، یک موز و دوتا نون خامه ایی برمیداریم ببریم خانه ریدل ها، میریم و دیگه پشت سرمون هم نگاه نمیکنیم.

اول از همه برامون از اولین دوئلت توی سایت بگو... با کی بود؟ سوژه اش چی بود؟ و نتیجه اش چه شد؟

چند تا شخصیت از سری مجموعه هری پاتر برات نام میبرم شما می بایست هر بار از این اشخاصی که نام میبرم یکی رو گزینش کنی با توجه به محبوبیت اون شخصیت توی دیدگاه خودت؛ و در اخر که یکی از اونها باقی ماند دلیل انتخاب و نکاتی که موجب شده انتخابت این شخصیت باشه رو برامون بگی.
معیار های انتخابت کاملا مربوط به خودته ولی دلیل نمیشه مارو در جریانشون نذاری!
به طور مثال اگر بین دراکو و ویکتور، ویکتور رو انتخاب کردی حالا انتخابت بین ویکتور، جینی و لونا هستش.
دراکو مالفوی_ویکتور کرام
جینی ویزلی_لونا لاوگوود
فرد ویزلی_ جرج ویزلی
سوروس اسنیپ_ سیریوس بلک

تا به حال شده از هری پاتر خسته بشی؟ منظورم جهت تعویض شناسه هستش... شده بخوای از هری دل بکنی و شناسه ایی جدید باز کنی؟ اگر اری چرا اگر خیر باز هم چرا و دلیل وابستگیت؟

و در اخر به نظرت پالتوی سبز به من میاد یا مشکی؟


ویرایش شده توسط بلوینا بلک در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۵ ۱۲:۱۷:۴۸

اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷
#4
به ارامی در درمانگاه رو باز کرد و به ارامی در درمانگاه رو پشت سرش بست.
چند قدمی شمرده و ارام برداشت...
به طرف میز خاک گرفته منشی رفت و گلویی صاف کرد تا توجه او را به خود جلب کند.
کلاغش از روی شانه اش پر کشید و به روی لبه میز منشی نشست.

منشی با بی حوصلگی پرسید:
-چه کمکی میتونم بهتون کنم خانم بلک؟
-قبل از اینکه برم اون داخل... چند تا سوال کوچیک و سریع ازتون داشتم!

به صندلی رو به روی میز منشی اشاره کرد.
-اجازه هست؟!
-خواهش میکنم.

دستمالی ابریشمی از استین اش بیرون کشید و گرد و خاک بروی صندلی رو پاک کرد تا مبادا کت خزش کثیف بشه.
نفسی عمیق کشید، با شکاکی منشی و اطراف رو از زیر نظر گذراند.
-اینجا چقدر کارمند داره؟
-حدود بیست و دو نفر!
-چرا انقدر کم؟ برای یک بیمارستان به نظر شما کفایت میکنه؟
-بودج... نه در واقع فرستادیمشون برن خونه هاشون از عملکردشون خیلی رضایت نداشتیم به معنای واقعی کلمه مفت خور بودن.
-اینجا اتاق احیا هم داره؟
-بله!
-مراقبت ویژه؟ اندوسکوبی؟ تریاژ؟ ذخیره گاز بیهوشی؟ برونکوسکوبی؟
دمای اینجا چقدره؟ میدونید که درجه حرارت بالاتر از 24 درجه سانتی گراد در بخش هایی که به دمای بالاتر برای آسایش و راحتی بیشتر بیماران و مراجعه کننده ها الزامیه باید فراهم باشه؟
هیچ میدونید طبق تبصره اول وزارت سحر و جادو بيمارستان عمومى سنت مانگو که يك واحد بهداشتى و درمانى است و بايد حداقل داراى چهار بخش بسترى داخلى - جراحى عمومى - ساحران و فرزندان - اطفال و بخشهاى آزمايشگاه جادویی، داروخانه معجون های جادویی، راديولوژى مشنگی، و فوريت‏هاى پزشكى... كه همگى اجزاى لاينفك بيمارستان بوده كه طبق ضوابط و آيين‏ نامه‏ هاى مربوطه پروانه تأسيس و مسئول فنى جداگانه صادر خواهد گرديد؟

منشی گیج شده بود... هر کسی انقدر سوال جواب میشد هم گیج میشد.
دست او به طرف زنگی رفت که حراست رو خبر کنه که کلاغ به طرف او هجوم برد.

-این موجود کریه و زشتو از من جدا کنید.
-یا خودت باهام میای یا تک تکونو میکشم دادگاه وزارت ببین برای ما حراست و موارد امنیتی راه ننداز طبق قانون اساسی وزارت سحر و جادو همه مجرمن مگر اینکه غیرش ثابت بشه!

طی درگیری های ایجاد شده با منشی از شدت سر و صدایی که به پا کرده بودن دلفی از دفترش بیرون امد.

-کدوم... کی اینجارو گذاشته رو سرش؟ اوه شلوارک مرلین! دخترک اسلایترینی! بیا جلوتر... بیا توی نور!

بلوینا با سردگمی یقه منشی رو ول کرد و به طرف دلفی رفت و نگاهی شکاک به او انداخت.

-خیلی بزرگه...
-بزرگه؟
-اره خیلی بزرگه...
-بزرگی از خودتونه!
-دماغتو میگم بزرگه!

در کسری از ثانیه چشمان نیلی رنگ بلوینا از حدقه در امد، تیک گرفت، تا مرز سکته رفت حتی... هیچکس تا به حال ایرادی از چهره او نگرفته بود، هیچکس به او نگفته بود نقصی داره!

-واقعا بزرگه؟
-بسی بسیار...

بلوینا که بغض گلوش رو پر کرده بود با لحجه مایکل فسبندر تو ایکس من پس از اندی مکث گفت و گو رو از سر اغاز گرفت!
-من پرفکشنم دلفی، چیکارش کنم؟ من نمیتونم با نقصی زندگی کنم!
-موردی نداره که... میدیم دماغتو عمل کنن!
-عروسکی سر بالا مثل کراب؟
-عروسکی مثل کراب...

در حالی که چند نفر گولاخ امدن که بلوینا رو کشان کشان به سمت اتاق عمل ببرن و کوکو کلاغش پرواز کنن بالای سرشان به سمت اتاق عمل میرفت.
در لحظات اخر که او را میکشاندند فریاد زد:
-همش درست ولی اگه بینی عمل کرده باعث جذابیت بیشتر بود ملت جای ابی، فرزاد فرزین گوش میدادن!

دلفی با خونسردی نگاهی به منشی انداخت:
-بعدی که امد مستقیم بفرست داخل.


اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷ یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۷
#5
اسم شخصیت انتخابی: بلوینا بلک
گروه: با افتخار اسلایترین

خصوصیات ظاهری/اخلاقی:

بلوینا ظاهری یکسان با اکثر اعضای خاندانش داره همان چیز های همیشگی میدانید... بلند قامت، موی به سیاهی شب که دارای چند تار نقره فام هستن (داستان نکنید عامو رنگ کرده از سن بالا نیست)، چشمان نیلی رنگ، چهره ایی استخوانی و پوستی به رنگ پریدگی ماه و لب هایی که همیشه مرلین سرخ هستن!

بلوینا علاقه خاصی به مد داره و همواره لباس های پر زرق و برق و کت های پوست خز گران قیمت مورد توجه اش قرار میگیرد و اینکه توی هر حالت و شرایطی، ظاهرش خوب به نظر برسه براش از اهمیت بالایی برخورداره.
زیادی اجتماعی نیست و با اشخاص نااشنا تا حدی سرد برخورده به جز استثناعاتی...
ولی با اعضای گروه خودش صمیمانه برخورد میکنه.
گاها کمی نیرنگ باز و حیله گره که به خودخواهیش برمیگرده.
همچنین قانون مند و شکاک!
اون به کوچیکترین چیز ها که به ظاهر ممکنه عادی بیان هم مشکوک میشه... و بدبینی او برای همه چیز و همه کس هست و حد و مرزی نمیشناسه.
همچنین به روی شانه اش کلاغی کوکو نام نیز همراه داره...

چوبدستی: 34 سانت چوب درخت نارون ریسه قلب اژدها انعطاف ناپذیر
جارو: آذرخش

معرفی کوتاه:
بلوینا بلک (برک) فرزند چهارم فینیاس نایجلیوس بلک و اورسلا فلینت.
سه برادر بزرگتر از او سیریوس بلک (نه اون سیریوسی که فکرشو میکنید، در اخر معرفی تحلیل شجره نامه سیریوس اندر سیروس را با ما تجربه کنید!
از اونجایی که خاندان خفن و اینایی هستیم به رسم یاد بود و گرامی داشت سه سیریوسی که داشتیم اسماشون از برادر بنده گرفته شده
و ما باقی داستان... )
فینیاس بلک (اینم پدرم نیست برادرمه ملت، اسم بابایی رو گذاشتن روش پز بده که داستان میشه و حمایت کننده از مشنگها از اب در میاد و در نتیجه جیز بود و طرد شد! ) آرکچروس بلک و یک برادر کوچکتر به نام سیگنوس.
ریشه اصلی اسم برخلاف اکثر افراد خاندان بلک که از صورت فلکی و ستاره و داستان های آسمان گرفته میشه به معنای "شراب دلنشین" (شیرازی ) هستش!
موقعش که رسید به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز رفت و در گروه اسلایترین جای گرفت!

بی زحمت اگر امکانش هست، جایگزینش کنید سپاس!

انجام شد.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۳۱ ۱۹:۵۸:۳۸

اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۵:۴۹ شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷
#6
بدون شک یکی از پر مشغله ترین و دشوار ترین علم ها... علم پیشگویی هستش!
هزاران هزار سال پیش با گذر سال ها و پشت سر گذاشته شدن فصل ها و تغییرات زمانه ها برخی ساحر ها ستارگان را به طور عواملی مشاهده میکردن که در سیر حوادث بروی زمین؛ محل زیستن انان و سرنوشت انسانها مداخله می کنند!
به نوعی علت و دلیل برخی حوادث رو با چگونگی حالات ستارگان ارتباط میدادند.
حال این حوادث هر چیزی ممکن بود باشد...
در واقع ساحره ها و جادوگران با توجه به وضعیت صورتهای فلکی، سیاره ها، و دیگر اجرام اسمانی با دیدگاهی عمیق تر از بینش معمولی پیشگویی هایی در باب حوادثی که در آینده رخ میدهد می کردند.
به تدریج این اعتقاد در جامعه ما جادوگران ایجاد شد که وضعیت خاص ستارگان با حوادث و پیشامدهای خاصی بر روی زمین ارتباط دارند!
که خب کار هر کسی نیست پروفسور، واقعا نیست...
با اینحال روش تدریس شما متفاوت با انچه در صورت فلکی رخ میده هستش ما با نگاهی عمیق به درون گوی بنفش رنگ پیشگویی هایی درباره خصوصیات  رفتاری یک جادوگر، حوادث زندگی او و یا آینده و سرنوشت انان میکنیم!
که لزوما همیشه درست نیست... بذارید تلاشم رو بکنم!
من ساحلی با موج های پر تلاطم درون گوی میبینم که نمایانگر مسیری نا ارام و نا امن هستش.
همینطور تصویر نقره فام مهتاب بروی امواج اون که چشم هر بیببنده رو مات و مبهوت خودش میکنه... در واقع پرتوی باریک نور ماه و انعکاس آن به روی امواج بدین معناست که حتی در وضعیت نا ارام دریا و مسیر های دشوار اینده نور امیدی خواهد درخشید.
علاوه بر اینها پروفسور من میتونم داغی شن های کنار ساحل و رطوبت اونها رو احساس کنم بروی سطح شن ها اشکال نامفهومی نیز دیده میشه.
از بین اون اشکال تونستم نقش و نگار یک قایق رو تشخیص بدم‌.
احتمال میدم این قایق هم وسیله ایی باشه برای ادامه دادن توی مسیر دشوار اینده یا همان اب های پر تلاطم دریا... این تمام چیزی بود که توی گوی مشاهده کردم پروفسور!


اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
#7
رز، رز، ررررز و باز هم رررررز!

من اونموقع ها نبودم، عضویتم قد نمیداده ولی اینجور که از پست رودولف دستگیرم شد میخواستی بری یه مدت... خواستم ابراز خوشحالی کنم از که نرفتی و بالاخره افتخار آشناییت نصیب من هم شده.
برم سراغ سوالات:

1_هیجان انگیز ترین کاری که تو عمرت انجام دادی چی بوده؟ یا چیزی که برات تجربه به یاد موندیی به دنبال داشته باشه؟

2_بهترین و خفن ترین رولت از نظر خودت کدوم رولت بوده؟

3_چطوری امدی جادو؟ یعنی نحوه اشناییت با سایت چطوری بوده؟

4_اصن چطوری پاترهد شدی؟

5_شخصیت مورد علاقه ات توی کتاب اصلی البته کیه و چرا؟

6_به یاد موندی ترین خاطره ایی که توی سایت داشتی چی بوده؟

7_ میخواستم بپرسم فیلم یا سریال مورد علاقه ات چیه که لوک زحمتشو کشید!


اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۰۵ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۵
#8
بلوینا بلک vs رودولف لسترنج


شب هنگام بود، شاخه های درختان خشک و فاقد برگ زیر نور رنگ پریده ی ماه جلوه ی خاصی به آن جنگل همیشه تاریک داده بودند و مانع نفوذ نور به اعماق آن میشدند، صدای قار قار کلاغان در هو هوی باد ذره ذره محو میشد.
مه ایی غلیظ دور تا دور جنگل را محاصره کرده بود دانه های برف در هوا میرقصیدند، سفیدی همه جا را پوشانده بود ولی نه برای مدتی طولانی...با وجود همه ی اینها پا به آن جنگل آشفته گذاشت با وجود کمین موجودات در جای جای جنگل پا به آن جنگل آشفته گذاشت باید جا میزد؟ شاید هم باید جا میزد و از تصمیمش منصرف میشد ولیکن دیگر برای پشیمانی دیر شده بود، با آن خون اشام شرط بسته بود ، بله با دای شرط بسته بود ، حالا می بایست خودش را ثابت میکرد ، در این شرایط نه جا زدن وجه ی خوبی داشت نه ادامه دادن به مسیر عاقلانه بود.
قدمی بلند برداشت...
خش!
صدای ترکه ایی بود که زیر پایش از وسط دو نیم شد.

صدای دای را از پشت سرش شنید:

-باشه باشه تو خوبی حالا برگرد وقتشه بری ...
-نه!.. گفته بودم تا اواسط جنگل!
-ببین بلو ...

دای سعی کرد او را از ادامه دادن به مسیر منصرف کند ولی او گوشش به این حرف ها بدهکار نبود ، چیزی او را به دل جنگل میکشید ، چیزی باعث میشد با وجود ترسی که بر فراز وجودش به پرواز در امده بود بیشتر جلو برود و جلو برود پایان این اوج چه بود؟ سقوط؟ سر بلندی؟ هیچکس نمیدانست!

با برداشتن چند قدم بلند دیگر، صدای دای برایش ناواضح شد، نامفهوم شد، تا اینکه کاملا قطع شد.

همینطور که به دل جنگل نزدیک و نزدیکتر میشد چشمان سبز و زرد رنگ اش به درختانی می افتاد که در آن تاریکی به چیزی بیش از یک درخت شبیه بودند، احساس کرد چیزی به لباس بلند و تیره اش چنگ میزد ، سریعا گردنش را چرخاند و پشت اش را نگاه کرد، لباس اش به بوته ایی خاردار گیر کرده بود ناسزایی زیر لب گفت و لباس اش را کشید.

چوبدستی اش را بیرون کشید و زیر لب زمزمه کرد "لوموس" ناگهان شاخه درختی وحشیانه تکان خورد و دسته ایی خفاش دیوانه وار به سمت بیرون پرواز کردند.
کمی خم شد و با نفرت به خفاشانی که بالای سرش در حال پیچ و تاب بودند نگاه کرد .

درخشش شی باعث شد نگاه اش را از خفاشانی که به حاشیه ایی از جنگل می شتافتند بگیرد و مستقیم به آن شی خیره شود .
خم شد تا نگاهی دقیق تر به آن شی بی اندازد چندی نگذشت که متوجه انگشتری با زمردی سبز رنگ شد آن را از زمین برداشت و بی اختیار دست اش انداخت .
بالافاصله همه جا ساکت شد ، گویی همه چیز به یکباره در دنیا ایستاد .

صدایی شبح مانند با پژواک یک اسم را زمزمه میکرد، مارولو گانت...مارولو گانت!
اطرافش را سیاهی در بر گرفت و پژواک مارولو گانت بلندتر به گوش میرسید
زیبایی انگشتر او را به کام طلسمی بدون بازگشت، برد.

چند لحظه بعد تمام بدن اش منجمد شد ، چشمان همیشه براق اش دیگر کدر، تیره و تار شده بود، ضربان قلب اش از کار افتاد.
کاش میشد زمان را برگرداند به عقب!
اینگونه خیلی از حماقت هایش را انجام نمیداد، پشیمانی به بار نمی آورد ولیکن هنوز هم دیر نشده او وقت زیادی برای فکر کردن به اشتباهات گذشته اش داشت.
پیکر بی جان و روح اش تا ابد در اعماق آن جنگل ممنوعه حبس شده بود، برای فکر کردن وقت داشت!


ویرایش شده توسط بلوینا بلک در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۱۲ ۲۰:۱۲:۲۷
ویرایش شده توسط بلوینا بلک در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۱۲ ۲۰:۲۷:۲۶

اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷ جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵
#9
درود ارباب!
هماهنگ شده با اینی که خیلی لسترنجه جهت دوئل ، مهلتش هم دو روز باشه بیزحمت .

با سپاس فراوان.


اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶ پنجشنبه ۹ دی ۱۳۹۵
#10
ارباب .

میشه این پست بنده هم سر راهتون نقد کنید؟ دستتون درد نکنه.


اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.