هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۶
#1
متاسفانه مرگخواران درس های مدرسه ی خود را یادشان نبود که بدانند کی چیزی را ببینند ، و کی نبینند ! پس متوجه نورافکن بالای سر لرد و شباهتش به نورافکن بالای سر کرکس شدند!. بلاتریکس نفس عمیقی کشید ، سپس پس از اطمینان حاصل کردن ، از پر شدن حجم ریه هایش ، قاشق پلاستیکی از نا کجا آباد در آورد ، چهار زانو روی زمین نشست و سعی در کندن خاک کاملا خشک شده سفت زمین کرد.
- خیال کردی داری چی کار می کنی؟

بلاتریکس نگاهی زیر چشمی به مرگخوار مذکور انداخت.
ولی برای جلوگیری از خروج اکسیژن دهنش را باز نکرد.
- هووی بئاتریکس.

رودولف رنگ به رنگ شد . به نظر او کسی که اسمش بلاتریکس بود را نباید بیاتریکس صدا کرد! سپس پس از دیدن نگاه های نه چندان خوشایند بلاتریکس به مرگخوار مذکور پررو ، خیلی ریلکس خودشو خیس کرد و همه جا رو به گند کشید ، سپس بعد از دیدن بلند شدن بلاتریکس از سر تونل فرضی ای که برای ورود به قفس کرکس می کند، به سرعت از آن مکان دور شده و در دل برای شادکامی روح مرگخوار مذکور به سالازار صلوات فرستاد و برای اربابش دعای داشتن سایه ای بلند کرد، جدیدا زیر سایه ی ارباب بودن شیفتی شده بود!

کمی آن طرف تر ،قفس کرکس:

- غاغاثصقورزارباتد.
- از ما دور شو کرکس فرومایه!

لرد در حالی که با یک دست سایه ش و در دست دیگر دنباله ی ردا را گرفته بود در قفس می دوید و کرکس در حالی که صدا های نابهنجاری از گلویش در می آورد و با بالش یک بسته از پوشک های وزارت که آرسینوس با کفن های وینکی به مردم چیزیده بود ، دنبال او کرده بود.
- غالولونوبپدزسک ستاب پلیز .(ترجمه: عجم ، می خوام پوشکتو عوض کنم وایسا دیگه!)
- نمی خواهیم!

لحظاتی بعد، پس از پوشک کردن لرد :
لینی در حالی که برای آخرین بار صدایش را صاف می کرد که ادامه نقشه را توضیح دهد ، توسط جیغ و بی هوش شدن بلاتریکس در اثر دیدن قفس ، دست از کار کشیده و همزمان با حدود بیست سر دیگر ، سرش را به طرف قفس چرخاند.
-وحشتناکه!
-ارباب!
-جان جانان!
-حالا چی کار کنیم؟


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۷ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶
#2
با درود :
می شه اینو
نقد کنین؟


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶
#3
رودولف نفس عمیقی کشید .
- پرنسس ، خواهشا یکم به من وقت بدین . دو روزه می دمش!
- فیس ، مگه پاپا بازیچه ی دست توئه مردک ؟ پول پاپا رو بده!

رودولف فکر کرد. زور زد! انقدر زور زد که از یکجا دیگه ش خارج شد !سپس بعد از صدای ناهنجاری که از وی خارج شد ، آهی از سر آسودگی کشید ، و ذهنش به کار افتاد!
- می گم پرنسس.

نجینی در یک میلی متری رودولف ایستاد . نیم تاج کوچکش را صاف کرد و با صدای آرام و خطرناکی پرسید :
- چیه سسس؟
- شنیدین...

رودولف نگاهی به دور و بر انداخت . سپس خم شد و در گوش بانو نجینی به آرامی گفت:
- آماندا می خواد از دادن پول به ارباب فرار کنه ، الان با آسینوس دست در دست هم دارن تو کوچه ناکترن قدم می زنن!
- قدم می زنن؟

رودولف خنده ی شیطانی ای کرد.
- آره ، آخه می دونی آرسینوس بدون اجازه ی ارباب ازش خواستگاری کرده ، آخه قانون پول دادن فقط شامل مجردا می شه ، باورتون می شه؟ منم زن دارم پس قانون شامل من نمی شه!

نجینی با حالتی متفکر دمش را زیر چانه ش زد .
- فیسسس، مطمئنی؟

رودولف با حرکت سر تایید کرد.
- آره تازه لیسا هم با هکتور نامزد کرده!

چشم های نجینی گرد شد ، لیسا! با هکتور! مگه می شه؟
به سرعت به کوچه ناکترن آپارات کرد و تازه وقتی حرف رودولف را باور کرد که آرسینوس را در حال بوسیدن دست آماندا دید! باید این خبر را هر چه سریع تر به پدرش می رساند!


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱:۱۳ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶
#4
بلاتریکس پس از شکنجه ی سوروس و اطمینان از ، نه تنها از بین رفتن ژل ، بلکه از بین رفتن کل مو های وی ،از مغازه خارج و شستش را به نشانه ی موفقیت برای لرد سیاه بلند کرد:

- ریختشو! برای ما لایک می کنه ! دختره ی نمک !
- فیس فیسییی فیییییس.
- بلی ، نگینی من ، ولی این بحث ها را بزار برای شب هنگام که خواستیم با هم پیتزا بخوریم و عکس هایمان را ببینیم !
-فیس.

لرد لب خندی پدرانه( )نثار دخترش کرد ، سپس سرش را به سوی مرگ خواران برگرداند و گفت :
-ببینید برای مرحله ی سوم چه کسی را انتخاب کردند، که ما نیز نماینده ی مان را بفرستیم.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۵۹ پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۶
#5
آرسینوس ، به آرامی روی صندلی ای که توسط جن های خانگی برایش عقب آورده شده بود نشست . سپس آرام و با خونسردی تمام ، چین های ردایش را صاف کرد . و پس از اطمینان حاصل کردن از روشن بودن نورافکن های اتاق و تنظیم آن ها بر روی برلیان های تاجش، که هر چه بیشتر آن ها را جلا داده و بدرخشانند . کفش های واکس زده اش را روی میز گذاشت و صدای آرام و لحنی دستوری پرسید:
- نفر اول کیه؟

مرگ خواران یک قدم عقب رفتند!

- هیچ کس نمی خواد شایستگی اش رو به ارباب ثابت کنه ؟

گویل که کلا آدم نا شایستی بود ،بدون فکر روی صندلی جلوی آرسینوس نشست. تا به سوال های او جواب دهد ، که ، درست در همین لحظه ی مزخرف در از جا کنده شد و ریگولوس بلک همراه با دو قفل فرمان زیر بغلش و این افکت:« حال می کنم جنجال راه بندازم! » وارد اتاق شد.و از قضا به دلیل ورود نا به هنگامش ، قفل فرمان های زیر بغلش و حالت نشستن ناجور آرسینوس بر صندلی؛ با وی برخورد کرده و موجب شکستن تاج وزارت شد، که طی همین ورود های نا به هنگام بلاتریکس با زنبیلی از دندان های رودولف که از آن قطره قطره جوهر نمک می چکید به میان قافله افتاد و ....


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ چهارشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶
#6
سپس روح ممد andروح حسنandروح ارژنگ ،بالای سقف رفته و از دودکش سعی در دید زدن ساکنان جدید خانه کردند:
- اوا !
- چی شد روح ممد؟
- این که مورفین گانت خومونه!

روح ارژنگ که از همه کوچک تر بود غرولندی کرد و سعی کرد از وسط دو تا خان دادشش درون دودکش را ببیند:
- مورفین کیه؟

روح ممد با حوصله جواب داد:
- دایی لردک.
- لردک کیه؟ کاردک کیکه ؟
- چی می گی لردک،لرد سیاهه!
- خب چرا همش لباسای سیاه می پوشه؟
-چی؟ .اه ، من دیگه برات توضیح نمی دم.

سپس روح ممد با آرنجش روح ارژنگ با به عقب پرتاب کرد ، که چون هر دو روح بودند آرنجش از وسط روح ارژنگ رد شد ، و در نهایت روح ارژنگ به عقب پرتاب نشد!
روح حسن که در طی این مکالمه خاموش گشته بود با حالت : « من عاقلم یا تو؟ می بندی چشماتو ! دیدین فقط با من قشنگه دنیا!»
گفت :
- حالا که مورفین و رفقاش رفتن تو خونه ما، چطوره یکم اذیتشون کنیم؟

روح ممد و روح ارژنگ که سعی در پرتاب کردن یکدیگر می کردند- که کار بیهوده ای بود چون هر بار دستشان از میان بدن یکدیگر رد می شد- لحظه دست از کار کشیدند و با اندکی تامل سرشان را به نشانه تایید تکان دادند، سپس هر سه با هم از دودکش وارد خانه شدند.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۶
#7
- نولا من گرسنمه!
- کوفت!
- نولا من...
- زهر مار!
- نولا ..،
-کروشیو!

نولا جانسون نگاهی به پنه لوپه یا همان شخصیت معروف به دخترک انداخت، که از این حالت( )
به این حالت( ) در آمده بود!سپس دلش سوخت . جر خورد و آتش گرفت . آخر هر دویشان ریونکلاوی بودند ! فقط دخترک یکم لوس بود!
- چیه؟
-نولا ما از این جا می ریم بیرون؟این جا خیلی تنگه!

نولا نگاهی به اطراف انداخت .
- این جا همش شبیه به همه مشکلی نیست!
- نولا ولی من خستم!

فلش بک؛
به طور خلاصه بگم ، نولا جانسون و پنه لوپه کلیرواتر شبی از شب ها-۶نوامبر- چادر برداشته و جست و خیز کنان با خواندن:
نقل قول:
بلاتریکس نگو بلا بگو!
تنبل تنبلا بگو !
مو ی بلند!
جوهر نمک !
ناخون سیاه واه واه واه!
نه رودی نه آرسی هیچ کس باهاش رفیق نبود!
تنها روی پاتیل خاموش ،نشسته بود تو سایه !
-بلا می یای بریم بیرون؟
-کروشیو ، کروشیو!
. . .


در جاده ای منتهی به ساحل شمال هاگزمید قدم بر می داشتند.
بعد از ساعتی پیاده روی چادر خود را برپا نموده و خفقان گرفته و کفه ی مرگشان را گذاشتند . باشد که از خشم بلاتریکس در امان بمانند.
خلاصه ، جونم بگه براتون . نولا نصف شب بلند شد . نگاهی به آسمان سرخ بالای سرخ انداخت و پنه لوپه را بیدار کرد.
- چی می بینی؟
- بالای سرم رو .
-خب یعنی چی؟
- از لحاظ معنوی یعنی مرلین از ما عصبانی است ، از لحاظ علمی یعنی شبکیه ی چشمم آسیب دیده و سیاهی شب رو قرمز می بینم و از لحاظ پژوهشی چرا بالای سرمون شبیه زبان کوچک اتهای حلق شده؟ البته اون کناره هم شبیه حفره ی حلقه ولی خب من کلا شبکیه ی چشمم آسیب دیده و از لحاظ فیزیکی یعنی خاک بر سرت ، آخر شبی بیکاری؟
- این چه مزخرفاتیه می گی؟ اولین نتیجه ای که باید بگیری اینه که مارو بلعیدن !
- هان؟
- کوفت!
و این اخرین مکالمه ای بود که آن ها در دهان و لبه ی مجرای معده با هم کردند و لحظه ای بعد به درون حفره پرتاب شدند!
پایان فلش بک .


دخترک پاهایش را در شکمش جمع، و دستانش را دور آن حلقه کرد . نولا نیز با حالت قوز زده و بسیار خمیده ،مشغول بازی با نوک چوبدستی اش بود!
- نولا احساس می کنم داریم خفه می شیم !
- احساس نکن!

دخترک آب دهانش را قورت داد . فضا به شدت تنگ و بد بو بود! در واقع و حشتناک ترین معده ی دنیا بود! معده ی شاه ماهی بود!
- می شه یه سوال بپرسم؟

نولا غرولندی کرد . به معنی اینکه:«می تونی بپرسی»

- نولا این آب سبز که از زیر پامون بیرون می آد چیه؟ خیلی داغه!

نولا نگاهی به زیر پایش انداخت و تازه متوجه اسید معده که تا مچ پایش جمع شده بود انداخت . این جا دیگه اخر خط بود.
- می ترسی ؟
- نه ، من ... فقط نمی خوام بمیرم!
- پنی !
- هوم؟
- منم میترسم !

دخترک سری به نشانه ی همدردی تکان داد و به زیر پایش خیره شد.
- پنی!
- هووم؟
- می شه یه اعترافی بکنم؟
- آره.
- من رنک بهترین تازه وارد ریونکلاو رو ازت دزدیدم!

دخترک نگاه خمصانه ای به نولا جانسون ، دخترکی که همیشه بوی شکلات می داد انداخت. سپس آه عمیقی کشید .دیگه پشیمانی فایده نداشت. اسید بالا تر آمده بود!
- منم باید یه اعترافی بکنم!
- خودتو خالی کن!
- من ... من یه در خواست عضویت برا محفل دادم ، ولی می خوام مرگخوار بشم!
- خب ، چه ربطی داره؟
- اخه می خواستم برا مرگ خوارا جاسوسی کنم که ارباب منو راه بده !

نولا سری تکان داد . از این ساحره ی مو مشکی همه چیز بر می آمد. حتی یک بار کیسه خون دای لووین رو سر کشید! البته اولای عضویتش بود !
- نولا ؟
- هووم؟
- من ، من شانه صورتی ات رو که روش عکس السا بود برداشتم!
- چرا؟
- چون ، چون لیسا باهات قهر بود!
لیسا گفت شونه ش رو بردار!
- پنی؟
- هوم؟
- منم ...منم . من ساحره ی بدی ام . من وقتی خواب بودی برات سیبیل کشیدم ، من پاشنه ی کفش لیسا رو شکوندم ! من هدفون لایتینا رو ازش کش رفتم ! من وقتی شما خواب موهاش رو شینیون کردم و براش پاپیون صورتی کشیدم! من عکسای لرد رو از تو کمد لینی کش رفتم و دادم به املیا ! من پشت ماسک آرسینوس آدامس چسبوندم! من با جوهر نمک بلاتریکس چسب چوب قاتی کردم! من...
- بسه دیگه!

اسید دیگه به چانه هایشان رسیده بود!
- پنی ، تو بهترین دوست منی!

ولی دخترک فرصت جواب نداشت. و این آخرین سخنان نولا جانسون و پنه لوپه کلیرواتر(دخترک) و ،وداع شان با زندگی بود. ما همیشه دور را می بینیم ، افق را . در حالی که افق چیزی جز محدوده ی دید ما نیست! یک دخترک نباید از مرگ بترسد ، زیرا مرگ چیزی جز پیمان با تاریکی نیست.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: من کیستم؟من چیستم؟
پیام زده شده در: ۱۶:۲۰ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶
#8
اون ....اررر
آهان صندوق مودی چند قفل داره؟


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۰:۰۴ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶
#9
با درود ؛
از نقدتون متشکرم اگه وقت شد اینم
نقد کنین ممنون می شم ، هر چند مرگخوارا تشکر کردن رو دوست ندارند!
راستی دوشیزه لسترنج من منظورتون رو از جلو نبردن سوژه نفهمیدم ! هر کاری هم کردم باز می گین جلو رفته ! یعنی چی جلو رفته؟ روندش تند شده؟


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۲:۲۳ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶
#10
يك جنگ جوى واقعي سخت به اخلاقيات خاص قهرمانان پايبند است .
نمي تواند درخواست مبارزه اي را رد كند و هميشه سر حرفش مي ماند .
من هم به اخلاقيات پايبندم ، در عين حال انعطاف پذيرم!
دوئل با شما، با تو نيستما ! اسم قحطي بوده .
دوئل با شما ايچيكاوا مهلت دو هفته هماهنگ شده.


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.