هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۲:۱۴:۲۳ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#1
1.روی چه شی یا حیوونی این طلسم رو اجرا می کنید و چرا؟ (۳نمره)
شاید خندتون بگیره ولی من میخوام این طلسم رو روی یکی از پریز هایی که دزد... چیز... پیداشون کردم... آره آره ... روی یکی از پریز هایی که پیداشون کردم امتحان کنم. میپرسید چرا؟ چون توی اوقات بیکاریم، وقتمو با اون ها میگذرونم. روشون مطالعه میکنم تا ببینم دقیقا چه کاربردی دارن و از چی ساخته شدن. حتی وقتایی که دلم گرفته سرمو باهاشون گرم میکنم تا حالم بهتر شه. چه بهتر که بخوان باهام حرف هم بزنن.

2.چه واکنشی نشون میدید؟ چه بحثی باهاش خواهید کرد؟ سوال جوابتون با شی یا حیوونی که به حرف آوردید رو برام بنویسید. مکالمه جالب تر، نمره بهتر. (۷نمره)
از اونجایی که همیشه دلم میخواسته چیز هایی که ممنوع شدن یا توصیه شده انجام ندیم رو انجام بدم، چوب دستیم رو سمت پریز میگیرم و تا ناقوس، "س" رو میکشم. اسسسسسسسسسسسسس...میلانسیوس! حالا انتظار میکشم:
-همممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم...
-...
-همممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم...
-...
-همممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم...
-...
-یه زری بزن!
-خودت زر بزن!

حالا که پریز تصمیم به زر زدن گرفته و زر زده، من از جام میپرم و ذوق زده ویبره میرم. تصویر کوچک شده
این از واکنشم.
درست در همین لحظه، پریز انتظار داره که ویبره زدن ها و این مسخره بازیا رو تموم کنم و به بحثمون بپردازم.
-خب... چی باید صدات کنم؟
-پریز؟
-پریز؟ پریز خالی؟
-نه. فقط پریز.
-خب فقط پریز...
-فقط پریز نه... پریز. من پریزم.
-آخه پریز خالی که نمیشه صدات کرد. آقای پریزی، خانم پریزی، ممدی چیزی.
-فقط پریز صدام کن.
-خب پریز... خیلی خشک و خالیه ولی خب کاربردت دقیقا چیه؟
-یعنی چی که کاربردم چیه؟ پریزم دیگه.
-خب دقیقا کاربرد یه پریز چیه؟
-تا به حال یه پریز ندیدی؟
-چرا دیدم ولی تا به حال باهاشون کار نکردم.
-من برق رو انتقال میدم.
-برق؟
-آره. از طریق دو شاخه به وسایل برقی.
-دو شاخه چیه؟
-چرا از خودش نمیپرسی؟
-خب دو شاخه ها حرف نمیزنن.
-پریزا هم حرف نمیزنن.
-خب تو طلسم... بگذریم... این سوراخات مال چیه؟
-سوراخ؟
-آره دقیقا همینجا روی صورتت... البته اگه صورتت باشه!
-از طریق همین سوراخ ها برق رو انتقال میدم.
-چرا برق رو انتقال میدی؟
-تا وسایل برقی رو به کار بندازم؟
-چرا میخوای وسایل برقی رو به کار بندازی؟ چه فایده ای دارن؟
-چون این وظیفه منه و فایدشون... ببین... خیلی داری سوال میپرسی.
-سوال پرسیدن عیب نیست.
-آره ولی چرت و پرت داری میپرسی. یه چیز درست و حسابی بپرس.
-یه دیقه صبر کن الان میام.
-کجا میری؟
-صبر کن اومدم... آها... ایناهاش.
-چیکار داری میکنی؟
-منظورت از دوشاخه اینه؟
-نه اون دو تا سوزنه. از من دورش کن.
-ولی دقیقا دو تا شاخ داره.
-آره ولی هر گردی گردو نیست.
-این که گرد نیست.
-آره ولی دوشاخس.
-تو که گفتی دوشاخه نیست.
-معلومه که نیست.
-پس چرا میگی دو شاخس؟
-چون دو تا شاخ داره. ولی این، اون نیست.
-فقط یه کم...
-نه!
-یه ذره!
-خودت به فنا میری، منم به چوخ میدی. به منبع برق وصلم.
-هواپیما اومد...
-نه!
-بگو عاااااااا... آآآآآآامشدستشسیکشدتشالشتکسزئشمنسدزذشوسئزدشئسدز.

این بود نتیجه به حرف آوردن یک پریز، گوش ندادن به توصیه های یک پریز، سوزن کردن تو پریز و بازی بازی کردن با ابزار برقی. نتیجه اخلاقی این بود که هرگز با برق بازی نکنید، وگرنه برق باهاتون بازی میکنه.
این هم از تکلیف من.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳:۱۲ جمعه ۳۱ مرداد ۱۳۹۹
#2
1. یه اسم مناسب برای گیاهی که گفته شد، انتخاب کنید. (1 نمره)
من اسمش رو میذارم گروت. گیاهی میشناختم به اسم گروت که توی گلخونه ویزلی ها کاشته بودمش. آخرین بار یه راکن که شلوار پاش کرده بود گفت حاضره در قبال 500 گالیون ازم بخردش ولی من اون گیاه رو خیلی دوست داشتم و نفروختمش. شبانه ازم دزدیدش و با اون شی عجیب پرندش که هیچ شباهتی به جارو و وسایل ماگلی نداشت، فرار کرد... چیه؟ تا به حال یه راکن با شلوار ندیدید؟

2. یه روش برای سرگرم کردن گیاه مذکور پیشنهاد بدید. (3 نمره)
خیلی به موسیقی علاقه داره. البته شما موسیقی ملایم گذاشتید در حالی که به موسیقی شاد علاقه بیشتری داره و البته اگه یه موسیقی رو براش مدام تکرار کنی ازش زده میشه. باید متنوع باشه. یکم که رشد کرد میتونید آتاری دستی بدید بهش. انقدری جذبش میشه که مطمئن باشید فکر فرار به سرش نمیزنه. البته زیاد نباید باهاش بازی کنه. به ریشه هاش آسیب میرسونه.

3. به نظرتون چرا این گیاه علاقه داره فرار کنه؟ (2 نمره)
خیلی خجالتی و مظلومه. اصلا با جمعیت حال نمیکنه. کلا تنهایی رو دوست داره ولی اگه باهاتون رفیق شه، همه جا دنبالتون میاد... البته گفتید که بیرون خاک ضعیف میشه. ولی این تا زمانیه که هنوز پاهاش رشد نکردن. پاهاش که رشد کنه میتونه بیاد بیرون و خود به خود دست و پاهاش رو رشد بده.

4. توضیح بدید فکر می‌کنید چه اتفاقی برای لینی افتاده؟ (2 نمره)
استاد سو، در یک حرکت استادانه و قهرمانانه پریدن و لینی رو از دهن گیاه گوشتخوار بیرون کشیدن. ولی استاد یادتون نبود لینی هنوز تو دستتونه. از ماجرای گرفتن گیاه که میخواست فرار کنه تا آخر کلاس تو دستتون بود. فکر کنم هنوز هم تو دستتونه.

5. تصورتون از شکل این گیاه چیه؟ نقاشی بکشید یا سعی کنید یه توضیح روشن و کامل بدین. اگر نقاشی می‌کشید می‌تونید یه توضیح مختصر هم بهش اضافه کنید. (2 نمره)

تصویر کوچک شده


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵:۰۸ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#3
۱-برای احضار روح چه کسی رو انتخاب می کنید و چه نسبتی باهاتون داره؟ (۳نمره)
خیلی ها هستن که دلم میخواد احضارشون کنم. اسطوره ها و قهرمان هایی که توی زندگیم تاثیر گذاشتن، عزیزانی که از دست دادم و... اما بیشتر از هر کسی، دلم میخواد روح بزرگ ترین اسطوره زندگیم رو احضار کنم. مخترع اردک پلاستیکی. هیچ نسبتی هم باهام نداره. نمیدونم... شایدم داشته باشه. باید برم شجره نامه رو چک کنم.

۲-چرا این روح رو احضار کردید؟ از روحی که احضار کردید یه سوال بپرسید و جواب خلاقانه ش رو برام بنویسید. )۷نمره)
همیشه چیزی که برام سوال بوده، این بود که بدونم کی اردک پلاستیکی رو اختراع کرده و هدفش از درست کردن همچین چیزی چی بوده. خب... سوالی که ازش میپرسیدم مشخص شد. جالبیش اینه دلیل احضار روح هم مشخص شد. اینو بهش میگن با یه تیر دو نشون زدن. خیلی جاها ممکنه ندونی، ولی یه تیر میزنی و دو نشون میخوره. کل جذابیت یه تیر و دو نشون به همین ندونستنشه. بگذریم... مطمئنا منتظر یه جواب خلاقانه از روح مخترعید. مثلا بپرسی "اسمت چیه؟" و اون بگه "آقای گویا. خب آقای گورزا... چیز... گویا. دقیقا کاربرد یک اردک پلاستیکی چیه؟" مدتی بگذره و اون با خودش بگه "من این همه راه برگشتم تا به این سوال جواب بدم؟ فکر میکردم نسلم به دنبال گنجینه مهمی باشن که براشون گذاشتم. ای بابا... این که اصا از نسل من نیست. برگشتنم که دست من نیست. بهتره جواب سوالتو بدم. اردک پلاستیکی صرفا برای کودکان تنها در حمام ساخته شد که دیگه احساس تنهایی نکنن و از دوش گرفتن ترسی نداشته باشن. شاید بپرسی دوش گرفتن مگه ترس داره؟ بله ترس داره. وقتی که تمام صورتت رو کف گرفته و چشاتو میبندی تا بری زیر دوش، اجنه میان سراغت. اردک پلاستیکی بهترین دوست تو میتونه باشه تا از حمله موجودات ماورایی بهت جلوگیری کنه." اینجا دقیقا جاییه که میخوای بپرسی "پس اردک پلاستیکی در واقع یه جادوی حفاظتیه که از تو در برابر خطرات محافظت میکنه؟" و اون بگه "نمیدونم جادوی حفاظتی که ازش حرف میزنی چیه، ولی به نظرم میتونه توصیف زیبایی برای اختراع من باشه." ولی متاسفانه استاد از ما خواستن که فقط یک سوال ازش بپرسیم و اگر پرسیدن اسمش رو درنظر نگیریم، ما سوالمونو پرسیدیم و جوابمونم گرفتیم.

راستی استاد استانفورد تشکر یادمون نرفت.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷:۲۲ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
#4
این طرف!

در حالی که لیسا جیغ میزد، اما هم جیغ میزد. حتی فریاد های زاخاریاس هم به جیغ های بنفش تبدیل شده بودند. همگی جیغ میزدند. بلااستثنا، همه جیغ میزدن. حتی اونی که نباید. بگذریم... زاخاریاس جیغ کشان به پایین پایش خیره شده بود و اصلا از ارتفاعی که ازش سقوط میکرد، لذت نمی برد. کم کم به زمین نزدیک میشد. دستش رو توی رداش کرد تا چوبدستیش رو دربیاره، ولی پیداش نمیکرد. زاخاریاس نگاهی به زمین انداخت. جیغ بلند تری کشید:
-از ارتفاع متنفرم...

زاخار این جمله رو گفت و چشم هاش رو بست. با خودش میگفت حتما تا الان مردم و پخش زمین شدم. آروم چشم هاش رو باز کرد:
-من نمردم؟ همین الان به سطح زمین رسیدم... چرا من هنوز رو هوام؟!

جیغ های بنفش و ممتد زاخار ادامه پیدا کرد. گویا این کابوس بارها و بارها تکرار میشد. زاخاریاس به سطح زمین میرسید و تا قبل از له شدنش، دوباره در آسمان ظاهر میشد و این سقوط رو دوباره تجربه میکرد.

یه طرف دیگه!

میان جیغ های گوش خراش زاخار، فلور جیغ ممتد نمیزد، بلکه جیغ پیوسته میزد. یه جیغ میزد، ثانیه ای صبر میکرد و دوباره جیغ میزد. همه چیز سیاه و تیره دیده میشد. صورتک هایی در این تاریکی ها گذر میکردند و وحشت در دل فلور می انداختند. صورتک ها برایش آشنا بودند. همه رو میشناخت. صورت دوستان و خانواده اش بودند که میدید، اما نه چهره همیشگیشان. چهره هایی خشک، وحشتناک و مملو از خشم. گاز هم میگرفتن. گویی در راهرویی طویل گیر کرده بود و مسیر راهرو رو طی میکرد و هر بار چهره یکی از افراد حاضر در زندگی اش را میدید.
-عمه! مامان! بیل! بونژو خانم ویزلی! یا مرلین، رون ویزلی!

راهرو تمامی نداشت و جیغ زدن ها هم همینطور. کم کم همه چی برای همه عادی میشد. گویا داشتن بر ترس هاشون قلبه میکردن.


ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۲ ۲۳:۰۹:۱۳

اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دروازه ی هاگوارتز (ارتباط با ناظرین)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵:۱۹ چهارشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#5
درود فراوان خدمت ناظرین محترم.
به مدت 2 سال، تالار گریفیندور مسابقه ای رو به سبک دوئل فردی در بین اعضای گریفیندور برگزار کرده. به مناسبت 3 سالگی مسابقات کوییزرول، تالار گریفیندور قصد داره تا این مسابقه رو بین اعضای سایت و گروهان دیگر برگزار کند. درخواست مجوز و معرفی تاپیکی برای شروع مسابقات رو دارم.

کوییزرول یک مسابقه به سبک دوئل حذفیست که در هر مرحله، 3 داور برای هر مسابقه قرار داده میشود و سوژه ها به صورت سوالی توسط یکی از داوران به شرکت کنندگان داده میشود.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۰۵ سه شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۸
#6
اسب گریفیندور VS وزیر اسلیترین


سوژه: کوه و بیابون!

سکوت در خانه ویزلی ها، نشان دهنده این بود که ویزلی ها به خواب رفته اند و خبری از جنب و جوش ها و شیطنت های بچه ویزلی ها نیست. آرامش خاصی با بادی که در لا به لای علفزارها می پیچید، ترکیب شده بود. آرتور که مدتی کوتاه رو مرخصی گرفته بود تا در کنار خانواده اش باشد، در تخت خواب گرم و نرمش خوابیده بود. هنوز در خواب عمیق فرو نرفته بود که صدای در شنیده شد. خواب از سر آرتور پرید و چشمانش رو باز کرد. برای لحظه ای فکر کرد که شاید به خیالش اومده که در این ساعت از شب، صدای در خانه رو شنیده، ولی برای بار دوم که در خانه به صدا در اومد، مطمئن شد که کسی اون بیرونه. مالی و بقیه ویزلی ها هنوز خواب بودن و با به صدا در اومدن در خانه، از خواب بیدار نشده بودن. آرتور به طبقه پایین رفت و پشت در ایستاد.
-کیه؟

آرتور جوابی نشنید و بعد از چند ثانیه، دوباره در زده شد. آرتور چوبدستیش رو بیرون آورد و آماده باش ایستاد. در رو به آرامی باز کرد و از گوشه در به بیرون نگاه کرد. سه مرد با قدی نسبتا کوتاه، با لباس هایی کهنه و آستین هایی گشاد و کله هایی تاس و کچل، جلوی در ایستاده بودن. آرتور، نگاهی به ظاهر این افراد انداخت. در رو کامل باز کرد، ولی همچنان چوبدستیش رو در دست داشت. مردی که جلوتر از همه ایستاده بود، با تعجب به آرتور نگاه کرد.
-شما...

دو مرد دیگر که عقب تر ایستاده بودن نیز با دیدن آرتور، دست و پاهاشون شل شد و به آرتور خیره موندن.
-ماروده سان درست میگفت.
-یعنی افسانه ها حقیقت دارن؟

آرتور که حرفهای اون ها رو نمیفهمید و از هیچی خبر نداشت، ابرویی بالا انداخت و به اون سه مرد خیره شد.
-شماها کی هستین؟ این وقت شب اینجا چیکار میکنید؟

آرتور کمی بیشتر به چهره اونها دقت کرد و سعی کرد در اون تاریکی، چهره اون اشخاص رو ببینه.
-ببینم چینی ای چیزی هستید؟ یا پیغمبر!... کرونا مرونا ندارید که؟ اومدید جلو خونم تا آلودم کنید؟ نزدیک بشی تف میکنم در میرما!

فردی که از بقیه جلوتر ایستاده بود، به نشانه احترام، سر خم کرد و دوباره عمود ایستاد.
-لطفا بنده و دوستان من رو ببخشید که در این ساعت از شب، مزاحم استراحتتان شدیم. شما آرتور هستید؟ ما راهبان تبتی هستیم و به دنبال شخصی به نام آرتور ویزلی میگردیم. حسی بهم میگه که شما خودشون هستید. چون دقیقا همون مشخصاتی رو دارید که معبد در اختیار ما گذاشت.

آرتور ابتدا کمی جا خورد و به راهبان تبتی نگاهی کرد.
-چیشده؟ شما با آرتور ویزلی چیکار دارید؟
-آیا شما خودشون هستید؟
-بله... من خودشم، ولی با من چیکار دارید؟

راهب خوشحال شد و دوباره سر خودش رو خم کرد.
-باورم نمیشه که شما رو پیدا کردیم. ما باید شما رو تا معبد همراهی کنیم. لطفا همراه ما بیاید.

آرتور که همچنان متوجه قضیه نشده بود و نمیدونست چرا راهب ها به دنبالشن، چند قدمی عقب رفت.
-چرا من باید با شما ها بیام؟

راهب سرش رو بالا آورد و به آرتور نگاه کرد.
-ازتون خواهش میکنم به همراه ما به معبد بیاید. معبد به حضورتان در آنجا احتیاج داره. در بین راه همه چیز رو برایتان توضیح میدم. از شما خواهش دارم این خواسته بنده رو رد نکنید و با ما همراه بشید.

آرتور همچنان نمیدونست که چه اتفاقی افتاده و باید چیکار کنه. نگاهی به پله های خانه اش انداخت.
-من که متوجه نشدم چرا باید باهاتون بیام... ولی... اگر من باهاتون همراه شم، خانواده ام چی؟ من نمیتونم اون ها رو تنها بذارم و یا بی خبر از پیششون برم.
-همانطور که خدمتتون عرض کردم، همه چیز رو در بین راه برای شما توضیح خواهم داد و درباره خانواده تان... به محض رسیدنمان به معبد، گروهی رو به سمت خانه میفرستم تا در ساعتی از صبح که خانواده شما از خواب بیدار شدن، اون ها رو به سمت معبد هدایت کنند.

آرتور نمیدونست چه تصمیمی باید بگیره. مدت کوتاهی با خودش فکر کرد و بالاخره تصمیم گرفت که این ریسک رو بپذیره و با راهبان تبتی به سمت معبد بره. آرتور در رو برای مدتی بست و به سمت اتاقش رفت و تمام وسایل مورد نیازش رو برای این مسیر نسبتا طولانی تا معبد راهبان تبتی، آماده کرد. بعد از دقایقی، آرتور از خانه خارج شد و به همراه راهبان تبتی عازم کوهی شدند که معبد، بالای اون بنا شده بود.

یک ساعت مانده به طلوع خورشید-میانه راه

آرتور و راهبان تبتی، در مسیر حرکت بودن و تمام مدت آرتور به تصمیمش فکر میکرد. شاید تصمیم اشتباهی گرفته بود و نباید با راهبان همراه میشد و شاید هم کاملا برعکس این دید، کار درستی انجام داده بود که به راهبان تبتی اعتماد کرده بود. آرتور نمیدونست که چه سرنوشتی در انتظارشه. کمی بعد یادش افتاد که راهبان قرار بود ماجرا رو برای آرتور توضیح بدن.
-ام... چیزه... میگم که قرار بود بین راه، همه چیز رو برام توضیح بدید. به خاطر دارید که؟

راهب نگاهی به آرتور انداخت و سرش رو پایین آورد.
-بنده را عفو بفرمایید. اصلا حواسم نبود که باید برایتان توضیحاتی را ارائه دهم.

راهب صداش رو صاف کرد و در حالی که به راهشون ادامه میدادن، تمام ماجرا رو برای آرتور توضیح داد.
-طبق افسانه های معبد، در سال هایی بسیار دور که معبد، تازه کار خودش رو شروع کرده بود، شخصی با نام سایکو به معبد آمد و خودش را به عنوان یک مبارز حرفه ای معرفی کرد. مبارزی که در تمام سال های زندگی اش، تنها کاری که کرده، خدمت به مردمش بود. او در تمام سال های زندگی اش، در معبدی که در نزدیکی روستایشان بود، در حال آموزش دیدن و خدمت بوده و در جنگ های بسیاری که بین نظامیان و راهبان معبد بوده، شرکت داشته. اما در همان سال های اخیر، قبل از اینکه معبد بالای کوه ساخته بشه، هیولایی بر روستای آن ها چیره شده بود و تمام روستا را در آتش خود سوزاند. هیولایی بی رحم که تمام مبارزان معبد را کشت، زن ها را سوزاند و تمام کودکان را خورد. به جز تعدادی که از روی شانس جان سالم به در بردن، هیچ کسی در این روستا و معبد کنارش، زنده نماند. بعد از آن و تا زمانی که معبد بالای کوه ساخته شود، سایکو به همراه بازماندگان آن حادثه، در حال سفر به روستاهای اطراف بودن تا اینکه معبد ساخته شد و شروع به کار کرد. در همان روزها، سایکو به همراه بازماندگان، به معبد آمد و هنر خودش را در عرصه مبارزه، به رخ کشید...

آرتور همچنان گوش میداد و حرفی نمیزد. اما ته دلش، از آروم حرف زدن راهب، گله می کرد و منتظر بود که هر چه سریعتر، داستان راهب تموم شه و وارد اصل قضیه بشن. راهب همچنان ادامه میداد.
-سنسی موراشیتو که از مبارزه سایکو خوشش اومده بود، وی را تحسین کرد و او را به عنوان یکی از مبارزان بزرگ و اساتید معبد برگزید تا وظیفه آموزش افراد و خدمت به معبد را برعهده بگیرد. سال های بسیاری گذشت و سنسی موراشیتو در اثر پیری و بیماری درگذشت. در وصیت نامه او، نام سایکو به عنوان استاد جدید و مقام بالای معبد آمده بود و نامه ای جداگانه، برای او گذاشته شده بود. طبق وصیت نامه، همگی به سایکو، ادای احترام کردند و او را سنسی جدید خواندند و نامه ای که موراشیتو برای او کنار گذاشته بود را تحویلش دادند. سایکو نامه را باز کرد و خواند. چند سالی گذشت و...

آرتور که تقریبا خونش به جوش اومده بود، دستش رو روی گوش هاش گذاشت و فریاد زد:
-جون عزیزت برو سر اصل مطلب.

راهبان که گرخیده بودن، با تعجب به آرتور نگاه میکردن.
-ولی... تقریبا داستان تمام شده بود.
-اصل مطلب رو بگو!
-اجازه بدید من براتون بگم. بعد از اون چند سال، دوباره سر و کله اون هیولا پیدا شد و تمام معبد رو به آتش کشید. تنها چیزی که باقی موند، تعدادی از اسناد و نامه ها و همینطور مخروبه ای از معبد بود. بعد از اون مردم روستایی در پایین کوه، داوطلبانه به معبد رفتن و دوباره معبد رو بازسازی کردن و حالا نامه ای که موراشیتو برای سایکو نوشته بود، به عنوان تندیسی ارزشمند و مقدس، داخل معبد قرار داده شده. داخل نامه نوشته شده که شخصی، با مشخصات شما و همینطور با نام شما در دنیایی جدا از دنیای راهبان پیدا خواهد شد که به زندگی این هیولا خاتمه خواهد داد.
-و فکر میکنید که اون شخص منم؟
-مطمئنیم که شما هستید. شما تمام آن مشخصات را دارید.
-احیانا تو اون نامه حرفی از شلوار نزده بود؟

راهبان با تعجب به آرتور نگاه کردن.
-شلوار؟!
-بله... شلوار. مثلا بگه همچین قهرمانی که بتونه شلوار خودشو بکشه بالا. چون من حتی شلوار خودمم نمیتونم بکشم بالا!

راهبان همچنان با تعجب و پوکرفیسانه به آرتور نگاه میکردن. راهبی که در کنار آرتور حرکت میکرد، با خونسردی به راه رفتنش ادامه داد.
-نگران هیچ چیز نباشید سنسی ویزلی. ما چیزی را برای شما کنار گذاشته ایم که با استفاده از آن، تمام قدرت های از دست رفته تان، دوباره به شما باز میگردند تا کار هیولا را یک سره کنید.
-چرا خودت مصرفش نمیکنی که با اون هیولا بجنگی؟
-چون ما شایسته استفاده از اون معجون نیستیم. تنها خداوند روماتیسم میتواند از این معجون استفاده کند.

آرتور کمی جا خورد و با خودش فکر کرد. سپس رو کرد به راهب و پرسید:
-خداوند رماتیسم؟ رماتیسم دیگه چه صیغه ایه؟
-هیچگاه نام لارتن را شنیده ای؟
-نچ!
-ناموسا... چیز... یعنی جدی که نمیگویید؟
-شوخی دارم من با تو؟

راهب گلوش رو صاف کرد و خواست حرف بزنه که آرتور نطقش رو کور کرد.
-جون پدر پدرسگت داستان تعریف نکن!
-خیر... اجازه دهید بگویم که لارتن کیست. لارتن، کسی بود که رماتیسم را ابداع کرد. ما همگی لارتن را میپرستیدیم تا اینکه روزی از میان ما رفت و دیگر هرگز پیدایش نشد. ما هیچوقت لارتن را ندیدیم و برای پیدا کردنش، مسیر های بسیاری را طی کردیم و از شهرها و روستاهای بسیاری گذر کردیم. اما هرگز او را نیافتیم. حال، به دستور سنسی موراشیتو که در نامه به جا مانده از او آمده، ما تصمیم گرفتیم که شما را پیدا کنیم و به عنوان خداوند رماتیسم بپرستیم تا بالاخره هیولا شکست بخورد.
-منو بپرستید؟ تسترال جفتک زده تو شقیقتون؟

راهب ایستاد و به سمت آرتور تعظیم کرد.
-ما همگی مطیع شما هستیم و خود را برای مبارزه با هیولا و محافظت از مردممان آماده میکنیم... و اما اکنون، به معبد خوش آمدید سنسی ویزلی.

آرتور به رو به روش نگاه کرد. معبدی بزرگ در بالای کوهی قرار داشت و زیر نور خورشید درحال طلوع، میدرخشید.

دقایقی بعد-داخل معبد

به محض ورود آرتور به معبد، تمام راهبان در حال تمرین و دعا، دست از کارهای خودشون کشیدن و به آرتور خیره شدن.
-ورود سنسی ویزلی به معبد را اعلام میکنم. احترام بگذارید.

همگی با تعجب به آرتور خیره شده بودن. ناگهان تمام راهبان روی زانو های خودشون نشستن و به حالت سجده، به آرتور ادای احترام کردن. آرتور از دروازه های چوبی معبد و از میان راهبان صف کشیده به حالت سجده و ادای احترام عبور میکرد. راهبی که او را همراهی میکرد، اورا به نزدیکی ورودی ساختمانی چوبی برد و در آنجا ایستاد. تمام راهبان، در مقابل آرتور، در صف هایی منظم ایستادند و به آرتور خیره ماندند. لحظاتی بعد، یکی از راهبان، با شیشه ای که معجونی سر رنگ درونش بود، به سمت آرتور اومد و شیشه رو به راهب تحویل داد. راهب به سمت بقیه مبارزان معبد نگاه کرد.
-و اکنون، زمان آن رسیده که با عمل به خواسته سنسی بزرگ، موراشیتو، خدای رماتیسم را بپرستیم و از او خواهش کنیم که ما را در شکست آن هیولای بی رحم که سایه ظلماتش را بر روی معبد و روستاییان انداخته، همراهی کند تا برای همیشه از شر این موجود شیطانی خلاص شویم.

صدای فریاد راهبان به نشانه آماده بودن برای مبارزه بلند شد. راهبی که شیشه معجون رو در دست داشت به سمت آرتور چرخید و در حالی که زانو زده بود، سرش را به نشانه احترام پایین انداخت و معجون رو به آرتور داد.
-این معجون را که تنها خداوند رماتیسم شایسته آن است را بنوشید تا هیولا در مقابل شما ناتوان باشد.

آرتور شیشه معجون رو از راهب گرفت و به معجون سرخ رنگ درون اون نگاه کرد. تمام راهبان، کف دست هاشون رو روی هم قرار داده بودن و آرتور رو به عنوان خداوند رماتیسم می پرستیدن. آرتور بار دیگر به راهب اعتماد کرد و شیشه معجون رو سر کشید. همگی به آرتور خیره بودن و منتظر بودن تا واکنشی نشون بده. آرتور شیشه رو پایین آورد و در حالی که معجون رو مزه مزه میکرد، رو کرد به راهب:
-مزه گل گاو زبون میداد.

همه راهبان با تعجب به آرتور نگاه میکردن. راهبی که جلوی آرتور ایستاده بود از جاش بلند شد و به آرتور نگاه کرد.
-هیچ احساس خاصی ندارید؟
-نچ!

راهب در فکر فرو رفت و سر در گم بود. به سمت راهبی که معجون رو آورده بود اشاره کرد و ازش خواست تا نامه سنسی موراشیتو رو برایش بیاورد. لحظاتی بعد، نامه به دست راهب رسید و دوباره نگاهی به اون انداخت. کم کم راهب به اسم آرتور رسید و در همین لحظه چشم هاش درشت شد. آرتور نگاهی به راهب انداخت.
-اتفاقی افتاده؟
-عذر میخوام... لطفا نام خانوادگی خود را یکبار دیگر تکرار کنید.

آرتور با تعجب به راهب نگاه کرد.
-ویزلی.

راهب بار دیگر جا خورد و به نامه نگاه کرد.
-باورم نمیشه... نه... این امکان نداره...
-چیشده؟
-آرتور ولزلی...
-ویزلی، نه ولزلی!
-نه... شخصی که به دنبالش بودیم، آرتور ولزلی بود، نه ویزلی!

آرتور به حالت پوکرفیس، به راهب نگاه میکرد و از این که تمام این مسیر رو بیهوده طی کرده بود، عصبانی بود.
-حالا که گندکاری شده، بیزحمت یکیتون منو تا خونم همراهی کنه. الکی وقت من هم تلف کردید.
-خونه؟ متاسفانه باید بگم که شما هیچ کجا نمیرید.
-منظورتون چیه؟
-تا زمانی که تا آخرین قطره اون معجون رو از بدنتون بیرون نکشیم، شما نمیتونید از این معبد خارج شید.

آرتور که گرخیده بود، با چشمانی درشت به راهب نگاه کرد. راهب که به آرتور خیره شده بود فریاد زد:
-بگیریدش.

راهبان به سمت آرتور هجوم بردن. آرتور دست در آستینش کرد و چوبدستیش رو بیرون کشید و افسونی رو به راهبی که در کنارش بود زد و اون رو به گوشه ای پرت کرد. آرتور چوبدستیش رو به سمت بقیه راهب ها گرفت و ازشون خواست که عقب بایستن، ولی راهبان گوش به حرف آرتور ندادن و همچنان به سمتش حمله میکردن. آرتور دونه به دونه راهب ها رو با چوبدستیش، مورد عنایت افسون هاش قرار میداد. زمانی که سیل جمعیت راهب های مهاجم، بیشتر از قبل شد، آرتور فرار را بر قرار ترجیح داد و با هر زور و بدبختی که بود، شکافی در میان راهب ها ایجاد کرد و خودش رو به خروجی رسوند. راهب ها همچنان دنبال آرتور بودن و بیخیال قضیه نمیشدن. آرتور از کوه پایین میرفت و سعی می کرد از دست راهبان فرار کنه که در این لحظه، سایه جسم پرنده ای رو دید که از بالای سرش عبور میکرد و به سمت معبد میرفت. آرتور ایستاد و به آسمان نگاه کرد. اژدهایی عظیم الجثه در حال نزدیک شدن به معبد بود و در این لحظه، صدای فریاد یکی از راهبان بلند شد.
-هیولا برگشته!

در همین لحظه، اژدها دهن باز کرد و آتشی رو از اعماق وجودش به سمت معبد فرستاد. آرتور که به اژدها خیره بود برای لحظه ای سرش رو پایین گرفت و راهبانی رو دید که همچنان به سمتش میدویدن. آرتور پشتش رو به راهبان و معبد کرد و بعد از اینکه چند قدمی برداشت، تلپورت کرد.

ساعتی بعد-بیابانی در ناکجا آباد

آرتور که از دست راهبان فرار کرده بود، به بیابانی که نمیدونست کجاست، تلپورت کرده بود و ساعتی بود که در این بیابان حرکت میکرد. تشنه و گرسنه بود و دیگه نای راه رفتن نداشت. برای لحظه ای روی زمین نشست و با خود فکر کرد که خانواده پرجمعیت و فرزندان شلوغ کارش و کار پر دردسرش در وزارتخونه کم بود، خدایی کردن برای راهبان تبتی دیگه چه صیغه ای بود که میخواست انجامش بده. با خودش فکر میکرد که چرا با دونستن این موضوع که قرار است برای راهبان خدایی کند و دردسر جدیدی رو به زندگی اش اضافه کند، با راهب ها همراه شد و حالا که آخر این جریان، در همان ابتدایش اینگونه تمام شده، باید چیکار کند. با خودش میگفت که نباید اون ها رو با اون اژدها تنها میگذاشت و نه تنها معبد و راهبان اون، بلکه حتی بار کشته شدن مردم روستا های اطراف کوه رو هم باید به دوش میکشید. آرتور خسته و ناامید و غمگین، در وسط بیابانی ناشناس گیر افتاده بود. احساس گناه میکرد و از همه چیز ناامید شده بود. برای لحظه ای سرش رو روی زمین گذاشت و دراز کشید. خسته بود و همونجا خوابش برد.

ساعت ها بعد، آرتور ویزلی چشمانش رو باز کرد و خودش رو در روستایی دید. آتش بزرگی در مقابل چشمانش میدید و افرادی که دور تا دور آتش میچرخیدن. خواست از جاش بلند شه که احساس کرد به چیزی بسته شده. از تشنگی بسیار، سرش گیج میرفت و دید خوبی نداشت. به سختی، به اطرافش و به خودش نگاه کرد. درست احساس کرده بود. آرتور با طنابی، محکم به تکه چوب بزرگی بسته شده بود و نمیتونست از جاش بلند شه. چیزی که میدید برایش غیر قابل باور بود. مردم صحرایی آرتور رو دزدیده بودن و آتشی که در مقابل چشمانش روشن بود،آماده بود تا آرتور رو به ناهار مردم صحرایی تبدیل کند. دقایقی بعد، آرتور احساس کرد که تکه چوب در حال تکون خوردنه. به پایین پاش و بالای سرش نگاه کرد و دید که دو نفر در حال بلند کردن تکه چوبی که آرتور بهش بسته شده بود، بودن و اون رو به سمت آتش میبردن. آرتور فریاد زد:
-نه... خواهش میکنم... مرلین وکیلی من گوشت ندارم، همش چربیه! دست نزن به من ناموسا... به دومادت میگم. نبر سمت آتیش کره تسترال فنگ پدر... نهههه.

در همین لحظه، آرتور با صدای در خونه ویزلی ها از خواب پرید. نگاهی به دور و اطرافش انداخت. دستی به بدن خودش کشید تا مطمئن شه سالمه. خیالش که از بابت کابوس و رویا بودن همه این اتفاقات راحت شد، نگاهی به ساعت انداخت. ساعت سه بود و همگی خواب بودن. آرتور از تختش بلند شد و به طبقه پایین رفت تا لیوان آبی بنوشد که در همین لحظه صدای در رو شنید. به سمت در برگشت و به اون خیره شد. بار دیگر، در خونه به صدا در اومد. آرتور فریاد زد:
-خونه نیستیم!

آرتور این رو گفت و با سرعت به طبقه بالا و تخت خوابش برگشت.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸:۰۰ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
#7
گریفیندور VS هافلپاف


سوژه: شیوع

صدای فریاد تماشاچیان تمام ورزشگاه رو فرا گرفته بود. گزارشگر فریاد میزد و هنجره میدرید و به هیجان بازی می افزود. دو تیم کوییدیچ گریفیندور و هافلپاف، مقابل هم ایستاده بودن و بازی با نتیجه ای نزدیک در حال اجرا بود. همه چیز عادی پیش میرفت و تماما جلوه یک مسابقه پر هیجان رو به خودش گرفته بود. امتیازات رد و بدل میشدن و تماشاچیان، پرشور تر تیم خودشون رو تشویق میکردن. تمام اساتید و حتی آلبوس دامبلدور، روی سکوی مخصوص خودشون نشسته بودن و بازی رو از نزدیک تماشا میکردن. اواسط بازی بود و بازی به حساس ترین لحظات خودش نزدیک و نزدیک تر میشد. همگی غرق در جریان بازی بودن که ناگهان یکی از دانش آموزان، در سکوی تماشاگران، شروع کرد به سرفه کردن و روی زمین افتاد. همه کسانی که اطرافش بودن، حواسشون از بازی پرت شد و نگاه هاشون رو به دانش آموز اسلیترینی دوختن. کسی که روی زمین افتاده بود، گویل بود و هر لحظه، سرفه هاش شدیدتر میشد. کراب نزدیک شد و بالاسر گویل نشست:
-هی گویل! حالت خوبه؟ چی شد یه دفعه؟
-چه اتفاقی واسش افتاد؟

جو ورزشگاه بهم ریخته بود که در طرف دیگر و سمت اساتید، یکی از معلم ها روی زمین افتاد و شروع کرد به سرفه کردن. کم کم سرفه هاش شدید تر شد، درحدی که با هر سرفه، از دهان و بینیش، خون بیرون میزد. همه وحشت کرده بودن و هیچکس نمیدونست چه اتفاقی داره رخ میده. صدای سرفه کردن، تمام ورزشگاه رو فرا گرفته بود. با این حال بازیکنان به بازی ادامه میدادن و هنوز از قضیه با خبر نبودن تا اینکه گزارشگر هم شروع کرد به سرفه کردن و در این لحظه، تمام بازیکنان دست از مسابقه و درگیری هاشون برداشتن و به پایین و جایگاه تماشاگران نگاه کردن. تقریبا همه داشتن سرفه میکردن و کسی نبود که حالت عادی داشته باشه، به جز بازیکنان تیم ها که از زمین فاصله داشتن. سدریک نگاهی به جمعیت انداخت و با تعجب گفت:
-اون پایین چه خبره؟ چه اتفاقی افتاده؟
-انگار همگی دارن سرفه میکنن. عجیبه! همگی در یک زمان. اون پایین یه خبرایی هست.

رکسان نگاهش رو به طرف بازیکنان هافل و گریف دوخت و ادامه داد:
-باید بریم کمکشون. بریم پایین و ببینیم چه اتفاقی رخ داده.

همه اعضا موافقت کردن و به سمت جایگاه تماشاگران حرکت کردن. هرکسی در سمتی فرود اومد و بالای سر یکی از مجروحین ایستاد. آرتور که به سمت جایگاه اساتید رفته بود، تمام جایگاه رو غرق در خون دید. به سمت دامبلدور رفت و بالای سرش نشست.
-پروفسور!

آرتور به چشمان دامبلدور خیره شد که تکون نمیخورد. دستش رو روی نبضش گذاشت و به سرکادوگان که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد.
-نبضش نمیزنه.

همگی توی شک بودن و با دیدن جنازه های غرق در خون، نفسشون بالا نمیومد. در همین لحظات که تمام بازیکنان، بالای سر جنازه هم گروهی ها و هم کلاسی هاشون ایستاده بودن، صدایی از پشت سر فنریر، توجهش رو جلب کرد. نگاهی به پشت سرش انداخت و جمعیتی رو دید که تا لحظاتی پیش روی زمین افتاده بودن و نفس نمیکشیدن، ولی حالا سرپا ایستاده بودن و همگی به فنریر و اعضای دو تیم خیره شده بودن. فنریر روش رو برگردوند و به سمت دیگر ورزشگاه خیره شد. جمعیت دیگری در اون سمت ورزشگاه، درحال بلند شدن از جاشون بودن و به سختی روی پاهاشون می ایستادن. رودولف فریاد زد:
-همگی به سمت جاروهاتون!

اعضای دو تیم به سمت جاروهاشون حرکت کردن و سوارشون شدن، ولی رودولف قبل از اینکه حرکت کنه، چیزی پاش رو گاز گرفت. رودولف، فریادی از روی درد زد، دست به پشت کمرش برد و قمه اش رو بیرون کشید و توی سر شخصی که پاش رو گاز گرفته بود فرو کرد. پاش رو از دهن جنازه بیرون آورد و لنگ لنگان به سمت جاروی خودش رفت. سوار جاروش شد و مثل بقیه، به سمت بالای ورزشگاه، پرواز کرد.

فلش بک

سه روز به شروع مسابقه باقی مونده بود و تیم ها درحال آماده کردن خودشون برای مسابقه بودن. همه چیز سرجاش بود و طبق برنامه تیم ها پیش میرفت تا اینکه خبری از سوی بازیکنان تیم هافلپاف به گوش دامبلدور رسید. یکی از بازیکنان تیم هافلپاف گم شده بود و مدتی بود که خبری ازش نبود. هیچکس نمیدونست که رودولف، کجا میتونه رفته باشه یا چه اتفاقی واسش افتاده. به همین دلیل دامبلدور و پروفسور اسپراوت، گروهی از دانش آموزان رو برای جستجو و پیدا کردن رودولف تشکیل دادن و شروع کردن به گشتن تمام مدرسه و محیط اطراف.

در مکانی مخفی و سری در زیر مدرسه، جایی که یکی از مکان های رمز آلود در هاگوارتز محسوب میشد و حتی پروفسور دامبلدور هم از وجود چنین مکانی بی خبر بود، هکتور درحال ور رفتن با شیشه های معجون و پاتیل های زوار در رفته اش بود که معلوم بود آزمایش های زیادی باهاشون انجام داده بود و این پاتیل ها از انفجار ها به دور نبودن و حسابی از دست هکتور زخم شده بودن. هکتور با خودش چیزی رو زمزمه میکرد و شیشه های معجون رو یکی پس از دیگری توی پاتیل میریخت و ویبره زنان با خودش میخندید. کم کم معجونش آماده شد و اون رو داخل شیشه ای ریخت و به سمت تختی که رودولف، بیهوش روی اون افتاده بود، رفت. بالای سر رودولف ایستاد و معجون رو تا آخرین قطره اش، داخل حلق رودولف ریخت. هکتور ویبره ای زد و خنده ای شیطانی کرد:
-و اینک... آخرالزمان...

فلش فوروارد

اعضای دو تیم، بالای ورزشگاه، منتظر رسیدن رودولف بودن. رودولف نزدیک و نزدیک تر شد. به بقیه اعضا رسید و ایستاد و روی جاروش ولو شد. اگلانتاین نگاهی به بقیه کرد:
-با این جمعیت باید چیکار کنیم؟ نمیتونیم ولشون کنیم.

رز زلر که همچنان توی شک بود، به ورزشگاه خیره شده بود و با خودش زمزمه میکرد:
-یعنی همشون مرده بودن؟ چطور ممکنه؟
-رز... رز... حالت خوبه؟

همگی به رز خیره شده بودن که گویا حال خوبی نداشت. ناگهان آرتور فریاد زد:
-رودولف!

تا قبل از اینکه توجه همگی به رودولف جلب شه، رودولف از بالای جاروش سر خورد و به پایین پرت شد. همگی جاروهاشون رو به سمت پایین هدایت کردن و به سمت رودولف رفتن تا هر جوری هست جلوی برخوردش به زمین رو بگیرن. چیزی نمونده بود که آرتور، رودولف رو روی هوا بگیره، اما خیلی دیر شده بود و رودولف، وسط زمین کوییدیچ، پخش زمین شد و در طرفی دیگر، آرتور کنترل جاروی خودش رو از دست داد و به زمین برخورد کرد و بعد از چندین بار برخورد با زمین، به گوشه ای از زمین غلتید و متوقف شد. همگی به سمت زمین رفتن و روی زمین فرود اومدن. بازیکنان گریف به سمت آرتور و بازیکنان هافل به سمت رودولف رفتن. آرتور دستش رو بالا آورد:
-من خوبم... چیزیم نیست...

نگاه ها به سمت هافلی ها و رودولف چرخید. فنریر زیر بغل آرتور رو گرفت و بقیه به سمت رودولف رفتن. همگی بالای سر جنازه متلاشی شده رودولف ایستاده بودن و بهش نگاه میکردن. هیچکس نمیدونست چه اتفاقی افتاد و چرا رودولف از روی جارو سر خورد. همگی بیشتر از قبل توی شک فرو رفتن و هیچ چیزی نمیتونستن بگن. در همین لحظه، حرکتی از دست رودولف، توجه سرکادوگان رو به خودش جلب کرد:
-تکون خورد!
-چی؟
-رودولف تکون خورد.

آرتور که به کمک فنریر ایستاده بود، فریاد زد:
-عقب وایسید. ممکنه خطرناک باشه...
-شاید فقط به نظرش اومده باشه که تکون خورده.
-به ترمز اسب کوتوله ام قسم که تکون خورد.

اعضای دو تیم، چند قدمی به عقب برگشتن و از رودولف فاصله گرفتن. چند ثانیه ای گذشت و اتفاقی نیافتاد. اگلانتاین به بقیه نگاه کرد:
-شاید حق با فنریر باشه. ممکنه سر فقط تصور کرده باشه که رودولف تکون...

هنوز حرف اگلانتاین تموم نشده بود که صحنه ای عجیب، همه رو شکه کرد. به طرز غیر قابل باوری، رودولف از جای خودش بلند شد و ایستاد. اما اتفاق عجیب تر این بود که ظاهر رودولف، هر لحظه در حال تغییر بود و هیکلی گولاخ تر از قبل، در حال ساخته شدن بود. رودولف بزرگ و بزرگ تر میشد و ظاهری عجیب تر به خودش میگرفت. بازمانده های دو تیم، درحالی که به تغییر شکل رودولف خیره بودن، چند قدمی به عقب رفتن. رودولف که تغییر شکلش تقریبا کامل شده بود، بدون معطلی به سمت بقیه حمله کرد. بازیکنان خودشون رو عقب کشیدن و سعی کردن به سمت جارو هاشون فرار کنن. سرکادوگان دستش رو به سمت شمشیرش برد و اون رو بیرون کشید:
-به نام مرلین و به نام گودریک... گردن تو را خواهم زد ای موجود خبیث... آااااااااای نفس کش...

سرکادوگان به سمت رودولف حمله ور شد، ولی رودولف، قوی تر از چیزی بود که همه فکرش رو میکردن. رودولف با یک ضربه، سرکادوگان رو به سمتی پرت کرد و زره سر رو شکوند. همگی با ترس و تعجب به سر و رودولف خیره شده بودن. با فریاد فنریر، همگی به خودشون اومدن و به سمت جاروهاشون دویدن، ولی تا قبل از اینکه به جارو ها برسن، رودولف با یک جهش، خودش رو به جارو ها رسوند و همه جارو ها رو شکوند.
-اسیر شدیم!
-مرلین وکیلی این نبود رسمش.

سدریک دستش رو به سمت آستینش برد و چوبدستیش رو بیرون آورد:
-انگار تنها راهش، مقابله باهاشه.

بقیه اعضا، با ترس دست به چوبدستیهاشون بردن و آماده دفاع از خودشون شدن. رودولف بدون معطلی به سمت سدریک و بقیه حمله ور شد. دیگه شخصی به اسم رودولف وجود نداشت و حالا به یک موجود خطرناک و سرسخت تبدیل شده بود. بازمانده ها، با تمام توان و با هر افسونی که میتونستن، در مقابل رودولف ایستادگی میکردن و سعی بر این داشتن که هرطور شده، اون رو شکست بدن. درگیری شدید و شدید تر میشد تا اینکه با یک ضربه رودولف به آرتور، افسون آرتور به سمت تماشاچیان پرتاب شد و نرده های محافظ رو شکوند. با برخورد افسون به نرده های محافظ و شکستنشون، سیل جمعیت تماشاچیان تبدیل شده، از بالای سکوها به پایین ریختن و به سمت بازمانده ها حرکت کردن. حالا درگیری با رودولف و دووم آوردن، کار سخت تری بود و تقریبا غیر ممکن.

فنریر به سمت زامبی ها حمله میکرد و با کندن پا ها و سر و کله زامبی ها، سعی میکرد فشار رو بر روی بقیه کم تر کنه تا شاید بتونن رودولف رو شکست بدن. ولی در میان این درگیری ها، حتی فنریر هم نتونست کاری بکنه و زیر دست و پا و دندون های تماشاگران تبدیل شده گیر افتاد. آرتور که به سختی میتونست راه بره، چوبدستیش رو برداشت و سعی کرد از خودش، در مقابل زامبی هایی که به سمتش میومدن محافظت کنه.

همان لحظه-برج ستاره شناسی

هکتور که بالای برج ایستاده بود، به منظره درگیری بازمانده های هاگوارتز نگاه میکرد که کم کم صدای پرتاب افسون ها و جیغ و داد قربانی ها کم میشد تا اینکه بالاخره سکوت، تمام فضا رو فرار گرفت و تنها فریاد و نعره رودولف، به نشانه قدرت شنیده شد. هکتور، نیش خندی زد و درحالی که به سمت آزمایشگاه مخفیش میرفت، با خودش زمزمه کرد:
-حالا... نوبت بقیه دنیای جادوگریه! به معجون بیشتری احتیاج داریم.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸:۵۰ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
#8
اسب گریفیندور VS سرباز ریونکلاو


سوژه: جایزه

بعد از یک روز و یک شب کاری سخت، بعد از یک اضافه کاری طولانی مدت و خسته کننده آرتور با چهره ای شاد به خانه ویزلی ها و آغوش گرم خانواده بازمیگشت. گویی که اصلا خستگی در وجودش نیست و همونطور که دامبلدور همیشه میگفت، نور امید، در تاریک ترین لحظه ها خودش رو نشون میده. بالاخره پس از سال ها، وزارت سحر و جادو، فرد شایسته وزارتخانه رو انتخاب کرد و مبلغی رو به اون شخص هدیه داد. آرتور پیش خودش قبول داشت که لایق برگزیده شدنه ولی هرگز فکرش رو هم نمی کرد که حق به حق دار برسه و انتخاب بشه. فردا روز تحویل جایزه‌اش بود.
به طرز عجیبی، حداقل برای آرتور، وزیر سحر و جادو، در جمع تمام کارکنان وزارتخانه، اسم ویزلی بزرگ رو صدا کرده بود و جایزه لایق ترین فرد وزارتخانه رو بهش اهدا کرده بود. بلاخره تلاش هایش دیده شده بود و مزد زحماتش رو میگرفت! آرتور خوشحال بود. آرتور در پوست خودش نمی گنجید. بعد از تمام این سال ها، حالا از ته دل می خندید بود و شلنگ تخته میزد. اما این خوشی، زیاد دوام نداشت و طولی نکشید که آرتور، دوباره ناامید و خسته به خانه ویزلی ها برگشت، اما اینبار اون قدر ناامید بود که حتی چهره اش هم نشون میداد.

آرتور جعبه جایزه که توسط روبانی، تزیین شده بود رو باز کرده بود. کیسه ای داخل جعبه بود. کیسه رو برداشته و باز کرده بود و تنها چند گالیون ناقابل داخلش پیدا کرده بود که مقدارشحتی از حقوق ماهیانه اش هم کمتر بود! آرتور دست از پا درازتر به خانه ویزلی ها برگشت. مالی سرگرم خانه داری و سر و کله زدن با بقیه ویزلی ها بود و سعی میکرد کمی جو خانه رو آروم تر کنه. البته مطابق معمول هیچکس به حرفش گوش نمیداد و هرکس کار خودش رو میکرد. توی اون شلوغی که تسترال می زد و هیپوگریف می رقصید، هیچکس متوجه بی حالی آرتور نشده بود. ویزلی ها با دیدنش، فقط سلامی میکردن و میرفتن پی شلوغ کاری هاشون. مالی در حالی که همچنان صدایش رو روی سرش گذاشته بود و سر بقیه ویزلی ها غر میزد، کیف چرمی پاره پوره و کلاه و کت آرتور رو ازش گرفت و درباره شام ازش پرسید:
-امان از این وروجک ها! حسابی سرم شلوغه. کلی کار دارم که باید انجام بدم و سر و صدای این بچه ها اجازه نمیده روی کارم تمرکز کنم. راستی... بگو ببینم برای شام چی دوست داری؟

آرتور با همون چهره بی حال و آویزونش جواب مالی رو داد.
-فرقی نمیکنه عزیزم. هرچی که واست راحت تره درست کن.

مالی لبخندی زد و وسایل آرتور رو قبل از اینکه توسط بچه های ویزلی پاره پوره یا تبدیل به کاردستی بشه، به اتاقش برد. آرتور روی مبل نشست و به بسته ای که در دستش بود نگاه کرد. نگاهش به بقیه اعضای خونه افتاد و تو فکر فرو رفت. پولی که به عنوان پاداش به آرتور داده شده بود ناچیز بود، ولی شاید خریدن چند تا وسیله ارزون قیمت برای هرکدوم از اعضای خانواده، میتونست کمی اون ها رو سر به راه تر کنه. آرتور توی فکر بود که ناگهان تیر و ترقه ای از جلوی صورتش رد شد و رشته افکارش رو پاره کرد. آرتور سرش رو برگردوند و به دوقلوهای ویزلی نگاه کرد.
-از فکر بیا بیرون پدر!
-دنیای واقعی این بیرونه پدر من. یکم شاد باش.

جرج و فرد این رو گفتن و از جلوی چشمای آرتور دور شدن تا افسونی از چوبدستی آرتور به ما تحتشون برخورد نکنه. این بار آرتور به فکر عمیق تر و جدیدی فرو رفت... پس چوبدستیش رو غلاف کرد و مرزهای شخصیتش رو با لبخندی پلید که چهره کک مکیش رو قرمزتر از حالت عادی میکرد، جا به جا کرد.
-شاید بهتره کادوهاشون یکم ترسناک باشه.

آرتور این رو گفت، به اتاقش رفت، و شروع کرد به لیست کردن ترس های اعضای حاضر خانواده ش...

یک ساعت بعد-کوچه ناکترن

آرتور در کوچه ناکترن، درحالی که کاغذی در دست داشت، با ترس قدم میزد و از جلوی مغازه های مخوف جور واجوری عبور میکرد. سر آخر مغازه ای رو پیدا کرد که در آن، به طور غیر قانونی، موجودات جادویی به فروش میرسیدند. آرتور وارد مغازه شد و نگاهی به اطرافش انداخت. ناگهان صدایی از بین قفسه ها، توجه آرتور رو جلب کرد.
-وجود تو را، ناامیدی فرا گرفته.

آرتور به آرامی به سمت قفسه قدم برداشت.
-تو از شر این موج های خشمگین زندگی، خلاص نخواهی شد... مگر به کمک من.

آرتور به پشت قفسه نگاهی انداخت و موجودی چهار دست و پا رو که در قفسی، در تاریکترین نقطه مغازه وجود داشت، دید.
-به کمک تو؟!
-من... میتوانم تو را از تمامی این سختی ها نجات دهم.
-تو کی هستی؟

در همین لحظه، صدای فریاد فروشنده، حواس آرتور رو از چشم های آن موجود پرت کرد.
-اینجا چیکار میکنی؟

آرتور از جاش پرید و به فروشنده نگاه کرد.
-هیچی... هیچی... من فقط اومدم...
-به اون موجودات نزدیک نشو. میتونن تسخیرت کنن و اون موقع مجبوری تا آخر عمرت توی یه قفس تنگ، توی آشغال دونی من زندگی کنی.
-خیلی خب... آروم باش... من فقط دنبال یه موجود میگردم.
فروشنده که معلوم بود مدتها مشتری نداشته، به آرتور خیره شد.
-چه نوع موجودی؟
-یه بوگارت.
-هووم... بوگارت ها سخت پیدا میشن. قیمت بالایی هم دارن.
-من فقط ششصد گالیون دارم.

فروشنده پوزخندی زد و دوباره چهره جدی به خود گرفت.
-ششصد گالیون؟ تو فکر میکنی با ششصد گالیون میتونی یه بوگارت داشته باشی؟ هر بوگارت، حداقل هشت هزار گالیون می ارزه.

آرتور نگاهی به سکه هاش انداخت و فکری به ذهنش رسید. در راستای تغییر مرز های شخصیتیش، تمام سعیش رو کرد تا با موهای قرمز، صورت کک مکی و البته ترسیده ش، نگاه ترسناکی به فروشنده بندازه.
-ارباب لطف کردن و ششصد سکه برات فرستادن تا در قبالش یک بوگارت مسخره رو بهشون بفروشی.

فروشنده نگاهی به سر تا پای آرتور انداخت.
-ارباب؟ کدوم ارباب؟
-مطمئنم نمیخوای اسمش رو بشنوی.

فروشنده آب دهنش رو قورت داد و منتظر موند تا آرتور ادامه حرفش رو بزنه.
-ارباب...

آرتور صداش رو پایین آورد، صورتش رو به گوش های فروشنده نزدیک کرد و توی گوش فروشنده گفت:
-... اسمشو... چیز یعنی... لرد سیاه...

فروشنده به خیال اینکه هیچ شخص عادی غیر مرگخواری لرد ولدمورت رو لرد سیاه صدا نمیکنه، با شنیدن این کلمه ترسید و در حالی که سعی میکرد شلوار زرد شده ش مشخص نباشه، از جلوی آرتور دور شد و چند دقیقه بعد با شلوار قهوه ای رنگ و یه جعبه توی دستش برگشت و زانو زد.
-خواهش میکنم... من از شما عذر خواهی میکنم که جسارت کردم.
-به خاطر این توهینی که به ارباب کردی، باید جنازت رو به جای بوگارت براشون میبردم، ولی از اونجایی که ارباب بخشنده هستن...

آرتور بی سر و صدا پوزخندی زد.
-نصف این گالیون ها رو بهت میدم و این از لطف . البته... نصف این گالیون ها، در قبال پنج جعبه دیگه.

فروشنده ابتدا جا خورد.
-پنج جعبه؟!
-این به خاطر توهینی بود که به ارباب کردی. حالا تا نظرم عوض نشده، فورا پنج جعبه دیگه برام بیار.

فروشنده به سرعت پنج جعبه دیگه برای آرتور آورد و در مقابل آرتور ایستاد. مرد بینوا از ترس، سرش رو پایین انداخته بود و هیچی نمیگفت، فقط منتظر بود که آرتور از مغازه خارج شه. بالاخره آرتور، جوری که ضایع نشه، از مغازه خارج شد و در حالی که با دست، جلوی دهن و خنده اش رو گرفته بود، فلنگ رو بست و وارد کوچه ای خلوت شد. در تمام جعبه ها رو باز کرد و بوگارت ها رو بیرون آورد و تا قبل از اینکه بوگارت ها، به شکل ترس آرتور در بیان، همه اون ها رو داخل یکی از جعبه ها جا داد و در اون رو محکم کرد. وقتی هم بوگارت ها به خاطر تنگی جا شروع کردن به غر زدن، یه ضربه محکم به جعبه زد تا نشون بده رئیس کیه. عجب رئیسی شده بود آرتور!

ساعت نه شب-خانه ویزلی ها

آرتور، مالی و باقی ویزلی ها، سر میز شام نشسته بودن که آرتور با خوردن تکه دوم گوشتِ پیاز مالی شده، سر صحبت رو باز کرد.
-تا یادم نرفته... نیم ساعت بعد از شام، همگی توی پذیرایی جمع شید. کار واجبی باهاتون دارم.
-کار واجب؟ این موقع شب چه چیز مهمی رو میخوای بهمون بگی.
-بعد از شام، همتون متوجه میشید.

مالی نگاهی متعجب به بقیه ویزلی ها کرد و به غذا خوردنش ادامه داد. همه ویزلی ها شام رو خوردن و ظرف ها با یک حرکت چوبدستی مالی، جمع شدن و توی ظرفشویی قرار گرفتن تا شسته بشن. همگی توی پذیرایی کوچک خانه ویزلی ها، دور آرتور که روی مبل نشسته بود، جمع شدن.
-بهتون گفتم نیم ساعت بعد از غذا.
-زودتر بگو چیشده پدر. واقعا میخوایم بدونیم قضیه از چه قراره.

تمام ویزلی ها با حرف پرسی هم صدا شدن و آرتور، به اجبار از جاش بلند شد.
-خیلی خب... حالا که اصرار دارید، چند لحظه ای صبر کنید تا برگردم.
ویزلی ها:

آرتور از خانه خارج شد، به انبارش رفت و جعبه ای که بسته بندیش کرده بود رو با خودش برد. ثانیه ای بعد، آرتور وارد پذیرایی شد و جعبه کادو پیچ شده رو روی میز قرار داد.
-نمیدونم از قضیه با خبرید یا نه. ولی دیروز توی وزارتخونه، به عنوان کارمند لایق انتخاب شدم و امروز جناب وزیر، جایزه ای رو برای قدر دانی از زحمات چندین ساله ام، بهم اهدا کردن.
-واقعا؟
-باورم نمیشه.

آرتور به جعبه اشاره کرد و ادامه داد.
-تصمیم گرفتم با مبلغی که وزارتخونه بهم داد، هدیه ای برای هرکدومتون بگیرم. البته حیف که بیل، چارلی و هری حضور ندارن... و منتظر چی هستید؟ بازش کنید.

آرتور این رو گفت و چند قدمی به عقب رفت تا از بوگارت ها دور باشه. و بعد خیلی آروم در حالی که نخودی میخندید، به سمت در اتاق رفت و آماده فرار شد. ویزلی ها انقدر حواسشون به جعبه بود که متوجه این حرکت آرتور نشدن.
مالی بسته بندی رو باز کرد و نگاهی به جعبه انداخت. جورج و فرد نگاهی به هم کردن و با حالت تمسخر، همزمان گفتن:
-شاید واسمون دستبند خریده.
در ادامه حرف دوقلوها، جینی گفت:
-یا شاید هم گردنبند.
-مطمئنم که رون با یکی از اون گردنبند های مسخره، حسابی جذاب میشه.
-دهنتو ببند فرد.
-خیلی خب... ساکت باشید. میخوام بازش کنم.

مالی این رو گفت و در جعبه رو باز کرد. با باز شدن جعبه، هر شش بوگارت بیرون پریدن و جلوی هر ویزلی، به شکل بزرگترین ترسش ظاهر شدن. بوگارتی که جلوی رون ظاهر شد، به شکل یک عنکبوت بزرگ درومد و دنبال رون گذاشت. رون که حاضر بود ده تا گردنبند بندازه ولی یک لحظه با اون عنکبوت توی یک اتاق نباشه، از پنجره‌ی اتاق از دو طبقه بیرون پرید. بوگارت های دوم و سوم که جلوی جورج و فرد بودن، به شکل یک گوش بریده‌ی خونی بزرگ دست و پا دار و دوقلوهای ویزلی که بهم چسبیدن و حالتی زامبی وار دارن، در اومدن و مثل عنکبوتی که دنبال رون گذاشته بود، دنبال دوقلو ها گذاشتن.

بوگارت چهارم که شبیه به دکتر های سنت مانگو ظاهر شده بود، درحالی که یکی از این کت برعکس های شفاخانه های روانی در دست داشت، به سمت پرسی میرفت تا اون رو کادو پیچ کنه و با خودش به سنت مانگو ببره.پرسی، که داشت از شدت ترس از نوک انگشتاش تا نوک موهاش به رنگ زرد در می اومد، با تمام سرعت از صحنه خارج شد. بوگارت پنجم، به شکل صحنه خاک بر سری که رون به هنگام از بین بردن قاب آویز دیده بود، با شرکت هری پاتر و هرمیون گرنجر، به عنوان بازیگران اصلی، جلوی جینی ظاهر شد؛ و بوگارت آخر که در مقابل مالی قرار گرفته بود، ساعت خانه ویزلی ها رو نشون میداد که عقربه ی مربوط به موقعیت آرتور، کشور تایلند رو نشون میداد.

همه ویزلی ها، یا در حال فرار بودن و یا خشکشون زده بود. به جز آرتور که روی زمین پهن شده بود و داشت از خنده، ریسه میرفت. مالی که علاوه بر ترس، حسابی جوش هم آورده بود، چوبدستیش رو بیرون کشید و با حرکتی تمام بوگارت ها رو داخل جعبه برگردوند. حالا سر و صدا و جیغ و داد های ویزلی ها تموم شده بود، در سکوت ایجاد شده، فقط صدای خنده های گوش خراش آرتور بود که به گوش میرسید. مالی، به آرامی به سمت آرتور رفت و بالا سرش ایستاد و با حرص بهش خیره شد.
-خیلی داره بهت خوش می گذره گویا.
-جون مالی هر چی بگی، بازم کاملاً ارزشش رو داشت.

مالی چیزی نگفت و در عوض اولین لگد رو زیر دل آرتور زد!
-آآاااااااااااااااااااا!
-یه درسی بهت بدم که دیگه هوس نکنی...
-آآآآآااااااااااااااااخخخ!
-...با هیچ احدی شوخی کنی!
-آی ددم... غلط کردم...!

مالی همچنان آرتور رو به مشت و لگد و افسون های چوبدستیش بسته بود و بقیه ویزلی ها که از شوک خارج شده بودن، کم کم داشتن به حالت عصبانی و کبود شده مالی و آرتوری که داشت مورد عنایت قرار میگرفت، میخندیدن. البته هیچکس توجه نکرد که مالی فقط بوگارت هارو به داخل جعبه برگردوند... ولی در جعبه رو نبست. و بوگارت ها خیلی آروم از توی جعبه خارج شدن و یواشکی رفتن توی قسمتای مختلف خونه تا لحظات جالب و غم انگیزی رو در آینده برای خاندان ویزلی تدارک ببینن.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
#9
هاگرید مسئولیت آوردن یه چیزی برای گرم کردن خودشون رو به عهده گرفت و از خانه گریمولد خارج شد. مدتی نگذشته بود که هاگرید با دو چیز در دستش، وارد خانه گریمولد شد. در دست راستش، درختچه ای تقریبا خشک و در دست چپش، پای آرتور ویزلی بود که با خودش میکشید و او را وارد خانه گریمولد میکرد.
-پروفسور، این ویزلی خائن رو جلوی خانه گریمولد پیدا کردم. روی یه کنده درخت نشسته بود و داشت بهمون نگاه میکرد.

آرتور در حالی که فنگ لرز میزد، دستش رو بالا آورد و با صدایی گرفته به جمع محفلی، اعلام زنده بودن کرد.
-فانوسا سلام.

دامبلدور که محتویات موجود در دست چپ هاگرید رو به نیمه چپ ردای خیسش گرفته بود، درختچه رو از دست هاگرید گرفت و با حرکتی از چوبدستیش، آتیشی به پا کرد تا همه محفلیون گرم شن. ریموند، اما، ارنی، پنی و بقیه محفلیون حاضر در خانه، دور آتیش جمع شدن و شروع کردن به مالیدن دستاشون به هم و گرم کردن خودشون با آتیش. دامبلدور که حالا گرم شده بود، نگاهی به هاگرید و آرتور آویزون از پا انداخت.
-بیاید کنار آتیش تا گرم شید بابا جان.

آرتور نگاهی به دامبلدور انداخت.
-منم بیام پروف؟
-تو هم بیا فرزندم. اینکه قراره بعدا با هم تسویه حسابی داشته باشیم، دلیل نمیشه که بذارم یخ بزنی باباجان.

آرتور که اشک در چشمانش جمع شده بود، کنار آتیش نشست و شروع کرد به گرم کردن خودش. دستی انداخت و کیف دستی کوچکش که اکثر مواقع، مخصوصا زمانی که برای ماموریتی از سوی محفل یا وزارت خانه میرفت را بیرون آورد. دستش را تا کتف درون کیف کرد و برای مدتی داخل اون رو گشت. تمام محفلیون با کنجکاوی به آرتور خیره شده بودن تا ببینن چی از توی کیف کوچک جادوییش بیرون میاره. بالاخره آرتور دستش رو بیرون آورد و بسته کوچکی مارشملو رو به هاگرید داد.
-گفتم شاید دوست داشته باشید گپی بزنیم. این شیرینیای خوشمزه به درد اینجور وقتا میخورن.

لبخندی روی لب تمام محفلیون نشست. دامبلدور، درحالی که لبخندی بر روی لب داشت، از بالای عینکش نگاهی به آرتور انداخت.
-البته که نیاز داریم گپی بزنیم باباجان و این شیرینی های خوشمزه میتونن بحث بینمون رو گرم تر کنن.

هاگرید تکه های چوبی رو از شاخه های درختچه در حال سوختن گرفت و مارشملو ها رو به سیخ کشید و به هر محفلی یه چوب داد. همگی شیرینی های سیخ شده با چوب را روی آتیش گرفتن و شروع کردن به کباب کردن مارشملو ها. آرتور بحث رو شروع کرد و سر صحبت رو باز کرد.
-از ماجرا با خبرم که هکتور چه بلایی سر خانه گریمولد آورده.

هاگرید خنده ای کرد.
-از قضیه با خبری؟ مگه هکتور معجون رو به تو نداده بود؟

آرتور ابروهاش تو هم رفت و چشماش ریز شد و به آتیش خیره شد.
-معلومه که کار من نبود.

دامبلدور درحالی که مارشملوها رو چک میکرد تا ببینه خوب کباب شدن یا نه، ادامه داد.
-متاسفانه تا به الان فکر میکردیم که این اتفاق کار تو بوده آرتور. البته کار هکتور بوده ولی فکر میکردیم که معجون رو به تو داده بود... بگذریم! ایده ای برای این خانه در حال ساخت داری آرتور؟

آرتور کمی فکر کرد و با مارشملوهاش ور رفت و نگاهی به اونها انداخت.
-بله پروفسور. نظرتون درباره چشم محافظ چیه؟

ریچارد با تعجب گفت:
-چشم محافظ؟
-بله ریچارد. چشم محافظ. چشم محافظ از خانه گریمولد مراقبت میکنه و اجازه نمیده هر ننه قمری با هر چیزی که در دست داره وارد خونه بشه. تنها مشکلی که وجود داره اینه که علاوه بر نمایان کردن خونه، باید به تعدادی سوال که خود پروفسور برای چشم مشخص میکنه، پاسخ بدید. البته یه اسم رمز هم کافیه ولی امنیت خانه گریمولد خیلی مهمه.

تمام محفلیون از این ایده آرتور خوششون اومد. پنی دستش رو بالا گرفت و رو به آرتور گفت:
-ببخشید آقای ویزلی! این چشم محافظ که به گربه ها گیر نمیدن؟ اجازه دارم گربم رو بیارم داخل خانه گریمولد؟
-البته که اجازه داری پنی. حتی این محدودیت ها رو هم پروفسور میتونن به چشم محافظ اضافه کنن که مطمئنا چنین محدودیتی رو قرار نمیدن.

پنی خوشحال شد و ریموند نفر بعدی بود که سوالش رو از آرتور میپرسید.
-آقای ویزلی. با گوزنا چی؟ به شاخام گیر نده؟ میدونی که ما گوزنا خیلی به شاخامون حساسیم.
-نگران نباش ریموند. چشم محافظ هیچ کاری با محفلیون خوبی مثل شماها نداره.

دامبلدور که دومین شاخه مارشملو رو تموم کرده بود، ملچ ملوچ گویان رو به آرتور و بقیه محفلیون کرد و شروع کرد به حرف زدن.
-با ایده... آرتور موافقم... باید حتما این... چشم محافظ رو که ترجیح میدم... چشمای شهلایی هری... چیز... باید حتما این چشم رو برای محافظت از خانه گریمولد قرار بدیم. اگر شیرینی هاتون رو خوردید و گرم شدید، پاشید بریم که دست به کار شیم تا تمام مقدمات ساخت چشم محافظ رو آماده کنیم. مطمئنم که دیگه خستگی هم از تنتون در رفته.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷:۲۳ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸
#10
دوئل اسب گریف با ریون رخ

سوژه: مشنگ شناسی

جریانی که با اون رو به رو میشید، به سال ها پیش بر میگرده. سال ها قبل از اینکه هری پاتر رو قنداق پیچ کنن و ولدمورت به قدرت برسه و شروع کنه به کشتن تک تک محفلی ها و افراد بی گناه. داستان ما در یکی از روز های پر سر و صدای گودزیلاهای ویزلی در خانه چوبی خانوادگیشان شروع می شود. مالی در حالی که چادر به کمر، فرد و جورج توی بغل، با جارو دنبال چارلی گذاشته بود، از طرفی به طرفی دیگر میرفت. آرتور در گوشه ای از خانه روی مبل لم داده بود و با پریز های برق ماگلیش بازی بازی میکرد. در میان سر و صداهایی که حاکی از اون بود که مالی، چارلی رو گوشه آشپزخونه گیر انداخته و داره با جارو از خجالتش در میاد، بیل در حال ور رفتن با تخم اژدهاش بود. البته تخم مرغ اژدهاش. نه... همون تخم اژدهای خالی.

مالی بعد از ادب کردن چارلی،اومد سر وقت بابای چارلی و یه دمپایی ابری خیس نثارش کرد:
-به تو هم میگن مرد؟ پاشو تن لشتو بردار برو بیرون. توی کارای خونه و بچه داری که کمک من نمیکنی. حداقل پاشو برو کار کن، نون خشک هم نداریم واسه خوردن. تا حداقل ده گالیون جور نکردی حق نداری پاتو بذاری تو این خونه.

و اینگونه بود که آرتور، از روی ناچاری و از ترس مالی، از خونه بیرون شد و در گوشه ای از علفزارهای دور و بر خونه، زانوی غم بغل گرفت. همینطور که زانوی غمش را بغل کرده بود، کم کم احساس کرد که داره زانوی درد رو بغل میکنه و تا قبل از اینکه جریان خون توی پاهاش کم بشه و با ماتحت روی علوفه فرود بیاد، از جای خودش برخیزید. با خیزاندن برش، به سوی دور دست ها به راه افتاد.

هفت ساعت بعد-مسافرخانه ای در لندن

آرتور بعد از طی کردن مسیری طولانی که البته قسمت بزرگی از این مسیر رو مثل کوتاه همتان، تلپورت کرده بود، خسته، تشنه و گشنه، به مسافرخانه ای قدیمی و پر سر و صدا و شلوغ رسید. مشکلی با سرو صدای داخل مسافرخانه نداشت. خانه ویزلی ها همیشه شلوغ بود چه بسا بدتر از اینجا. آرتور جلوی ورودی بدون در مسافرخانه ایستاد و نگاهی به تابلو زِوار در رفته ای که سر در مسافرخانه قرار داشت، انداخت. کمی مکث کرد و آهی کشید و وارد مسافرخانه شد. در حالی که از مسیر پله های کوتاه به سمت طبقه بالا میرفت، چشمش به خیل افراد مست و مدهوش، با لیوان های نوشیدنی و سر و روی سیاه و درب و داغون افتاد که روی پله افتاده بودن و یا به دیوار تکیه داده بودن و در عالم خودشون بودن. آرتور دل و دماغ نداشت و با بی توجهی به این افراد، وارد لابی مسافرخانه ماگلی شد. کمی جلوتر، میز چوبی بود که پیرمرد گردن کلفتی پشت اون نشسته بود و در عین حال که اسکناس ها و سکه ها رو می شمرد، با خودش هم بلند بلند حرف می زد. آرتور جلو رفت اما قبل از اینکه دهن باز کنه تا حرفی بزنه، پیرمرد بهش خیره شد و گویی که تا الان داشت با آرتور صحبت میکرد، به ادامه حرف هاش پرداخت:
-اون احمقا هیچکدوم حرف های من رو باور نمیکنن. فکر میکنن دیوونه شدم یا چیزی مصرف کردم. اصلا باورم نمیشه که این همه آدم بی عقل و منطق دور و برمون پرسه میزنن.
-اهم...
-میبینی؟ دور و برت هرکسی که دیده میشه، همشون یه مشت احمقن. اون ها منو مسخره میکنن و اصلا به حرفام اعتقادی ندارن. فکر میکنن دروغ میگم.

ده دقیقه ای شد که آرتور به پیرمرد گوش میداد، با تکون دادن سرش، حرف های اون رو تایید میکرد و سعی میکرد از پیرمرد اتاقی رو اجاره کنه، اما به نظر میرسید که حرف های پیرمرد تمومی ندارن. پیرمرد که کم کم عصبانی شده بود، از جاش بلند شد و به سمت آرتور اومد و اینبار حرف هاش رو با خشم و در حالی که توی اون شلوغی داد میزد، به گوش آرتور میرسوند. در نگاه اول آرتور اصلا انتظار نداشت که این شخص گردن کلفت و با هیکلی درشت، قدی کوتاه تر از یه فرد عادی داشته باشه. با هر قدمی که پیرمرد به سمتش برمیداشت، آرتور یک قدم عقب تر میرفت. تقریبا نصف راهرو رو طی کرده بود که سر جاش وایساد و فریاد زد:
-بابا حرفاتو من قبول دارم. تو رو به مرلین انقدر حرف نزن.

پیرمرد ساکت شد و به آرتور نگاه کرد. دست آرتور رو گرفت و به سمت میز چوبیش برد و روی صندلیش نشست.
-یعنی تو قبول داری که من یه جن کوتوله دیدم؟
-آره. چیزیه که من هر روز میبی... چیز... قبول دارم که تو یه جن کوتوله دیدی.

پیرمرد با اخم به آرتور خیره شد. آرتور که دید پیرمرد کوتوله بهش خیره شده، ادامه داد:
-ببینم احیانا تو دورفی چیزی هستی؟ جز قد و قوارت، خیلی بی اعصابی.

پیرمرد انگشت اشارش رو به نشانه سکوت، روی بینی بزرگ و کوفته ایش گذاشت:
-هیششششش... هیچ کس نباید بفهمه. وگرنه منم لو میدم که تو یه جادوگری که داره این اطراف پرسه میزنه.
-مگه نمیگی کسی حرف تو رو باور نمیکنه؟ در ضمن... تو از کجا میدونی که من...
-در مورد جادوگرا چرا. خوب هم باور میکنن. فقط کافیه که یکیتونو پیدا کنن. مطمئن باش بلایی سرت میارن که تمام قوای جادوی درونیت، از چشمات بزنه بیرون... مطمئن باش کسی که اسم مرلین رو به زبون میاره، نمیتونه یه فرد عادی باشه. بهتره حواستو جمع کنی تا سرتو به باد ندی. حالا بگو چی میخوای؟

آرتور که با ترس به چشمای دورف پیر نگاه میکرد، نگاهی به اطرافش انداخت تا مطمئن شه کسی حرفاشون رو نشنیده باشه.
-یه اتاق برای چند شب.
-یه خوابه یا دو خوابه؟
-یه خوابه.
-اینجا ما یه خوابه نداریم. طبقه سوم، اتاق 218.

آرتور که کمی گیج شده بود، به سمت راه پله ها حرکت کرد. از پله ها بالا رفت و به دنبال اتاق 218 گشت. بعد از مدتی گشتن، اتاق رو پیدا کرد و بدون هیچ معطلی، در رو باز کرد و وارد شد. با وارد شدنش به اتاق، با فردی رو به رو شد که هیکلی چاق و موهایی بور داشت و درحالی که کلوچه ای به دست داشت، جلوی مبل ایستاده بود. آرتور ابتدا جا خورد و فکر کرد که اتاق رو اشتباهی اومده. خواست از اتاق بیرون بره که فرد داخل اتاق صداش کرد:
-بیا تو! اشتباهی رخ نداده. تو اولیشون نیستی.

آرتور در نیمه بسته رو دوباره باز کرد و وارد اتاق شد.
-ببخشید. به من گفتن اتاق 218. ولی به نظر میاد که شما توی این اتاق زندگی میکنید.

فرد کلوچه به دست، به سختی چرخید و خودش رو روی مبل انداخت.
-اینجا هیچ قانونی وجود نداره. هیچکس توی این مسافرخونه حریم خصوصی نداره. تا قبل از تو، دو نفر دیگه هم همین فکر رو کردن، ولی بعد از چند شب موندن توی اینجا، همه چی دستشون اومد. بیا تو تا یکم بیشتر با هم آشنا شیم. از تنهایی خسته شدم.

آرتور وارد اتاق شد و در رو بست. اتاق نیمه تاریک بود، ولی نور چراغ های توی پیاده رو، فضا رو تا حدی که چشم، چشم رو ببینه، روشن کرده بودن.
-خب! بگو ببینم اسمت چیه؟ اهل کجایی و چیشده که سر از این مسافرخونه دراوردی؟ مسافری یا گم شدی؟
-اسم من آرتور. آرتور ویزلی.
-خوشبختم آرتور. منم ورنون هستم. ورنون دورسلی. نگفتی اهل کجایی؟
-خب. فکر نمیکنم بشناسی. خیلی از لندن دوره.

ورنون کمی با تعجب به آرتور نگاه کرد و ادامه داد:
-چیشد که به این مسافرخونه اومدی؟
-خب! راستش... یه موضوعی پیش اومد.

ورنون بیشتر روی آرتور دقیق شد و بهش زل زد.
-میدونی... یه مشکلی بین من و همسرم پیش اومد.
-اوهوهو! از اون دعواهای زن و شوهری. پس از خونه انداختت بیرون.

ورنون خنده ای کرد و ادامه داد:
-اصلا خجالت نکش. منم همین بلا سرم اومده.

خنده ورنون قطع شد و با حرص ادامه داد:
-زنیکه دیوونه به خاطر یه جشن مسخره که کاملا اتفاقی خراب شد، منو از خونه نازنینم انداخت بیرون. مثل یه تیکه آشغال.

ورنون تمام کلوچه رو داخل دهنش گذاشت و شروع کرد به جویدن و درحالی که دهنش پر بود ادامه داد.
-ببینم... تو رو به چه دلیلی بیرون انداخت؟

آرتور که به سختی حرف ورنون رو متوجه شده بود، کمی فکر کرد و سعی کرد دلیلی بیاره که نشون نده کم کاری از خودش بوده.
-خب راستش... من و خونوادم اوضاع مالی خوبی نداریم. همسر من علاقه زیادی به خرید داره. من صبح تا شب زحمت میکشم و عرق میریزم و سعی میکنم با پولی که درمیارم شکم خانوادم رو سیر نگه دارم، ولی اون چند وقت پیش که برای خرید رفته بود چشمش به یه چیز گرون قیمت افتاده بود و اصرار داشت که حتما اونو بخره. من که پولی توی دست و بالم نداشتم با خرید اون جنس مخالفت کردم و سعی کردم منصرفش...

حرف آرتور هنوز تموم نشده بود که ورنون، درحالی که انگشتش رو پشت لثه هاش گذاشته بود و داشت باقی کلوچه رو از اونجا بیرون میکشید، وسط حرفش پرید.
-حالا اون جنس... گرون قیمتی که میگی چی بود؟
-یه ست کامل از گرون ترین ظروفی که میتونی توی کل دنیای جادویی پیدا کنی.
-دنیای جادویی؟!

آرتور به ابروهای ورنون که همینطور بالا میرفتن نگاه کرد و سریعا سعی کرد خرابکاریش رو جمع کنه.
-چیز... ام... آره... دنیای جادویی. از نظر من این دنیا یه جادوئه که همه ما درونش جا گرفتیم.
-البته. حرف جالبی بود آرتور. من مطمئنم که تو آدم باهوشی هستی. دیدگاه متفاوتی داری و این چیز کمیابیه. خب! ادامه بده دوست من. سعی کردی منصرفش کنی و اون هم انداختت بیرون؟
-آره دیگه. همینطوره.
-واقعا که زن ها دنیای عجیبی دارن. خواسته های متفاوت، و همیشه میخوان همه چیز رو آنی به دست بیارن. اصلا قدرت درک بالایی ندارن. خیر قربان. از نظر من دنیای اون ها جادوییه که ما مرد ها توش اسیر شدیم. درسته. اینطوری بهتر شد. مطمئنم که تو هم با من موافقی.

آرتور حرفی نزد و فقط سرش رو به نشانه تایید، به همراه لبخندی نه چندان رضایت بخش، تکون داد. ورنون خمیازه ای کشید و با تقلای زیادی شکم بزرگش رو از روی مبل بلند کرد.
-دیگه نمیدونم از دست این زن باید چه کنم. من که حسابی خوابم گرفته. اگه خواستی میتونی توی اون اتاق بخوابی. نگران نباش. یه تخت دو نفره توی اون اتاق هست که واسه راحت بودنت، میتونی ازش استفاده کنی. پتونیا که میگه حتی یک لحظه هم توی خواب آروم نیستم. راستی قبل از اینکه بری، اینو بهت بگم که من شبا توی خواب حسابی خر و پف میکنم. اگه صدایی شنیدی، مال منه. اصلا نگران نشو.

ورنون که از جوک خودش خوشش اومده بود، خندید، وارد اتاق خودش شد و در رو بست. ثانیه ای گذشت و به طرز عجیبی صدای خر و پف سرسام آور ورنون بلند شد، صدایی که بی شباهت به یک کامیون هیجده چرخ نبود.
آرتور مدتی روی مبل نشست و با وجود خر و پف ورنون که بین صدای کامیون و غرش شیر در گردش بود، مشغول فکر کردن شد. البته تمرکز چندانی نداشت. حتی با هر صدای خر و پف، رشته افکارش جر میخورد و نمیتونست راه حلی برای راضی کردن مالی و برگشتنش به خونه پیدا کنه. پس به ناچار، به اتاقش رفت و تصمیم گرفت درحالی که سعی میکنه بخوابه، در مورد این موضوع هم فکری کنه. اما به نظر میرسید که حتی با وجود بستن در اتاق هم صدای ورنون اصلا کم نشده و تمام تلاشش رو برای منفجر کردن کله قرمز آرتور به کار میبنده.

با این حال آرتور تمام سعیش رو کرد و به فکر فرو رفت. تقریبا یک ساعتی گذشته بود و گوش های آرتور به سر و صدای ورنون در خواب، عادت کرده بودن. کم کم فکری به ذهن آرتور رسید.
-باید دلش رو راضی کنم. درسته. باید کاری کنم که بیشتر بهم عشق بورزه. معجون عشق. درست کردنش زمان میبره ولی خوبیش اینه که تمام مواد اولیه مورد نیازش رو توی کیف کوچیکم جا دادم. شانس آوردم اون پرونده آخر رو قبول کردم و تونستم اون مواد رو کشف و ضبط کنم. فردا اول وقت دست به کار میشم.

آرتور این رو با خودش گفت و چشماش رو بست و با فکر و تصور سکوتی که داره توسط خر و پف ورنون لت و پار میشه، خوابید.

صبح روز بعد، اتاق دویست و هیجده:

آرتور زودتر از هر ساعت دیگری که در روز های قبل بیدار میشد، از تخت سفت و قراضه ش بیرون اومده بود و برای درست کردن معجونی که شب قبل نقشه اش رو کشیده بود، آماده میشد. خبری از صدای خر و پف ورنون نبود و آرتور برای اینکه از خواب بودن ورنون مطمئن بشه، در اتاق ورنون رو باز کرد و نگاهی به داخل انداخت. ورنون رو به پنجره اتاق ایستاده بود که ویوی آن، فقط یه دیوار سیاه بود که مورد عنایت پرندگان رودل کرده قرار گرفته بود. آرتور به آرامی ورنون را صدا کرد. جوابی نگرفت و به همین دلیل وارد اتاق شد تا از نزدیک ورنون را ببیند. جلوتر رفت و با تعجب به ورنون نگاه کرد که در حالت ایستاده خوابیده بود. ورنون خرناسی کرد که بی شباهت به نعره دایناسور نبود و باعث ترس آرتور شد. و جادوگر مو قرمز که به اندازه کافی ترسیده بود، بی سر و صدا و بدون تلف کردن وقت از اتاق خارج شد تا درست کردن معجون رو شروع کنه.

آرتور که تمام پاتیل ها رو آماده کرده بود، با استفاده از چوبدستیش، پاتیل ها را روی هوا معلق کرد و شعله هایی زیر هرکدام ایجاد کرد. دست به کار شد و با ریختن آب، اشک اژدها و علوفه مورد نیاز در پاتیل های مجزا، شروع کرد به جوشاندن هر کدام. سه ساعتی زمان برد تا معجون صورتی رنگ آماده بشه و زمان اون رسیده بود که اون رو درون شیشه ای قرار بده. آرتور از کیف کوچکی که به همراه داشت، شیشه کوچکی بیرون آورد و معجون رو به آرامی، طوری که حتی یک قطره اش هم هدر نره، داخلش ریخت.
معجون رو روی میز گذاشت و دستش رو توی کیف کوچکش کرد تا درپوش شیشه یا چوب پنبه ای رو پیدا کنه تا در شیشه رو ببنده. کمی گشت و چیزی پیدا نکرد. به همین دلیل از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت تا از جیب کتش که روی تخت افتاده بود، درپوشی بردارد.
آرتور وارد اتاقش شد، بی خبر از اینکه ورنون چند ثانیه س بیدار شده و در حالی که به تخت های مسافرخونه فحش میده، از اتاقش خارج میشه.
-لعنت به تخت های این مسافرخونه. دیشب حتی یه لحظه هم راحت نخوابیدم. دلم واسه تخت خودم و پتونیا تنگ شده.

ورنون به سمت مبل رفت و روی اون نشست. کمی گردنش رو مالید و در همون لحظه چشمش به شیشه ای که مایع صورتی رنگی داخلش بود افتاد.
-این دیگه چه کوفتیه؟

ورنون شیشه رو برداشت و به اون نگاهی انداخت. کمی بوش کرد و بوی کلوچه موزی و مرغ بریان و اسکناس های کاغذی به بینیش زد. احساس کرد کمی گیج و محو بوی معجون شده. کمی از اون رو مزه کرد.
-هوووم... این عالیه. حتما آرتور این و برای من گذاشته. امیدوارم همینطور باشه. خیلی خوش بو و خوشمزس.

ورنون با گفتن این جمله، معجون رو یک نفس سر کشید.
لحظه ای بعد، آرتور که چوب پنبه ای در دست داشت، خوشحال و خندان، مثل تسترالی که برتی باتز جایزه گرفته، از اتاقش خارج شد. در همون لحظه، ورنون که مست و خرکیف شده بود، از جاش بلند شد و به آرتور خیره شد.
-اوو... عزیزم! دیشب خوب خوابیدی؟

آرتور برای لحظه ای از طرز حرف زدن عجیب ورنون شوکه شد. به آرامی، درحالی که به حرف ورنون فکر میکرد تا جواب مناسبی پیدا کند، به سمت میز رفت. ناگهان چشمش به شیشه خالی معجون عشقی که ساعت ها براش وقت گذاشته بود افتاد و جیغی از ته اعماق وجودش کشید که موجب ترک خوردن شیشه ها شد. سرش رو بالا گرفت و ورنون رو با لب های غنچه شده دید که به سمتش میاد. بار دیگر جیغی از اعماق وجود نارنجی و کک مکیش کشید و پا به فرار گذاشت. ورنون دست بردار نبود و دور تا دور میز و اتاق به اتاق، دنبال آرتور میدوید.
-بیا با هم صحبت کنیم.
-نزدیک من نشو.
-الهی بمیرم برات. خداوکیلی خیلی دوستت دارم آرتی.
-آرتی کیه؟! من آرتورم. اون ویزلی قرمز کله زشت بیریخت که به زور زنش دادن.
-خداوکیلی صد تومن میدم. تو منو امتحان کن. اصلا بیا بریم محله پریوت درایو.
-من زن و بچه دارم نکبت. قباهت داره خرس گریزلی!
-ماشین بفرستم؟! آخ آخ آخ. جاان! خداوکیلی خیلی دوستت دار...

آرتور بدون معطلی، دست توی جیبش کرد و چوبدستیش رو بیرون کشید و افسونی نثار ورنون کرد و اون رو بیهوش و نقش بر زمین کرد. لحظه ای روی تخت نشست تا نفسی تازه کنه. بعد از دقیقه ای، به سمت ورنون رفت و بالای سرش ایستاد تا فکری به حال این معضل جهانی کنه. ورنون همچنان توی بیهوشی با خودش حرف میزد.
-من امشب دوستش داشتم... اسمم... ورنون... دورسلی... اون... گَدایه... گور پدرش...!

آرتور که به صورت متفکرانه، با چشمانی درشت و متعجب به ورنون نگاه میکرد، کم کم به ذهنش رسید که باید ابتدا اثر معجون رو از بین ببره و سپس تمام اتفاقاتی که رخ داده رو، از ذهنش پاک کنه. آرتور به سمت کیفش رفت و مقداری دَوا گلی و نوشیدنی کره ای رو به همراه کمی خرت و پرت دیگر که موجب دفع معجون از بدن میشد، ترکیب کرد و در حالی که ورنون بیهوش بود، تمام معجون رو با قیف، توی حلق مجنون ریخت. لحظه ای گذشت و ورنونِ مجنون به مانند ماهی که تازه از آب گرفتن، شروع کرد به دست و پا زدن و از جاش بلند شد.
-من کجام؟!... خدای من چه اتفاقی برای من افتاده؟

در همین لحظه چشمش به آرتور افتاد.
-تو... تو چی به خورد من دادی؟
-من... چیزه... تقصیر خودت بود که خوردی. نباید به هر چیزی دست بزنی.
-یادم میاد... آره... یادم میاد تو با اون تکه چوبی که دستته، به من...

در همین لحظه دوهزاری ورنون افتاد و قدمی عقب رفت. کمی به آرتور نگاه کرد و سپس با حرص به سمت آرتور حمله کرد.
-تو! ای جادوگر کثیف! با من چیکار کردی؟

آرتور بدون معطلی چوبدستیش رو بالا آورد و سعی کرد حافظه ورنون رو پاک کنه. اما به خاطر چاقی بیش از حد ورنون و خباثتی که آرتور، حتی فکرش رو هم نمیکرد در وجود ورنون جای گرفته باشه، مقاومتی صورت گرفته بود و به سختی میتونست ورنون رو کنترل کنه.
-نههه... سرم... احساس درد شدید دارم... ولم کن...

آرتور همچنان ادامه میداد و با سختی تمام، بخشی از حافظه ورنون رو بیرون کشید. ارتباط بین چوبدستی آرتور و ذهن ورنون قطع شد و ورنون دوباره روی زمین افتاد. آرتور قدمی به سمت ورنون برنداشته بود که ورنون از جاش بلند شد و دوباره به سمت آرتور حمله کرد.
-از اتاق من برو بیرون. گورتو گم کن موش کثیف.
-چیشده ورنون؟ من که کاری نکردم.

ورنون همچنان فریاد میزد.
-نمیدونم... احساس میکنم از چیزی متنفرم. از هرچیز عجیبی که در اطرافم رخ میده. فقط از من دور شو. برو بیرون.

آرتور متوجه شد که حافظه ورنون، به طور کامل پاک نشده و فقط تغییر پیدا کرده. و حالا به طور کامل متوجه شد که چرا بودجه بخش فراموشی توی وزارتخونه بیشتر از بخش مربوط به مشنگ هاست. آرتور کاملا این موضوع رو فهمیده بود. در نتیجه در حالی که امیدوار بود ورنون چیزی رو به یاد نیاره و فقط به متنفر بودن ادامه بده، وسایلش رو جمع کرد و با تمام سرعت از اتاق خارج شد تا توی یک راهروی خلوت به مقصد وزارت سحر و جادو آپارات کنه و تقاضای آموزش کار با طلسم فراموشی رو بده که دفعه بعد که از خونه پرت شد بیرون، راحت بتونه ترتیب حافظه مشنگ ها رو بده!


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.