هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لیسا.تورپین)



پاسخ به: وداع با لرد سیاه
پیام زده شده در: امروز ۲:۲۵:۳۹
#1
لیسا جای سو را گرفت.
ردای مرگخواری اش را جمع کرد، روی صندلی نشست.
-اربابمون همیشه موافق قهر من بود.

همه در حالی که گریه میکردند، سرشان را به نشانه موافقت تکان میدادند.

-ارباب معتقد بود همشون کیگورین! 😿

دیانا از میان جمعیت این فریاد را زد.
صدای شیون های جمعیت بیشتر شد.

- بی ارباب چی کنیم؟
- بیاید چند دقیقه به احترام ارباب با هم قهر کنیم.

در جالت عادی کسی به این حرف لیسا گوش نمیداد، ولی الان شرایط خاص بود.
همه سه دقیقه به احترام ارباب سکوت و قهر کردند.

-ناهارو کی میدن؟ من گوشنمه!

هاگرید ناگهان میان ناله و شیون مرگخواران وارد شد.
ناهار اربابشان باید کاملا در شان ارباب میبود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۱۱ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
#2
بالاخره شخص مورد نظر را پیدا کرد.
- لیسا برو و بقیه رو برامون بیار.

لیسا نزدیک تر شد.
- ارباب من برم؟ برم دنبال رابستن؟ من تصمیم گرفتم کاری باهاش نداشته باشم!

لرد تازه قهر لیسا را به یاد آورده بود. ولی او لرد بود؛ وقتی انتخاب میکرد، انتخابش را تغییر نمیداد.
- بله لیسا تو برو.
- چشم ارباب. اما ارباب اگر منم به جاشون بودم کسی رو میفرستادین دنبالم؟

لرد با بی حوصلگی چشمانش را چرخاند.
- لیسای حسودی شدی برامون!

لیسا هیچ حرفی نزد؛ شاید باز هم قهربود. اما فقط خیره شده و بغضش بیشتر شد. بود.
- ارباب آخه همین رابستن و بچش هی منو اذیت میکنن. همش قهر میکنن. رودولف هم که ...
- اهم!

صدای بلاتریکس بود. لیسا به سمتش برگشت و با لبخند بلاتریکس رو به رو شد؛ بعد لیسا دوباره رویش را برگرداند!
- گابریل هم که میخواد منو بشوره. همیشه!

لرد کاملا از تصمیمش منصرف شد.
- ما تصمیم گرفتیم تو رو نفرستیم.

و به دنبال فرد عاقل تری گشت.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۵۲:۴۰ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#3
البته تیر باران کردن کلاغ ها، با معنای واقعی تیر باران نبود.
کلاغ ها در رسم دیرینه خانوادگیشان دشمنانشان را از آسمان پرت میکردند پایین. کلاغ نیز چوب را پرت کرد.
چوب بین زمان و آسمان، در هوا معلق بود.
در همین فاصله به آینده خودش فکر کرد.
به این فکر کرد که چقدر برای ارباب شدن مناسب است.
- مو که ندارم، دماغم که ندارم. از همون اول برای ارباب شدن به دنیا اومدم.

به زمانی فکر کرد که همه جلوی او تعظیم میکردند.
- وقتی که ارباب شدم موقع ورودم چی میگن؟ ارباب بیلی؟ یا ارباب چوبی؟ اولی بهتره. با دومی یاد اسب چوبی میفتم.

بیلی با خودش فکر کرد. نیاکان بیلش چقدر به او افتخار خواهند کرد.

- بعدش باید تمرین کنم از ضمایر و فعلای جمع استفاده کنم. تازه اخم ترسناک هم باید بکنم.

و سعی کرد تمرین کند.
- ما به تو دستور میدم... یعنی دستور میدیم که ما رو حمل کنی.

خیلی در اخم کردن موفق نبود.

بیلی لبخندی زد. رویاها و آینده‌اش بسیار شیرین و دوست داشتنی بود.
در همین حین که بیلی خوشحال بود، با صدای تق محکمی به سر شخصی برخورد کرد و سپس به زمین افتاد.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۲:۳۰:۰۵
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۳:۱۸:۵۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴:۰۰ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#4
- من؟ عمرا اگر من برم!

باز هم همه مرگخوار ها به او خیره شدند.

- به نظرتون کی بود که نصف نامه اربابو خورد؟
- و کی بود که همش مارو به مسیر های اشتباهی میبرد و منم باهاش کاری ندارم؟
- بسه! فنر!

با این حرف لرد، همه مرگخواران ساکت شدند و فنریر هم حساب کار دستش آمد.
فنریر غمگینانه وارد شد. اتاق کوچک و در سفیدی مطلق بود؛ چه عذابی برای فنریر بدتر از این؟
وقتی فنریر بیشتر دقت کرد، گوشت قرمز و تر و تازه ای را دید.
- آخ جون گوشت. ممنون ارباب که منو فرستادی اینجا!

و انقدر سریع دوید که خورد زمین.
- آخ!

ولی فنریر دوباره بلند شد. او باید به گوشت میرسید.
دوید و دوید. بیشتر دوید. ولی نمیرسید.
- خسته شدم!

ایستاد. هنوز سر جای قبلش بود. اصلا تکان نخورده بود.
به هر حال، آنجا اتاق عذاب بود.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۲۲:۰۳:۴۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶:۵۶ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸
#5
سلام ارباب.
انقدر درخواست نقد نداده بودم که نمیدونستم کدوم رولو بیارم.

در آخر اینو برگزیدم. نقدش میکنید؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۳:۲۴ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#6
گـریونـدور


بچه های ریونی رفتند تا نقشه خود را اجرا کنند.

فلش بک

- باید یه نقشه خیلی خوب بکشیم.

لحظه ای همه به فکر فرو رفتند. حالتشان فقط مخصوص متفکران ریونی بود.

- فهمیدم!

ریونی ها از فکر بیرون آمدند و به سمت گابریل که داشت در حین تمیز کردن لکه روی چادر حرف میزد، برگشتند.

- میتونیم بریم زمین رو تمیز کنیم. بعدش چادر رو. بعد که تموم شد درختارو تمیز کنیم. اینطوری بخاطر نظافت و پاکیزگی بهمون دویست امتیاز میدن!

همه با نا امیدی سرشان را برگرداندند.
- کسی ایده دیگه ای نداره؟
- بیاین باهاشون قهر کنیم؛ حتی نگاهشونم نکنیم. بی توجهی بهترین سلاحه! من که از همین الان دیگه باهاشون کاری ندارم.

ریونی ها نا امید بودند نا امیدتر هم شدند.

- فهمیدم. وسایل پروفسور ها رو برمیداریم و میذاریم تو چادر اونا. اینطوری وقتی پیداشون کنن ازشون امتیاز کم میشه.

پایان فلش بک

ریونی ها به دنبال اولین پروفسور گشتند که پروفسور لاکهارت و آینه اش توجه آنها را جلب کرد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۲:۴۹:۱۹ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
#7
- چه بلایی سر این ردا اومده؟

رون با شرمندگی سرش را پایین انداخت.
- پروف انقدر با عشق شستمش که اینطور شد.

لرد- دامبلدور واقعا عصبانی شده رود. به راحتی میتوانست او را بکشد و نابود کند؛ ولی هم اکنون او باید سعی میکرد آن ها سیاه کند. این فرصت همیشه پیش نمی آمد.
- اشکال نداره فرزندم. این الان آغشته به عشق سرشاره. حالا برای اینکه عشقت بیشتر بشه برو برامون... یعنی برام یه ردای جدید پیدا کن. زود باش.

و رون دوان دوان رفت تا با پیدا کردن ردای جدید، عشقش را بیشتر کند.

خانه ریدل ها

دامبلدور-لرد فکر کرد. درست بود که او هنوز کسی را به سپیدی و عشق دعوت نکرده بود ولی از تاریکی آنها کاسته بود.
- اون فرز... یار تاریکمون کیه که اونجا رو به دیوار نشسته؟

بلاتریکس به جایی که دامبلدور- لرد اشاره می‌کرد نگاه کرد. طبق معمول در کنج دیوار، دختری پشت به همه نشسته بود.
- ارباب لیساس. خودتون که میدونید، همیشه قهره!

دامبلدور- لرد به سمت لیسا رفت.
آرام کنار او نشست. دستی بر روی سرش کشید.
- لیسا چرا قهری؟
- ارباب؛ صبح دیانا هم قهر کرد. اون نمیتونه قهر کنه؛ فقط من میتونم قهر کنم. منم بهش گفتم دیگه باهات کاری ندارم و پیشم نیا!

دامبلدور- لرد لبخند مهربانانه‌ای زد.
کمی آن‌طرف تر مرگخواران با تعجب به رفتار های عجیب اربابشان نگاه میکردند.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲:۵۲:۴۸
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۷ ۲:۵۶:۳۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹:۲۰ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸
#8
- میخواید تو دهن من سیم کشی کنید؟

فنریر این جمله را با تعجب زیادی گفت که باعث شد دهنش باز بماند و حجم زیادی از هوا وارد دهانش شود.

- دهنتو ببند سوز میاد! تازه دوباره کلی گرد و خاک اومد تو.

فنریر با عصبانیت دهانش را بست.

- سیم کشی چیه؟ بزرگترین معجون ساز قرن، هکتور دگورث گرنجر، سیم کشی نمیکنه که... معجون میپزه!

بر اثر هیجان زیاد، هکتور ویبره شدیدی رفت که باعث فنریر نیز بلرزد.
صبر فنریر تمام شده بود.
- آخه چطور دو شاخه رو بزنه تو معجون؟

فنریر این را با صدای خیلی ریز و ارام گفته بود؛ ولی گابریل و هکتور چون در بدن او بودند صدای او را خیلی بلند شنیدند.

- این رو فقط بسپار به بزرگترین معجون ساز قرن. حالا برو سمت اتاقم.
- بدو دیگه، توی این همه کثیفی حالم داره به هم میخوره!

فنریر با عصبانیت راه افتاد و دوباره شروع کرد به غر زدن.
- ارباب حتما منو میکشن. اگر نکُشن ولی حتما اخراجم میکنن!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۱۲ ۲۰:۱۰:۱۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱:۴۸:۱۹ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸
#9
قبلا چهار بار اینجا بود. این درحالیه که عضویتم هنوز به سه سال هم نرسیده.
ولی به هر حال هر چی بشه من بازم میام اینجا. هر چی که بشه!

1-هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد.
مرگخوار بودم و هستم. حتی اگر علامت شوم زیر پروفایلم نباشه.

2-به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟
ارباب به چرت و پرت هایی به نام عشق اعتقاد نداشت. به خودش تکیه میکرد نه به عشق و اینجور چیزا.

3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟
کنار ارباب بودن. بدون شک.

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
مثل اولین فرمی که برای اینجا پر کردم:
دامبلدور: پشمک حاج عبدالله.

5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟
به نام روونا... پیاز!

٦-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟
تحریم پیاز.

7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟
قطعا رفتاری خوب.

8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟
مهم ظاهر نیست. مهم ابهته!

9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.
به عنوان نخ؟


خوش برگشتی به اینجا لیسا.
بله بله... میای و میری.
فقط واسه اینکه دوباره قهر نکنی، بیا.
بمون لیسا.

تایید شد.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۷ ۱:۵۱:۵۶
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۷ ۱۸:۴۵:۲۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱:۱۰:۴۸ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۸
#10
کراب و لینی به سمت شخص نشسته حرکت کردند.
او داشت زیر لب چیزی را زمزمه میکرد.
- همه با من قهر میکنن. هی بهشون میگم من با همتون آشتیم ولی با من بازم قهر میکنن.

- سلام.

دختر سرش را بلند کرد. لبخند پهنی زد.
- عه، شما با من آشتی هستید؟ من که باهاتون خیلی آشتیم!

کراب با تعجب به لینی نگاه کرد؛ سپس به سمت دختر برگشت.
- معلومه که باهات آشتیم لیسا. ما یه ارتش داریم به نام ارتش صورتی ها. میای عضو بشی؟

لیسا با صورتی متفکر به لینی و کراب نگاه کرد.
- ارتش صورتی ها؟ صورتی خیلی رنگ قشنگیه. حالا چی کار میکنین؟
- از تو حرکت از ما کشتن لرد سیاه! این شعار ماست. اونجا لباس صورتی میپوشیم و اینجور کار ها رو میکنیم.

لیسا سرش را پایین انداخت و فکر کرد. بعد با جیغ بلندی نظرش را اعلام کرد.
- نمیام!

اعضای ارتش صورتی نا امید شدند.
- خب چرا آخه؟
- آخه اگر کسیو بکشیم مردم باهامون قهر میکنن. من دوست ندارم کسی باهام قهر کنه. همه باید با هم آشتی باشیم.
- حالا که اینطوره باهات قهریم.

اعضای ارتش با نا امیدی دوباره به جست‌وجو پرداختند.
در همیت حال صدای لیسا را از دور میشنیدند.
- اینا هم باهام قهر کردن. ولی من هنوزم آشتیم!


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.