هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۶
#1
درود بر دامبلدور کبیر!

تا جایی که شاید اطلاع داشته باشین من یک اسلیترینی هستم که تمایلم به سمت سپیدی هست.شاید از سوی خیلی از اسلیترینی ها که مرگخوار هستن مورد سوال قرار میگیرم که چرا علایقم مثل اونا نیست ولی من تصمیم خودم رو گرفتم.در مسیری گام برمیدارم که سوروس اسنیپ گام برداشت.
بخاطر همین خواهش میکنم عضویت بنده در محفل ققنوس رو تایید کنید.

داریوس عزیز!
تمایلت به سپیدی رو ستایش میکنم.
تو یک اصیل‌زاده ی خوب و محترم هستی.
اما نوشته هات نیاز به نقد بیشتر و همچنین شخصیتت نیاز به جا افتادگی بیشتری داره...
با توجه به توانمندی هات، مطمئنم که خیلی سریع به این حد می‌رسی. ازت میخوام که پست های بیشتری در ایفای نقش بزنی تا بتونم تاییدت کنم.
همچنین پیشنهاد میکن مبرای پست هات درخواست نقد کنی...
موفق باشی.
فعلا تایید نشد!
وقتی که آماده شدی، برگرد.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۹ ۱۹:۵۸:۱۵


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
#2
پایان یک دوستی...


سال آخر تحصیل در هاگوارتز بود.سلنا که از روز اول تحصیلم کنارم بود رفتارش تغییر کرده بود.
خیلی بهم گیر میداد , عصبی میشد,فریاد میزد.خلاصه اینکه کلا" ارتباطش مثل قبل باهام گرم نبود!
من دلیل این کار رو نمیدونستم.یک روز پاییزی جلوی سلنا رو گرفتم

-سلنا چت شده؟ماباهم این راهو شروع کردیم!

-درسته داریوس ولی قرار نیست باهم تمومش کنیم!

-منظورت چیه سلنا؟

-اوه داریوس!شاید نمیدونی ولی بهتره بگم من میخوام یه مرگخوار بشم و تبدیل به یکی از بزرگترین جادوگران سیاه تاریخ بشم!

-هه.اشتباه میکنی.ولدمورت سالهاست مرده و قدرت دست طرفداران سپیدی هست.


سلنا بهم اخم کرد و بغل حوض حیاط هاگوارتز نشست.

-داریوس خوشحال میشم تنهام بذاری مگرنه....

من وسط حرف سلنا پریدم.

-مگرنه چی؟ میدونم نمیتونی جلوم قرار بگیری یا ورد سیاهی روم اجرا کنی.


سلنا گریه اش گرفته بود.آهسته از جایش بلند شد و از من دور شد!


-سلنا!سلنا.نرو!


ولی بی فایده بود.سلنا تصمیم گرفته بود برخلاف من وارد جبهه تاریکی بشه.شاید خیلی ها فکر میکردن منی که اسلیترینی هستم هم همین کارو بکنم ولی خواب هایی که در مورد سالازار اسلیترین میدیدم بهم دستور میدادتا در راه روشنایی قدم بردارم.



پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱ پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۶
#3
رولی بنویسید در مورد حضورتون در حین یک اختراع مشنگی که بیش از همه چیز بهش نیاز داره شخصیت شما. میتونین در اون نقش داشته باشید و یا فقط تماشاچی باشید. رفتار خودتون و مشنگ ها رو پس از اختراع توصیف کنین. از خلاقیتتون استفاده کنین.

تابستان بود و داریوس برای تعطیلات با آملیای مشنگ دوست به لندن رفتند.
داریوس رغبت چندانی به این سفر نداشت.
-آملیا واقعا اومدیم لندن چکار؟من یه اصیل زاده هستم.درک نمیکنم علاقت به مشنگارو...
آملیا حرف داریوس رو قطع کرد.

-داریوس دنیا فقط اونی نیست که توی هاگواتز یا توی خانوادت میگذره.میخوام جاهای جدیدی رو بگردیم.

به نظر میومد داریوس قانع شده است.

-باشه آملیا ,اما کجا میخوایم بریم؟

آملیا لبخند رضایت روی لب هایش بود.
-یواشکی میریم آزمایشگاه کاشف بزرگ.الکساندر فلمینگ!

داریوس متعجب بود چون تا بحال چنین اسمی رو نشنیده بود.

-آملیا فلمینگ کیه؟

آملیا بی درنگ پاسخ داریوس رو داد.

-پزشک اسکاتلندی.

داریوس بازهم گیج بود چون نمیدونست به چه دلیل باید این کار را انجام بدهند.
-آملیا...خب...خب اون...برای چی اصلا میریم آخه؟
آملیا از سوال کردنای داریوس عصبانی شد و اخم کرد.
-تو چکار داری داریوس بیا بریم و ببین!

داریوس و آملیا وارد کوچه ای تنگ و خلوت از منطقه تاتنهام لندن شدند.مقابل درب آزمایشگاهی ایستادند.
آملیا با زمزمه و آرام وردی را اجرا کرد.

-آلاهامورا!

درب باز شد و هردو وارد آزمایشگاه مشنگی فلینگ شدند.آزمایشگاه دو طبقه بود و دکتر فلینگ مشغول آزمایش در طبقه پایین بود و متوجه حضور آملیا و داریوس نشد.

آملیا و داریوس با گام هایی آهسته و بی سر و صدا طبقه بالا رفتند و از گوشه ای نامحسوس دکتر را زیر نظر داشتند.
آملیا عاشقانه آزمایش فلینگ را زیر نظر داشت.

-ببین داریوس.داره اولین قرص ضد باکتری جهان رو درست میکنه.

به نظر می آمد دکتر فلینگ به موفقیت بزرگی رسیده است و لبخند رضایتی بر روی لب داشت.
-بالاخره موفق شدم.یوهو.اولین قرص آنتی بیوتیک جهان!

داریوس متعجب آملیا را نگاه میکرد.
-آنتی چی؟چی گفت این پیرخرفت؟!
آملیا با اخم به داریوس نگاه کرد.
-آنتی بیوتیک.اولین قرص ضد باکتری.این میتونه کلی آدم رو نجات بده.
داریوس که از آزمایشگاه خسته شده بود, قصد خروج از آنجا رو داشت.
-خب آملیا خوش گذشت.بیا بریم دنیای خودمون یا حداقل جای بهتر مشنگی!

آملیا احساس کرد که داریوس خسته شده است و با خروج از آنجا موافقت کرد.آنها از ساختمان خارج شدند و بعد از گذر محله های متعدد وارد کوچه پرت لندن شدند و به دنیای جادوگری بازگشتند.



ویرایش شده توسط داریوس بارو در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۹ ۱۲:۲۵:۵۴


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۴:۳۶ چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۶
#4
مطالعه تاریخ همیشه شیرین هست.مخصوصا" اگه مطالعه در مورد افراد مشهور قرن قبل بوده باشه!
تالار اسلیترین طبق معمول منظم و با شکوه بود.منم نشسته بودم و فکر میکردم در مورد چه چیزی از گذشته مطالعه کنم.
تبلت جادوگری خودم رو برداشتم.مرورگر هوشمند فعال شد.
-ارباب داریوس مایلید در مورد چه چیزی مطلع شوید؟
-اوووم...در مورد تفاوت های حال حاضر دنیای جادوگری در زندگی اجتماعی و سیاسی بگو
-ارباب نتایج رو براتون به نمایش میذارم
مرورگر نتایج رو مشخص کرد.عکس افرادی رو میدیدم که خیلی ازشون شنیده بودم.ولدمورت.اسنیپ.پاتر.دامبلدور و...
یه چیز خیلی جالب اینجا وجود داره و اون اینه که در گذشته دید خیلیا مخصوصا اسلیترینی ها به مشنگ ها منفی بوده و خیلی حرکت های ضد مشنگی میکردن.خیلی عجیبه که در گذشته نژاد پرستی علنی بوده و مشنگ ها رو آدم حساب نمیکردن.
در گذشته دو گروه مرگخوار و محفل ققنوس بودن که میشه گفت رو دو رویی شر و نیکی بودن ولی بعدا منحل شدن و اعضای مرگخوار همه به زندان رفتن و الان دامبلدور رو شکر خبیث ها هیچ گروهی ندارن و فقط به صورت انفرادی کارهای پلیدی میکنن.
میشه گفت ما مدیون افرادی مثل دامبلدور,هری پاتر ,اسنیپ بودیم که امروز دنیای قشنگ و آرومی داریم.برام خیلی جالب بوده که لرد ولدمورت میخواسته دنیا رو مثل پادگانی بکنه و هیچ کس هیچ حرفی نزنه و اعتراضی نکنه!
ولدمورت آخرین دیکتاتور دنیای جادوگری بود و با کشته شدنش دنیا زیباتر شد.امیدوارم دیگه افرادی مثل اون به دنیا نیان که برای جاودانی و قدرتمندی خودشون دنیای مارو به لجن بکشن و کلی جادوگر با استعداد رو به کشتن بدن.
شاید خیلی از مرگخوارها که توانا بودن بخاطر ولدمورت در راه غلطی بودن و شاید الان زندگی میکردن موفق تر بودن.
همیشه دامبلدور رو شکر میکنم که در قرن22 زندگی میکنم , قرنی که درش هیچ مرگخوار و شرور بزرگی وجود نداره.





پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
#5
نام:داریوس بارو
شهرت:شاهزاده قدرت
گروه:اسلیترین
نژاد:اصیل زاده
سپر مدافع:گربه
ویژگی های فردی:
پسری با موهای خرمایی تیره,چشمانی قهوه ای و تیره,قد بلند و خونسرد.مفتخر به حضور در اسلیترین

توضیحات:
در خانواده ای اصیل و اشرافی دنیای جادوگری به دنیا اومدم.خانواده من سالها پیش ساکن ایران شده بودند و به همین خاطر اسم من رو داریوس گذاشتند که انگلیسی داریوش هست.نزدیک به سن 11 سالگی که رسیدم خانواده ام تصمیم گرفتن تا من رو به مدرسه جادوگری ایلورمورنی بفرستند و من هم مخالفتی نداشتم تا اینکه خواب شخصی را دیدم که شبیه سالازار اسلیترین بود و در خوابش من را "فرزندم"خطاب میکرد دیدم.مطالعات خودم رو در مورد هاگوارتز بالا بردم و به اسلیترین علاقمند شدم.من قبلا شناختم از هاگوارتز توسط اخباری بود که در مورد هری پاتر و لرد سیاه چاپ میشد و اطلاعاتی از تاریخچه مدرسه قبل از دیدن خواب سالازار اسلیترین نداشتم.
بالاخره یازده سالم شد و وارد هاگواتز شدم و کلاه گروهبندی بخاطر علاقمندی من به اسلیترین من رو وارد اسلیترین کرد.در اسلیترین پسر جنجالی هری,آلبوس سوروس و پسر مهربون دراکو مالفوی اسگورپیوس هم هستن و من از دیدنشون و دوستی باهاشون خوشحالم.یکی از دخترای مدرسه هم که خیلی باهاش دوستم آملیا هست که البته بخاطر علاقه ای که به مشنگا داره توسط دوستام سرزنش میشم.ولی من به هدف خودم و علاقمندی های خودم توجه دارم و شک ندارم موفق میشم.
بخاطر قدرت طلبی و مغرور بودنم به شاهزاده قدرت معروفم.بعضی ها با تمسخر و بعضی ها جدی من رو با این اسم صدا میزنند


تایید شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۴ ۱۱:۱۹:۵۱


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۶
#6
سلام کلاه گروه بندی عزیز
همونطور که میدونی من یه اصیل زاده هستم و قلبم برای گروه سالازار اسلیترین میتپه و کیلومتر ها راه رو برای درس خوندن در هاگوارتز برای اسلیترین اومدم



پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶
#7
کلاه گروه بندی

وارد تالار اصلی مدرسه هاگوارتز شدیم و همه منتظر بودیم گروهمون مشخص بشه.میشد شور و شوق دانش آموزهارو توی حرکات و چشماشون دید!خیلیا میترسیدن که یه وقت گروهی که میخوان نرن!من ته تالار نشسته بودم.در کنار دوستان جدیدی که توی قطار پیدا کرده بودم.ما نمیدونستیم که قراره باز هم باهم دوست باشیم یا نه!
روحیه ما متفاوت بود.من قدرت طلب و خود رای بودم و احساس میکردم وارد اسلیترین بشم!دو تا دوست دیگه من یعنی سلنا و گرت هم روحیه متفاوتی داشتن.سلنا باهوش و نخبه بود و گرت شجاع و نترس!
اونقدر استرس داشتم که متوجه حرفها و صحبت های افراد زیادی که در تالار بودن نمیشدم.هرزگاهی چشمم به کلاه گروه بندی میفتاد که اسم یکی از گروه هارو بلند فریاد میزد و بچه ها معمولا تشویق میکردند.
روی نیمکت به پارچ آب خیره شده بودم که سلنا گفت:(( امیر نوبت توعه برو!)). به سرعت سمت کلاه گروهبندی رفتم قلبم خیلی تند میزد.زبونم بند اومده بود.روی صندلی نشستم.پروفسور مک گوناگال کلاه رو روی سرم گذاشت.چشمام رو بستم تا تمرکز کنم برم هموجایی که لایقشم.
کلاه گروهبندی:((اوووم.خب پسرک!فک میکنم بلند شجاعی!))
من که شجاع بودن رو از نشانه های گریفیندور میدونستم و ترس رفتن به گریفیندور وجودم رو گرفته بود آهسته به کلاه گروهبندی گفتم:((من از گریفیندور متنفرم))
کلاه گروهبندی سریع میون حرفهای من اومد و گفت:((کسی که از گریفیندور متنفره اونجا نمیره!میبرمت به همونجایی که بهش تعلق داری!))
ناگهان کلاه گروهبندی فریاد زد:((اسلیترین))
همه گروه ها به جز گریفیندور من رو تشویق کردند.کینه من از گریفیندوری ها بیشتر شد و با نفرت بهشون نگاه میکردم مثل اینکه فراموش کردند سالها پیش هری رو یک اسلیترینی حفظ میکرد و جونش رو در این راه از دست داد!
با لبخد به سمت ته تالار رفتم و پیش سلنا و گرت نشستم.هنوز نوبت گروهبندی اونها نشده بود.احساس میکردم گرت کمی از من دور شده!
بالاخره نوبت سلنا رسید.با سرعت خندون بدون هیچ استرسی به سمت کلاه گروه بندی رفت و روی صندلی نشست.
کلاه گروهبندی:((اووووم.سلنا واکر!یک دختر باهوش و اصیل زاده!نمیدونم خیلی سخته ولی..... ریوینکلا!))
سلنا با خوشحالی از جاش بلند شد و همه تشویقش میکردن من و گرت هم براش سوت میکشیدیم.سلنا پیش ما اومد و نشست و با لحنی شوخی گفت:((خب تا الان من ریوینکلا امیر اسلیترین.گرت ببینیم تو چه گروهی میشی؟))
از هرچیزی که روی میز بود میخوردم و پذیرایی میکردم تا نوبت گرت برسه.نوبت به گرت رسید
گرت خیلی عادی بدون استرس یا خوشحالی خاصی به سمت کلاه گروه بندی رفت و روی صندلی نشست.پروفسور مک گوناگال کلاه را روی سرش گذاشت.
کلاه گروهبندی:((شجاع و نترس.تو منو یاد پروفسور لانگ باتم میندازی پسرک.فک کنم شمشیر گدریک هم بهت بیاد.گریفیندور!!!!))
گرت از صندلی بلند شد و به جایی دور از من و سلنا نشست که البته دلیل اصلیش من بودم نه سلنا!
گروه بندی های هاگوارتز تا حد زیادی در رفاقت ها تاثیر میذارن به خصوص بین اسلیترینی ها و گریفیندوری ها!

درود فرزندم

بهتر شد. توصیفات بهتر و به جا شدن. فقط حواست باشه که دیالوگ هاتو این شکلی بنویسی و اون ها رو با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کنی.

کلاه گروهبندی گفت:
-شجاع و نترس.تو منو یاد پروفسور لانگ باتم میندازی پسرک.فک کنم شمشیر گدریک هم بهت بیاد.گریفیندور!

گرت از صندلی بلند شد و به جایی دور از من و سلنا نشست که البته دلیل اصلیش من بودم نه سلنا!


از علامت های نگارشی هم یه بار استفاده کن.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۱ ۱۶:۵۲:۵۵



رویای خودت رو به واقعیت تبدیل کن!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲:۲۵ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶
#8
من همیشه چاه طلب و قدرت طلب بودم و میخوام توی گروهی باشم که متعلق به اونم و برای پیشرفت به اون کمک کنم/من دوست دارم اسلیترین رو احیا کنم.تنها ترجیح من اسلیترینه و فقط به عشق اون میتونم بدرخشم




رویای خودت رو به واقعیت تبدیل کن!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱:۵۲ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶
#9
نام:امیرحسین
نام خانوادگی:رجبی
شهرت:شاهزاده قدرت
گروه:اسلیترین
سپر مدافع:گربه
من برای احیای قدرت اسلیترین و نشان دادن نقش مهم اسلیترین به این میدان آمدم.کی گفته که یا باید عضو محفل ققنوس بود یا مرگخوار؟
تاریخ جدیدی رقم میزنیم



برای ورود به ایفای نقش باید مراحل زیر را طی کنید:

1. خواندن قوانین ورود به ایفای نقش.
2. شرکت در تاپیک کارگاه نمایشنامه نویسی. (مرتبط با یکی از تصاویر کارگاه)
3. مطالعه‌ی بیوگرافی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و مراجعه به تاپیک گروهبندی.
4. انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۰ ۲:۰۹:۵۹



رویای خودت رو به واقعیت تبدیل کن!
تصویر کوچک شده


گریه مالفوی پیش مارتل گریان
پیام زده شده در: ۱:۲۸ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶
#10
مالفوی خیلی ناراحت و در دستشویی معروف مارتل گریان رو دید و شروع به گریه کرد.
مارتل: چی شده پسر خاندان مالفوی؟
دراکو:چی نشده؟من هیچ کسیو ندارم
مارتل:دوستات هستن که کراب و..
در همین حال مالفوی حرف مارتل را قطع میکند و با عصبانیت و ناراحتی با مارتل حرف میزند
دراک:نه اونا دوست واقعی نیستن.دو تا خنگ نفهم هستن که اصلا اونارو برای دوسنی نمیخواستم .من فکر میکردم من و پاتر دوستای خوبی میشیم ولی این هرمیون و رون بودن که بهترین دوستای هری شدن و من دشمن پاتر به طوری ناخواسته
مارتل:چرا ناخواسته پسرک خوشگل؟
دراکو:بخاطر خانواده ای که همیشه به فکر اصل و نسب هستن.به خاطر نزدیکی خانواده ام و خالم بلاتریکس به لرد سیاه.
مارتل:خب تو راهتو عوض کن
دراک.:این تقدیر و راهی هست که عوض نمیشه

درود بر تو فرزندم.

این چیزی که نوشتی خیلی جای مانور و بهتر شدن داشت. خیلی خیلی زیاد!
میدونی چطوری؟ با توصیف کردن صحنه. فضا. حالت شخصیت ها. بذار خواننده خودش رو جای شخصیت هات بذاره. یکم وقت بذار، و راحت بنویس. اینطوری میتونی خیلی بهتر بنویسی.

پس فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۰ ۱۲:۳۸:۰۲






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.