هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لیسا.تورپین)



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۰:۲۴:۳۹ جمعه ۲۳ خرداد ۱۳۹۹
#1
- دیدین من نبودم؟ دیدین به من تهمت ناروا زدین؟

غرغر های لیسا شروع شده بود و اگر کسی جلوی او را نمی‌گرفت، تا مدت ها می‌خواست آن را ادامه دهد.
- صبر کنید ببینم کدومتون اول به من دست زد؟

همه‌ی مرگخواران را با چشمان باریک از نظر گذراند.
ناگهان بر روی یک نفر متوقف شد.
- تو بودی تام! تو اولین نفر به من دست زدی. همه‌ی مشکلات از تو شروع شد. اگر تو این کارو نمی‌کردی بقیه هم اینطوری نمی‌کردن.

لیسا با جیغ این حرف ها را می‌زد و با هر کلمه، از عصبانیت صورتش سرخ تر می‌شد.

- من بخاطر اینکه... خب میدونی من دستم خودش اومد. کنده شد و پرت شد.
- لیسا حالا آروم باش الان میمیری.
-بعد هم پرنسس گفتن اینو. یعنی تو میگی پرنسس اشتباه کردن؟

لیسا گیر افتاده بود. پرنسس اشتباه نمیکرد، اما او هم عصبانی و قهر بود.
- نخیر. پرنسس اشتباه هیچوقت اشتباه نمیکنن. فقط ایشون اون‌ور رو اشاره کردن. شما درست ندیدید.

لیسا باید انتقام همه مشکلات اخیرش را الان می‌گرفت. هیچکس نمی‌توانست جلوی عصبانیت او را بگیرد.

- لیسا کافیه!
- چشم ارباب.

در واقع هیچکس جز لرد سیاه. او فقط به سمت دیوار برگشت.
- دیگه باهاتون حرف نمی‌زنم.

از مانع لیسا رد شده بودند. حالا وقتش بود گزینه های مناسب را به فنریر نشان دهند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی ریونکلا
پیام زده شده در: ۱۶:۲۷:۱۱ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۹
#2
خلاصه: شخصی مرموز در آزمایشگاه زیر هاگوارتز سمی تولید کرده که به هرکس تزریق بشه، اون فرد تحت فرمان شخص مرموز قرار میگیره و صدای اون رو توی ذهنش میشنوه. اون فرد میخواد یه ارتش بسازه.
نکته: تا الان رگناک، لیسا و لاتیشا مسموم شدن و الان لاتیشا میخواد گادفری رو مبتلا کنه.

***


گادفری چند ثانیه ای حرف نزد.

- نگفتی... دوست داری روی خودت شعبده بازی انجام بشه یا نه؟

لاتیشا لبخند مرموزی زد.

- تو روی من شعبده انجام بدی؟ اما تو که بلد نیستی!

گادفری لبخندی از روی بی خیالی زد.
لاتیشا خیلی آرام و دوستانه دست گادفری را به سمت خود کشید.
- نگران نباش. بلدم. فقط بریم یه جای خلوت تر. کسی جز تو نباید راز شعبده‌ی منو بفهمه.

بعد گادفری نگران را با خود پشت یکی از دیوارهای هاگوارتز برد.
لاتیشا سوزنی که تا الان در جیبش سنگینی می‌کرد را در آورد.

- این چیه؟

لاتیشا با سرعت و قبل از اینکه جواب سوال گادفری را بدهد، سوزن را در رگ گادفری فرو کرد.
- حالا دیگه تو هم از مایی. با هم برای ارباب.

لاتیشا لبخند بی روحی زد. احساس راحتی می‌کرد چون اولین ماموریتش را انجام داده بود.

- آفرین لاتیشا کارت خوب بود... گادفری به تو هم خوش آمد میگم. تو هم وقتشه برای ارتش من سرباز جمع کنی.

این صداها فقط توی سر گافری و لاتیشا اکو میشد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۴:۵۵ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
#3
- من نمیام.

همه با تعجب به طرف لیسا برگشتند. دستور قطعا دستور ارباب بود و کسی نمیتوانست مخالف آن رفتار کند.

- لیسا باید بریم طبقه بالا. نمیخوای که آوار بمونیم.
- چیه خب؟ تقصیر من که نیست. پاهام نمیان.

قهر کردن لیسا برای مرگخواران امری کاملا طبیعی بود اما حرکت نکردن پای او کمی عجیب به نظر میرسید.

- این دیگه چیه الان؟ خب پاتو تکون بده و بیارش جلو. فلج نشدی که.

لیسا کاملا غمگینانه به اعضای خانه ریدل که دیگر اعضای خانه ریدل نبودند و آواره بودند نگاه کرد.
- پاهام خستن. حرکت نمیکنن. تکون نمیخورن.
- لیسا باید بریم طبقه بالا. هرطور شده!

پاهای لیسا هم در برابر ابهت لرد کم می‌آورد. مجبور بودند حرکت کنند. لیسا فکر کرد.
- خب چشم ارباب میریم بالا. ولی پاهای من قهرن. دنده عقب میان.

مرگخواران تقریبا راضی شدند. همه به طرف طبقه بالا به همراه لیسایی که برعکس راه میرفت، حرکت کردند.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۲/۴ ۱۵:۴۹:۳۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲:۵۹:۰۹ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
#4
ارباب میشه لطفا اینو نقدش کنید؟
با الکل ضد عفونیش کردم مشکلی نداره.

سعی کردم توصیفات رو هم عامیانه بنویسم. برای من که به توصیفات کتابی عادت کردم یکم کار سختی بود.

ارباب من میتونم پست سریع بزنم. همین پست رو توی یازده دقیقه زدم. مشکل من سوژس. توی پیدا کردن سوژه ها مشکل دارم. سوژه ای که من بتونم ادامش بدم. کلا بدون خلاقیتم!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲:۵۴:۴۵ دوشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۸
#5
- دستامو قلاب کنم؟ یعنی چی دقیقا؟

بلاتریکس فکر می کرد رکسان داره شوخی میکنه ولی نه وقت شوخی بود و نه قیافه ی رکسان شبیه کسایی بود که دارن شوخی میکنن.
- تا الان کسی بهت یاد نداده چطور قلاب بگیری؟
- نه!

بلاتریکس سرشو به نشونه تاسف تکون داد.
- یعنی هیچوقت قلاب نگرفتی برای کسی؟

رکسان بغض کرد. کمی با مظلومیت به بلاتریکس نگاه کرد و بعدش شروع کرد به گریه کردن.
- نه من هیچکسو نداشتم که بهم این چیزا رو یاد بده. از وقتی به دنیا...
- کافیه! تورو به ارباب ادای کله زخمیو در نیاد.

با این حرف بلاتریکس رکسان ساکت شد.
بلاتریکس دستاشو قلاب کرد.
- ببین اینطوری دست...

بلاتریکس میخواست به رکسان یاد بده که چطوری دستاشو قلاب کنه ولی نتونست کامل توضیح بده چون رکسان جیغ بلندی کشید و تقریبا داشت میلرزید.

- چی شد؟ چی دیدی؟
- دیگه هیچ وقت دستاتو اونجوری نکن لطفا! خیلی بد بود!

بلاتریکس کم کم کاسه ی صبرش داشت لبریز میشد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹:۴۵ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
#6
- حالا نمیشه نرم؟

بلاتریکس بدون هیچگونه حرفی، فقط با لبخند ترسناکش به رکسان خیره شد.

- خب چیه؟ چرا من باید برم؟ مثلا لیسا رو بفرستید.

لیسا با تعجب به رکسان نگاه کرد و سپس رویش را برگرداند تا به او نگاه نکند.

- من که باهاشون کاری ندارم. حتی تصمیم گرفتم نگاهشونم نکنم.

بلاتریکس هنوز هم داشت با لبخند به رکسان نگاه میکرد.
-و از همه مهمتر، اینا فک و فامیلای لیسا نیستن.
- فک و فامیلای منم نیستن!

بلاتریکس دیگر طاقتش تمام شده بود!
- یا همین الان میری یا من میدونم و تو!

رکسان میترسید.
-موشک کاغذی پرت نکنن سمتم؟
- نه.
- آواز نخونن؟
- نمیخونن.
- خب من ازشون فقط چندشم میشه!
- خالی برو!

رکسان هنوز هم دوست نداشت این کار را انجام دهد.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۲۲:۰۲:۴۲
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۷ ۲۲:۰۴:۱۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۰۰ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۸
#7
- ما شهادت میدیم که دیدیم لینی نیشش رو روی صندلی گذاشته بود!

و سپس لرد به سرعت به جایگاه قاضی برگشت.
- صحبت های شاهد رو شنیدیم. وکیل صحبتی داری؟

فنریر آب دهانش را قورت داد و صد بار خودش را بخاطر اشتباهش سرزنش کرد.
- خیر ارباب.

لرد خشمگینانه تر به فنریر خیره شد.
- ما هم اکنون قاضی میباشیم.
- به ارب... جناب لرد قاضی. صحبت های جناب لرد شاهد انقدر محکم و با دلیل و مدرک بود که خودم...

لرد با چکش بزرگش روی میز کوبید.
- فنر داری با صحبت های طولانی و بی‌معنیت حضار و ما رو خسته میکنی!

و سپس به مرگخوارانی که شدیدا در نقش خود غرق شده بودند، نگاه کرد.
مرگخواران هم با سر به تایید لرد پرداختند.
فنریر هم سعی کرد صحبتش را به اتمام برساند.
- به نظر من هم لینی متهمه!

بعد با بغض ساکت شد.
لرد که راضی به نظر میرسید، آماده شد که نقش بعدیش را ایفا کند.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱ ۲۲:۲۹:۲۶
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱ ۲۲:۲۹:۵۷
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱ ۲۲:۴۰:۵۰

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹:۳۱ چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۸
#8
-نگران نباشید چون بهترین معجون ساز قرن اینجاست!

با این حرف هکتور، همه خوشحال شدند و به دنبال بهترین معجون ساز قرن گشتند. اما در اطرافشان کسی با این ویژگی پیدا نشد.

- کو پس؟
- نمیبینمش پس چرا؟
- حالا که بهترین معجون ساز گمشده، من بیام تو؟
-اصلا داریم دنبال چی میگردیم؟

همه ی مرگخواران به تعجب به گوینده‌ی آخر که لیسا بود و باز هم با حافظه اش تمام قشر ریونکلاوی جامعه را زیر سوال برده بود، زل زدند.

- چیه خب؟ با حافظم دعوام شد منم بهش گفتم دیگه برای همیشه میذارمت کنار.

همه سری به نشانه تاسف تکان دادند و دوباره مشغول جستجو شدند.
- هکتور نمیخوای بگی پس کجاست؟
- بهتر بگردین!

مرگخواران بهتر گشتند اما هیچکس پیدا نشد.
- میگی کجاست یا نه؟

هیچکس نمیتوانست از این چهره بلاتریکس نترسد؛ هکتور هم استثنا نبود.
- معرفی میکنم. هکتور دگورث گرنجر، بهترین معجون ساز و پادزهر ساز قرن های اخیر!

و ویبره ی خوشحالی شدیدی رفت که باعث شد بقیه نیز ویبره بروند.

- یعنی بهترین معجون ساز خودت بودی؟

هکتور با شادی سرش را به نشانه تایید تکان داد.
همه نا امید شدند و دوباره به فکر فرو رفتند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۱۳:۵۶ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#9
1.
شخصیت منو میدزدی؟ میکشمت!

2.

لیسا و رکسان از مغازه خارج شدند. ناگهان موش فرزی از جلوی آن ها تند گذشت.
هیچکس جیغ نکشید و هیچکس فرار نکرد.

- رکسان موشو ندیدی؟
- بله دیدم.

لیسا با تعجب به رکسان زل زد.
- پس چرا جیغ نکشیدی؟
- مگه موش ترس داره؟

لیسا دوباره با تعجب به راه خود ادامه داد.
ناگهان کسی به لیسا تنه زد و رد شد.
- مگه کوری؟
- چه عجب باهاش قهر نکردی!
- چه دلیلی داره باهاش قهر کنم؟ من قطعا با همه آشتیم. بدون شک!

عاقبت دیگر استفاده از شهاب سنگ یافت شد. برعکس شدن شخصیت!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۲۴ ۱۴:۱۵:۲۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱:۳۷ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
#10
تا الان رکسان، کراب، لیسا تغییر کرده بودند و حالا رابستن هم اضافه شده بود.

- انقدری که من با این سنگه قهرم خود لیسا هم قهر نبوده!

لیسا بودن برای رکسان خیلی سخت بود.
رکسان تصمیم گرفت دوباره شهاب سنگ را پیش لیسا ببرد تا خودشان دوتایی این مسئله را حل کنند.

پیش لیسا

- حالا با این چیکار کنیم؟

لیسا با نگرانی چند قدم عقب رفت.
- اونو ببر اون ور... خیلی میترسم ازش!
- منم باهاش کاری ندارم ولی باید فکری کنیم. نباید کسی دیگه هم این بلا سرش بیاد.
- برای خودمونم باید یه فکری کنیم!

چند ثانیه سکوت بین هر دوتای آن ها بود.

- شاید اگر اَزَمون دور باشه دوباره خودمون بشیم. مثلا اثرش موقت باشه.

رکسان سرش را به نشانه مخالفت تکان داد.
- امتحان کردم. نمیشه.

دوباره هم شروع کردند به فکر کردن.

- با اینکه دلم نمیخواد ولی خودمون که نمیدونیم؛ پس مجبوریم از کسایی دیگه کمک بگیریم.
- آخه اونا هم تبدیل میشن!
- اگر راه درست کردنش پیدا بشه، دوباره همه خوب میشن.

راه دیگری نبود. به خطرش می ارزید.


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.