هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶:۲۸ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹
#1
به نام ارباب شروع می کنیم معرفی مونو!

نام: پالی

نام خانوادگی: چپمنِ چپمن زاده اصل (پ ن: نه چَپمَن، نه چِپمِن، نه چپ مرد، نه مردِ چپ. چِپمَن هستم)

رتبه خون: از هفت جد و آبادم اصیل زاده بودن و می مونن

چوبدستی: چوب فندق دارای موی تک شاخ و بسیار انعطاف پذیر

گروه: گریفیندور همیشه سربلند

پترونوس: قو

بوگارت: از دست دادن خاصیتم

مهارت ویژه: گرگینه و براین اساس حواس پنج گانه م هفت برابر انسان های عادیه، بسیار فضول دقیق به محیط اطرافم هستم و همه چیز رو می شنوم. دگرگون نما ضعیفم فقط رنگ چشمام بسته به احساسی که دارم تغییر می کنن.

قسمت های بعدی مربوط به مقاله ای که پیام امروز درباره من به تازگی چاپ کرده:


علاقه مندی:

عاشق نوشت کتاب های چرت و پرته. به تازگی کتابی به اسم "خاطرات یک گرگینه" چاپ کرده که درباره زندگی هم نوع و هم قطارش؛ فنریر گری بکه. و قراره به زودی نقد همین کتاب رو منتشر کنه. عاشق فیلم های آبکی (مخصوصا ترکیه ای) مثل گعشق اجاره ای" و گتایتانیک"ـه و هر دفعه تماشا می کنه اشکش درمیاد. ادعا می کنه در مسابقه "ساحره شایسته" شرکت کرده و برنده شده؛ مدرکی دال بر این ادعا وجود نداره. همچنین ادعا می کنه که از "ویچریا سکرت"، "ووچی" و مجله "ویچوگ" پشنهادی مبنا بر مدل شدنش ارسال شده؛ که صحت هیچکدوم تایید نشده.

ویژگی ظاهری:

پالی دختری رنگ پریده ایه، با چشم هایی که در اصل عسلی هستن موهای قرمز نارنجی, دماغی بسیار کوچک و قدی نسبتا کوتاهه. ریزه و جثه کوچیکی داره به خاطر همین همه جا خودشو سریع جا می کنه. میشه گفت قیافه با نمکی داره و می تونه چشماش رو بسته به احساسی که داره؛ به قهوه ای یا سبز تغییر بده. همیشه لباس های عجیب غریب می پوشه تا به قول خودش نشون بده "خیلی خاص"ـه؛ همیشه هم یه خروار اکلیل رو سر تا پاش می پاشه که بدرخشه.

ویژگی اخلاقی:

پالی اخلاقیات بسیار خاصی داره. حسود، خودبزرگ بین، فکر می کنه خیلی خاصه، فکر می کنه خیلی مهمه، بر خلاف طبیعتش گیاه خواره و به گوشت حساسی داره, عاشق و دلباخته رودولف لسترنجه، دیوونه ودمدمی مزاج و افسرده ست.


زندگی نامه نه چندان کوتاه:

جونم براتون بگه، از وقتی این پالی پا به عرصه وجود گذاشت "خاصیّت" از سرو پاش می بارید. طوری که همین که به دنیا اومد و بانگی از گریه رو سر داد پدر و مادرش تو دلشون گفتن بدبخت شدیم؛ درمانگرم دستشو رو شونشون گذاشت و گفت " خدا صبرتون بده".
پالی از بدو تولد هر چیزی که می خواست رو بدست می آورد نه اینکه دختر دوستداشتنی باشه ها، نه! با گریه، جنگ و دعوا. پدرمادرشم چون ازش می ترسیدن خیلی دوستش داشتن، هرچی می خواست رو براش فراهم می کردن.

تا پنج سالگی پالی هیچ نشانه ای از جادوگر بودن از خودش نشون نداد؛ دیگه پدر مادرش مطمئن شده بودن که پالی یه فشفشه ست.؛ کم کم خیالشون داشت راحت می شد که، پالی با جادو زد سه تا دختر خاله ش رو شتک کرد و گربه همسایه رو هم در جا خشک کرد. هیچی دیگه پدر و مادرش فهمیدن هیچ جوره نمی تونن پالی رو کنترل کنن از یه طرف همه رو میزد، از طرف دیگه گرگینه بود، از اونجایی که می ترسیدن اگه سرشو زیر آب کنن روحش برگرده و انتقام بگیره دختر کوچولوشونو خیلی دوست داشتن، تصمیم به نقل مکان گرفتن.

پالی تا یازده سالگی همه جوره پدر مادرش رو اذیت می کرد. مخصوصا یه اخلاق دیگه هم پیدا کرده بود؛ خودبزرگ بینی شدید. فکر می کرد یه تیکه الماسه که از آسمون به زمین افتاده. تا اینکه وقتی یازده سالش شد، بالاخره وارد هاگوارتز شد. پدر و مادرش فکر کردن حالا که رفته می تونن یکم زندگی کنن، اما غافل از اینکه دردسر هاشون تازه شروع شده بود. پالی هر روز از مدرسه جغد می فرستاد و وسایل مختلف از پدر و مادرش می خواست. این ماجرا تا دوازده سالگی اون ادامه داشت؛ تا اینکه پدر مادر پالی تصمیم گرفتن با آتش سوزی الکی مرگ خودشون رو جعل کنن و نفس راحتی از دست دختر از خود راضی شون، بکشن. تا الان هم اطلاعی از مکان و محل زندگی اونها وجود نداره.

در هاگوارتز پالی در گروه گریفیندور قرار داشت اما، بویی از وفاداری و شهامت مشهور اون گروه نبرده بود؛ صرفا چون اسمش تو لیست گریفیندوری ها بود، توی اون گروه قرار گرفته بود. اما عشق و علاقه ش نسبت به گریف خروار خروار بود. طوری که نیمی از لباس هاش به افتخار گریف قرمز بودن. هیچ کسی تحمل رفتار بد پالی رو نداشت اما کسی هم به روش نمی آورد. چون پالی دختر محبوب گریف بود. در واقع همه ازش می ترسیدن اون حتی تو جشن هاگ کامینگ، طی سال های متوالی هاگ کویین شده بود.

تا سال پنجم به قلدری هاش تو مدرسه ادامه داد. اما دیگه خسته شده بود قلدری علیه بچه مدرسه ای ها چیز باحال و خاصی نبود. بعد چند وقت مطالعه و تحقیق، پالی جایگاه اصلیش رو کشف کرد اون باید مرگخوار می شد. توی سال ششم تحصیلش در هاگوارز دست به کارهای خیلی بدی زد که باعث شد تا چهار سال توی آزکابان آب خنک بخوره.

بعد از چهار سال طاقت فرسا در حالی که چیزی از روح پالی باقی نمونده بود، فرار کرد و به مکان ابدیش یعنی پیش لرد سیاه برگشت.
در حال حاضر پالی در خانه ریدل اوقات خوبی رو میگذرونه!


جایگزین شه لطفا!


------
جایگزین شد.


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۱ ۱۷:۳۶:۲۳
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۱ ۲۰:۴۵:۲۰

shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹:۲۶ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#2
ریتا آب دهانش را قورت داد. او برای خلاصی از مجرم شناخته شدنش آن حرف را زده بود؛ در واقع هرگز در قالب سوسکی اش، لینی را زیر نظر نگرفته بود.

- ما همچنان منتظر هستیم!

ریتا همچنان در فکر این بود که چگونه جرایم بیشتری را به لینی نسبت دهد.

- مثل اینکه حرفی نداری؛ پس...
- نه ارباب داشتم فکر می کردم. یادم اومد، وقتی داشتم لینی را تعقیب می کردم، فهمیدم اون سریال ها و فیلم های ملی رو به جای اینکه بخره یا تو سینما ببینه از بوق گرام دانلود می کنه!
لرد نگاه حاکی از خشمی به ریتا انداخت.

- آهان! یکی دیگه؛ لینی وقتی عطسه می کنه جلوی دهنش رو نمی گیره!
گویا این یکی نیز زیاد به مذاق لرد خوش نیامد.

- لینی در واقع یک مگسِ که خودش رو آبی کرده و به عنوان پیکسی معرفی می کنه!
- هی مگس خودتیا!

با چشم غره ای که لرد سیاه به ریتا رفت، او متوجه شد که این یکی هم چندان بدردبخور نبود.
ریتا بیشتر فکر کرد. آیا اینکه لینی لباس هایش را از تاناکورا می گرفت، یا شب ها دندان هایش را مسواک نمی کرد، جرم های قابل ملاحظه ای بودند؟
- مثل اینکه جرم قابل ملاحظه ای پیدا نکردی...
- نه ارباب یه لحظه دست نگه دارید؛ یافتم!
- داریم بهت اخطار می دیم ریتا، آخرین بارت باشه وسط حرف ما می پری.

ریتا از فرط هیجان در حالی که بالا و پایین می پرید، گفت:
- ارباب لینی با مزدوران محفل در ارتباطه!
مرگخواران:


shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۰:۵۰ جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۸
#3
ساحرگان-به استثنای پالی- نگاهی پر از خشم به رودولف انداختند. هیچکدام از آنها دوست نداشت که یک عدد رودولف را در بینشان تحمل کند.
ربکا به سختی جا به جاشد.
- اگه قراره همه آقایون پشت اتوبوس بدوان، پس رودولف رو هم با خودتون ببرین دیگه؛ چه معنی داره بشینه وسط ما؟

پالی از ته جیب چمدان فریاد زد.
- آقای لسترنج جای کدومتونو تنگ کرده؟ آقای لسترنج اصلا بیاین کنار خودم بشینین.

بلاتریکس به سختی چوبدستی اش را بیرون کشید.
- رودولف مثل آدم پیاده می شی یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!

تام به نشستن ساحره ها در اتوبوس اعتراض داشت.
- اصلا کی گفته ساحره ها بشینن؟ بیاین پایین ببینم.

ساحره ای که عضو انجمن حمایت از ساحره ها بود از گوشه ای فریاد زد.
-ای قصی القلب ها، ای ظالم ها، همه حقوق ما رو خوردین یه آبم روش؛ حالا یه جیب چمدون رو هم از ما دریغ می کنین؟ می خواین مجبورمون کنین پشت اتوبوس بدوییم؟ تا کی نادیده گرفتن ساحره ها، تا کی خشونت بر علیه ما؟
راننده که از بحث و جدا مرگخواران به تنگ آمده بود.
- آقایون و خانما محترم! مثل اینکه مطلب نگرفتین یا همین الان بحثتون بر سر جا رو تموم می کنین و جا میشین، یا هزینه دویدن پشت اتوبوس رو تقبل می کنین، یا اینکه مثل آدم پیاده می شین و وقت با ارزش مارو نمی گیرین!


shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳:۱۹ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸
#4
پالی غرور داشت. هیچ کس برای حرف او تره هم خورد نمی کرد؛ حالا فرصتی پیش آمده بود که زیر مقام رسمی اش، صاحب کمی احترام شود. اما دستور لرد سیاه چه میشد؟
ناگهان فکری به ذهن پالی رسید.
- اصلا از کجا معلوم ارباب این دستور رو داده باشن؟ از کجا معلوم خودت همینطوری، از خودت نگفته باشی؟

این سوال مهمی بود که گابریل و ربکا از خود نپرسیده بودند. حال مسئله کمی مشکوک به نظر می رسید.
- راست می گه بلا؟ چطور یه دفعه اومدی و این خبر رو دادی؟

بلاتریکس از عصبانیت سرخ شده بود.
- از دستور ارباب سر پیچی می کنین؟ اصلا می خواین همه تون رو با هم کرشیو بارون کنم؟

گابریل و ربکا قانع شده بودند، کنار کشیدند. اما پالی به هیچ وجه حاضر نبود فرصتی که به دست آورده بود را از دست بدهد.
- خب ببین بلا! قبول کن قضیه یکم مشکوکه، خب منم اگه یه دفعه ای می اومدم...
صدای پالی با دیدن چوبدستی بلاتریکس که رو به دماغ او قرار گرفته بود، به خاموشی گرایید.

- چیزی داشتی می گفتی پالی؟ صدات نمی اومد!

پالی آب دهانش را قورت داد؛ باید از یک راه دیگر وارد می شد. راهی که نه سیخ بسوزد و نه کباب.
- خب... خب می گم من گفتم دفن کردن گرگینه حامله زنده ممنوعه، نه دفن کردن گرگینه حامله مرده!



shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰:۱۱ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
#5
سلام گب!
تکلیف آوردم چه تکلیفی! دستاتم باها... یعنی لذت می بری ازش!


shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵:۱۱ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
#6
۱. توی یه رول، تفاوت یا کاربرد دیگه ای از تلسکوپ جادویی رو شرح بدین. 20



پالی تلسکوپش را بار دیگر وارسی کرد. تکلیف کلاس نجوم و ستاره شناسی این بود که تفاوت دیگری بین تلسکوپ ماگلی و تلسکوپ جادویی بیابد؛ اما نتوانست چیزی بیابد.
وقتی که تقریبا ناامید شده بود، دکمه ای روی تلسکوپ، توجهش را جلب کرد. چیزی روی آن دکمه حک شده بود.

نقل قول:
فقط برای شرایط اضطراری


اما از آنجایی که پالی کنجکاو بود و معمولا به این چیزها توجهی نداشت، بدون فکر دکمه را زد. از درو تلسکوپ دست هایی به بیرو جهمیدند و او را محکم به تلسکوپ، بستند.

- شمارش معکوس شروع می شه! 4، 3، 2، 1... پرتاب!

تلسکوپ به آسمان پرتاپ شد. سرعتش آنقدر زیاد بود که پالی حس می کرد تمام بدنش در حال کشیده شدن است.
چند دقیقه بعد پالی متوجه شد که تلسکوپ در سیاره ای فرود آمده است.

- به سیاره پوتانا لوتانا خوش آمدید.
تلسکوپ این را گفت و از زمین بلند شد. رفته رفته از محل فرود دورتر شد.
پالی نمی دانست در این موقعیت حساس، چه کار می تواند بکند. او در این سیاره غریب بود و حتی نمی دانست چگونه از آن خارج شود. نگاهی دوباره به فضای کوچک سیاره انداخت؛ آن قدر کوچک بود که با چند قدم بلند می توانست، کل سیاره را دوربزند. بنابراین همان جا نشست تا راه حلی بیابد؛ اما حداقل می دانست تکلیف نجوم شناسی را انجام داده است.


۲. سر تعمیر کار چه بلایی اومد؟ توی یه رول کوتاه شرح بدین. ۵

تعمیر کار فلک زده؛ گشنه، تشنه، بی آب و غذا، در بیابان بزرگ و بی انتها گم شده بود. او تا به حال در عمرش بیابانی ندیده بود و حتی نمی دانست راه بازگشت به خانه کجاست. گویا جغرافی تعمیر کار در زمان هاگوارترز نیز ضعیف بوده است، زیرا نمی دانست که در انگلستان بیابانی وجود ندارد و او در کشور دیگری به سر می برد.
چندی نگذشته بود که جایی خوش آب و هوا در بیابان دید. اما وقتی که نزدیک تر شد، فهمید سرابی بیش نبوده است.
چند بار همین اتفاق افتاد و تعمیر کار بدبخت، گیرسراب افتاد. اما در بار آخر با دیدن برکه آب و درختان کنارش گول نخورد و از کنار آن گذشت؛ درحالی که این بار دیگر سرابی در کار نبود و این جادوی مرلین، برای جادوگران گم شده در بیابان بود.

۳. الان پروفسور خالی کجا قایم شده و چی به سرش میاد؟ توی یه رول بنویسین! ۵

رکسان؛ ترسان و لرزان، زیر درتخت سنگی پنهان شده بود. آن قدر وحشت کرده بود، که حتی نمی دانست کی و با چه سرعتی خودش را به تخته سنگ رسانده و زیر آن پنهان شده.
زمانی که حس کرد ترسش پایان یافته است؛ قصد رفتن کرد؛ اما هر چه راه رفت نتوانست راه لاس درس را بیابد.
زمانی که از پیدا کردن راه ناامید شد، ناگهان چیزی به یادش آمد.
- من که یه جادوگرم؛ راحت می تونم خودمو غیب کنم.
رکسان این را گفت و در چشم بهم زدنی غیب شد.


shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰:۰۵ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۸
#7
- دست نگه دارین!

گابریل، ربکا و بلاتریکس به سمت گوینده این حرف برگشتند.
پالی با قدم های مصمم نزدیک تر شد.
- اول من باید معاینه ش کنم و تایید کنم که مرده، بعد می تونین دفنش کنین!

بلاتریکس دست به سینه ایستاده بود و پالی را تماشا می کرد.
- چرا اونوقت؟

پالی بادی بر غبغب انداخت.
- چون من، رئیس سازمان حمایت از گرگینه ها هستم.

گابریل سرش را با حواس پرتی خاراند.
- ولی ما همچین سازمانی تو وزارت خونه نداریم.

پالی برگه ای از جیبش بیرون کشید.
- اینم سندش! دیروز خوت امضاش کردی.

گابریل نگاه دقیقی به برگه انداخت.
- این همون کاغذی نیستش که گفتی امضاش کنم، تا به فامیلا تون بگی که با وزیر سحر و جادو در ارتباطی؟
- نه این همون نیست! فقط به طرز عجیبی شبیه همونه!
و پس از مکث کوتاهی گفت:
- حالا این حرفا رو ولش کنین. من یه مقام رسمی دارم، همه بکشین کنار!


shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷:۴۳ پنجشنبه ۵ دی ۱۳۹۸
#8
سلام گب!
خوبی گب؟

پنه لوپه اولین شناسه ت بود؟

چرا شخصیتت رو عوض کردی؟ اصلا چی شد که تصمیم گرفتی مرگخوار بشی؟

چرا گابریل دلاکور؟ چرا مثلا فلور شون نه؟

خودتم مثل گب تمیزی و وایتکس دوست؟


shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۹:۲۴ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸
#9
- یکی بگیره منو!
این را پالی درحالی که با دستش خودش را باد می زد و چشم از ژست های رودولف هنگام شیرجه برنمی داشت، گفت. خودش را به زمین انداخت اما کسی او را نگرفت، بنابراین با مخ به زمین خورد.

- پالی! به چی زل زدی؟

پالی با دیدن بلاتریکس کمی به خوش آمد.
- دارم آقای لسترنج رو نگاه می کنم. ماشالمرلین چه قد رعنایی، چه بازو های خوش فرمی دارن. اصلا همه چی تمومن ایشون! اشکال نداره بلا تو هم می تونی نگاهشون کنی!

بلاتریکس خیلی سعی کرد خودش را کنترل کند و اینبار آواداکداورایی در حلق پالی فرو نکند.
اما در عوض کروشیویی نثار رودولف کرد.
- بسه جمع کن این دلقک بازی رو. همیشه بلدی آبروی آدم رو ببری! ده شیرجه بزن خب واسه من فیگور می گیره!

رودولف در حالی بغض داشت پهلویش را مالید تا درد حاصل از کروشیو، ذره ای آرام بگیرد.
- خب یکم می خوام بازار گرمی کنم، مگه جرمه بلا؟

قوری که تا آن موقع ساکت بود به حرف آمد.
- مگه بلدی؟ شنا کن ببینم!

رودولف سینه به جلو و ژست " هه چی فکر کردین" به سمت استخر شیرجه زد؛ یک دقیقه گذشت اما، رودولف از درون آب بیرون نیامد.

- فکر کنم دارن تمرین نفس گیری انجام می دن!

پنج دقیقه گذشته بود، اما رودولف هنوز داخل آب مانده بود.
پالی در حالی که با بغض به آب خیره شده بود.
- یکی بره ببینه چه بلایی سر آقای لسترنج اومده!


ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۵ ۱۹:۱۲:۲۲
ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۵ ۱۹:۱۷:۳۰

shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶:۰۰ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۸
#10
خلاصه:

لرد سیاه بعد از خوردن استخون های یه پیرزن، دچار توهم شده و همه رو به شکل میوه و سبزی می بینه. همراه رون ویزلی به محفل می ره و محفلیا از وضعیتش سوء استفاده می کنن و ازش آش درست می کنن و می برن که بفروشن.
مرگخوارا که دارن دنبال لرد می گردن، به محفلیا می رسن. تصمیم می گیرن ازشون آش بخرن که مروپ مخالفت می کنه.


پالی سعی می کرد در قانع کننده ترین حالت خود باشد.
- بانو معلومه آش های شما خیلی بهترن ولی الان آش شما رو نداریم بنابراین، مجبوریم آش محفلی ها رو بخوریم.

معلوم بود مروپ چندان راضی نشده بود.
- نه خیر! شما آش های مامان رو دوست ندارین! اصلا همین الان منو ببرین خانه سالمندان! عزیز مامان رو هم پیدا نکردین. همین الان منو ببرید خانه سالمندان!
- مادرمان افسردگی گرفته و دوباره در فکر رفتن به خانه سالمندانه.

مرگخوارن صدای لرد سیاه را شنیدند ولی ابتدا تصور کردند که توهمی بیش نبوده.
- صدای ارباب بود؟
- خیر ما ارباب نیستیم! سبزی آش می باشیم!

محفلیان نگاه مظطربی به یک دیگر انداختند.
- سبزی آش مون جادوییِ حرف می زنه!

رابستن نگاه مشکوکی به محفلی ها انداخت.
- نه خودِ ارباب هستن می شن!

رکسان آشکارا می لرزید.
- خب صدا شون از کجا میاد؟
- ما تو آش هستیم! دلیل رایحه و عطر و طعم دل انگیز آش می باشیم!
- سبزی آش مون یکم وراجه به بزرگی خودتون ببخشیدش!

مرگخوارن دیگر مطمئن شدند توهم نمی زنند؛ صدای لرد سیاه واقعی بود و او در داخل آش بود.
- مرگخوارن جلسه فوری داریم!
- خب ارباب الان داخل آش هستن و ما باید نجاتشون بدیم.

مرگخواران نگاه عاقل اند سفیهی به فنریر انداختند.
- همه مون اینو می دونیم آی کیو، مشکل اینه چطور؟

لینی بال بال زنان گفت:
- خب بهترین روش اینه آش رو بخریم تا ارباب رو نجات بدیم.
گویا همه مرگخواران با این روش موافق بودند.
- مرگخوارای مامان نقشه عوض شد آش رو می خریم!



ویرایش شده توسط پالی چپمن در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۵ ۱۲:۳۴:۱۹

shine bright like a diamond!

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.