هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۸
#1
لینی وسوسه شده بود. حتی تصور نیش زدن هکتور هم باعث میشد چشم هایش برق بزند! پس بالی زد و سمت هکتور رفت و بدون لحظه ای درنگ او را نیش زد...
بعد دستمالی از جیبش دراورد و قطره های معجونی که از پشتش میچکید را با احتیاط پاک کرد!

مرگخوار ها که با تیریپ های "آره تسترالش کردیم نقشمون جواب داد"ی منتظر دیدن تاثیر معجون بودند به افق خیره شدند... مرگخوار ها نمیدانستند که آناتومی نیش پیکسی مثل آناتومی نیش زنبور است! به نظر می رسید که سرانه مطالعه در خانه ریدل ها واقعا پایین باشد...

جای نیش لینی شروع به باد کردن کرد.هکتور هر لحظه حجیم تر میشد، اما چیزی که باعث برق زدن چشم های مرگخوار ها شده بود باد کردن هکتور نبود! بلکه کچل شدن تدریجی او در اثر نیش لینی بود!

-ریخت؟
-ریخت.
-آره ریــــــخــــــــت!

لینی که تازه از خاصیت نیشش خبردار شده بود با ژست گادفادر گونه ای به صحنه خیره شده بود. اما ژست خفنش زیاد طول نکشید چون عده کثیری مرگخوار برای نیش زده شدن صف کشیده بودند!
هر کس یک نیش میخورد و میرفت و بعد شروع به کچل شدن میکرد. همه چیز خوب بود...

تا این که درست وقتی نفر آخر صف نیش خورد همه چشم ها به هکتور افتاد که زیر آواری از مو دفن شده بود...!
چیزی نگذشت که همه در خانه ریدل ها صاحل موهای جدید و بلاتریکس مانند شده بودند... و البته به لطف لینی و نیشش!

حالا اوضاع حتی از قبل هم وخیم تر به نظر میرسید.


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۲:۳۵ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۷
#2
بعد از پایان یک روز خسته کننده کاری نوبت به جلسه پایان روز و حسابرسی مبالغ دریافتی رسیده بود. همه اعضای بیمارستان دور میز همایش بیمارستان نشسته بودند و به صفحه ماشین حساب بزرگی که تصویرش با یک ویدئو پرژکتور جادویی روی دیوار نمایش داده میشد چشم دوخته بودند.

-بیست میلیون و سیصد و سی و شیش... بیست میلیون و سیصد و سی و هفت...بیست میلیون و سیصد و سی و هشت!...

دلفی مشتی روی میز کوبید!
-کمه... یه نات کمه! یه نات از اموال یه بیمارستان دولتی که متعلق به مردمه اختلاس شده...اسف باره! من اون همه زحمت کشیدم...گالیون به گالیون از اموال بیمارستان رو با تواضع تمام و بدون هیچ چشم داشتی توی خلوت تنهاییم گذاشتم که الان یه نات اختلاس شه؟ این بود جواب اون همه از خود گذشتگی؟ خجالت بکشید!

حضار سعی میکردند نگاه های معناداری به یکدیگر بیاندازند اما نگاه های معنادار جرات نمیکردند به هم بیفتند و خیلی سرتق سر جایشان ایستاده بودند...
هیچ کس واکنشی نشان نداد!

-خودتون بگید کار کدومتون بوده.میدونید که من خیلی دلرحمم نمیخوام به زور متوصل شم...
-میگم...چیزه خب شاید افتاده زمین. اون دور و برا رو یه نگاه انداختید؟ بعدم یه نات که این حرفا رو نداره.

دلفی بعد از این که فرد گوینده را داخل گونی کرد و دم در گذاشت گفت:
-خب از اونجایی که هیچکس به عمل زشتش اعتراف نکرد و از اونجایی که همتون میدونید من چقدرمنصفم از همتون اون بیست گالیون اختلاس شده رو میگیرم که مساوات رعایت شده باشه.
-یه نات بود که...
-خیر...بیست گالیون بود کی گفته یه نات بود؟ کسی چنین چیزی شنید؟

وبعد از این که ویس رکوردری که شروع به پخش جمله ی"کمه... یه نات کمه." با ورد اینسندیو توی صورت صاحبش ترکانده شد ادامه داد:
-بیست گالیونتونو بذارید روی میز و بعد میتونید برید.
*******
بعد از اتمام جلسه و حسابرسی گالیون های تازه دریافت شده، دلفی یک ناتی گمشده را از جیب ردایش در آورد و بعد از فوت کردن و دستمال کشیدنش، آن را کنار انبوه نات ها و گالیون ها توی خلوت تنهایی اش گذاشت...
حالا آماده یک روز سخت کاری دیگر بود.


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ دوشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۷
#3
همه مرگخوار ها مشغول جمع و جور کردن وسایلشان بودند... حداقل ظاهرا!

-اون جوراب من که کفِش عکس کله زخمی داشت کو؟ اونو گذاشته بودم کنار برای کلکسیونم!
-آی چرا آبپاش منو داری میذاری تو چمدونت؟
-آبپاش خودمه کی گفته مال توئه من هرشب خلوت تنهاییمو باهاش میشورم.
-آی لعنتیا! اون ریمل منه کفاشتونو باهاش واکس نزنید.

لردسیاه از این همه سر و صدا کلافه شده بود.
-یاران مـ... یاران سابق ما ساکت!

اما...
-آاااای از روی خلوت تنهایی من برو کنااااار شصت پات رفته تو گوشش.
-کدوم تسترالی بقچه منو قورت داد همین الان اینجا بود... خودم گذاشتمش!
-بلا اون کبریتی که صبح باهاش شومینه رو روشن کردم،ببین لای موهای توِئه؟ نصفش هنوز نسوخته بود میخواستمش.

لرد سیاه کم کم مرحله کلافگی را رد کرده بود و به مرز های عصبانیت رسیده بود:
-فرمودیم ساکت شید یاران اسبق ما! دارید تسلط ما به اعصابمون رو خدشه دار میکنید!

و باز هم...
-اون آلبوم عکسای سونوگرافی مامان منه دستش نزن!
-نه خیرم مال منه خودم یادمه این جا ژست علامت ویکتوری گرفته بودم
-نه مال منه.
-مال خودمه...

کراب و هکتور هر کدام یک طرف آلبوم را گرفته بودند و میکشیدند تا این که نهایتا... آخرین فریاد لردسیاه که میگفت:"به آلبوم عکس های جنینی فرزند طویل و تنومندمون دست نزنید" همراه شد با:
- خِررررررررر!

و آلبوم به دو قسمت نه چندان مساوی تقسیم شد.

-کسی پاشو از این خونه بیرون نمیزنه همتون رو مجازات میکنیم. بسیار سخت هم مجازات میکنیم....همتون رو توی همین خونه حبس میکنیم. از تک تکتون بیگاری و حتی باگاری خواهیم کشید!
-اربـ...
- . الان اربابی هستیم بسیار عصبی... حوصله ایده پردازی نداریم تا چشممون کار میکنه شروع کنید خودتون از خودتون بیگاری بکشید ما تماشا کنیم تا شاید مورد عفو قرارتون بدیم... اللخصوص شما دوتا موجود لرزنده و آرایش کننده!



تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
#4
لردسیاه کمی به فکر فرو رفت تا راه حلی برای مشکل پیش رو پیدا کند.
-اهم... ما مایلیم در تامین نیرو به شما کمک کنیم.
-برو برو عزیز من شما برو استراحت کن...ما نیرو نیاز نداریم.
-خیر نمیشه! نمیریم! ما مصریم که حتما این رو به عنوان... به عنوان...آهان! مسختدم بله مستخدم! به شما غالب کنیم.

لرد سیاه این را گفت و همزمان یقه رودولف را گرفت تا او را به عنوان مستخدم مذکور حضار معرفی کند اما این بار لردسیاه رودست خورده بود چون رودولف یقه ای برای گرفتن نداشت...! بنابراین لردسیاه موهای رودولف را گرفت و او را به میان جمع حضار کشاند. بله لردسیاه هیچ وقت رودست نمیخورد!

-آقا جان میگم ما یه مسختدم داریم اوناهاش بنده خدا صحیح و سا....

هنوز جمله منعقد نشده بود که مستخدم از روی چهارپایه ای که رویش ایستاده بود زمین خورد و مرد!
بله!... کاملا اتفاقی و بدون دخالت هیچ طلسمی از سوی لردسیاه مسختدم از پنجره به بیرون پرتاب شده بود...

-خیر سالم نیست. مرد! ما نکشتیمش خودش خیلی اتفاقی مرد...
-باشه استخدامه... یکی اتاق مستخدمو به این نشون بده...
-به اون باکمالاته که رو پله وایساده بگید نشونم بده.
-اون مجسمه آفرودیته...

لردسیاه امیدوار بود که بتواند به همین روش برای خودش و بقیه مرگخواران هم جایی میان موزه باز کند.

-به نظر ما توی موزه به این وزینی حتما چند تا از سوسک و حشره خشک شده ها که با سوزن ته گرد میچسبوننشون توی قاب عکس حتما نیازه...



تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۲:۱۹ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
#5
ارباب...
روم سیاه...
ارباب میشه به روم نیارین که از آخرین رولم چقدر گذشته؟
میشه ارباب؟
ارباب اگه نمیشه برم تو خلوت تنهاییم ب..بمی...
همون که خودتون میدونین ارباب.
ارباب میشه لطف کنید اینو نقد کنید؟
ارباب میشه تو روم نزنید که دوری از میادین(!) چقدر باعث شده افت کنم.
میشه؟
میشه؟
میشه؟



تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
#6
لینی زنبور را گوشه دیوار خفت کرده بود و با حالت تهدید کننده ای نیشش را برای زنبور تکان میداد.
-حرف میزنی یا یا نیشتو از تو حلقومت بکشم بیرون؟
-ویییییزززز.
-میگم ویز نکن یالا! بگو واسه کی کار میکنی؟ رئیس باندتون کیه؟

زنبور بال بال خصمانه ای زد و نگاه خشانت باری به لینی انداخت.
-وییییییززززززززز!

و در همین حین که زنبور مشغول اعتراض و ابراز خشم بود لینی سعی در عملی کردن تهدیدش داشت و تا کمر توی دهن زنبور شیرجه زد تا نیشش را از حلوقمش بیرون بکشد. زنبور هم بیکار ننشست و سخت با لینی نیش در نیش شده بود.

-نیست! نداریش! رئیست بریدتش که لوش ندی! ها؟


لینی که از پیدا کردن نیش زنبور نا امید شده بود دست از کشتی گرفتن با او برداشت.
-بیا با هم معامله کنیم. تو جای رز رو به من نشون میدی و میگی واسه کی کار میکنی. منم خرج نیشارستانتو میدم بری نیش مصنوعی کار بذاری.

اما زنبور در حالی که داشت به لینی نزدیک میشد و لبخند مرموزی به لب داشت به پایین بدنش اشاره کرد.
لینی با خودش فکر کرد:
-آها... میخواد با اشاره بهم یه چیزی رو بفهمونه... بذار ببیینم... یه تیکش زرده، یه تیکشم مشکیه، راه راه مشکی و زرد، یعنی کی میتونه باشه؟

مکثی کرد و گفت:
-ای رودولف ملعون...پس تو رز طفلیو سر به نیست کردی؟ آخه مگه اون گل نحیف چه پودرپرواز تری بهت فروخته بود؟ باید اربابو هر چه سریع تر مطلع کنم...

و همانطور که لینی مشغول لعن و نفرین رودولف بود و شتاب زده به سمت خروجی گلفروشی میرفت سوزش عمیقی در جای جای بدنش حس کرد و چیزی نگذشت که لینی رو به حجیم شدن گذاشت!
زنبور نیش پیش را گرفته بود که پس نیافتد!


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: ميتينگ غير رسمى چهارده سالگى جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۰۵ دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶
#7
من که شرایط اومدن رو ندارم از نظر بعد مسافت... ولی یه پیشنهاد کوچیک داشتم که احتمالا هم عملیه.
به نظر من از اونجایی که همه شرایط حضور رو ندارن واسه این که بقیه هم چند دقیقه ای بتونن سهیم باشن، میشه یه کاری کرد...
در واقع با توجه به قابلیتlive storyاینستاگرام میشه یه پیج رو معرفی و یه ساعت خاص رو اعلام کنید و در حد پنج دقیقه-ده دقیقه لایو استارت کنید روز میتینگ که ما هم بتونیم یه کوچولو سهیم بشیم.
با تشکر! انشاالسالازار که خوش بگذره به همتون!


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۶
#8
ارباب میشه لطفا این پست رو نقد کنید؟
نمیدونم فاصله ها رو درست گذاشتم یا نه و این که نمیدونم پست بیخودی طولانی شده یا نه؟ جاییش اضافست؟ کمه؟ لحن نوشته واسه چنین پستی درسته؟
میدونم یکمی سوپرمن بازی شد یه قسمتش خواستم پاکش کنم و با چیز دیگه ای جایگزین کنم ولی واقعا واسه جایگزینی هیچی به ذهنم نرسید.
من خیلی جدی نمینویسم ، جدی نویس خوبی نیستم. واسه نوشتن این یکی هم برنامه ای نداشتم اما ناخودآگاه دستم به نوشتنش رفت امیدوارم خوب شده باشه.


ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۲۰ ۲۱:۲۱:۰۳

تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ چهارشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۶
#9
احساس کوفتگی میکردم، چمدانم را روی زمین گذاشتم و روی آن نشستم. زانوانم بیشتر از این یارای پیاده رفتن نداشت...
سعی کردم انتهای خیابان را ببینم،تصاویر تار و کدر بودند، مدتی بود که چشم هایم کم سو شده بود.
-اکسیو عینک.

عینک را روی چشمانم گذاشتم حالا تصاویر شفاف تر مینمود. میتوانستم نور زرد رنگ چراغ های اتوبوس شوالیه را از دور ببینم که در حال نزدیک شدن بود.
چند ثانیه بعد اتوبوس جلوی پایم ترمز کرده بود، سوار اتوبوس شدم و روی انتهایی ترین صندلی خود را ولو کردم. مسافت زیادی را سفر کرده بودم. چشمانم را بستم و ناخودآگاه یاد آخرین حرف هایی که با لردسیاه رد و بدل کرده بودم افتادم.

فلش بک
-بگو دلفی میشنویم.
مکث کردم، انگار هنوز هم باورم نشده بود که باید انجامش دهم، هنوز در ظن و شک بودم.
-ارباب من؛ من...
دودلی مثل خورده به جانم افتاده بود، احساس میکردم زبانم قفل شده، وافعا باید میرفتم؟ این تنها راه بود؟...
همین بود! راه دیگری نداشتم... دلم را یک دله کردم.
-من... من باید مدتی از اینجا برم، نمیدونم چقدر ارباب...یه مدت نامعلوم.
لردسیاه سکوت کرده بود، سعی میکردم از چشم هایشان چیزی متوجه شوم اما... هیچ وقت نتوانسته بودم این کار را بکنم این بار هم استثنا نبود.همان سکوت کوتاه، به اندازه چند روز برایم گذشت.
لردسیاه از من روی برگرداند و به شومینه خیره شد.
-مایلیم علتش رو...
-نه ارباب! نه! خواهش میکنم نپرسید چرا...

شوکه شده بودم! چطور میان حرف لرد سیاه پریدم؟ این همه گستاخی و جرئت یکباره از کجا پیدا شده بود؟ در دل به خودم لعنت فرستادم. احتمال میدادم لردسیاه خیلی عصبانی شود و سکوت طولانیشان بیشتر به جانم دلهره می انداخت. هنوز هم پشتشان بود، هنوز هم به من نگاه نمیکردند. بالاخره سکوت طاقت فرسایشان را شکستند.
-دلفی بهت اجازه رفتن میدیم... ولی تا زمانی که ما دوباره احضارت نکنیم حق برگشتن نداری. از همین لحظه تا روز که دوباره سوزش علامت شوم روی دستت رو حس کنی دیگه مرگخوار نیستی...
پایان فلش بک

دیگه مرگخوار نیستی...
دیگه مرگخوار نیستی؛مرگخوار نیستی!
هنوز هم این صدا مثل ناقوس مرگ توی گوشم بود حتی هنوز هم سوزش علامت شومم را حس نکرده بودم. هنوز مرگخوار نبودم!
اما دیگر صبر کردن برایم ناممکن شده بود، حساب تک تک ثانیه های این "مرگخوار نبودن" را داشتم. حالا باید بر میگشتم! بر میگشتم و به این "مرگخوار نبودن" لعنتی پایان میدادم.
با صدای راننده اتوبوس از دریای متلاطم افکارم بیرون آمدم، اتوبوس تقریبا خالی شده بود.

-مقصدت کجاست ساحره؟
به دور و برم نگاه کردم و منتظر شدم تا فرد مخاطب راننده پاسخ بدهد. اما متوجه شدم راننده از من سوال کرده.
-میرم سمت خونه ریدل ها.

راننده با سوظن نگاهم کرد اما چیزی نگفت. به این واکنش ها عادت داشتم. چند دقیقه بعد فقط یک خیابان تا رسیدن به مقصدم فاصله داشتم. گفتم:
-من همینجا پیاده میشم.

چمدان هایم را برداشتم و بعد از پرداخت کرایه از اتوبوس پیاده شدم.
قلبم از همیشه تندتر میتپید. حتی ضعف بدنی و کهولت سنم نمیتوانست مانع از دویدنم شود. پس شروع به دویدن کردم. سی سال منتظر این لحظه بودم! اهمیت نمیدادم اگر بعد از این همه سال باقی مرگخوار ها فراموشم کرده باشند، اهمیت نمیدادم اگر از من متنفر شده باشند حتی برایم مهم نبود که لرد سیاه مرا نپذیرد.
همه را پس میگرفتم! به هر قیمتی که شده... دوستانم را، اعتماد اربابم را و هر چیز دیگری را که طی تمام این سی سال از دست داده بودم.
چیزی نگذشت که به خانه ریدل ها رسیدم.
نفسم بند آمده بود...
نه از دویدن، بلکه از صحنه ای که میدیدم.
نمیتوانستم این شوک را هضم کنم...
آثار جنگ،درگیری و سوختگی همه جا به چشم میخورد، در ها و بیشتر پنجره ها شکسته بود... از دکه نگهبانی رودولف فقط یک تل خاکستر باقی مانده بود...
نه! نه! باور نمیکردم! نمیخواستم باور کنم. این نمیتواسنت واقعیت باشد! حق نداشت که واقعیت باشد!
به تابلوی بزرگی که با جوهر قرمز روی آن نوشته شده بود نگاه کردم.

زیر سایه محفل ققنوس و با یاری مرلین کبیر، سیاهی و بدبختی به پایان رسید!
تمام مرگخواران و همچنین اربابشان طی جنگی با دلیران محفل ققنوس از بین رفتند.
حالا دنیا میتواند بار دیگر در آرامش باشد و زیر سایه عشق و سپیدی زندگی کند.
باشد که زین پس علامت شومی بالای هیچ مکانی از این کره خاکی به اهتزاز در نیاید.


چشم هایم سیاهی میرفت، نفس هایم سنگین و نامنظم شده بود. به تاریخ درج شده زیر تابلو نگاه کردم. فقط یک سال بعد از رفتنم! هنوز نمیخواستم باور کنم... نمیتوانستم باور کنم. چمدان هایم را همانجا روی زمین رها کردم و داخل خانه دویدم، دیگر خبری از آن در های مستحکم و پر شکوه نبود، همه شان به طرز فجیعی شکسته بودند.
دور تا دور خانه میدویدم و به تمام اتاق ها به دنبال کورسویی از امید سرک میکشیدم.
-لینی؟ بلا؟

هیچ جوابی نیامد.
وارد اتاق بعدی شدم، اتاق رز. هنوز توی آب پاش روی میز مقداری آب باقی مانده بود... یعنی چه بلایی سر رز آمده بود؟ چقدر دوام آورده بود؟

اتاق بعدی اتاق خودم بود، یا حداقل زمانی اینطور بود... اتاق خالی بود! مطمئن نبودم که اتاق بعد از جنگ خالی شده یا بعد از رفتن من کسی در آن ساکن نشده... اما احتمال دوم را بیشتر دوست داشتم.

توی راهرو لکه های خون خشک و کهنه دیده میشد، سعی میکردم نگاهم را بدزدم اما خیلی موفق نبودم. یعنی خون چه کسی بود؟ لیسا؟ رودولف؟ بانز؟... اصلا خون بانز مرئی بود؟ نمیدانستم... هرگز به این چیز ها فکر نکرده بودم. به این که چقدر این چیزهای کوچک میتواند با ارزش باشد. شاید هم بانز نامرئی زنده بود... شاید فرار کرده بود و بدون این که کسی ببیند خودش را نجات داده بود...
میدانستم چنین چیزی نیست، وقتی پای منافع گروه پیش بود هرگز هیچ کداممان منافع شخصی را ارجح تر نمیشمردیم. بانز هم از این قائده مستثنی نبود.

جایی گوشه راهرو کپه ای از وسایل شکسته شده و خاک گرفته دیده میشد. میتوانستم بین آن ها یکی دو رژ لب له شده و چند کراوات پاره ببینم. کمی آن طرف تر پاتیل محبوب هکتور که چند تکه شده بود روی زمین افتاده بود...
به انتهای راهرو رسیدم. آخرین اتاق... دستم روی دستگیره خشک شده بود.
انگار هنوز هم نمیتوانستم به خودم بقبولانم که بدون اجازه وارد این اتاق شوم... با تردید در را باز کردم و وارد اتاق شدم.
اتاق اربابم! هنوز هم همه چیز درست مثل سی سال قبل بود. احساس میکردم در زمان سفر کرده ام، اتاق خاک گرفته بود اما همه چیز مرتب و دست نخورده مینمود، بر خلاف باقی خانه اینجا اثری از تخریب نبود. انگار حتی محفلی ها هم جرئت تعارض به این محدوده را نداشته اند، یعنی لرد سیاه هم...؟ نه! نه! نمیتوانستم حتی به آن فکر کنم...
پس از سال ها توی این اتاق بودم و همان احساس دستپاچگی سی سال قبل را داشتم، دوباره همان صدای همیشگی در ذهنم جان گرفت "دیگه مرگخوار نیستی!"

انگار همین صدا کافی بود تا خودم را پیدا کنم. حالا میدانستم چه کاری درست است. هنوز از هدفم برنگشته بودم. باید همه چیز هایی را که از دست داده بودم پس میگرفتم! حالا دیگر این فقط یک هدف نبود. یک وظیفه بود.
به سرعت از خانه بیرون دویدم، اهمیتی نمیدادم که چمدانم را برنداشته ام، دیگر به آن نیاز پیدا نمیکردم.
حتی درست متوجه نشدم که چگونه خودم را به به میدان گریمولد رساندم.نمیخواستم حتی یک ثانیه از وقت را تلف کنم. به سرعت شروع به اجرای طلسم های پیش نیاز کردم. طوری به این نقشه ی ناگهانی مسلط بودم که انگار تمام این سال ها را مشغول تمرین برای آن بوده ام.
برای طلسم رازداری خانه راه حلی در نظر داشتم. شروه به قفل کردن تمام در ها و پنجره های خانه های یازده و سیزده کردم وبعد چند طلسم پیش نیاز دیگر را به سرعت اجرا کردم. در آخر دیوار محافظتی محکم و پیچیده ای دور تا در خانه های یازده و سیزده کشیدم...
حالا نوبت حرکت پایانی بود...
-اینسندیو!

خانه های یازده و سیزده را در یک چشم بر هم زدن به آتش کشیده بودم،آتش در حال پیشروی بود، کم کم صدای فریاد ها را از داخل خانه ها میشنیدم. اما فقط من میشنیدم... طلسم های اجرا شده مانع از خروج صدا و رسیدن آن به گوش سایرین میشد. شعله ها دقایقی طولانی به رقص خود ادامه دادند و در نهایت در حد فاصل خانه های یازده و سیزده تلی عظیم از خاکستر پدیدارشد... خانه شماره دوازده گریمولد!
در اثر تخریب کامل خانه طلسم رازداری از کار افتاده بود. محفل از بین رفته بود...مطمئن بودم که تمام ساکنین خانه مرده اند! همه چیز تمام شده بود.
یا حداقل من سعی خودم را برای تمام کردنش کرده بودم...

نوک چوبدستی ام را به سمت آسمان گرفتم و علامت شوم را بالای خانه به اهتزاز در آوردم. بعد از سی سال حالا میتوانستم لبخند بزنم!
فقط یک قدم دیگر تا پس گرفتن مرگخوار بودنم فاصله داشتم...
نوک چوبدستی ام را به سمت خودم گرفتم، برای آخرین بار به مخروبه های محفل نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم:
-آوداکداورا!

همه چیز تمام شده بود!
چیزی نگذشت که سوزش علامت شومم را بعد از سال ها احساس کردم. مرگخوار بودنم را پس گرفته بودم... و حالا دوباره همانجا بودم...
کنار باقی مرگخوار ها، و از همه مهم تر اربابم!


ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۲۰ ۲۱:۵۳:۴۶

تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱:۱۲ یکشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶
#10
دلفی قیافه دلرحمی به خود گرفت و گفت:
-آخی گربه بیچاره! دل من مرگخوار از وضع وخیمش به درد اومد! چطوری دلتون میاد به این همه رنجوری و ضعیفیش توجه نکنید! حالا اگر مشکل هزینشه این فرشی که اینجا انداختیدم میتونیم به جاش قبول کنیم استثنا قائل میشم. این دفعه رو.

دامبلدور با حسرت به فرش نگاهی کرد، نگاه های اشک بار هزاران ویزلی کوچک و بزرگ را هنگام فروختن آخرین فرش خانه گریمولد به خاطر آورد.آخرین دوناتی باقی مانده حاصل از درآمد فرش که توی جیبش بود را توی مشتش فشرد، بقیه پول ها صرف خرید پیاز شده بود!
-ما اینجا بدون فرش شدن رو بر میتابیم! چون چاره دیگه ای نداریم فرزند تاریکی.

دلفی چوبدستی اش را درآورد و با اجرای طلسمی خوفناک و ایجاد غبار و دود های سیاه رنگ برای تاثیر گذاری بیشتر فرش را لوله کرد و توی خلوت تنهایی اش گذاشت.
-خب دیگه الان میمونه بیست گالیونش که اونم با بهره هفتاد درصد قسط بندیش میکنم.اون پسره که زخم داشت رو سرش هم حتما بیارید لازمه معاینه شه.

دلفی بدون هیچ صدای پاقی به بیمارستان سنت مانگو آپارات کرد که حاصل نصب صدا خفه کن چند صد گالیونی با پول های انبار بیمارستان بود!
دستی به روپوش سفیدی که به آن رنگ مشکی زده بود کشید تا از خشک شدن رنگ مطمئن شود. بعد از تنظیم کردن چوبدستی اش روی کروشیوی خودکار روپوش را با ردایش پوشید و وارد اتاق معاینه شد. صف طویل مراجعین از فاصله ای دور دیده میشد.
وقت نظارت بر روند معامله معاینه بود!
-خب نفر اول کیه؟


ویرایش شده توسط دلفی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۱۷ ۱۴:۳۱:۵۱

تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.