هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۵۱ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۸
#1
کــاملیا
Vs

رابــریل




-

رکسان و آملیا با دیدن صورت لرد، با ترس و لرز عقب عقب رفتن. قطعا بخاطر خرابی بی سابقه ای که به بار آورده بودن، تنبیه سختی در انتظارشون بود، و هر دو اینو میدونستن... اما تعریفشون از "تنبیه سخت" متفاوت بود.

- یعنی قراره امشب پیش دیانا بخوابم؟!
- یعنی قراره امشب ستاره هامو نبینم؟!

رکسان، خودشو و آملیا، تلسکوپشو توی بغلشون فشردن. لرد متوجه شد تنبیه کردن این دو نفر، خیلی آسون تر از چیزیه که فکرشو میکرد. چیزی که متوجهش نمیشد، این بود که چطور با یه طلسم یکی از این دو نفر، باشگاه دوئل فرو ریخته بود. باشگاهی که این همه سال، اون همه دوئل کننده رو پذیرا شده بود ولی دیوارش، حتی یه ترک هم بر نداشته بود.

- ارباب، تو رو خودتون ما رو ببخشین، ما اولین بارمون بود دوئل کردیم!
- ساکت، رکسان خالی. ما خودمون میدونیم کار کی بوده، ولی میخوایم خودتون بگین.

قبل از اینکه آملیا بتونه چیزی بگه، رکسان که بعد از گرفتن فرمان سکوت از سمت اربابش، با دو دستش، دهنش رو گرفته بود، یکی از دستاشو برداشت و به آملیا اشاره کرد. آملیا که شوکه شده بود، اخمی کرد و خواست چیزی بگه، که ابری رو دید که از سرش بیرون میاد، و دامبلدور کم کم توش شکل میگیره.
دامبلدور با حالت زمزمه مانندی، شروع به صحبت کرد.
- فرزند روشنایی؟ باباجان؟ آملیا؟ میخوای به تام بگی که این فرزند تاریکی، رکسان، رفته و چوبدستی اون یکی فرزند تاریکی، آریانا رو برداشته، و با علم به اینکه درست کار نمیکنه، اومده باهات دوئل کنه؟
- بله پروف، میخوام بگم. خب الان من تنبیه میشم پروف! میدونی هزینه تعمیر این باشگاه چقده؟
- صبور باش، باباجان. صبور باش. عشق بورز.

لرد که دیگه تحمل نداشت دامبلدور توی کارش دخالت کنه، قبل از اینکه آملیا بتونه چیزی بهش بگه، ابر رو فوت کرد.
- خب، ما مجرم رو شناسایی کرده بودیم، الان هم تنبیه قابل قبولی رو براش شناسایی کردیم.

وقتی که ترس رو توی صورت آملیا و رکسان دید، سعی کرد جذابیت بیشتری به حرفاش اضافه کنه؛ بنابراین، همزمان با شروع پخش آهنگی دراماتیک، سکوت کرد و روشو برگردوند، ولی دلش نیومد چهره وحشت زده شونو نبینه. پس دوباره برگشت و به چهره هاشون نگاه کرد. با علامت لرد، آهنگی که درحال پخش بود و ترس رو بیشتر به دل دو دختر مینداخت، متوقف شد.
- فیتیل، تو مجرم شناخته میشی و باید اینجا رو تعمیر کنی.

آملیا آهی از سر ناامیدی کشید و سرشو پایین انداخت. حدسشو میزد...

- حدس میزد؟ خب پس نیازی نیست. برو... کوچه دیاگونو تمیز کن...

کوچه دیاگون؟ در شرایط عادی، تنبیه بدتر از این، روی کره زمین وجود نداشت، ولی آملیا مدتی بود ناظر کوچه شده بود. میتونست چندتا کارگر استخدام کنه...

- بدون کمک!

خیلی نا امید شد. نگاه خشمگینی به رکسان کرد، سرشو انداخت پایین و رفت. کمی که دور شد، و لرد مطمئن شد دیگه صداشو نمیشنوه، زیرلبی به رکسان گفت:
- خالی، برو حواست بهش باشه، ما به کسی که میکروفون میذاره روی شونه ش، اطمینان نداریم!

فروشگاه لوازم ورزشی کوچه دیاگون

آملیا سطل آب رو زمین گذاشت و خودشو روی زمین ولو کرد. از صبح تا الان، مغازه های زیادیو تمیز کرده بود و خسته تر از این بود که با ستاره هاش وقت بگذرونه. نگاهی به ساعتش کرد؛ ساعت دو نصفه شب بود. عمرا مامانش این موقع شب توی خونه راهش میداد.
- خب تلسکوپ، انگار امشب باید همینجا بخوابیم...

جاروی خیس رو توی سطل آب گذاشت و پیش بندشو باز کرد و زیرش پهن کرد. تلسکوپشو زیر سرش گذاشت.
- شب بخیر تلسکوپ. خوابای ستاره ای ببینی...

تق تق تق...

- یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟

با گفتن این جمله، خیلی ذوق کرد. همیشه دلش میخواست این دیالوگو بگه، ولی همیشه روی سقف خونه و مشغول رصد ستاره ها بود و اگه کسی هم در خونه رو میزد، متوجه نمیشد. تا الان صدای درو از نزدیک نشنیده بود... ولی کسی که الان پشت در بود، دست بردار نبود.

تق تق تق...

- یعنی کی میتونه باشه این وقت شب؟
- درو باز کن، رکسانم، این بیرون خیلی ترسناکه!

با شنیدن صدا، آملیا که با عجله خودشو به در رسونده بود و حتی دستشو روی دستگیره گذاشته بود تا درو باز کنه، لحظه ای پشیمون شد. اومد بره که باز یه ابر بالای سرش تشکیل شد که دامبلدور توش بود.
- فرزند روشنایی؟ باباجان؟ آملیا؟ میخوای بذاری این فرزند تاریکی اون بیرون بمونه؟ میترسه باباجان!
- آخه پروف، دیدین چیکار...
- باباجان؟

آملیا آهی کشید و در رو باز کرد، که رکسان خودشو محکم پرت کرد داخل، و از اونجایی که آملیا تو چارچوب در ایستاده بود، به آملیا برخورد کرد و دوتاشون خوردن زمین.

- هیچ معلوم هست چته تو؟

رکسان سریع بلند شد و درو به هم کوبید، و نفس نفس زنان پشتش ایستاد. برای آملیا مهم نبود از چی ترسیده. الان خسته تر از این بود که بخواد نسبت به این چیزا کنجکاو بشه. دوباره رفت روی پیش بندش دراز کشید که بخوابه، ولی صدای جیغی که دوباره بلند شد، خواب رو از سرش پروند.
با عصبانیت رفت سمت جایی که صدای رکسان ازش اومده بود، ولی چیزی ندید، جز یه کلاه شنا. خواست با عصبانیت فریادی بکشه که دوباره ابری بالای سرش تشکیل شد، و دوباره دامبلدور سرشو آورد بیرون.
- فرزند روشنایی؟ باباجان، آملیا؟ میخوای این فرزند تاریکی بینوا رو بندازی بیرون؟
- بله پروف. دیگه نمیتونم تحمل کنم. خودتون میخواین نگهش دارین؟

دامبلدور دستی به ریشش کشید... و ابر یهو ناپدید شد!

- هوف... کجایی رکسان؟
- من اینجام.
- تو تلسکوپ من؟! چجوری رفتی توی تلسکوپ آخه؟
- خـ... خب... نمیدونم، دست خودم نیست... چیز، آملیا؟ گیر کردم. میشه درم بیاری؟
-

آملیا سمت تلسکوپ رفت، شیشه روی چشمی رو چرخوند تا بیرون اومد، و تلسکوپ رو به سمت زمین گرفت و چند دفعه به بالا و پایین کرد، تا بالاخره رکسان که شکل تلسکوپ گرفته بود، از توش بیرون افتاد. تلسکوپشو کشون کشون سمت ردا های ورزشی برد، یه ردای ورزشی برداشت و با بی حالی، برگشت سمت پیش بندی که روی زمین انداخته بود. دوباره تلسکوپو گذاشت زیر سرش، ردای ورزشی رو انداخت روش و سعی کرد بخوابه. متوجه شد رکسان داره با ترس بهش نگاه میکنه.

- اینجا خیلی ترسناکه، تو چجوری اینجا میخوابی؟!
- اینجا ترسناک نیست... تو خیلی ترسویی... میشه بذاری بخوابم؟
- نه!

با جیغ رکسان دوباره از جا پرید.
- ای بابا، با گندی که تو امروز زدی، من مجبور شدم کلی مغازه رو طی بکشم! کلی زحمت کشیدم، خسته شدم، حتی کل روز رو با ستاره هام حرف نزدم، میفهمی؟ کل روز! بچم تلسکوپ امروز بی استفاده مونده بود رو دستم!
- خب، میترسم آخه!
- از چی؟ از باد؟ از کلاه شنا؟ اینا ترس دارن آخه؟
- یعنی میخوای بگی من ترسوئم؟
- دقیقا. حالا بذار بخوابم!

آملیا این رو گفت، چشماشو بست و خوابید. رکسان میترسید بهش نزدیک بشه. از دور، نگاهی به ردای ورزشی که روش انداخته بود، کرد.
- حیف این چیز ترسناکو انداختی روت، وگرنه حالیت میکردم با من باید چجوری صحبت کنی.

رکسان همیشه دلش نظارت کوچه دیاگونو میخواست. میتونست صبح تا شب توی مغازه ها بچرخه و خرید کنه، بدون اینکه پولی بده. ولی نمیدونست که واسه ناظر، حتی شاید بیشتر حساب کنن. اینو آملیا میدونست، که هر شب توی خوابش میدید.
- آقا، اون تلسکوپ چند؟
- چون شمایی، هزار گالیون.
- خب... اگه من نباشم چی؟
- اون وقت میشه صد گالیون.

ولی رکسان از این قضیه خبر نداشت. الانو بهترین وقت میدید برای اینکه بتونه ناظر کوچه بشه. چوبدستی آریانا رو از زیر رداش بیرون آورد. چوبدستی خودش، خیلی به نظرش ترسناک بود و اصلا راضی نبود از اینکه چوبدستی باید صاحبشو انتخاب کنه. همیشه دلش میخواست یه "انجمن حمایت از صاحبان چوبدستی" راه بندازه، تا شاید به صاحبان چوبدستی هم حق انتخاب بدن. ولی مهم نبود، وقتی ناظر کوچه شد، میتونست یکی دیگه مجانی از الیواندر بگیره. چوبدستی آریانا رو سمت آملیا گرفت.
- اکسپلیارموس!

فردای اون روز، دفتر مدیریت کوچه!
- خانوم فیتلوورت، چرا رفتین توی لوستر؟
- اون مهرو از روی میزم بردارین تا بیام پایین! خیر سرم ناظر کوچه هستما!

مستخدم شونه بالا انداخت و مهر رو از روی میز برداشت. نمیدونست از کی تا الان، آملیا از مهر مدیریت کوچه میترسه و از کی تا حالا، تلسکوپ با خودش حمل نمیکنه!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶:۲۰ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#2
سریـــع و خشــن

پست اول

رختکن تیم سریع و خشن- قبل از بازی

- یادتون باشه بچه ها. امروز با یه تیم قدرتمند و کله گنده بازی داریم. کله و شیکماشون خیلی گنده ن و زورشون زیاده. ممکن از روی جارو بندازنمون پائین، یا بخورنمون! باید طبق برنامه پیش بریم.
- اونوقت کدوم برنامه ارنی؟ ما برنامه داریم اخه؟!
-فرزندم آملیا، من که دارم حرف میزنم سکوت رو رعایت کن.

آریانا زیر لب غرغری کرد که باعث شد ارنی حرفشو قطع کنه و با حالتی تهاجمی به سمتش برگرده.
-چیه؟ چی میگ... .

با حس کردن چوبدستی آریانا زیر گلوش، حرفشو قطع کرد. امروز همه میخواستن حرفشو قطع کنن. همه خیلی نامرد بودن. همه خیلی بی رحم بودن. اون دلش میخواست همه رو از دم تیغ رد کنه. ولی آریانا مرگخوار بود و با کسی شوخی نداشت، حتی کاپیتان تیم. ارنی مجبور شد لحنشو عوض کنه.
-دختر عزیز و مهربونم؟ امید هلگا؟ چی زمزمه میکردی؟
-ما برنامه نداریم. ما اصلا هماهنگ نکردیم. در هیچ موردی! همش درگیر این بودیم که خانوم، هیپوگریفش یاد بلغارستان کرده...
و با اشاره به آملیا ادامه داد:
-دنبال جایگزین میگشتیم، آخرشم هیچی به هیچی! نه جایگزین پیدا کردیم، نه تمرین کردیم.

فلش بک به وقتی که دنبال جایگزین میگشتند...

- نه، فلش بک نزن به اون موقع، بعدا واسه یه بازی دیگه استفادش کنیم.

ارنی سعی کرد با با زدن روی روی شونه های آریانا آرومش کنه، ولی تنها اثرش این بود که هکتور که روی شونه های آریانا زندگی میکرد تا کمر توی شونه هاش فرو بره.

-خب ادامه بحث؟


و سکوت عجیبی برقرار شد که انگار هیچکس دلش نمیخواست بشکنش. بالاخره آملیا تلسکوپش رو برداشت و ضربه ای محکمی به سکوت زد، طوریکه سکوت خرد و خاکشیر شد.
- خب... بقیه اش؟
- بقیه چی فرزندم؟
- بقیه صحبتت دیگه.
- کدوم صحبتم فرزندم؟

آملیا و آریانا به هم نگاهی انداختن و همزمان با دست به پیشونیشون کوبیدن. زمان زیادی تا مسابقه نمونده بود.

رختکن تیم WWA- همون زمان

- گوشنمـــــــــه!
- بیا هاگرید. بیا یه کم نوشیدنی بزن بر بدن.
- الان؟ قبل بازی؟ اونوقط نمیطونیم بازی کونیم.
- چرا اتفاقا، بهترم بازی میکنیم!
- راصطی؟
- آره بابا، بیا بزنیم.

در همین لحظه کرکره ی رختکن ها بالا رفت و شروع بازی اعلام شد. گزارشگر، شروع به خوندن اسامی بازیکن ها کرد.
- تیم WWA ، به ترتیب... دربازه بان، برایان سیندرفورد. مهاجمان: جمیله، هوریس اسلاگهور... خب خب خب... میبینم که این هوریس باز هم زیاده روی کرده و به سختی خودش رو سر پا نگه داشته. سلوین هم در لیست مهاجمان این تیم قرار داره. مدافعان، فعال حقوق بشر در جادوگران یا همون ف ج ب د ج، و فعال حقوق ساحرگان در جادوگران یا همون ف ج س د ج! و جست و جو گر، روبیوـــــــس هاگریده که اون هم به سختی روی جارو خودشو نگه داشته به خاطر نوشیدنی های زیادی که خورده. جارو هم به سختی جفتشونو روی هوا نگه داشته اینقدر که این هاگرید سنگینه.
در مقابل این تیم هیکلی، تیم ضعیف و نحیف سریع و خشن قرار داره.

گزارشگر به سختی جلوي خنده ش رو گرفت.
- خ... خب... دربازه بان حیله گر، آفتاب پرست. مهاجمان، آملیا فیتلوورت، تلسکوپ و هیتلر. مدافعان، ارنی پرنگ با چماقش و آریانا دامبلدور و ماهیتابش. و در نهایت جست و جو گری که همه ما مدیونش هستیم. کسی که آینده ی بشر رو نجات داد. کسی که ابر قدرت جهان رو کشف کرد. خانمها و آقایان، کریستف کلمب قهرمان.

گزارشگر خیلی آمریکا دوست داشت. کوافل به هوا پرتاب و بازی شروع شد. از اتاق فرمان اشار میکنن از اینجا باید همراه گزارشگر باشیم.

-خب با تشکر از راوی که تا اینجای کارمارو همراهی کردن، بله کوافل به هوا پرتاب میشه و تلسکوپ اونو میقاپه. آملیا از اون دور داره با مشت به قفسه سینه ی خودش میکوبه، در حالی که تلسکوپ رو زیر نظر داره و یه "قربونت برم" خاصی تو چشم هاشه. به تلسکوپ اشاره میکنه که توپ رو پاس بده بهش. ...راوی؟ میشه این چرت و پرتارو خودت بگی، من وارد جزئیات بازی نشم.

ارنی در سمت دیگه با چماقش بازی میکرد و به تماشاچیا که درحال چیژکشی بودن نگاه میکرد. اصلا حواسش به بازی اصلی نبود. حتی داد و بیداد های آریاناهم نمیتونست توجه این پیرمرد رو جلب کنه. گویا پیرمرد خیلی دوست داشت الان بین چیژکشا میبود. بعد از چند دقیقه آریانا بیخیالش شد و اجازه داد بلاجر محکم با ارنی برخورد و اونو نقش زمین کنه.
گزارشگر سریع میکروفون رو از راوی قاپید.
-سریع و خشن یکی از مدافعانش رو از دست داد. ولی گویا آریانا نقشه ای برای مدافعان حریف داره و ... . اوه! ماهیتابه آریانا هم نقش زمین شد.

آریانا هرچی فحش بهداشتی و غیربهداشتی بلد بود، بار بلاجری کرد که ماهیتابه ش رو انداخته بود ولی درست در همون لحظه، تلسکوپ داشت رد میشد و کوافل توی دست های نامرئیش و سلوین هم پشت سرش.
آریانا:

- راوی بدش دیگه! چیز... آریانا تلسکوپ رو از روی جارو بلند میکنه و ضربه محکمی به بلاجری که نزدیکش بودمیزنه. اوه! مرلینا...! بلاجر با شرت با سلوین برخورد کرد و اونو از بازی به بیرون فرستاد.

آملیا با دیدن آریانا که حقوق تلسکوپش رو رعایت نکرده و باهاش به توپ ضربه زده صدای لعن و نفرینش بالا رفته بود، که با دیدن کوافلی که تلسکوپ از توی دست آریانا به سمتش پرت کرده بود، قیافش از به تغییر کرد و همراه با کوافل به سمت دربازه رفت.

- برایان سعی میکنه آملیا رو مهار کنه، ولی گویا آملیا میتونه حرکت بعدی برایان رو حدس بزنه و بالاخره گل! ده امتیاز به نفع سریع و خشن.

آملیا کمک ستاره هارو حتی توی روز هم داشت.
در طرف دیگه هاگرید که به خاطر وزنش، به زور روی جارو مینشست و به خاطر مصرف بیش از حد نوشیدنی و سکسکه های مداومش، روی جاروموندنش یه معجزه به حساب میومد، در حالی که سعی میکرد جارو رو در تعادل نگه داره، به سمت اسلاگهورن رفت.
-هوری...سک...باید...سک...یه کاری کونیم...سک.
-آره هاگ...اوضاع داره خراب میشه.

اسلاگهورن چوبدستیش و هاگرید، چتر صورتیش رو بیرون آوردن و آماده شدن تا "یه کاری" بکنن.

-باز هم گل برای سریع و خشن و آریانا برایان رو هم از میدون به در کرد.آفرین به این مدافع!

ارنی و سلوین که روی زمین دراز کشیده بودن و مشغول کل کل با چیژکشای کارتون خواب کف زمین بودن، با دیدن برایان که فرود اومد، هورا کشیدن و شروع کردن به بازی " هیپوگریف، پر"!

-داد و بیداد مدافع های تیم WWA ،کل زمین رو برداشته. کاش این آریانا بیاد بقیه شونم از میدون به در کنه...چیزه منظورم اینه که WWA یه جوریه نه؟ ماهم میگیم ووا، اینجوری هم فارسی رو پاس میداریم، هم دستمون خسته نمیشه هی آلف و شیفت رو نگه داریم.

تماشاچیا مدام در حال تشویق ووا و مخصوصا هاگرید و اسلاگهورن بودن و کسی نمیفهمید چرا. آریانا که نگران این بود این عدم حمایت به روحیه تیم ضربه بزنه، شروع کرد به روحیه دادن و با هر جمله ای که میزد ضربه محکمی هم به توپ میزد.

- ما نباید شکست بخوریم... تق!

و جمیله نقش زمین شد. چهره غمگین گزارشگر از لای دود و دما مشخص بود.

- ما میتونیم پیروز بشیم... تق ما موفق میشیم! تق هیچی جلو دار ما نیست! تق

-هیچی جز تو جلودار ما نیست! زدی همه یارامونو داغون کردی که!

آریانا به کف زمین خیره شد که کسانی که نقش بر زمین کرده بود، "هیپوگریف پر" بازی میکنن. با فرمت به آملیا نگاه کرد.
- خب پس الان جست و جو گر نداریم...؟
- نه.
- دربازه بانم نداریم؟
- نه!
- پس چرا کسی گل نمیزنه؟
- شاید چون همشونو...

ولی متوجه چیزی شد... آریانا همه رو ننداخته بود؛ هوریس و هاگرید مونده بودن... ولی کجا بودن؟! ارنی که حالش خوب شده و یادش اومده بود که کاپیتانه و باید به بازی برسه، با هر زحمتی که بود، جاروش رو به هم چسبوند، هیتلر و کریستف و آفتاب پرست رو سوار جاروش کرد و به هر زحمتی بود بالا اومد.
-خب، حالا چیکا...

بازم حرفشو قطع کردن ولی ایندفعه همگروههیای خودش نبودن، بلکه هوریس و هاگرید بودند که گفتن:
- سریع و خشن رو به عقب ببریوس!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۸ ۲:۱۸:۱۹

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶:۳۳ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#3
سریــع و خــشن


پست اول

کنار پنجره نشسته بود و به آسمون خیره شده بود. درسته تالارشون توی زیر زمین بود، ولی هلگا هافلپاف، فکر آینده نوادگانش رو کرده بود و پنجره مجازی ساخته بود که هر وقت یکی از فرزندانش، دلش گرفت، کنار یکی از این پنجره ها بشینه و بیرون رو ببینه. محو ستاره ها شده بود. فکرش خیلی درگیر بود. از طرفی، نمیدونست کاری که کرده بود، درسته یا نه؛ از طرف دیگه هم، کمی دلش خنک شده بود. هم نگران بود و هم راضی. تا به حال، اینهمه افکار متناقض رو، یکجا با هم، تجربه نکرده بود. توی احساسات خودش میچرخید و به ستاره ها نگاه میکرد، که صدای در، از عالم خیال خارجش کرد.

- ماتیلدا؟ آگاتا؟ چی... چیکار دارین؟
- دنبال آریانا میگردم.
- آها... آریانا چرا؟
- مگه رئیس آزکابان نیست؟
- چرا پیش من دنبالش میگردی؟
- تو ناظری دیگه، باید بدونی... خب میخوام ببینم این جرالد چرا زیاد درمورد من حرف نمیزنه؟ مگه عاشق من نیست؟ یعنی فقط توی معرفی شخصیتش باشم کافیه؟ باید همون اول که دیدمش، احساس میکردم...

ولی ادامه حرفای ماتیلدا رو نشنید. دوباره برگشت به عالم خیال. به این هم توجه نکرد که ماتیلدا، زیر گوش آگاتا زمزمه کرد:
- این یه چیزیش شده!

اولین بار که دیدش؟ یه فضایی بود. درست همونطور که آرزوش رو داشت. میدونست فضاییا وجود دارن... و حالا به چشم خودش میدید! یادش اومد که همیشه دوست داشت یکی از اونا داشته باشه، که باهم ستاره ها رو نگاه کنن و درموردشون حرف بزنن. اون براش از سیاره های مختلف بگه، از جایی که ازش اومده. همیشه دلش میخواست یه نفر باشه که با هم، حلقه های زحل رو بررسی کنن و هیچوقت از اینکه این موضوع چقدر خسته کننده ست، شکایتی نکنه...
توی همین فکرا بود که صدای ماتیلدا، دوباره رشته افکارش رو پاره کرد.
- کجایی تو؟
- سیرازو... چیز...

ماتیلدا، مثل اینکه جوابشو گرفته باشه، ابرو بالا انداخت، و آگاتا رو به سمت در خروجی هدایت کرد. درحالیکه از اتاق بیرون میرفتن، ماتیلدا برگشت و نگاهی به آملیا انداخت، که دوباره به پنجره مجازی خیره شده بود. زمزمه کرد:
- آره، فهمیدم!
- چی رو فهمیدی؟
- مشکلشو دیگه! طرف عاشق شده!
- چی چی شده؟!

برای آگاتا، غیر قابل باور بود، دختری که غیر از ستاره ها، به هیچی فکر نمیکرد و غیر از تلسکوپش، به هیچ چیزی ابراز علاقه نمیکرد، عاشق شده باشه.
- حالا، از کجا فهمیدی؟!
- من با جرالدم دیگه، میفهمم این چیزا رو.
- خب حالا. عاشق کی شده؟ اینم تونستی بفهمی؟
- کی به نظرت؟ یه فضایی که اهل سیرازوئه!
- اینو که دیگه نمیشه از روی تجربه شخصیت فهمیده باشی!
- نه، از حرفاش فهمیدم!

ماتیلدا خیلی به خودش غره شده بود. دخترا تصمیم گرفتن برن و آملیا رو به حال خودش بذارن. ولی یه چیزی ذهن آگاتا رو به خودش مشغول کرده بود... این میتونست دلیل توطئه دیروز آملیا علیه تیم خودشون باشه؟

فلش بک - روز قبل، آزکابان، دفتر ریاست

- میگم اینو زندانی نکنیم، گناه داره.
- هی میگه گناه داره... یعنی چی گناه داره؟ مرگخواریم خیر سرمون. نباید رحم کنیم.

در دفتر با شدت باز شد و آملیا، با عصبانیتی بی سابقه، در حالیکه یقه ارنی رو محکم چسبیده بود، وارد شد. قیافه ارنی، جوری بود که انگار اصلا از هیچی خبر نداره.

- چه سلامی؟ چه علیکی؟ آقا من شکایت دارم!

و برای اولین بار، مشخص بود که شوخی نداره! رنگ از چهره آریانا پرید. اون مثل کریستف کلمب نبود که فقط به کشف کردن اهمیت میداد و از وقتی کشف کرده بود کوییدیچ چیه، دیگه هیچ تلاشی برای برد نمیکرد. یا مثل هیتلر که فقط به کشتن اهمیت میداد، یا مثل تلسکوپ و آفتاب پرست که کلا هیچ درکی از اطرافشون نداشتن، یا مثل ارنی و آملیا که انگار فقط برای خوش گذرونی کوییدیچ بازی میکردن. برد، برای آریانا خیلی مهم بود، خیلی! هرچی که نباشه، واسش زحمت کشیده بود.

- اهم... چیزه... کسی که سلام نکرد... ولی میشه بگی چرا شکایت داری؟
- من از این ارنی بوقی شکایت دارم. این تو دوتا تیمه. این جاسوس دو جانبه ست. از ما میبره برای زرپاف از اونا هم برای ما. بندازینش زندان این عنصر نامطلوب رو!

چشم غره های آریانا هم توی زدن حرفش، وقفه ایجاد نکرد. نه، واقعا یه مشکلی وجود داشت... این ادبیات آملیا نبود! آریانا دیگه داشت کلافه میشد. آروم، خودش رو به ارنی نزدیک کرد و آروم پرسید:
- میگم... چی بهش گفتی باز؟
- هیچی دخترم، فقط بهش گفتم ناظر کمکیه، تو کارام دخالت نکنه.
- اینو که همیشه بهش میگی... الان یه جوریه...
- نه دخترم، حسودیش میشه، دنبال بهونه میگرده.
- دنبال بهونه میگرده، ولی قضیه حسودی نیست... ام...
- آریانا، بیا ببین این چی میگه! ما کارای وزارتی داریم، خودت بهش برس!

آریانا دلش میخواست رسیدگی نکنه، دلش میخواست جفتشون رو با اردنگی بندازه بیرون تا بفهمن مثل بچه آدم نظارت کردن یعنی چی. خیلی چیزای دیگه هم دلش میخواست، ولی با وجود اون همه آدم که اومده بودن تا به شکایتشون رسیدگی بشه، اون همه ناظر به قضاوت درست، مجبور بود رسیدگی کنه.
- شکایتتون مورد بررسی قرار گرفت. ارنی پرنگ رو به دادگاه می خونیم تا در مدت بیست و چهار ساعت از خودش در تاپیک آیا من مجرم هستم دفاع کنه.

ولی باید کاری میکرد. نباید میذاشت این دونفر با بچه بازیاشون، برنده شدنشون رو به خطر بندازن. نباید میذاشت اون همه شب بیدار موندنا و تمرین کردناش، بی نتیجه بمونن. و یه لحظه، یاد چند روز قبلش افتاد. فهمیده بود مشکل آملیا چیه... حالا که مشکل رو میدونست، شاید میتونست راه حلی ارائه بده. پس رفت که دست به کار بشه...

- آهای! به شکایت ما رسیدگی نمیکنی؟
- ها؟ خب... از کی شکایت داری؟
- چیز... از خودم.
- یعنی چی میاین از خودتون شکایت میکنین؟ خود آزاری دارین مگه؟ اصلا ما دیگه شکایت از خود نمیپذیریم! هر کی از خودش شکایت داره، فورا بره بیرون!

ملت غر غر کردن و در عرض چند ثانیه، کل دفتر خالی شد.

آریانا:

فردای اون شب - قبل از بازی، رختکن تیم سریع و خشن

- خوب شد حالا؟ خیالت راحت شد؟ این چه کاری بود کردی؟ این بود آرمان های هلگا؟

جوابی نشنید. به آملیا نگاه کرد؛ اون فقط نگاهش رو به رداش دوخته بود و با انگشتاش، باهاش بازی میکرد. از این جواب نگرفتن، خونش به جوش اومد و با عصبانیت داد زد:
- با تو ام! اصلا میشنوی من چی میگم؟!

نه، نمیشنید. حواسش جای دیگه ای بود، و با این جیغ و داد آریانا، سرش رو بالا آورد و با قیافه ای حاکی از اینکه "اصلا نمیدونم داری درمورد چی صحبت میکنی؟" به او زل زد. کار کاسه صبر آریانا، از لبریز شدن گذشته بود. صبرش در حال فوران بود!
- میگم، الان چجوری بازی کنیم؟! یه مدافع نداریم! کاپیتان نداریم! میدونی الان با چه تیمی بازی داریم اصلا؟!

نه، نمیدونست. حتی اسم تیم رو هم نمیدونست. تنها چیزی که از تیم مقابل میدونست، این بود که توی ترکیبش، یه نفر قطعا وجود داشت... رابستن لسترنج!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۶ ۱۶:۰۲:۲۹

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۵۵ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#4
* سوژه جدید *

- پروف! پروف! ببین این گربه مو!
- باباجان، دیروز این گربه رو گرفتی، ولی صد هزار بار چپوندیش توی صورتم. اینا ها، همه ریشم موی گربه شده...
- خوشگله پروف؟
- خیلی باباجان، خیلی...

ماتیلدا که برای بار صد هزار و یکم گربه ش رو نشون دامبلدور داده و دامبلدور هم خوشگلیش رو تایید کرده بود، با ذوق گربه رو روی میز گذاشت و به دامبلدور خیره شد.
- چیکار میکنی پروف؟
- جارو میکنم باباجان. یکی از بچه ها قرار شد مسئولیت این مغازه رو به عهده بگیره، همگی اومدیم نظافت، همه وسایل رو هم جمع کردیم اینجا، بعد نظافت بچینیم... میگم دخترم، چرا نمیای کمک؟
- چیز... پروف... یادم افتاد قرار بود برم پیش جرالد.

ولی تا دم در نرفته بود که با صدای شکستن شیشه ای، توجهش جلب شد. به سمت میز برگشت ببینه چی شده، ولی چیزی جز یه شیشه شکسته و معجون روی زمین ریخته و گربه ای که باعث شکستنش شده بود، چیز مهمی ندید...
- گـ... گربه! نـ... نخــــــــــــور!

ولی دیر شده بود. گربه از روی میز پایین پریده بود و داشت معجون رو لیس میزد. اول اتفاق خاصی نیفتاد ولی...
گربه کم کم شروع به تغییر کرد. بزرگ شد... بزرگتر... بزرگتر...

- گربـــــــــــه م!

با جیغ ماتیلدا، محفلیا که درحال نظافت بودن، ریختن توی انبار لوازم جادویی. اول فکر کردن چیزی که مهمه، گربه ماتیلداست که اندازه یه خرس شده، ولی بعد، چیز دیگه ای توجهشونو جلب کرد.

- پروف کو؟

گربه دیگه معطل نکرد، محفلیا رو کنار زد و فرار کرد. همه محفلیا حاضر بودن قسم بخورن که لبه کلاه دامبلدور رو دیدن که از دهن گربه آویزون بود، و اگه نمیجنبیدن، ممکن بود این اتفاق برای خیلیای دیگه بیفته!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: کتابخانه ی پروفسور اسلینکرد ( کتابخانه ی دیاگون )
پیام زده شده در: ۲:۰۵:۱۵ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#5
* پست پایانی *

- من؟ من کجام؟

به سختی نشست. سعی کرد اتفاقات پیش آمده را به یاد بیاورد، اما فقط سعی کرد. تنها چیزی که در نهایت به خاطر آورد، صدای جیغ و فریاد های خودش بود.
بدنش کوفته شده بود. دستش را به دیوار گرفت و ایستاد. رویش را به امید یافتن راه خروجی، به اطراف چرخاند... ولی چیزی نبود. فقط دیوار بود. سرش گیج می رفت. طولی نکشید که دوباره بیهوش، روی زمین افتاد.


در کتابخانه

- آملیا، آروم باش، درست میشه...
- درست نمیشه! ستاره ها رو دیدم!... نشونه خوبی نیست...

گادفری که یک بار دیگر، سعی در روحیه دادن به اعضای گروه داشت، باز هم با شکست مواجه شد. دستش را از روی شانه آملیا برداشت و به مرد سیاهپوش خیره شد.

- دیگه دوران محفل به پایان رسید...
- نه...

نگاه محفلی ها به آملیا افتاد. ذهنش درگیر بود. قهرمان نبود، شجاع نبود، یا حتی آنقدر باهوش که بداند در چنین موقعیت هایی چه کار کند، اما چیزی باعث شده بود تصمیم عجیبی بگیرد... ستاره ها همیشه درست میگفتند!
- شما ها برین...
- چی؟!
- شماها برین. دو گروه بشین. ماتیلدا، رز و پنه رو پیدا کنید. همه چی درست میشه...
- خودت گفتی درست نمیشه... گفتی نشونه خوبی نیست...
- نشونه خوبی نیست... واسه من. میگن ماتیلدا زنده ست. پنه زنده ست. اگه دیر بجنبین، همه چی خراب میشه.

گویی سیاه پوش، منتظر همین لحظه بود. چهره اش دیده نمیشد، اما صدای نفس هایش، که به وضوح تند تر شده بود، شنیده میشد. محفلی ها، با دیدن چهره مصمم آملیا، امیدوارتر شده بودند...

- کجا... کجا بریم دنبال ماتیلدا؟
- کوچه ناکترن!

عجیب بود که سیاهپوش اجازه داد محفلی ها، بدون هیچ مقاومتی، بیرون بروند. پس از خروج همه، نگاهی به آملیا انداخت.
- خیلی خب، من آمادم.

مچ دستش را جلو برد.
- آفرین... ماموریتتو خوب انجام دادی. ولی تو نذاشتی قربانی بگیر...
- منو بعنوان قربانی بگیر. قول دادی بقیه محفلیا رو بیخیال شی...

سرش را به نشانه مثبت تکان داد. به نظر سیاهپوش، پیشنهاد وسوسه انگیزی بود. چاقویش را بیرون آورد، و مچ دست دختر را گرفت.
- به نام لرد سیاه...

رنگ از چهره آملیا پرید. لرد سیاه؟ ستاره ها این را نشان نداده بودند! به نظرش، بعید بود ستاره ها اشتباه کنند... چطور چنین چیزی ممکن بود؟
سیاهپوش، سه کیسه را روی جسم عجیبی خالی کرد... سه کیسه پر از خون.
- خون سه محفلی و جون یه محفلی... میتونه پیشکش خوبی برای لرد سیاه باشه!

بیمارستان سنت مانگو

- نه!

ماتیلدا با وحشت چشمانش را باز کرد و نشست. این نشستن ناگهانی، پهلویش را به درد آورد. کم کم همه چیز یادش آمد. کمی پیش، کابوس اتفاقات گذشته را دیده بود...

- بیدار شدی؟

با صدای پنه لوپه به خودش آمد. نگران بود، اما سعی میکرد سرزنده و شاد به نظر بیاید.
- بالاخره بیدار شدی...
- چه اتفاقی افتاده؟...

به همه نگاهی انداخت که کمی دورتر، روی صندلی های اطراف تختش نشسته بودند یا کنارشان ایستاده بودند.
- پس... آملیا...

هری بیش از این نتوانست درد زخمش را انکار کند. دستش را به سمت سرش برد که روزنامه از دستش افتاد. ماتیلدا به روزنامه نگاهی انداخت و تیتر آن را دید:

قتل در کتابخانه - بازگشت لرد سیاه


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: فروشگاه موجودات جادويي چارلی ویزلی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳:۱۱ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۸
#6
- ای بابا، عجب گیری افتادیما. دو ساله ما رو معطل کردی! برو کنار دیگه.
- میرم.
- خب برو.
- میرم! من میذارم خیلی راحت بری تو! میذارم!

تستی دیگه خسته شده بود. دیگه حوصله نداشت درگیر این گربه بشه که اصلا تکلیفش با خودش هم مشخص نیست. دستش رو برد سمت جیبش که موبایلش رو در بیاره، بره توی صفحات مجازی آدمای معروف، فحش بده تا حوصله ش سر نره، تا بلکه بعد از چند دقیقه، گربه خودش خسته بشه و بره که...
- ببین چی تو جیبم دارم.

گربه با دیدن چیزی که تستی داشت کوک میکرد، خیلی وسوسه شد. سعی کرد جلوی خودش رو بگیره. خیلی هم سعی کرد، ولی وقتی موش کوکی روی زمین رها شد، نتونست جلوی خودش رو بگیره و راه افتاد دنبالش.

- واق واق!
- حالا دیگه مشکلی نیست.

ولی وقتی کمی جلوتر رفت، دید که مشکلی هست...
- حالا چجوری باید واردش شد اصلا؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: عکاسی کریوی
پیام زده شده در: ۱:۰۲:۳۶ یکشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۸
#7
* پست پایانی *

- چه راه حلی؟
- بگو دیگه!

ولی سیبل همچنان با فرمت نشسته بود. طاقت کالین و نورممد به سر رسید، هیپوگریفه به لونش... چیز...

- خیلی خب، هول نکنید، میگم. باید...

نورممد و کالین نزدیک شدن... نزدیک تر... نزدیک... و کله هاشون با هم برخورد کرد.
-
-
- گوش میدین یا نه؟ ... خیلی خب. باید یه قسمت از بدن مرده رو برام بیارین.
- خب حالا، گفتم قراره چیکار کنیم. کجا دفن شده حالا؟
- گورستان ریدل!

عکاس و دستیارش خیلی ضد حال خوردن. اونا به سختی از دست لرد خلاص شده بودن. ولی خب، چاره ای نبود. باید پنهانی وارد میشدن، تا به دست لرد سیاه نیفتن.

مدتی بعد - خانه ریدل ها

- بلامون، چرا کشتیشون؟ میذاشتی یه کم شکنجه شون میکردیم، لذت میبردیم، بعد میکشتیمشون، بیشتر لذت میبردیم.
- آخه، ارباب، میخواستن به مرده های گورستان ریدل بی حرمتی کنن. :ysmile:
- خیلی برات مهمه، بلا؟

نه، برای بلا، بی حرمتی به مرده های گورستان مهم نبود، حتی بی حرمتی به خود گورستان هم مهم نبود. بی حرمتی به خود خونه اربابش مهم بود. هر کس بی اجازه وارد خونه ریدل ها میشد، اگه بلاتریکس با خبر می شد، حق نداشت زنده از خونه بیرون بره!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۴۹ جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۸
#8
- بیرون خونه پروف؟
- آره باباجان، بیرون خونه.
- جدی جدی بیرون خونه پروف؟
- آره باباجان، جدی جدی بیرون خونه.
- جدی جدی بیـ...
- عه، یه شهاب سنگ رد شد. فرزند برو ببین اونجا نیست؟

دامبلدور خوب میدونست با فرزندان سیریش چطور رفتار کنه. آملیا سریع دوید به سمت در. محفلیای دیگه هم که نمیخواستن از جستجو عقب بمونن، پشت سر آملیا بیرون رفتن.

- کو ستاره دنباله دار، پروف؟
- ببخشید باباجان، فوکس بود.

حالا که تا اینجا اومده بود، ضرر نکرده بود. توی خونه که نمیتونست ستاره هارو ببینه، و الان بهترین موقع برای رویت ستاره ها بود، به هر بهونه ای...

- دنبال شمشیر نمیگردی باباجان؟
- چرا دیگه، پروف، میخوام ببینم نرفته اونجا؟

و با انگشتش، ستاره قرمز رنگی رو نشون داد. دامبلدور آهی از سر افسوس کشید و رفت ببینه کار بقیه محفلیا تا کجا پیش رفته.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۰:۳۳:۱۹ جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۸
#9
- فرزندم، چرا نشستی؟
- نیست پروف.
- خب برای همین میگیم بگرد باباجان.
- نه، اونو نمیگم که، برای خودمو نیست.
- برای خودتو؟
- تلسکوپمو، پروف.
- ماتیلدا، بیا این گربت! آملیا! بیا این تلسکوپت! گادفری، بیا ار... چیز...

ولی آملیا بقیه حرف گادفری رو نشنید، چون همون لحظه شیرجه زد و تلسکوپش رو، که هنوز شیره معده روش به چشم میخورد، محکم بغل گرفت.

- الان دنبالش میگردم پروف!

پروف نمیدونست اینکه تلسکوپی داشته باشن یا نه، چه ربطی به پیدا کردن شمشیر داره، ولی به هر حال، تشویقش کرد تا به گشتن ادامه بده، هرچند بعید میدونست تا الان گشته باشه.

- دهنتو وا کن...
- همین الان این پسره گشت مهده مو. خالی خالیه.
- با تلسکوپم نمیشه توی حلق ملتو دید.

و آملیا هم، با فهمیدن این حقیقت، رفت تا یه جای دیگه رو بگرده، همزمان که بقیه محفلیا، دنبال شمشیر میگشتن.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۵:۱۲:۰۶ چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۸
#10
- آره، همینجا خوبه.

در رو آروم هل داد و وارد شد. از پیچ و خم راهرو ها و راه پله ها گذشت. کسی نبود. چند تا پله رو بالاتر رفت، و با کمی دقت، صدای چند نفر رو تشخیص داد. چند پله آخر رو آهسته تر بالا رفت و وقتی رسید، خودش رو سریع پشت چندتا جعبه قایم کرد و پشتشون نشست و به صحبتاشون گوش داد.
چند نفر، درحال صحبت درمورد آخرین تحقیقاتشون بودن.

- به نظرت این میتونه به همون اندازه خوب باشه؟
- قطعا میتونه. حتی بهتر از اون میشه.

جعبه ها، تکون ناگهانی خوردن و باعث وحشت محققا شدن.

- حالا که این وسیله اینقد مهمه، نباید نگهبان میذاشتیم؟
- نگهبان میذاشتیم که همه بفهمن داریم چه غلطی میکنیم؟
- خب... بیا ببینیم صدای چی بود لااقل!

محققا، آروم و بی صدا به سمت جعبه حرکت کردن. دورش چرخیدن و وقتی به پشتش رسیدن...
- نیست.
-

وقتی به طرف اختراعشون برگشتن، دختری رو دیدن که محکم اونو بغل کرده و نوازش میکنه.

- چیکار میکنی؟!

دختر سرش رو بالا آورد. فهمید باید زود برش می داشت و فرار میکرد... ولی جسم خیلی بزرگ و سنگین بود! و از وقتی همه تلسکوپاش توی کمدش توی خونه شماره دوازده گریمولد منهدم شده بودن، نتونسته بود از ستاره هاش راهنمایی بگیره. و یجورایی، برای همین به اینجا اومده بود.
- تسلیم شین، من مسلحم!
- آخه... روی وسیله زیر اون، صفحه حساس کار گذاشته شده. غریبه بیاد روش، منهدم میشه!
- صفحه...

قبل از اینکه آملیا بخواد بفهمه چی به چیه، صدای انفجار مهیبی رو شنید... و تنها چیزی که بعدش یادش اومد، این بود که چشماشو باز کرد و خودشو جلوی دامبلدور، هاگرید، وین، سوجی و ریموند، روی زمین دید.

- باباجان، کجا بودی، این چه سر و وضعیه؟
- بیا اینو بگیر پروف!

با ویبره هایی که از سر ذوق میزد، گرد و غبار کل محیط رو فرا گرفت. همه به سرفه افتادن.

- این... خیلی بزرگه باباجان... چیه؟ یه تلسکوپه؟

ریموند، خیلی برای شاخهاش ترسید. تلسکوپای کوچیکو نمیتونستن تحمل کنن، با این تلسکوپ بزرگ، قطعا همراه با ستون فقراتش میشکستن.

- نه هر تلسکوپی، پروف! تلسکوپ هابل ورژن 2.44.65.1 ه!
- برو باباجان، برو توی خونه استراحت کن، حالت خوب شه تا ما برگردیم.


این تلسکوپه، نه میکروفون!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.