هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۰:۲۴:۲۲ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
#1
فلش بک

مهم نیست مشغول چه کاری باشید، گاهی چنان هوس انجام کاری به سرتان می زند که حاضرید برای رسیدن به هدف تان هرکاری بکنید. حال این کار می تواند هرچیزی باشد؛ از خواندن چند صفحه کتاب یا گوش دادن به موزیکی خاص گرفته تا نوشیدن مقداری از نوشیدنی های کره ای اعلای مادام رزمرتا.

زاخاریاس از لباس های مشنگی متنفر بود. معتقد بود در ردای مشنگ ها ظاهر احمقانه ای پیدا می کند. در تمام عمرش سعی کرده بود حدالامکان از پوشیدن ردای مشنگی خودداری کند. عصر آن روز زاخاریاس ردای مشنگی پوشیده بود. بعد ها از آن روز به عنوان معدود روزهایی یاد می کرد که با رضایت خود این کار را کرده است.

آن روز زاخاریاس ناگهان میل شدیدی درون خود حس کرد. میل شدید رفتن به سینما! در واقع خودش هم نمی دانست این احساس از کجا نشات می گرفت، فقط ناگهان احساس کرده بود دلش می‌خواهد وارد سالن تاریکی شود و تصاویر متحرک را روی پرده غول پیکری ببیند. این بود که ردای مشنگی پوشیده بود تا به سینما برود.

اکنون در سالن بسیار بزرگی نشسته بود. با اینکه تنها چند دقیقه به شروع فیلم مانده بود اما نصف سالن خالی مانده بود. زاخاریاس درست در ردیفی نشسته بود که تا دو ردیف جلوتر و پشت سرش کسی ننشسته بود. این را به خوش شانسی اش نسبت داد زیرا می توانست کاملا راحت باشد و مجبور نباشد جلوی مشنگ ها طبیعی رفتار کند. هنگامی که مشغول خرید بلیت بود، به دلیل آشنا نبودن با پول مشنگی توجه زیادی برانگیخته بود. سپس وارد ساختمان سینما شد و برای آن که همرنگ جماعت شود مقداری پف فیل خریده بود.

اکنون که کسی دور و برش نبود به کمک چوبدستی اش که داخل آستین لباس پنهان کرده بود محتویات ظرف پف فیل را با کیسه خوراکی های خودش که حاوی شکلات و مقدار زیادی برتی بارت با طعم همه چیز بود عوض کرد. چیزی به شروع فیلم نمانده بود که مرد عجیبی وارد سالن شد. قد بلندی داشت، پالتوی بلندی هم پوشیده بود که او را بیش از پیش بلند نشان می‌داد. بنظر می رسید که چند نفر داخل پالتو پنهان شده باشند تا قد مرد عجیب را بلندتر نشان دهند. با این فکر، زاخاریاس نتوانست جلوی پوزخند زدنش را بگیرد.
مرد کلاه لبه دار سیاهی به سر داشت. عصای نقره ای بزرگی هم در دست داشت که سرش به شکل یک افعی بود اما در دست دیگرش -زاخاریاس دیگر نمی توانست مقاومت کند، سرش را روی صندلی جلویی گذاشت و خندید- یک ظرف پف فیل گرفته بود. ظرف را طوری نگه داشته بود که گویی درون آن پر از عقرب است و هر لحظه ممکن است از ظرف بیرون بیایند و او را نیش بزنند. مرد درست صندلی کنار زاخاریاس نشست.

اگر زاخاریاس کمی هم شک داشت، اکنون مطمئن بود که این آقا نیز خود جادوگر است چرا که آقا عینک سیاهی به چشم زده بود و با اینکه چراغ ها خاموش شده بودند و فیلم در حال پخش بود حاضر نبود عینک را از چشم بردارد. شیطنت زاخاریاس گل کرد. ظرف پف فیل را به طرف آقا گرفت. آقا سرش را به طرف زاخاریاس برگرداند. دستش را با ترس لرز درون ظرف برد....زاخاریاس حس کرد آقا قصد خوردن چیزی ندارد اما اگر آقا نیز مثل خودش جادوگر بود چاره ای جز خوردن نداشت تا طبیعی رفتار کرده باشد. بالاخره آقا آن را خورد و ناگهان به زاخاریاس خیره شد.

با اینکه زاخاریاس نمی توانست چشمان آقا را ببیند حاضر بود قسم بخورد که احتمالا چشم هایش از تعجب اندازه بلاجر شده اند.
-درست فهمیدی. برتی بارته. با طعم همه چیز.

ناگهان آقا از جایش بلند شد و جایش را با صندلی کناری عوض کرد تا از زاخاریاس دور باشد. زاخاریاس دوباره خندید.

یک ساعت بعد فیلم به پایان رسیده بود. جمعیت به سمت در های خروجی سالن هجوم بردند. زاخاریاس به سرعت بلند شد تا خود را به آقا برساند اما او بین جمعیت گم شده بود. زاخاریاس چندبار سرک کشید اما آقا را پیدا نکرد. از سالن خارج شد، وارد راهروی بزرگی شد و ناگهان آقا را دید که روی نیمکت نشسته است. لبخندی زد و کنارش نشست. آقا کمی خودش را جمع کرد و دستش را به روی عصایش فشرد.

زاخاریاس گفت:
-فیلم قشنگی نبود.

آقا ابتدا کمی لب هایش تکان خورد، گویی در کشمکش بود که پاسخ بدهد یا نه. سرانجام گقت:
-ما... یعنی من هم خوشم نیومد.

صدایش سرد و بی روح بود. زاخاریاس تصمیم گرفته بود ضربه نهایی را بزند.
-چه عصای قشنگی! چوبدستیت رو توش جاساز کردی نه؟

ٱقا همچون فنر از جا پرید.

زاخاریاس پوزخند زد.
-نترس خودی ام. فکر کردی مامور مخفی وزارت سحر جادوئم؟ مال خودم اینجاست.

و آستینش را نشان داد. آقا نه تنها آرام نشد که مضطرب تر بنظر می رسید.
-ما می با... یعنی... من می بایست برم. یاران وفادار ما... خانواده ام...منظورمه... همسرم.... منتظره.

لحن آقا عجیب بود. طوری بریده بریده حرف می‌زد که گویی با هرکلمه شمشیری به بدنش فرو می کنند. سپس با قدم های بلند از آنجا دور شد.
زاخاریاس خندید. آقا را حسابی ترسانده بود. هرچه بیشتر ظاهر و حرکات و لحن آقا را به یاد می آورد لبخند روی صورتش وسیع تر و وسیع تر می شد. ناگهان لبخندش محو شد. کلمات یاران وفادار همچون پتک بر سرش فرود آمدند.
یاران وفادار... خانواده... تصویری در ذهنش تداعی شد... عمارتی بزرگ و اربابی اما کثیف... تابلوی جیغ جیغو... جن خانگی که چقدر ازش متنفر بود... دوستانش... خنده ها و شادی ها و دعواهایشان... از همه مهم تر پیرمردی مهربان که ریش بلند سفیدی داشت....

تصاویر یک به یک و به سرعت از ذهنش می گذشتند... گویی فیلمی در حال پخش بر روی پرده ذهن زاخاریاس بود. ناگهان همه چیز را به یاد آورد... پروفسور دامبلدور، پنه لوپه، اما، فلور، ژوزفین، کریچر، آرتور، سرکادوگان، مودی، ریموند و خیلی های دیگر را به یاد آورد. همه شان را خیلی خوب می شناخت. چقدر دلتنگ تک تک شان بود...حتی تابلوی خانم بلک! چه اتفاقی افتاده بود؟ چه بلایی سر محفل ققنوس آمده بود؟ ناگهان همه جدا شده بودند؟ اما زاخاریاس هیچ چیز به یاد نمی آورد... چرا ناگهان همه چیز عوض شده بود؟

تصمیمش را گرفت. باید خود را به شماره دوازده میدان گریمولد می رساند. کیسه خوراکی هایش را در جیب گذاشت و ظرف پف فیل را در نزدیک ترین سطل آشغال انداخت. آنگاه رفت تا خود را به خلوت ترین مکان ممکن برساند و بتواند غیب شود.


***


ولدمورت وارد اتاقش شد. پالتو بلند و کلاهش را با نفرت به کناری انداخت. چوبدستی اش را از عصای نقره ای خارج کرد. عینک را که با افسون چسب دائمی به چشمش چسبانده بود جدا کرد. نجینی فش فش کنان به استقبالش آمد.

-نه نجینی... فیلم خوبی نبود. ما از فیلم متنفریم. ما از سینما هم متنفریم. فقط رفته بودیم موقعیت دشمن رو بسنجیم!

پایان فلش بک


وایتکس!



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۲۵ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
#2
فرستنده:کریچر
آدرس: خونه شماره دوازده میدان گریمولد

گیرنده: ارباب ریگولوس
آدرس: سرزمین الیزیوم، خونه ارباب ریگولوس

ارباب ریگولوس بسیار بسیار عزیز کریچر، کریچر دلش برای شما خیلی خیلی تنگ شد. ارباب ریگولوس، دنیا بدون شما برای کریچر هیچ بود. ارباب ریگولوس، خونه آبا و اجدادی شما، خونه ای که شما ارباب عزیز، داخل اون بزرگ شد و رشد کرد، بدست گند زاده ها و خائنین به اصل و نسب افتاد.اسمشونو گذاشت محفل ققنوس. ارباب ریگولوس، کریچر از نحوه زندگی اینا تعجب کرد. اینها ذره ای برای اصالت ارزش قائل نبود. ارباب ریگولوس اینا برای کریچر پیر بی معنی بود. کریچر بین اینا تباه شد ارباب ریگولوس. گاهی احساس خفگی به کریچر دست داد.

ارباب ریگولوس، امروز تولد ارباب محفلیا بود. محفلیا جشن گرفت و بسیار خوشحال بود. مثل باقی کارهاشون این هم برای کریچر بی معنی بود. البته ارباب محفلیا فکر کرد کریچر دوستش داشت اما ارباب ریگولوس، ارباب محفلیا خودش از همه برای کریچر بی معنا تر بود. ارباب محفلیا فکر کرد کریچر خیلی دوستش داشت چون امروز که تولدش بود با دیدن بطری بزرگ وایتکس کریچر_ که از اون فلچر دزد گرفته بود_ که به طور کاملا اتفاقی بدستش رسید و به طور کاملا اتفاقی یه روبان قرمز هم بهش بسته شد بود اظهار خوشحالی کرد و گفت از بطری به خوبی نگه داری کرد و جایی نگهش داشت که تونست هر روز دیدش. کریچر هم سرش داد زد که بطری کریچر اتفاقی بدستش رسیده و اونجا رو ترک کرد.

ارباب ریگولوس، دل کریچر براتون خیلی تنگ شد. ارباب تونست به خواب کریچر اومد؟

دوستدار ارباب

کریچر


وایتکس!



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷:۲۲ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
#3
فلش بک_شب قبل

سانتور بسیار بسیار مسن که همچنان فرم ریش پروفسوری اش از هزاران سال قبل را حفظ کرده بود، مقابل فضای خالی بین خانه های شماره یازده و سیزده ایستاده بود و مشغول تماشای آسمان بود. کنارش سانتور مسن دیگری ایستاده بود.

سانتور مسن در حالی که به فضای خالی بین دو خانه خیره شده بود گفت:
_این احمقا دوازده رو یادشون رفته!

سانتور بسیار بسیار مسن گفت:
_تو همیشه ظاهر رو دیدی.

سانتور مسن لبخند گشادی زد.
_ای بابا... حال خودت که باطن رو دیدی کجا رو گرفتی خب؟!

سانتور بسیار بسیار مسن پرسید:
_فرزند تو کتاب هم می‌خوانی؟

سانتور مسن گفت:
_بله.
_کی بود؟
_همین دیشب!
_اسمش چه بود؟
چیز بود ... الان میگم...

سانتور بسیار بسیار مسن با لحن سرزنش آمیزی گفت:

_یادت نمیاد فرزند. چون تمام عمرت فقط خوردی و خوابیدی و جفت گیری کردی و جفتک اندا...

سانتور مسن دست هایش را مقابل صورت سانتور بسیار بسیار مسن تکان تکان تا به سیل سخنانش پایان دهد.
_وایسا عمو! کجا با این عجله؟ هیپوگریف رو نگه دار با هم بریم! یادم اومد... چیز بود اسمش... اصالت وجود یا اگز... اگزیس...ها چیز... اگزوز سازی! اصالت وجود یا اگزوز سازی!

سانتور بسیار بسیار مسن از رفیق مسن اش نا امید شد،بحث کردن با او بی فایده بود.این بود که تصمیم گرفت نگاهی به ستاره ها بیندازد.
به نقطه ای از آسمان خیره شد که درست زیر آن فضایی خالی، جایی که می بایست خانه شماره 12 قرار می گرفت، قرار داشت. سپس با دست به آنجا اشاره کرد.
‌_فرداشبه...فرداشب اتفاق بدی برای اهالی این خونه میفته.

سانتور مسن گفت‌:
_مرلین عمرت بده تو جز پیش‌بینی بدبختی کار دیگه بلد نیستی؟ آخرین بار که دیدیم چی شد. یارو مار عجیب الخلقه ول کرد تو مدرسه. یه سری مردن، یه سری خشک شدن یکی هم که اخراج شد!

سانتور بسیار بسیار مسن سری به نشانه مخالفت تکان داد.
_این دفعه نه. این دفعه نمی‌ذارم. کمک شون می کنم. جلوی این اتفاق رو می گیرم!به شرافتم قسم!

سانتور مسن دوباره لبخند گشادی زد و دست دور گردن سانتور بسیار بسیار مسن انداخت.
_ای بابا ول کن بره! شرافت کیلو چنده!؟ اینقدر درگیر مسائل انسانها نکن خودتو. اینا خودشونم با اینکه تو بدبختی و لجن باشن کیف میکنن! ول شون کن بیا ببرمت یه درخت این نزدیکی ها می شناسم... برگاشو بدم بخوری جیگرت حال بیاد!

سانتور مسن سپس همان طور که دست در گردن سانتور بسیار بسیار مسن انداخته بود، از آنجا دور شد و او را به دنبال خود کشید.

پایان فلش بک


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۵ ۲۰:۱۰:۵۵

وایتکس!



پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶:۰۴ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹
#4
نمرات جلسه دوم تغییر شکل


گریفندور:

اما دابز: 27

اسلیترین:

سپتیموس مالفوی: 26
مایکل رابینسون: 28

ریونکلا:

لینی وارنر:5-30=25
ریموند:30
سوزانا هسلدن: 25

هافلپاف:

آگاتا تراسینگتون: 27





وایتکس!



پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲:۵۶ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹
#5
نمرات جلسه دوم تغییر شکل


گریفندور:

اما دابز: 27
خیلی خوبه. فقط جایی که ریموند اما رو میبینه و واکنشش... اون قسمت همش دیالوگه. اگه بین دیالوگ ها حالات شخصیت ها رو هم توصیف کنین خیلی بهتر میشه.

اسلیترین:

سپتیموس مالفوی: 26
پست تون خوبه. برای فاصله گذاری سه نقطه میزنیم نه چهارتا. توصیف حالات شخصیت ها هم مهمه. بنظر می رسه شما بیشتر متکی به شکلک بودین برای این کار.

مایکل رابینسون: 28
عجب پستی! اولش خیلی با خنده شروع شد یهو تراژدی شد! من شخصا نمی پسندم همچین چیزی رو... پست یا طنزه یا جدی. اگرچه که خیلی خوب نوشتین.

ریونکلا:

لینی وارنر:5-30=25
سوژه تون به طور کلی ساده اس ولی عالی نوشته شده!

ریموند:30
عالی!

سوزانا هسلدن: 25
شکلک برای دیالوگه. بعد از توصیف شکلک نمی‌ذارن. به لحاظ نگارشی پست تون خوبه. خیلی شبیه خاطره نوشتن شده. شما وقایع رو تعریف کردین انگار... نه اینکه نشون بدین. مثلا همین بحث حضور و غیاب. بهتر این بود که وقایع اتفاق افتاده تو کلاس رو شرح بدین. مثلا رفتین کلاس معجون سازی و اسنیپ میاد. چی کار میکنه؟ چه واکنشی نشون میده؟ بچه ها چطور؟
جای دیگه سوزانا میره سراغ هرمیون. بسیار خب... هرمیون داشته چی کار می‌کرده؟ چه مکالمه ای بین شون بوده؟


هافلپاف:

آگاتا تراسینگتون: 27
فاصله گذاری با سه نقطه اس. بازم توصیه ای که بالاتر گفتم رو میگم. حالات شخصیت ها رو توصیف کنین، متکی به شکلک نباشین. در کل پست تون خوبه.





وایتکس!



پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳:۰۹ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹
#6
اما دابز: 27
خیلی خوبه. فقط جایی که ریموند اما رو میبینه و واکنشش... اون قسمت همش دیالوگه. اگه بین دیالوگ ها حالات شخصیت ها رو هم توصیف کنین خیلی بهتر میشه.

سپتیموس مالفوی: 26
پست تون خوبه. برای فاصله گذاری سه نقطه میزنیم نه چهارتا. توصیف حالات شخصیت ها هم مهمه. بنظر می رسه شما بیشتر متکی به شکلک بودین برای این کار.

مایکل رابینسون: 28
عجب پستی! اولش خیلی با خنده شروع شد یهو تراژدی شد! من شخصا نمی پسندم همچین چیزی رو... پست یا طنزه یا جدی. اگرچه که خیلی خوب نوشتین.

لینی وارنر:5-30=25
سوژه تون به طور کلی ساده اس ولی عالی نوشته شده!

ریموند:30
عالی!

آگاتا تراسینگتون: 27
فاصله گذاری با سه نقطه اس. بازم توصیه ای که بالاتر گفتم رو میگم. حالات شخصیت ها رو توصیف کنین، متکی به شکلک نباشین.

سوزانا هسلدن: 25
شکلک برای دیالوگه. بعد از توصیف شکلک نمی‌ذارن. به لحاظ نگارشی پست تون خوبه. خیلی شبیه خاطره نوشتن شده. شما وقایع رو تعریف کردین انگار... نه اینکه نشون بدین. مثلا همین بحث حضور و غیاب. بهتر این بود که وقایع اتفاق افتاده تو کلاس رو شرح بدین. مثلا رفتین کلاس معجون سازی و اسنیپ میاد. چی کار میکنه؟ چه واکنشی نشون میده؟ بچه ها چطور؟
جای دیگه سوزانا میره سراغ هرمیون. بسیار خب... هرمیون داشته چی کار می‌کرده؟ چه مکالمه ای بین شون بوده؟ وقایع رو تعریف نکنین توصیف کنین. نشون بدین که چه اتفاقی میفته.




وایتکس!



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۱:۳۶:۰۳ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
#7
آدم ها دو دسته اند، یا شب ها زود می خوابند یا دیر. اگر جزو دسته دوم باشید به خوبی می دانید که کافیست تنها یک شب تصمیم بگیرید زود بخوابید،تمام کائنات دست به دست هم خواهند داد تا نگذارند چنین اتفاقی بیفتد.
کریچر آن شب تصمیم گرفته بود برخلاف همیشه زود بخوابد. اعضای محفل همگی خواب بودند. کریچر نیز به آشپزخانه رفت تا در کابینت مورد علاقه اش بخوابد. پس از آماده کردن محل خوابش، قاب آویز ارباب ریگولوس را_که فقط هنگام خواب این کار را می کرد_از گردنش بیرون آورد. سپس تابلو های خاندان بلک را یکی یکی از نظر گذراند و به مرده و زنده و جد و آباد خاندان بلک شب بخیر گفت.

ابتدا طبق عادت به شانه راست خوابید اما محتویات مغزش اجازه نمی داد خوابش ببرد. ابتدا به این فکر کرد که ای کاش می توانست هاگوارتز را منفجر کند. سپس خود را تصور کرد که با وایتکس به ملت حمله می‌کند تا همه جا را سفید کند. آن گاه فکر کرد چرا هشتصد گالیون هشت تا صد گالیون اما سیصد گالیون سی تا صد گالیون نیست؟ بالاخره پس از ساعتها ذهنش تصمیم گرفت کمی آرام باشد. چشمانش گرم شده بود. کم کم فضای کابینتش به آرامی محو می شد که ناگهان...خوابش نبرد، در واقع هرکسی هم جای او بود خوابش نمی برد... هیچ کس نمی توانست در حالی که"میخوام سالاد درست کنم. سالاد چیه؟ الویه! " در ذهنش پخش می شود بخوابد!

با اینکه با فشردن چشمهایش تلاش می کرد بخوابد نمی توانست. گویی تک تک کلمات آدمهایی بودند که آن لحظه بر سرش هوار می کشیدند. ای لعنت بر تلویزیون! چند روز قبل ریموند یک جعبه به خانه آورده بود و گفته بود نامش تلویزیون است. کریچر از ابتدا هم از آن خوشش نیامده بود. کریچر در اولین برخورد گفت بود:

_این که ارباب ریگولوس نشون نداد!

البته محفلی ها همگی موافق بودند که در خانه ای پر از عکس‌های ریگولوس و بوی وحشتناک وایتکس، تنها نکته خوب تلویزیون همین عدم پخش ریگولوس بود. کریچر هم که ذاتا لجوج بود_به طوری که اگر همگی تصمیم می گرفتند بروند قطب شمال او قطب جنوب را انتخاب می کرد_همان جا قسم خورد که هرگز تلویزیون نگاه نکند. با این حال، هنگامی که بقیه اعضای محفل مشغول تماشای آن بودند، صدایش به گوش کریچر می رسید.

تصمیم گرفت برای فراموش کردن آهنگ شروع کند به شمردن تسترال ها.
_یک، دو، سه، چهار، پنج، شش... بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه "ظرف بلور" ... چهل و پنج، چهل و شش،... صد و هفتاد و هشت، صد و هفتاد و نه... دویست و سی و هفت، دویست و سی و هشت "با خیارشور" ، دویست و سی و نه،... هزار و پونصد و چهل، هزار و پونصد و چهل و یک "سینه مرغ" ... چهار هزار و پونصد و سی و چهار، چهار هزار و پونصد و سی و پنج"با تخم مرغ" ... .

ظاهرا آهنگ دست بردار نبود. تک تک مواد لازم تهیه سالاد الویه از ذهنش ریتم دار می گذشت. لعنت به تبلیغات!
با عصبانیت ملافه را کنار زد و از جایش برخاست لگد محکمی به در کابینت زد. خوشبختانه آشپزخانه طبقه همکف بود و صدای آن به حدی نبود که کسی را از خواب بیدار کند. از کابینت بیرون آمد. تصمیم گرفت راه جدیدی را امتحان کند.

این فقط یک آهنگ تبلیغاتی مسخره بود. کریچر می بایست با آهنگ خفن تری سراغش برود! بنابراین بشکنی زد تا آهنگ مورد علاقه اش پخش شود، آشپزخانه را طوری طلسم کرد که صدایی از آن خارج نشود . چند لحظه بعد خودش هم مشغول خواندن شد.
_آسمانی ارباب من، عشق من ریگولوس من
ای عشق من ای زیبا ریگولوس من
در خوابی نازی شبها ریگولوس من
ترک من و دل ای مه گفته ای تو
ای ارباب صحرا ریگولوس آی ریگولوس آی ریگولوس.

آهنگ را بارها و بارها پخش کرد. آنقدر که تقریبا نزدیک بود خود خواننده اعتراض کند. حال می توانست با خیال راحت به خواب برود. اما ظاهرا آهنگ تبلیغ دست بردار نبود. زیرا همین که کریچر نگاهش به سیب زمینی هایی که کنار آشپزخانه بود افتاد آهنگ دوباره ذهنش را تسخیر کرد.

‌"دیگه چی میخوای؟ داری میبینی سیب زمینی حالا یه شیشه سس دلپذیر! "

کریچر سرش را بارها و بارها به دیوار کوبید.
_آهنگ لعنتی از ذهن کریچر بیرون رفت!

همان طور که مشغول کوبیدن سرش بود فکری بخاطرش رسید. همه اینها تقصیر تلویزیون بود. اگر می توانست برود آن آدم هایی که داخل تبلیغات بودند را بکشد حداقل قدری خیالش راحت میشد. بنابراین لبخند جوکر طورانه ای زد. به راهرویی که سرهای جن های خانگی به دیوارش نصب شده بود رفت. تبر بزرگ را از روی دیوار برداشت.

به طرف تلویزیون رفت. چندین بار به شیشه تلویزیون ضربه زد. گویی در خانه بود.
_خوک‌های کوچولو خوک‌های کوچولو گذاشت کریچر اومد تو!

دوباره به شیشه کوفت.
نه؟ اصلا نشد کریچر اومد؟ پس کریچر قهر کرد ، فوت کرد
و خونه تون رو نابود کرد!

تبر بالا رفت و پایین آمد. در حالی که کیلومترها آن طرف تر تن مرحوم امام کوبریک در قبر می لرزید، تبر بار ها و بارها بالا رفت و پایین آمد و هر بار تلویزیون خرد تر از قبل میشد.
_اگه آدمای توی تلویزیون نذاشت کریچر خوابید کریچر هم دخلشونو آورد.

سپس با خیال راحت به سمت کابینتش رفت تا تلاش کند بخوابد. مهم نبود بالاخره خوابش ببرد یا نه... اینکه آدمای تلویزیون هم راحت نبودند و خانه شان خراب شده بود به او آرامش می بخشید!


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۲۱:۵۶:۴۶

وایتکس!



پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵:۲۳ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#8
نمرات جلسه اول تغییر شکل

گریفندور:

آستریکس:21

ریونکلا:

ریموند: 29
لینی وارنر: 24.5


وایتکس!



پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۲۰:۵۲:۵۶ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#9
نمرات جلسه اول تغییر شکل

گریفندور:

آستریکس: 21=5_26
پست شما حاوی چندین غلط املائی هستش. حتما قبل از ارسال یکبار بخونید پست خودتون رو. شکلک برای دیالوگ هاست.

ریونکلا:

ریموند: 29
خیلی خوب بود. فقط در مواردی مثل سبزی پیدا کردن و اینجور چیزا بهتره جادویی فکر کنیم. مثلا به جای سبزی بنویسید شروع کردن کاشت مهر گیاه. به جای کفشدوزک مثلا داکسی پیدا شه و این جور چیزا.

لینی وارنر: 24.5=5_29.5
خوبه. یه کم سریع رد شدین از بعضی جاها که ظرفیت داشت.


وایتکس!



پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰:۳۲ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#10
نمرات جلسه اول تغییر شکل

گریفندور:

آستریکس: 21=5_26
پست شما حاوی چندین غلط املائی هستش. حتما قبل از ارسال یکبار بخونید پست خودتون رو. شکلک برای دیالوگ هاست.

ریونکلا:

ریموند: 29
خیلی خوب بود. فقط در مواردی مثل سبزی پیدا کردن و اینجور چیزا بهتره جادویی فکر کنیم. مثلا به جای سبزی بنویسید شروع کردن کاشت مهر گیاه. به جای کفشدوزک مثلا داکسی پیدا شه و این جور چیزا.

لینی وارنر: 24.5=5_29.5
خوبه. یه کم سریع رد شدین از بعضی جاها که ظرفیت داشت.


وایتکس!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.