هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لیسا.تورپین)



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۸:۵۳:۱۸ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#1
وقت مظلوم نمایی بود.

- وای به من کمک کنین. این دختر همش کارایی میکنه که اشک من در بیاد. من خیلی ناراحتم.

چند پلیس دویدند و آمدند تا با لیسا صحبت کنند.
- آروم. باشید گریه نکنید. ما توی لاولند طاقت دیدن اشک همدیگه رو نداریم.
- اون دختر که اسمش ناتالیه و من حتی فامیلشو نمیدونم. از لحظه ورودم یعنی بیست دقیقه ی پیش اینجارو برام مثل جهنم کرده.

لیسا واقعا بازیگر خوبی بود.
او در حین بازی کردن، زیر چشمی به واکنش های ناتالی توجه میکرد. عجیب بود که او اصلا احساس ناراحتی در چهره اش پدیدار نبود یا سعی نمیکرد بگوید لیسا دروغگو است.
-‌ اشکال نداره. دوستا برای همدیگه خودشونو فدا میکنن.

و قبل از رفتن لیسا را بغل کرد.
حالا لیسا واقعا احساس چندش بودن میکرد!
بالاخره از دست آن دختر راحت شده بود، به نظرش حالا وقت خوشحالی بود!
- من قهرم! با این آقا قهرم. با اون خانم قهرم. با در و دیوارم قهرم حتی! از هیچ چیزی خوشم نمیاد.

سبک خوشحالی لیسا کمی متفاوت از بقیه بود.
لیسا در حالی که در خیابان میپرید، بلند بلند این جملات را تکرار میکرد و به هر کسی که میرسید، ابراز تنفر میکرد.

قطعا لیسا زمانبندی مناسبی نداشت. پلیس هنوز نرفته بود که حرف های لیسا شنید.

در زندان

- این خیلی خوبه که تو دروغ گفتی. من فکر میکردم تو آدم بدی هستی ولی الان میفهمم اون کارو کردی که توی زندان هم باهم باشیم. بخاطر همینه که ما توی لاولند همیشه به هم اعتماد داریم.

لیسا به حبس ابد محکوم شد بود؛ ناتالی هم همینطور.
او احتمالا باید تا لحظه مرگش با ناتالی سر و کله میزد. این دختر حتی از دیوانه ساز های آزکابان هم بدتر بود‌.
لیسا به عنوان آخرین جمله فقط یک چیز گفت و بعد تا آخر عمرش حتی یک کلمه هم با هیچکس حرف نزند.
- به نظرتون حبس کردن دیگران خیلی کار با عشقیه؟

در هر صورت، لیسا باید در زندان این شهر تبعیدی میپوسید.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۹:۰۹:۳۵

!Don't talk to me


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰:۴۶ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#2
لیسا هم مثل هر کسی سعی می کرد شی مهمش را پنهان کند.
-خب حالا اینو کجا بذارم؟

به دور و اطرافش نگاه کرد تا جای خوبی را برای مخفی کردن پیدا کند.
- بذارمش توی جیبم؟ نه ممکنه خودم آتیش بگیرم و اونم نابود بشه. بخورمش؟ اینم که مثل قبلی میشه.

او واقعا نگران بود.
سعی کرد با نگاه کردن و الگو گرفتن یک جای خوب پیدا کند اما انگار هیچ جای امنی وجود نداشت.
- خب اگر اینجا امن نیست، پس میتونم بذارمش خارج از اینجا.

احتمالا این بهترین ایده ای بود که به ذهن لیسا میتوانست برسد.
- فهمیدم. دفنش میکنم زیر خاکش.

حالا وقت رووناحافظی بود.
- قهردون عزیزم. تو هر لحظه ی قهرم با من بودی و من هرگز فراموشت نمیکنم. بهت قول میدم بعد از این اتفاقات، خیلی زود از اینجا بیارمت بیرون.

و با ناراحتی قهردونش را دفن کرد.
بقیه هم سعی میکردند اشیا مهمشان را در جای امنی نگه داری کنند.


!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۳۱:۲۳ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#3
لیسا یاد یک جمله ای که دختر گفته بود افتاد. " میخوای بیفتی زندان؟" منظورش چه بود؟
- هی چیز... دختر!
- اسمم ناتالیه. اسم تو چیه؟
- حالا هر کی که هستی! من لیسام از تو هم اصلا خوشم نمیاد. حتی دوست ندارم باهات حرف بزنم؛ ولی مجبورم!

لیسا صورتش را برگرداند تا دختر را نبیند. میتوانست حس کند ناتالی از قهر او خیلی ناراحت شده است. هیچکس تا به حال از قهر او انقدر ناراحت نشده بود. این مایه خوشحالی لیسا بود.
او هنوز سوالش را نپرسیده بود.
- منظورت چی بود که گفتی میخواد بیفتی زندان؟

ناتالی دوباره خوشحال شده بود و داشت به پهنای صورتش میخندید چون فکر میکرد الان آنها با هم آشتی و دوست هستند!
- بخاطر قوانین شهر دیگه. ببین اونجا رو!

و به سمت بنر بزرگی اشاره کرد.

قوانین ساکنین مهربان لاولند:

۱- دعوا و خشونت ممنوع.
۲- قهر ممنوع.
۳- در آوردن اشک دیگران ممنوع.
۴- بد اخلاقی ممنوع.


لیسا نمیخواست بقیه قوانین را بخواند. او از ربع ساعت پیش که وارد این شهر شده بود دست کم سه قانون را زیر پا گذاشته بود.

- برای همین بهت گفتم. این چیزا باعث میشن بیفتی زندان. هرچند زندان های اینجا کاملا خالیه.

اما دیگر برای هشدار دیر بود. اهالی محلی، گزارش یک عدد قهر را به پلیس داده بودند. الان لیسا یک مجرم تحت تعقیب بود.
ولی لیسا هم مرگخوار بود، هم ریونکلاوی!


!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۱۲:۵۲ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#4
بالاخره هر طور که بود لیسا در صندوق عقب نشست و راننده هم حرکت کرد.

- بفرمایید رسیدیم. پول منو بده من برم.

لیسا پیاده شد. به شهری که تبعید شده بود نگاه کرد.
دروازه شهر با گل های قرمز تزیین شده بود و داشت از آسمان قلب های قرمز میبارید.

- پول منو نمیدی؟

راننده تاکسی هنوز منتظر پولش ایستاده بود.

-پول؟ پول ندارم که من! اگر داشتم هم به تو نمیدادم.

در واقع لیسا گالیون داشت و تا کنون چیزی به اسم پول ندیده بود.

- اشکال نداره من حساب میکنم. همه دوستا باید به همدیگه کمک کنن.

لیسا تازه متوجه خانمی شد که پشت سرش بود و الان داشت با آقای راننده حساب میکرد؛ که البته دوست لیسا نبود!
آنها با هم وارد شهر شدند.
- خب دوست من دوست داری کجا بریم؟ کجا زندگی میکنی؟ چطوری اومدی لاولند؟
- من دوست تو نیستم. باهاتم قهرم!

با این حرف لیسا، چند سر با تعجب به طرف او برگشت.

- تو با من دوست نیستی؟ پس عشق چی میشه؟ دوست داشتن چی میشه؟ میخوای بیفتی زندان؟

لیسا برای دقایقی فکر کرد به شهر محفلی ها آمده است.
- شما اینجا محفلی هستین؟
- محفل؟ نه ولی جای با عشقی به نظر میرسه!
- همتون معجون عشق خوردین؟
- نه! ولی اگر تو بلدی میتونی درست کنی بهمون یاد بدی.

او تازه متوجه شد که میان مشنگ های محفلی افتاده است!


!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۱۴:۲۵ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#5
- لاولند؟ چه اسم عجیبی! مهم نیست به هر حال ازش خوشم نمیاد.

باید به آنجا میرفت اما ای وسیله ای پیدا نمیکرد.
- خب جارو که ندارم، اتوبوس شوالیه ای هم که این اطراف پیدا نمیشه. حتما آژانس راهی برای رفتن من داره.

او چند قدمی را به سمت آژانس برگشت که قهردونش شروع به صحبت کرد.

- الان داری برمیگردی اونجایی که همین چند دقیقه ی پیش تصمیم گرفتی هرگز اونجا برنگردی؟ پس قول و قرار های قهریمون چی میشه؟
- خب پس میگی چیکار کنم؟
- نمیدونم. همینطوری صبر کن بالاخره یه فکری میکنیم.

لیسا هرگز نمیتوانست حرف روی حرف قهردونش بیاورد؛ گوشه ی خیابان نشست.
- آخه چطور باید برم اونجا؟
- با تاکسی برو، هر جا میخوای برو!

لیسا سرش را بالا آورد و با ماشین ماگلی زردی رو به رو شد.

- با ارزون ترین قیمت، هر جایی میخواین میبرمیتون.

هیچ راهی جز این برای رفتن به لاولند وجود نداشت.
- ولی ماشین زرده. من از رنگ زرد خوشم نمیاد. هیچ وقت بهشون نگاه نمیکنم.
- خب یعنی سوار نمیشید؟ من برم؟

لیسا نباید تنها راه حل را از دست میداد.
- خب باشه میام. ولی من اینجا میشینم که کسیو نبینم.

اشاره او به سمت صندوق عقب بود.
درست بود که نشستن در صندوق عقب کمی عجیب بود اما راننده هم واقعا به پول نیاز داشت.

- قبوله.


!Don't talk to me


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱:۳۵ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#6
هیچکس داوطلب نشد تا اژی را سرگرم کند.

-یارانمون!

لرد باز هم پاسخی دریافت نکرد.
- یارانمون.

بالاخره یک نفر باید داوطلب میشد.
مرگخواران اولین مرگخواری که دم دستشان بود را جلو انداختند.
انتظار میرفت مرگخوار جلو انداخته شده تام باشد؛ ولی اشتباه بود. لیسا جلو انداخته شده بود.

- من با کسایی که توی اسمشون حرف "ژ" باشه کاری ندارم.
- ماما این میگه با من کاری نداره... من باهاش قهرم!

اژی قهر کرده بود! به لیسا برخورد. فقط او میتوانست به خوبی قهر کند. اژی اگر میخواست قهر کند، باید تحت تعالیم او قرار میگرفت.
- خب باشه اژی. بیا بریم اتاقمو بهت نشون بدم. اونجا پر از چیزاییه که سرگرمت میکنه.

اژی که به نظر علاقه مند میرسید، مشتاقانه پشت سر لیسا حرکت کرد.

- اینو ببین. این خاکستر یکی از کساییه که باهاش قهر کردم. از ناراحتی آتیش گرفت و خاکستر شد.

لیسا با خوشحالی ظرفی حاوی پودر سیاهی که تحت تاثیر ویبره های لیسا مواد داخلش داشتند به زمین میریختند را به سمت اژدها گرفت.
هیچ آدم عاقلی این حرف های لیسا را باور نمیکرد؛ اما اژی که آدم نبود! با تعجب به حرف های لیسا دقت میکرد.
به نظر میرسید اژی برای دقایقی سرگرم شده بود.


!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳:۰۸ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#7
- آژانس؟ درست پشت سرته. چرا یکم اطرافتو نگاه نمیکنی؟ فکر نمیکنی مردم کار دارن؟

مردم این روز ها خیلی بی اعصاب بودند!
لیسا که از آشتی کردن با آن خانم خیلی ناراحت بود، به خودش قول داد در اولین موقعیت مناسب، آب و نمک قرقره کند تا دهنش تمیز شود.
لیسا پشت سرش را نگاه کرد. خانم رهگذر کاملا درست گفته بود؛ البته این تقصیر لیسا نبود که تابلوی آژانس را ندیده بود، بلکه بخاطر بحثی بود که قبلا پیش آمده بود.
یک بار لیسا چون میخواست به کسی نگاه نکند، درحالی که سرش را انداخته بود پایین راه رفت و سرش به یکی از همین تابلو ها برخورد کرد. از آن وقت به بعد تصمیم گرفته بود هرگز به تابلو نگاه نکند و آنها را نخواند.

- خب اینجاست. الان من باید برم بین یه جمعیتی که همشون میخوان برن جایی دیگه. اصلا چه دلیلی داره کسی شهر خودشو ترک کنه و بره یه جای دیگه؟

وارد شد و به سمت اولین شخصی که دید رفت.
- من قهرم!
- سلام خانم قهر. چطور میتونم کمکتون کنم؟
- قهر خودتی. من لیسام. اومدم بلیتمو بگیرم. نمیدونم به کجا تبعید شدم. یعنی میدونم، ولی اومدم شما بهم بگید.
- خب اینجا نباید بیاید شما. بفرمایید برید اون طرف شما.

لیسا به سمتی که اشاره شده بود نگاه کرد. بخشی تاریک و زشت که آقای بداخلاقی پشت میزی نشستا بود.
لیسا ترسید!
- حالا نمیشه خود شما بلیت منو بدی من برم؟
- نخیر!

لیسا با ترس و لرز به سمت میز رفت.
- سلام آقا! من قهر... چیز، لیسا تورپینم میشه بلیت منو بهم بدید من برم؟

مرد بدون هیچ حرفی، فقط زیر چشمی نگاهی به لیسا انداخت و پاکتی که حاوی بلیت بود را روی میز گذاشت.
لیسا آرام پاکت را از روی میز برداشت و چند قدمی عقب رفت.
حالا که کارش تمام شده بود، دیگر نمیترسید!
- صندلی هاتون خیلیم خشک بود. دیگه اینجا نمیام.

بعد با عجله آژانس را ترک کرد.
پاکت را باز کرد.

محل تبعید: لاولند


از اسمش پیدا بود که آنجا، جای خوشایندی برای لیسا نخواهد بود!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۱:۳۹:۰۸

!Don't talk to me


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵:۱۱ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹
#8
لیسا مثل هر مرگخواری به سمت آژانس حرکت کرد.
او چون با همه قهر بود، هیچ دوستی نداشت و بهترین دوستش، خودش بود!
شروع کرد با خودش حرف زدن.
- الان من باید برم آژانس مسافر بری؟ جایی که کلی مسافر وجود داره؟ کسایی که میخوان از یه جایی برن یه جای دیگه؟ من از اونجا متنفرم!

همینطور که غر میزد، متوجه نشد که آژانس را رد کرده است.
- پس این کجاست؟ چرا آدمو میفرستن جاهای سخت؟

اطرافش پر از آدم بود اما آدرس پرسیدن برای لیسا درحالی که نمیخواست با هیچکدام از آنها حرف بزند سخت بود.
- اهم!

هیچکس توجهی نکرد.

- هی!

باز هم کسی واکنشی نشان نداد. باید راه دیگری را در پیش میگرفت.

- هوی آقا!
- خجالت بکش! یاد بگیر اول با ادب باش بعد حرف بزن.

این بار کسی حرف زده بود اما نه به آن شکلی که لیسا میخواست. انگار نیاز بود کمی با مردم آشتی کند. فقط کمی!
- ببخشید خانم میشه به من بگین کجا میتونم آژانس مسافرتی رو پیدا کنم؟

الان واقعا از خودش چندشش میشد!


!Don't talk to me


پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۷:۰۷ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹
#9
1. یه اسم مناسب برای گیاهی که گفته شد، انتخاب کنید. (1 نمره)

گیاه قهرو! بخاطر اینکه سعی داره از دست همه فرار کنه و اصلا دیده نشه این اسم رو انتخاب کردم. خیلی مناسبه!

2. یه روش برای سرگرم کردن گیاه مذکور پیشنهاد بدید. (3 نمره)

از اونجایی که این گیاه علاقه ی زیادی به فرار کردن داره، پس گرگم به هوا بهترین گزینه‌ی موجوده. به این صورت که اون گرگ میشه و دنبال شما میاد. البته ترجیحا نباید برّه بشه چون ممکنه خیلی سریع فرار کنه و دوباره نتونید بگیریدش.

3. به نظرتون چرا این گیاه علاقه داره فرار کنه؟ (2 نمره)

من خیلی فکر کردم که اگر من جای گیاه قهرو بودم چرا فرار میکردم؟ بالاخره به جواب رسیدم. ایشون قهره و چون دوست نداره چشمش به کسی بیفته فرار میکنه میره یه گوشه قایم میشه. اینطوری هیچکسی رو نمیبینه و خیلی راحت به هیچکس محل نمیذاره.
خیلی از این گیاه خوشم میاد!

4. توضیح بدید فکر می‌کنید چه اتفاقی برای لینی افتاده؟ (2 نمره)

لینی ما یه پیکسی کاملا باهوشه و قطعا با توجه به مطالعاتی که داشته، با اون گیاه های دندون دار آشنایی داشته. بخاطر همین قبل از اینکه خورده بشه فرار کرده. اما از اونجایی که سر پروفسور لی خیلی شلوغ بوده و لینی هم خیلی ریز بوده، ندیده که در لحظه آخر لینی فرار کرده. اما از اونجایی که اصلا به کلاس گیاهان علاقه ای نداشته، به بهونه اینکه خورده شده از کلاس فرار کرده.

5. تصورتون از شکل این گیاه چیه؟ نقاشی بکشید یا سعی کنید یه توضیح روشن و کامل بدین. اگر نقاشی می‌کشید می‌تونید یه توضیح مختصر هم بهش اضافه کنید. (2 نمره)

این گیاه به این شکله که دوتا ریشه شبیه پای انسان داره و شکلشون اینطوریه که انگار کفش ورزشی پوشیده! این مدل پا باعث میشه سریع تر فرار کنه.
سرش تخت و به جای مو تعداد برگ کوچولو بیرون زده. تمام بدنش هم قهوه ایه و دست نداره.
به این شکل!
نقاشیم هم اصلا بد نیست!

قهرم باهاتون پروفسور!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۳۱ ۱۸:۲۶:۵۴

!Don't talk to me


پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵:۰۸ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹
#10
۱-برای احضار روح چه کسی رو انتخاب می کنید و چه نسبتی باهاتون داره؟ (۳نمره)

هیچ نسبتی! این آقایی که من می خواستم احضار کنم تنها آرایشگر محله ما بود که دوازده سال پیش فوت کرد. ما آقای فشن صداش می کردیم و من اصلا ازش خوشم نمیومد. البته باهاش قهر بودم چون یه بار موهامو کج کوتاه کرد.

۲-چرا این روح رو احضار کردید؟ از روحی که احضار کردید یه سوال بپرسید و جواب خلاقانه ش رو برام بنویسید.(۷نمره)


اینکه چرا من روح این آقا رو احضار کردم قصه ی درازی داره که می خوام تعریفش کنم.

ما توی جزیره‌ی مشنگ نشینی زندگی می کردیم که وسطش یه جنگل بود. توی این جزیره همه چیز عادی بود و فقط یه چیز غیر عادی بود. هر دوازده سال توی روز مشخص یه نفر ناپدید می‌شد و چند روز بعد جنازه‌ی همون شخص کنار ساحل پیدا می‌شد.
شایعه های زیادی درباره این قتل ها به وجود اومده بود. یکی میگفت کار یه روحه، یکی میگفت نه غوله!
همه توی اون روز در ها و پنجره‌های خونه هاشونو رو با هر چی در توانشون بود می بستن ولی همیشه این قتل ها اتفاق می‌افتاد.
تا اینکه دوازده سال پیش این آقای فشن ناپدید شد اما یک روز بعد با ظاهر ژولیده از بین درخت های جنگل وسط جزیره بیرون اومد ادعا کرد که اون قاتل یه غول بزرگ بوده و من از دستش فرار کردم.
یه پیرمرد خرافاتی توی جزیره وجود داشت که همون لحظه‌ی ورود آرایشگر، گفت روح این مرد توسط غول بزرگ تسخیر شده تا بیاد و بقیه رو از طریق این فرد بکشه. پس همون لحظه با تیرکمونی که داشت کشتش. تقریبا دوازده سال از اون زمان می گذره و چند روز دیگه همون روز قتله!

وقتی آقای فشن رو احضار کردم ازش پرسیدم اون چی بود؟ چطوری از دستش فرار کردی؟ چه شکلی بود و چرا بقیه رو می کشت؟ چطور خیلی راحت وارد خونه مردم می شد؟
ولی جواب عجیبی گرفتم. جوابش به این شکل بود:
- من وقتی دوازده سالم بود مامان و بابام هردوشون مردن. منم خیلی افسرده و تنها شده بودم. از طرفی دیگه درسم خیلی ضعیف بود و جز پیچ و تاب داد موهای مردم هیچ کاری بلد نبودم. همه به من میگفتن احمق و کودن. منم از همون سال ها تصمیم گرفتم هر دوازده سال یه نفرو بکشم تا بالاخره یه سال کسیو نکشم و بگم من از همه باهوش تر و قدرمند ترم که همه نقشه هام نقشه بر آب شد! ولی یه چیزی بود که هیچکس ازش خبر نداشت؛ اونم این بود که من جادوگر بودم! وارد شدن به خونه اون مشنگا برای من کاری نداشت!


!Don't talk to me






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.