هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱ شنبه ۸ مهر ۱۳۹۶
#1
هری و رون،کیسه به دست به سمت خونه ی گریمولد رفتن و در همین هنگام دوباره لرد سیاه، لرزشی رو احساس کردن و تغییر شکل دادن.
-ریتا، به هزار تیکه تبدیلت میکنیم، اینبار دیگه به چی تبدیل شدیم.

در این موقع که لرد درحال لعنت و نفرین فرستادن به ریتا بودن، هرمیون از راه رسید.
-سلام هری و رون، تو اون کیسه چی دارین؟
-قوطی نوشابه.
-کتابی که گفتم رو پیدا کردید؟:)
-کدوم کتاب؟

هرمیون خودش تصمیم گرفت درون کیسه رو ببینه که شاید کتاب داخلش باشه و بله کتاب داخلش بود.
-ممنون بچه ها که کتابو گرفتید، خوب بیاید باهم بریم خونه ی گریمولد و بعدش منم این کتابو بخونم.

رون نگاهی به داخل کیسه کرد ولی اثری از قوطی نوشابه نبود و خیلی تعجب کرده بود ولی با خودش گفت که شاید وسط راه از قوطی افتاده.
"لرد تبدیل به کتاب شده بودن.
-هری تو اون کتابو گرفتی؟
-اره فکر کنم، حالا مهم نیست بیاین بریم تا زود تر برسیم.

و ان دو ناامیدانه به سمت خانه ی گریمولد رفتند.

لرد هم شروع کردن به غر زدن.
-کتاب شدیم، دیگه کم مونده پیاز شیم،ریتا اگه دستمون بهت نرسه.


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۸ ۱۳:۵۴:۵۶
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۸ ۱۳:۵۶:۳۹
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۸ ۱۳:۵۹:۱۴
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۸ ۱۴:۰۰:۰۶
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۸ ۱۴:۰۳:۲۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#2
روز افتابی و دلنشینی بود ولی...ولی دیگه صدای هیچ سازی نبود که گوش هافلیان رو کر کنه.
دیگه هیچ صدای سازی نبود که هافلیان رو باهاش بیدار کنه.
دیگه هیچ موسیقی و نتی نبود، چون که کسی که ان رو میزد، حال خیلی بدی داشت.
پوکر و ناراحت بود.
بله دافنه بود که بسیار ناراحت و پوکر هم بود البته.:(
همون جور که دافنه با حال خراب در حال نگاه کردن به کتابش بود ناگهان سنگینیه ی چهره ای رو در بالای سرش احساس کرد.
اول فکرکردکه جسیکاس و اومده دوباره مسخرش کنه ولی وقتی اومد بگوید که"جسیکا،حال دعوا کردن با تورو ندارم پس لطفابرو."و همین که سرش رو از کتاب برداشت، دید که اون شخص جسیکا نیست، بلکه املیا و رز هستن.
-دافنه یه چند روزی هست که عجیب شدی، دیگه ساز نمیزنی.میشه بپرسم چرا؟
-احساس میکنم ذاتم پلید شده.:/

رز در حالی که سعی میکرد، دافنه رو دلداری بده، جسیکا با دورا از شیندن این جمله خیلی خوشحال شدن.
-واقعا فکر میکنی، ذاتت پلید شده؟

رز لگیدی به پای دورا زد تا اورو ساکت کنه، او از این قضیه زیاد خوش حال نبود ولی سعی میکرد که درک کنه.
-مطمین باش که هرتصمیمی بگیره، ما پشتت میمونیم.:)

دافنه سکوت کرد و گذاشت نسیم به او خورد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۲:۲۹ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶
#3
خیلیخوب بود.
و واقعا لذت بردم.
چقدر واقعا خوبه که شما به عنوان مدیر ایفا انتخاب شدید، چون با حوصله و صبورید و به همه کارا رسیدگی میکنید.
فقط یه سوال.
من چه کار های عجیبی ازم سر میزنه؟


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳۱ ۱۲:۵۲:۴۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۳۲ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶
#4
دافنه
Vs

املیا

صبح بیست سپتامبر بود، دافنه تو اتاقش نشسته بود و داشت قهوه میخورد که ناگهان نامه ای ابی رنگ از زیر درش اومد داخل اتاق.
دافنه اهسته اهسته به سمت نامه رفت و از بازکردن اون نامه استرس داشت که نکنه نامه ی تنبیه او باشه چون یه بار تو هاگوارتز اومد گیتاری رو بده به کسی که پاش سر خورد و گیتار محکم خورد تو کله ی یکی از معلما.
همین که اومدنامه رو از زمین برداره، نامه به پرواز دراومد و گفت:
-دافنه مالدون!

دافنه:
-بیست و یک سپتامبر تولد جسیکا ی عزیز تو است،تولد میخوایم بگیریم، خوش حال میشم تو هم بیای.

و بعد از گفتن این جمله، نامه خودش، خودشو پاره کرد.
-وای تولد جسی، چی بخرم؟چی بپوشم؟

بنابراین دافنه به سرعت از خونه با لباس ابی زد بیرون تا برای جسیکا، کادو بخره، دوسعات گذشت و دافنه گشت، گشت و بازم گشت و به این نتیجه رسید که به گشتن ادامه بده برای پیدا کردن کادو.
سه ساعت دیگه هم گذشت و دافنه از خستگی خودشو ولو کرد رو زمین!

پشت صحنه.

-اوهوی،باتو ام،باز که سر و کله ی تو پیدا شد، برو تا کتاب نزدم تو کلت، گند زدی به نوشتم.

پایان پشت صحنه.

سه ساعت نگذشته بود و دافنه هم غش نکرده بود."خوب بریم ادامه."
او با سرعت خودشو به پاساژ "همه چیز زرد رسوند."با سرعت مغازه هارو نگاه کرد، البته انقدر، همه چیز، زرد بود، دچار بیماری "چشم زردی" شد.
پس با خودش فکر کرد:
-یعنی جسیکا چی دوست داره.ماسک؟وسایل مشنگی؟!

در همین هنگام که دافنه داشت فکر میکرد، اسم مغازه ای توجهش رو، جلب کرد و با شوق و دوق داد زد:
-ساز های موسیقی.برای جسیکا هم یه ساز میخرم.

در واقع اسم مغازه بود"ساز زردی." کلا این پاساژه علاقه ی خاصی به اسم زرد و رنگ زرد داشتن.دافنه به سرعت جت وارد مغازه شد.
-این گیتاره چنده؟
-دویست گالیون.
-چند؟
-دویست گالیون.
-نشنیدم.
-اقاجان، میگم دویست گالیون.

بعد دافنه با تاسف از مغازه خارج شد، چون دویست گالیون پول نداشت، پس حالا باید چیکار میکرد؟در هیمن هنگام که دافنه کاسه ی چه کنم، چه کنم دست گرفته بود، شخصی به پشتش زد.
-شنیدم که به پول نیاز داری؟
-اره، از کجا شنیدی؟
-منم تو مغازه کنار تو بودم.

دافنه:
-اگه بخوای، من یه کاری واست سراغ دارم که میتونی در عرض چند روز، دویست گالیون جور کنی.
-چه کاری؟
-باید تا بعدظهر امروز، یه سازی رو نگه داری و البته نباید حتی بهش دست بزنی
-پس چطوری نگهش دارم در صورتی که نباید بهش دست بزنم؟
-اینش دیگه با تو،بیا دنبالم.

دافنه به دنبال ساحره رفت ولی براش عجیب بود که یه شخصی به طور تصادفی، از اسمون سر دراورده تا به او کمک کنه، تازه از کل قضیه هم باخبره.
-حتما الان داری به این فکر میکنی که من کیم، چرا دارم بهت کمک میکنم و از این سوالا.
-اره.
-من از فامیلای دور دورا هستم که ذهن خوان و حال نگرم و عاشق کمک کردنم.
-حال نگر؟
-مثل اینده نگری ولی به جای اینده، حال.

بعد از چند دقیقه انها به دری رسیدن و به داخل خونه اپارات کردن.
-چرا از اول اینکارو نکردیم؟
-یادم نبود، الان یادم افتاد.خوب این ساز رو میبینی، این گیتار خوشگل و ناز رو باید نگه داری و بهش دست نزنی و نشکونیش.
-اما باید حتما هرسازی که میدن به دستم رو امتحان کنم.
-نباید کنی.

ساز رو گرفت وبرد خونش و بعد یادش اومد که از اول سوژه رو اشتباه رفته،باید میرفته به تالار هافل و از اونجا شروع میشده داستان، حالا اشکال نداره.
به سوی تالار هافل رفت ولی اونجا اصلا جای امنی نبود.
-دورا، هنوز که طبق مد پیش میری.
-هنوز که تلسکوپت رو همه جا میبری.
-دلم میخود

همین که دافنه وارد شد، صدای شکسته شدن تلسکوپ املیا بر سرش بلند شد.
-اخ سرم.به من چیکار داشتی؟
-تا حالا تو کله ی تو نشکونده بودم، میخواستم ببینم چه شکلیه.

دافنه اومد با گیتار بزنه تو سر املیا که یادش اومد نباید هم چین کاری بکنه، بعد با سرعت رفت تو خوابگاهش.
یه ساعت گذشت و دافنه تحمل نکرد و گیتار رو برداشت، اهنگ زد.
دو دقیقه بعد ناگهان رنگ موی دافنه به رنگ صورتی تغییر پیدا کرد و بال دراورد.
-بال؟! موهام چرا این طوری شدن.
-چی شده داف...

قبل از اینکه جسیکا حرفش رو تموم کنه جیغ بلندی کشید.دورا در این هنگام وارد شد.
-چه خبرتونه، داد میزنید.
-دافنه...دافنه...
-دافنه چی؟
-خودت نگاش کن.

دورا نگاهی به دافنه انداخت و بعد گفت:
-چیز عادی است، اتفاقا بهش میاد.
-فکر کنم نباید واقعا به اون گیتاره دست میزدم، فکر کنم با زدن اون گیتاره این شکلی شدم.

دو دقیقه بعد دافنه به حالت اولش برگشت، انگار فقط یه شوخی بود.
-تازه داشت خوش میگذشت.

حالا که دافنه خوب شده بود، گیبن سازو ول نمیکرد.
-بده ن اون سازو، منم بال میخوام
-ای بابا، چه گیری افتادیما، ول کن این سازو گیبن، این امانته.
-دعوا، دعوا، هی هی.جس برو یه پفیلا بیار، بخوریم.
-وقته خوابه، برین بخواین.
-من میخوام دعوا رو تماشا کنم.

بالاخره بعد از مدتی گیبن ول کرد و رفت گوشه ای نشست.بعد از این همه دعوا، بالاخره ساعت 12 شد.دافنه رفت دوباره به همون پاساژ و گیتار رو به همون خانم پس داد.
-بهش دست زدی؟
-اره.
-میدونستم که میزنی، این فقط یه ازمایش کوچولو و البته شوخی بود، بیا اینم دویست گالیون.

دافنه دویست گالیون رو گرفت و با مخ رفت تو شیشه ی مغازه ای که ساز میفروختن.بعد هم وارد شد و گیتار رو برای جسیکا گرفت.دافنه با همون لباس ابیش و موهایی باز، فردا رفت تولد جسیکا.

موقع دادن کادو ها.

-بیا جسیکا این کادوی تو.کلی بدبختی کشیدم تا گرفتمش.
-مرسی ولی من گیتار بلد نیستم.
-یاد میگیری.
-ممنون، فکر میکردم از من بدت میاد و باهام دعوا میکنی.

دو دقیقه بعد


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳۱ ۱۲:۳۶:۰۱

تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
#5
-خوب بگو نقشتو.
-چطوره جوری رفتار کنیم که انگار مردن و بعد یه طلسم بزنیم که مثل روح بتونن از وسایل این موزه عبور کنن؟
-و بعد اگه رفتن، بیرون، دیدن که نمردن چی؟
-تا اون موقع در موزه رو میبندیم.

بنابراین راهنما ها شروع کردن به گشتن در کتاب ها، تا ورد مورد نظرشون رو پیدا کنن.
دو ساعت گذشت و راهنما ها گشتن، گشتن و گشتن و از گشتن دوباره گشتن!
تا اینکه یکی با شوق و ذوق داد زد:
-پیدا کردم.
-خوب ورد رو بگو تا اجراش کنیم.
-فقط یه مشکلی هست.
-چه مشکلی؟
-این ورد اثرش فقط سه دقیقس.
-خوب اشکالی نداره که ما کارمون رو انجام میدیم.

راهنما ها شروع کردن به خوندن ورد.
-نُل جاسکو مِل پاتو!

و بعد همه جا جوری شد که هر کس مثل روح از توش رد میشد، پس خود راهنما ها هم خیلی باید دقت کنن و فقط واسه کف و سقف ساختمون این اتفاق نیفتاد چون خودش اینطوری خواستن.()

در همین حین در ان طرف موزه:

-دورا اون لاس رو از تنت در بیار.
-نمیارم.

در این هنگام که رز داشت ویبره زنان و داد زنان، دنبال دورا میدوید ناگهان چشمش به قسمت شکلات های موزه برخورد و شیرجه زد توشون.
-وای این شکلاترو.وای اون یکی رو.:)

و شروع کرد به خوردنشون.


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۱۶:۳۴:۴۰
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۱۶:۳۵:۳۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
#6
کپی اول رفت همراه دافنه تا ساز های موزه رو ببینن و البته بخرن.
-چرا نمیرسیم؟
-میرسیم، نگران نباش.
-من حوصلم سر رفته.

انها از راه رویی رد شدن و ناگهان
همه جا تاریک شد و بع داز گذشت چند دقیقه دوباره همه جا روشن شد.
-وای خدای من، اینجا چقد خوبه.
-خوب ابنجا که میبینید، ساز هایی است که در قبلا ساخته شده...

دافنه پرید وسط حرفش و گفت:
-میخوام همه رو امتحان کنم.
-چی؟

دو دقیقه بعد:

دافنه پرید روی ساز ها و دونه دونه همرو امتحان کرد."البته این وسط چند تا ساز هم شکستن."
-لا لا لالا سل فا می ر...

همین که نت اخر رو زد، سیم گیتار پاره شد.
-هیی.:|خوب مشکلی نیست میرم سر ساز بعدی.
-صبر کنید اینا واسه زدن نیستن، دیگه، واسه تماشا هستن.
-چقدر حرف میزنی.:|
-بله من زیاد حرف میزنم و شما باید گوش کنید.
-نمیکنم.میخوام ساز بزنم.

تا اون شخص اومد دوباره حرف بزنه، دافنه با گیتاری که سیمش در رفته بود، زد تو کله ی اون شخص، خوش بختانه فوت نکردن فقط بیهوش شدن البته گیتار شکست.
-چقد سرش سنگین بود.

ان طرف قضیه:



ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۱۴:۱۰:۳۳
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۳۰ ۱۴:۱۷:۳۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۶
#7
اعلام امادگی دویل.
حریف املیا فیتلوورت.
هر سوژه ای صلاح میدونین بدین.
هماهنگ شدس.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۶
#8
همین که وینکی جن خوب، شروع به پخش کردن نوشیدنی های کره ای کرد، این وسط دعوا های رخ داد و گسترش یافتن.

تق!

-اهای املیا اکه یه بار دیگه تلسکوپت رو بشکونی تو سرم، خودم میشکونمش.
-خوب بشکون.
-وینکی جن بد، اصلا چرا اومدی اینجا، دیگه نیای، دیگه نوشیدنی ندی.

در این هنگام دافنه کتابش رو پرت کرد به سمت گیبن و محکم خورد تو ملاجش.
-ساکت باشین دارم کتاب میخونم.
-ساکت نمیشیم.

چند دقیقه بعد کل ملت:

-سر دعوا چیه؟

گویل مونده بود بین این همه دعوا، مثل اینکه دوباره بچه های هافل دارن گند میزنن به همه چیز!
-ساکت ملت. اصلا برای اینکه سریع تر و زودتر به همه نوشیدنی برسه، من خودم هم کمک میکنم.

پس این گونه شد که ملت چون زودتر نوشیدنی بگیرن،ساکت شدن.
-بیا این برای تو و اینم برای تو.
-وینکی جن خوووب؟





ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۸ ۲۳:۴۹:۰۱
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۹ ۱۴:۱۶:۲۸
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۹ ۱۴:۱۷:۲۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۳۸ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶
#9
موضوع:رفتن بچه های هافل به پیکنیک!

صبح روز یک شنبه، بچه های هافلپاف به سمت پارک تفریحی "هرچه سبز تر رفتن".
هرکس مسئول کاری شده بود.مثلا از اون جا که دورا خیلی خلاق بود مسئول چیدمان سفره و تزئین بود "که البته به نظرمن اصلا نیازی به این کار نبود اونم به خصوص توسط دورا."
دافنه هم مسئول درست کردن غذا شد!جسیکا و املیا هم مسئول اوردن قاشق، چنگال و بشقاب شدن.
گیبن هم مسئول هیچ کار کردن شد!
همین که به پارک رسیدن، داد دافنه بلند شد.
-جسیکا. بازم که وسایل مشنگیت رو پوشیدی و همچنین چسبیدی به من.
-دلم میخوا میپوشم و میچسبم بهت.
-مشنگ دوست!
-ساز دوستِ ابی دوست.
-چی؟تو چی گفتی الان؟اهای ملت،جسیکا به رنگ ابی و ساز توهین کرده.
-توهم به مشنگ دوستیم، توهین کردی.

ناگهان دافنه با کتابش کوبوند تو سر جسیکا.
-ای، میکوبونی تو سرم اونم با کتاب،الان منم با دمپایی میکوبونم تو سرت.
-الفرارررر.
-برگردند اینجا ببینم.

دافنه به سرعت همه ی وسایلش رو انداخت زمین و شروع کرد به سرعت دویدن تا اینکه به رز برخورد کرد و از اونجاکه رز ویبره داست، ویبره اش به دافنه منتقل شد.
در نتیجه به خاطر ویبره رفتن دافنه، دیگه نتونست حرکت کنه و بعد از چند دقیقه دافنه با خوردن دمپایی توسرش از حالت ویبره خارج شد.
-حقت بود.امیدوارم جاش نمونه فقط.
-نمیمونه تا حرصت دراد.

از اون طرف قضیه املیا با تلسکوپش زد تو سر دورا.
-باز شروع کردی که.
-ستاره ها میگن که بازم بزنم تو سرت.

چند دقیقه که گذشت همه اروم گرفتن و شروع کردن به چیدن سفره.
دافنه سفره رو پهن کرد و بعد املیا و جسیکا،بشقاب، چنگالا رو گذاشتن.دورا هم بعد از گذاشتن هر بشقابی، ان رو کمی تغییر میداد که مثلا بگه این طوری بهتره!
"ولی واقعا راست میگما خیلی سلیقش خوب بود، جاتون خالی خیلی خوب چید."
بعد از چیدمان پایه ی سفره، رز غذا هارو اورد.
غذا ها شامل:ساندویج ابی و انواع ساندویج بودن!
همینکه رز غذاهارو چید.ناگهان دافنه یه ساندویج برداشت و پرتاب کرد به سمت جسیکا.
-صورتم خراب شد.اه.
-حقت بود.

همین که دافنه این حرفو زد، جسیکا هم رو دست روهم نذاشت، ده تا ساندویج برداشت و همرو با هدف گیری خیلی خوب پرتاب کرد به سمت دافنه.
-پرتاب میکنی؟ پرتاب کن، چرا ساندویج های ابی رو پرتاب میکنی.میخواستم بخورمشون.
جسیکا:

مثل اینکه هافلی ها هرجا میرن، باید یه دردسر درست کنن.

پشت صحنه.

پس‌چی فکر کردی،‌بله ما هرجا میریم، خراب کاری و دردسر درست میکنیم.

پایان پشت صحنه.

-راستی دافنه تو که اینقدر از وسایل مشنگی بدت میاد،‌چرا پس از پیانو استفاده میکنی؟پیانو هم جز وسایل مشنگیه، نه؟
-اولا، من برای اینکه حرص تورو در بیارم میگم از وسایل مشنگی بدم میاد، دوما، تو مگه کتاب نمیخونی؟ پیانو رو اول جادوگران درست کردن، بعد از ده سال ،مشنگا هم به فکرشون زد و درست کردن.
-ساز دوست.
-بیا دیگه تمومش کنیم.
-باشه.

چند دقیقه بعد

اون روز چون همه ی غذا ها نابود شد به دست دافنه و جسیکا، فقط نشستن از طبیعت لذت بردن.

پایان.


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۷ ۱۱:۴۱:۲۴
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۷ ۱۴:۱۵:۴۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶ یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۶
#10
همان طور که راهنما داشت توضیح میداد و املیا با لذت نگاه میکرد.
دافنه خودشو به سرعت به موزه رساند و با یک پرش بلند، افتاد روی دورا.
-لباسامو خاکی کردی.
-خواستم یکم هیجان بیشتر شه.
-تو اینجا چیکار میکنی؟
-تو مگه ذهن خوان نیستی؟خوب خودت بخون دیگه، حوصله ی توضیح دادن ندارم.

دورا که دید بالاخره یکی رو پیدا کرده تا ذهنش رو بخونه و حوصلش سر نره، شروع کرد به فضولی در ذهن دافنه.
-سلام دافنه.
-سلام املیا،اسمون امروز نارنجیه.راستی این خانونه داره چی میگه؟
-داره در مورد ستاره شناسی توضیح میده.
-اخ جون پس بذار هر چی میگه رو تو دفترم بنویسم.

دافنه دفتر ابیش با طرح گل رو در میاوره و هر چی خانوم راهنما میگه رو وارد میکنه.

-خوب بریم سر مطلب اصلیمون...اسطرلاب از ابزارهای قدیم نجوم و طالع‌بینی است. اسطرلاب وسیله بسیار کارآمدی در نجوم رصدی بوده و اکنون بیشتر برای کاربردهای آموزشی بکار می‌رود. این ابزار برای سنجش ارتفاع، سمت، بعد و میل خورشید و ستارگان، تعیین وقت در ساعات روز و شب، قبله و زمان طلوع و غروب آفتاب و بسیاری کاربردهای دیگر به‌کار می‌رفته‌است.
-املیا تو چیزی از حرفاش رو میفهمی؟
-دورا تو اینجا چیکار میکنی؟فکر کردم اینجا برات کسل کنندس.
-داشتم تو ذهن دافنه فضولی میکردم.
-خوب در جواب سوالت...تک تک کلماتش با تمام جزئیات رو فهمیدم.
-دافنه توکه اومدی به هافلپاف بیا با ادمایی مثل من بگرد نه مثل املیا.
-من با هرکسی دلم میخواد میگردم.
-دارم میگم تو اعماق ذهنت میبینم که میخوای بامن باشی نه املیا.

دورا این را گفت و بعد املیا بدون دلیل تلسکوپش رو تو سر دورا شکوند.
-ای سرم...اهای املیا، برگرد اینجا ببینم.
- منکه همینجام.
-چرا تلسکوپت رو تو سرم شکوندی دوباره؟
-خودت تو ذهنم بخون.

دافنه هم با دفترش زد تو فرق سر دورا تا حالش بیاد سره جاش.
-تو دیگه چرا زدی؟
-دلم میخواد.دینگ!


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۶ ۲۳:۳۳:۱۱
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۶ ۲۳:۳۵:۱۹

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.