هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۶
#1
از اون جایی که بیشتر خاندان بلک محفلی بودن،احتیاج دارم که محفلی بشم

فعالیتت کافی نیست.
اگر سوالی داشتی، توی پیام شخصی بپرس.
تایید نشد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۱ ۱۸:۳۲:۳۱


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۶
#2
هری:عالی شد

...............
هرمیون و هری ساعت شش بعد از ظهر به دفتر اسنیپ را افتادند..........

- عالیه هرمیون،امیدوارم از اون خودکارای مسخره استفاده نکنه.
- چه قدر منفی شدی هری فوقش یه تکلیف میگه ما هم به نویل و سیموس و دین میدیم بنویسن دیگه....
-امیدوارم همین باشه...

به جلوی در دفتر اسنیپ رسیدند.
- هری اگه خیلی حرف زد از گوشگیرای جادوییمون استفاده میکنیم.
- هوف، خیله خب

در را باز کردند.اسنیپ داشت به مقاله چرخنده ها و چوبدستی های صلیبی رو مطالعه میکرد.

- پاتر،گرنجر،رو این صندلی ها بنشینید،کار زیادی با شما دارم.

هری و هرمیون نشستند.
- خب پاتر،چه دلیلی داشته که شما معجون اون دانش آموز بدبخت که یه هفته براش تلاش کرده بود رو شکستین؟
- اااا پروفسور اسنیپ ما داشتیم...
- زود حرفتو بزن پاتر و گرنه خودم میرم تو ذهنت و پیداش میکنم و میدونی که کار آسونیه.
هرمیون:تکلیفی که داده بودین خیلی سخت بود، ما تا الان ده ها معجون درست کرده بودیم و همشون توسط بیشتر اسلیترینی ها نابود شدن، آخریش ی معجون خنده ساز بود که مالفوی اون رو خورد.
- چرا خورد دوشیزه گرنجر؟
- خودش خواست.
- منو احمق فرض نکن ، من میدونم شما مجبورش کردین بخوره تا اون معجونو آزمایشش کنین.
هری:خب راستش ما نمیخواستیم،اون داشت توی کار ما فضولی میکرد و ما بهش گفتیم که این یه معجون باهوشیه ،هکتور هم توی این کار دخالت داره.
- خب فهمیدم دیگه میخواین چی بگین،فک کنم دیگه جریمه براتون فایده نداره،ولی شما باید یه هفته 20 تا از اون معجون خنده ساز درست کنین و فایده شو در 4 لول کاغذ پوستی توضیح بدین!

این دقیقا چیزی بود که نویل و سیموس و دین در آن مهارت نداشتند........






پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹ سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۶
#3
ازطرفی دیگر ،کلاه گروه بندی به موی سر خون آشام ها حساسیت داشت.
سپس دانش آموزان فکرهایشان را روی هم گذاشتند،ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدند.هری گفت:دوباره در کافه هاگزهد قرار میزاریم.
رون:نکنه باز میخوای الف ال 2 برگزار کنی؟
هرمیون:این دفعه طرفمون فقط با وزارت نیست،با کنت دراکولا هم هست.
.......
روز ها گذشت و تا اینکه روز اردوی به هاگزمید رسید.دانش آموزان خرید هایشان را کردند و به سوی هاگزهد رفتند.
این دفعه اسلیترین به خصوص مالفوی هم به هاگزهد رفته بودند.

هری:خب.....اممم
و تا نیم ساعت با خوردن نوشیدنی کره ای گذشت.

- ببینید ما دیگه قصد درست کردن الف دال 2 رو نداریم....این دفعه میخوایم با برنامه ریزی جلو بریم...راستش ما باید.........

هرمیون:ما باید از موجودات یا عناصر دیگه که تو کتابامون هست کمک بگیریم...مثلا......باسیلیک!
تمام دانش آموزان چشم هایشان قلمبه شده بود.
رون:حالا ما به یک تخم مرغ و غورباغه نیاز داریم(چون باسیلیسک توسط هرپوی کثیف با گذاشتن یک تخم مرغ زیر غورباغه بوجود آمد) ولی همشون تو دنیای مشنگی هستن.یا نور خورشید که البته هاگوارتز همیشه ابریه.

نویل:به نظرم این کارا به هیچ جا نمیرسه ما باید سردستشون یعنی کنت رو یه جور قانع کنیم که از مدرسه برن بیرون یا اینجا جای مناسبی نیست.
- ولی ما لوکیشن کنت رو نداریم.............



پاسخ به: کلاه گروه بندی
پیام زده شده در: ۰:۲۸ دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۶
#4
کلاه سرنوشت

پشت در سرسرای بزرگ با برادرم اورین و خواهرم دوریا ایستاده بودیم.
فکرش را بکنید!تمام خاندان شما در اسلیترین بودند . اگر شما در گروهی غیر از اسلیترین بیفتید،مایه ننگ خاندانتان خواهید بود.
در سرسرا باز شد.من وبرادرم و خواهرم از چیدمان آن سرسرا به وجد آمده بودیم.
شمع هایی که تالار را روشن کرده بودند،میز هایی طویل که به یک فاصله چیده شده بودند،وبا نشان ها و پرچم های هرگروه که در اطراف سرسرا بودند،شگفت انگیز بود.
در آن زمان یعنی سال1956 پدرم فینیاس نایجلوس بلک،مدیر مدرسه بود.
پدرم همیشه از مرتبه اش سو استفاده میکرد،جوری که اسم من و برادرم و خواهرم را در اول لیست قرار داده بود.
اول نوبت من بود،پروفسور مک گونگال کلاه را روی سرم گذاشت و رد و بدل ها شروع شد:
- آااه،یه روز دیگه ، میبینم از کار پدرت ناراحتی.
- فقط زود تمومش کن.
- خب بزار ببینم،ممم،کمی خودخواه و مخالف راه بقیه هستی،اما باهوش به نظر میای ولی ازش کم استفاده میکنی،پشتکار بد نیست ولی کافی هم نیست،شجاعتت متعادله،به نظرم باید مینداختمت گریفیندور ولی خودخواهیت...اسلیترین!

اسلیترینی ها تا حد مرگ دست میزدند و بقیه گروه ها با چهره ای عبوس به هم نگاه میکردند،چون پسر مدیر در گروه اسلیترین افتاده بود!
برادرم هم به اسلیترین رفت،اما نوبت به فردی به نام تام ریدل رسید.وقتی کلاه گروهبندی را روی سرش گذاشتتند،حدودا نزدیک نیم ساعت کلاه توانست گروه اورا مشخص کند : باز هم اسلیترین.
در آن روز نصف بیشتر سال اولی ها به اسلیترین رفتند.









پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۶
#5
آلفرد بلک:سال چهارم:روز کوییدیچ


سال چهارم بود.موقع بیدار شدن بود ولی من میخواستم بخوابم اما لعنت بر نور خورشید!ردایم را با بی حوصلی پوشیدم سر میز گروهم اسلیترین نشستم.
بقیه درباره کوییدیچ امروز حرف میزدند.
بروتوس تا منو دید پیشم اومد و ضربه آرنجی به من زد وگفت:اوه پسر!امروز باید روز پرفکتی باشه!
- چرا؟!
- مگه نمیدونی ؟ امروز ساعت 1 بعد از ظهر با گریفیندور کوییدیچ داریم.
- جدی؟

باید خیلی خنگ باشم که با اینکه مدافع تیم کوییدیچمون بودم بازی امروز یادم بره.
در همون موقع من برای چارلوس پاترنقشه میکشیدم ،چون من مدافع بودم و اون مهاجم.در کتابخونه دنبال یه وِرد برای طلسم کردن بازدارنده ها نیگشتم که تام ریدل رو دیدم.
- سلام تام
- آلفرد؟ تا حالا ندیدم بیای کتابخونه.
- واسه فردا دنبال یک مطلب برای تحقیق دو لول کاغذ پوستی مک گونگال بودم.چیزی درمورد طلسم بازدارنده ها میدونی؟؟؟!!
- فکر کنم.اَمونتو آپِرِگو رو امتحان کن
- ببینم چی میشه

خودش یک کتاب به اسم ((جادوگران بدنام)) رو میخوند.
دوباره به سرسرا برگشتم و پیش برادرم اورین نشستم.هنوز 30 دقیقه به شروع کلاس ها مونده بود.
اورین داشت با عسل، نون تستشو نقاشی میکرد.اورین همیشه درساش از من بهتر بود.
گفتم:امروز اسلاگهورن میخواد طرز تهیه فلیکس فلیسیس رو یادمون بده؟
- نه
- پس چی؟
- اون مال پس فرداست.
- ها
سپس آرگوس فیلچ جوان با سرعت زیاد به سمت دامبلدور آمد و یه چیزی گفت. سپس دامبلدور با صدای بلند گفت:خبر خوش دانش آموزان،متاسفانه دو زنگ متوالی که با پروفسور اسپراوت داشتین ،پروفسور به علت گاز گرفتن یک گیاه خطرناک بستری شدن و...
صدای جیغ خوشحالی بقیه گوش آرگوس را نابود کرده بود .
دامبلدور ادامه داد: وکوییدیچتون ساعت 9 برگزار میشه.
من و اعضای تیمم و اعضای گروه گریفیندور میخواستیم تشنج کنیم.
سپس به سرعت به سالن اسلیترین رفتیم و لباس های کوییدیچ رو پوشیدیم و به زمین بازی رفتیم.



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
#6
نام:آلفرد بلک
جنسیت:مذکر
سن:51
سپر مدافع:گوزن شاخدار
نوع چوبدستی:از جنس چوب درخت داربُد و با ریسه قلب اژدها
شغل:کاراگاه وزارت سحر و جادو
معرفی شخصیت:

من آلفرد بلک،در سال 1946 در خانواده ای اصیل به دنیا آمدم.زمانی که به هاگوارتز میرفتم،توسط کلاه گروهبندی با برادرم (اورین بلک)در گروه اسلیترین افتادم.پدرم فینیاس نایجلوس بلک مدیر هاگوارتز بود.
بروتوس مالفوی از دوستان درجه یک من و برادرم بود.من با بروتوس همیشه با چارلوس پاتر جنجال داشتیم،چون او معتقد بود که نمره های خوب من با پارتی بازی های پدرم انجام میشود و در واقع همین طور بود!
در زمان من زرنگ ترین دانش آموز هاگوارتز فردی به نام تام ریدل بود،زندگی بسیار دردناکی داشت و خیلی خواستار آرزوی بهترین جادوگر جهان بود. آن موقع تردیدی برای به واقعیت رسیدن آرزویش نداشتم،ولی تمام جادوگران و مشنگ ها به مرور زمان به طور واقعی شناخته میشوند ،داستان از آنجایی شروع شد که من و برادرم یک راه مخفی به بخش ممنوعه کتابخانه هاگوارتز (که از بروتوس یادگرفته بودیم)را به تام نشان دادم،از آن به بعد او بسیار عجیب تر از قبل شد و آقای اسلاگهورن(استاد معجون سازی) به او مشکوک شده بود.
بعد از این قضایا در سال پنجم مدیر عوض شد و یکی از استاد ها به ناام آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور مدیر جدید شد.در زمان مدیریت او هاگوارتز بهتر از قبل شد ولی من نگران نمره هایم بودم.
سال ها بعد با دروئلا روزیه آشنا شدم و به او علاقه مند شدم.
سپس دخترم به نام بلاتریکس به دنیا آمد و برادرم هم پسری به نام سیریوس.
سیریوس خیلی شیطون بود و این باعث شد تا مادر دیوانه اش اسم اورا بسوزاند و عامل این شیطونی ها فردی بود به نام جیمز پاتر پسر دشمن مدرسه من چارلوس پاتر،همیشه میدونستم این پاتر ها دردسر سازند!
واین بود داستان زندگی 51 ساله من.


تایید شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۴ ۲۱:۳۶:۱۶


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
#7
کلاه گروه بندی :

احساساتی نیستم ، باهوشم(بقیه به من میگن)،پشتکار خیلی خوبی دارم،شجاعتم متعادله،از بیشتر اصیل زاده ها بدم میاد،با مشنگ زاده ها و نیمه مشنگ ها و اصیل زاده با این اخلاق خیلی خوب کنار میام.

این انواع خلق من بود.
فقط از گروه هافلپاف خوشم نمیاد.


ویرایش شده توسط moradin_abd در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۴ ۶:۴۵:۲۶


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسِی
پیام زده شده در: ۱:۴۹ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
#8
کلاه گروه بندی:تصویر شماره 5:
شگفت انگیز بود.تا دیروز من نمیتونستم بفهمم جادوگرم یا نه.
جلوی در سرسرای بزرگ ایستاده بودم . این دفعه دیگه خبری از پروفسور مک گونگال نبود،بلکه یه نفر با قد کوتاه وموهای بلند قرمز ایستاده بود.
اون مرد در رو باز کرد و به داخل سرسرا رفتم و دیدم که در ته سرسرا ، یک میز طویل بود و تمام اساتید و خانم مدیر ،مک گونگال اونجا نشسته بودند.همان مرد اسم بقیه رو میخوند ودقیقا نقش مک گونگال رو در 30سال پیش اجرا میکرد.
شرم آور بود.من هنوز هیچ دوستی رو پیدا نکرده بودم،شاید بخاطر این بوده که پدر و مادر من مشنگ بودن.
ناگهان اسم من خوانده شد.من با حالتی معمولی جلو رفتم و کلاه را سرم گذاشتند.
گرد و غبار کلاه من رو داشت خفه میکرد تا اینکه یه ندا رو حس کردم:هااااااااااااااااه ،خب پسرم بزار ببینم،ممممممم،اااااا تفکر ساده ای داری ولی مغزت واقعا پیچیده است،عاشق یادگیری هستی،یکم حسودی،و کمی ریسکی،احساساتی نیستی و به محیط اطرافت کم توجهی میکنی،یکم عجیب به نظر میای.انتخاب خودت چیه؟
_نمیدونم
مطمئنی میخوای سرنوشتتو به من بسپاری ؟ خب پس میگم ریونکلاو
گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها با شوق دست میزدند و اسلیترینی ها اصلا براشون فرقی نمیکرد .پروفسور لانگ باتم به من لبخند میزد و من به او نگاه امیدوارانه کردم.سر میز گروهم نشستم و بغل دستیم به من گفت سلام
من هم به او سلامی کردم
_اسمت چیه
_مورادین
_منم بیل هستم
چنان مشغول صحبت شدیم که اصلا به نکات امنیتی مک گونگال گوش نکردیم ودر آخر مشغول خوردن شام شدیم.

درود فرزندم

بد نبود. اما به نظرم سوژه‌ات جای کار بیشتری داشت و کاش توصیفات بیشتری میکردی. دقت کن که توی متن برای تاکید نیازی به نوشتن چندباره حروف نیست. دیالوگ هاتم با دوتا اینتر از توصیفاتت جدا کن. این طوری:

_ نمیدونم.
مطمئنی میخوای سرنوشتتو به من بسپاری ؟ خب پس میگم ریونکلاو.

گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها با شوق دست میزدند و اسلیترینی ها اصلا براشون فرقی نمیکرد .پروفسور لانگ باتم به من لبخند میزد و من به او نگاه امیدوارانه کردم.


به علامت گذاری ها هم دقت کن.
با امید این که اشکالات در فضای ایفا حل شه...

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط moradin_abd در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۱۵:۵۷:۴۶
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۱۷:۲۵:۴۲






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.