هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۲۹:۵۷ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#1
در یک رول بنویسید ارباب ریگولوس چطور تونست موی سر لرد سیاه رو بدست آورد؟(30 نمره)

روزی روزگاری در خانه ریدل.

لرد درحال دیدن سریال کره ای مورد علاقه خود و مرگخوار هاهم ورق بازیو مینج میزدن دورهم.
لرد همچنان درحال دیدن سریال بود که وسط فیلم یهو پیام های بازرگانی پخش شد.
_ ما دستور میفرماییم پخش کننده این تبلیغات را از ماتحت حلق آویز کنید.

ناگهان تبلیغی شروع به پخش کرد که کاشت مو بصورت تخصصی و با برترین پزشکان جادوگری رو نشون میداد. لرد که کم کم جذبش شده بود و به دقت بهش گوش میداد بعد از تموم شدن تبلیغ یهو از جاش پرید و گفت:
_ سریعا این دکتر رو برام پیدا کنید. ما میخواهیم مو بکاریم‌.

مرگخوار ها همگی از جاشون پریدند و هاچ و واچ به لرد خیره شدند.
_ هاا؟! چیه؟! به چی نگاه میکنین مگه نگفتم این دکترو برام پیدا کنین.

مرگخوارا هرچی دم دستشون بود رو زمین انداختن و از درو پنجره و هر نقطه ای که امکانش بود برای پیدا کردن دکتر از خونه خارج شدند.

یکی دو ساعت بعد!

_ارباب پیداش کردیم.
_اسمت چیه دکی؟
_با اجازتون ریگولوس.
_ خب ما میخواهیم در سرمان مو داشته باشیم. اگه بتونی انجامش بدی جایزه داری. اگه نتونی هم مجازات میشی ، مجازاتتم مرگه.
_ جایزم چیه ارباب؟
_جایزه؟! چیز... میتونی زنده بری بیرون از اینجا. همینم از سرت زیاده.

مرگخوارا ارباب و دکتر ریگولوس رو به اتاق مخصوص که از قبل برای کاشت مو حاضر کرده بودند بردند.
_ خب ارباب برای اینکه به سرتون مو کاشت کنیم باید از مو های جاهای دیگتون بکنیم.
_ جاهای دیگه؟! منظورت کدوم جاهای دیگمونه هاان؟
_ ارباب...اممم... مثلا زیر بغلتون. شما نیازی به اونا ندارین.
_ هااا خوبه. خب دیگه شروع کن وقت طلف نکن مرتیکه ، وقت ما طلاس.

با اشاره لرد ، بقیه مرگخوارا بیرون رفتند و فقط دکتر ریگولوس باقی موند و همزمان نیز دست بکار شد.

چند ساعت بعد.

_خب تموم شد بفرمایید.
_آینه مارو بیارین.

لرد خودشو تو آینه دید و پس از برنداز کردن نشانه رضایت پشت ابرو های اخموش معلوم شد.
_عووووی مرگخوارا... بیاید نظر بدین ببینم.

همه مرگخوارا وارد اتاق شدند و پس از دیدن اربابشون چشما چهارتا شده بود ، همه میدونستن شبیه جوجه اردک زشت شده ولی مگه کسی میتونست به زبون بیاره.
_ عااالی... محشر شدین ارباب.
_البته. ما اولشم محشر بودیم. فقط الان محشرترم شدیم.
_ شما همیشه محشر بودین ارباب الانم هستین قربونتون برم من.
_ خب دیگه بسه. برین بخوابین. هی دکی توهم پاشو برو پی کارت.

دکتر ریگولوس سریع وسایلشو جمع کرد و از خانه ریدل ها خارج شد.
بعد از خارج شدن دستکش کارشو دراورد و به چند عدد تار مویی که توش بود نگاه کرد و لبخند شیطانی گوشه لبش ظاهر شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۰۸ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
#2
سال ۱۹۸۵جام جهانی کوییدیچ.

فینال جام جهانی کوییدیچ بین دو تیم موش میشینگان و ترموستات خیاری در ورزشگاه بزرگ چند صد هزار نفری جومونگ در چین درحال برگزاری بود.
همه ملت از سرتاسر دنیا واسه دیدن بازی امده بودند و میشد براحتی میان ملت هر پرچمی از هر مملکتی رو دید.
در میان این جمعیت یه گروه کوچیک از خون‌آشام ها نیز بود که کسی متوجه حضور آنها میانشون نشده بود دلیلشم اینه که خون‌آشام ها زیاد اهل کوییدیچ اینا نیستن و این گروه کوچک هم که شامل آستریکس و یکی دوتا از دوستاش میشد. شاید میشه گفت آستریکس تنها خون‌آشامی بود که به دیدن کوییدیچ یا حتی بازی کردنش میرفت.
خیابونا بسی شلوغ و پر از پوستر و استیکر های تبلیغاتی دو تیم بود که روی هوا و زمین ریخته بودن.
بلاخره آستریکس به همراه دوستاش تونستن بزور یه چند متر جا واسه خودشون پیدا کنن تا چادر بزنن.
_ خب آستر بنظر اینجا جای خوبیه. همینجا چادر بزنیم دا.
_حله بزنیم.

هر سه یه جفت چادر حاضری که از دست فروشان توی ورودی ورزشگاه خریده بودن رو درمیارن. ویژگی این چادر ها هم این بود که خیلی ارزون قیمت بودن ولی نمیتونستی بفهمی توشون چجوریه! یعنی بعضی وقتا یه خونه مجلل لاکشری بعضی وقتا هم لونه موش.
_خب آیوار ، آستریکس حاضرین؟ اول من باز میکنم.

تایرل که بسی هیجان زده میومد چادرشو باز کرد و با ملت سریع شیرجه زدن توش.
_عررررررررر ویییییییییی.

جلو چشمان ملت یک قصر مجلل با سونا ، جکوزی و استخر بود که بدجور دهن بقیه رو باز گذاشته بود.
_ امممم تایرل عزیز... مشکلی نیست ک...
_ چرا هست. این محفل زنانس، حالا جفتتون چخه بیرون.

آستریکس و آیوار با اردنگی به بیرون از چادر پرت شدند.
_ خب حالا چیکار کنیم؟! سونا...جکوزی...!
_ به خودت بیا آیوار! ماهم چادر داریم. مال خودمونو باز میکنیم.

آیوار چادرشو از جیبش دراورد و باز کرد.
_چادر باز میکنیم با نیت سونا و جکوزی قربة الی الله. خب الان تو میری یا من؟
_ نیتشو تو کردی افتتاحشو من میکنم.

آستریکس سرشو انداخت پایین و داخل شد. بعد چند دقیقه سرشو بیرون آورد و روبه آیوار گفت:
حاجی چند بار نماز خوندی تاحالا؟
_ نخوندم اصلا. چطور مگه؟
_ هیچی ، تف تو نیت کردنت بابا. بیا تو زود باش.

آیوار اروم داخل شد و از چیزی که میدید اشک تو چشاش هلقه زد. یه تخت دو طبقه ساده با یه میز و یه صندلی چوبی و یه گل خشکیده که روی میزه.
آیوار همینطوری محو نگاه کردن بود که یه پس سری از آستریکس خورد.
_مرتیکه دفه بعد خواستی نیت کنی قبلش چند رکت نماز بخون یاقل نیتت خریدار داشته باشه.
اشک های آیوار با شنیدن صدای آب و آهنگی که از چادر بغلیشون بلند بود جاری شد.

فردای آن روز غمنگیز

ملت تو چادر مجلل تایرل برای صرف صبحانه جمع شده بودن. درحالی که آیوار با بی حالی به درو دیوار با شکوه نگاه میکرد ، تایرل داشت حرف میزد و آستریکس هم تماما گوش میداد.
_ آستر جات خالی دیشب اسم صاحاب ماگلی اینو پیدا کردم. رو کنج پنجره نوشته بودش.
_کی بود؟
_ بن تنیسون.
_عه میشناسیش؟
_نه. ولی درمورد چادرا نشستم تحقیق کردم.
_درمورد چیش؟
_اینکه چجوری درست شدن و چجوری وارد دنیای جادوگری شدن...
_خب...
_ خب که فهمیدم اولش ماگلا چادرو درست کرده بودند ولی نه برای مسافراتا..
_ برای مسافرت نبوده پس واسه چی بوده؟!
_ خب قدیما زنو شوهرا زیاد دعوا میکردن و دمپاییو شیشه زیاد خراب میشد همچنین زنا زیاد مردارو با لگد دم ماتحتی مینداختن از خونه بیرون... برای همینم چادر اختراع کردند تا مردا بیرون تو سرما نمونن. بعد چند سال این اتفاقا توی دنیای جادوگریم افتاد و برای اینکه مردای جادوگر راحت تر باشن شخصی به اسم کریستوف کلمبیا اومد چادر جادویی رو اختراع کرد که از بیرون یه چادر کوچیک و معمولیه ولی از داخل یک خونه بزرگ.
_عجب ، چه جالب.
_ ملت!... عوووی ملت! پاشید بیاید مسابقه میخواد شروع بشه.
_صبر کن اومدیم.

تایرل ، آستریکس و آیوار هر سه لباس های هواداریشونو پوشیدند و سریعا به سراغ ورزشگاه رفتند.

بازیکنان هر دو تیم در وسط زمین حضور داشتند. بازیکنان موش میشینگان که با جارو هایی با مارک سایپا مطمعن و ترموستات خیاری هم با مارک دوغ آبعلی به میدان اومده بودند همگی منتظر سوت شروع بازی بودند.
آستریکس و دوستاش صندلی هاشونو پیدا کرده بودند و از همون ابتدای بازی یه دستمال توالت داخل دهن آیوار کردند تا خدایی نکرده نیت های شوم نکنه.


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳۰ ۲۳:۲۴:۴۴
دلیل ویرایش: نیت میکنم برای ویرایش قربة الی الله

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷:۰۴ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
#3
تکلیفمون خدمتتون استاد.

۲.

خوابگاه گریفیندور

_ پاشو دیگه! خورشید غروب کردو وقت شکاره ، خون میخواام!
_نمیخوام. خوابم میاد ، میخوام بخوابم دا.
_ من خون میخوام... خوووووون.
_ ده بگیر بکپ دا. بوکات عنتر.

آستریکس نگاهش رو بین ملتی که از صدای بحثش بهش خیره بودن میچرخه و با بی حوصلگی تمام میگه:
_ چیه؟! تا حالا با بوکاتتون بحث نکردین؟

ملت که حال آشفته آستریکس رو دیدن سوت زنان به کار خود مشغول شدند.

کلا داشتن بوکات چیز سختیه اونم وقتی که بوکاتت خون‌آشام باشه. صبح تا عصر تو کلت بالا پایین میپره و انقد خون خون میکنه که درس رو متوجه نمیش و کلافه کلاس رو ترک میکنی. شبم انقد خون مغزتو میخوره که نه میتونی خوب بخوابی و نه صبح راحت به کلاسات برسی و بدتر از همه با کمبودی خون مواجه میشی.

فردا سر کلاس

همه ملت درحال ور ورفتن با بوکات توی مغزشون بودن و بسی خوش بش میکردنو ورق بازی و...
تو این میان آستریکس که نتونسته بود دیشب خوب بخوابه و بوکاته همه خون مغزشو خورده بود ؛ با بی حالی درحالی که شیشه بطری خون رو سرمیکشید به وز وز های پایان ناپزیر بوکات گوش میداد هرچند کار هر روزش بود.
_ اومممممم...ارهههههه...ژوووووون.... خودشهههههه... تو فقط خون بخور لنتی.
_ حاضرم جلوی نور خورشید مرغ بریان شم ولی وز وز های تورو نشنوم.
_ جووون! مرغ بریان دوست داری.
شطرق

ملت با صدای خورد شدن شیشه بطری رو سر آستریکس بطرفش برگشتن. البته این کار هرروزش بود و یجورایی عادت کرده بودند بهش حتی یه ظرف مخصوص خورد شیشه هم براش گزاشته بودند.

_ خب پس این پروفسوره درولا...دورولا...دروئلا کی میاد؟!

در باز شد و پروفسور دروئلا وارد شد و از پشت کتاب ها درحال صحبت بود.
_این موجود، اسمش بوکاته. پسر عموی بوگارته و لای کتابا زندگی می کنه.
آستریکس یهو به خودش اومد.
_چیییی! لعنتی بازم بوکااات! نهههههه!


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳۰ ۱۹:۱۰:۳۶
دلیل ویرایش: مرگ بر امریکا
ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳۰ ۱۹:۱۴:۴۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴:۳۸ سه شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۸
#4
_اهم اهم.
_ هاا! چیه؟! باز برگشتی که.
_ما به تاممون وفاداریم.
_ اره تو نمیری، یکی تو وفاداری یکیم دوست دختر قبلی تام.

بحث و جدل های مغز و فک با بلند شدن تام متوقف شد. تام سرشو بلند کرد و ایستاد ، روبروش دروئلا ایستاده بود و هاچو واچ بهش نگاه میکرد او هم خیره نگاش کرد.
همچنان پس از طی ده ها ده دقیقه هاچو واچ همو نگاه میکردند که بلاخره مغز خسته شد و با کمک فک یه حرکتی زدن بلاخره.
_ شما میدونید چجوری مینوسن؟
_ اممممم... چیزه...من... نمیدو...امممم... شاید بدونم.
_خب این چیه الان؟

تام مداد رو نشونش داد و منتظر جواب ماند.
_مداده. باهاش مینوسن.
_چجوری؟
_روی کاغذ میکشنش‌.

تام سریع یکی از کتاب هایی که از قفسه افتاده بود رو برمیداره ، یکی از صفحاتشو باز میکنه و با مداد شروع میکنه به خط خطی کردن.
_اینطوری؟

دروئلا به صفحات کتاب خیره میشه ولی چیزی جز چند تا خرچنگ قورباغه خط خطی شده نمیبینه‌.
_ اره.
_خب چی نوشتم؟
_نمیدونم.
_راستی این چیه دیگه؟!
_ کتاب.
_چیکارش میکنن؟!
_میخوننش.
_پس من چرا نوشتمش؟!
_چون خواستی و نوشتی.
_چرا خواستم؟!
_چون میتونستی بخواهی.
_ چرا تونستم؟!

دروئلا باز هم قانون ممنوع بودن استفاده از جادوهای ممنوعه رو به خودش یاد اور شد و همزمان چند تا فش بووووقی نثار تصویت کننده قانون کرد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲:۳۵:۵۰ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
#5

۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین!

_ خب ملت! حالا از کجا خاک مریخو گیر بیاریم؟
_ از مریخ.
_ تنهایی فکر کردی؟! مسئله اینه چجوری بریم اونجا!
_ با فضاپیما خب.
_ پول فضا پیمارو از کجا بیاریم هان؟

چند ساعت بعد!

_ به نام خدا. صدای منو میشنوین از فضا پیمای هاگوارتز بیست سه. ملت هاگوارتز بخاطر تکلیف نازی که معلم نازشون بهشون داده هرچی پول تو جیبی داشتند رو روی هم گزاشتن و بلاخره تونستن یک فضا پیمای تاناکورایی دست چندم بخرن ،سوارش بشنو به آن سوی بیکران مریخ سفر کنند.

آن سوی بیکران (مریخ)

فضا پیما با هزار زور ، بدبختی و ماتحت جر دادن بلاخره فرود سالم داشت. ملت هاگوارتز یکی پس دیگری پیاده میشدند و هاچو واچ به اطراف نگاه میکردند.
آستریکس بعد اینکه پیاده شد به اطراف نگاهی کردو با خودش گفت:
_ همینمون کم بود پامون به مریخ باز بشه.
_ خب ملت! قبل اینکه اکسیژن کپسولاتون تموم بشه هرچی خاک میتونین جمع کنینو بریم.
ملت شیرجه زنان مشغول جمع کردن خاک مریخ شدن ولی خاک مریخ مثل خاک زمین نبود و خیلی فرق داشت و یکی از فرقاش این بود که خاکش خیلی سفت بود و بیل و کلنگ ملت توش فرو نمیرفت.

_چیکار کنیم الان؟
_کسی نظری نداره؟
_ملت حالا که نمیتونیم خاک مریخو ببریم نظرتون چیه خود مریخو ببریم؟
_یکی پس کله این مرتیکه بزنه قبل اینکه مریخو نکردم تو مخش!
_ اقا ولی چاره دبگه ای هم نداربم فقط همین یه راهه.

ملت هاگوارتزی بعد از بحث های فراوان که کردند به این نتیجه رسیدنت که مریخو ببندند به باربندی فضا پیما و هرجور که شده ببرنش.

ملت مریخو بزور روی باربندی فضاپیما میبندند و بعد از ساعت ها پرواز سایره به اون بزرگی رو ، روی میز معلم میزارن هرچند مریخ از کل مدرسه هم بزرگ تر بود و باعث خرابی مدرسه شد ولی مهم بود تکلیف معلم انجام بشه.

۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟


قلوم، قلوم، قلوم!
_اخییییش تموم شدا.
_پروفسور الان چی میشه؟
_ خوب نگاه کنید... اگه دقت کنید رفته رفته موهام درخشنده و درخشنده تر میشم تا جایی که مثل ستاره برق بزنن.

ملت شروع کردن به دقت کردن و بازم دقت کردن و همچنان دقت کردن تا جایی که موهای رکسانا شروع کرد به درخشیدن ، درخشیدن و درخشیدن تا جایی که از شدت درخشندگی ملت خیره شونده کور شدند و تامام.

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین.

معجون با رنگ مایل به خاکستر ولی شیر مانند که در لیوان های ۵۰سی سی سرو میشن.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱:۵۷ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
#6
هاکونا ماتاتا

یه توپ دارم قلقلیه، سرخ سفید و آبیه.
میزنم زمین هوا میره.
نمیدونی تا کجا میره.
من این توپو نداشتم.
مشقامو خوب نوشتم.
بابام به من عیدی داد، یه توپ قلقلی داد.

خب حالا که شما دوستان گرامی با ریتم مهد کودکی این شعرو خوندین شاید تو ذهنتون سوال باشه که ایت شعر چه ربطی به موضوع انشا داره؟!
خب ربطشو میگم الان؛ ببینید اگه دقت کنید هاکونا، شش حرفیه، ینی متشکل از شش تا حرفه، ینی شش تا عدد حرف توی کلمه شش حرفی هاکونا قرار داره و بازم اگه دقت کنید ماتاتا هم شش حرفیه و شش تا عدد یه کلمه شش حرفی رو درست کردن که نتیجتا شده ماتاتا.
خب حالا اگه بیشترتر دقت کنید درمیابید که این شعر ماهم از شش بند تشکیل شده. دیدین چه شباهتی باهم داشتن؟
البته شاید بعضیاتوت هنوزم که هنوزه قانع نشده باشین منم درجواب میتونم فقط بگم که مشکل از رماتیسم مغزی خودتونه که نمیتونه قانعتون کنه.
خب حالا به ادامه بحث ادامه بدیم ؛ ببینید دوسِتان اگه قرار باشه رماتیسم مغزی وجود نداشته باشه هیچ موضوعی هم به شیری این موضوع هاکونا ماتاتا دو جفت شش حرفی وجود نداشت؛ یا حتی اگه از این انشا هم فراتر نگاه کنیم، فکر میکنید که آیا دلیل حمله فیتلر به به شمال قطب جنوب چی بود ها؟! نه واقعا کی میدونه؟! مسملن هیچ کس دا ، زیرا رمز اون عملیات یا هاکونا ماتاتا (ع) بود. برای همینه که کسی نتونسته همچین حنله ای رو کشف کنه و در تاریخ بنویسه. حالا اگه براتون سواله که ما از کجا فهمیدیم میتونین برین برنامه های فیتلر که در زمان حال به فیتیله جمعه تعطیله معروف میباشد دریابید. البته ناگفته نماند که هاکونا ماتاتا از دو کلمه مجزا تشکیل شده! یعنی هاکونا جدا و ماتاتا جدا؛ حالا که خیلی از راز های جهان رماتیسمی رو براتون دارم بازگو میکنم اینم بازگو کنم که هاکونا یک سازمان فوق آشکار زیرزمینی و ماتاتا یک سازمان فوق پیشرفته بالا زمینی هستن. دقت کنیدا بالا زمینی گفتم نه روی زمینی! یعنی یه سازمانیه که بالای زمینه و هنوز موقعیت جغرافیاییش معلوم نیست چرا که تو فضا واقع شده. البته اگه براتون سوال باشه که چرا ناسا هنوزه نتونسته پیداش کنه چون که این سازمان متشکل از فضاپیماهایی قدرتمند در سری مجموعه کارتونی جنگ ستارگان در فصل چندم و قسمت فلان توسط جدای نامعلوم از حال به فنا رفته و تیکه پاره های فضا پیماهای آن بین حلبی های ماهواره ها در دور زمین پراکنده شده و برای همین ناسا در پیدا کردنشون عاجزه.
خلاصه کلام دوستان ارجمند همیشه روماتیسم مغزیتون رو شل کنید و ازاد بگزارید و تا یه برنامه دیگه و یه سال دیگه و یه موضوع شیری مگروماتیسمی دیگه خدا یارو نگه دارتون.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۰:۴۵:۱۹ دوشنبه ۱ مهر ۱۳۹۸
#7
اراذل و اوباش
vs
wwa

پارت سوم.



بحث همینجوری ادامه داشت تا وقتی که ولدمورت از راه رسید.
_ مرگ جان! مسابقه کوییدیچمون داره شروع میشه و ما هنوز تیمی نداریم و با اینکه یه تیم کوییدیچ حالا به هر نحوی وارد دنیامون شده تو داری وقت تلف می کنی ؟!

_اممممم بله پروفسور ببخشین یادم نبود.

با نزدیک تر شدن ولدمورت مرگ کنار رفت و توجه ملت به لرد جمع شد.
_ دوستان حیف که نمیتونیم براتون جشن خوشامد گویی ترتیب بدیم چرا که مسابقه کوییدیچمون در شرف اغازه ولی ما نتونستیم تیمی رو اماده کنیم حالا که شما شکر مرلین وارد دنیای ما شدین ازتون تقاضا داریم برای ما بازی کنید. البته بهتون قول میدم که حتما بعد مسابقه هرکاری که لازم باشه برای برگشتن به دنیای خودتون رو انجام بدم.

ملت اراذل به خودشون نگاه میکردن و مونده بودن چیکار کنن ولی چاره دیگه ای نداشتن و فعللا تنها شانس برگشتنشون همکاری با لرد به ظاهر خوش اخلاقه.
_ قبوله. زمین مسابقه کدوم سمته؟

پسرای مدرسه بوباتن هورایی میکشن و دستاشون مشت کرده بالا میبرن و بعد همراه با پرفسور ولدمورت و ملت اراذل راهی زمین مسابقه میشن.

رختکن اراذل.

ملت اراذل بحث تاکتیک هارو کرده بودن و همگی جدی جدی اماده مسابقه بودند چون تنها راه برگشتنشون به دنیای واقعی پیروزی در مسابقه بود.
البته ناگفته نماند که خبری از جارو های پرنده نبود! بلکه برای هر بازیکن یک عدد ویلچر چوبی قرار داده بودند و از قرار معلوم کار جارو هارو ویلچر ها قرار بود انجام بدن ملت اراذل هم با چند تا نکته کونکوری که از پسرای بوباتن بهشون داده بودند قرار بود بازی کنند.
_ امممم میگم ارتور...!
_ هوم چیه؟
_ راسی اسم تیممون چیه اصن و حتی اسم تیم حریف!
_ نمیدونم. بزار ببینم.

آرتور که از جاش پامیشه بره نگاهی به تابلو مسابقه بندازه ناگهان صدای فنریر که مثل اینکه گزارشگر بازی بود تو زمین پیچید.
_ خب کلم بروکلی و سبزی خوردنیای من. همینطور که میدونید کم کم به شروع مسابقه دو تیم اراذل و WWA نمونده و هردو تیم امادگی خودشونو اعلام کردند.
آرتور که سرجاش خشک شده بود و متعجب از اینکه اسامی تیم ها یکیه ولی خب مهم نبود این موضوع ؛ چیزی که مهم بود برگشتن به خانه بود.
با اعلام داور هردو تیم وارد زمین مسابقه شدن و همون اول چشم ملت اراذل به فنریر دوخته شد که رو صندلی گزارشگر نشسته بود و با ولع خاصی سالاد فصل ، ماکارونی ، کلم بروکلی رو با سس مایونز میخورد و حتی با سبزی خوردنی هم سس های دور زبونشو پاک میکرد و از یه طرف هم بسته بسته پیتزای سبزیجات بود که براش میاوردن. خلاصه بعد از چارتا شدن چشمای ملت خودشون جمع جور کردن و بعد از یکم چرتو پرت گفتن دوار مسابقه ، مسابقه شروع شد.
ملت ارذل از همون اول پرقدرت ظاهر شدن و توپ رو گاپیدن و تیم حریف رو به خوبی پرس کرده بودند.
آستریکس اولین امتیاز بازی گرفت و بخاطر شادی پس از گلش خواست که طرف تماشاچیا بره که با دیدن تسترال های روی سکو مات شد. خب دنیای موازی و نویسنده هم هرجور دلش میخواست رو کیبورد بندزی زده و کسیم نوبده بزنه پس کلش. بگزریم. آستریکس که بیخیال شادی پس از گلش شده و به ادامه بازی پرداخت.
توپ همینجوری بین ملت میچرخید و هردو تیم خودشون واسه پیروزی جر میدادن البته ناگفته نماند که تیم اراذل ماتحتشون رو هم جر میدادن.
تو همین بین بود که ناگهان زمینو اسمان به دلایل شخصی که نویسنده داشت بهم خورد و چند جادوگر سیاه پوش به سرعت به زمین مسابقه حمله ور شدند.
ملت اراذل دست به ویلچر کنار رفتن تا ببینن قضیه چیه.
همجا بهم خورده بود تسترال ها نعره کشان در حال فرار بودند و جادوگرای سیاه پوش با جادوگران بوباتن درحال جنگ بودند. کل ورزشگاه به خاک و شیر کشیده شده بود که تعجب ملت ارذل به شخصی که چادر سیاه گل گلی داشت و به همراه چند تا جادوگر سیاه دیگه نزدیک میشد جلب شد.
_ اون دامبلدورهههه!
_ چرا این ریختیه؟!
_ خفه شین بوقیا. یجا واینسین الان پشماتونو گلفتی میکنن.

دامبلدور با ریختی وحشتناک و شبیه ملتی که تازه از خواب بیدار شدن وارد زمین مسابقه شد و درحالی که ورزشگاه رو خونه خراب میکرد با وارد شدن پروفسور ولدمورت درگیریشون بالا گرفت. در این میان وسط زمین چیزی شبیه سیاه چاله باز شد.
ملت اراذل از ترسشون فاصله گرفتن ازش. در این میان ولدمورت نزدیکشون شد و گفت:
_ عزیزان اون همون دروازه برگشتنتونه. از دیدنتون خوشحال شدیم.

ملت اراذل هم خدافزی کردند و همگی شیرجه زدن به سیاه چال و سپس همجا تاریک شد.
ملت وقتی چشماشونو باز کردن توی رختکن بودند. فکر کردن همه این چیزا یه خواب بوده ولی با نگاهیی که به هم انداختند مثل اینکه نبود و اونا برگشته بودند به دنیای واقعیشون. ناگهان ملت به هوا پریدن و همو بغل کردن و شروع کردند به تبریک گفتنو روبوسی و... در این میان صدایی توجهشون جلب کرد.
_ خب هواداران عزیز تا چند دقیقه دیگه شاهد حضور دو تیم اراذل گریفیندور و WWA هستیم.

ملت اراذل به خودشون اومدند و بعد مرتب کردن خودشون با قیافه مانند برای مسابقه حاضر شدند.
بازیکنان دو تیم دور هم جمع شدن و داور وسطشون ، هوادار هایی با جسم انسانی درحال تشویق کردن و جر دادن قلوی خود بودند که مسابقه با سوت داور اغاز شد.


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۵۰:۲۷
ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۱ ۰:۵۳:۴۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴:۵۰ دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸
#8
اراذل و اوباش گریف VS ترنسیلوانیا

پارت سوم


در چادر به ارومی باز شد و در وسطش یک پیرمرد با جورابی که حرف اول اسم ویزلی ها به بزرگی روی اون قابل رویت بود خود نمایی میکرد.



آستریکس نزدیک اون پیرمرد میشه و وقتی به اندازه کافی نزدیک تر شد بطوری که بوی گند فنریر رو بخوبی تونست استشمام کنه ؛ با دستمالی به کلفتی پتو برای اینکه دستش الوده نشه جوراب رو برداشت و به طرف دیگه اتاق پرت کرد. حالا آستریکس با لبخند ملوس و شیطانی به آلبوس خیره بود و آلبوس هم همینطور...البته البوس چاره دیگه نداشت چرا که دهنش با یه جوراب ویزلی دیگه بسته شده بود.
_ خب آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور!

مکثی کرد تا نفسی تازه کند.
_امرزو قراره کلی باهم دیگه خاطره داشته باشیم و لاو بترکونیم.

اما دامبلدور واکنشی نشون نمیداد چون به هرحال دهنش بسته بود و در صورتی می تونست این کار رو کنه که یه دهن مخفی زیر ریشش داشته باشه.آستریکس که حوصلش از سکوت بیش از حد اتاق سر رفته بود دهن آلبوس رو با هزار زحمت و با غرغر کردن اینکه "کی اینطوری جورابو سفت و محکم بسته " باز میکنه. آلبوس نیز بلافاصله به حرف میاد.
_ فرزندم! آستریکس... تو نباید اینکارو بکنی. اینکار درستی نیست. خارج از شئونات...

دهن آلبوس بسته شد! خون آشام قصه ما اشتباه می کرد. سکوت خیلی هم خوب بود اصلا! البته این کار را نه با بستن جوراب به دور دهنش بلکه ،اینبار خلاقیت به خرج داده بود و جوراب رو مشت کرده تو حلق دامبلدور جا ساز کرده بود.
_ حالا بهتر شد. خب کجا بودیم؟! اولا که درسته تو مدیری و بزرگمون. ماهم ارادت داریم خدمتتون ولی دیگه مدرسه بجاش، کوییدیچ هم بجاش. دوما که از کجا شروع کنیم؟

آستریکس جعبه ای که همراه خودش اورده بود رو جلوش میزاره، به علامت هشدار انرژی هسته ای روش نگاه میکنه و به ارومی بازش میکنه. در عین حال یه لبخند ترسناکی هم میزنه.

آلبوس که سعی داشت داخل جعبه رو ببینه، بخاطر ریش درازی که داشت نمیتونست ولی این حسرت با بالا اوردن یک عدد کلاه رنگی با مارک ویزلی به پایان رسید. کلاه توش پر از مو خوره و انواع و اقسام جانوران بود که تنها دلیل کچل بودن آرتور هم همان بود.
آستریکس بدون معطلی کلاه رو روی سر دامبلدور کشید...
_ به به... بهتر شدی الان ، تازه مد هم شده این کلاها ، نه مثل مال سو که مال زمان شورش اجنه اس.

بعد دست تو جیبش میکنه و یه ریش تراش در میاره. دامبلدور با دیدنش قیافش شبیه سکانس غار تو قسمت ششم میشه و میخواد فریاد بزنه "نه دیگه نمی تونم" ولی از اونجایی که دهنش بسته اس کاری نمی تونه بکنه.
آستریکس بعد اینکه کمی با ریش تراش موهای اضافی و ریش دامبلدور رو کوتاه میکنه -البته نه خیلی کوتاه – ریش تراش رو میذاره کنار.

در این میان که آلبوس نتونسته بود سکته رو بزنه ولی حداقل تونسته بود با یکم الفاظ رکیک و مستهجنی که نثار آستریکس کنه(به هرحال دامبلدور هم یه خرده شرارت داره تو وجودش مثل همه فقط باید تو شرایط خاص قرار بدنش.) ، به بیهوشی موقت فرو بره. سپس آستریکس چند عدد چیز میز زنانه از جیبش دراورد و شروع به بیگودی پیچیدن ریش و سیبیل آلبوس کرد.

کمی بعد.
_اینم از این... و اینم از این. خب تموم شد دیگه.

دامبلدور شبیه وایکینگا شده بود. آستریکس هم با رضایت خاطر به شاهکارش نگاه می کرد که صدای آرتور با وارد شدنش به داخل چادر تو همه جا پخش شد.
_ آستریکس دیگه وقت تمرینه. کار آلبوس رو تموم کردی؟
_ آره این کارش تمومه.

و خیلی هیجان زده دوباره به شاهکارش خیره میشه.
آرتور به همراه بقیه اراذل تیم وارد چادر شدن و همگی با دیدن جسم بیهوش آلبوس دهنشون باز موند.
_ آستر! لازم بود تا این حد پیش بری.
_ خب حق دارین. وقت کم بود. کار زیادی از دستم برنیومد.
_ مرسی واقعا که برنیومده تازه...به هرحال... بزنیم بریم دیگه وقت مسابقس...
_ دامبلدور رو چیکار کنیم پس؟
_ اممم نمیدونم راستش... میتونیم در حالی که تو همین وضعه جلوش آبنبات بذاریم...بقیه نظری ندارن؟
_ با خودمون ببریمش.
_ با چی ببریمش اخه؟
_ میزاریمش تو جعبه لباسای کهنه و نیاز به شست و شوی بازیکنا. توش حسابی جا دار و راحته. عین اون وسیله مشنگی که تو جعبه جادوییشون تبلیغ می کردن. حتی با بویی که داره عمرا کسی بخواد توشو ببینه. از این نظر از اون وسیله مشنگی هم بهتره حتی.

ناپلئون دست رو شمشیرش میذاره.
_ خب دیگه بیشتر از این وقت تلف نکنین. حالا دیگه وقت مبارزس.


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۹ ۲۲:۰۷:۴۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۹:۵۴:۰۶ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۸
#9
دیگه کم کم خورشید داشت طلوع میکرد. سوروس ، لیلی و هری بلاخره تونسته بودند به یکی از شهر های کوچک ماقلی برسند ولی با جایی که سوروس در نظر داشت هنوز فاصله زیادی بود.
_ بهتره یکم استراحت کنیم و برای صبونه یه چیزی بخوریم.
_ موافقم. بهتره یه جایی رو برای نشستن پیدا کنیم ؛ من باید به هری شیر بدم.

سوروس یکم به اطراف نگاه کرد. بعد اینکه مغازه هارو زیر رو کرد ، چشمش روی یک مهمانسرا که روی درش یه تابلو با تصویر تخت و یونیکورن بود ثابت ماند.
_ خودشه! بریم.

سوروس درو باز کرد و اول اجازه داد لیلی داخل بشه و بعد خودش پشت سرش درو بست. با خالی بودن مغازه معلوم بود که تازه باز شده. بلاخره یه مرد تقریبا چاق کلاه به سر از یکی از اتاقا خارج شد ، با دیدن لیلی و سوروس لبخند زدو گفت:
_ اوه سوروس! کمکی از دستم برمیاد؟
_ لطفا یه اتاق و صحبانه.
_ باشه ، حتما.

مرد یه کلید از کمد برداشت ، به سوروس داد و به اتاقشون راهنمایی کرد.
سوروس یکم اتاقو برنداز کرد و از پنجره ای که رو به خیابون بود بیرونو نگاه کرد. چقد ساکتو خلوت بود. انگار که همچی ارومه و هیچ اتفاقی نیوفتاده. انگار نه انگار که بزرگ ترین لرد سیاه دنیا دنبالشون افتاده.
در اتاق زده شد و بعد از چک کردن فرد پشت در توسط سوروس در اتاقو باز کرد. یه خانم تقریبا میانسال با سینی بزرگ از صبحانه وارد شد. انرا روی میز گذاشت و بیرون رفت. سوروس با دیدن هری که کم کم از خواب بیدار میشد و حتما شیر میخواست بدون خوردن صبحانه از اتاق بیرون رفت تا لیلی راحت تر شیر بده.
سوروس درو پشت سرش بست و شروع کرد از راه پله ها به پایین بره ولی وسط راه ایستاد.

_ ما دوستای لیلی هستیم. ازشون خبر دارین؟ همینجا قرار گذاشته بودیم.
_ دوستای لیلی...امممممم... چیزه...

مرد چاق سوروس رو که پشت سر مرگخوارا و پشت راه پله قایم شده بود رو دید و با اشاره سر سوروس تقریبا حال قضیه رو فهمید.
_ چیشده ؟! چرا جواب نمیدین اقا؟! اونا اینجا هستن؟!
_ خب..... امممممم. من کسیو به اسم لیلی نمیشناسم....اممممم... من تازه مغازرو باز کردم و هنوز کسی جز شما نیومده.

_اواداکاداورا

_ مرتیکه احمق. همجارو خوب بگردین!






تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶:۴۰ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸
#10
سلام. تقاضای بروز رسانی معرفی شخصیتمو داشتم با تشکر.

نام: آستریکس.

سن: 119.

گروه: گریفیندور.

نژاد: نامعلوم, خون اشام.

سپر مدافع: خفاش تک بال.

چوب دستی: 22 سانت , چوب درخت گردو , وفادار, ترکیب شده با ریسه قلب اژدها و پر ققنوس , انعطاف پذیری مناسب. کنده کاری شده یک خفاش با بال هایی زمردی و یاقوت سرخ.

وفاداری: خود. خون اشام ها. اتحاد گریفیندور.

ویژگی های ظاهری:قد تقریبا 185, موهای سیاه نا مرتب و نسبتا بلند , چشم های قهوه ای تیره. معمولا از پوششش تیره است. نه چاق و نه لاغر مردنی با وزن 176. البته درمواقعی که ذات خون خواریش بر ذات انسانیش غلبه میکنه میتوان به چشمانی که پر از رگ های سرخ شده , دندون های نیش دار و گوش هایی که با تغییر حالت وی بلند تر و تیز تر میشوند اشاره کرد.


ویژگی های اخلاقی: سرد برای غریبه ها. ولی برای دوستا و هم گروهیا گرمو دوستانه و قابل اعتماد. کمک کننده و هم دم و سنگ صبور برای مواقع لازم , لجباز و یک دنده و در بعضی مواقع بی ادب.

معرفی:

آستریکس که از زمان نامعلومی توسط پروفسور پرسیوال دامبلدور به هاگوارتز اورده شده و همونجا هم اسکان داده شد. درحال حاضر کسی از گذشته وی اطلاعی ندارد حتی خود پرسیوال نیز اطلاعات درست حسابی نداره. عاشق خوردن خون تازه و گرم انسان ها. قدم زنی با گوش دادن به اهنگ براش خوشاینده ومعمولا هندزفری رو گوشش داره و مدام به اهنگ گوش میده.در دوئل از اسپل های حجومی بیشتر استفاده میکنه ولی درمواقع غیر دوئل بجای چوب دستی بیشتر از قدرت بدنی و دستاش بهره میبره. سرش تو کار خودشه و بهتره که کسی نخواد سر به سرش یا نخواد باهاش بازی کنه چرا که بازی کردن با ملت تو خونشه. البته وقتی ذات خون اشامیش بیدار میشه بهتره که از صد کیلومتریش رد نشین و سعی نکنین که ارومش کنید چرا که تا وقتی که به خواستش نرسیده اروم بشو نیست.

توانایی های فراطبیعی:
قدرت بدنی , سرعت زیاد , بینایی وشنوایی قوی , هوش زیاد , ذهن خوانی و هیپنوتیزم.

جایگزین شد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۱ ۱۴:۵۱:۲۱

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.