هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: المپیک دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ شنبه ۸ مهر ۱۳۹۶
#1
علیک سلام
منم مثل اینکه هستم.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: هالی ویزارد
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ شنبه ۸ مهر ۱۳۹۶
#2
جنگجویان آتش

سکانس دوم:
<پلان هفدهم>


دوربین نمایی از روبروی یک قلعه ی مخروبه را نشان می دهد که نیمی از آن را تاریکی پوشانده است و نیمی از آن نوری کم دارد و مخروبه تر نشان داده می شود.
ناگهان از گوشه ی سمت چپ دوربین سه اژدها زخمی و خسته بال زنان به طرف قلعه نزدیک می شوند و .
همان موقع سواری بر روی جاروی خود پدیدار می شود که سعی دارد مخفیانه و دور از نگاه تیز جانوران حاضر در آنجا خود را به طرف کم نور قلعه برساند.
سه اژدها پایین تر می روند و بر روی محوطه ناهموار و تاریک قلعه می نشینند.دوربین از پشت سر اژدها ها تصویر می گیرد.
همان موقع جوانی با مو های قرمز متمایل به حنایی و چشمانی قهوه ای از قسمت های تاریک قلعه بیرون آمده و به طرف سه اژدها می رود.

<پلان هجدهم>

دوربین ایندفعه نمای داخلی قلعه را نشان میدهد. بیشتر از همه خزه های سبز روی دیوار به چشم می آید و شاید کمتر از همه سگ مرده ای که آنجاست.
نیوت اسکمندر، جانور شناس معروف سه اژدها را به بند می کشد و با خود به یکی از راهروهای قلعه مخروب می برد.
تصویر محو می شود و دوربین اینبار ادوارد را نشان می دهد که وارد راهروهای قلعه می شود.
دوربین پابه پای ادوارد پیش می رود. تا اینکه به همان جایی می رسد که چند دقیقه پیش نیوت و اژدهاهایش آنجا بودند.
ادوارد چوبدستی اش را بالا می آورد و وردی را زیر لب زمزمه می کند. همان موقع چوبدستی اش از دستانش جدا می شود و روبرویش قرار می گیرد.

<پلان نوزدهم>

دوربین از بالای سر نیوت اسکمندر می گذرد و روبرویش قرار می گیرد. او همچنان در حال راه رفتن است. وقتی به انتهایی ترین و تاریک ترین و مخوف ترین راهرو می رسد، همراه سه اژدها به تک اتاقی که آنجاست می روند. (همان موقع دوربین عقب تر می رود تا رفتن آنها را واضح تر نشان بدهد و وقتی آنها وارد اتاق شدند پشت سرشان وارد می شود.)
آن اتاق بزرگترین اتاق قلعه بود که تقریبا یک سوم قلعه را در بر می گرفت. در آن اتاق هزاران اژدها وجود داشتند. نیوت به طرف اژدهایی که از همه کوچکتر بنظر می رسید رفت و شروع به نوازش آن جانور کرد.

<پلان بیستم>

دوربین پابه پای ادوارد و چوبدستی اش و در کنار او در حال حرکت است. چوبدستی کارگاه او را راهنمایی می کند که به طرف جایی برود که آن سه اژدها رفته اند.
ادوارد در پیچ و خم راهرو ها با کمک چوبدستی اش گم نشده بود و راه را درست آمده بود. هنوز در راهرو روبروی راهروی مخوف بود که مردی آشنا را دید که از اتاقی خارج می شود و در خلاف حرکت او درحال حرکت است , ادوارد سریع خود را در سایه ها مخفی می کند و از دیدرس مرد خارج می شود. دوربین از روبروی نیوت تصویر می گیرد تا او از پیچ راهرو ناپدید شود.
ادوارد با عجله به طرف آن اتاقی که نیوت از آن خارج شد می رود.

<پلان بیست و یکم>

دوربین صورت متعجب ادوارد را به قاب می کشد که با بهت به لشکر عظیم اژدهایان چشم دوخته است.
دوربین عقب می رود تا بتواند لرزیدن بدن ادوارد را نشان بدهد.
همان موقع صدای پایی توجه ادوارد را به خود جلب می کند. ادوارد زود خود را پشت چند اژدهای بلند قامت پنهان می کند.
اینبار دوربین در اتاق را نشانه می گیرد و وقتی نیوت با چند تکه گوشت وارد می شود، او را زیر نظر می گیرد.

<پلان بیست و دوم>

نیوت اسکمندر دستی روی اژدهای قرمزی که در نزدیکی اش بود کشید و گوشتی را برایش پرت کرد.
اژدها گوشت را در هوا گرفت و خورد. همان موقع ادوارد از پشت اژدهایان بیرون آمد و آرام آرام به طرف نیوت قدم برداشت.
چوبدستی اش را از پشت روی گردن نیوت گذاشت.
دوربین جلو می رود و صورت ترسیده نیوت نمایان می شود.
- تو...تو کی...هستی... چطو...ر تونستی اینجا رو پ...پیدا کنی؟

در همان حال سعی داشت دست خود را به چوبدستی اش برساند. ولی ادوارد با حرکتی سریع چوبدستی نیوت را با دست دیگرش از غلافش بیرون می کشد. و بعداز اسکمندر می پرسد:
_ تو اینجا چیکار می کنی اسکمندر؟ این همه اژدها برای چیه؟
_ من هیچی به تو نمیگم.

ادوارد بعد از این حرف اسکمندر او را بیهوش می کند و در جایی مناسب پنهان می کند.کاراگاه بعد از مخفی کردن جانورشناس معروف عرق روی پیشانی اش را پاک می کند و با احتیاط از اتاق خارج می شود. دوربین نیز در مدت خروج کاراگاه از روبرو وی را دنبال می کند.

<پلان بیست و سوم>

ادوارد همانطور که راه می رود، زیر لب زمزمه می کند:
_ باید بیشتر حواسم رو جمع کنم ، ممکنه آدم های بیشتری اینجا باشن.

ناگهان حالت صورتش تغییر پیدا می کند و بهت زده می شود ولی زود خود را پشت دیوار پنهان می کند.
دوربین می چرخد تا به بیننده آنچه را که ادوارد دیده است، نشان بدهد.
وقتی دوربین از حرکت باز می ایستد، محوطه بزرگی پر از اسکلت آدم و گوشت های فاسد و خون که با خزه ها و چمن های وحشی که در آنجا روییده است و مخلوط شده است، دیده می شود و در وسط این ها یک شخص که شنلی سیاه رنگ دور خود پیچیده ، پشت به ادوارد ایستاده است.
ادوارد از جلوی دوربین رد می شود و با احتیاط بطرف آن شخص سیاه پوش می رود. تا به دو متری آن شخص می رسد، آن شخص در حالی‌که شنلش روی هوا تاب می خورد به طرف ادوارد برمی گردد. آنوقت چهره ی نفرت انگیزش نمایان می شود.
ادوارد:
_ تو کی هستی؟
_ من؟ من لرد استفان هستم کاراگاه ادوارد.

دوربین نزدیک تر می رود و می چرخد, طوری که فقط آن دو و فضای خالی بنشان دیده می شود.
_ اکسپلیارموس.

لرد که از حرکت کاراگاه جوان جا خورده بود با طلسم برخورد کرد و به عقب پرت شد و به دیوار خونین قلعه برخورد کرد. ولی زود از جایش بلند می شود و طلسمی به سمت ادوارد می فرستد، ادوارد هم طلسمی به سمت او می فرستد و دوئلی پر هیجان را شرپع می‌کنند.
در بین دوئل لرد استفان می گوید:
_فکر کردی تو می تونی من رو شکست بدی؟ کورخوندی ، هیچ کس نمیتونه من رو شکست بده.

و به فرستادن طلسم ادامه می دهد. ادوارد نیز مقاومت می کند. بعد چند طلسم صورت‌ ادوارد درهم‌ می رود. و در آخر با یکی از طلسم های‌ لرد پرت می شود.

«پلان بیست و چهارم»

دوربین پانزده سوار را نشان می دهد که با دقت و سرعت بر روی جارویشان پیش می روند. دروبین نزدیک تر می رود و از روبرو صورت نگران هرمیون و رون را نشان می دهد که با هم حرف می زنند.
- اون ردیاب های مشنگی رو که بهش وصل کردی خیلی به کارمون اومد هرمیون.
- اوهوم به کارمون اومد. ولی یکم اضطراب دارم رون. یه حس خیلی بدی دارم به جایی که ادوارد توش هست. بهتره به حالت آماده باش بمونیم.
رون با تکان دادن سر خود حرف هرمیون را تایید می کند.
دوربین دوباره از بالا‌ پانزده نفری را که برای کمک به ادوارد آمده بودند را نشان می دهد، گروه چوبدستی های خود را آماده گرفته و به صورت سه گروه پنج نفری پخش می شوند.
رون، هرمیون، نویل لانگ باتم، لونا لاوگود و چارلی ویزلی با هم مستقیم به سمت قلعه و دو گروه دیگر از چپ و راست به طرف قلعه می روند.

<پلان بیست و پنجم>

دوربین از بالای قلعه سه گروه جستجوگر را نشان می دهد که کم کم به سه طرف قلعه نزدیک تر می شوند.
فیلمبردار روی گروه وسطی زوم می کند و دوربین را پایین تر می آورد و از پشت‌‌ ‌گروه دنبالشان می کند.
هرمیون پنجره اتاقی را به هم گروهیانش نشان می دهد و آنها پشت سر هم به سمت آن می روند و وارد اتاقی تاریک و نسبتا بزرگ می شوند.
_لوموس.

هوای تاریک اتاق با نور چوبدستی های آنها روشن می شود. هرمیون و رون به سمت چپ اتاق می روند و لونا و نویل و چارلی به سمت راست.
هرمیون نور چوبدستی اش را جلوی خود می گیرد و به جست و جو می پردازد.
ناگهان دستی را جلوی پایش می بیند و جیغ خفه ای می کشد وقتی چوبدستی او و رون صورت نیوت اسکمندر را مشخص می کند، چهره کل گروه که با جیغ هرموین جمع‌ شده بودندسرشار از تعجب می شود.

< پلان بیست و ششم>

دوربین از روبرو گروه را دنبال می کند که به صورت پنهانی در راهرو ها پیش می روند. گروه کمک کم کم به جایی که ادوارد و لرد درگیرند نزدیک می شود.دوربین از بالا و پشت سر گروه تصویر می گیرد. تمام گروه ناگهان می ایستند , در روبرویشان محل درگیری ادوارد و لرد قرار دارد.

دوربین فقط از لرد تصویر می گیرد که به سمت بدن ادوارد حرکت می کند. وقتی به یک متری بدن ادوارد می رسد طلسمی به سمت او پرتاب می کند ولی طلسم سبز وی با طلسمی آبی رنگ برخورد می کند و هردو ناپدید می شوند. همان موقع لرد استفان به سمت گروه کمک برمی گردد.

< پلان بیست و هفتم>

دوربین زاویه دار از کنار رون که با لرد دوئل می کند تصویر می گیرد. دوربین می چرخد و دورتر می رود و از کنار تصویر می گیرد طوری که همه افراد دیده شوند. در بین دوئل رون و لرد استفان هرمیون به چوبدستی اش جرکتی می دهد و سمورآبی نقره ای رنگی از چوبدستی اش بیرون میاید و در دیوار فرو می رود.


< پلان بیست و هشتم>

دوربین از زاویه قبلی اش تصویر می گیرد. حالا تمام پانزده نفر در حال مبارزه با لرد استفان بودند, در یک لحظه صدای آپارات های پی در پی در سالنمی پیچد.بیست سیاه پوش در کنار و پشت سر لرد ظاهر می شوند. دوربین همزمان با صدای آپارات اول شروع به چرخیدن می کند. در آن وسط کسی متوجه نبود یک نفر از گروه کاراگاهان کم شده است.

<پلان بیست و نهم >

دوربین هرمیون را نشان می دهد که پشت سر صحنه در گیری خورد را در کنار بدن ادوارد ظاهر می کند. هرمیون روی بدن ادوارد خم می شود و چندین طلسن رویش اجرا می کند. بعد از چند ثانیه ادوراد نفس عمیقی می کشد و بلند می شود. سپس هر دو با هم از پشت سر به گروه لرد استفان نزدیک می شوند و شروع به پرتاب طلسم می کنند.

دوربین به عقب می رود و از بالا صحنه درگیری را به نمایش می گذارد. از گروه کاراگاهان تنها شش نفر مانده اند و از گروه لرد نیز هشت نفر و این به خاطر غافل گیری گروه لرد استفان بود . ولی حلا که گروه سیاه پوش متوجه دو کاراگاه در پشت سرشان شده بودن حداکثر دفاع را می کردند.

<پلان سی ام>

دوربین از کنار از صحنه دوئل ادوارد, رون و لرد استفان تصویر می گیرد. انواع طلسم های رنگارنگ بینشان رد و بدل می شود, چند ثانیه بعد رون یک طلسم سبز معروف را به سمت لرد استفان می فرستد, لرد طلسم را برگشت می دهد ولی همان موقع طلسمی به رنگ خون درست به سینه اش برخورد کرد .

<پلان سی و یکم>

دوربین از بالا صحنه مبارزه به طور زاویه دار تصویر می گیرد.با افتادن جسم لرد استفان مبارزه افراد دو گروه متوقف می شوند. ولی تنها بدن لرد نبود که به پایین می افتد بدن بی جان ادوارد نیز همزمان به پایین می افتد. بعد از این اتفاق گروه سیاه پوش یک به یک فرار را بر قرار ترجیح دادند و آپارات کردند. بعد از این صحنه کم کم سیاه می شود.




نویسندگان, کارگردانان,طراحان صحنه, موسیقی, جلوه های ویژه و غیره و غیره: ادوارد و مینروا مک گوناگال.

با تشکر از : ادوارد و مینروا مک گوناگال.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶
#3
-وای مرلین چیکار کنم ؟ دامبلو بیدار کنم. وای چه کنم آی چه کنم چه طور اونو پیدا کنم ؟

-اهم، اهم.

مینروا فکر کرده بود و فکر کرده بود تا اینکه در نهایت از فکر کردن خل شده بود. در این بین دافنه مالدون با ادب و متین وسط شعر (دامبلو چیکار کنمش؟) اثر پروفسور مهربانشان پریده بود و سعی داشت آخرین خبر های فکر کردن ایشان را زودتر از غیره بگیرد که با این وعضی که از او دید به طرف بقیه محفلیون شتافت.
در این حین مرگخواری قهرقهرو از کنار آن پیرزن به گل نشسته بگذشت و وقتی آن پیر را که قصد داشت دامبلدمورت، رهبر جدیدشان را از آنها جدا کند ولی خل و دیوانه شده بود، دید با خوشی به سمت و سوی مرگخواران بشتافت تا این خبر دسته دوم را به آنها بدهد.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
#4
مینروا مک گونگال با خستگی و از کول افتادگی به محفل می رسد. چندبار زنگ را فشرد و وقتی جوابی نیافت، چوب دستی اش را در آورد و رو به قفل در گرفت:
- ریداکتو.

پس از این که قفل در را بشکافت در را به آرامی باز کرد و با صحنه ای تعجب برانگیز روبرو شد. خانه ی درب و داغون و خالی از محفلی ها. همانطور با تعجب همه جا را می نگریست تا اینکه جغدی نامه ای را که با خود آورده بود را روی سر او کوبیدو مینروا را با تعجبش تنها بگذاشت.
مینروا با همان حالت تعجب به نامه نگاهی انداخت. پشت نامه نوشته شده بود((جینی ویزلی)). نامه را باز کرد وبه دستخط جینی چشم دوخت.

نقل قول:
سلام بر پروفسور خودم. پروف کجایی که به دادمون برسی؟ فقط امیدوارم که زودتر به خانه ریدل ها برسی.


نیم ساعت بعد


جینی با چشمانی گریان در بغل مینروا فرو رفته بود و ماجرا را می گفت. محفلی ها همه دور آن دو جمع شده بودند و گریه و زاری می کردند. جینی بینی اش را بالا کشید وگفت:
-همش همین بود.

مینروا دوست داشت رفتاری فراتر از خشن با آنها بکند ولی وقتی چشمان اشکیشان را دید منصرف شد و روی اولین صندلی نزدیک به آنجا نشست. همان موقع صدای دامبلدمورت همه را به خودشان آورد.
-این پیرزن فسیل شده در خانه ی ما چه می خواهد؟

جینی دستانش را به هم زد و گفت:
- پروفسور مینروا مک گونگال هستند ایشون. یکی از فرزندان سپید و سیاه شما.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۳:۳۲ سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۶
#5
1.آپارات کنید یا با جارو برید فرقی نداره، فقط برید سمت دوال پا ها به طوری که سر مراسم جفت گیری برسید، اونا خیلی از آدمای عادی میترسن، یه جوری رامشون کنید و کاری کنید کاری که دلتون میخوادو واستون انجام بدن. (25 نمره)

مینروا بعد از آپارات به راه افتاد تا در جنگل های گیلان دوال پا های کنه را پیدا کند. بعد از چندی راه رفتن، به دلیل فرسودگی عضلات پاهایش در پیری خسته گشت و روی سنگی که در آن نزدیکی بود نشست. کیفش را باز نمود و شیشه آبش را درآورد. تا به لبان چروکیده اش نزدیک کرد صدای عجیبی توجهش را جلب نمود.
با سریع ترین سرعت ممکن به شکل گربه ای ناز که خط های اطراف چشمانش مانند عینک بود درآمد. دنباله ی صدا را گرفت تا رسید به رویایی ترین جایی که دیده بود. آنجا پر از گل و گیاه هایی بود که زیباییشان در برابر گیاه های اسپروات بیش از اندازه بود. حتی درختانی داشت که شاخه هایش آویزان شده بودند و اسپروات به آنها می گفت بید مجنون.
داشت از زیبایی آنجا لذت می برد که ناگهان دو زوج دوال پا را دید که برای مراسم جفت گیری آماده بودند. آن ها پاهایشان را که مثل تسمه دراز و پیچ در پیچ هستند را می کشیدند و به سمت هجله گاه می رفتند.
مینروا به شکل اصلیش درآمد و به طرف دوال پا ها حرکت کرد. دوال ها اصلا حواسشان به او نبود و می خواستند به کار اصلی خود مشغول شوند که مینروا گفت:
- اهم... اهم شما معمولا جلوی دیگران از این کارا می کنید؟

دوال پا ها با ترس رویشان را به سمت پیرزنی که ردای سبز و سیاه پوشیده بود کردند. تا خواستند پا به فرار بگذارند مینروا افسون طناب پیچ شدن را روی دوال ماده اجرا کرد.
- اینکارسروس.

یقینا وقتی ماده در خطر است نر به کمک او می شتابد ولی دوال پای نر با سرعت هر چه تمام تر آنجا را ترک گفت.
مینروا سری تکان داد و به ماده که از انتخاب همسر خویش تاسف می خورد، گفت:
- همینه که در حال انقراضید. تو اگه کاری که می گم رو انجام بدی کاری می کنم که میونتون با هم خوب بشه و شوهرت دیگه ترسو نباشه. خوبه؟

دوال پای ماده که از وضع پیش آمده راضی بود سرش را به معنی تایید تکانی بداد. مینروا گفت:
- همه گیاهای تو خونتون رو از ریشه بکن و بده به من تا بدم به دوستم که گیاه شناسه.


وبعد طناب را پاره کرد. دوال پا همه ی گیاه ها را از ریشه در آورد و به مینروا داد. مینروا هم که طبق قولش دوال نر را برگردانید و او را شیرفهم کرد که اگر نترسد نسلش سال ها و سال ها ادامه خواهد یابید و اینکه زودتر مراسم را آغاز کنند و خودش خوشحال و شاد و خندان به همراه گیاه ها به سمت هاگوارتز برفت.



2.به نظرتون راه حل این که اونا منقرض نشن چیه؟ (5 نمره)

اینقدر مثل لیسا قهری نباشند و پدر مادراشون به نراشون یاد بدن که ترسو نباشند. مثل پیوز هم بی ادب نباشند و برن یه جایی پنهون تر جفت گیری کنند.
گیاهاشون هم بدن به اسپروات. همیشه هم به حرفای مینروا گوش بدن. مثل آرسی از کروات استفاده کنند تا خوشتیپ تر بشند. از انسان ها هم نترسند آخه اونا خیلی مهربونند.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۶
#6
1. با توجه به تعریف گسترده ای که از خرت و پرت ارائه شد، ازتون میخوام خرت و پرت مورد علاقه تون رو از دنیای مشنگی وارد خونه ی جادوگریتون کنین. واکنش خانواده و اطرافیان و هم کلاسی هاتون، تلاش شما برای توضیحش، مخفی کردنش و غیره. ذهنتون رو آزاد بذارین. به کاربرد ها و واکنش هایی فکر کنین که خیلی عادی و روتین نیستن. (22 امتیاز)

مینروا مک گونگال به سختی کارتن قهوه ای رنگ کثیف را با خود حمل می کرد که بلاخره به محفل رسید. زنگ در را به سختی فشرد و دستش را از رویش بر نداشت.
دو هفته پیش وقتی جیسون از توی کیفش یه بلیط در آورده بود و گفته بود که بلیطش برای یک کشور خیلی باحال و مردمش همه خونگرم هستند تصمیم گرفت که ایندفعه بلیط رو از اون بگیره و بره به کشوری که نامش ایران هست.
در ایران دیده بود که بیشتر مردم دستشونو مدام روی زنگ نگه می داشتند. با خودش فکر کرده بود که اگر او هم کار اونارو تکرار کنه خیلی کار باحالی کرده ولی وقتی خانم فیگ با عصبانیت درو باز کرد از کارش پشیمون شد و از خانم فیگ کلی عذر خواهی کرد و خواهش کرد که اعصاب خودش رو خرد نکنه.
با خستگی کارتن قهوه ای رو روی میز گذاشت و با خودش فکر کرد که اگر از تاکسی ماگلی استفاده نمی کرد چقدر خسته تر می شد.
همه ی اعضای محفل جمع شده بودند تا برگشتن مینروا را جشن بگیرند. در آشپزخانه جای سوزن انداختن هم نبود. مینروا این ضرب المثل را از یک پیرمرد ایرانی شنیده بود که در صف گرفتن نان سنگی ایستاده بود و غر می زد.
رز زلر در حالی که ویبره کنان به کارتنی که مینروا با خود آورده بود نگاه می کرد گفت :
- کارتن چیه پوفسورتو؟

مینروا بعد از ده ثانیه حرف رز را در ذهنش درست کرد و گفت :
- اهم ... اهم ... خانم ها و آقایون این شما و این یک توالت دیگه برای محفل.

مینروا توالت ایرانی رو از کارتن در آورد و به محفلیون که با تعجب به آن شیء سفید که سوراخی در بالایش خودنمایی می کرد نگاه می کردند لبخندی زد.
دافنه مالدون که زودتر از همه به خودش آمده بود از مینروا پرسید:
-سوغاتی توالت ایرانی آوردین واسمون؟:confused:

مینروا در حالی که سعی می کرد لبخندشو نگه داره گفت:
واسه همتون سوغاتی جدا گرفتم ولی این برای محفله چون محفل با کمبود توالت مواجهه.

کتی بل در حالی که به بدنه ی توالت دست می کشید گفت:
- نحوه کارش چطوریه پروفسور؟
-دفترچه راهنماش توی جعبه هست. فروشنده تا فهمید من ایرانی نیستم این دفترچه رو گذاشت توش.
- پروفسور این موزا چین رو کارتن؟
-نمیدونم فرزندم. راستی باید تصمیم بگیریم که این توالت برای خانم ها باشه یا برای آقایون؟

ناگهان هرج و مرجی به راه افتاد و هر زن یا مرد سر این قضیه با هم درگیر شدند که البته بسیاری از مرد های زن ذلیل خیلی زود عقب کشیدند. جیسون که این وسیله برایش جالب به نظر نمی رسید، خودش را به مینروا رسوند و گفت:
- هر طرف که اینو برداشت امیدوارم بدونه که چه اشتباهی کرده.

و زود آن مکان را ترک کرد.
همان موقع کتی پرید روی میز و گفت:
- یا سوغاتیها یا این شیء کفیث.


2. من باب خرت و پرت صحبت میکردیم... این سوال در مورد خرت و پرت گوییه! شروع کنید. ذهنتون رو سیال کنین و سوار شین و بنویسین. وقتی در مورد یه موضوع نوشتید و یاد یه چیز دیگه افتادید ربطش بدید و برید جلو. بدون فکر کردن، صرفا چیزایی که به ذهنتون میاد رو بنویسید. میتونین متنتون رو با یکی از کلمات زیر شروع کنین و یا میتونین خودتون آغازگرش باشین بدون توجه به این کلمات... اینا فقط برای کمک گفته شدن.
خودکار - چیپس - تولید - عروسک - کارت - زبان
(8 امتیاز)


کارت؟ منظورتون کدومه. ببینید اصولا سه نوع کارت داریم شایدم چهارتا. مثلا یکیش کارت ورود به جلسه کنکوره که مطمئنا مهم نیست و در ردیف آخر مهمترین کارت ها وجود داره کارت نوع دوم کارت شمارس که اون یا واسه کارای اداریه یا... خب بچه نشسته بهرحال یه نوع کارت هم کارت حسابه یعنی خیلی حسابیه. بدون اینکه جای بخصوصی رو بگیره حتی اندازه یک میلیارد هم در خودش جا میده و این خیلی عجیبه آخه پس پولای ما کجا میره؟
البته بهتر از پوله چون پول ممکنه در روز هزار بار دست به دست شده باشه ولی کارت حسابی دو بار، یه بار دست فروشنده کالا ، یه بارم دست خودت. کالا هم خودش یه نوع خرت و پرته حالا تولید رو نمی دونم. کالا رو میشه مثال زد مثلا... پوشک بچه... یه بوی خوبی می ده بعد استفاده هم آدم رو وادار به چرت و پرت گویی می کنه. راستی چرا همه آخر خرت و هم آخر چرت، پرته؟
یعنی خیلی کلمه مهمیه؟ یادم باشه به دفترچه لغاتم اضافه کنم. راستی این دفترچه لغاتی که من می گم واقعی نیستا راستش اصلا خرت و پرت نیست. بیشتر چرت و پرته که تو ذهنم میاد .
بهرحال خوشحال شدم که با خرت و پرت یه عالمه چرت و پرت گفتم.




قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۶
#7
تکلیفتون از این قراره که میرید سر وقت مردم دریایی... به صورت یک رول، در یکی از مراسماتشون شرکت میکنید. یکی از آیین هاشون. یا حتی از تاریخشون بنویسید. آداب و رسومشون. اصلا اینکه چی شد که شدن مردم دریایی! نیازی نیست شخصیت خودتون داخل رول حضور داشته باشه حتی. یا میتونه حضور داشته باشه. نحوه رفتنتون به تاریخ و اینارو هم شرح بدید. جزئیات کامل یعنی! سی نمره هم داره.


آرسینوس تکلیف رو گفت و رفت. بچه ها موندن با یه بدبختی جدید. مینروا خیلی آروم و با خونسردی تمام وسایلش رو جمع کرد و از کلاس رفت بیرون. کنار دریاچه رفت و وقتی مطمئن شد که کسی دور و برش نیست، ناراحتی خودش رو آشکار کرد:
-من نمیتونم برم داخل آب. چون من مثل یه گربم. از آب متنفرم. حالا چیکار کنم؟

کمی فکر کرد. اما هیچ راهی به ذهنش نرسید. بیشتر فکر کرد. ولی فایده نداشت. تصمیم گرفت که دلشو به دریاچه بزنه و بره داخل آب . تمام سعیشو کرد و بالاخره وارد آب‌ شد. قبل از اینکه داخل آب بشه از گیاه آبشش زا استفاده کرده بود. خیلی آروم پایین رفت . چشماشو بست تا از ترسش کم بشه. ثانیه ای گذشت و بعد چشمانش رو باز کرد. حالا زیر آب بود. احساس سبکی میکرد. از چوبدستیش کمک گرفت چون شنا بلد نبود.

یکم که پایین رفت، زیبایی دریاچه رو دید. از این همه زیبایی به وجد آمده بود . کم کم به محل زندگی مردم دریایی رسید. چیزی که می دید باور نکردنی بود. چیزی شبیه به یک مراسم. مردم دریایی جمع شده بودن و به نظر داشتن میرقصیدن. مینروا جلوتر رفت تا از نزدیک مراسمشون رو ببینه. براش جالب بود. اونها یه مراسم ازدواج گرفته بودن و داشتند شادی میکردن. مینروا حدود دو ساعت زیر آب بود و تمام جزئیات مراسمشون رو دید. از رقص و شادیشون گرفته تا نوشیدنی دریایی و مراسم شامشون.

احساس کرد که نمیتونه نفس بکشه. فورا با کمک چوبدستیش به سطح آب اومد. از آب بیرون اومد و با اینکه سر تا پاش خیس بود به سمت کلاس تاریخ رفت.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۶
#8
مگس

مینروا و جینی و پروتی در آشپزخونه گریمولد پشت میز نشسته بودند و جدول حل می کردند و تخمه می شکستند . جینی دستانش را بهم کوبید و گفت :
- فهمیدم میشه پاتیل درزدار .
- خوش به حالت من که هنوز تو سوال دوازده موندم.
- من که کامل کردم .

جینی و پروتی با غم خاصی در چشمانشان به مینروا که در حال شکستن تخمه بود و جدولی را که به همراه آن دو جدول دیگر دامبلدور به آنها داده بود تا سرشان گرم شود ، روی پایش گذاشته بود نگاه کردند.
چند دقیقه بعد از اینکه هر دوی آنها سرشان را دوباره فرو برده بودند توی جدول هایشان ، جیسون وارد آشپزخانه شد . نگاه تیز مینروا اینبار شیئی که جیسون پشت سرش قایم کرده بود را ندید و داشت روی اتم های سازنده پوست تخمه تمرکز می کرد .
جیسون آن شیء را زیر میز انداخت و به طرف شیر آب رفت و آب خورد . وقتی جیسون از آشپزخانه بیرون رفت مینروا که متوجه سایه فردی شده بود ، دست از سر اتم های تخمه برداشت و از جینی پرسید :
- این کی بود که اومده بود تو آشپزخونه ؟

جینی همانطور که سرش را در جدول فرو برده بود شانه ای بالا انداخت . مینروا هم در مقابل شانه ای بالا انداخت و دوباره مشغول دید زدن اتم های تخمه شد .بد از دو دقیقه مینروا ویزویز های اعصاب خرد کنی را از اطراف شنید . سرش را بالا آورد و با دیدن مگس هایی که روی میز نشسته بودند و موهایشان را ژل می زدند و بعضی هایشان که در اطراف میز پرواز می کردند ، در بهت فرو رفت .
با دستش به بازوی جینی فشاری وارد کرد که باعث شد جینی سوالی نگاهش کند . مینروا دست دیگرش را بالا آورد و به میز اشاره کرد . جینی به طرف میز که برگشت خشکش زد و بعد به بازوی پروتی فشار آورد که پروتی هم دقیقا مثل همان دو نفر رفتار کرد با این تفاوت که چون کسی کنارش نبود به هوا فشاری وارد کرد .
مینروا و جینی به اطراف میز نگاهی انداختند تا علت اجتماع مگس ها را پیدا کنند ولی هیچ شیء مشکوکی در آن حوالی پیدا نشد . مینروا به پروتی که خم شده بود و زیر میز را می نگریست و دهانش را اندازه غار باز کرده بود نگاهی انداخت . جینی هم متوجه پروتی شد . آن دو به خود آمدند و زیر میز را نگاه کردند . شیئی عجیب و سفید رنگ زیر میز بود . هر سه به زیر میز رفتند ولی به علت تنگی جا تصمیم گرفتند آن را به بالای میز منتقل کنند .

- اگه بهش دست بزنیم کاریمون که نمیشه پروف ؟
- شاید ... شایدم نه به قیافش که نمیخوره .
-پروف مگه همه چیز قیافست ؟

و بعد آرام با خودش زمزمه کرد :
-برای همینه که شوهر نداره . پیرزن هم انقدر سخت پسند؟
- چیزی گفتی جینی ؟
- نه پروف ، یعنی چرا . گفتم که بنظر میاد سنگین باشه .
- خب بیاین سه نفری برش داریم . یک ... دو... س ... .

هرسه نفر آنها با شماره سه به آن شیء دست زدند ولی نتوانستند بلندش کنند . مینروا به پروتی نگاهی انداخت ولی بجای پروتی مگسی را دید که در هوا شناور است . مینروا ایندفعه به جینی نگاهی کرد ولی باز هم مگسی را دید که روی سرش موهای قرمزی دارد . خواست چیزی بگوید ولی از زبانش فقط یک چیز بیرون آمد :
- وییییییز ... وییییییز .


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶
#9
ساختن یه طلسم! فرقی نمی کنه چه طلسمی باشه.( منظورم اینه که فرقی نمی کنه که طلسم تون یه طلسم شوم باشه یا یه طلسم برای مبارزه با سیاهی) یه رول می نویسید که توش از این طلسمتون استفاده می کنید. اسم طلسمتون و کاربردش هم حتما ذکر می کنید.(می تونید از طلسمتون برای ایجاد سیاهی یا نبودی سیاهی و شرارت استفاده کنید. فرقی نمی کنه تو چه موقعیتی باشید.)


شدت سردرد مینروا بیش از حد بود و این باعث می شد که نتواند کتابی را که از کتابخانه گرفته بود را بخواند. در کتابخانه نشسته بود و با کف دست به سرش میزد تا بتواند با وجود سردرد مطالب کتاب را درک کند.
زمزمه های اطرافیانش نا خودآگاه او را وادار می کرد که به صحبت های آنها گوش کند، ولی ادب و نزاکت را رعایت کرد و مشغول خواندن پاراگرافی شد که از نیم ساعت پیش سعی در فهمیدنش داشت.
با عصبانیت کتاب را بست و به طرف تالار گریفیندور راه افتاد. همان موقع پسری از اسلایترین جلوی او را گرفت. با حالت عصبی گفت :
- تو دیگه چی می خوای؟

پسر که معلوم بود همین عصبانیت او را می خواست گفت :
-هه مجبور بودم بیام دنبالت . پروفسور اسلاگهورن توی دفتر اساتید منتظرته به نفعته بجنبی .

و بعد پوزخندی زد . مینروا اخمی کرد . با خودش فکر کرد یعنی پروفسور اسلاگهورن با او چه کار داشت؟رو به پسر کرد و گفت :
-ممنون میتونی بری .
- نه نمیرم آخه با منم کار دارن حالا راه بیفت.

مینروا باری دیگر با خودش فکر کرد که پروفسور اسلاگهورن چه کاری میتونه با او داشته باشه . دردسرش وحشتناک تر شده بود ، بطوری که به اجبار جلوی ناله های ضعیفش را گرفته بود .
تقریبا داشتند به دفتر پروفسور می رسیدند که پسر اسلایترینی ایستاد . مینروا این بار ابروهای در هم کشیده اش را به بالا فرستاد و گفت :
- چرا اینجا ایستادی؟

پسر اسلایترینی بدون حرف به او زل زده بود . مینروا ابرو هایش را کمی درهم کرد و حرفی نزد . ناگهان پسر اسلایترینی چوبدستی اش را بالا آورد و گفت :
- استیوپفای .

مینروا حتی فرصت درآوردن چوبدستی اش را هم نکرد و بیهوش روی دستان پسر فرود آمد . همان موقع دختری از راهروی سمت چپ بیرون آمد و به پسر گفت:
- کارت درسته سیمون .

سیمون لبخندی شیطانی زد و با کمک لونی ، مینروا را از زمین بلند کردن و به تالار اسلایترین بردند . لونی لبخندی زد وگفت :
- وقتی این دختره خرخون از مدرسه اخراج بشه فکر نکنم گریفیندور اونقدرا هم امتیاز جمع کنه .


چندساعت بعد

مینروا چشمانش را باز کرد . چند دقیقه به همان حالت ماند تا درک کرد که در تالار گریفیندور نیست . همه جا بجای رنگ قرمز ، سبز دیده می شد . با فهمیدن اینکه در تالار اسلایترین هست جیغ خفه ای کشید . اگه یکی از معلم ها می دیدش اخراج می شد و این برایش حکم مرگ را داشت . گیج به همه جا نگاه کرد . صدایی از حفره ای که در سمت چپش بود می آمد .

- بله پروفسور ، مطمئنم خودم دیدمش که توی تالار سرک می کشید .

مینروا ترسیده پشت یک ستون بزرگ سنگی که چسبیده به دیوار بود پناه گرفت .
حفره باز شد و همان پسر اسلایترینی به همراه پروفسور اسلاگهورن داخل آمدند . مینروا با استرس دنبال راه چاره بود . پروفسور اسلاگهورن به پسر گفت:
- ولی اون که اینجا نیست مگه تو نگفتی نمیتونه از تالار خارج بشه ؟
- نمیدونم قربان . باید همین دور و ورا باشه .

و شروع کرد به گشتن . مینروا سعی می کرد که راه چاره ای بیابد که ناگهان طلسمی را که در خلوت خودش ساخته بود را بیاد آورد .
- شکافتزسمپیما .

چوبدستی اش را به طرف سنگ های دیوار گرفت . سنگ ها از هم شکافتند و مینروا یکی از راهرو های هاگوارتز را دید . به سرعت پا به راهرو گذاشت . سنگ های شکافته شده به حال اولیه خود برگشتند . آنوقت بود که مینروا نفس راحتی کشید و تا تالار گریفیندور تقریبا پرواز کرد .


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶
#10
1. ازتون میخوام برین یکی از این اژدها هارو تور کنید و دنبال گنجش بگردید و بگید وقتی پیداش کردین باهاش چیکار میکنید. (15 نمره)

فلش بک

مینروا برای اولین بار وقت زیادی برای خواندن کتاب نداشت . برای همین نتوانست کتاب (( تواریخ الجامع از کندرعمید الملکی)) را بخواند. به سرعت حاضر شده بود و در راه رفتن به مجارستان بود . به جنگلی تاریک و مخوف رسیده بود و به این فکر می کرد که اگر گنج را پیدا کرد با آن چه کند؟ برای بچه های نداشته اش به ارث بگذارد یا صرف کمک به یک خیریه کند. اصلا نفهمید که کی به یک کوه خیلی بلند رسید .
با تعجب به کوه نگاهی انداخت و بعد از داخل کیفش نقشه ای درآورد.
- ولی تو نقشه که کوهی نیست. پس این اینجا چیکار می کنه؟

به ناچار طرف کوه رفت و وسایل کوهنوردی اش را درآورد و پوشید. دستش را به سنگی گرفت تا خودش را بالا بکشد. ولی سنگ به پایین حرکت کرد. مینروا اول فکر کرد که سنگ می خواهد بلغزد برای همین دستش را از رویش برداشت. ولی اتفاق عجیبی افتاد سنگ از سرجایش کمی پایین تر آمده بود و از آن عجیب تر دیواره ی کوه بود که کنار رفت.
با تعجب به صندوقچه رو به رویش نگاه کرد. اینکه انقدر راحت بدون اژدهایی به گنج رسیده است شکی در دلش انداخت. اخمی کرد و به عقب برگشت تا فرار کند که جلویش دو پای بزرگ پدیدار شد. سرش را آرام بالا آورد و به شاخدم نگاه انداخت. از بینی اژدها دود بیرون می زد. آب دهانش را قورت داد و چوبدستی اش را با دستانی لرزان بالا آورد و با صدایی ضعیف گفت :
- پتریفیکوس توتالوس .

اژدها همان موقع پایش را بالا آورد و روی زمین زد و باعث شد که مینروا بر روی زمین بیوفتد. کمر مینروا به شدت درد گرفته بود . با ناله بلند شد و دوباره چوبدستیشو به طرف اژدها گرفت و طبق عادت همیشگی اش که با حیوانات حرف می زد با اینکه چیزی از حرف های او نمی فهمیدند رو به اژدها گفت :
- اگه آروم باشی کاری به کارت ندارم . فقط گنجت رو می خوام .

بر خلاف تصورات مینروا اژدها آروم نشست و در کمال ناباوری حرف زد :
- گنجمو برای چی می خوای ؟

مینروا با تعجب گفت :
- ت...تو حرف می زنی؟

اژدها سری تکون داد و سوالش را دوباره تکرار کرد.مینروا همون چیزی که تو ذهنش بود را گفت:
- می خوام بدم به یه خیریه ای جایی .

اژدها سرش را کج کرد و گفت :
- مطمئنی ؟

مینروا به تکان دادن سرش اکتفا کرد . اژدها روی زمین خوابید و به مینروا گفت :
- بلاخره یه آدم خوب که واسه منفعت خودش نمی خواد گنج رو پیدا شد . گنجو بردار و منو ازین نفرین چندصد ساله نجات بده . خیلی وقت پیش من به ارباب خودم که جادوگری زبردست بود خیانت کردم و توسط اون نفرین دم . ازت ممنونم دختر خوب . حالا برو دیگه چون من می خوام بخوابم . راستی من نمی دونم چی تو اون صندوقچست پس مواظب باش .

مینروا رویش را برگرداند و به طرف صندوقچه رفت . دستش را روی قفل ساده اش گذاشت و بازش کرد . اما با دیدن چیزی که ته صندوق بود خشکش زد . ته صندوق یک کاغذ کوچک خودنمایی می کرد . آن را برداشت و خواند روی آن کاغذ نوشته شده بود ((علم بهتر است یا ثروت ؟)).

پایان فلش بک


مینروا لبخندی به خاطره دورش زد . اون روز تصمیم گرفته بود اگه اون جادوگر را پیدا کند ازش همان سوال را بپرسد ولی پس از سال ها دیگر امیدی به دیدن او نداشت.
حتی یکی از دلایلی که معلم شده بود هم همین بود.


2. تو یه رول کوتاه بنویسید که چگونه پیوز در این جلسه شما را از شر کفش های لیسا تورپین راحت کرد. (10 نمره)

پیوز با زیرکی از بین بچه های در حال حرکت رد می شد و به نقشه ای که کشیده بود ، می خندید . رفت و رفت و رفت تا به دفتر لیسا رسید . در را به آرامی باز کرد . لیسا روی میز کارش خوابش برده بود . خنده شیطانی کرد و به طرفش رفت . به آرامی پشت میز رفت و به کفش های لیسا زل زد و با همان لبخند شیطانی تیغی که در دست داشت را بالا آورد و کفش های لیسا را هم درآورد . با تیغ همه جای کفش ها را پاره و پوره کرد وپاشنه های کفش را کند و با یک ژل چسبناک ته کفش های بدون پاشنه را چسب زد و آن ها را محکم به زمین چسباند . به زحمت جلوی قهقه اش را گرفت و فرار کرد.


3.نظرتون رو راجع به کفش های لیسا تورپین بنویسید. (5 نمره)

عاااااالی ، درجه یک ولی اگر صدای پاشنه اشون خفه می شد .


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

#اتحاد_گریف






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.