هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لیسا.تورپین)



پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#1
1.
شخصیت منو میدزدی؟ میکشمت!

2.

لیسا و رکسان از مغازه خارج شدند. ناگهان موش فرزی از جلوی آن ها تند گذشت.
هیچکس جیغ نکشید و هیچکس فرار نکرد.

- رکسان موشو ندیدی؟
- بله دیدم.

لیسا با تعجب به رکسان زل زد.
- پس چرا جیغ نکشیدی؟
- مگه موش ترس داره؟

لیسا دوباره با تعجب به راه خود ادامه داد.
ناگهان کسی به لیسا تنه زد و رد شد.
- مگه کوری؟
- چه عجب باهاش قهر نکردی!
- چه دلیلی داره باهاش قهر کنم؟ من قطعا با همه آشتیم. بدون شک!

عاقبت دیگر استفاده از شهاب سنگ یافت شد. برعکس شدن شخصیت!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۴ ۱۴:۱۵:۲۹

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱:۳۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#2
تا الان رکسان، کراب، لیسا تغییر کرده بودند و حالا رابستن هم اضافه شده بود.

- انقدری که من با این سنگه قهرم خود لیسا هم قهر نبوده!

لیسا بودن برای رکسان خیلی سخت بود.
رکسان تصمیم گرفت دوباره شهاب سنگ را پیش لیسا ببرد تا خودشان دوتایی این مسئله را حل کنند.

پیش لیسا

- حالا با این چیکار کنیم؟

لیسا با نگرانی چند قدم عقب رفت.
- اونو ببر اون ور... خیلی میترسم ازش!
- منم باهاش کاری ندارم ولی باید فکری کنیم. نباید کسی دیگه هم این بلا سرش بیاد.
- برای خودمونم باید یه فکری کنیم!

چند ثانیه سکوت بین هر دوتای آن ها بود.

- شاید اگر اَزَمون دور باشه دوباره خودمون بشیم. مثلا اثرش موقت باشه.

رکسان سرش را به نشانه مخالفت تکان داد.
- امتحان کردم. نمیشه.

دوباره هم شروع کردند به فکر کردن.

- با اینکه دلم نمیخواد ولی خودمون که نمیدونیم؛ پس مجبوریم از کسایی دیگه کمک بگیریم.
- آخه اونا هم تبدیل میشن!
- اگر راه درست کردنش پیدا بشه، دوباره همه خوب میشن.

راه دیگری نبود. به خطرش می ارزید.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#3
تصویر کوچک شده


-ارباب میخواین بیست سوالیش کنین؟

به هر حال برای مرگخواران چند دقیقه هم چند دقیقه بود.
لرد که از قرعه ای که در آمده بود بسیار خوشحال بود نگاهی به مرگخوار پیشنهاد دهنده کرد.
- چرا باید چنین کاری بکنیم درحالی که همین الان میتونیم نصفتون کنیم؟

مرگخواران بیشتر پشت فنریر قایم شدند.
- ارباب هیجانش بیشتر میشه ها!

لرد نیز بسیار طرفدار هیجان بود.
- میتونین سوالاتتون رو بپرسید.

مرگخواران با ترس به یکدیگر نگاه کردند.
- ارباب مونث یا مذکر؟

سوال بسیار مناسبی بود. اینطور بسیاری از مرگخواران حذف میشدند.
- ما به این سوال پاسخ نمیدیم. از سوالات ساده تری شروع کنید.

مرگخوران باید به فکر سوالات ساده تری می افتادند.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۹ ۲۳:۵۷:۳۲
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۰ ۰:۱۶:۳۰

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#4


پاسخ به: سلام بر لرد شکلاتی ... درود بر چتر صورتی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۷ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
#5
درود بر وزیر متقارنمون که ساکت نموند.

اربابمون رو راحت به دست نیاوردیم که راحت از دست بدیم.

این لرد جدیدتون مطمئن باشید همیشه کیک میخواد.
کیک پیدا نکرد دست و صورتش رو میشوره و میاد شما رو میخوره!
و حتی شاید دست و صورتش رو هم نشوره.

فقط همین رو کم داریم که با چتر صورتی بریم محفلیا رو بکشیم!

میخواید با چتر صورتی پلید به نظر برسید؟
لرد فقط لرد سیاه!

#نه_به_لرد_شکلاتی
#نه_به_چتر_صورتی


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸
#6
خلاصه:
لرد مرگخوارا رو به مهد کودک دیاگون فرستاده تا اونا به بچه‌ها از همین دوران شکل‌گیری شخصیت، سیاه بودن رو یاد بدن و هرکدوم از مرگخوارا به شیوه خودشون این کارو انجام می‌دن اما خیلی موفق نمیشن. ماتیلدا کوآلا تربیت کرده و لرد عصبانی شده و به رکسان گفته ماتیلدا و کوآلا و بچه خودش رو (بچه رکسان) رو ببره.

نکته: تا الان بلاتریکس، رودولف، مروپ گانت، ماتیلدا گرینفورت، هکتور و رکسان بچه هاشون رو نشون دادن.

***


رکسان هر سه نفر را برداشت و با عجله از لرد دور شد.

- ارباب پس من چی؟ من نیام.

لرد خیلی از دست مرگخواران کلافه شده بود. دیگر تحمل یک بچه دیگر را نداشت.
- نه نیا!

اما وقتی رویش را برگرداند، لیسا درست رو به رویش بود.
- دیر گفتین ارباب. دیگه اومدم!

لرد به لیسا و بچه ای را که زیر بغلش نگه داشته بود نگاه کرد.
- لیسا گفتیم نیا! مگه این بچه هندونس که اینطور زدیش زیر بغلت؟

لیسا بچه را زمین گذاشت.
- ببخشید ارباب.
- زود نشونمون بده و برو.

لیسا با خوشحالی لبخندی زد.
- شروع کن.

ولی بچه فقط پشتش را با آنها کرد.
- من با کسایی که کچلن کاری ندارم.
- چیزه ارباب... الان درستش میکنم. بچه پس چرا اینطوری میکنی؟ اون فنون جنگی رو که بهت یاد دادم رو بزن دیگه.
- نمیخوام!

و با سرعت از در بیرون رفت.

- لیسا!
- بله ارباب؟
- فقط برو.
- چشم ارباب.

لیسا نیز با سرعت از در بیرون رفت.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۳۰ ۱۵:۳۸:۱۰

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: ۲:۲۵ چهارشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۸
#7
لیسا جای سو را گرفت.
ردای مرگخواری اش را جمع کرد، روی صندلی نشست.
-اربابمون همیشه موافق قهر من بود.

همه در حالی که گریه میکردند، سرشان را به نشانه موافقت تکان میدادند.

-ارباب معتقد بود همشون کیگورین! 😿

دیانا از میان جمعیت این فریاد را زد.
صدای شیون های جمعیت بیشتر شد.

- بی ارباب چی کنیم؟
- بیاید چند دقیقه به احترام ارباب با هم قهر کنیم.

در جالت عادی کسی به این حرف لیسا گوش نمیداد، ولی الان شرایط خاص بود.
همه سه دقیقه به احترام ارباب سکوت و قهر کردند.

-ناهارو کی میدن؟ من گوشنمه!

هاگرید ناگهان میان ناله و شیون مرگخواران وارد شد.
ناهار اربابشان باید کاملا در شان ارباب میبود.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#8
بالاخره شخص مورد نظر را پیدا کرد.
- لیسا برو و بقیه رو برامون بیار.

لیسا نزدیک تر شد.
- ارباب من برم؟ برم دنبال رابستن؟ من تصمیم گرفتم کاری باهاش نداشته باشم!

لرد تازه قهر لیسا را به یاد آورده بود. ولی او لرد بود؛ وقتی انتخاب میکرد، انتخابش را تغییر نمیداد.
- بله لیسا تو برو.
- چشم ارباب. اما ارباب اگر منم به جاشون بودم کسی رو میفرستادین دنبالم؟

لرد با بی حوصلگی چشمانش را چرخاند.
- لیسای حسودی شدی برامون!

لیسا هیچ حرفی نزد؛ شاید باز هم قهربود. اما فقط خیره شده و بغضش بیشتر شد. بود.
- ارباب آخه همین رابستن و بچش هی منو اذیت میکنن. همش قهر میکنن. رودولف هم که ...
- اهم!

صدای بلاتریکس بود. لیسا به سمتش برگشت و با لبخند بلاتریکس رو به رو شد؛ بعد لیسا دوباره رویش را برگرداند!
- گابریل هم که میخواد منو بشوره. همیشه!

لرد کاملا از تصمیمش منصرف شد.
- ما تصمیم گرفتیم تو رو نفرستیم.

و به دنبال فرد عاقل تری گشت.


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۵۲ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#9
البته تیر باران کردن کلاغ ها، با معنای واقعی تیر باران نبود.
کلاغ ها در رسم دیرینه خانوادگیشان دشمنانشان را از آسمان پرت میکردند پایین. کلاغ نیز چوب را پرت کرد.
چوب بین زمان و آسمان، در هوا معلق بود.
در همین فاصله به آینده خودش فکر کرد.
به این فکر کرد که چقدر برای ارباب شدن مناسب است.
- مو که ندارم، دماغم که ندارم. از همون اول برای ارباب شدن به دنیا اومدم.

به زمانی فکر کرد که همه جلوی او تعظیم میکردند.
- وقتی که ارباب شدم موقع ورودم چی میگن؟ ارباب بیلی؟ یا ارباب چوبی؟ اولی بهتره. با دومی یاد اسب چوبی میفتم.

بیلی با خودش فکر کرد. نیاکان بیلش چقدر به او افتخار خواهند کرد.

- بعدش باید تمرین کنم از ضمایر و فعلای جمع استفاده کنم. تازه اخم ترسناک هم باید بکنم.

و سعی کرد تمرین کند.
- ما به تو دستور میدم... یعنی دستور میدیم که ما رو حمل کنی.

خیلی در اخم کردن موفق نبود.

بیلی لبخندی زد. رویاها و آینده‌اش بسیار شیرین و دوست داشتنی بود.
در همین حین که بیلی خوشحال بود، با صدای تق محکمی به سر شخصی برخورد کرد و سپس به زمین افتاد.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۲:۳۰:۰۵
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۳:۱۸:۵۲

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#10
- من؟ عمرا اگر من برم!

باز هم همه مرگخوار ها به او خیره شدند.

- به نظرتون کی بود که نصف نامه اربابو خورد؟
- و کی بود که همش مارو به مسیر های اشتباهی میبرد و منم باهاش کاری ندارم؟
- بسه! فنر!

با این حرف لرد، همه مرگخواران ساکت شدند و فنریر هم حساب کار دستش آمد.
فنریر غمگینانه وارد شد. اتاق کوچک و در سفیدی مطلق بود؛ چه عذابی برای فنریر بدتر از این؟
وقتی فنریر بیشتر دقت کرد، گوشت قرمز و تر و تازه ای را دید.
- آخ جون گوشت. ممنون ارباب که منو فرستادی اینجا!

و انقدر سریع دوید که خورد زمین.
- آخ!

ولی فنریر دوباره بلند شد. او باید به گوشت میرسید.
دوید و دوید. بیشتر دوید. ولی نمیرسید.
- خسته شدم!

ایستاد. هنوز سر جای قبلش بود. اصلا تکان نخورده بود.
به هر حال، آنجا اتاق عذاب بود.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۲۲:۰۳:۴۸

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.