هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۲:۳۶:۰۳ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
#1
آدم ها دو دسته اند، یا شب ها زود می خوابند یا دیر. اگر جزو دسته دوم باشید به خوبی می دانید که کافیست تنها یک شب تصمیم بگیرید زود بخوابید،تمام کائنات دست به دست هم خواهند داد تا نگذارند چنین اتفاقی بیفتد.
کریچر آن شب تصمیم گرفته بود برخلاف همیشه زود بخوابد. اعضای محفل همگی خواب بودند. کریچر نیز به آشپزخانه رفت تا در کابینت مورد علاقه اش بخوابد. پس از آماده کردن محل خوابش، قاب آویز ارباب ریگولوس را_که فقط هنگام خواب این کار را می کرد_از گردنش بیرون آورد. سپس تابلو های خاندان بلک را یکی یکی از نظر گذراند و به مرده و زنده و جد و آباد خاندان بلک شب بخیر گفت.

ابتدا طبق عادت به شانه راست خوابید اما محتویات مغزش اجازه نمی داد خوابش ببرد. ابتدا به این فکر کرد که ای کاش می توانست هاگوارتز را منفجر کند. سپس خود را تصور کرد که با وایتکس به ملت حمله می‌کند تا همه جا را سفید کند. آن گاه فکر کرد چرا هشتصد گالیون هشت تا صد گالیون اما سیصد گالیون سی تا صد گالیون نیست؟ بالاخره پس از ساعتها ذهنش تصمیم گرفت کمی آرام باشد. چشمانش گرم شده بود. کم کم فضای کابینتش به آرامی محو می شد که ناگهان...خوابش نبرد، در واقع هرکسی هم جای او بود خوابش نمی برد... هیچ کس نمی توانست در حالی که"میخوام سالاد درست کنم. سالاد چیه؟ الویه! " در ذهنش پخش می شود بخوابد!

با اینکه با فشردن چشمهایش تلاش می کرد بخوابد نمی توانست. گویی تک تک کلمات آدمهایی بودند که آن لحظه بر سرش هوار می کشیدند. ای لعنت بر تلویزیون! چند روز قبل ریموند یک جعبه به خانه آورده بود و گفته بود نامش تلویزیون است. کریچر از ابتدا هم از آن خوشش نیامده بود. کریچر در اولین برخورد گفت بود:

_این که ارباب ریگولوس نشون نداد!

البته محفلی ها همگی موافق بودند که در خانه ای پر از عکس‌های ریگولوس و بوی وحشتناک وایتکس، تنها نکته خوب تلویزیون همین عدم پخش ریگولوس بود. کریچر هم که ذاتا لجوج بود_به طوری که اگر همگی تصمیم می گرفتند بروند قطب شمال او قطب جنوب را انتخاب می کرد_همان جا قسم خورد که هرگز تلویزیون نگاه نکند. با این حال، هنگامی که بقیه اعضای محفل مشغول تماشای آن بودند، صدایش به گوش کریچر می رسید.

تصمیم گرفت برای فراموش کردن آهنگ شروع کند به شمردن تسترال ها.
_یک، دو، سه، چهار، پنج، شش... بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه "ظرف بلور" ... چهل و پنج، چهل و شش،... صد و هفتاد و هشت، صد و هفتاد و نه... دویست و سی و هفت، دویست و سی و هشت "با خیارشور" ، دویست و سی و نه،... هزار و پونصد و چهل، هزار و پونصد و چهل و یک "سینه مرغ" ... چهار هزار و پونصد و سی و چهار، چهار هزار و پونصد و سی و پنج"با تخم مرغ" ... .

ظاهرا آهنگ دست بردار نبود. تک تک مواد لازم تهیه سالاد الویه از ذهنش ریتم دار می گذشت. لعنت به تبلیغات!
با عصبانیت ملافه را کنار زد و از جایش برخاست لگد محکمی به در کابینت زد. خوشبختانه آشپزخانه طبقه همکف بود و صدای آن به حدی نبود که کسی را از خواب بیدار کند. از کابینت بیرون آمد. تصمیم گرفت راه جدیدی را امتحان کند.

این فقط یک آهنگ تبلیغاتی مسخره بود. کریچر می بایست با آهنگ خفن تری سراغش برود! بنابراین بشکنی زد تا آهنگ مورد علاقه اش پخش شود، آشپزخانه را طوری طلسم کرد که صدایی از آن خارج نشود . چند لحظه بعد خودش هم مشغول خواندن شد.
_آسمانی ارباب من، عشق من ریگولوس من
ای عشق من ای زیبا ریگولوس من
در خوابی نازی شبها ریگولوس من
ترک من و دل ای مه گفته ای تو
ای ارباب صحرا ریگولوس آی ریگولوس آی ریگولوس.

آهنگ را بارها و بارها پخش کرد. آنقدر که تقریبا نزدیک بود خود خواننده اعتراض کند. حال می توانست با خیال راحت به خواب برود. اما ظاهرا آهنگ تبلیغ دست بردار نبود. زیرا همین که کریچر نگاهش به سیب زمینی هایی که کنار آشپزخانه بود افتاد آهنگ دوباره ذهنش را تسخیر کرد.

‌"دیگه چی میخوای؟ داری میبینی سیب زمینی حالا یه شیشه سس دلپذیر! "

کریچر سرش را بارها و بارها به دیوار کوبید.
_آهنگ لعنتی از ذهن کریچر بیرون رفت!

همان طور که مشغول کوبیدن سرش بود فکری بخاطرش رسید. همه اینها تقصیر تلویزیون بود. اگر می توانست برود آن آدم هایی که داخل تبلیغات بودند را بکشد حداقل قدری خیالش راحت میشد. بنابراین لبخند جوکر طورانه ای زد. به راهرویی که سرهای جن های خانگی به دیوارش نصب شده بود رفت. تبر بزرگ را از روی دیوار برداشت.

به طرف تلویزیون رفت. چندین بار به شیشه تلویزیون ضربه زد. گویی در خانه بود.
_خوک‌های کوچولو خوک‌های کوچولو گذاشت کریچر اومد تو!

دوباره به شیشه کوفت.
نه؟ اصلا نشد کریچر اومد؟ پس کریچر قهر کرد ، فوت کرد
و خونه تون رو نابود کرد!

تبر بالا رفت و پایین آمد. در حالی که کیلومترها آن طرف تر تن مرحوم امام کوبریک در قبر می لرزید، تبر بار ها و بارها بالا رفت و پایین آمد و هر بار تلویزیون خرد تر از قبل میشد.
_اگه آدمای توی تلویزیون نذاشت کریچر خوابید کریچر هم دخلشونو آورد.

سپس با خیال راحت به سمت کابینتش رفت تا تلاش کند بخوابد. مهم نبود بالاخره خوابش ببرد یا نه... اینکه آدمای تلویزیون هم راحت نبودند و خانه شان خراب شده بود به او آرامش می بخشید!


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۴ ۲۲:۵۶:۴۶

وایتکس!


پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵:۲۳ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#2
نمرات جلسه اول تغییر شکل

گریفندور:

آستریکس:21

ریونکلا:

ریموند: 29
لینی وارنر: 24.5


وایتکس!


پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲:۵۶ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#3
نمرات جلسه اول تغییر شکل

گریفندور:

آستریکس: 21=5_26
پست شما حاوی چندین غلط املائی هستش. حتما قبل از ارسال یکبار بخونید پست خودتون رو. شکلک برای دیالوگ هاست.

ریونکلا:

ریموند: 29
خیلی خوب بود. فقط در مواردی مثل سبزی پیدا کردن و اینجور چیزا بهتره جادویی فکر کنیم. مثلا به جای سبزی بنویسید شروع کردن کاشت مهر گیاه. به جای کفشدوزک مثلا داکسی پیدا شه و این جور چیزا.

لینی وارنر: 24.5=5_29.5
خوبه. یه کم سریع رد شدین از بعضی جاها که ظرفیت داشت.


وایتکس!


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۳۲ چهارشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۸
#4
نمرات جلسه اول تغییر شکل

گریفندور:

آستریکس: 21=5_26
پست شما حاوی چندین غلط املائی هستش. حتما قبل از ارسال یکبار بخونید پست خودتون رو. شکلک برای دیالوگ هاست.

ریونکلا:

ریموند: 29
خیلی خوب بود. فقط در مواردی مثل سبزی پیدا کردن و اینجور چیزا بهتره جادویی فکر کنیم. مثلا به جای سبزی بنویسید شروع کردن کاشت مهر گیاه. به جای کفشدوزک مثلا داکسی پیدا شه و این جور چیزا.

لینی وارنر: 24.5=5_29.5
خوبه. یه کم سریع رد شدین از بعضی جاها که ظرفیت داشت.


وایتکس!


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱:۰۷ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#5
به نام ارباب ریگولوس شهید

کریچر در راستای وصیت ارباب ریگولوس اومده عضو محفل ققنوس شه و بطری وایتکس هم آورد که زد همه جا رو سفید کرد!


سلام و درود به تو کریچرخان،
یک دونه جغد داره می‌آد به سمتت که دریابش لطفا...


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۲۱ ۲:۲۴:۰۰

وایتکس!


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸:۲۰ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
#6
جلسه دوم درس تغییر شکل

بعضی شب ها آدم راحت میخوابد. معمولا خیلی کم پیش می آید. آن شب جزو معدود شب هایی بود که کریچر راحت خوابیده بود. دوست بسیار بسیار عزیزش مانداگاس، چوبدستی ای که کریچر مدتها پیش سفارش داده بود را برایش فراهم کرده بود. کریچر لبخندی زده بود. چوبدستی را کنارش گذاشت و راحت خوابید. فردا برنامه ویژه ای برای شاگردانش تدارک دیده بود. مطمئن بود همگی از آن لذت خواهند برد.

***


بعضی چیزها ترسناک است. مثلا اگر به شما بگویم فردا دایناسور های جهش یافته فضایی به زمین حمله می کنند، کاملا حق دارید بترسید. اما اگر بگویم فردا به همه بستنی قیفی مجانی می‌دهند قطعا نخواهید ترسید. بستنی قیفی نه تنها ترسناک نیست که خیلی هم خوشمزه است. اگر بگویم شهاب سنگ، حق دارید بترسید اما اگر بگویم کریچر برای شاگردانش برنامه ویژه ای تدارک دیده بود نه تنها حق دارید بترسید که کاملا جا دارد وحشت کرده و خودتان را زیر تخت حبس کنید، شاید حتی شهاب سنگ و دایناسورهای جهش یافته فضایی آن قدر ها هم ترسناک نباشد!

دانش آموزان وارد کلاس شدند. برخلاف همیشه، کریچر از قبل در کلاس حضور داشت و چوبدستی کوتاهی را میان انگشتان بلند و کشیده اش می چرخاند.
چند لحظه بعد کریچر شروع به صحبت کرد.
_کریچر امروز برنامه ویژه ای برای دانش آموزان داشت!

نگاه هایی حاکی از "مرلین خودش بهمون رحم کنه! " بین بچه ها رد و بدل شد.

_کریچر احساس کرد که دانش آموزا خیلی با کلاسش حال نکرد. برای همین تصمیم گرفت روند تدریس رو عوض کرد.

بچه ها کمی امیدوار شدند. آیا بالاخره از نوشتن لحظه لحظه زندگی خانم بلک خلاص می شدند؟

_کریچر فهمید که بچه ها چندان از نوشتن خوششون نیومد.

چوبدستی که در دست داشت را بالا گرفت.
_این چوبدستی رو یکی از دوستان خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عزیز کریچر، براش از صاحبش "قرض" کرد. کریچر با خودش فکر کرد شاید اگه بچه ها نوشتن دوست نداشت با درس عملی بیشتر حال کرد!

ناگهان بچه ها فهمیدند کریچر قصد انجام چه کاری دارد. افسوس که به شدت دیر شده بود.

کریچر چوبدستی را بالا گرفت.
_سکتوم اربابسرا!

گوی سبز رنگ بزرگی از نوک چوبدستی خارج شد و بالای سر بچه ها قرار گرفت. سپس طلسم های سبز رنگ از گوی خارج شدند. هر طلسم به سمت یکی از بچه ها رفت. طلسم هم چون ماری به دور هریک از دانش آموزان پیچید. لحظه ای بعد، همگی تبدیل به پسری لاغر با صورتی کشیده، بینی بزرگ و موهای لخت شده اند.

_کریچر به ملت تبریک گفت. همه تبدیل به ارباب ریگولوس شد! تکلیف جلسه بعدتون اینه بود که راهی پیدا کرد تا به حالت عادی برگشت.(30 نمره) کریچر براتون آرزوی موفقیت کرد!

طبق روال همیشگی کریچر بعد از گفتن تکلیف غیب شد.


وایتکس!


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۵۵ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
#7
اسب vs فیل



نقل قول:
سوژه: ابرقهرمان

لرد سیاه در طبقه‌ی بالایی یک قلعه‌ی مرموز زندانی شده و جالب است بدانید که به وی یک کلاه‌گیس برای انداختن از پنجره داده‌ند. ترجیحاً به نجاتش بروید.



اگر هرکس قادر به کنترل چیزی نباشد، تنها چیزی که مایه دلگرمی اوست امنیت خیالی و پوشالی اش است. به خوبی می‌دانست که حضورش در آنجا تنها به خائنین و گندزاده ها قوت قلب می بخشد. اما مگر چقدر می توانستند قدرتمند ترین جادوگر دنیا را زندانی کنند؟ حتی اگر بالاترین اتاق بلندترین برج آزکابان زندان او باشد؟ او لردولدمورت بود. جادوگری که مرگ که تقریبا مرگ را شکست داده بود. فرار از این زندان برایش چندان غیر ممکن نبود.

_لرد سیاه موهاشو انداخت پایین!

لرد سیاه کلاه گیس را برداشت و آن را روی سرش گذاشت و موهای به طرز عجیبی بلند آن را پایین انداخت. چند لحظه بعد جن خانگی به کمک موهای کلاه گیس خود را به اتاق او رساند.
_کریچر سلام میکنه.
_دیر کردی. در ضمن بارها بهت گفتیم اینقدر نگو موهای ما! این کلاه گیسه.

کریچر در حالی که سبدی که در دست داشت را روی تخت می گذاشت گفت:
_کریچر عذرخواهی میکنه. اما لازم بود که ما عادت کرد. کلاه گیس قرار بود نقش مهمی در نقشه فرار کریچر ایفا کرد! باید لرد سیاه باور کرد که این ها موهای خودش بود!

موجود مقابلش چقدر حقیر می نمود. با آن قد کوتاه و لنگ کثیف و موهای سفید فرفری پشت گوشش. افسوس که فعلا به او نیاز می داشت!
_تو سبدت چی داری؟
_ارباب... اینا لوازم آرایش بانو بلک بود.
_ما نمیدونیم اینا چطور قراره به فرار ما کمک کنن؟
_واضحه ارباب... باید چهره قشنگ تون رو قشنگ تر کرد.
_نه اینکه متوجه نشیم، فقط میخوایم از زبون خودتون بشنویم که چطور و چرا میخوان ما رو قشنگ تر کنین؟

کریچر در حالی که رژ لب بدست به سمت لرد می آمد گفت:
_ارباب باید مدتی مونث شد!

آن روز احتمالا خوش شانس ترین روز کریچر بود؛ چرا که اگر در یک روز عادی به لرد سیاه این حرف را می‌زد صد در صد کریچر نیز به ارباب ریگولوس عزیزش می پیوست. بالاخره پس از مجادله بسیار لرد سیاه راضی به آرایش شد. پس از ساعتها کار بر روی سر و صورت و اصلاح ابرو و خط چشم و رژ لب و سایه روشن و سایه کم رنگ و هزاران مورد دیگر که لرد سیاه حتی اگر از آغاز خلقت هم زنده می بود هرگز نمی دید، بالاخره کریچر راضی شد کارش را تمام کند.
_البته کریچر پیشنهاد میده لرد سیاه این کفش و جوراب ها رو هم پوشید.

لرد سیاه جوراب را دید. اصلا شبیه جوراب نبود. لرد سیاه عادت داشت جوراب هایش را تا زانو بالا بکشد. این جوراب جدید حتی پشت پایش را نیز نمی پوشاند.
_ما این جوراب ها رو نمی پوشیم. ما جوراب بلند دوست میداریم. احساس بدی داریم نسبت به اینا. الان که خودمونو داخلش تصور می‌کنیم می‌بینیم احساس خوبی نخواهیم داشت. انگار ابهت نداریم.
_ارباب نگران نبود. این جوراب طوری بود که مچ پای ارباب بیرون بود. جای نگرانی برای ارباب نبود چون این روزا حتی آقایون هم از اینا پوشید!

یک لحظه به ذهن لرد سیاه رسید که خود را از پنجره داخل دریاچه پرت کند اما بر آن غلبه کرد.
_همین که از اینجا بیایم بیرون امر میکنیم به سلاخی تک تک این مردان.

بالاخره لرد سیاه کلاه گیس به سر گذاشته، آرایش کرده و پاچه ردا بالا زده آماده بود برای اجرای نقشه.
_از شما متنفریم کریچر. ما ترجیح میدیم اینجا بمیریم و بپوسیم اما خفت پوشیدن این کفش ها را به جان نمی خریدیم.

کریچر هق هق کنان گفت:
_ارباب...کریچر به شما حق داد. کریچر ترجیح داد لرد سیاه ازش متنفر شد و اونو کشت اما لرد سیاه در امنیت بود. کریچر عهد کرد از وقتی ارباب ریگولوسش ناپدید شد به ارباب اربابش خدمت کرد.
_فقط زودتر ما رو از اینجا بیرون ببر!
_ارباب...اگر کسی ما رو دید و از تون پرسید شما راپونزل رایدر اسم تون بود. وکیل مجرمین.

کریچر بکشنی زد و غیب شد. درست چند لحظه بعد، کریچر در سلول را باز کرد. لرد سیاه نگاهی به سرتاسر راهروی تنگ و تاریک و ترسناک کرد. به طرز معجزه آسایی خالی از رفت و آمد و امن بنظر می رسید. هردو روی پنجه پا از راهرو گذشتند و به راه پله گردی رسیدند. بنظر می رسید راه پله هرگز انتهایی نداشته باشد. همینکه لرد سیاه و جن خانگی چند پله قدم به پایین گذاشتند فریادی آنها را میخکوب کرد.

_ایست!

به دنبال فریاد، صدای عصا زدن شخص نیز به گوش رسید. لرد سیاه بی تردید متوجه شد که این شخص کسی نیست جز الستور مودی.
_شما دوتا اینجا چه غلط...؟

اما همین که چشمش به ولدمورت افتاد حرفش را خورد.با لحن بسیار بسیار ملایم تری پرسید:
_بانوی محترم شما اینجا چیکار میکنید؟
_ما بانوی محترم نیستی... آخ...

کریچر نیشگونی از پای لرد سیاه گرفت. لرد سیاه نگاه "خون ات پای خودته" طوری به او کرد. خوشبختانه مودی طوری مبهوت مانده بود که متوجه این موضوع نشد.
_می فرمودیم... ما... یعنی من.... راپونزل رایدر وکیل مجرمین... هستم...و... این...

به کریچر اشاره کرد.
_جن خونگی... ام...مکسه.

طوری جملات را ادا کرده بود گویی به زبان کشف نشده ای حرف می‌زند.

مودی پرسید:
_احتمالا خارجی هستین خانم گیزاتل.
_راپونزل...بله.
_پس پیشنهاد من برای خوردن قهوه رو بپذیرید.
_ما قهوه نم... یعنی من متاسفانه باید... برم... کار...

ناگهان کریچر به میان حرفش پرید:
_البته! البته! بانو به شدت به قهوه نیاز داشت!
_چه عالی! پس هرسه میریم کافه آزکابان!

لرد سیاه حاضر بود در آن لحظه همه چیزش را از دست بدهد. حتی تک تک جان پیچ هایش را به دست خودش نابود سازد اما بتواند لگد جانانه ای نصیب کریچر کند. تنها مرلین می‌دانست نقشه فرار کریچر به کجا خواهد رسید.

کریچر به آرامی گفت:
_ارباب می بایست طبیعی رفتار کرد.

چند لحظه بعد همگی در کافه آزکابان دور میز گردی نشسته بودند و مقابل هریک فنجان قهوه قرار داشت. مودی لبخند بزرگی زد. لبخندی که اصلا با صورت زخمی و چشم جادویی اش تناسب نداشت.
_خانم گیزاتل از قهوه راضی هستن؟

لرد سیاه با خشم به کریچر خیره شد.
_بله عالیه... در ضمن ما راپونزل هستیم.
_بله... متوجه خانم گیزاتل. شما انتظارتون از همسر آینده تون چیه؟
_ببخشید؟!

کریچر به آرامی گفت:
_ارباب آروم بود. این تنها شانس برای فرار بود!

سپس ادامه داد:
_بانو از همسرشون یه زندگی عالی خواست. خونه، طلا، جاروی آخرین مدل، مهریه بالا.
_من هرچی بخواین براتون فراهم میکنم. با من ازدواج می کنید؟
_البته که بانو با شما ازدواج کرد! فقط به شرطی که کارآگاه ما رو از اینجا برد بیرون!

سه روز بعد

سه روز از فرار لرد سیاه گذشته بود. با این حال تغییر چندانی در وضعیتش دیده نمی شد. باز هم در بالاترین اتاق بلندترین برج زندانی شده بود البته نه دقیقا. مودی لرد سیاه را به جایی برده بود که می‌گفت روستای محل تولدش است و بهترین اتاق روستا را به همسر آینده اش اختصاص داده بود.

_لرد سیاه موهاشو انداخت پایین! ... کریچر کم کم از این کار خوشش اومد.

چند لحظه بعد کریچر وارد اتاق شد.
_کریچر سلام کرد.

لرد سیاه آرایش کرده بود، همچنان پاچه ردایش را بالا زده بود و ردای صورتی گل گلی به تن داشت.
_ما دیگه تحملش رو نداریم کریچر. سه روزه اسیر این چلاق شدیم. مادرش از ما خوشش نمیاد. میگه مچ پامون لاغره. مچ پای ما خیلی هم خوبه. با چشماش طوری به ما نگاه میکنه انگار فضولات پیکسی هستیم. از همین حالا میخواد تو زندگی مون دخالت کنه. امروز برامون ردای صورتی خرید و برامون شعر "ردا صورتی دل منو بردی. " خوند. چشمای مادرش داشت در میومد. ما اصلا نمیدونیم نقشه تو قراره چه کمکی به ما بکنه. ما که الان آزادیم ولی تو همش به ما میگی تحمل کنیم و نقشه داره درست پیش میره ولی این نقشه داره ما رو زجر میده به جای اینکه کمک مون کنه! حتی اخلاق مون رو عوض کرده. دچار اختلال شخصیتی شدیم. الان نمیدونیم لرد سیاه هستیم یا گیزاتل که میخواد زن این چلاق بشه و از دخالت های بی جای مادر شوهرش خسته شده!

کریچر دستی به موهای سفید پشت گوش های بزرگش کشید.
_راستش لرد سیاه نقشه قرار نبود به شما کمک کرد. نقشه برای کمک به کریچر بود.

لرد سیاه کمی گیج شده بود بنابراین کریچر ادامه داد:
_حقیقتش اینا هیچ کدوم واقعی نبود.

لرد سیاه فریاد زد:
_منظورت چیه که واقعی نبود؟ یعنی ما همچنان زندانی هستیم؟
_بدتر... اینجا نه روستا بود نه زندان. اینجا ذهن کریچر بود!
_تو ما رو مسخره می کنی؟ ما بزرگترین جادوگر دنیا هستیم. میدونی عاقبت سر به سر ما گذاشتن چیه؟

کریچر لبخند گشادی زد.
_نه ارباب... اینجا ذهن کریچر بود. سالها قبل هری پاتر شما رو کشت. بعد اون خانم گند زاده که دوست ارباب هری بود شد وزیر سحر و جادو و برای جن های خونگی مدرسه زد. یکی از دروسش اندیشه مرلینی یک و دو بود. کریچر الان سر کلاس اندیشه مرلینی یکه. این کلاس همیشه حوصله کریچر رو سر برد برای همین کریچر که شب قبل تو جعبه جادویی مشنگا کارتون راپونزل دیده بود تصمیم گرفت از قوه تخیلش استفاده کنه که زودتر کلاس تموم شه! اینا همه تو ذهن کریچر بود! برای همین لرد سیاه این سوژه اصلا شبیه لرد سیاه اصلی رفتار نکرد!

ولدمورت فریاد زد:
_ما لرد سیاه اصلی هستیم. میندازیمت جلو دخترمون که تیکه تیکه ات کنه! اونقدر بهت کروشیو میزنیم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی! تو موجود حقیر کارت به جایی رسیده که ما رو دست بندازی؟!
_ای بابا... چرا لرد سیاه ملتفت نشد؟اینجا ذهن کریچر بود. تمام این ماجرا بخاطر این بود که کلاس اندیشه مرلینی یک تموم شه! لرد سیاه به خودش تو آینه نگاه کرد...مگه لرد سیاه واقعی رو می شد به این راحتی دست انداخت و سوژه کرد؟!
_تو...تو...

لرد سیاه به سمت کریچر حمله برد اما درست قبل از آنکه دست هایش گردن کریچر را لمس کند ناپدید شد و چیزی جز کلاه گیس اش باقی نماند. کم کم کلاه گیس و برج هم ناپدید شدند.
اکنون کریچر سر کلاس اندیشه مرلینی یک نشسته بود و تلاش می کرد لبخند نزد. چند لحظه بعد کلاس به اتمام رسید. وسایلش را جمع کرد و از کلاس خارج شد.


وایتکس!


پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۱۹:۱۰:۲۹ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
#8
نمرات جلسه سوم معجون سازی

ریونکلا:

ربکا لاک وود:28
ریموند:24


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲۲ ۱:۱۱:۱۷

وایتکس!


پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸:۵۶ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
#9
نمرات جلسه سوم معجون سازی

ریونکلا:

ربکا لاک وود: 28
خیلی خوبه. توصیف از محیط اطراف رو کمی بیشتر کنین. سوژه تون خیلی سریع پیش رفته و درست بهش پرداخته نشده. غیر از این همه چی خوب و درست بود.

ریموند: 24
خوب نوشتین. ولی نگفتین خورنده معجون چه چیزایی میبینه. بالا توضیح دادم که نتونستم درست منظورمو برسونم ولی تو تکلیف گفتم "چه چیزایی میبینه" این دیدنه اصلا تو پست شما نیست.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲۲ ۱:۰۸:۰۸

وایتکس!


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶:۱۰ دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۸
#10
قبل از نمره ها یه توضیح کوچیک بدم. وقتی این سوژه رو دادم در واقع قصدم این بود که اتفاق هایی که واس خورنده معجون میفته رو بنویسید. توهمی که میبینه. گفتم طنز بنویسید که اون توهمات رو به قتل و کشتار محدود نکنید. مثلا طرف ببینه که یک غول غارنشین اومده خواستگاریش! یا مثلا اگه طرف مرگخواره دنیایی رو ببینه و که ولدمورتی توش هرگز وجود نداشته. به هرحال می بایست من بیشتر توضیح میدادم که ندادم. شرمنده.

ریونکلا:

ربکا لاک وود: 28
خیلی خوبه. توصیف از محیط اطراف رو کمی بیشتر کنین. سوژه تون خیلی سریع پیش رفته و درست بهش پرداخته نشده. غیر از این همه چی خوب و درست بود.

ریموند:24
خوب نوشتین. ولی نگفتین خورنده معجون چه چیزایی میبینه. بالا توضیح دادم که نتونستم درست منظورمو برسونم ولی تو تکلیف گفتم "چه چیزایی میبینه" این دیدنه اصلا تو پست شما نیست.


ویرایش شده توسط کریچر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲۲ ۱:۰۹:۵۷

وایتکس!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.