هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۴۹ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶
#1
چشمانش از ترس گشاد و قهوه ای رنگ بودند. دلیل ترسش را نمی دانست. چطور ممکن بود دختری مثل او از چیزی که نمی دانست بترسد؟ رنگ پریده تر از همیشه بود، حتی از وقتی که تغییر شکل می داد نیز رنگ پریده تر بود. باد می وزید و موهای نارنجی اش را می رقصاند. چیزی جز ربدوشامبر نازک و شنل سفری اش بر تن نداشت. باد، تنش را لرزاند. در مقابل دریای بی کران ایستاده بود. نمی دانست چرا. چشمانش را بست. به چیز هایی که در خاطرش داشت فکر کرد. چیزی برای از دست دادن نداشت. خانواده اش، در آتش سوزی از بین رفته بودند، پدر و مادرش تبدیل به چوب های خشک متحرک در سنت مانگو شده بودند، خانواده مادریش از او روی برگردان بودند، رودولف لسترنج رفته بود و ارباب! پالی می دانست که نباید لردولدمورت را میان رفته ها بگذارد. او بر این باور بود که لرد ولدمورت بر می گردد، روزی با تمام ابهت خود بر می گردد. مطمئنا آن روز، روز بزرگی بود، اما آیا می توانست تا آن روز تحمل کند؟ آیا می توانست بدون عزیزانش زندگی کند؟ می دانست که هرگز جواب سوالش را نخواهد یافت.
چشمانش را باز کرد هنوز باد می وزید و موج های لرزانی روی کرانه های آبی دریا، به وجود می آورد. تپه ای که روی آن ایستاده بود حدود هشت متر با دریا فاصله داشت. صدای دریا را می شنید، گویی او را صدا می زد. از کودکی عاشق ترانه دریا بود. دریا، که همان قدر مهربان و دوستداشتنی بود، بی رحم و خشن بود. گویی انتظار می کشید او را در یک آن ببلعد. دریا به او چه می گفت؟ از جانش چه می خواست؟ دریا به او می گفت:
- نترس!بپر! قول می دم که آروم آروم از دنیا بری و دنیای جدیدی رو تجربه کنی. پا به دنیای جدیدی می ذاری و از نو متولد می شی. پس نترس و بیا!

حرف های دریا منطقی به نظر می آمد. او باید از بند آزاد می شد. باید از نو متولد می شد. پس قدمی به جلو برداشت و خود را رها کرد. در یک لحظه به نظر می آمد در حالی که در موج های خروشان دریا رها بود، خبری غیر از مرگ وجود نداشت اما این نوید بخش زندگی دوباره بود.

مرگ نوید بخش زندگی دوباره است. چه بسا با مرگ او زندگی دوباره ای جریان می یافت!



این آخرین پست پالی چپمن است!


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۸ ۲:۰۶:۴۵

در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱:۱۸ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶
#2
همه منتظر مهمان بعدی بودند.

تق تق

گرگوری در باز کرد و مهمان بعدی مثل گلوله وارد شد. او پالی چپمن بود. او برخلاف همیشه موهایش را از بالا بسته بود و لباس نیمه سیاه/قرمزش را پوشیده بود. دستکش های ساق بلند بی انگشت توری اش را که از مادر بزرگ مادربزرگ پدری اش به ارث برده بود، را هم پوشیده بود. موهای نارنجی اش روشن تر از همیشه و چشمانش از عسلی به سبز تغییر رنگ داده بود. سبدی در دست داشت و از گردنش نیز طناب دار بلندی آویزان بود. در حالی که لبخندی به لب داشت گفت:
- منم اومدم! لازم نیست بگید خودم می دونم خاص تر از همیشه شدم!

گرگوری و ساحره شرقی به همراه تمامی مهمانان با دهانی باز به پالی خیره شده بودند.

- چیه؟ خوشگل ندیدید؟ راستی تولد مبارک!

پالی سبدی که در دست داشت را روی میز گذاشت و در آن را گشود.
- گفته بودی کادو نیارم ولی، گفتم اینجوری که زشته. بنابراین اینو آوردم تا دور همیم یه چیزی هم بخوریم!

گرگوری:
ساحره شرقی:
مهمانان:
پالی:


در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱:۳۹ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
#3
که قیافه تلفیقی از نگرانی و شادمانی داشت وارد اتاق لرد ولدمورت شد. لرد سیاه روی صندلی نشسته بود و داشت بانو نجینی را نوازش می کرد.
- سینوس! می دونی چرا اینجایی؟

آرسینوس با اعتماد به نفس و خونسردی تمام گفت:
- بله ارباب! برای اینکه بهم ماموریت بدید.
- خیر!

آرسینوس متعجب شده بود هر چند که، صورتش از پشت نقاب نمایان نبود.

- مزاح فرمودیم! درست گفتی سینوس برای ماموریت اومدی!

آرسینوس که خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید. چیزی در دلش می گفت که بالاخره همه چیز درست می شود.

- ماموریت تو اینه که، هری پاتر رو بکشی.

آرسینوس دوباره تعجب کرد.
- ولی ارباب نمی بایست برعکس می بود؟ دامبلدور باید می مرد و هری پاتر رو می آوردیم شما بکشیدش!
- اولا تو از کجا می دونی ما به هکتور دستور دادیم دامبلدور رو بکشه؟ ثانیا چرا همه کارها باید به دوش ما باشه؟ اسمتون رو گذاشتید مرگخوار که به ما کمک کند حکومت تاریکی بنا کنیم و به ملت حکومت کنیم.

آرسینوس حرفی نزد و ساکت ماند.
لرد ولدمورت ادامه داد:
- سینوس! تو باید به محفل بری درخواست عضویت بدی و وقتی که عضو شدی همون جا هری پاتر رو می کشی و جنازه شو برای ما میاری. برای اینکار باید تغییر قیافه بدی تا شناسایی نشی. دو راه داری یا معجون مرکب پیچده می خوری یا نقابت رو برمی داری. که ما دومیش رو می پسندیم!

آرسینوس از فکر اینکه حتی یک روز لحظه از نقاب عزیزش جدا شود، داشت دیوانه می شد، چه رسد به اینکه نقابش را ببوسد بگذارد کنار! از وقتی که یادش بود نقابش همیشه همراهش بود؛ حتی یک لحظه به ذهنش آمد که، ممکن است ه حتی با نقابش بدنیا آمده باشد.
- ارباب! چطور دلتون میاد منو نقابمو از هم جدا کنید؟ آرسینوس بی نقاب، مثل رودولف بی قمه می مونه!
قیافه ت رو اونجوری نکن، شبیه رودولف می شی! هر چند که نمی تونیم از پشت نقاب قیافه ت رو ببینیم! اصلا باید یه فکر به حال این بغض بکنیم. معضلی شده واسه خودش.

آرسینوس که هنوز حالت بغض را داشت گفت:
- ارباب! لطفا نقاب نه ! نقاب همه زندگی منه ارباب!
- یعنی تو حاضری به خاطر نقابت از دستور ما سرپیچی کنی؟

آرسینوس با ناامیدی سرش را به علامت نفی تکان داد. انگار دیگر چیزی درست نمی شد. او واقعا داشت نقاب عزیزش از دست می داد.

- داریم به این فکر می کنیم که به رودولف بگیم نقابت رو در بیاره...
- ارباب منو صدا زدید؟
- رودولف! چرا همیشه هستی حتی وقتی نیستی؟ خب، البته این دفعه این بی موقع اومدن هات و بودن در نبودنت، به درد خورد! بیا این سینوس رو ببر دکه دربانیت نقابش رو در بیار، سر راهت هم پالی رو صدا کن کار مهمی باهاش داریم.


در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۶
#4
به به مادر شوهر گرامی!

یه چند تا سوال داشتم.( البته اگه بشه بهشون گفت چند تا)

چرا دراکو رو زن ذلیل بار آوردی؟ واسه یه مرد یه خورده زشته!
چرا اسکورپیوس بچه ننه ست؟
چرا ناخن هات تیزن؟
چرا بین اینهمه دختر به من گیر دادید؟
چرا اینهمه خونسرد در عین حال ترسناکی؟

................................................................................................................................


چند ساله عضو سایتی؟
چرا شناسه آستوریا؟ خب، اون آستوریایی که من تو فرزند نفرین شده دیدم می شه گفت نقطه مقابل آستوریایی هست که تو ساختیش. چرا تغییرش دادی؟ چه چیزی رو در این تغییر بیشتر می پسندی؟
به نظرت بهترین نویسنده سایت در حال حاضر کیه؟
چند تا شناسه قبلی داشتی؟
به وینکی رای دادی؟
نظرت در مورد وینکی چیه؟ به نظرت می تونه دولت موفقی داشته باشه؟
لینک بدترین رولی که داشتی رو بذار.
چرا مرگخوار شدی؟ به نظرت دلیل اینکه بیشتر اعضای سایت سمت سیاهی می رن چیه؟
نظرت درباره مدیریت سایت چیه؟
به غیر از آستوریا چه شناسه هایی نظرت رو جلب کرد؟
چرا چند سال نبودی؟

و آخرین سوال:
نظرت درباره من(پالی چپمن) چیه؟


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۹ ۱۷:۲۸:۴۱

در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
#5
نقل قول:
سلام! پورفسور چپمن هستند؟میتونم بیام تو؟ خدمت رسیدم ببینم ایا برای تکلیف اینجانب در درس طلسم ها که پایین ترین نمره کلاس رو گرفتم یا یکی مونده به پایین ترین و نمره خیلی کمی گرفتم امکان تجدید نظر هست؟ چون فکر کنم استحقاق خییییییلی بیشتر از این رو داشت.حالا نوشته شکسپیر نبود رول ولی دیگه 21؟ اگر هم امکانش نیست که هیچی!مارکوس هیچوقت دیده نشده و عادت داره!


مارکوس عزیز!

هر کی شرایطی داره و به نظر من که استاد درس طلسم ها و ورد ها بودم، رولی که شما نوشتید این شرایط رو نداشت. اشکالی هایی که شما داشتید سبب کم شدن نمره تون بودن، نه این که هیچ کس مارکوس رو نمی بینه!

پیشنهاد من به شما اینه که بیشتر فعالیت کنید و درخواست نقد بدید تا اشکالاتون رفع بشه. و یه چیز دیگه من اجازه ندارم پست تازه وارد ها رو نقد کنم. نمرات هم در تابلوی شنی امتیازات قابل مشاهده ست.(اینو با همه بودم! یک بار همیشه!)


در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: تابلوي شني امتيازات
پیام زده شده در: ۰:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
#6
نمرات جلسه دوم کلاس طلسم ها و وردها






ریونکلا




مارکوس بلبی:21
لینی وارنر:30
لادیسلاو زاموژسلی:29
نولا جاستون:25





گریفیندور



آرسینوس جیگر:30
آرتور ویزلی:26
جینی ویزلی:30
دافنه مالدون:21
گویندالین مورگن:28
مینروا مک گوناگال:25
پروتی پاتیل:29





هافلپاف


جسیکا ترینگ:23
رز زلر:30
دورا ویلیامز:24
آملیا فیتوورت:26





اسلیترین



آستوریا گرینگرس:30
گرگوری گویل:24
اسکورپیوس مالفوی:19
دوریا بلک:27



ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۰:۴۱:۴۸

در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶
#7
نمرات کلاس طلسم ها و وردها








ریونکلا



لینی:30

عالی بود حشره زحمت کش! هیچ اشکالی ندیدم و خیلی خوشم اومد.



لادیسلاو:29


طلسمت باحال بود ولی، من که نفهمیدم داستان چه جوری بود. یه خرده غیر قابل فهم بود.





گریفیندور


آرسینوس:30

رولت خیلی خوب بود آقای نقابدار! آخرش خیلی تموم شد و یکی از معدود رول هایی بود که توضیح کاملی برای طلسم و کاربردش داشت. ولی چرا آقای لسترنج؟



جینی:30

نقل قول:
هري در ميان عده ي زيادي از ساحرگان زيبارو مجلس ايستاده بود و درحاليكه جرعه جرعه از شرابش ميخورد، لبخند تحويل ساحرگان ميداد.


شراب؟
حداقل مثل خانم اسلامیه یه سانسوری چیزی می کردی!

اشکالی در رابطه با شکل رول نداشتی، رول خیلی قشنگ و قابل فهم بود.

نقل قول:
هري به سرعت گفت:
- چرا.. برو وسايلتو بردار.


دو نقطه نداریم. از این به بعد، بعد از اینکه رولت رو نوشتی یه نگاهی هم بهش بنداز.



گویندالین:28
گوین!

می شه بگی قضیه چی بود؟ حمله دسته جمعی غذاها؟ یه خرده رولت عجیب بود. و یه اشکالاتی هم داشت.

نقل قول:
- اسمش بالماسکه اس آرسینوس. نه مهمونیِ من سعی می کنم از همه خنگ تر باشم!


اون "ِ" توی " مهمونی" چه نقشی داشت؟ بهتر بود اینطوری می نوشتی:

- اسمش بالماسکه اس آرسینوس؛ نه مهمونی. من سعی می کنم از همه خنگ تر باشم!


نقل قول:
شوکو رول را از انتهای آن گرفته و به شکلان شش سانتیمتری زل زد.


سر طناب دارم شرط می بندم او "شکلان" شکلات بوده!


نقل قول:
- نه.. نه...



دو نقطه نداریم عزیز دل خواهر!

یه چیز دیگه. بهتر بود یکم بیشتر کاربردش رو توضیح می دادی.

اشتباهاتت فقط تو علائم نگارشی بود، که کاملا مشخص بود بی دقتی کردی. دفعات بعد بیشتر دقت کن که مشکلی پیش نیاد.



پروتی:29

پروتی!

پس طلسمه کو؟ این طلسم هنوز اختراع نشده؛ تو فقط توضیح دادی ولی اجراش نکردی! خیلی بهتر می شد که اجراش می کردی و ضررها و شایدم مزایا شو می دیدیم. اشکالی نداشتی از نظر پیش بردن رول، علائم نگارشی، ظاهر رول و... .





هافلپاف



رز:30

رولت خوب بود. تو پخ هم گفتم که بهتر بود خودت اختراع می کردی . کاشکی یه خرده بیشتر توضیح می دادیش. به هر حال اشکال کلی نداشتی.




اسلیترین



آستوریا:

سوژه ت خیلی خنده دار بود مادر شوهر گرامی! بسی خندیدم و به حال آن تازه وارد بی نوا وای فرستادم! عالی بود! آخه من چه جوری نقد کنم اینو؟


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۰:۳۸:۵۳

در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۴:۰۰ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶
#8
برید خودتونو بذارید جای یه دانش آموز در آینده. تحقیق کنید راجع به این زمان. دیدگاهشو بنویسید... واکنش و قضاوتشو بنویسید. سی نمره هم داره همین رول. همینا دیگه... شبتونم بخیر!


در خانه چپمن ها همه دوستان و آشنایان جمع شده بودند تا تولد 666 سالگی پالی را جشن بگیرند. با اینکه پالی 666 سالش بود ولی هنوز هم زیبا، جذاب، خاص، تودل برو بود. از کودکان در و همسایه و آشنایان پالی دور او جمع شده بود تا پالی برای آنها داستان هایی از گذشته تعریف بکند.

- خالی پالی امشب چقدر خاص شدی.
- من همیشه خاصم .

یکی از بچه ها که بچه شیطانی به نظر می آمد، رو به پالی کرد.
- خاله پالی؟ چرا شما ازدواج نکردید؟

پالی که به نظر می آمد جا خورده است، با تعجب گفت:
- شما از کجا می دونید من ازدواج نکردم؟ شاید کردم و شما نمی دونید؟

بچه که انگار دست بردار نبود با شیطنت جواب داد:
- حلقه! حلقه ای توی دستتون نیست!

پالی ر نگ به رنگ شد.
- خب راستش... اممم... شما راست می گید. من ازدواج نکردم. راستش تقصیر خودم نبود اطرافیان مخالف بودن!
- یعنی شما یکی دوست داشتید و دیگران نذاشتن با هم عروسی کنید؟
- نه! اونجوری که شما فکر می کنید نیست. خب... یه اتفاقاتی افتاد که نشد.
- چه اتفاقاتی؟

پالی که معلوم بود حوصله اش از اینهمه سوال و جواب سر رفته است، شمرده شمرده جواب داد:
- بیشتر به خاطر این بود که بهم حسودی می کردن همه شون از ساحره ها گرفته تا جادوگرا! اصلا چشم دیدنم رو نداشتن. همه به خاطر زیباییم، جذابیم، خاصیم، تو دل بروییم و هم به خاطر این که یه فرد خاص بهم علاقه خاص داشت.

یکی از بچه ها از حرف های بی سرو ته پالی خسته شده بود.
- خاله جون می شه اینهمه لاف نزنی!

پالی عصبانی شده بود ولی سعی کرد خود را خونسرد نشان دهد.
- عزیزم! می شه بیای تو باغچه پشتی یه کار کوچولو باهات دارم.

پالی دست بچه ی نوا را گرفت و کشان کشان به طرف در پشتی برد. بعد از چند دقیقه که برگشت، آن بچه را با خود نیاورده بود.
- خاله سوزان کو؟
- مرد!
- چی؟
- همین که پامون رو تو باغچه گذاشتیم مرد. از همون اولشم مریض بود!

بچه ها حیران و سرگردان بهم نگاه کردند.

- خب کجا بودیم؟
- سر قضیه اینکه چرا نتونستید ازدواج کنید.
- خب جونم براتون بگه مردم حسادت کردن و من که حتی لباس عروسم هم خریده بودم ناکام موندم.

یکی از بچه ها با خجالت پرسید:
- می شه اسم معشوق تون رو بگید؟

حالت صورت پالی تغییر کرد و حالت غم زده ای گرفت.
- آقای لسترنج!

بچه ها باور نمی کردند. پالی چپمن عاشق رودولف لسترنج قمه دار ساحره باز شده بود؟ چطور امکان داشت؟ آنها پالی را خل، دیوانه، روانپریش و هر صفتی برای کسی که رفتارش عجیب و غریب است وجود دارد، می دانستند اما، حال او حماقت خود را نیز ثابت کرده بود. اما اگر آنها می دانستند چه بلایی قرار است سرشان بیاید نه در ذهنشان درباره او بد می گفتند و نه او را قضاوت می کردند.


صبح روز بعد

نقل قول:
روزنامه پیام امروز


مرگ مشکوک چند کودک در شب قبل


نوشته شده توست لانا مک دونالد


شب قبل چند کودک که از مهمانی تولد پیرزنی 666 باز می گشتند به طور مشکوک مردند. بررسی این موضوع به عهده کارآگاهان است. برای اطلاعات بیشتر به صفحه 41 مراجعه کنید.



پالی روزنامه را روی میز گذاشت. دلش به بچه ها خندید؛ زیرا آنها نمی دانستند پالی یک ذهن جوی ماهر است.
- حقشون بود! تا اونا باشن که ندیده و نشناخته مردمو قضاوت نکنن.




در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۲۰:۲۲ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۶
#9
تکلیف شما اینه...باید رولی درباره خودتون بنویسید که توی اون با مباحثی مثل خون خالص یا مشنگ و جادوگر و فشفشه برخورد کردین...میخواییم ببینیم که شخصیت شما چجور برخورد و تفکری در این امر (تعصب به خون خالص یا تعصب نداشتن،برخوردتون با فشفشه ها،ماگل دوستی یا ماگل گریزی و...) داره!


شتابان از راهرویی که به دستشویی دخترانه طبقه دوم ختم می شد بیرون آمد. رنگش از همیشه پریده تر بود. موهای صاف نارنجی اش که همیشه مرتب به نظر می رسیدند، حال آشفته و پریشان بودند. قطره های عرق از سرو رویش می بارید و نگرانی از چشمانش موج میزد. لحظه ای درنگ کرد و ایستاد. طره ای از موهایش روی صورتش ریخت؛ آنها را کنار زد. باورش نمی شد، توانسته بود ماموریت را به درستی انجام دهد. چشمانش را بست. به پشت سرش خیره شد. پرتو ها نورانی خورشی از پشت کوه بیرون آمدند و تاریکی مطلق جایش را به روز و روشنایی می داد. به خورشید خیره شد. حال به جای چشمانی نگران، لبخندی غرور آمیز بر لب داشت.




فلش بک- چند ساعت قبل- برج ستاره شناسی



چیزی را که با چشمان خود دیده بود باور نمی کرد. مگر می شد؟ امکان نداشت! توهم بود، یک توهم وهم انگیز. او اصلا باور نمی کرد که سرپرست دختران گروه گریفیندور در روز روشن یک دختر سال ششمی ریونکلاو را از برج ستاره شناسی پایین بیاندازد. اما انگار نه خیال بود و نه خواب؛ پس او چه کار باید می کرد؟ قبل از اینکه بتواند کاری انجام دهد، کسی را در مقابل خود دید. او پالی چپمن بود که داشت موزیانه او را تماشا می کرد.

- اینجا چی کار می کنی؟ تو الان نباید تو کلاست باشی؟
- تو سرپرست هافلپاف نیستی که به من دستور بدی؟
- عه! زبونم که داری! می دونی من کی هستم؟
- سرپرست گریفیندور.
- خوبه که می دونی! اسمت چیه؟
- روپرت واتسون.همون پسره گندزاده معروف هافلپافی؟

روپرت با خشم به پالی خیره شد. از این که به او گند زاده بگویند متنفر بود.
- به من نگو گندزاده!

پالی ادامه داد، انگار نه انگار روپرت حرفی زده بود.
- بهتره با من یکی به دو نکنی. برو سر کلاست من وقتی ندارم که با حرف زدن با یه گندزاده به هدر بره.

او لحظه ای درنگ کرد. . او چه چیز بیشتری می توانست به پالی چپمن که همه دوستش داشتند بگوید. برگشت تا به تالار هافلپاف که در زیرزمین کنار آشپزخانه ها قرار داشت برود. اما خشمش را نتوانست مهار کند. خشمی که به او جسارت بخشید.
- گفتم به من نگو گندزاده! من می دونم تو چی کار کردی. خودم با چشمای خودم دیدم با او دختر ریونکلایی چی کار کردی.

پالی که معلوم بود جا خورده بود، سعی کرد خونسرد به نظر بیاید.
- مزخرف نگو! من چی کار کردم؟
- خودم دیدم با طلسم فرمان کاری کردی امیلی وانز خودشو از برج ستاره شناسی پرت کنه پایین.

پالی متوجه شده بود او بیشتر از حد می داند تصمیم گرفت نقش بازی کردن را کنار بگذارد.
- خب که چی؟ حقش بود! بعضیا باید یاد بگیرن جلوی زبونشون رو بگیرن.
- ولی من اینطور فکر نمی کنم. من می خوام به پرفسور مک گوناگل اطلاع بدم تو چی کار کردی.

روپرت فهمید زیادی حرف زده است زیرا، نگاه پالی تغییر کرد و پوزخندی زد.
- که اینطور! ببین یه گندزاده چطور داره منو تهدید می کنه! کی حرف تو رو باور می کنه؟ فعلا که همه حرفای منو باور می کنن.
- من از تو نمی ترسم! همین حالا هم می خوام برم دفتر پرفسور مک گوناگل.

عصبانیت از چشمان پالی می بارید. اما سریع حالتش تغییر کرد.
- من به فرد دیگه ای برای اتمام ماموریتم نیاز دارم. خوشحالم می شم اون فرد تو باشی.

روپرت ترسید و یک قدم عقب رفت.

- اگه پاتو از گلیمت دراز تر کنی، اتفاقی بدتر از امیلی وانز فضول برات میافته.

روپرت بیچاره که رنگ از رخش پریده بود دوان دوان خود را به زیر زمین رساند. پس از نواختن ضرب آهنگ هلگا وارد تالار عمومی هافلپاف شد. تالار خالی خالی بود. احتمالا تمامی دانش آموزان به سرسرای اصلی رفته بودند تا شام بخورند. اصلا حوصله نداشت روی مبل راحتی زنبوری شاد تالار بشیند. حوصله هیچ چیز را نداشت، فقط می خواست یک راست به سمت خوابگاه پسران هافلپاف برود. حتی حوصله خوردن شام را نداشت. تا چند دقیقه بعد خبر مرگ امیلی وانز به همه جا درز می کرد و هیچ کاری از دست او بر نمی آمد.
روی تختش آرام دراز کشید. فکری داشت دیوانه اش می کرد." نکند قضیه سه خواهر که شکنجه شده بودند نیز به او ربط داشته باشد." با این فکر ها دیگر نتواست آرام بگیرد با هرجور شده به پرفسور مک گوناگل گزارش می داد. با عجله از تالار هافلپاف خارج شد. باید تازمانی که شام تمام می شد به دفتر پرفسور مک گونگل می رسید. او دیگر از هیچ چیز نمی ترسید. شتابان از پله ها بالا می رفت و به چیز دیگری توجه نداشت. دیگر نتوانست به دویدن ادامه دهد؛ گلویش می سوخت، ایستاد و نفس نفس زنان سالن را نگاه کرد. این قسمت از قلع را هیچوقت ندیده بود. شاید، این هم یکی دیگر از راز های قلعه بود.
صدایی را از پشت سرش شنید؛ قدم هایی آرام و شمرده. برگشت و نگاه کرد پالی چپمن را دید که داشت به او نگاه می کرد.

- به مرگ سلام کن!

قبل از اینکه روپرت بتواند جوابش را بدهد، پالی فریاد زد:
- آواداکداورا!



پایان فلش بک




پالی به پشت سر نگاه کرد. او توانسته بود آخرین مرحله ماموریتش را با کشتن یک گندزاده به اتمام برساند. حال فقط وقت آن بود که از مدرسه فرار کند و خود را به اربابش برساند.
خانه ریدل دارم میام!


در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۴:۲۷ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۶
#10
معجون

پالی به معجونش که در پاتیل در حال قل قل کردن بود نگاهی انداخت و با خوشحالی مشغول خواندن آوازی قدیمی شد.
- معجون می پزم همچین و همچون گل گندم!

معجون پالی به رنگ صورت کم رنگ درآمده بود. گویا این معجون نیز موفقیت آمیز بود. زیرا هم رنگش با رنگ کتاب معجون سازی پیشرفته جور درمی آمد, هم از درون معجون حباب هایی به شکل قلب بیرون می آمد.

- موفق شدم! من تونستم پله های ترقی رو در علم ظریف معجون سازی طی کنم!

با مشاهده وضعیت عالی معجون, پالی تصمیم گرفت نقشه اش را عملی کند. نقشه او از این قرار بود: صاف به طرف دفتر اساتید برود و به هر طریقی که شده معجون عشق را درون حلق پرفسور دگورث گرنجر بریزد.
از نظر پالی نقشه به نقصی داشت که مو لای درزش نمی رفت. با خوردن معجون پرفسور دگورث گرنجر عاشق او می شد و او می توانست نمره های قبلی اش را جبران کند؛ هر چند با این کار شایعه هایی در مورد تخصص پالی در ساخت معجون عشق حقیقت پیدا می کرد و همه فکر می کردند واقعا پالی به همه جادوگران معجون عشق خورانده بود. این موضوع دیگر اهمیت چندانی نداشت، زیرا تنها هدف او گرفتن بهترین نمره در درس معجون سازی بود؛ علاوه بر این مگر او می گذاشت کسی از این موضوع بویی ببرد.
پالی معجون را درون ظرف کوچکی شیشه ای ریخت. سپس سریع با چوبدستی اش سینی و فنجانی ظاهر کرد و با قوری گل قرمزی، درون فنجان چای ریخت و معجون را به آن اضافه کرد. به سرعت به طرف دفتر اساتید رفت و در زد.

- کیه؟
-منم پرفسور! واسه تون چای آوردم خستگی تون در بره.
-بیا تو!
پالی بدون اینکه نگاهی به هکتور بیاندازد سریع سینی را روی میز گذاشت و خارج شد.
......................................................

عصر همان روز که پالی داشت در تخت خواب نرم و گرمش در خوابگاه دختران گریفیندور کتاب می خواند، یکی از هم اتاقی هایش او را صدا زد.
- پالی؟ کجایی؟ بیا ببین چه خبره؟! اون پسر دیوونه اسلیترینی یه چیزیش می شه ها!
- مگه چی شده؟
- دیگه می خواستی چی بشه؟ پسره جلو در تالار وایساده داد و بیداد می کنه و اسم تو رو صدا می کنه. می گه اگه بهت پیشنهاد گردش نده، نمی ره.
- منظورت چیه؟ کدوم پسره؟
- اسکورپیوس مالفوی دیگه. اول رز حالا هم تو! چه تراژدیی بشه این!
- برو بینیم بابا! الانم وقت شوخیه؟ پسره کجاست؟
- همونجا کنار در وایساده تکونم نمی خوره.

پالی شتابان از پله ها پایین آمد. اصلا متوجه نمی شد او معجون را به هکتور داده بود، اسکورپیوس عاشقش شده بود؟ اصلا جور درنمی آمد.
وقتی به در ورودی تالار رسید اسکورپیوس را دید که فریاد می زد و افراد زیادی دورش جمع شده بودند.
- اگه نذارید ببینمش، خودمو شما رو یکجا به آتیش می کشم!
- اینجا چه خبره مالفوی؟ معرکه راه انداختی؟
- بالاخره اومدی جوجه نارنجی من؟
- جوجه چیه نارنجی کدومه؟ چت کردی؟ راستشو بگو چی مصرف کردی؟ ساقیت کیه داداچ؟!
- تو ساقی منی عشقم! میای بریم هاگزهد؟
- جمع کن این بساطو آقو! هاگزهد چیه؟ من باید تکلیفیمو با تو روشن کنم! مسخره شو درآوردی! یه شب با من یه شب با رز؟
- این حرفا چیه؟ تو تنها دلیل زنده موندن منی!

با گفتن این حرف، اسکورپیوس مانند کنه محکم یکی از دست های پالی را گرفت جوری که، جدا کردن آن غیر ممکن بود.

- این کارا چیه؟ دستمو ول کن!

ولی اسکورپیوس چنان دست او را چسبیده بود که تنها با بریدن دست یکی از آن دو، جدایی امکان پذیر بود.
انگار واقعا به جای هکتور اسکورپیوس معجون را خورده بود. پالی تصمیم گرفت هر جوری شده از این قضیه سر درآورد.

- باشه! به شرطی باهات میام که بگی احیانا قبل از اینکه بیای اینجا چیزی نخوردی؟!

اسکورپیوس کمی فکر کرد.
- خب... آره؟ تو دفتر پرفسور دگورث گرنجر بودم، که یدفعه روی میز یه سینی دیدم که یه فنجون چای روش بود. لامصب خیلی خوش رنگ بود! یه لحظه که پرفسور حواسش نبود چای هورت کشیدم.

پالی که عصبانی شده بود زیر لب غرغر کرد:
- کارد بخوره به اون شکمت ! می مردی یه ذره هوی نفست رو می کشتی؟
-چیزی گفتی عزیزم؟
- نه! چیزی نگفتم.
- حالا که جوابتو دادم، می شه بریم هاگزهد؟

پالی که دید تنها راه خلاص شدن از دست اسکورپیوس رفتن به هاگزهد است و اینکه منتظر از بین رفتن تاثیر معجون بماند، به اجبار قبول کرد. اما در راه هاگزهد به خودش قول داد که از این به بعد هرگز با معجون عشق کسی را عاشق خود نکند.


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۹ ۱۷:۰۳:۳۰

در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.