هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ دوشنبه ۱ دی ۱۳۹۹
#1
اسبِ Queen Anne's Revenge
VS
سربازِ ناسازگاران



شور و شوق عجیبی بر خانه شماره دوازده میدان گریمولد حاکم بود. بیشتر اعضای محفل درباره اتفاقی که قرار بود نه ماه بعد بیفتد حرف می زدند و دائم قربان صدقه بچه دنیا نیامده می شدند. کریچر بار ها گفته بود:

-کریچر نفهمید چرا بقیه اینقدر خوشحال بود. ارباب هری همین الان هم سه تا توله داشت!

البته طبق معمول کسی به کریچر اهمیت نمی داد. همه طوری درباره بچه حرف می زدند گویی قرار بود ارباب ریگولوس دوباره زنده شود. البته ارباب ریگولوسِ کریچر قرار بود دوباره زنده شود... البته نه آن طور که کریچر انتظارش را می داشت...نه حتی آن ارباب ریگولوس...

کریچر در کابینتش خوابیده بود. صبح خیلی زود که در آشپزخانه باز شد و با صدای محکمی بسته شد. کریچر از خواب پرید و همین که آمد جد و آباد فرد وارد شده را به فحش های مرلین دار بکشد، در کابینت باز شد و نور شدیدی تابیدن گرفت طوری که کریچر مجبور شد دستش را سایبان چشمش قرار دهد. یک جفت دست وارد کابینت شد و کریچر را گرفت. دست ها کریچر را روی میز آشپزخانه گذاشتند. کریچر دو هیکل سیاه را مقابل خود می دید.

کریچر کمی چشمانش را مالید. دو هیکل سیاه مقابلش واضح شدند.
-ارباب هری و خانم ارباب هری خواب و زندگی نداشت سر صبح اومد سراغ کریچر؟

هری و جینی با لبخند گشادی یکدیگر را نگاه کردند سپس به کریچر خیره شدند.
-کریچر ما اسم بچه مونو انتخاب کردیم!
-اسم توله ارباب به کریچر چه ربطی داشت؟
-مطمئنیم عاشقش میشی کریچر. منو جینی نشستیم فکر کردیم. با خودمون گفتیم تو کل هفت کتاب دیگه کدوم دونفر مادر مرده‌ای بودن که بخاطر من به فنا رفتن تا ما اسمشونو ترکیب کنیم بذاریم رو بچه؟ خیلی فکر کردیم و در آخر یکی رو پیدا کردیم که به دلمون نشست ولی دومی پیدا نشد...

کریچر با بی میلی هرچه تمام تر صحبت های هری را گوش می داد. جینی کتابی را که در دست داشت مقابل کریچر گفت.
-برای قسمت دوم اسم بچه ما این کتاب رو خوندیم و اسم خوبی پیدا کردیم.

کریچر کتاب را نگاه کرد، کتاب جلد زرد زنگی داشت و بر روی آن تصویر کودکی در حال شیر خوردن نقش بسته بود. بالای عکس با خط زیبایی نوشته بود:

نقل قول:
راهنمای پیدا کردن بهترین اسم ها برای بچه، نوشته ریدا اسکیتر پرانتز باز خواهر ریتا اسکیتر پرانتز بسته.


-خب؟

هری و جینی با لبخند به یکدیگر نگاه کردند، سپس یکصدا گفتند:
-ریگولوس ریدیوس پاتر!

کریچر جیغ کشید.
-این اسم چرا اینقدر سمی بود! اصلا ارباب هری از کجا دونست توله اش پسر بود؟!

جینی طوری به سقف آشپزخانه خیره شد که گویی در حال صحبت با از جادوگران بهتران است.
-حسش می کنم کریچر... حسم اینه که پسره...

هری ادامه داد:
-حالا کریچر اگه توله ا... ببخشید... بچه ام دختر هم بود که مشکلی نداره که! یه اسمه دیگه! همونو می ذاریم! اینقدر محدود فکر نکن کریچر! خودتو درگیر جنسیت نکن اصلا!

جینی با سر تایید کرد و کریچر دوباره جیغ کشید.

***


کریچر این را توهین بزرگی می دانست. گذاشتن اسم ارباب مورد علاقه اش بر روی توله چهارم ارباب هری برایش قابل قبول نبود. از طرفی نمی توانست با اربابش مقابله کند. لذا تصمیم گرفت نارضایتی خود را به اشکال مختلفی نشان دهد. کریچر از همان لحظه شروع کرد. در ها را به هم می کوبید، ظرف و ظروف را می شکست، بچه های ویزلی را در کمد حبس می کرد، لگدی نثار کج پا و علیرضا می کرد که جیغ هرمیون و رز را در می آورد، ردای های هری را در وایتکس می ریخت اما هیچ یک جواب نمی داد، نمک روی سر زاخاریاس می ریخت و گاهی فریاد می کشید:

-ارباب ریگولوس! اینجا اصلا سفید نبود!

و ناگهان قسمتی از خانه پر از وایتکس می شد. حتی کتاب راهنمای پیدا کردن بهترین اسم ها برای بچه، نوشته ریدا اسکیتر پرانتز باز خواهر ریتا اسکیتر پرانتز بسته را هم انداخت توی شومینه.

جینی موهای فرفری پشت سر کریچر را نوازش داد.
-اشکالی نداره کریچر. اتفاقه دیگه. ما که اسمو انتخاب کردیم دیگه کتاب رو لازم نداشتیم.

یک ماه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. کسی متوجه قهر کردن کریچر نشد. کریچر فهمید که در طی این مدت برای نشان دادن ناراحتی اش کاری نکرده است. او در واقع کار هایی را می کرد که در حالت عادی نیز انجام می‌داد بنابراین می بایست نقشه را تغییر می‌داد. کریچر روزها رفتار مشنگ ها در موقع ناراحتی را مطالعه کرد تا این که جواب را یافت.

صبح روز بعد که محفلی ها از خواب برخاستند، دورتادور خانه پر بود از تابلو های کریچر. محفلی ها در مقابل تابلویی ایستادند. تابلو تصویر کریچر بود که بر روی نیمکتی نشسته بود و یک پایش را روی پای دیگر انداخته بود. زیر تابلو با دست‌خط خرچنگ قورباغه ای نوشته شده بود:

نقل قول:
هرگز اینقدر بی رحمانه ساکت نبوده ام.
#کافکا
#یادداشت ها


-یعنی چی؟
-دستخط کریچره؟
-آره انگاری.
-کریچر کی ساکته؟ همیشه فحشاش هاش تا هفت تا طلسم اون ور تر میره که!
-حالا ساکتیش چه ربطی به رو گشاد روی نیمکت نشستن داره؟
-نمیدونم والا!

محفلی از مقابل تابلو گذاشتند. تابلوی بعدی کریچر را در دشتی نشان می داد که به نقطه ای در دور دست خیره شده بود. زیرا تابلو با همان دستخط نوشته شده بود:

نقل قول:
مدام می کوشم چیزی بیان نشدنی را بیان کنم. چیزی توضیح ناپذیر را توضیح دهم. از چیزی بگویم که در استخوان‌ها دارم، چیزی که فقط در استخوان تجزیه پذیر است.
#کافکا


-هَن؟!
-چی میگه این زبون بسته؟
-نمیدونم... کی ترجمه بلده؟

محفلی ها بی آن که دقیقا متن را بفهمند از مقابل این تابلو نیز گذشتند و در مقابل تابلوی دیگری ایستادند. در این تابلو کریچر روی مبل بزرگ خانه گریمولد نشسته بود. تصویر از نیم رخ او گرفته شده بود و کریچر طوری به افق خیره شده بود که گویی تک تک اسرار کائنات را به تنهایی کشف کرده است. زیر این تابلو نیز با دستخط خرچنگ قورباغه قبلی نوشته شده بود:

نقل قول:
کاش می‌شد آدم اندوه را از پنجره بیرون بیندازد!
#کافکا


زاخاریاس گفت:
-کاش می شد خودشو از پنجره بندازیم بیرون.

بقیه محفلی ها طوری که انگار زاخاریاس حرف دل شان را زده بود زدند زیر خنده و هنگامی که دامبلدور یادآوری کرد که به کریچر اعتماد کامل دارد، همگی خنده شان را به سختی جمع و جور کردند.

-همرزمان! حالا این جملات چه ربطی به عکس دارن؟
-نمیدونم والا.
-بچه ها بنظرتون یه چیز مشترک نیست تو همه اینا؟
-اینکه کریچر تو همشون به جایی غیر از دوربین خیره شده؟
- نه اون مربع کافکا های زیرش یعنی چی؟

رز گفت:
-فهمیدم! این مسابقه اس! مسابقه پیدا کردن بی ربط ترین جمله برای عکس هاتون... اون مربع کافکا هم کد مسابقه شونه! حتما گالیون خوبی میدن بابتش! من که رفتم شرکت کنم!

همین که اسم گالیون آمد محفلی ها همچون لشگر مغول ها به سمت شومینه حمله بردند تا با پودر پرواز خود را به طبیعت برسانند، عکسی بگیرند و بی ربط ترین جمله ممکن را بنویسند و زیرش مربع کافکا بزنند تا در مسابقه شرکت کنند.

کریچر نا امید نشده بود. درست بود که این روش مشنگ ها جواب نداده بود اما هنوز راه دیگری باقی مانده بود....کریچر به کمک جادو آهنگی پخش کرد که مشنگ ها نام آن را دپ و غم و این جور چیزا ها می گذاشتند. کریچر آهنگ را گوشخراش می دانست اما باید طوری خودش را لوس می کرد.

آهنگ پخش شد. محفلی ها ابتدا هاج واج به یکدیگر خیره شدند. سپس لبخند کوچکی بر لبانشان نقش بست و ناگهان سر و گردنی بود که با ریتم آهنگ به چپ و راست یا جلو و عقب حرکت می کرد.

کریچر که از دور شاهد ماجرا بود با خود گفت:
-این آهنگ که همش از دوری و فراق و بدبختی و بی پولی و خیانت و خودکشی گفت! اینا از چی خوششون اومد؟ خیلی تسترال بود!

محفلی ها اما ظاهرا از آهنگ خوششان آمده بود. سیریوس که زیادی تحت تاثیر آهنگ بود گفت:

-گب! یه طلسم بزن ببین این کیه که داره میخونه.

گابریل چوبدستی اش را تکان داد و گفت:
-خرید مجداطها!

رز گفت:
-کی موافقه بریم کنسرتش؟

و فریاد شادی محفلی ها به هوا ساخت.

آن سو تر کریچر سرش را با شدت هرچه تمام تر به به نرده های راه پله می کوبید.

تنها یک راه برای کریچر باقی مانده بود:خودکشی الکی. این روش را هم از مشنگ ها آموخت. ابتدا نامه ای نوشت و از زمین و زمان شکایت کرد و گفت که از همان ابتدا چقدر بدبخت بوده و می بایست زودتر به فکر کشتن خودش می افتاده. گفت که همان روز کذایی با غار با ارباب ریگولوس می مرده و باقی عمرش نیز لوزری بیش نبوده.
کریچر نامه را جایی گذاشت که هری ببیند. سپس با یک چهارپایه و طناب وارد آشپزخانه شد. طناب را گره زد. ناگهان هری وارد شد و با هیجان گفت:

-کریچر! کریچر!

کریچر خوشحال شد. آخرین نقشه اش با موفقیت پیش رفته بود. ارباب هری از او عذرخواهی می کرد و آن اسم احمقانه را روی توله چهارمش نمی گذاشت.

-کریچر! یه چیزی میخوام بهت بگم! میدونم خوشحال میشی.

کریچر سری تکان داد. هری گفت:

-کریچر! ما اسم بچه رو عوض کردیم!

کریچر خوشحال شد. البته ظاهرش چیزی را نشان نمی‌داد.

-راستش جینی با قسمت ریدیوس مشکل داشت.
-خانم ارباب با قسمت ریگولوس مشکل نداشت؟
-نه اونجاش درست بود. واسه همین تصمیم گرفتیم اسم دختر یا پسرمونو بذاریم ریگولوس ژیگولوس!

کریچر نگاهی به هری انداخت، سپس به طناب دار، دوباره هری را نگاه کرد و سپس طناب دار...
-ارباب هری نامه کریچر رو نخوند؟

هری بی اطلاع پرسید:
-نامه؟ کدوم نامه؟

کریچر بشکنی زد. نامه در دستش ظاهر شد. نامه را مچاله کرد. میل شدیدی داشت که نامه مچاله شده را در حلق ارباب هری اش فرو کند اما بخاطر قوانین نژاد اش نمی توانست دست به همچین کاری بزند. لذا نامه را در حلق خودش فرو کرد و خودش را دار زد. هری فریادی کشید و با شلیک طلسم طناب را پاره کرد. اما کریچر بخاطر نامه فرو رفته در حلقش به دیار مرلین شتافته بود.

مراسم تشییع پیکر مطهر کریچر در باغچه گریمولد با بهترین تشریفات انجام شد. جاروی ایاب و ذهاب نیز برای عزاداران فراهم شد و محفلی های عزادار ناهار را در هاگزهد خوردند.
چند ماه بعد توله ارباب هریِ کریچر به دنیا آمد که نامش را باز هم عوض کردند و این بار کریچر ریگولوس پاتر گذاشتند.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲ ۰:۱۶:۵۲
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲ ۰:۲۰:۳۰

وایتکس!



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۰:۱۹ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹
#2
اسبِ Queen anne's revenge
VS
اسبِ ناسازگاران


استیفن کینگ نویسنده بزرگی بود. کتاب هایش هم بزرگ بود، زیاد می نوشت و طولانی. می توانست به راحتی هزار صفحه کتاب بنویسد. اگر یکی از کتاب های دارن شان را به دست بگیرید پس از خواندن دویست صفحه کتاب را تمام خواهید کرد و حال آنکه استیفن کینگ فقط دویست و پنجاه صفحه را به مقدمه داستانش اختصاص میداد. کتاب هایش هم یکی از یکی پر فروش تر بودند. اما اخیرا رقیب جدیدی پیدا کرده بود که حسابی کازه کوزه اش رو به هم ریخته بود و او را کمی نگران می کرد.
غروب آن روز کینگ به خانه رولینگ رفته تا بود تا درباره کتاب جدیدش که راجع به هیولایی بود که دو سر داشت و بچه ها را تکه تکه می کرد با رقیب جدیدش صحبت کند. رولینگ ابتدا به او خوشامد گفت. سپس دو فنجان چای آورد.
-میدونی استیفن... ایده ات تا حد زیادی تکراریه. اینو قبلا نوشته بودی.

کینگ کمی چای نوشید.
-آره احساس کردم آشناست ها ... عه اون چیه رو دیوار؟ سوسکه؟

با شنیدن کلمه سوسک رولینگ جیغی کشید و از جا پرید و به سمت دیواری که کینگ به آن اشاره کرده بود برگشت. کینگ از فرصت استفاده کرد، بطری کوچکی از جیبش بیرون آورد.
حقیقت این بود که کتاب جدید بهانه بود. استیفن کینگ که بدهی هایش روز به روز روی هم انباشته و حساب مالی اش هر باری که یک جلد هری پاتر منحوس بیرون می آمد، کم تر و کم تر می‌شد ، احساس راسکلنیکفی را داشت که باید خودش و سایر جامعه نویسنده ها رو از شر پیرزن ربا خوارِ ثروت اندوزِ پول بالا بکش نجات می داد. کینگ آمده بود تا رقیبش را از میدان به در کند! لذا از قبل مقداری سم اعصاب نوویچوک تهیه کرده بود. این بود که تا سر رولینگ دنبال سوسک می گشت، با توکل و توسل به روح پاک مرحوم داستایفسکی سم را در فنجانش خالی کرد.
-عه شرمنده وا!...فکر کنم اشتباه کردم! حالا عیب نداره... بشین یه کم چایی بخور نفست جا بیاد!

رولینگ نشست و کمی چای نوشید. دستش را روی قلبش گذاشته بود و نفس نفس میزد. آماده بود بگوید که چقدر ترسیده بود اما سرش شروع به گیج رفتن کرد، فنجان از دستش افتاد و چشمانش جز سیاهی چیزی ندید و لحظه ای بعد، نقش زمین شد.

-شرمنده رولینگ جان... ممکن بود کتابت رو فروش کتاب من اثر بذاره. الانم که کشور ما رو به افوله و این صحبتا...شرمنده دیه. ایشالا کتابم فروش رفت به هوش بیای. البته بهتر که اصلاً به هوش نیای!

بدین ترتیب استیفن کینگ، در یک صحنه کاملا برره ای رذیلانه رقیب خود را از میدان به در کرد. در لحظه ای که کینگ از خانه رولینگ خارج می شد، نوویچوک شروع به تخریب اعصاب رولینگ کرده بود. معمولاً اگر شما خود شخص پوتین نباشید، در اثر این سم یا به درک واصل شده، یا پدرتان حسابی در می آید و کارتان به بیمارستان می کشد. منتها رولینگ موجود خرشانسی بود! شما خودتان تصور کنید که این زن از آوارگی و فقر، با نوشتن چهارتا کتاب کودکان به این پول و پله رسیده بود. خلاصه که شانس طلایی اش یک بار دیگه هم بهش رو کرد و سمی که باید باعث مرگش می شد، در عوض یک جهش ژنتیکی روی یکی از نرون های خاکستری نیم کره چپ مغزش زیر بصل النخاع، درست جایی که وقتی به کریچر فکر می کرد فعال میشد، اتفاق افتاد. یک لحظه چشم های رولینگ باز شد. چهره اش طوری بود که دچار ارور 404 شده باشد. چیزی در عصب های مغزش جرقه زد و ناگهان دوباره بیهوش شد.

***

کریچر همه چیز را فهمید. تمام ماجرا را. او به تمام اسرار کائنات تسلط یافته بود. آن روز صبح که در کابینتش از خواب بیدار شده بود متوجه این موضوع شد. از کابینتش بیرون آمد. محفلی ها دور میز طویل نشسته و مشغول صرف صبحانه بودند.
-صبح بخیر کریچ! بیا صبونه بزن!

جواب کریچر کاملا بی ربط بود.
-مرلین مرده.

محفلی ها ابتدا طوری نگاهش کردند که انگار کریچر دچار جنون شده است اما بعد به یاد آوردند که کریچر واقعا دچار جنون است و این قضیه کلا موضوع جدیدی نیست. در واقع بیشتر از خودشان متعجب شدند که چرا هنوز عادت نکرده اند.

کریچر روی میز پرید.
-ملت به کریچر گوش کرد. مرلین مرد. مرلین وجود نداشت. ما هم وجود نداشت. تنها هدف وجود ما پولدار شدن یه زن مشنگ بود!
-باشه کریچر. حالا میشه یه لطفی کنی و پاتو از تو ظرف کره عسل بیاری بیرون؟ خیر سرمون میخوایم بخوریمش ها!

کریچر به سمت زاخاریاس برگشت.
-خیار چرا حرفای کریچر رو نفهمید! تو اصلا وجود نداشت. تو مستقل نبود.

دامبلدور گفت:
-فرزندان روشنایی... کریچر حالش بده. بیاین بهش عشق بورزیم و به چشم موجودی ببینیمش که لایق دوست داشتنه.

محفلی ها، اگرچه فقط دل شان میخواست به کریچر به چشم موجودی نگاه کنند که لایق گردن زده شدن است، اما سعی کردند با نهایت محبت و لبخند به کریچر خیره شوند.

-چرا عین هیپوگریفا به کریچر خیره شد؟
-این نیروی عشقه باباجان!

کریچر گفت:
-پروف شما هم واقعی نبود. قصه شما رو تو کتاب ارباب هری که نوشت! ما همه داخل قصه بود! اینجا واقعی نیست!

دامبلدور بی توجه به اصل موضوع، در حالی که اشک از چشمانش سرازیر می شد گفت:
-ببینید فرزندان ...ببینید این لحظه رو ...عشق کریچر به ریگولوس باعث شد کل دنیا رو بخاطرش منکر شه.
-پروفسور چرا مزخرف گفت؟ ارباب ریگولوس دیگه کی بود... اینا همش کار اون زن بود. اون همه چیز رو کنترل کرد.اما باید شورش کرد... نباید گذاشت اون زندگیمونو کنترل کرد. ما باید خودمون زندگی خودمون رو ساخت!

هری گفت:
-دمش گرم بابا! من که دارم از برگزیده بودن لذت می برم! شما هم از برگزیده بودن من لذت ببرید!

سر کادوگان که به تابلوی آشپزخانه آمده بود گفت:
-سخت نگیر هم رزم. لذت ببر از زندگیت. بهش فکر نکن.

گابریل افزود:
-آره کریچر بیخیال...

سپس خطاب به جمع گفت:
-راستی خبر دارین شوهرِ خواهر شوهر عمه سیریوس داره طلاق میگیره؟
-جدی میگی؟ اونا که یکسره عکسای عاشقانه می ریختن تو قدح اندیشه.
-آره دعواشون شده و...

کریچر به ادامه ماجرا گوش نداد. تعجب کرده بود که در مقابل حقیقتی که برایشان افشا کرده بود، ترجیح می دادند به صحبت های گابریل گوش کنند. آخر گور پدر شوهرِ خواهر شوهر عمه سیریوس! چه ارزشی داشت که چنین بحثی شود؟ خیر... آبی از محفلی ها گرم نمی شد. کریچر برای شورش علیه رولینگ به متحدین دیگری نیاز داشت. با اینکه اصلا از او خوشش نمی آمد، اما چاره ای نداشت جز اینکه سراغ او برود.

خانه ریدل

-پس تو معتقدی که یه نفر پیدا شده که داره تک تک حرکات ما رو کنترل کنه؟
-کریچر معتقد نیست. مطمئنه.

لرد سیاه با چوبدستی اش بازی می کرد.
-چطور جرئت کرده ما رو کنترل کنه؟ اونم یه خون فاسد؟

کریچر بی حوصله توضیح داد:
-اون کلا تو رو خلق کرد. هدفش هم این بود که تو رو توی کتابش آورد و هفت دفعه شتکت کرد و کلی پول به جیب زد.

لرد سیاه کمی فکر کرد.
-خیلی خوب کریچر. ما این زن رو می کشیم. چه معنی داره یه مشنگ ما رو کنترل کنه؟

در این لحظه در اتاق، به نظر می رسید با لگد، باز شد و مروپ با لبخند ژکوند و ظرف میوه وارد شد.

-مامان مگه نگفتیم ملاقات خصوصی داریم کسی وارد نشه؟

مروپ سر تکان داد.
-عزیز مامان... برات میوه آوردم بخوری جون بگیری. باید همشو بخوریا.
-مامان چند بار بگیم تو کار ما دخالت نکنین! ما از شما میوه نخواستیم. اینقدر رو اعصاب ما نرید.

مامانِ درون مروپ بیش از پیش فعال شد.
-همین دیگه. من اینجا نوکر توئم! از صبح تا شب بشورم، بپزم و بسابم هیچ کس تو این خراب شده نیست یه لیوان آب دست من بده! من تو رو نه ماه تو شکمم نگه داشتم! میدونی چه دردی کشیدم؟ مادر نیستی که بفهمی! این جواب محبتهای منه؟ شما بچه ها همتون بی چشم و رو پر رویید!

مروپ پس از گفتن سیر ناسزا ها از اتاق بیرون رفت. لرد سیاه "مامان مامان" گویان از اتاق خارج شد اما درست لحظه که به در اتاق رسید به سمت کریچر برگشت.
-کریچر ما الان باید بریم دنبال مامان مون. مرلینی نکرده فکر نکنی لرد بچه ننه ای هستیم. بعدا میایم باهات صحبت کنیم. یه وقت فکر نکنی چون اون زن ما رو اینقدر با ابهت و قوی و صاحب هفت هشتا هورکراکس خلق کرده میخواستیم دست به سرت کنیما! همین جا باش تا برگردیم.

لرد سیاه این را گفت و از اتاق خارج شد. خیر! قرار نبود کریچر موفق شود. لرد سیاه نه تنها گزینه خوبی نبود که حتی وقت تلف کردن هم بود. در حالی که مشتش را در هوا تکان می داد گفت:

-تو هیچم با ابهت نبود! تو حتی نتونست یه دبیرستان رو از چندتا بچه گرفت! میوه ات رو خورد بابا!

و سپس غیب شد.

کریچر که هم از جبهه سیاه و هم از جبهه سفید نا امید شده بود، ابتدا تصمیم گرفت خودش تنهایی دست به کار شود. مثل یودا تمرکز کرد و چشمهاش رو بست تا از نیروهای ذهنی تازه به دست آمده اش استفاده کند. تا کی باید رولینگ زندگی همه شان را دیکته می کرد؟ شاید وقتش بود که کریچر به رولینگ دیکته بگوید!

رولینگ که از سو قصد جان سالم به در برده بود و تازه از بیمارستان مرخص شده بود، روی تختش دراز کشیده بود و استراحت می کرد که ناگهان چشمش به گوشه اتاق افتاد!

- یا امام زاده چارلی! جن!
- جن نبود، کریچر بود! کریچر رو یادش رفت؟!
- به من نزدیک نشو من اینجا انجیل دارم!
- رولینگ خفه شد و گوش کرد! کاغذ برداشت و نوشت!

رولینگ که به این نتیجه رسیده بود که دارد عقلش را از دست می دهد، ناخودآگاه اطاعت کرد و دفتر و قلمی که همیشه دم دست داشت را برداشت.
- نوشت! نوشت! نوشت که این دختره گند زاده، هرمیون گرنجر با اون انجمن حمایت از جن های خونگیش، اصلاً هم خوشگل نبود شبیه اما واتسون نبود! سیاه سوخته بود!

رولینگ که انگار بهش وحی شده باشد، می نوشت. کریچر به سرش زد که دق دلی اش را به جز هرمیون، روی چند نفر دیگه که نا امیدش کرده بودند هم خالی کند.
- پروفسور دامبلدور بی ناموس بود! اون همیشه به چشم خاک بر سری به گلرت نگاه می کرد!

چشمای رولینگ چهارتا شده بودند
اما بدون پرسیدن سوالی، می نوشت.
- لرد سیاه اصلاً هم بی خانواده نبود، قایمکی یک دختر داشت!

مغز رولینگ از شدت دریافت این حجم از اخبار خاله زنکی، داشت منفجر می‌شد. از آن طرف کریچر دیگر تسمه پاره کرده بود:
- جرج ویزلی ویلی وونکا بود! بعد از مرگ برادرش دنیای جادوگری رو ترک کرد کارخونه زد! .. .سوروس اسنیپ خون آشام بود!...جیمز پاتر یک زن دوم داشت! زن دومش یه گوزن بود تو جنگل ممنوع!... آرتور ویزلی در حقیقت اردک پلاستیکی بود که مالی جادو کرده بود چون شوهر گیرش نمی اومد!

خلاصه بعد از آنکه دفتر رولینگ حسابی از جفنگیاتی که کریچر همه را خودش درآورده بود پر شده بود، کریچر بلاخره رضایت داد. تخت کناری رولینگ مریض دیگری خوابیده بود که کریچر از بالای تخت نام رایان جانسون را خواند. او نیز دفترچه ای به دست گرفته بود و مطالبی را که شخص دیگری به نام جارجار بینکس به او دیکته می کرد می نوشت.
-جار جار بهت دستور میده! تو لوک اسکای واکر رو نابود می کنی... اسنوک رو کشکی کشکی می کشی... کل فیلمت باید یه تعقیب و گریز بی معنی باشه! ری هم باید بشه قوی ترین جدای تمام دوران‌ها فهمیدی چی می گم؟!

کریچر نمی فهمید آنها چه می گویند. از حالت مراقبه خارج شد. بعد از چند روز کریچر متوجه شد که این کار هم جز اینکه به صورت موقت دلش را خنک کرده بود و گویا وجهه رولینگ را هم اندکی در بین طرفدارانش خراب کرده بود، تاثیر چندانی نداشت. کریچر هنوز هم زندانی ذهن رولینگ بود و اصل وجودش، ساخته و نوشته کس دیگری بود.
باید به فکر ایده تازه ای می افتاد. کاملا واضح بود. قبلاً سعی کرده بود به اطرافیانش این را حالی کند اما شکست خورده بود، از طرفی برای شورش علیه رولینگ و رسیدن به زندگی مستقل به حمایت زیادی نیاز داشت. تصمیم گرفت کم کم مردم را با قدرت شان، اختیار، جبرِ رولینگ و لزوم مبارزه با او آشنا کند. ناگهان به ذهن کریچر رسید که بهترین کار آن است که تمام حرف هایش را در قالب کتاب به مردم برساند. این بهترین ایده بود.

طی روزهای آینده کسی کریچر را در خانه گریمولد ندید. رولینگ هم دیگه جن ندید. کریچر خودش را در کابینت مورد علاقه اش حبس کرده بود و به شدت مشغول نوشتن کتابش بود. حتی در طی این مدت از خوردن و آشامیدن نیز خودداری می کرد. بالاخره پس از روزها تلاش کتاب به اتمام رسید و کریچر نام کتابش را گذاشت چنین گفت سالازار.

صبح روز بعد کریچر نوشته هایش را برداشت و به طرف ساختمان وزارت سحر و جادو رهسپار شد تا مجوز های لازم برای چاپ کتاب را بگیرد. متاسفانه کریچر به روال کارهای اداری، که در اینجا یعنی دادن دو گالیون به هر مسئولی که می بینید، آشنا نبود لذا کارش ساعتها طول کشید. مدتها در صف های طویل می ایستاد و کارمند ها همه با دیدن کریچر اظهار تعجب می نمودند که تا به حال دیده نشده جن های خانگی کتاب بنویسند. بنابراین دقیقا نمی دانستند که موضوع کریچر به اداره موجودات جادویی، اداره چاپ و بررسی کتاب یا سازمان ت. ه. و. ع مربوط می شود. بالاخره پس از ساعت ها رفت و آمد و جا به جا شدن از این ور به آن ور، حاضر بود قسم بخورد که با تمام نقاط مختلف ساختمان کذایی طوری آشنا شده که پس از این همه سال زندگی در گریمولد هنوز آن طور که گریمولد را نمی شناسد. در آخر به اداره چاپ و بررسی کتاب بازگشت. یعنی همان اداره ای که از ابتدا آمده بود.

کریچر بخاطر قد کوتاهش روی میز جلوی چیزی ایستاد که او را خانم منشی صدا می زند. کریچر نمی دانست خانم منشی دقیقا چیست، اما بنظر می آمد جنسیت مونث گونه ای به نام منشی باشد. کریچر از ظاهر خانم منشی این طور استنباط کرد که گونه منشی ها دارای صورتی همچون قوس قزح و بینی کوچک و سربالایی هستند. در واقع بینی شان به قدری سربالا بود کریچر می توانست محتویات درون آن را به خوبی ببیند. چیزی در دلش بهم خورد.

منشی به کریچر نگاه کرد و گفت:
-مله؟

در دایره لغات کریچر کلمه ای به نام مله وجود نداشت.
-کریچر نمی دونه زبون منشی ها چطور بود. کریچر زبون جن های خونگی و ارباب ریگولوس ها رو بلد بود.

منشی بی صبرانه گفت:
-بفرمایید! امرتون؟

پس منشی ها هم زبان ارباب ریگولوس ها و جن های خانگی را بلد بودند! کریچر کتابش را روی میز گذاشت.
-کریچر این کتاب رو نوشت و خواست چاپش کرد.

منشی کتاب را برداشت و بررسی کرد.
-خا... شما سابقه نوشتن کتاب دیگه هم دارید؟
-نه این اولین باره که کریچر کتاب می نویسه.

منشی کتاب را بست و به دست کریچر داد.
-این طوری که نمیشه. شما می بایست حداقل سابقه نوشتن سه کتاب رو داشته باشین.
-یعنی چی؟ کریچر بار اولش بود.
-همین دیگه... باید سابقه داشته باشین.
-یعنی چی سابقه داشت؟ یعنی همه اونایی که کتاب نوشت هیچ وقت بار اول نداشت؟
-خیر. همه از بار سوم میان.
-این دیگه چه مزخرفی بود؟ مگه شد همچین چیزی؟
-دیگه منطق قضیه به ما مربوط نیست... مشکل شماست!

کریچر عصبانی شد. قدمی جلو آمد و یقه منشی را گرفت.
-خوب گوشاتو باز کرد مداد رنگی... کریچر روزها تلاش کرد تا این کتاب رو نوشت تا ملت با خوندنش شورش کرد و از بند رها شد و تونست زندگی خودشونو ساخت. نه مثل تو که توی ذهن یه نویسنده خلق شده بود تا نویسنده پولدار شد.

منشی اما خودش را زد به غش و ضعف و شروع کرد به داد و قال راه انداختن.
-آی! ملت! منو کشتن! کارمند اداره رو دارن می کشن! جغد بزنین به حراست!

معلوم نشد چه کسی به حراست جغد زده اما بلافاصله برادران محترم حراست ظاهر شدند و کریچر را درحالی که فریاد می زد که:

-من در آینده معروف شد. ملت کتاب کریچر رو خوند و با نقل قول کتاب کریچر خودشونو فرهیخته و روشن فکر معرفی کرد!

با خود بردند.

***


کریچر روز های بدی را می گذراند. دیگر نمی دانست چطور می تواند ملت را متقاعد کند که زندگی شان سراسر جبر است و می بایست شورش کنند و زندگی خودشان را بسازند. همه چیز در نظرش بی معنی می آمد. محفلی ها هر روز درگیر برنامه ها و ماموریت های جدید بودند و در اوقات فراغت به بررسی ابعاد مختلف طلاق شوهرِ خواهر شوهر عمه سیریوس می پرداختند و موضوع مورد علاقه شان این بود که شوهر آیا مهریه را بالا خواهد کشید؟ در نظر کریچر تمام این ها بازی بود. او دیگر نمی توانست مثل دیگران زندگی کند. یک لحظه احساس تنفر شدیدی بر او غالب شد. دقیقا از همه چیز متنفر شده بود... حتی ارباب ریگولوس!

ناگهان کریچر فهمید! مشکل از همین فهمیدن بود! از وقتی که کریچر حقیقت دنیا را فهمیده بود،یک روز خوش ندید. یک شب نتوانسته بود راحت بخوابد. ترجیح میداد طوری این واقعه از ذهنش پاک شود و دوباره بشود کریچر سابق. یعنی رولینگ و تمام مزخرفات مربوط به او را فراموش کند، ملت را با وایتکس تهدید کند و از همه مهم تر ارباب ریگولوس را بپرستد. کریچر باید دوباره به جنون می رسید و اتفاقا راه خوبی هم برای رسیدن دوباره به آن پیدا کرد!

چند ساعت بعد

کریچر با یک گونی مقابل غاری که سابقا از آن متنفر بود، اما اکنون آن را چون بهشت می دید، ظاهر شد. گونی را روی زمین گذاشت. چیزی در گونی تکان می‌خورد.

-لرد سیاه اینقدر وول نزد! تو که اینجا رو دوست داشت.
-کریچر! به چشمای باسلیسک جدمون قسم میخوریم ميندازیمت جلو نجینی! ما رو بیار از اینجا بیرون شاید بخشیدیمت.
-اینقدر مزخرف نگفت!

کریچر دستش را برید و محل زخم را روی سنگی نزدیک غار گذاشت و در غار باز شد. کریچر گونی را گذاشت روی پشتش و وارد غار شد. از دریاچه مردگان عبور کردند. مردگان زیر آب قایق را دنبال می کردند در حالی که شرارت از نگاه شان می بارید البته بعد از این که مسافر قایق را می دیدند فریادی از وحشت می کشیدند و به زیر آب برمی گشتند چرا که کریچر نه تنها ترسی نداشت بلکه مشغول احوال پرسی شده بود و میگفت چقدر دوست می داشته که جای آنها باشد.

یکی از مردگان جامه دران به بقیه گفت:
-برگردین آقا برگردین! این اصلا از ما مرده تره!

بالاخره کریچر و لرد سیاه داخل گونی به جزیره کوچک رسیدند. قدح پر از مایع عجیب بود و نور سبزی که از آن ساطع می شد، جزیره کوچک را روشن می کرد. کریچر لرد سیاه را از داخل گونی بیرون آورد.
-لرد سیاه همون کاریو کرد که قبلا ارباب ریگولوس با کریچر کرد.

سپس به قدح اشاره کرد.
-همشو به کریچر خوروند!

لرد سیاه ترسیده بود. نه از کریچر... او همیشه از این غار و مرده های دریاچه می ترسید. حتی بار اول هم که آمده بود تا مدتها هر شب کابوس می دید و سالازار و جد و آبادش را نفرین می کرد. حتی بارها با خود میگفت کاش هورکراکس ام رو انداخته بودم جلوی مانتیکور. این دفعه هم به شدت ترسیده بود و تنها راه خروج هرچه سریع تر از غار همکاری با کریچر بود.
-ما بهت کمک می کنیم کریچر. یک دفعه احساس کمک مون اومد. دل مون میخواد کمک کنیم. نه این که فکر کنی از تو یا اینجا می ترسیم. فقط دلمون کمک کردن میخواد و بس.

لرد سیاه کاسه کنار قدح را برداشت. کاسه را پر کرد و در دهان کریچر ریخت. کریچر جیغ می کشید و چون ماری از درد به خود پیچید و بعد درد رفت بود. جز سفیدی چیزی نمی دید...

سه روز بعد


در خانه گریمولد، صد در صد با لگد، باز شد و کریچر وارد شد. نگاه های پرسشگرانه محفلی ها روی کریچر مانده بود.

-چیه؟جن خونگی ندید؟

دامبلدور گفت:
-تو هم سلام به روی ماهت باباجان! حالت خوبه؟ نگرانت بودیم.
-الکی نگران بود. مگه کسی که ارباب ریگولوس رو دوست داشت حالش بد شد؟ چرا اینجا اینقدر کثیف بود؟

کریچر بطری وایتکسش را روی زمین خالی کرد. به سمت آشپزخانه رفت. گلدانی را که روی میز گذاشته بودند به زمین انداخت تا بشکند. لگدی هم به گربه هرمیون زد سپس وارد آشپزخانه شد و در را طوری کوبید که تابلو های نسل اول خاندان بلک نقش زمین شدند.

دامبلدور گفت:
-خوشحالم که حال کریچر مون خوب شده.

قطعا محفلی ها می‌خواستند سر به تن کریچر، مریض و سالمش فرقی نمی کرد، نباشد اما با لبخند و تکان دادن سر، حرف دامبلدور را تایید کردند.

سالها بعد


پیشگویی کریچر درست از آب درآمد. سالها بعد کتاب کریچر معروف و محبوب شد. جوانان بعد از چاپ عکس هایی که اصلا ربطی به کریچر و کتابش نداشت، زیر عکس هایشان جملاتی از کتاب چنین گفت سالازار و همچنین هشتگ کریچر می نوشتند. شفادهنده معروفی نیز به نام وارین دی مالوی کتابی نوشت به نام وقتی کریچر گریست و به شهرت وی بیش از پیش کمک کرد. بدین ترتیب کریچر پایه گذار مکتب فکری اگزیکریچالیسم شد.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۷ ۰:۵۲:۰۱
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۷ ۰:۵۵:۴۲
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۷ ۰:۵۶:۴۷

وایتکس!



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۰:۱۷ یکشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۹
#3
اسب دزد دریایی به اسب ناسازگاران حمله کرد.


وایتکس!



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹
#4
اسب و سرباز Queen Anne's Revenge

vs

وزیر تفاهم داران


آیا تا به حال کتاب های انگیزشی خوانده اید؟ در تمامی این کتاب ها یکی از علل موفقیت و ثروت شخص نویسنده، سحر خیز بودن است. این ادعا چرت محض بود. آن شارلاتان داستان سرا، آن کلاهبردار موذی، ریتا اسکیتر هنگامی که غرق در ثروت و شهرت بود، وقتی به روزی فکر می کرد که ایده اش موجب برگشتن شهرت سابق از دست رفته اش شده بود، به خوبی به یاد می آورد که آن روز تا لنگ ظهر خوابیده بود، لذا چنین نتیجه گرفت که این ادعا چرت محض است.

خانه گریمولد

کریچر بی حوصله مقابل تلویزیون قدیمی نشسته بود. تک تک کانال ها اخباری راجع به انتخابات و تقلب و ترامپ می گفتند.
-اینا چقدر چرت و پرت گفت! یه خبر درست داد!

کریچر تلویزیون را خاموش کرد. حوصله اش بی نهایت سر رفته بود. آرزو کرد کاش سرگرمی جدیدی پیدا می کرد. البته در مقابل اتفاقاتی که قرار بود در چند روز پیش رو بیفتد، کریچر ترجیح می‌داد همان اخبار مربوط به انتخابات و تقلب و ترامپ را ببیند. در خانه گریمولد، احتمالا با لگد، باز شد و سیل جماعت محفلی ها با سر و صدا و جیغ و داد و عربده با دست های پر از خرید وارد خانه شدند.
کریچر از قسمت بعد ماجرا متنفر بود. محفلی ها همگی وسط اتاق جمع شده بودند و کیسه های خرید کریسمس خود را کف اتاق پخش کرده بودند. سپس هریک کیسه های خود را با ذوق و شوق باز کردند و سیر کلماتی چون "وای چقدر قشنگه! "، "وای چقدر بهت میاد! "، "وای کاش اون بنفشه با خال های زرد رو میخریدم. " سرازیر شد.

در این میان کریچر با چهره ای که انگار بوی بد زیر دماغش پخش کرده باشند به محفلی ها نگاه می کرد. دامبلدور بسته ای را برداشت و به سمت کریچر آمد.
-باباجان این هدیه رو هم برای تو خریدم. وقتی اسمشو دیدم گفتم مناسب کریچره. این روزا خیلی محبوب شده.

کریچر بسته را گرفت. تا به حال کسی به او هدیه ای نداده بود. سعی کرد تشکر کند اما تک تک سلول هایش به این کار رضایت نمی دادند. به هرحال او کریچر بود. اگر قرار بود تشکر کند که دیگر کریچر نبود. باید اسمش را چیز دیگری می گذاشتند. تک تک عضلات صورتش در مقابل میل شدیدش به تشکر، به طرز مسخره ای منقبض شدند.

دامبلدور گفت:
-متوجه شدم باباجان.

کریچر بعد از شنیدن این حرف، به همراه بسته به سرعت به آشپزخانه رفت تا در کابینت مورد علاقه اش بسته را باز کند. بسته حاوی کتاب بزرگ و قطوری بود که عکس پسری به نظر کریچر بسیار زشت، بر روی آن نقش بسته بود. بالای عکس با دستخط زیبایی نوشته شده بود:

نقل قول:
زندگی و فداکاری ریگولوس بلک


و زیر عکس با دستخط دیگری نوشته بود:

نقل قول:
اثری از ریتا اسکیتر


کریچر کتاب را باز کرد. فهرست کتاب نشان می داد که کتاب دارای هفت فصل است:

نقل قول:
فصل اول: ریگولوس بلک تازه واردی جذاب و دخترکش!
فصل دوم: ریگولوس بلک تو دستشویی متروکه هم دخترکشه!
فصل سوم:ریگولوس بلک و قرارهای عاشقانه در شیون آوارگان.
فصل چهارم: ریگولوس بلک آتشین به شکار دختر می رود!
فصل پنجم: ریگولوس بلک و دختری که دائم گریه می کرد!
فصل ششم: ریگولوس بلک و زندگی مشترک
فصل هفتم: تراژدی ریگولوس بلک


حتی خواندن نام سر فصل ها نیز گوش های کریچر را از خشم قرمز می کرد. با این حال به خواندن ادامه داد و هر قدر جلوتر می رفت، از خشم قرمز تر و قرمز تر می شد. هنگامی که کریچر کتاب را تمام کرد، تقریبا صبح روز بعد شده بود. از کابینتش بیرون آمد و قصد داشت کتاب را مستقیم توی شومینه بیاندازد اما ناگهان سر جایش میخکوب شد.
محفلی ها دور میز نشسته بودند و مشغول صرف صبحانه بودند. با دیدن کریچر همگی لبخند جوکر مانندی بر لب، یک صدا گفتند:

-صبح بخیر کریچر!

کریچر ایتدا پاسخی نداد. محفلی ها دور تا دور میز با سر و وضع عجیبی نشسته بودند. همگی مدل موهایشان را مشابه زده بودند و ردای سبز رنگی پوشیده بودند که بر روی آن، تصویر متحرک پسر زشتی بود که کریچر پیشتر آن را روی جلد کتاب دیده بود. چندتا از ویزلی ها حتی یک قدم جلوتر رفته بودند و موهایشان را سیاه کرده بودند!
-شما چرا همه این شکلی شد؟
-کریچر اینا مدل موی ارباب ریگولوسه. الان حسابی مد شده. کل جامعه جادوگری کتاب ریتا اسکیتر رو خوندن و همه عاشق ارباب ریگولوس شدن!
-اولا ارباب ریگولوس مدل موش اینقدر تابلو نبود ثانیا...
-کریچر این رداها رو ببین! کل جامعه جادویی از این رداها می پوشن. ببین عکس ارباب ریگولوسه!
-ارباب ریگولوس این شکلی نبود! ارباب ریگولوس چهره اش...

اما زاخاریاس به کریچر مهلت نداد. آستین ردایش بالا زد تا بازویش را به کریچر نشان دهد.
-حال می کنی کریچ؟ عین خالکوبی ارباب ریگولوسته!
-ارباب ریگولوس اهل خالکوبی نبود. اون کتاب کلش دروغ بود. ارباب ریگولوس اصلا خالکوبی نداشت. مدل موهاش اینقدر تابلو نبود. ارباب ریگولوس به اهداف والا فکر کرد و اصلا در بند مادیات...

در این لحظه هری پرید و کریچر را در آغوش گرفت و با چشمانی گریان گفت:
-کریچر کریچر ... همه ما می دونیم ارباب ریگولوست چه انسان شریفی بود. و میدونیم چطور در راه عشقش جونشو فدا کرد ... قبر ارباب ریگولوس رو نشونم بده تا زخم افتخار بزنم روش و لقب پسر برگزیده رو با افتخار بهش بدم.

کریچر در کشمکش بود تا هری را از خود دور کند.
-ارباب هری دیوونه شد؟ این چه خزعبلاتی بود که سر هم کرد؟ عشقش کدوم هیپوگریفی بود؟ ارباب ریگولوس در راه شکست لرد سیاه خودشو فدا کرد! خوبه ارباب هری خودش کشف کرد!

در این لحظه رادیوی جادویی با صدای بلندی اعلام کرد:
-توجه توجه! سلستینا واربک، خواننده مشهور و محبوب دنیای جادویی، از آلبوم جدیدش به نام ریگولوس بلک رونمایی کرد!

فریاد شادی محفلی ها به هوا رفت. کریچر ناباورانه زمزمه کرد:
-شما دیوانه شد؟ شما طلسم شد!

کریچر این را گفت و از آشپزخانه خارج شد. تلویزیون قدیمی هنوز هم اخباری درباره انتخابات، تقلب و ترامپ می گفت. کریچر تلویزیون را با عصبانیت خاموش کرد و به سمت اتاق ارباب ریگولوس رفت تا تجدید بیعت خاطراتش را مرور کند.

کریچر فکر می کرد نهایت دیوانگی محفلی ها را دیده است، اما روز بعد اوضاع بدتر هم شد. مانداگاس فلچر وارد خانه گریمولد شد و از جیبش مشتی خرت و پرت بیرون ریخت که کریچر ابتدا فکر کرد تعداد زیادی دکمه رنگارنگ است. ماندگاس گفت:

-براتون پیکسل ریگولوس قرض گرفتم. اینا رو می‌زنید به چوبدستی هاتون.

جماعت محفلی همچون مانتیکوری که به گله تسترال ها حمله ور می شود ریختند و پیکسل ها را بردند. تمام خانه گریمولد پر شده بود از پوستر های ریگولوسی که اصلا ریگولوس هم نبودند! آلبوم جدید سلستینا واربک نیز منتشر شده بود و دائم از رادیوی جادویی پخش می شد:

نقل قول:
ریگولوس جونم کجایی؟ عزیز دلم کجایی؟ الهی خودم فدات شم فدای اون چشات شم!


کریچر هم کاری از دستش برنمی آمد جز فحش و ناسزا. سر کادوگان در حالی که او نیز زره و زین اسبش را به عکس های ارباب ریگولوس مزین کرده بود و یکی از آن پیکسل های زشت را هم جای سپر دست گرفته بود، به کریچر گفت:

-ای بابا همرزم چرا خون خودتو کثیف می کنی؟
-ارباب ریگولوس اصلاً اونی که اینا فکر می کنن نبود!
-همرزم! من سالها تو این تابلو زندگی کردم. سلیقه مردم عوض میشه. الان مردم از قهرمان های مکش مرگ ما و دخترکش خوششون میاد!

سر کادوگان ارواح خیک عمه اسبش، در تلاش بود تا کریچر را آرام کند.
-کادوگان درکت می کنه همرزم. راجع به شاه آرتور من هم کلی داستان و قصه سر هم کردن که هیچ کدوم واقعی نیستن.

کریچر نه تنها آرام نشد بلکه سکوت خشمگینانه اش هم با جیغ جیغ کردن شکست:
- شاه آرتور کج و کوله ات رو با ارباب ریگولوس کریچر مقایسه کرد؟!

خبر بعدی که رسما تیر خلاص بر پیکر نیمه جان کریچر بود توسط زاخاریاس به کریچر رسید.
-هی کریچ حدس بزن چی شده؟ جادوگرای ما که تو دیزنی نفوذ کردن ایده ساخت فیلم ارباب ریگولوست رو دادن! دیزنی بزودی می سازه!

کریچر تحملش را از دست داد. باید کاری می کرد. تلویزیون دائم اخباری از ترامپ، تقلب و دادگاه می گفت بنابراین کریچر نیز تصمیم گرفت از ریتا اسکیتر شکایت کند.

چند روز بعد

اوضاع شکایت کریچر چندان خوب پیش نرفت. شاید این قضیه که ریتا اسکیتر، خودش خبرنگار ارشد پیام امروز بود و با همه قضات و کارمندان وزارت خانه رفیق بود و همه جا پارتی داشت هم در واکنش جامعه جادوگری نسبت به شکایت کریچر بی تاثیر نبود. به جامعه جادویی کریچر موجودی روانی و دیوانه و همچنین عنصر مرگخواران معرفی شده بود. اینطور که معلوم شد، تخریب سازی کریچر فقط به اینجا ختم نمیشد. یک روز صدای هیاهو و داد فریاد از بیرون به گوش رسید.

-چی شده؟

کریچر و محفلی ها از پنجره خانه گریمولد بیرون را نگاه کردند. عده زیادی از جادوگران با رداهای سبزی که تصویر ریگولوس بر روی آن نقش بسته بود، مقابل فضای خالی بین خانه های شماره 11 و 13 گریمولد تجمع کرده بودند. همگی پلاکارد هایی حاوی "کریچر اعدام باید گردد. "، "دروغگو، دروغگو"، "مزدور حیا کن گریمولد رو رها کن" در دست داشتند و کمپینی برای مقابله با کریچر راه انداختند به نام !riguolos live matters.
معترضان فکر می کردند حالا که بعد از سال ها داستان فداکاری ریگولوس بلک که به قیمت جانش تموم شد به گوش همه رسیده، کریچر نمی خواهد مردم این فداکاری را به رسمیت بشناسند و کسی چه می داند، شاید به شهرت پس از مرگ اربابش حسودی می کند!

کریچر از پنجره گریمولد آویزان مانده بود کریچر اهمیت نمی داد چه کسی بود، اما ظاهرا یکی از محفلی ها او را از پا گرفته بود تا سقوط نکند. کریچر در همان حال که آویزان شده بود و دنیا را بر عکس می دید، مشتش را با عصبانیت در هوا تکان می داد. معترضان نیز که در مقابل شعار چیزی جز فضای خالی نصیبشان نشده بود کم کم صحنه را ترک کردند.
اوضاع دادگاه چندان خوب پیش نرفت. در واقع اصلا دادگاهی برگزار نشد که بخواهد خوب یا بد پیش برود. شکایت کریچر به علت عدم ارائه ادله معتبر رد شد. کریچر هم نامردی نکرد و به عنوان آخرین کاری که از دستش بر می آمد، تابلوی خانم بلک را برد وسط دهلیز سحر و جادو.
-گند زاده ها! کثافت ها! بعد از خونه ام نوبت پسرمه؟نسل طیب و طاهر ما رو به گند کشیدین! آشغالا!

اما بی فایده بود. کمپین riguolos live matters تا وزارت سحر و جادو هم پیش رفته بود. عده ای نگو و نپرس آمدند و تابلوی خانم بلک را به بهانه عدم سلامت عقل با خود به اداره اسرار بردند. هنگامی تابلو را می بردند تابلو همچنان در حال فحاشی بود. هنگامی که به انتهای دهلیز رسیدند فحش‌های خانم بلک از "توله تسترال های اسنورکک شاخ چروکیده" به فحش هایی رسید که حتی پشت گوش های کریچر را نیز سرخ می کرد.

کریچر به آشپزخانه گریمولد و کابینتش بازگشت. ملافه اش را انداخت روی خودش و سعی کرد کمی بخوابد. ذهنش اما به شدت مشغول بود. روزها پوستر ها و آهنگ ها و فیلم هایی از شخصی می دید که ارباب ریگولوس خطاب می شد و ذره ای به ارباب ریگولوس هم شباهت نداشت. کریچر کم کم شک کرد کدام ریگولوس واقعی بود... آیا ریگولوس واقعی همان ریگولوس کتاب ریتا اسکیتر بود؟ آیا ذهن کریچر طی ده ها سال تنهایی در عمارت بزرگ بلک و اجرای فرامین جنون آمیز یک تابلو دیوانه شده، ریگولوس دیگری ساخته بود؟ بالاخره بعد از کلی کشمکش توانست بخوابد.

در رویا می دید که دوباره به غار دهشتناکی وارد شده که سالها قبل با ارباب ریگولوس و قبل تر با لرد ولدمورت به آنجا رفته بود. در جزیره کوچک ایستاده بود. غار تاریک بود و تنها نور آن، نور سبز رنگی بود که از قدحی که درست وسط جزیره قرار داشت می تابید. کریچر جام را در قدح فرو برد. دو ارباب ریگولوس در مقابل او روی زمین افتاده بودند. ارباب ریگولوسی که می شناخت و ارباب ریگولوسی که ملت دوست داشتند.

یکی از ارباب ریگولوس ها گفت:
-زود باش کریچر، باید همشو بریزی تو حلق من!

ارباب ریگولوس دیگر می گفت:
-نه کریچر من بهت دستور دادم بریزیش تو حلقم و حتی اگه گفتم نریز گوش ندی.
-نه کریچر اون دیوونه اس به حرفش گوش نکن.
-دیوونه شوهر عمشه کریچر ...من ریگولوسم.

دو ریگولوس درگیر شدند. کریچر ناگهان فریاد زد:
-هردو خفه شد!

و جام را در حلق خودش ریخت.

کریچر با فریادی از خواب پرید. صبح شده بود. ردای سبزش را که مالی برایش بافته بود پوشید. بر روی ردا تصویری به چشم می‌خورد که گفته می شد ارباب ریگولوس است. کریچر از کابینت بیرون آمد و به سمت اتاق پذیرایی رفت. جماعت محفلی دور میز نشسته مشغول صرف صبحانه بودند. همگی همچنان ردای سبز با تصویر ریگولوس به تن داشتند و یکصدا گفتند:

-صبح بخیر کریچر!

کریچر گفت:
-کریچر هم صبح بخیر گفت!

سپس نشست و مشغول صرف صبحانه شد. زاخاریاس با دهان پر پرسید:
-امروز برنامه چیه؟
-سینما و فیلم ریگولوس!

فریاد شادی محفلی ها از جمله کریچر برخاست. محفلی ها پس از صرف صبحانه به طرف شومینه رفتند تا با پودر پرواز خود را به سینما برسانند. کریچر برای آخرین بار برگشت و به یکی از چندین پوستر ریگولوس بر روی دیوار نگاه کرد. ارباب ریگولوس جدید را بسیار دوست می داشت...

...و بدین ترتیب کریچر منبع الهام جرج اورول برای نوشتن رمان فوق العاده 1984 شد و اگر می‌خواهید مانند علامه دهر، هرمیون گرنجر اشاره کنید که رمان فوق در نقد جوامع کمونیستی نوشته شده باید بگویم ادعای بی اساسیست. عدم نام بردن از کریچر توسط نویسنده صرفا به دلیل عدم نقض قانون رازداری بود و بس!


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۶ ۲۳:۵۶:۱۲
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۶ ۲۳:۵۸:۰۵
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۷ ۰:۰۰:۱۵
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۷ ۰:۲۲:۱۱
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۷ ۰:۳۳:۴۶

وایتکس!



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹
#5
اسب queen Anne's revenge
VS
سرباز تفاهم‌داران


19 سال بعد


"... و اون یکی، شجاع ترین مردی بود که می شناختم. "

آیا تا به حال شده که قصد پنهان کردن چیزی را داشته باشید؟ در این صورت لازم است بدانید بهترین مکان برای پنهان کردن هرچیزی درست مقابل چشم شخص مقابل است چرا که هرگز آن جا جست و جویی نخواهد شد.

اگر کریچر به وسایل مشنگ ساز اعتماد می داشت قطعا اره برقی ای از مانداگاس فلچر، که او نیز طبق معمول ازکسی قرض گرفته کش رفته بود، قرض می گرفت کش می‌رفت تا ارباب هری اش را از وسط به دو نیم تقسیم کند. اما در کمال تاسف ناچار بود فکر دیگری برای سر به نیست کردن اربابش پیش بگیرد. قضیه از آن قرار بود که ارباب هری اصلا شبیه ارباب جماعت نبود. ارباب هری به کریچر احترام می گذاشت، به او لباس های قشنگ می پوشانید، دو روز در هفته به کریچر مرخصی می داد و از همه بدتر به او خسته نباشید می گفت.
تحمل چنین وضعی کریچر را کلافه کرده بود. کریچر ذاتا موجود بدبخت و تو سری خوری بود و می بایست بدبخت و تو سری خوری باقی می ماند. از همه بدتر آنکه قادر به فرار یا سرپیچی از اربابش نیز نبود لذا تصمیم گرفت با سر به نیست کردن ارباب، ارباب جدیدی بیابد که توی سرش بزند و بدبختش کند.

کریچر روزها فکر کرد و نقشه کشید اما تمام راه های ممکن به بن بست ختم می شد. به دلیل جن خانگی بودن، نمی توانست مستقیم اربابش را سر به نیست کند و هر زمان به مواردی مانند چاقو زدن، خفه کردن با بالش، سم ریختن، کوبانیدن گلدان به سر و تنها گذاشتن ارباب هری با تابلوی خانم بلک در یک اتاق در بسته که کلید آن توسط فنگ خورده شده و مشغول هضم و جذب و دفع است هم فکر می کرد، مدتها دست هایش را در شومینه داغ می گذاشت تا حسابی تنبیه شود.

آن روز نوزده سال بعد بود. کریچر نمی دانست بر چه مبنایی روزی که کره تسترال های ارباب هری به هاگوارتز می روند نوزده سال بعد نامیده می شود اما ظاهرا تک تک موجودات دنیا آن روز را به نام نوزده سال بعد می شناختند. آن روز پسر دوم ارباب هری برای اولین بار به هاگوارتز می رفت و از روزها قبل نگران آن بود که نکند در اسلیترین بیفتد. ارباب هری اما پسرش را آرام می کرد و به او اطمینان می داد که جادوگران بزرگی در اسلیترین تربیت شده اند و سپس پیشانی اش را می بوسید. کریچر معتقد بود که پسر دوم ارباب هری لوس و ننر است. البته از نظر او تمام بچه های نسل جدید این طور بودند. این بچه ها بی تربیت، پر رو و وقیح بار آمده بودند و والدین شان مقصر بودند چون هرگز آنها را کتک نمی زدند. یکبار کریچر سعی کرده بود این نکته را برای ارباب هری گوشزد کند:

-ارباب هری بچه هاش رو لوس کرد. ارباب هری باید بچه ها رو تنبیه کرد. یک بار ارباب سیریوس کریچر سر سفره غذا گفت که خورشت پیکسی دوست نداشت و بانوی کریچر ارباب سیریوس جوان رو توی صندق حبس کرد و طوری صندوق رو مهر و موم و طلسم کرد که تیم طلسم شکن وزارت سه روز و ده ساعت روی صندوق کار کرد تا تونست ارباب سیریوس رو بیرون آورد. در اون وهله ارباب سیریوس آنچنان گشنه مونده بود که حاضر بود فضله پیکسی هم رو چشمش گذاشت و خورد!

هری تنها خندیده و به اصل مقصود کریچر واکنشی نشان نداده بود.البته اگر کریچر می دانست که همین بچه لوس موجب باز شدن گره مشکلش خواهد شد نه تنها او را لوس خطاب نمی کرد که به عمر و عزتش به درگاه ارباب ریگولوس شهید دعا می کرد. آن روز هری به پسرش گفته بود که یکی از دو مدیری که پسرش به نام های آنان نام گذاری شده اسلیترینی و شجاع ترین مردی بود که در زندگی خود دیده است و ناگهان پرده های جهل کریچر فرو افتاد و چاره مشکل اش را پیدا کرد. تمام مدت کریچر سرش را به دیوار کوبیده، دستهایش را داخل شومینه گذاشته و با گوشت کوب به سرش کوبیده جواب درست جلوی چشمش بود. درست جایی که هرگز جست و جو نشده بود!

نیمه شب بود که کریچر وارد خانه شماره دوازده میدان گریمولد شد. سالها بود که کسی در خانه رفت و آمد نمی کرد و ارباب هری کریچر هم رغبتی به فروش یا تعمیر آن نداشت. خانه در ظلمات محض فرو رفته بود. اما ناگهان نور سپید و روشنی از دور نمایان شد و سپس با سرعت زیادی به سمت کریچر حمله ور شد.
-ای بابا دامبلدور یقه کریچر رو ول کرد! تو سالها بود که کشته شد و قاتلتم اومد پیش خودت و جنازتم پوسید. نخواست بس کرد؟!

البته کریچر تا آخرین روز عمرش این موضوع را نفهمید اما دیگر هرگز کسی که وارد خانه شماره دوازده می شد، روح دامبلدور را نمی دید!
کریچر نیازی به روشنایی نداشت تقریبا تمام خانه را مثل کف دستش بلد بود. از راهروها و پله ها یکی یکی عبور می می کرد تا به زیر زمین خانه رسید. ابتدا چند شمع روشن کرد، سپس دستش را برید با خون طرح و های عجیب و غریبی روی زمین کشید و یک بطری شامپو مخصوص موهای چرب هم گذاشت وسطش. آن گاه شروع به ورد خوانی کرد و لحظه ای بعد تمام اتاق در حال لرزیدن بود.
از کف اتاق، نور سپیدی تابیدن گرفت؛ طوری که کریچر مجبور شد چشمانش را نیمه باز نگه دارد. از میان نور سپید مردی شفاف بالا آمد. گویی پیکرش را آسانسوری نامرئی از کف اتاق بالا می آورد؛ ابتدا سر و سپس سایر اندام هایش نمایان شدند و خلاصه نور شمع و طرح‌های عجیب غریب خون و شبح بیرون اومده از زمین به هوا، انگار از وسط سناریوهای تیم برتون بیرون کشیده شده بودند.

مرد شفاف قد بلندی داشت با بینی عقابی شکل و موهای لختی که دو طرف صورتش چون پرده ای قرار گرفته بود.
-کی تو روز نوزده سال بعد آرامش منو بهم زده؟

کریچر متوجه شد که حتی در دنیای مردگان نیز به آن روز نوزده سال بعد می گویند. صدایش را صاف کرد:
-کریچر به کمک اسنیپ نیاز داشت. تنها اسنیپ شجاع بود که ناجی کریچر بود...

کریچر که بلاخره تونسته بود چیزی که ذهنش رو مشعغول کرده بود رو برای کسی به زبون بیاره، یک ساعت بعد رو لاینقطع حرف زد و نیت ونقشه های مختلفش رو، که هیچ کدوم رو خودش نمی‌تونست انجام بده، به روح اسنیپ شرح داد. از اون طرف اسنیپ هم با دقت گوش می‌ داد و پیش خودش فکر می کرد:

-الان که نوزده سال بعده. شکر مرلین دیگه خبری هم از ولدمورت و دامبلدور نیست که یکی از این بخورم یکی از اون. لازمم نیست از پسر پاتر محافظت شه دیگه، چون دیگه نه معلمی که لرد سیاه از پس کله اش زده باشه بیرون دنبالشه، نه یه گرگینه که قرصاش رو نخورده و رم کرده، نه یه پیرزن خپل دنبالش گذاشته تا نتونه به هدفش برسه. اون که کارش رو تموم کرد رفت، منم قرار نیست آخرش بخاطر چند سانت چوبدستی توسط نجینی که توی حباب محافظ رفته خورده بشم.

این بود که سری تکان داد و با کریچر موافقت کرد و هردو مشغول کشیدن نقشه شدند.

هشت ساعت بعد - هاگوارتز

نوزده سال بعد کذایی به نوزده سال و یک روز بعد نزدیک می شد و آلبوس سوروس پاتر که آخرش هم اسلیترینی شده بود، دمق سر اولین کلاس هاگوارتزش که دست بر قضا کلاس گیاه شناسی بود نشسته بود و مثل سایر دانش آموزان با گلدان‌های مندارک ور می‌رفت. یک یکدفعه با صدای ترقی، یک نفر در کلاس ظاهر شد و در مقابل چشمان از تعجب چهارتا شده‌ی آلبوس، گونی ای را از زیر بغلش دراورد، معلم گیاهشناسی را به داخل آن منتقل کرد و با تقی دیگر ناپدید شد!
قبل از اینکه هرمیون وار پشت چشم نازک کنید و یادآوری کنید که هیچ جادوگر یا ساحره ای نمی تواند در هاگوارتز آپارات کند، خدمتتان عرض می کنم که طرف نه ساحره بود نه جادوگر، بلکه جن خانگی بود، جن خانگی خل و چل خود پاتر ها. و جن های خانگی همه جا می توانند غیب و ظاهر شوند!

کریچر گونی به بغل، در خانه گریمولد ظاهر شد، در حالی که صدایی از داخل گونی به گوش می رسید:
-کریچر! این مسخره بازیا رو تموم کن!
-کریچر قسم خورد که شما اشتباه دید! من که کریچر نبود!

کریچر چوبدستی شخص داخل گونی را که قرض گرفته کش رفته بود به اسنیپ داد و اسنیپ به سرعت طلسم فرمان را اجرا کرد. نویل لانگ باتم در حالی که لبخند ابلهانه ای زده بود و چشمانش سیر در عالم دیگری را تداعی می کرد از گونی بیرون آمد.

اسنیپ فریاد کشید:
-لانگ باتم کریچر؟! این بی خاصیت فرق تسترال و هیپوگریف رو نمیدونه!
-سر کریچر صدات رو بلند نکرد. فقط این دوست ارباب هری بود که راحت می رفت تو گونی.

اسنیپ سری تکان داد و کریچر صندوق بزرگی را آورد. با اشاره ی اسنیپ، نویل صندوق را برداشت و از خانه گریمولد بیرون رفت.


چند ساعتی طول کشید تا نویل بازگردد. اما صندوق را به همراه نداشت و لبخند ابلهانه همچنان بر لبانش نقش بسته بود که نشان از تاثیر قدرتمند طلسم فرمان بود.
اسنیپ که دست به سینه ایستاده بود با لحن سرد منحصر به فرد خودش پرسید:
-خب؟
-خب؟
چی کارش کردی؟
-من دقیقا همون کاری رو کردم که خواسته بودین.

اسنیپ و کریچر به یکدیگر نگاه کردند.
کریچر پرسید:

-اگه راست گفت، پس صندوق کو؟

نویل گفت:
-من همون کار رو کردم. صندوق رو انداختم رو هری.

اسنیپ از جا پرید.
-من نگفتم بنداز روش احمق! گفتم هری رو بکن توی صندوق!
-اوه پس چه خوب شد.
-چطور؟
-آخه من صندوق رو روش انداختم...
- خب؟
-ولی روش نیفتاد که!

پس از نثار دو لگد جانانه _که دومی به سفارش اسنیپ بود_و فرو کردن دوباره نویل داخل گونی، کریچر و اسنیپ به آشپزخانه رفته بودند. کریچر کلاه بلند و سفیدی به سر گذاشته بود. روی میز مقابلشان تعداد زیادی بطری های رنگارنگ، ظرف هایی حاوی پودر های سیاه و سفید و یک پاتیل در حال قل قل قرار داشت. اسنیپ گفت:

-خیلی خوب کریچر... حالا دو قاشق از اون پودر بریز و سه بار خلاف جهت عقربه های ساعت همش بزن.


کریچر پودر سیاه که اسنیپ به آن اشاره کرده بود را داخل پاتیل ریخت. بخار غلیظی از معجون برخاست و رنگش قهوه ای شد. کریچر سه بار خلاف جهت عقربه های ساعت معجون را هم زد.
-این چقدر بوی وایتکس داد. کریچر دلش خواست همشو سر کشید.

اسنیپ گفت:
-مطمئن باش که این آخرین کاریه که دوست داری انجامش بدی...حالا معجون رو بریز تو بطری.

کریچر با دقت مشغول ریختن معجون داخل بطری بلند و باریکی شد. اسنیپ همونطور که دماغش رو بالا گرفته بود، ادامه داد:

-کافیه لانگ باتم اینو تو ظرف غذای پاتر بریزه. امیدوارم با وجود طلسم فرمان اونقدر احمق نباشه که معجون رو سر بکشه. اون وقت مجبوریم جنازه مایع شده اش رو بریزیم تو بطری و دفنش کنیم.

چند ساعت بعد-خونه هری پاتر

جینی در حالی که لیلی لونا را در آغوش گرفته بود به در دستشویی می کوبید.
-هری بیا بیرون. بچه می خواد بره تو.

هری فریاد کشید:
-بچه رو ببر تو حیاط!
-هری میفهمی چی میگی؟ نمیشه که بچه اونجا کارشو بکنه. تو بیا بیرون!
-باور کن خودم بیشتر از هرکس دیگه ای دلم میخواد بیام بیرون. تو توی اون غذای لعنتی چی ریخته بودی؟
-هری مسخره بازی درنیار ما همه از اون غذا خوردیم.
-نویل چی؟ اونم حالش خوبه؟

جینی بچه را که در آغوشش بود کمی جا به جا کرد.
-اونم خوب بود. یه چیزی راجع به گریمولد گفت و برگشت.

هری با لحن کارآگاه مابانه ای گفت:

-گریمولد؟ کار همونه! اومد منو مسموم کرد. از اولشم به من حسودی می کرد. آخه من پسر برگزیده بودم. من سال اول سنگ جادو رو نجات دادم. سال دوم باسلیسک کشتم، سال سوم با یه لشکر دیوانه ساز جنگیدم سال چهارم برنده جام آتش شدم، سال پنجم...

جینی سرش را به نشان کلافگی تکان داد.
-هری تو مغزت تاب برداشته داری هذیون میگی. من بچه رو میبرم خونه همسایه بعدش هم میرم دنبال شفادهنده.
-... من وارث سه یادگار مرگ بودم. ابر چوبدستی منو انتخاب کرد...

اما چیزی جز اشیا بی جان خانه، شنونده صحبت های هری نبود.

همان لحظه - خانه گریمولد

-کریچر فکر کرد به اندازه کافی عمیق شد.

کریچر این را گفت و از گودال عمیقی که کف زیر زمین خانه گریمولد کنده بود بیرون آمد. سپس تابوت بزرگی را داخل گودال شوت کرد. در تابوت باز مانده بود.

اسنیپ گفت:
-اگه اون لانگ باتم کارشو درست انجام داده باشه الان پاتر در حال جون دادنه.
-وقتی ارباب هری به دیدار ارباب ریگولوس شتافت، البته ارباب هری از زیانکارا بود و زیانکارا هرگز ارباب ریگولوس رو ندید، کریچر جنازشو آورد و اینجا دفن کرد.

در این هنگام نویل لانگ باتم به آرامی وارد زیر زمین شد و خیلی بی سر و صدا به کریچر نزدیک شد، طوری که او اصلا متوجه حضور او نشد. ناگهان نویل کریچر را داخل گودال هل داد. در تابوت را بست و شروع کرد به پر کردن گودال با مقدار خاک زیادی که بالای گودال جمع شده بود.

کریچر داخل تابوت زنده به گور شده بود. با مشت های کوچکش به در تابوت می کوبید و جد و آباد نویل لانگ باتم را لعنت می فرستاد البته همان اول تمام اجداد مشترک نویل با خاندان بلک را حذف کرده بود. در این گیر و دار بدن شفاف و نورانی اسنیپ در کنار کریچر ظاهر شد.
کریچر گفت:
-این کرم فلوبر کریچر رو زندانی کرد. اسنیپ بهش گفت اشتباه کرد. اسنیپ بهش فرمان داد که منو آزاد کرد!

اسنیپ با بی تفاوتی به او خیره شد.
-نه کریچر اشتباه نشده. خودم بهش گفتم که این کار رو بکنه.

اگر کریچر به دنبال دلیل آنکه چرا نقشه هایش برای کشتن ارباب هری، همه به بن بست می خورند بود، باز هم جواب سوالش، همینجا جلوی چشمانش و نوک دماغش بود.

-چی شد؟ اسنیپ گفت این کار رو کرد؟ ولی اسنیپ هم مثل کریچر از ارباب هری... چرا؟
-چشماش کریچر... چشمای لعنتیش...

کریچر فریاد زد:
-کله چرب عین آدم صحبت کرد و ادا اطوار رو ول کرد که کریچر فهمید!
-ول کنم به چشماش اتصالی کرده بود... من از پاتر متنفرم کریچر. همیشه متنفر بودم. میخوام سر به تنش نباشه ولی اون چشمای مادرش رو داره.

کریچر گفت:
- د آخه مرد حسابی ول کنِ آدم کجای آدمه!؟ پس این همه مدت کریچر رو عنک کرد؟ پس صندوق چی بود؟
- من اول به نویل دستور دادم تا پاتر رو بندازه تو صندوق. ولی بعد نتونستم و بهش گفتم صندوق رو پرت کنه پیش پای پاتر.
- پس اون معجون مرگبار چی بود؟
-چیز خاصی نبود. یه کم پاتر رو چیز می کرد... چیز... دیدی معجون عشق مثل قلب سرخ رنگه؟
-آره؟
- دیدی معجون شانس، مثل گیاه خاج، شگونه ایرلندی، سبزه؟
-آره؟
-دیدی رنگ معجون قهوه ای بود؟ همون.


در اینجا کریچر درجا تسمه تایم پاره کرد و موتورش نیز نیم سوز شد. شجاع ترین جادوگر هم گیر چشم های ارباب هری بود. دنیای بنظرش جای بسیار عجیب و مضحکی آمد. اصلا آدم ها هیچ کارشان درست و کامل نبود. در نه در بد بودن خوب بودند و نه در خوب بودن. این بود کریچر تصمیم گرفت « اسنیپ، تو روح مرده و زنده ات!» گویان، باقی عمرش را همان طور زنده به گور زندگی کند و هرگز به دنیا برنگردد تا روزی که بتواند دوباره ارباب ریگولوس را ببیند.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۲۳:۰۳:۲۹
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۲۳:۳۶:۴۷
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲ ۲۳:۳۷:۲۲
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۳ ۰:۱۰:۰۲
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۳ ۰:۲۵:۳۰

وایتکس!



پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (ارتباط با ناظرین)
پیام زده شده در: ۰:۴۲ شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۹
#6
-بچه ها بیاین بیرون. داوشمون از خودمونه!

رز این را گفت و عصا و کلاه و صلیبی که بر گردنش آویخته بود را در آورد.
کریچر کلاه تنگی بزرگی که گوش های بزرگش را می پوشاند از سرش برداشت و آن را به کناری پرت کرد.
-کریچر از این کلاه مسخره خسته شد. چه خوب که از شرش راحت شد.

تابلوی سر کادوگان که مقابل آنها قرار گرفته بود تایید کرد.
-آره هم رزم. منم ترجیح میدم این شکلی سفر کنم تا اینکه چند ساعت بی حرکت بشینم.

ریش سیاه با تعجب برگشت.
-تابلو حرف میزنه؟!
-ای بابا آره دیه! گفته بودیم که!

ریش سیاه که در تلاش بود تعجب خودش را از تابلوی سخنگو پنهان‌ کند گفت:
-به هرحال فرقی نمی کنه . شما بزودی به عنوان برده فرو...
-ای بابا همرزم سخت نگیر. ما که مسافر قاچاق کشتی ای بودیم که شما دو دقیقه پیش زدی ترکوندیش. این دوست زلزله مون که اسقف شده بود. هم رزم ما کریچر دستیارش و ما هم که پرتره مورد علاقش و مجبور بودیم چند روز حرکت نکنیم. حالا که حداقل راحتیم دیه چه فرقی می کنه به چه عنوانی سفر کنیم. هرچی تو بگی اصن!

ریش سیاه فیتیله هایی که بین ريشش می گذاشت را روشن کرد تا ظاهر ترسناک تری داشته باشد. ظاهرا اسرای جدیدش اصلا خبر نداشتند توسط ترسناک ترین دزد دریایی تمام دوران ها اسیر شده اند.
ریش سیاه صورتش را نزدیک رز آورد.
-شما ها اصلا در جریان نیستید که... آخ!

کریچر ریش بلند ریش سیاه را کشید.
-دزد دریایی چرا ريشش اینقدر شپش داشت؟ ارباب ریگولوس همیشه توصیه کرد که ملت باید تمیز بود! خب معلوم بود! تو دریا که آدم نتونست بره حموم! اما دزد دریایی نگران نبود دوای دردش پیش کریچر بود.

قبل از اینکه ریش سیاه فرصت پیدا کند فریاد بزند و اسلحه بکشد تا گلوله ای در مغز کریچر خالی کند، کریچر بطری وایتکس را روی صورت ریش سیاه خالی کرد.
رز زلر لحظه ای نگاهش به فرمان بزرگ کشتی افتاد.
-من همیشه آرزو داشتم یکی از اینا برونم!

ریش سیاه شمشیر کشیده بود و در حالی که از سوزش ناشی از وایتکس به خود می پیچید و شمشیرش را در هوا تکان می داد فریاد زد:
-دست بهش نمیزنی دختره ی نادون! اون بچه بازی نی...

بوم!

دیر شده بود. رز خود را به فرمان رسانده بود و با اولین چرخش، کشتی بزرگ و دهشتناک ریش سیاه به نزدیک ترین صخره برخورد کرده بود. یک سمت کشتی نابود شد و سمت دیگر آن آتش گرفت. خدمه کشتی و اسرا هر یک سعی می کردند خود را به آب بیندازند. ریش سیاه، که البته اکنون بی ریش نام مناسب تری برایش بود فریاد زد:
-کشتی عزیزم...

و سعی کرد به رز حمله ور شود که سر کادوگان جلویش را گرفت.
-ای بابا هم رزم سخت نگیر. یه خراش کوچیکه دیه. با یه کم تف و چسب درست میشه!

ریش سیاه تا به حال چنین چیزی ندیده بود. آرزو کرد که ای کاش هردو دستش می شکست و به کشتی حامل این سه موجود که حتی مطمئن نبود انسان اند یا نه حمله نمی کرد. ریش و کشتی اش را از دست داده بود. دیگر دلیلی برای زندگی نداشت. بشکه باروتی پیدا کرد. داخل آن نشست و بشکه را آتش زد.

چند لحظه بعد سیل خون به اطراف پاشیده شد.
-وای بچه ها ببینید! داره بارون قرمز میاد!
-هم رزم کشتی رو دریاب! با همین به سفر ادامه میدیم!
-چرا پرچم کشتی سیاه بود با جمجمه؟ ارباب ریگولوس که سیاه دوست نداشت!
-آره کریچ بیارش پایین عوضش می کنیم! اتفاقا گزینه خوبی هم داریم براش!
::

رز و کریچر با لبخند شیطنت آمیزی به تابلوی سر کادوگان خیره شدند. چند لحظه بعد کریچر بی توجه به داد و فریاد های سر کادوگان که "شکم تونو سفره می کنم نامردا و هم رزم ریش سیاه کجایی دقیقا کجایی که سر کادوگانت رو کشتن. " تابلو را جای پرچم سیاه نصب کرد.

کریچر به کمک جادو کشتی داغون شده را تعمیر کرد. رز چشم بندی به چشم راستش زده بود و با لبخند گشادی کشتی را می راند. کریچر اما مشغول گشت و گذار در قسمت های مختلف کشتی بود. تا اینکه قفس بزرگی پیدا کرد و آن را کشان کشان به عرشه برد. موجود بزرگ و پشمالویی داخل قفس نشسته بود و در حالی که خود را به دیواره قفس میزد دائم میگفت:
-سوسیس! سوسیس!

کریچر گفت:
-کریچر این موجود رو داخل کشتی پیدا کرد. کریچر میخواد نگهش داره. اینجا یه اعلامیه مسابقات شطرنج هم بود!

و اعلامیه را نشان داد. رز اعلامیه را از دست کریچر قاپید و تا بخواند.
-ایول! بچه ها پایه شطرنج هستین؟ فقط چهارتا شرکت کننده میخواد ما سه تاییم!

کریچر به قفس اشاره کرد.
-گرگ اگه با ما شطرنج بازی کرد کریچر براش سوسیس مرغوب خرید!

گرگ سرش را چند بار تکان داد.

-اینم نفر چهارم! پس پایه اید؟

گرگ و کریچر و سرکادوگان یک صدا فریاد زدند:
-آی کاپیتان!

چند ساعت بعد

رز در حالی که فرمان کشتی را گرفته بود فریاد زد:
-رسیدیم سر؟

سرکادوگان که اکنون جای پرچم بود فریاد زد:
-یه جزیره با چندتا بچه گربه میبینم هم رزم!

کریچر دوباره اعلامیه را نگاه کرد.
-پس ما آدرس رو درست اومد!

نام تیم: Queen Anne`s Revenge

اسب: کریچر
فیل: رز زلر
سرباز: فنریر گری بک
رخ: سرکادوگان


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۴ ۰:۵۶:۴۴
ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۴ ۰:۵۸:۳۲

وایتکس!



پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
#7
فلش بک

مهم نیست مشغول چه کاری باشید، گاهی چنان هوس انجام کاری به سرتان می زند که حاضرید برای رسیدن به هدف تان هرکاری بکنید. حال این کار می تواند هرچیزی باشد؛ از خواندن چند صفحه کتاب یا گوش دادن به موزیکی خاص گرفته تا نوشیدن مقداری از نوشیدنی های کره ای اعلای مادام رزمرتا.

زاخاریاس از لباس های مشنگی متنفر بود. معتقد بود در ردای مشنگ ها ظاهر احمقانه ای پیدا می کند. در تمام عمرش سعی کرده بود حدالامکان از پوشیدن ردای مشنگی خودداری کند. عصر آن روز زاخاریاس ردای مشنگی پوشیده بود. بعد ها از آن روز به عنوان معدود روزهایی یاد می کرد که با رضایت خود این کار را کرده است.

آن روز زاخاریاس ناگهان میل شدیدی درون خود حس کرد. میل شدید رفتن به سینما! در واقع خودش هم نمی دانست این احساس از کجا نشات می گرفت، فقط ناگهان احساس کرده بود دلش می‌خواهد وارد سالن تاریکی شود و تصاویر متحرک را روی پرده غول پیکری ببیند. این بود که ردای مشنگی پوشیده بود تا به سینما برود.

اکنون در سالن بسیار بزرگی نشسته بود. با اینکه تنها چند دقیقه به شروع فیلم مانده بود اما نصف سالن خالی مانده بود. زاخاریاس درست در ردیفی نشسته بود که تا دو ردیف جلوتر و پشت سرش کسی ننشسته بود. این را به خوش شانسی اش نسبت داد زیرا می توانست کاملا راحت باشد و مجبور نباشد جلوی مشنگ ها طبیعی رفتار کند. هنگامی که مشغول خرید بلیت بود، به دلیل آشنا نبودن با پول مشنگی توجه زیادی برانگیخته بود. سپس وارد ساختمان سینما شد و برای آن که همرنگ جماعت شود مقداری پف فیل خریده بود.

اکنون که کسی دور و برش نبود به کمک چوبدستی اش که داخل آستین لباس پنهان کرده بود محتویات ظرف پف فیل را با کیسه خوراکی های خودش که حاوی شکلات و مقدار زیادی برتی بارت با طعم همه چیز بود عوض کرد. چیزی به شروع فیلم نمانده بود که مرد عجیبی وارد سالن شد. قد بلندی داشت، پالتوی بلندی هم پوشیده بود که او را بیش از پیش بلند نشان می‌داد. بنظر می رسید که چند نفر داخل پالتو پنهان شده باشند تا قد مرد عجیب را بلندتر نشان دهند. با این فکر، زاخاریاس نتوانست جلوی پوزخند زدنش را بگیرد.
مرد کلاه لبه دار سیاهی به سر داشت. عصای نقره ای بزرگی هم در دست داشت که سرش به شکل یک افعی بود اما در دست دیگرش -زاخاریاس دیگر نمی توانست مقاومت کند، سرش را روی صندلی جلویی گذاشت و خندید- یک ظرف پف فیل گرفته بود. ظرف را طوری نگه داشته بود که گویی درون آن پر از عقرب است و هر لحظه ممکن است از ظرف بیرون بیایند و او را نیش بزنند. مرد درست صندلی کنار زاخاریاس نشست.

اگر زاخاریاس کمی هم شک داشت، اکنون مطمئن بود که این آقا نیز خود جادوگر است چرا که آقا عینک سیاهی به چشم زده بود و با اینکه چراغ ها خاموش شده بودند و فیلم در حال پخش بود حاضر نبود عینک را از چشم بردارد. شیطنت زاخاریاس گل کرد. ظرف پف فیل را به طرف آقا گرفت. آقا سرش را به طرف زاخاریاس برگرداند. دستش را با ترس لرز درون ظرف برد....زاخاریاس حس کرد آقا قصد خوردن چیزی ندارد اما اگر آقا نیز مثل خودش جادوگر بود چاره ای جز خوردن نداشت تا طبیعی رفتار کرده باشد. بالاخره آقا آن را خورد و ناگهان به زاخاریاس خیره شد.

با اینکه زاخاریاس نمی توانست چشمان آقا را ببیند حاضر بود قسم بخورد که احتمالا چشم هایش از تعجب اندازه بلاجر شده اند.
-درست فهمیدی. برتی بارته. با طعم همه چیز.

ناگهان آقا از جایش بلند شد و جایش را با صندلی کناری عوض کرد تا از زاخاریاس دور باشد. زاخاریاس دوباره خندید.

یک ساعت بعد فیلم به پایان رسیده بود. جمعیت به سمت در های خروجی سالن هجوم بردند. زاخاریاس به سرعت بلند شد تا خود را به آقا برساند اما او بین جمعیت گم شده بود. زاخاریاس چندبار سرک کشید اما آقا را پیدا نکرد. از سالن خارج شد، وارد راهروی بزرگی شد و ناگهان آقا را دید که روی نیمکت نشسته است. لبخندی زد و کنارش نشست. آقا کمی خودش را جمع کرد و دستش را به روی عصایش فشرد.

زاخاریاس گفت:
-فیلم قشنگی نبود.

آقا ابتدا کمی لب هایش تکان خورد، گویی در کشمکش بود که پاسخ بدهد یا نه. سرانجام گقت:
-ما... یعنی من هم خوشم نیومد.

صدایش سرد و بی روح بود. زاخاریاس تصمیم گرفته بود ضربه نهایی را بزند.
-چه عصای قشنگی! چوبدستیت رو توش جاساز کردی نه؟

ٱقا همچون فنر از جا پرید.

زاخاریاس پوزخند زد.
-نترس خودی ام. فکر کردی مامور مخفی وزارت سحر جادوئم؟ مال خودم اینجاست.

و آستینش را نشان داد. آقا نه تنها آرام نشد که مضطرب تر بنظر می رسید.
-ما می با... یعنی... من می بایست برم. یاران وفادار ما... خانواده ام...منظورمه... همسرم.... منتظره.

لحن آقا عجیب بود. طوری بریده بریده حرف می‌زد که گویی با هرکلمه شمشیری به بدنش فرو می کنند. سپس با قدم های بلند از آنجا دور شد.
زاخاریاس خندید. آقا را حسابی ترسانده بود. هرچه بیشتر ظاهر و حرکات و لحن آقا را به یاد می آورد لبخند روی صورتش وسیع تر و وسیع تر می شد. ناگهان لبخندش محو شد. کلمات یاران وفادار همچون پتک بر سرش فرود آمدند.
یاران وفادار... خانواده... تصویری در ذهنش تداعی شد... عمارتی بزرگ و اربابی اما کثیف... تابلوی جیغ جیغو... جن خانگی که چقدر ازش متنفر بود... دوستانش... خنده ها و شادی ها و دعواهایشان... از همه مهم تر پیرمردی مهربان که ریش بلند سفیدی داشت....

تصاویر یک به یک و به سرعت از ذهنش می گذشتند... گویی فیلمی در حال پخش بر روی پرده ذهن زاخاریاس بود. ناگهان همه چیز را به یاد آورد... پروفسور دامبلدور، پنه لوپه، اما، فلور، ژوزفین، کریچر، آرتور، سرکادوگان، مودی، ریموند و خیلی های دیگر را به یاد آورد. همه شان را خیلی خوب می شناخت. چقدر دلتنگ تک تک شان بود...حتی تابلوی خانم بلک! چه اتفاقی افتاده بود؟ چه بلایی سر محفل ققنوس آمده بود؟ ناگهان همه جدا شده بودند؟ اما زاخاریاس هیچ چیز به یاد نمی آورد... چرا ناگهان همه چیز عوض شده بود؟

تصمیمش را گرفت. باید خود را به شماره دوازده میدان گریمولد می رساند. کیسه خوراکی هایش را در جیب گذاشت و ظرف پف فیل را در نزدیک ترین سطل آشغال انداخت. آنگاه رفت تا خود را به خلوت ترین مکان ممکن برساند و بتواند غیب شود.


***


ولدمورت وارد اتاقش شد. پالتو بلند و کلاهش را با نفرت به کناری انداخت. چوبدستی اش را از عصای نقره ای خارج کرد. عینک را که با افسون چسب دائمی به چشمش چسبانده بود جدا کرد. نجینی فش فش کنان به استقبالش آمد.

-نه نجینی... فیلم خوبی نبود. ما از فیلم متنفریم. ما از سینما هم متنفریم. فقط رفته بودیم موقعیت دشمن رو بسنجیم!

پایان فلش بک


وایتکس!



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ یکشنبه ۱ تیر ۱۳۹۹
#8
فرستنده:کریچر
آدرس: خونه شماره دوازده میدان گریمولد

گیرنده: ارباب ریگولوس
آدرس: سرزمین الیزیوم، خونه ارباب ریگولوس

ارباب ریگولوس بسیار بسیار عزیز کریچر، کریچر دلش برای شما خیلی خیلی تنگ شد. ارباب ریگولوس، دنیا بدون شما برای کریچر هیچ بود. ارباب ریگولوس، خونه آبا و اجدادی شما، خونه ای که شما ارباب عزیز، داخل اون بزرگ شد و رشد کرد، بدست گند زاده ها و خائنین به اصل و نسب افتاد.اسمشونو گذاشت محفل ققنوس. ارباب ریگولوس، کریچر از نحوه زندگی اینا تعجب کرد. اینها ذره ای برای اصالت ارزش قائل نبود. ارباب ریگولوس اینا برای کریچر پیر بی معنی بود. کریچر بین اینا تباه شد ارباب ریگولوس. گاهی احساس خفگی به کریچر دست داد.

ارباب ریگولوس، امروز تولد ارباب محفلیا بود. محفلیا جشن گرفت و بسیار خوشحال بود. مثل باقی کارهاشون این هم برای کریچر بی معنی بود. البته ارباب محفلیا فکر کرد کریچر دوستش داشت اما ارباب ریگولوس، ارباب محفلیا خودش از همه برای کریچر بی معنا تر بود. ارباب محفلیا فکر کرد کریچر خیلی دوستش داشت چون امروز که تولدش بود با دیدن بطری بزرگ وایتکس کریچر_ که از اون فلچر دزد گرفته بود_ که به طور کاملا اتفاقی بدستش رسید و به طور کاملا اتفاقی یه روبان قرمز هم بهش بسته شد بود اظهار خوشحالی کرد و گفت از بطری به خوبی نگه داری کرد و جایی نگهش داشت که تونست هر روز دیدش. کریچر هم سرش داد زد که بطری کریچر اتفاقی بدستش رسیده و اونجا رو ترک کرد.

ارباب ریگولوس، دل کریچر براتون خیلی تنگ شد. ارباب تونست به خواب کریچر اومد؟

دوستدار ارباب

کریچر


وایتکس!



پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
#9
فلش بک_شب قبل

سانتور بسیار بسیار مسن که همچنان فرم ریش پروفسوری اش از هزاران سال قبل را حفظ کرده بود، مقابل فضای خالی بین خانه های شماره یازده و سیزده ایستاده بود و مشغول تماشای آسمان بود. کنارش سانتور مسن دیگری ایستاده بود.

سانتور مسن در حالی که به فضای خالی بین دو خانه خیره شده بود گفت:
_این احمقا دوازده رو یادشون رفته!

سانتور بسیار بسیار مسن گفت:
_تو همیشه ظاهر رو دیدی.

سانتور مسن لبخند گشادی زد.
_ای بابا... حال خودت که باطن رو دیدی کجا رو گرفتی خب؟!

سانتور بسیار بسیار مسن پرسید:
_فرزند تو کتاب هم می‌خوانی؟

سانتور مسن گفت:
_بله.
_کی بود؟
_همین دیشب!
_اسمش چه بود؟
چیز بود ... الان میگم...

سانتور بسیار بسیار مسن با لحن سرزنش آمیزی گفت:

_یادت نمیاد فرزند. چون تمام عمرت فقط خوردی و خوابیدی و جفت گیری کردی و جفتک اندا...

سانتور مسن دست هایش را مقابل صورت سانتور بسیار بسیار مسن تکان تکان تا به سیل سخنانش پایان دهد.
_وایسا عمو! کجا با این عجله؟ هیپوگریف رو نگه دار با هم بریم! یادم اومد... چیز بود اسمش... اصالت وجود یا اگز... اگزیس...ها چیز... اگزوز سازی! اصالت وجود یا اگزوز سازی!

سانتور بسیار بسیار مسن از رفیق مسن اش نا امید شد،بحث کردن با او بی فایده بود.این بود که تصمیم گرفت نگاهی به ستاره ها بیندازد.
به نقطه ای از آسمان خیره شد که درست زیر آن فضایی خالی، جایی که می بایست خانه شماره 12 قرار می گرفت، قرار داشت. سپس با دست به آنجا اشاره کرد.
‌_فرداشبه...فرداشب اتفاق بدی برای اهالی این خونه میفته.

سانتور مسن گفت‌:
_مرلین عمرت بده تو جز پیش‌بینی بدبختی کار دیگه بلد نیستی؟ آخرین بار که دیدیم چی شد. یارو مار عجیب الخلقه ول کرد تو مدرسه. یه سری مردن، یه سری خشک شدن یکی هم که اخراج شد!

سانتور بسیار بسیار مسن سری به نشانه مخالفت تکان داد.
_این دفعه نه. این دفعه نمی‌ذارم. کمک شون می کنم. جلوی این اتفاق رو می گیرم!به شرافتم قسم!

سانتور مسن دوباره لبخند گشادی زد و دست دور گردن سانتور بسیار بسیار مسن انداخت.
_ای بابا ول کن بره! شرافت کیلو چنده!؟ اینقدر درگیر مسائل انسانها نکن خودتو. اینا خودشونم با اینکه تو بدبختی و لجن باشن کیف میکنن! ول شون کن بیا ببرمت یه درخت این نزدیکی ها می شناسم... برگاشو بدم بخوری جیگرت حال بیاد!

سانتور مسن سپس همان طور که دست در گردن سانتور بسیار بسیار مسن انداخته بود، از آنجا دور شد و او را به دنبال خود کشید.

پایان فلش بک


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۹/۳/۵ ۲۱:۱۰:۵۵

وایتکس!



پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۹
#10
نمرات جلسه دوم تغییر شکل


گریفندور:

اما دابز: 27

اسلیترین:

سپتیموس مالفوی: 26
مایکل رابینسون: 28

ریونکلا:

لینی وارنر:5-30=25
ریموند:30
سوزانا هسلدن: 25

هافلپاف:

آگاتا تراسینگتون: 27





وایتکس!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.