هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۸:۴۶ چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷
#1
جواب اشلی :
اگه می خوای با چند تا از خصلت‌های گند آدر آشنا شی ویلای صدفی رو بخون.
سوای اینها اگه مکالمه های اون فعالیت کوچیک تو چت باکس داشتم رو خونده باشی با چند تا خصلت عجیب و غریب و بد دیگه ای که به آدر اضافه کردم آشنا می شدی. خصلتایی مثل:
داشتن افکار و طرز فکر عجیب و جنون آمیز
بی خودی خندیدن
اهل مسخره بازی ( تا حدی که بیشتر شبیه دلقک های سیرک میشه. )
بذله گو ( گاهی اوقات به معنای واقعی چرت و پرت می گه. اکثر حرف هاش به نظر مردم چرت و پرت و صرفا سرگرم کننده است. البته این رو هم اضافه کنم که زمان هایی هم هست که آدر حرف ها و افکارش رو در قالب همین دلقک بازی ها و چرت و پرت گویی ها به بقیه می رسونه. )
یکجور دو به هم زنی و عاشق جنگ بودن
تقریبا مجنون و یا در نگاهی خوش بینانه عجیب و غریب...



ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۳۰ ۱۸:۵۳:۳۴

من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۹۷
#2
آدر کانلی در تالار هافلپاف بر مبل های چرمی نشسته بود و کتاب تاریخ جادوگری را می خواند. ولی هیچی از کلمات و جملات آن نمی فهمید. در حین خواندن هی خمیازه می کشید. تمام تکلیف هایش را نوشته بود و حوصله اش داشت از بی کاری سر می رفت. به خاطر همین هم آن کتاب را برداشته و می خواند. اما آن کتاب هم مثل همه ی چیز های دیگر بیش از حد تکراری و مزخرف شده بود.

تکراری ، تکراری ، تکراری... اه ، همه ی جهان و لحظه ها داشت پشت سر هم تکرار میشد و لحظه ی قبل با لحظه ی حال و لحظه ی بعد هیچ فرقی نداشت.

با خود فکر کرد که ای کاش می توانست این چرخه ی تکراری لحظه ها را بشکند و به معنای واقعی زندگی کند.آه عمیقی کشید. در یک لحظه به شدت احساس دلتنگی کرد. انگار که در دره ای تاریک غرق شده بود و نمی دانست خود را چطور نجات دهد. سرش را از کتاب بیرون آورد. ازپنجره ی بزرگ دیواری تالار به حیاط سرسبز هاگوارتز نگریست. آفتاب ظهر گاهی با نور زرد ملایم خود از میان شاخه ها و برگ های رنگارنگ پاییزی جنگل ممنوعه می گذشت و علفزار های سبز زمین را نوازش می کرد. باد به آرامی می وزید و برگ های نارنجی و زرد درختان را در سر تا سر جنگل به رقص و پرواز وا می داشت.

لبخند تلخی بر لبان آدر نشست. با خود گفت:
- باز یک پاییز دیگه. و بعد زمستون بهار و تابستون. و این چرخه ی لعنتی همینطور دوباره و دوباره تکرار میشه.

لحظه ای صدایی در دلش از او پرسید:
- چرا لعنتی؟ اصلا چرا فکر می کنی این پاییز مثل ساله پیشه؟

آدر چند لحظه ای به سوال خود اندیشید. ولی جوابی نیافت. درست در همین لحظه تکه ای در دلش تکانی خورد. ناگهان قلب آدر به تپش افتاد. یک دفعه تمام آن صحنه ها در نظرش چند برابر زنده تر و واقعی تر شد. نمی دانست چرا ، ولی با هر وزش باد حس می کرد که قلب و وجودش مثل یک بادبادک می خواهد پرواز کند. بلافاصله از جا پرید و پنجره را باز کرد.

موجی از صدای خش خش برگ ها و هوهوی باد به داخل تالار هجوم آورد. هیجان درون آدر همچون دریایی طوفانی خروشید وجودش را به لرزه در آورد. قلبش به دهانش آمده بود و صدای ضربانش را در گوش هایش می شنید. لبخند پهنی بر لبانش نشست. چشمانش را بست و با یک نفس عمیق ریه ها و وجودش را سرشار از هوای پاک و تازه کرد. باد موهایش را به عقب شاه می زد. آدر چشمانش را باز کرد و بلند بلند خندید.

دوباره به جنگل و تپه های پر فراز و نشیب بی انتهای نارنجی و زرد خیره شد. با تمام وجود حس کرد که آن سوی... در آنجا... دل جنگل او را می طلبد. یا شاید هم او با تمام وجود جنگل را می طلبید! با این فکر احساس کرد که موج انرژی از درونش به هوا برخاست. دوان دوان به اتاقش رفت و جاروی نیمبوسش را برداشت و دوباره به همان تالار برگشت. لبه ی پنجره رفت و ایستاد. با چشم های درخشانی که پر از اشک شوق شده بود به جنگل نگریست و در سکوت کامل ذهنش به صدای خش خش برگها و نجوای باد گوش سپرد. با خود گفت:
- آیا این تکراریه؟ یعنی واقعا این بادی که میاد صدای خش خش برگها تو این لحظه مثل سال پیشه؟

جواب را می دانست: قطعا نه! این یک پاییز جدید بود ، با درختان جدید ، باد جدید و حتی خود او هم جدید شده بود. یکی از خوبی های گذر زمان این بود که همه چیز را به طور برگشت ناپذیری عوض کرده بود.

- می خوای چی کار کنی؟

آدر برگشت و به کسی که او را از وسط این دریای لذت بیرون کشید نگریست. آملیا بود که تلسکوپ به دست و با تعجب به او خیره شده بود. آدر لبخندی زد و گفت:
- می خوام پرواز کنم.
- پرواز کنی؟ به کجا؟

آدر در حالی که با دست به جنگل و آسمان اشاره می کرد گفت:
- به هر جا! به دل اون جنگل ، به افق های دور. می خوام برم و از هیجان بترکم!
- آآ... دیوونه شدی؟

آدر خندید و گفت:
- آره ، خیلی. خیلی دیوونه شدم.

و سوار بر جارو خود را از پنجره رها کرد و به دل جنگل ، به افق های دور پرواز کرد. در همان حال می خندید و هر لحظه دورتر می شد.


من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
#3
در جواب آلکتو کرو :

راستش منم قبلا مثل تو فکر می کردم. فکر می کردم این سایت یک جای رقابتیه و با فعالیت تو اینجا میشه تو نویسندگی پیشرفت کرد. اما یک مدت که گذشت فهمیدم اینطور نیست. داستان نویسی واقعی با رول های سایت خیلی فرق داره. مثلا سبک طنز سایت خیلی غیر طبیعی و گیج کننده است. تو رول نویسی سایت توجه چندانی به توصیف نمیشه و اگه زیاد توصیف کنی نقاد ها ازت ایراد می گیرن که رولت طولانیه و این حرفا. در حالی که تو داستان نویسی واقعی توصیف یک نیازه و به فضا سازی خیلی خیلی توجه میشه. شخصیت پردازی های اینجا هم... قصد توهین ندارم ها ، ولی راستشو بخوای زیاد تعریفی نداره و تو داشتن یک تیکه کلام خاص یا یک وسیله ی خاص با دو سه تا ویژگی اخلاقی خلاصه میشه. مخصوصا سبک داستان نویسی سایت خیلی عجیبه ، گره افکنی هاش و باز کردن گره های داستانی... واقعا نمی خوام توهین کنم ، ولی ... به نظرم احمقانه است. برای مثال :
ولدرمورت می خواد مو داشته باشه. ( گره داستان )
پس می ره عمب کاشت مو ( باز کردن گره )
دکتر گند می زنه به سر لرد و جای مو خزه از سرش در میاد ( گره )
با این حال تایپیک هایی مثل ویلای صدفی عالی ان و توشون واقعا یک داستان جریان داره.
در کل اینجا مخصوص طرفدار های هری پاتره ، نه یک سایت برای پیشرفت تو نویسندگی.

اما اگه می خوای واقعا تو داستان نویسی پیشرفت کنی باید بری سراغ سای پایگاه نقد داستان. سایتش محشره و توصیه می کنم حتما بهش سر بزنی.


ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲۵ ۱۴:۳۸:۲۲

من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۲۱ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
#4
سلام.

این رو نقد کنین لطفاً.


من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۷
#5
آدر که حسابی خسته شده بود خودش را روی مبل رو به روی آقای لادیسلاو ولو کرد. عرق از سر و رویش می چکید و لب هایش ترک برداشته و خشک بودند. لادیسلاو ابرویی بالا انداخت و گفت:
- گویا که خسته گشته ای ، ای جوان.
- آره ، انگار هزار تا تسترال از روم رد شدن.

و خندید. لادیسلاو بطری نوشیدنی روی میز را برداشت و جرعه ای از آن نوشید. آدر با خود اندیشید که چقدر دلش از آن نوشیدنی ها می خواهد ، و مثل یک پسر بچه به بستنی نگاه می کند ، به بطری خیره شد.

- اینطور که نمی شود. باید کار کرد تا کار خانه تمام شود. تو جوان هستی ، خوب نیست که یک جا بی کار بنشینی. برخیز که کار های خانه بسیار است.
- پس شما هم پاشین بهم کمک کنین.
- آه ، باز همان بحث قبلی. سوجی هم همین را گفت. فقط در همین حد بگویم که من همین الآنش هم در حال کار کردن هستم! برخیز جوان.

صدای هرمیون در تمام خانه پیچید:
- آآآآآدر... کجایی؟

آدر با عصبانیت نفسش را بیرون داد و به هال ، پیش هرمیون رفت. در حالی که اخم کرده بود به تندی گفت:
- چی شده هرمیون؟ کف همه ی اتقا رو که سابیدم باز از من چی می خوای؟

هرمیون دستش را از پشتش بیرون آورد و سیم ظرفشویی را در دستان آدر گذاشت و گفت:
- انقدر غرغر نکن. باید کار کنی تا تموم شه. بیا پله ها رو بساب.

آدر خنده ی تلخی کرد و گفت:
- یعنی هیچ کاری جز سابیدن نیست که ما انجام بدیم؟

هرمیون سطل آب را که پشتش بود با پا به جلو هل داد و به راه‌پله ی پر پیچ و خم اشاره کرد و گفت:
- چیزی نمونده. همین صد و دوازده پله رو بسابی تمومه.

صورت آدر مچاله شد و با نگرانی به راه‌پله نگاه کرد و به طعنه گفت:
- واای خدایا! بمیرم ، چه کم! یعنی همش صد و دوازده تا پله است؟

وقتی برگشت تا دوباره اعتراض کند ، هیچکس رو به رویش نبود. هرمیون در همین دو سه ثانیه غیبش زده بود. صورتش از خشم گر گرفت. با خودش گفت:
- چه سریع هم جیم شد!

دامبلدور که با نگاهش زمین و مبل ها را می کاوید گفت:
- این عینک من رو ندیدی فرزند؟ نمی دونم کجا افتاده!

آدر که سطل را به دنبال خود می کشید غرید:
- نه ، نمی دونم.
- داد نزن. همیشه با عشق صحبت کن فرزند.

آدر همانطور که زیر لب به زمین و زمان لعنت می فرستاد سطل را بر پله ی اول گذاشت ، کمرش را خم کرد و مشغول سابیدن شد.
سابید و سابید و سابید و سابید. اینقدر سابید که کف دستانش تاول زد و قرمز شد ، کمرش خشک شد و بدنش به لرزش افتاد.
سرانجام وقتی پله ی صد و دوازدهم را هم تمام کرد دیگر ظهر شده بود.

آدر در حالی که کمرش را گرفته بود و زانوانش می لرزید برخاست و به پله های چوبی نگاه کرد. پله ها برق و به آدر چشمک زدند. آدر خندید و آه بلندی از آسودگی سر داد. بالاخره می توانست به اتاق خودش برود و کمی بخوابد. هر چند که معمولا ظهر ها نمی خوابید ، اما در آن لحظه می توانست دو روز تمام در رخت خوابش دراز بکشد و خر و پف کند.

خوش و خرم از روی پله ها می پرید و به اتاق خودش در طبقه ی پایین می رفت که یک دفعه... سر و کله ی هرمیون پیدا شد!
پایین پله ها دست به کمر ایستاده بود و با دقت یک کاراگاه با نگاهی اخم آلود به پله ها خیره شده بود. دامبلدور هم کنارش بود و درباره ی اینکه آیا عینکش را دیده یا نه ، هرمیون را سوال پیچ می کرد.

آدر خشکش زد و آب دهانش را به سختی قورت داد. به هیچ وجه حوصله ی دوباره کاری را نداشت. الآن فقط می خواست به اتاق خودش برود و استراحت کند.

هرمیون ذره بینی از جیبش بیرون آورد و بر پله ها خم شد. بعد چند لحظه نچ نچی کرد و سرش را با نارضایتی تکان داد و گفت:
- نه ، نه لک داره. باید دوباره تمیز کنی.

آدر چهره در هم کشید و دستش را با اعتراض در هوا به جلو پرت کرد. غرغر کنان گفت:
- برو بابا! خیلی هم تمیزه. نمی بینی چطوری برق می زنه؟ تو به این میگی کثیف؟
- نه ، نه ، نه. واقعا تمیز نیست آدر. باید دوباره بشوری.
- اما...
- پروفسور به نظر شما تمیزه؟

دامبلدور چشم هایش را ریز کرد و گردنش را به جلو خم کرد و با دقت به پله ها خیره شد.

- فرزندم ، هرمیون راست می گه. البته تلاش تو شایان تحسینه ولی این پله ها پر از سیاهی و تیرگیه. پله های خونه ی گریمولد نباید اینطور باشن عزیزم.

چهره ی آدر با درماندگی در هم فرو رفت و نالید:
- این به خاطر اینه که شما عینک نزدین...
- نه تیرگی این پله ها معلومه پسرم. باید دوباره بشور. حتما با عشق پله ها رو نشستی.

هرمیون چوبدستی اش را تکان داد و یک سطل پر از آب پایین پله ها ظاهر شد. خودش هم برگشت و با سرعت رفت.

آدر پوفی گفت و با شانه های خمیده به پایین پله ها رفت.
دوباره مشغول سابیدن شد. تی را در سطل آب فرو می کرد و به راه‌پله می کشید.بعد خم می شد و با تمام قدرت سیم ظرفشویی را به پله ها می سابید. جوری که انگار با پله ها دشمنی دارد.

یک ساعت بعد به پله ی هفتاد و دوم رسیده بود. کمرش درد می کرد. دست هایش تاول زده بود و دیگر نای کار کردن نداشت. بر پله نشست و تصمیم گرفت کمی استراحت کند.

در همان حال که عرق پیشانی اش را پاک می کرد ماتیلدا را دید که با چهره ای غمگین و درمانده از بالای پله ها پایین می آمد. چهره اش چنان پریشان و خسته می نمود که گویی کوهی کنده. و البته این کار را هم کرده بود و کوهی از ادرار و مدفوع که در دیگ های بزرگ بودند را با چوبدستی اش حمل می کرد. می خواست آن کوه را به بیرون از خانه برده و نابود کند. آدر با خود فکر کرد:« اون هم گرفتار نظام هرمیونی شده. » با نهایت همدردی به او لبخند زد. انگار در سر ماتیلدا همان چیزی بود که در فکر آدر. چون او هم با لبخندی کمرنگ سر تکان داد.

آدر در این فکر بود که دیگر وقتش است پا شود و بقیه ی پله ها را تمیز کند که ناگهان پنه لوپه دوان دوان از پشت سر ماتیلدا ظاهر شد. پایش به پله گیر کرد و با سر به پشت ماتیلدا خورد. ماتیلدا جیغ کشید ، چوبدستی از دستش و خودش بر پله ها افتاد و دیگ مدفوع از دستش رها شد. ناگهان زمان بسیار کند شد. همه ی صدا ها محو شدند. آدر و ماتیلدا با وحشت به دیگ ها خیره شده بودند. دیگ ها در هوا پرواز کردند و برعکس بر پله های چوبی فرود آمدند. دریایی از مدفوع و ادرار بر پله ها جاری شد. ماتیلدا و پنی تا پایین پله ها قل خوردند و با سر به زمین خوردند. آدر خشکش زده بود. مدفوع و ادرار تا ساق پایش می رسید. مغزش پوک شده بود و به پله های چرک و کثیف خیره خیره می نگریست. هرمیون دوان دوان به سالن آمد و با دیدن منظره ی رو به رو مو هایش را کند و بر سر کوبید و با تمام قدرت جیغ کشید.

- وای ، نه. چی کار کردین؟ شما چی کار کردین؟

ماتیلدا در حالی که به پنه لوپه اشاره می کرد گفت:
- همش تغصیر اینه... همش تغصیر اینه...

آدر برگشت. با چهره ی بهت زده و تو خالی اش به هرمیون نگریست و گفت:
- پله ها کثیف شد.

هرمیون جیغ کشید:
- خودم دارم افتضاحتونو می بینم.

آدر صدایش را می شنید ولی معنی کلمات را درک نمی کرد. و ناخودآگاه دوباره تکرار کرد:
- پله ها کثیف شد.

از پله ی اول پایین آمد. پنه لوپه که بغض کرده بود گفت:
- حواسم نبود... پام به پله ها گیر کرد. از عمد نکردم.

هرمیون رو به او جیغ کشید:
- باید همه با هم تمیزش کنین.
- پله ها کثیف شد.

هرمیون که صورتش از خشم سرخ بود رو به آدر کرد و گفت:
- نیاز نیست اینقدر تکرار کنی.
- پله ها کثیف شد.

همانطور که آرام آرام از پله ها پایین می آمد دوباره و دوباره گفت:
- پله ها کثیف شد.

صدایش ضعیف بود. مثل یک نجوا. ولی شنیده می شد و تنها جمله ای بود که در آن دقایق معنایشان را می فهمید. آدر از میان دختر ها گذشت و در حالی که به سمتی می رفت گفت:
- پله ها کثیف شد...











من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷
#6
سلام

اینطور که من فهمیدم تو می خوای نوزده سال بعد هری رو تو سایت نشون بدی و این هری جدید آدمیه که دچار روزمرگی و یکجورایی افسردگی شده. چرا؟ چرا تصمیم گرفتی شخصیت هری رو به این شکل تغییر بدی و اصلا چرا نوزده سال بعد هری رو شخصیت پردازی می کنی؟
منظورم اینه که ، به نظرت همون هریه نوجوون شجاع و ماجراجو بهتر نبود؟


من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: جبهه ی سفید در تاریخ
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷
#7
اتاق در سکوت غرق شده بود. دامبلدور در حالی که سرش را گرفته و پشت میزی چوبی بر صندلی نشسته بود ، به شدت به مغزش فشار می آورد تا گذشته را به خاطر آورد.
صورتش در هم فرو رفته و چشم هایش را بسته بود. احساس می کرد سرش از درد دارد منفجر می شود که ناگهان کسی به آرامی چند تقه در زد. رشته ی افکارش از هم پاشید. سرش را بالا آورد و به در نگاه کرد و نا امیدانه از خودش پرسید:
- یعنی میشه این یکی رو بشناسم؟

بعد چند لحظه بلند گفت:
- بفرمایید!

جوانی آهسته در را باز کرد و وارد اتاق شد. لباس های عجیبی پوشیده بود. یک پیرهن بلند راه راه که از چند جا پاره شده بود. یک شلوار پارچه ای و که سر تا سر پر از گرد و غبارهای بود پوشیده بود. یک کلاه سایبان دار گرد و خاکستری هم به سر داشت. ابرو هایی به هم پیوسته و ته ریش نسبتا بلند و صورتی سبزه داشت. قیافه‌اش به آسیایی ها می خورد. چهار شانه بود و عضلانی. دامبلدور مات و مبهوت به او خیره شده بود. جوان لبخندی زد و گفت:
- سلام پروفسور.

بدبختی و درماندگی در چهره ی آلبوس موج می زد. آهی کشید و بعد چند لحظه با صدای ضعیفی گفت:
- سلام. نفرات قبلی کمی آشنا بودن ولی تو... انگار اولین باره که می بینمت.

جوان لبخند تلخی زد و گفت:
- من آدر کانلی هستم. البته حق دارید منو به خاطر نیارین پروفسور.

آدر جلو رفت و بر صندلی ای رو به روی دامبلدور نشست. دامبلدور با کنجکاوی به او نگاه کرد و گفت:
- چطور؟

آدر لبخند تلخی زد. دست به سینه خود را بر صندلی کمی جا به جا کرد. لبخند بر لبانش خشکید و به نقطه ای خیره شد. سر انجام گفت:
- چند ماه پیش بود که من رفتم.

دامبلدور با نگاهی منتظر به آدر خیره ماند و به آرامی پرسید:
- به کجا پسرم؟

آدر به خود آمد و به دامبلدور نگریست. لبخند زد و در حالی که
صدایش هر لحظه پر شور تر و پر حرارت تر می شد گفت:
- به همه جا پروفسور! به دنیا های دیگه ، به سر تا سر دنیا ها رفتم و کلی جاها رو دیدم و گشتم. ولی بعد یک جغد از طرف محفل اومد. نامه رو که خواندم فهمیدم حالتون خوش نیست. به خاطر همین سریع خودمو رسوندن اینجا.

با شتاب چوبدستی اش را از زیر شنلش بیرون آورد. در حالی که آن را در هوا پیچ و تاب می داد نور ها به رنگ هایی مختلف از سر آن بیرون می آمدند و به شکلهای کوچک و عجیب و غریبی در می آمدند. به شکل مرد ها ، دریا و اقیانوس ، به شکل کشتی و دو لشگر که با هم می جنگیدند ، به شکل هیولا هایی ترسناک و اژدها و جنگل و...

در همان حال که شکلهای متفاوت رنگی می آمدند و محو می شدند آدر با شور و شوق خاصی از صندلی اش پرید. در حالی که چشم هایش می درخشیدند و دستانش را در هوا تکان می داد تند تند و بلند بلند صحبت می کرد:
- به درون جنگلها و غار ها سفر کردم. با همسفری های شجاع و خوب و بد هم صحبت شدم. با توماس تو هزار تو دویدم به نفس نفس افتادم و با ماهیگیر پیر به استقبال مرگ رفتم ، با کانر اومالی به قصه های درخت پیر گوش دادم ، با دارن شان به دخمه ی خونین رفتم ، با کورنلیوس با شیاطین جنگیدم ، با کورالاین به سرزمین چشم دکمه ای ها رفتم و...

آدر مکثی کرد که نفس بگیرد. هیچ وقت تا حالا یک نفس این حجم از کلمات و جملات را به زبان نیاورده بود. از صورتش شر شر عرق می چکید و چشم هایش در حدقه گشاد شده بودند. در حالی که نفس نفس می زد گفت:
- و دوباره برگشتم. هر چند که باز هم باید سفر کنم. آخه می دونی پروف؟ وقتی آدم یک جا موندگارت شه اسیر میشه. آدم نباید به هیچ جا وابسته شه ، وگرنه همیشه عذاب می کشه.

دامبلدور در حالی که بر صندلی اش خشکش زده بود حیرت‌زده آدر را نگاه می کرد. آدر لبخندی زد و گفت:
- ببخشید ، ببخشید. زیادی هیجان زده شدم.

دوباره بر صندلی نشست و آن را به جلو کشید. آرنج هایش را بر میز گذاشت و انگشتانش را در هم حلقه کرد.

- و حالا پروفسور ، من می خوام شب سفرمو براتون تعریف کنم. لحظه ی پر احساسی بود و من امیدوارم که یادتون بیاد. می خوام همه چیزو با همه ی جزییاتش بگم.

دامبلدور سر تکان داد و گفت:
- بگو پسرم!

آدرس نفس عمیقی کشید و شروع کرد:
- شب بود. یک شب صاف و سیاهو پر ستاره. تو تختم دراز کشیده بودمو به سقف خیره شده بودم. تو افکار خودم غرق شده بودم. تصمیم داشتم که برم. خیلی وقت بود که می خواستم بار و بندیل مو جمع کنم. تا حالا هیچ وقت تو هیچ دنیایی اینقدر توقف نداشتم. حس می کردم که کم کم دارم اینجا موندگار می شم. توی محفل و تو دنیای جادوگری.وحشتمم از همین بود. می دونستم که باید دوباره سفر کنم ولی اگه به اینجا وابسته می شدم دیگه رفتن خیلی سخت می شد. حس ماجراجویی در درونم می جوشید. نمی خواستم مثل درخت یه جا ریشه بدمو بمونم. من یک ماجراجو ام. ذاتم اینطوریه و نمی تونم یک جا بمونم. تصمیممو گرفتم. اگه می خواستم وقت رفتنو هی امروز و فردا کنم تا سالها رفتنم طول می کشید. با خودم گفتم :« یا حالا یا هیچ وقت! »
ملافه رو کنار زدم و پا شدم. بار و بندیلمو که اندازه ی یک کوله ی کوچیک بود رو جمع کردم. بعد ردا و لباس های جادوگریمو در آوردم. در همون حال بغض گلومو گرفت. به زور قورتش دادم و یک پیرهن چهار خونه ی گل گشاد یک شلوار پارچه ای خاک و خل پوشیدمو کلاه سایبان دار گردمو سرم گذاشتم. اینا لباس های ماجراجوییم بود. لباس هایی که باهاشون به همه جا رفته بودمو باهاشون کلی خاطره داشتم. نصف شبی همه ی بچه های هافلو بیدار کردم. نمی خواستم بدون خداحافظی ترکشون کنم. موقع خداحافظی لبخند می زدم و می خندیدم. می خواستم اینجا پایان شادی داشته باشم. هر چند که پایان همیشه برام یکم تلخ بود. حتی اگه همه چیز با خوبی خوشی تموم می شد.
با همه خداحافظی کردم و داشتم می رفتم که یکهو یاد خونه ی گریمولد و شما افتادم. برگشتم. تو دل تاریکی شب از کوچه پس کوچه ها رد شدم. همه جا خلوتو ساکت بود. دائم خودمو به خاطر اینکه دوستای محفلیمو انقدر فراموش کردم سرزنش می کردم.
وقتی به خونه ی گریمولد رسیدم خیلی آروم وارد خونه شدم. نمی خواستم نصفه شبی محفلیا رو بیدار کنم.
داشتم دنبال اتاق شما و یا ردی از شما می گشتم. همینطور که کورمال کورمال تو تاریکی قدم می زدم دیدم از آشپزخونه ی گریمولد یک نور ضعیفی بیرون می آید. خیلی آروم رفتم سمت در و از لای درزش نگاه کردم. شما رو صندلی پشت میز نشسته بودین و زیر نور شمع چیزی رو تو یه نامه می نوشتیم. شمع روی میز آشپزخونه می سوخت و نورش روی دیوار ها می رقصید. یک نفس راحت کشیدم. بیدار بودین. در زدم و وارد آشپزخونه شدم. از زیر عینک نگام کردین و گفتین:
- آدر؟ تویی؟ بیا تو. اتفاقی افتاده؟

لبخند زدم و سلام علیک کردیم. بعد روی صندلی ای رو به روی شما نشستم. شما گفتین از عملکردم خیلی راضی این. دهنم خشک شد وقتی تعریفاتون شنیدم. دو دل شده بودم. نمی دونستم برم یا بمونم؟ قلبم داشت از سینه کنده میشد. یه جا ته قلبم می دونستم اینجا جای من نیست. اما دلم می خواست برای همیشه اینجا بمونم. کلی من و من می کردم. می خواستم بگم می خوام برم ولی نمی تونستم. نمی دونستم باید از کجا شروع کنمو چی بگم. من تازه وارد محفل شده بودمو می خواستم به این زودی برم. آخر سر سرمو انداختم پایین و گفتم:
- پروفسور من... من می خوام برم. می خوام برای همیشه از اینجا برم. من باید سفر کنم.

شما بهت زده نگام کردین. انگار باورتون نمی شد. سرمو بالا گرفتم. لبخند کم رنگی رو لبام بود. چند لحظه ای همه جا توی یه سکوت سنگین و عجیب بود. مثل سکوت قبرستان. پرسیدین:
- کجا؟ کجا می خوای بری آدر؟ اصلا چرا می خوای بری؟

شروع کردم به تعریف ماجرا. گفتم من به این دنیا تعلق ندارم. درسته که هری و ماجراهاشو خیلی دوست دارم ولی احساس می کنم اینجا دارم اسیر می شم. گفتم که من یک ماجراجویم و یک ماجراجو نمی تونه خیلی یه جا بمونه. نمی دونم چی شد که وقتی حرفام تموم شد یهو احساس کردم دلم برای محفل و هاگوارتز یه ذره شده. هنوز هیچی نشده دلتنگ شده بودم. شما خوب به همه ی حرف هام گوش دادین و وقتی حرفام تموم شد لبخند زدینو گفتین:
- عیبی نداره آدر. اگه فکر می کنی باید بری و اینجا داره بهت آسیب می زنه برو. ولی بدون هر موقع از سفر خسته شدی یه جایی توی این دنیا تو خونه ی شماره ی دوازده گریمولد هست که هر موقع خواستی می تونی بیای.

دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم. بغضم ترکید و زدم زیر گریه. ‌‌‌‌‌شما هم بغلم کردینو سعی کردیم آرومم کنین. می گفتین:
- ردا و چوبدستیتو بده به من. برات تا اون موقع که برگردی نگهش می دارم. می تونی هر از چند گاهی بر گردی و مطمئنم اون موقع به چوبدستی و ردات نیاز داری.
خب پروفسور حالا من برگشتم ، درسته که بازم می رم. ولی یه‌ مدت اینجا می مونم. اصلا چیزی یادتون اومد پروفسور؟ می دونین چوبدستی و ردامو کجا گذاشتین؟

آدر نگران و منتظر به او خیره شده بود. دامبلدور آهی کشید و با درماندگی سرش را تکان داد.

- متاسفم ، ولی هیچی یادم نمیاد.

آدر در هم شکست و در خود فرو ریخت. با خود فکر کرد:
- نکنه دامبلدور تا ابد هیچی یادش نیاد؟

با این حال لبخندی زد و گفت:
- چیزی نیست پروفسور. من مطمئنم همه چیز یادتون میاد.

دامبلدور لبخند کم رنگی زد و گفت:
- امیدوارم...

آدر برخاست و گفت:
- من برم یه دوری بزنم. خیلی دوست دارم بدونم تو این مدت که نبودم چه اتفاقایی افتاده. خداحافظ پروفسور.
- خداحافظ.







من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: تالار عمومی هافلپاف !!
پیام زده شده در: ۹:۱۳ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷
#8
آدر لحظه ای مکث کرد. ارنی پرنگ را خوب نمی شناخت ، ولی بوی گبین قدیم را می داد. همان گبینی که از خادمان ولدمورت بود. از آن لبخند های کجکی و شیطانی لحن حرف زدن های تهدید آمیز فهمید که او را هم شست شوی مغزی دادند و هنوز هم مثل گبین قدیم است. مو هایش را که از شدت عرق خیس خیس شده بود به راست شانه کرد و در همان حال گفت:
- اممم ، فکر کنم بد...

آدر حرفش را ادامه نداد و ناگهان چوبدستی اش را مثل هفت تیر بیرون کشید و فریاد زد:
- آپروتاس!

دود سیاه و غلیظی به سمت ارنی پرنگ پرتاب شد و ارنی با یک نفس کشیدن بیهوش شد و از پا افتاد. قلب آدر محکم در سینه می کویید. آهی از آسودگی کشید و ارنی را با زنجیر های نامریی چوبدستی اش بست و به همان تاریکی که از آن در آمده بود انداخت.

آدر برگشت و در تاریکی راهرو دوید. تالار هافلپاف تو این مدت چه تغییراتی کرده بود! مثل شیون آوارگان شده بود. تار عنکبوت در جای جایش به چشم می خورد و همه ی اتاق ها و راهرو ها تاریک و نمدار شده بود.

همانطور که در راهرو پیش می رفت ناگهان از یکی از اتاق ها صدایی شنید. صدای رز زلر بود که با صدایی بلند سخنرانی می کرد. پاهایش شل شدند و ایستاد. این فرصت خوبی بود برای کمی جاسوسی و جمع کردن اطلاعات از این مافیای مخوف.
قلب آدر در سینه تند می تپید. هیچ وقت فرصتی به این خوبی برای فرار پیش نمی آمد. پیش رویش هیچ کس نبود و او به راحتی می توانست از تالار خارج شود.زلر فریاد کشید:
- نتانیاهو!
- بله قربان!

صدای نتانیاهو لرزان و مضطرب بود. دوباره رز فریاد زد:
- ما کلی عقبیم از برنامه هامون. قرار بود امروز دامبلدور رو کنیم تسخیر. پس چرا اون موادت نشد آماده؟

آدر دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. رز زلر یک محفلی خوب بود و بسیار وفادار. چطور می توانست به تسخیر کردن دامبلدور فکر کند؟

آدر گوشش را به در چسباند. نتانیاهو با احتیاط گفت:
- تلاشمونو می کنیم قربان. ولی اون ماده ی پیچیده ایه.

صدای کوبیدن مشت رز زلر به میز به گوش رسید. او فریاد زد:
- به من ربطی نداره! قرار بود امروز اون موادو قاطیه نوشیدنیش کنیم. اما تو هنوز حتی درستش هم نکردی.

نتانیاهو با صدای خفه و لرزانی گفت:
- رسیدگی می کنم قربان! رسیدگی می کنم...

آدر شوکه شده بود. تا حالا اینقدر رز را خشن و عصبانی ندیده بود. او معمولا از گل نازک تر به کسی چیزی نمی گفت. اما حالا...

آدر با خود فکر کرد:
- من هیچ وقت همگروهی هام رو خوب نشناختم.

آدر به سر و ته راهرو نگاه کرد. کسی آنجا نبود. پس می توانست کمی بیشتر بماند و از نقشه های مافیایی رز و دار و دسته اش با خبر شود.






من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۷
#9
هری و جینی که پشت خانه ی خرابه مانندی در آن حوالی قایم شده بودند در سکوت محض به حرف ها و پچ پچ های دراکو و مرد نقاب سیاه گوش می دادند. دراکو گفت :
- یادته چند سال پیش درباره ی آلومیا صحبت می کردیم؟ خب ، من بالاخره فهمیدم اون کجاست!

مرد چشم هایش را ریز کرد و به آرامی گفت :
- آلومیا؟ یادم نمیاد.

دراکو چشم هایش را در حدقه چرخاند و غرغر کرد :
- ای خدا! پس تو این کله ی پوکت چی می گذره؟ آلومیا همون جعبه ی اسرار آمیز قدرت. همون گنج بی همتا که می تونه ما رو حتی قدرتمند تر از اسمشو نبر کنه. اما من تنهایی نمی تونم پیداش کنم. به کمکت احتیاج دارم استای.

چشم های نقاب سیاه در حدقه گشاد شدند و برق زدند. لبخند گشادی سراسر صورتش را پوشاند و در حالی که نزدیک بود از خوشحالی برقصد داد زد :
- آلومیا؟ تو اونو پیدا کردی؟ وای خدای من! آلومیا. ما... ما دنیا رو تصاحب می کنیم. ما خوشبخت می شیم. ما فرمانروای جهان می شیم دراکو. آلومیا.

دراکو در حالی که با نگرانی دور و برش را می پایید دستش را بر دهان نقاب سیاه گذاشت و گفت :
- هیسس! ساکت باش احمق. نباید کسی از این قضیه با خبر شه.

نقاب سیاه با بی قراری گفت :
- آلومیا کجاست؟ چطور پیداش کردی؟
دراکو با غرور به نقاب سیاه نگاه کرد و گفت :
- نقشه اش رو از یک عتیقه فروشی تو کوچه ی دیاگون خریدم. پیر خرفت نمی دونست این نقشه ی چیه. چون با اسم رمزی نوشته شده بود. با قیمت یک گالیون ازش خریدم. با قیمت یک گالیون بزرگ ترین گنج تاریخو ازش گرفتم. فکرشو بکن؟

دراکو که انگار خیلی به خودش می بالید قهقه ای سر داد. نقاب سیاه گفت :
- نقشه کجاست؟ بده ببینمش. اصلا بیا همین امروز بریم سراغش. نظرت چیه؟
- نه امروز نه. جعبه فقط جمعه ها ظاهر می شه. باید تا فردا صب کنیم. نقشه هم جاش امنه.

دراکو با تهدید به نقاب سیاه خیره شد و گفت :
- اما... اگه بفهمم می خوای بهم نارو بزنی خودم می کشمت. حتی اگه منو بکشی کسایی رو دارم که از این راز با خبرن. به اونا سپردم که بکشنت. گرفتی؟
- آره ، خیالت راحت باشه. حالا بگو چه کاری از دست من بر میاد؟ من باید چی کار کنم؟
- خودت می فهمی. فردا ساعت نه اینجا باش.
- باشه.

دراکو به جایی آپارات کرد. نقاب سیاه هم چند لحظه بعد از او غیب شد. چند لحظه ای سکوت محض همه جا را در بر گرفت. هری که پشت بوته خشکش زده بود با چشم هایی گرد شده به جینی نگاه کرد و گفت :
- مثل اینکه یک خبراییه.

تا جینی خواست جوابی بدهد صدای آشنایی از آن سو گفت :
- هری؟ تو اینجا چی کار می کنی؟

هری و جینی برگشتند و آدر و رون را دیدند که با تعجب به سمت آنها می آمدند. رون او را صدا کرده بود. هری با خوشحالی گفت :
- رون ، آدر. خدا رو شکر که اومدین. باید درباره ی قضیه ی مهمی باهاتون حرف بزنم.

آدر با لبخند گفت :
- ما هم از قضیه ی دراکو خبر داریم. داشتیم جاسوسیشو می کردیم.

آدر و رون با هری و جینی سلام کردند. آدر ادامه داد :
- منو رون به دراکو مشکوک شده بودیم. به خاطر همین یک چند روزی می شه که زیر نظر داریمش. حالا هم که مطمئن شدیم داره یک غلطایی می کنه. باید هر چی سریع تر به پروفسور بگیم. درباره ی این آلومیا تحقیق کنیم و ببینم اسکای کیه. تو هم میای؟
- البته.
هری به جینی نگاه کرد و گفت :
- جینی من باید برم. تو خودت با بچه ها به خونه برگرد.


من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
#10
آرتور و رون که دیدند پروفسور در خواب فرو رفته از روانخانه بیرون رفتند. محفلی ها یکی یکی به عیادت پروفسور می رفتند و دعا می کردند با یادآوری خاطرات و حرف زدن با دامبلدور ، بتوانند او را از این جنون بیرون بکشند.
چند ساعت بعد آدر کانلی با اینکه خسته و کوفته بود برای عیادت به روانخانه رفت. او به تازگی از سفری دور برگشته بود و به محض آمدنش به سمت خوابگاه هافلپاف رفته و در همان حال که به آرامی در خواب سنگینش فرو می رفت از صحبت های گبین و رودولف چیز هایی از بستری کردن دامبلدور در روانخانه شنید. بعد از آنکه از خواب بیدار شد تصمیم گرفت به روانخانه برود و ببیند که چه اتفاقی افتاده و چه مشکلی برای پروفسور پیش آمده است. البته می توانست از آملیا یا رز زلر هم بپرسد. اما وقتی خبر بستری شدن پروفسور دامبلدور بین مردم پخش می شود نباید به حرف مردم اعتماد کرد. چون نود در صد حرف هایشان یک کلاغ چهل کلاغ هایی است که بین مردم دهان به دهان می چرخد و به کلاغ هایش اصافه می شود! ناخود آگاه با خود گفت که نکند پروفسور دیوانه شده باشد؟ ولی مجال رشد را به این فکر پریشان و منفی را نداد و بلافاصله آن را در ذهنش خفه کرد. چطور ممکن است پروفسور دامبلدور ، مدیر هاگوارتز ، فردی به آن دانایی دیوانه شود؟ تا با چشم هایش نمی دید باور نمی کرد.
اما حالا هم که در اتاق او را باز کرده و در چهار چوب در ایستاده بود نمی توانست این صحنه را که آن شخص روی تخت پروفسور دامبلدور است را باور کند.در حالی که چشم هایش در حدقه گرد شده بودند به آلبوس دامبلدور که دست و پایش را با قفل های کلفت آهنی به تخت بسته بودند خیره شده بود. یعنی پروفسور ، رهبر محفل ، مدیر هاگوارتز و قدرتمند ترین جادوگر روشنایی دیوانه شده بود؟ یعنی ممکن بود که او روانی شده باشد؟ احساس می کرد که دارد خواب می بیند و همه ی این صحنه ها دروغی بیش نیست. به آرامی کنار تختش رفت با ناباوری گفت :
- پروفوسور؟ شمایین؟ چی شده؟ چرا به تخت بستنتون؟
- سلام فرزندم. سفرت خوب بود؟
- سلام. بله ، ولی اول می شه بگید چی شده؟
چشم های دامبلدور در حدقه وق شدند.
- یعنی تو نمی دونی؟
- نه ، من تازه از سفر برگشتم و فقط شنیدم که شما رو تو روانخانه بستری کردن. به خاطر همین سریع اومدم اینجا که ببینم چی شده.
چشم های پروفسور مثل ستاره ها درخشیدند و لبخندی صورتش را پوشاند. ولی بلافاصله لبخند را از صورتش پاک کرد و چهره ی نگرانی به خود گرفت و گفت :
- پسرم ، بیا نزدیک تر. می خوام موضوع مهمی رو تو گوشت بگم.

آدر کانلی که ضربان قلبش بالا رفته بود گوشش را به دهان پروفسور نزدیک کرد. پروفسور پچ پچ کنان گفت :
- شاید باورت نشه ، اما تیرگی داره بر محفل غلبه می کنه. رز زلر با یک گروه مخفی از محفلیا می خوان ریاست گروه رو به دست بگیرن. اونا با هم دیگه دسیسه کردن و منو اینجا زندانی کردن. به این بهانه که پیر و دیوانه شدم. اونا می خوان منو بندازن تو تیمارستان تا خودشون محفل رو اونطور که دوست دارن اداره کنن.

آدر که انگار تو شوک فرو رفته بود به چشم های کاملا جدی پروفسور نگاه کرد و گفت :
- جدی که نمی گین؟
- چرا ، کاملا هم جدی هستم. به حرفم گوش کن. اونا به همه می گن من دیوونه شدم تا این حرف های من رو باور نکنن. بهم کمک کن از این زندان خلاص شم. آینده ی محفل تو دستای تویه و وقت کمه! ما باید دنیا ی جادوگری رو نجات بدیم. زود باش این دستبند ها رو باز کن. سریع.

آدر همچنان مات و مبهوت به پروفوسور نگاه می کرد. یعنی ممکن بود رز زلر به دامبلدور خیانت کند؟ شاید واقعا پروفسور دیوانه شده بود؟ اما اگر واقعا رز زلر خیانت کرده باشد حرف هایش کاملا منطقی است. البته آن رز زلری که آدر می شناخت هیچ وقت حتی در لحظه ی مرگ خیانت نمی کرد. دامبلدور که انگار ذهن آدر را خوانده بود گفت :
- هیچ وقت آدم ها رو از ظاهرشون قضاوت نکن پسرم. منم اول باور نمی کردم رز زلر بهم خیانت کنه. ولی می بینی که من رو به چه روزم انداخته؟ حالا آزادم کن. مثل بقیه نباش. بی تفاوت از کنار من نگذر. من عقلم سر جاشه. می دونم چی دارم می گم. این دستبندا رو باز کن.

آدر چوبدستی اش را از زیر ردا در آورد. دامبلدور تا حالا حتی یک کلمه دروغ هم از نگفته بود. بدون شک الآن هم حقیقت را می گفت. وردی خواند و دستبند ها را باز کرد. دامبلدور شاد و شنگول از تخت پایین پرید و در حالی که دمپایی های روانخانه را به پا می کرد گفت :
- با من بیا آدر. سرنوشت محفل دست منو تویه. اول باید مینروا رو پیدا کنیم و بعد باید محفل رو از چنگ رز زلر و گروهش بیرون بکشیم.


ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۳ ۱۶:۴۶:۱۸

من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.