هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۵:۴۳:۱۹ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸
#1
پالی غرور داشت. هیچ کس برای حرف او تره هم خورد نمی کرد؛ حالا فرصتی پیش آمده بود که زیر مقام رسمی اش، صاحب کمی احترام شود. اما دستور لرد سیاه چه میشد؟
ناگهان فکری به ذهن پالی رسید.
- اصلا از کجا معلوم ارباب این دستور رو داده باشن؟ از کجا معلوم خودت همینطوری، از خودت نگفته باشی؟

این سوال مهمی بود که گابریل و ربکا از خود نپرسیده بودند. حال مسئله کمی مشکوک به نظر می رسید.
- راست می گه بلا؟ چطور یه دفعه اومدی و این خبر رو دادی؟

بلاتریکس از عصبانیت سرخ شده بود.
- از دستور ارباب سر پیچی می کنین؟ اصلا می خواین همه تون رو با هم کرشیو بارون کنم؟

گابریل و ربکا قانع شده بودند، کنار کشیدند. اما پالی به هیچ وجه حاضر نبود فرصتی که به دست آورده بود را از دست بدهد.
- خب ببین بلا! قبول کن قضیه یکم مشکوکه، خب منم اگه یه دفعه ای می اومدم...
صدای پالی با دیدن چوبدستی بلاتریکس که رو به دماغ او قرار گرفته بود، به خاموشی گرایید.

- چیزی داشتی می گفتی پالی؟ صدات نمی اومد!

پالی آب دهانش را قورت داد؛ باید از یک راه دیگر وارد می شد. راهی که نه سیخ بسوزد و نه کباب.
- خب... خب می گم من گفتم دفن کردن گرگینه حامله زنده ممنوعه، نه دفن کردن گرگینه حامله مرده!



من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰:۱۱ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
#2
سلام گب!
تکلیف آوردم چه تکلیفی! دستاتم باها... یعنی لذت می بری ازش!


من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۱۱ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
#3
۱. توی یه رول، تفاوت یا کاربرد دیگه ای از تلسکوپ جادویی رو شرح بدین. 20



پالی تلسکوپش را بار دیگر وارسی کرد. تکلیف کلاس نجوم و ستاره شناسی این بود که تفاوت دیگری بین تلسکوپ ماگلی و تلسکوپ جادویی بیابد؛ اما نتوانست چیزی بیابد.
وقتی که تقریبا ناامید شده بود، دکمه ای روی تلسکوپ، توجهش را جلب کرد. چیزی روی آن دکمه حک شده بود.

نقل قول:
فقط برای شرایط اضطراری


اما از آنجایی که پالی کنجکاو بود و معمولا به این چیزها توجهی نداشت، بدون فکر دکمه را زد. از درو تلسکوپ دست هایی به بیرو جهمیدند و او را محکم به تلسکوپ، بستند.

- شمارش معکوس شروع می شه! 4، 3، 2، 1... پرتاب!

تلسکوپ به آسمان پرتاپ شد. سرعتش آنقدر زیاد بود که پالی حس می کرد تمام بدنش در حال کشیده شدن است.
چند دقیقه بعد پالی متوجه شد که تلسکوپ در سیاره ای فرود آمده است.

- به سیاره پوتانا لوتانا خوش آمدید.
تلسکوپ این را گفت و از زمین بلند شد. رفته رفته از محل فرود دورتر شد.
پالی نمی دانست در این موقعیت حساس، چه کار می تواند بکند. او در این سیاره غریب بود و حتی نمی دانست چگونه از آن خارج شود. نگاهی دوباره به فضای کوچک سیاره انداخت؛ آن قدر کوچک بود که با چند قدم بلند می توانست، کل سیاره را دوربزند. بنابراین همان جا نشست تا راه حلی بیابد؛ اما حداقل می دانست تکلیف نجوم شناسی را انجام داده است.


۲. سر تعمیر کار چه بلایی اومد؟ توی یه رول کوتاه شرح بدین. ۵

تعمیر کار فلک زده؛ گشنه، تشنه، بی آب و غذا، در بیابان بزرگ و بی انتها گم شده بود. او تا به حال در عمرش بیابانی ندیده بود و حتی نمی دانست راه بازگشت به خانه کجاست. گویا جغرافی تعمیر کار در زمان هاگوارترز نیز ضعیف بوده است، زیرا نمی دانست که در انگلستان بیابانی وجود ندارد و او در کشور دیگری به سر می برد.
چندی نگذشته بود که جایی خوش آب و هوا در بیابان دید. اما وقتی که نزدیک تر شد، فهمید سرابی بیش نبوده است.
چند بار همین اتفاق افتاد و تعمیر کار بدبخت، گیرسراب افتاد. اما در بار آخر با دیدن برکه آب و درختان کنارش گول نخورد و از کنار آن گذشت؛ درحالی که این بار دیگر سرابی در کار نبود و این جادوی مرلین، برای جادوگران گم شده در بیابان بود.

۳. الان پروفسور خالی کجا قایم شده و چی به سرش میاد؟ توی یه رول بنویسین! ۵

رکسان؛ ترسان و لرزان، زیر درتخت سنگی پنهان شده بود. آن قدر وحشت کرده بود، که حتی نمی دانست کی و با چه سرعتی خودش را به تخته سنگ رسانده و زیر آن پنهان شده.
زمانی که حس کرد ترسش پایان یافته است؛ قصد رفتن کرد؛ اما هر چه راه رفت نتوانست راه لاس درس را بیابد.
زمانی که از پیدا کردن راه ناامید شد، ناگهان چیزی به یادش آمد.
- من که یه جادوگرم؛ راحت می تونم خودمو غیب کنم.
رکسان این را گفت و در چشم بهم زدنی غیب شد.


من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۰۵ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸
#4
- دست نگه دارین!

گابریل، ربکا و بلاتریکس به سمت گوینده این حرف برگشتند.
پالی با قدم های مصمم نزدیک تر شد.
- اول من باید معاینه ش کنم و تایید کنم که مرده، بعد می تونین دفنش کنین!

بلاتریکس دست به سینه ایستاده بود و پالی را تماشا می کرد.
- چرا اونوقت؟

پالی بادی بر غبغب انداخت.
- چون من، رئیس سازمان حمایت از گرگینه ها هستم.

گابریل سرش را با حواس پرتی خاراند.
- ولی ما همچین سازمانی تو وزارت خونه نداریم.

پالی برگه ای از جیبش بیرون کشید.
- اینم سندش! دیروز خوت امضاش کردی.

گابریل نگاه دقیقی به برگه انداخت.
- این همون کاغذی نیستش که گفتی امضاش کنم، تا به فامیلا تون بگی که با وزیر سحر و جادو در ارتباطی؟
- نه این همون نیست! فقط به طرز عجیبی شبیه همونه!
و پس از مکث کوتاهی گفت:
- حالا این حرفا رو ولش کنین. من یه مقام رسمی دارم، همه بکشین کنار!


من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۱:۴۷:۴۳ پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸
#5
سلام گب!
خوبی گب؟

پنه لوپه اولین شناسه ت بود؟

چرا شخصیتت رو عوض کردی؟ اصلا چی شد که تصمیم گرفتی مرگخوار بشی؟

چرا گابریل دلاکور؟ چرا مثلا فلور شون نه؟

خودتم مثل گب تمیزی و وایتکس دوست؟


من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹:۲۴ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸
#6
- یکی بگیره منو!
این را پالی درحالی که با دستش خودش را باد می زد و چشم از ژست های رودولف هنگام شیرجه برنمی داشت، گفت. خودش را به زمین انداخت اما کسی او را نگرفت، بنابراین با مخ به زمین خورد.

- پالی! به چی زل زدی؟

پالی با دیدن بلاتریکس کمی به خوش آمد.
- دارم آقای لسترنج رو نگاه می کنم. ماشالمرلین چه قد رعنایی، چه بازو های خوش فرمی دارن. اصلا همه چی تمومن ایشون! اشکال نداره بلا تو هم می تونی نگاهشون کنی!

بلاتریکس خیلی سعی کرد خودش را کنترل کند و اینبار آواداکداورایی در حلق پالی فرو نکند.
اما در عوض کروشیویی نثار رودولف کرد.
- بسه جمع کن این دلقک بازی رو. همیشه بلدی آبروی آدم رو ببری! ده شیرجه بزن خب واسه من فیگور می گیره!

رودولف در حالی بغض داشت پهلویش را مالید تا درد حاصل از کروشیو، ذره ای آرام بگیرد.
- خب یکم می خوام بازار گرمی کنم، مگه جرمه بلا؟

قوری که تا آن موقع ساکت بود به حرف آمد.
- مگه بلدی؟ شنا کن ببینم!

رودولف سینه به جلو و ژست " هه چی فکر کردین" به سمت استخر شیرجه زد؛ یک دقیقه گذشت اما، رودولف از درون آب بیرون نیامد.

- فکر کنم دارن تمرین نفس گیری انجام می دن!

پنج دقیقه گذشته بود، اما رودولف هنوز داخل آب مانده بود.
پالی در حالی که با بغض به آب خیره شده بود.
- یکی بره ببینه چه بلایی سر آقای لسترنج اومده!


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۵ ۲۰:۱۲:۲۲
ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۵ ۲۰:۱۷:۳۰

من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۳:۲۶:۰۰ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸
#7
خلاصه:

لرد سیاه بعد از خوردن استخون های یه پیرزن، دچار توهم شده و همه رو به شکل میوه و سبزی می بینه. همراه رون ویزلی به محفل می ره و محفلیا از وضعیتش سوء استفاده می کنن و ازش آش درست می کنن و می برن که بفروشن.
مرگخوارا که دارن دنبال لرد می گردن، به محفلیا می رسن. تصمیم می گیرن ازشون آش بخرن که مروپ مخالفت می کنه.


پالی سعی می کرد در قانع کننده ترین حالت خود باشد.
- بانو معلومه آش های شما خیلی بهترن ولی الان آش شما رو نداریم بنابراین، مجبوریم آش محفلی ها رو بخوریم.

معلوم بود مروپ چندان راضی نشده بود.
- نه خیر! شما آش های مامان رو دوست ندارین! اصلا همین الان منو ببرین خانه سالمندان! عزیز مامان رو هم پیدا نکردین. همین الان منو ببرید خانه سالمندان!
- مادرمان افسردگی گرفته و دوباره در فکر رفتن به خانه سالمندانه.

مرگخوارن صدای لرد سیاه را شنیدند ولی ابتدا تصور کردند که توهمی بیش نبوده.
- صدای ارباب بود؟
- خیر ما ارباب نیستیم! سبزی آش می باشیم!

محفلیان نگاه مظطربی به یک دیگر انداختند.
- سبزی آش مون جادوییِ حرف می زنه!

رابستن نگاه مشکوکی به محفلی ها انداخت.
- نه خودِ ارباب هستن می شن!

رکسان آشکارا می لرزید.
- خب صدا شون از کجا میاد؟
- ما تو آش هستیم! دلیل رایحه و عطر و طعم دل انگیز آش می باشیم!
- سبزی آش مون یکم وراجه به بزرگی خودتون ببخشیدش!

مرگخوارن دیگر مطمئن شدند توهم نمی زنند؛ صدای لرد سیاه واقعی بود و او در داخل آش بود.
- مرگخوارن جلسه فوری داریم!
- خب ارباب الان داخل آش هستن و ما باید نجاتشون بدیم.

مرگخواران نگاه عاقل اند سفیهی به فنریر انداختند.
- همه مون اینو می دونیم آی کیو، مشکل اینه چطور؟

لینی بال بال زنان گفت:
- خب بهترین روش اینه آش رو بخریم تا ارباب رو نجات بدیم.
گویا همه مرگخواران با این روش موافق بودند.
- مرگخوارای مامان نقشه عوض شد آش رو می خریم!



ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۵ ۱۳:۳۴:۱۹

من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵:۱۴ یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
#8
سلام بر ماما... چیز سرکادوگان عزیز!


خوبی؟

یه چیزی که خیلی می خواستم بدونم اینه که چرا گریف؟ من خودم اول اسلیترین رو خیلی دوست داشتم.

چرا یه مدت طولانـــــــی غیبت زد و با انجلینا برگشتی؟

چرا انقد کتی بل رو دوست داری؟

چرا دیگه ناظر گریف نمی شی؟ من نبودم اون موقع ولی بقیه می گن خیلی ناظر خوبی بودی.

به نظرت چرا گریفیا کم شدن؟ واقعا اگه اما رو حساب نکنیم تازه وارد گریفی نداریم!

به نظرت ایفای نقش آلکتو بهتر بود یا پالی خوبه؟

تا به حال شده از دستم ناراحت شده باشی؟

از چند سالگی تو سایت بودی؟ خیلی واسم سواله این.

نظرت راجع به من چیه؟ خودم نه پالی یا آلکتو.

همینا دیگه تک به تکش رو جواب بده!


من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۱:۰۵:۴۷ شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۸
#9
- پالی؟!

پالی با شنیدن صدای لرد سیاه گوشه ای کز کرد و در حالی که سعی می کرد پاهای گِلی اش را پنهان کند، خودش را زیر دمش پنهان کرد.

- پالی!

پالی عذاب وجدان داشت؛ از کاری که کرده بود شرمنده بود ولی، حالا خیلی دیر شده بود. نمی دانست چگونه حقیقت را به لرد سیاه بگوید. به احتمال زیاد لرد سیاه او را تنبیه می کرد بنابراین، خودش را بیشتر پنهان کرد؛ جوری که بسیار شبیه گلوله کوچک پر از مو بود.

- پالی کجایی؟ بیا اینجا کارت داریم!

اصلا می رفت، هر چه باداباد! احتمالا تنبیه لرد سیاه این بود که هر چه گوشت در یخچال است را، بخورد. اصلا شاید می توانست خود را توجیه کند؛ می توانست همه چیز را گردن فنریر بیندازد. اما مطمئنا رد پاهایی که روی مبل مورد علاقه لرد سیاه بود، بسیار کوچک تر از پاهای فنریر بود. مثل اینکه راه فراری وجود نداشت. او با قدم های کوتاه خود را به لرد سیاه رساند.

- کجایی یه ساعته داریم صدات می زنیم؟
- ببخشید ارباب یکم سرم شلوغ بود.
سپس در حالی که سعی می کرد در چشمان لرد سیاه نگاه نکند، زبان به اعتراف گشود.
- ارباب من...
- خب پالی ما برات یه ماموریت داریم.
- ارباب متاسفم، من نمی خواستم... چی ماموریت؟
با خودش فکر کرد" آیا این یک جور تنبیه بود؟" نه نمی توانست تنبیه باشد؛ لرد سیاه به کسی که مبل مورد علاقه اش را خراب و کثیف کرده، ماموریت نمی داد.

- درسته یه ماموریت برات داریم. ابتدا قصد داشتیم به تو فنریر این ماموریت رو بدیم؛ ماه کامله و جفتتون گرگ هستین. ولی فنریر آنفولانزا گرگینه ای گرفته، مریضه بنابراین، تو تنهایی این کار رو انجام می دی.

پس لرد سیاه چیزی از شاهکار پالی نمی دانست. اما وقتی می فهمید، چه اتفاقی می افتاد؟ پالی سعی کرد این مسائل را از ذهنش کنار بزند. سینه اش را فراخ کرد.
- ارباب چه ماموریتی؟

لرد سیاه کمی مکث کرد.
- خب باغچه سبزیجات مادرمون، مورد حمله جوندگانی مثل خرگوش قرار گرفته. با اینکه ترجیح می دیم، تمام میوه ها و سبزیجات اونجا نابود شن، اما صد حیف که مادرمون این باغچه رو خیلی دوست دارن.

در واقع پالی هم عاشق باغچه بانو مروپ بود. سبزیجات آنجا حرف نداشت. البته مطمئن بود چیزی که لرد سیاه را اذیت می کند، درخت پرتقال بزرگی بود که مثل چتر، تمام باغچه را در بر می گرفت. پالی می دانست لرد سیاه چقدر از این باغچه متنفر است؛ با این حال این باغچه مورد علاقه مادرشان بود و لرد سیاه اصلا قصد نداشت مادرش را بیازارد.
- خب ارباب، می خواین من چی کار کنم؟
- می خوایم تو اون جوندگان رو بگیری و البته بکشیشون. یه گرگ مطمئنا از پس این کار برمیاد.

پالی اشاره به این نکرد که از گوشت بدش می آید، حتی اشاره نکرد مدافع حقوق حیوانات است و نمی تواند آسیبی به جوندگان بی گناه بزند. حرف حرف لرد سیاه بود، پالی اصلا و ابدا دلش نمی خواست دستور اربابش را اجرا نکند. مخصوصا حال که دسته گل به آب داده بود.
- چشم ارباب! هر چی شما بگین.

در باغچه بانو مروپ همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت. پالی هجدهمین خرگوش را نیز، با دندان های تیزش تکه تکه کرد. مطمئن بود فردا صبح با درد شدید حاصل از کهیر هایش از خواب بیدار می شود؛ اما همین شیرین بود. خدمت به لرد سیاه که تنها آرزویش بود.
پس از اتمام کارش با تنی خسته و خونین و مالین، خود را به خانه ریدل رساند و قصد یک حمام حسابی را داشت. اما صدایی او را متوقف کرد.
- پالی! ارباب کارت داره. خیلی از دستت عصبانیه. من جای تو بودم سریع خودمو گم و گور می کردم.
پالی نمی توانست خود را پنهان کند. باید با تنبیهش مواجه می شد. نفس عمیقی کشید و به طرف اتاق لرد سیاه رفت.


من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸ جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸
#10
از میان جمع فیلسوفان مرگخوار، که هر کدام مشغول فکر کردن به موضوعی فلسفی بودند، پالی با شتاب از جایش بلند شد.
- بلا با اینکه احترام واست قائلم ولی باهات مخالفم!

بلاتریکس سرش را برگرداند.
- چیزی گفتی پالی؟

پالی به سختی آب دهانش را قورت داد.
- ببین بلا من خیلی واست احترام قائلم، خیلیم دوستت دارم، خیلیم باهات کنار میام؛ ولی حرف من اینه ما کل عمرمون حیوونای بی گناهو می خوردیم، حالا بحثی در این باره ندارم ولی مرگخوار خوری؟
پالی که جرئت بیشتری پیدا کرده بود ادامه داد:
آخه این انصافه؟ اینطوری یه نفر از لشکر پر ابهت ارباب کم می شه!

بلاتریکس نگاهی به مرگخواران حیران که تازه از حالت فلسفی شان خارج شده بودند و اصلا نمی دانستند موضوع چیست؛ انداخت.
- خب یه نفر کم بشه چه اشکالی داره؟ خودم جای اون یه نفرو پر می کنم.

مرگخوارن که تازه متوجه قضیه شده بودند، نگاهی پر از امید به پالی معترض انداختند.
- خب ببین من یه پیشنهاد دارم به جای پختن هم دیگه از این علفای رو زمین، یه غذای صدرصد گیاهی براتون درست می کنم!

تمام فکر و خیال های مرگخواران که چند دقیقه پیش با امید به پالی زل زده بودند، پس از این حرف پالی همگی نابود شدند.

- پیشنهادت رد می شه پالی، حالا زود، تند، سریع، بگید کی کاندیدای پخته شدن می شه؟


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۹ ۱۰:۵۹:۵۹

من خاصم خودِ الماسم!

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.