هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لیسا.تورپین)



پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۹:۴۸:۵۴ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹
#1
- کی داوطلبه؟

طبق معمول، هیچکس داوطلب نشد.
هیچوقت مرگخواران برای انجام کاری داوطلب نمی‌شدند.

- گفتم داوطلبی هست یا نه؟

بلاتریکس خودش هم می‌دانست که هیچکس قرار نیست داوطلب شود و در آخر باید به زور متوسل شود.
- حالا که داوطلبی نیست، پس من خودم انتخاب میکنم.

با این حرف بلاتریکس، مثل همیشه، همه‌ی مرگخواران سعی کردند پشت نفر دیگری قایم بشوند.

- لیسا؟

همه با خوشحالی، لیسا را به جلو هل دادند تا کاملا در دید بلاتریکس قرار بگیرد.

-من که میدونی از کلاغا خوشم نمیاد. یه طوری سیاهن که انگار مرگخوارن. لابد پس فردا هم میخوان بیان توی خونه ریدل ها زندگی کنن.

لیسا واقعا انتخاب مناسبی نبود.

- افلیا؟

باز هم مرگخواران با خوشحالی، افلیا را به جلو هل دادند.
هنگام هل دادن افلیا، چند نفر دیگر از مرگخواران هم زمین خوردند و دست پای بعضی از آنها هم شکست.

- برو ببین شیشه عمر دست کدوم کلاغه.
- باشه. میرم. ولی می‌ترسم وقتی برسم اونجا همه کلاغا فرار کنن. خودت که منو می‌شناسی.

درست می‌گفت. افلیا بدترین انتخاب ممکن بود.
حالا باید فکر می‌کرد چه کسی مناسب ترین انتخاب است.


!Don't talk to me


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۰:۳۹:۲۶ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#2
- من حوصلم سر رفته!

لیسا چند دقیقه ای بود هیچ کاری نکرده بود و با هیچ چیز قهر نکرده بود. زندگی‌اش یکنواخت شده بود و اصلا از این وضعیت خوشش نمی آمد.
- گفتم من حوصلم سر رفته.

نه برای مرگخواران و نه برای محفلی ها، سر رفتن حوصله لیسا مهم نبود.
البته لیسا هم درست میگفت. حوصله‌ی همه سر رفته بود اما هیچ کاری برای انجلم دادن نداشتند.

- خب حالا تو میگی چیکار کنیم مثلا؟
- من نمیدونم. اینجا خیلی بوی خو...
- نه نگو اون کلمه رو!

یک نفر آنها را از خطر گفتن کلمه ممنوعه توسط لیسا نجات داده بود.

- نمیخواستم اونو بگم. میخواستم بگم بوی خوش‌آیندی نمیاد. تازه هیچ کاری هم نداریم که انجام بدیم. اصلا چرا باید اینجا بمونیم؟ خب بریم. کلاغو ولش کنید. رنگش سیاهه اصلا ازش خوشم نمیاد.

دلیل اینکه چرا آنها آنجا بودند برای همه واضح بود. لیسا هم مستثنا نبود.

- لیسامون؟

لرد در حالت گلابی هم برای لیسا بسیار با ابهت بود.

- بله ارباب؟
- چرا ما اینجاییم؟
- قطعا بخاطر شما ارباب. من اشتباه کردم.

لرد گلابی راضی به نظر میرسید.

- از کجا معلوم کلاغ هنوز اینجاست؟ شاید رفته جای دیگه. ویب کلاغ اینجاست؟


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۹ ۰:۴۲:۲۹

!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۹:۵۳:۱۸ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#3
وقت مظلوم نمایی بود.

- وای به من کمک کنین. این دختر همش کارایی میکنه که اشک من در بیاد. من خیلی ناراحتم.

چند پلیس دویدند و آمدند تا با لیسا صحبت کنند.
- آروم. باشید گریه نکنید. ما توی لاولند طاقت دیدن اشک همدیگه رو نداریم.
- اون دختر که اسمش ناتالیه و من حتی فامیلشو نمیدونم. از لحظه ورودم یعنی بیست دقیقه ی پیش اینجارو برام مثل جهنم کرده.

لیسا واقعا بازیگر خوبی بود.
او در حین بازی کردن، زیر چشمی به واکنش های ناتالی توجه میکرد. عجیب بود که او اصلا احساس ناراحتی در چهره اش پدیدار نبود یا سعی نمیکرد بگوید لیسا دروغگو است.
-‌ اشکال نداره. دوستا برای همدیگه خودشونو فدا میکنن.

و قبل از رفتن لیسا را بغل کرد.
حالا لیسا واقعا احساس چندش بودن میکرد!
بالاخره از دست آن دختر راحت شده بود، به نظرش حالا وقت خوشحالی بود!
- من قهرم! با این آقا قهرم. با اون خانم قهرم. با در و دیوارم قهرم حتی! از هیچ چیزی خوشم نمیاد.

سبک خوشحالی لیسا کمی متفاوت از بقیه بود.
لیسا در حالی که در خیابان میپرید، بلند بلند این جملات را تکرار میکرد و به هر کسی که میرسید، ابراز تنفر میکرد.

قطعا لیسا زمانبندی مناسبی نداشت. پلیس هنوز نرفته بود که حرف های لیسا شنید.

در زندان

- این خیلی خوبه که تو دروغ گفتی. من فکر میکردم تو آدم بدی هستی ولی الان میفهمم اون کارو کردی که توی زندان هم باهم باشیم. بخاطر همینه که ما توی لاولند همیشه به هم اعتماد داریم.

لیسا به حبس ابد محکوم شد بود؛ ناتالی هم همینطور.
او احتمالا باید تا لحظه مرگش با ناتالی سر و کله میزد. این دختر حتی از دیوانه ساز های آزکابان هم بدتر بود‌.
لیسا به عنوان آخرین جمله فقط یک چیز گفت و بعد تا آخر عمرش حتی یک کلمه هم با هیچکس حرف نزند.
- به نظرتون حبس کردن دیگران خیلی کار با عشقیه؟

در هر صورت، لیسا باید در زندان این شهر تبعیدی میپوسید.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۰:۰۹:۳۵

!Don't talk to me


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۰:۴۶ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#4
لیسا هم مثل هر کسی سعی می کرد شی مهمش را پنهان کند.
-خب حالا اینو کجا بذارم؟

به دور و اطرافش نگاه کرد تا جای خوبی را برای مخفی کردن پیدا کند.
- بذارمش توی جیبم؟ نه ممکنه خودم آتیش بگیرم و اونم نابود بشه. بخورمش؟ اینم که مثل قبلی میشه.

او واقعا نگران بود.
سعی کرد با نگاه کردن و الگو گرفتن یک جای خوب پیدا کند اما انگار هیچ جای امنی وجود نداشت.
- خب اگر اینجا امن نیست، پس میتونم بذارمش خارج از اینجا.

احتمالا این بهترین ایده ای بود که به ذهن لیسا میتوانست برسد.
- فهمیدم. دفنش میکنم زیر خاکش.

حالا وقت رووناحافظی بود.
- قهردون عزیزم. تو هر لحظه ی قهرم با من بودی و من هرگز فراموشت نمیکنم. بهت قول میدم بعد از این اتفاقات، خیلی زود از اینجا بیارمت بیرون.

و با ناراحتی قهردونش را دفن کرد.
بقیه هم سعی میکردند اشیا مهمشان را در جای امنی نگه داری کنند.


!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۲۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#5
لیسا یاد یک جمله ای که دختر گفته بود افتاد. " میخوای بیفتی زندان؟" منظورش چه بود؟
- هی چیز... دختر!
- اسمم ناتالیه. اسم تو چیه؟
- حالا هر کی که هستی! من لیسام از تو هم اصلا خوشم نمیاد. حتی دوست ندارم باهات حرف بزنم؛ ولی مجبورم!

لیسا صورتش را برگرداند تا دختر را نبیند. میتوانست حس کند ناتالی از قهر او خیلی ناراحت شده است. هیچکس تا به حال از قهر او انقدر ناراحت نشده بود. این مایه خوشحالی لیسا بود.
او هنوز سوالش را نپرسیده بود.
- منظورت چی بود که گفتی میخواد بیفتی زندان؟

ناتالی دوباره خوشحال شده بود و داشت به پهنای صورتش میخندید چون فکر میکرد الان آنها با هم آشتی و دوست هستند!
- بخاطر قوانین شهر دیگه. ببین اونجا رو!

و به سمت بنر بزرگی اشاره کرد.

قوانین ساکنین مهربان لاولند:

۱- دعوا و خشونت ممنوع.
۲- قهر ممنوع.
۳- در آوردن اشک دیگران ممنوع.
۴- بد اخلاقی ممنوع.


لیسا نمیخواست بقیه قوانین را بخواند. او از ربع ساعت پیش که وارد این شهر شده بود دست کم سه قانون را زیر پا گذاشته بود.

- برای همین بهت گفتم. این چیزا باعث میشن بیفتی زندان. هرچند زندان های اینجا کاملا خالیه.

اما دیگر برای هشدار دیر بود. اهالی محلی، گزارش یک عدد قهر را به پلیس داده بودند. الان لیسا یک مجرم تحت تعقیب بود.
ولی لیسا هم مرگخوار بود، هم ریونکلاوی!


!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲:۵۲ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#6
بالاخره هر طور که بود لیسا در صندوق عقب نشست و راننده هم حرکت کرد.

- بفرمایید رسیدیم. پول منو بده من برم.

لیسا پیاده شد. به شهری که تبعید شده بود نگاه کرد.
دروازه شهر با گل های قرمز تزیین شده بود و داشت از آسمان قلب های قرمز میبارید.

- پول منو نمیدی؟

راننده تاکسی هنوز منتظر پولش ایستاده بود.

-پول؟ پول ندارم که من! اگر داشتم هم به تو نمیدادم.

در واقع لیسا گالیون داشت و تا کنون چیزی به اسم پول ندیده بود.

- اشکال نداره من حساب میکنم. همه دوستا باید به همدیگه کمک کنن.

لیسا تازه متوجه خانمی شد که پشت سرش بود و الان داشت با آقای راننده حساب میکرد؛ که البته دوست لیسا نبود!
آنها با هم وارد شهر شدند.
- خب دوست من دوست داری کجا بریم؟ کجا زندگی میکنی؟ چطوری اومدی لاولند؟
- من دوست تو نیستم. باهاتم قهرم!

با این حرف لیسا، چند سر با تعجب به طرف او برگشت.

- تو با من دوست نیستی؟ پس عشق چی میشه؟ دوست داشتن چی میشه؟ میخوای بیفتی زندان؟

لیسا برای دقایقی فکر کرد به شهر محفلی ها آمده است.
- شما اینجا محفلی هستین؟
- محفل؟ نه ولی جای با عشقی به نظر میرسه!
- همتون معجون عشق خوردین؟
- نه! ولی اگر تو بلدی میتونی درست کنی بهمون یاد بدی.

او تازه متوجه شد که میان مشنگ های محفلی افتاده است!


!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴:۲۵ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#7
- لاولند؟ چه اسم عجیبی! مهم نیست به هر حال ازش خوشم نمیاد.

باید به آنجا میرفت اما ای وسیله ای پیدا نمیکرد.
- خب جارو که ندارم، اتوبوس شوالیه ای هم که این اطراف پیدا نمیشه. حتما آژانس راهی برای رفتن من داره.

او چند قدمی را به سمت آژانس برگشت که قهردونش شروع به صحبت کرد.

- الان داری برمیگردی اونجایی که همین چند دقیقه ی پیش تصمیم گرفتی هرگز اونجا برنگردی؟ پس قول و قرار های قهریمون چی میشه؟
- خب پس میگی چیکار کنم؟
- نمیدونم. همینطوری صبر کن بالاخره یه فکری میکنیم.

لیسا هرگز نمیتوانست حرف روی حرف قهردونش بیاورد؛ گوشه ی خیابان نشست.
- آخه چطور باید برم اونجا؟
- با تاکسی برو، هر جا میخوای برو!

لیسا سرش را بالا آورد و با ماشین ماگلی زردی رو به رو شد.

- با ارزون ترین قیمت، هر جایی میخواین میبرمیتون.

هیچ راهی جز این برای رفتن به لاولند وجود نداشت.
- ولی ماشین زرده. من از رنگ زرد خوشم نمیاد. هیچ وقت بهشون نگاه نمیکنم.
- خب یعنی سوار نمیشید؟ من برم؟

لیسا نباید تنها راه حل را از دست میداد.
- خب باشه میام. ولی من اینجا میشینم که کسیو نبینم.

اشاره او به سمت صندوق عقب بود.
درست بود که نشستن در صندوق عقب کمی عجیب بود اما راننده هم واقعا به پول نیاز داشت.

- قبوله.


!Don't talk to me


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۳۱:۳۵ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#8
هیچکس داوطلب نشد تا اژی را سرگرم کند.

-یارانمون!

لرد باز هم پاسخی دریافت نکرد.
- یارانمون.

بالاخره یک نفر باید داوطلب میشد.
مرگخواران اولین مرگخواری که دم دستشان بود را جلو انداختند.
انتظار میرفت مرگخوار جلو انداخته شده تام باشد؛ ولی اشتباه بود. لیسا جلو انداخته شده بود.

- من با کسایی که توی اسمشون حرف "ژ" باشه کاری ندارم.
- ماما این میگه با من کاری نداره... من باهاش قهرم!

اژی قهر کرده بود! به لیسا برخورد. فقط او میتوانست به خوبی قهر کند. اژی اگر میخواست قهر کند، باید تحت تعالیم او قرار میگرفت.
- خب باشه اژی. بیا بریم اتاقمو بهت نشون بدم. اونجا پر از چیزاییه که سرگرمت میکنه.

اژی که به نظر علاقه مند میرسید، مشتاقانه پشت سر لیسا حرکت کرد.

- اینو ببین. این خاکستر یکی از کساییه که باهاش قهر کردم. از ناراحتی آتیش گرفت و خاکستر شد.

لیسا با خوشحالی ظرفی حاوی پودر سیاهی که تحت تاثیر ویبره های لیسا مواد داخلش داشتند به زمین میریختند را به سمت اژدها گرفت.
هیچ آدم عاقلی این حرف های لیسا را باور نمیکرد؛ اما اژی که آدم نبود! با تعجب به حرف های لیسا دقت میکرد.
به نظر میرسید اژی برای دقایقی سرگرم شده بود.


!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳:۰۸ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#9
- آژانس؟ درست پشت سرته. چرا یکم اطرافتو نگاه نمیکنی؟ فکر نمیکنی مردم کار دارن؟

مردم این روز ها خیلی بی اعصاب بودند!
لیسا که از آشتی کردن با آن خانم خیلی ناراحت بود، به خودش قول داد در اولین موقعیت مناسب، آب و نمک قرقره کند تا دهنش تمیز شود.
لیسا پشت سرش را نگاه کرد. خانم رهگذر کاملا درست گفته بود؛ البته این تقصیر لیسا نبود که تابلوی آژانس را ندیده بود، بلکه بخاطر بحثی بود که قبلا پیش آمده بود.
یک بار لیسا چون میخواست به کسی نگاه نکند، درحالی که سرش را انداخته بود پایین راه رفت و سرش به یکی از همین تابلو ها برخورد کرد. از آن وقت به بعد تصمیم گرفته بود هرگز به تابلو نگاه نکند و آنها را نخواند.

- خب اینجاست. الان من باید برم بین یه جمعیتی که همشون میخوان برن جایی دیگه. اصلا چه دلیلی داره کسی شهر خودشو ترک کنه و بره یه جای دیگه؟

وارد شد و به سمت اولین شخصی که دید رفت.
- من قهرم!
- سلام خانم قهر. چطور میتونم کمکتون کنم؟
- قهر خودتی. من لیسام. اومدم بلیتمو بگیرم. نمیدونم به کجا تبعید شدم. یعنی میدونم، ولی اومدم شما بهم بگید.
- خب اینجا نباید بیاید شما. بفرمایید برید اون طرف شما.

لیسا به سمتی که اشاره شده بود نگاه کرد. بخشی تاریک و زشت که آقای بداخلاقی پشت میزی نشستا بود.
لیسا ترسید!
- حالا نمیشه خود شما بلیت منو بدی من برم؟
- نخیر!

لیسا با ترس و لرز به سمت میز رفت.
- سلام آقا! من قهر... چیز، لیسا تورپینم میشه بلیت منو بهم بدید من برم؟

مرد بدون هیچ حرفی، فقط زیر چشمی نگاهی به لیسا انداخت و پاکتی که حاوی بلیت بود را روی میز گذاشت.
لیسا آرام پاکت را از روی میز برداشت و چند قدمی عقب رفت.
حالا که کارش تمام شده بود، دیگر نمیترسید!
- صندلی هاتون خیلیم خشک بود. دیگه اینجا نمیام.

بعد با عجله آژانس را ترک کرد.
پاکت را باز کرد.

محل تبعید: لاولند


از اسمش پیدا بود که آنجا، جای خوشایندی برای لیسا نخواهد بود!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۲:۳۹:۰۸

!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۰:۴۵:۱۱ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#10
لیسا مثل هر مرگخواری به سمت آژانس حرکت کرد.
او چون با همه قهر بود، هیچ دوستی نداشت و بهترین دوستش، خودش بود!
شروع کرد با خودش حرف زدن.
- الان من باید برم آژانس مسافر بری؟ جایی که کلی مسافر وجود داره؟ کسایی که میخوان از یه جایی برن یه جای دیگه؟ من از اونجا متنفرم!

همینطور که غر میزد، متوجه نشد که آژانس را رد کرده است.
- پس این کجاست؟ چرا آدمو میفرستن جاهای سخت؟

اطرافش پر از آدم بود اما آدرس پرسیدن برای لیسا درحالی که نمیخواست با هیچکدام از آنها حرف بزند سخت بود.
- اهم!

هیچکس توجهی نکرد.

- هی!

باز هم کسی واکنشی نشان نداد. باید راه دیگری را در پیش میگرفت.

- هوی آقا!
- خجالت بکش! یاد بگیر اول با ادب باش بعد حرف بزن.

این بار کسی حرف زده بود اما نه به آن شکلی که لیسا میخواست. انگار نیاز بود کمی با مردم آشتی کند. فقط کمی!
- ببخشید خانم میشه به من بگین کجا میتونم آژانس مسافرتی رو پیدا کنم؟

الان واقعا از خودش چندشش میشد!


!Don't talk to me






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.