هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۹:۱۷ دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱
#1
1-برای این جلسه، یه نقاشی از پشمالویی که هدیه گرفتین بکشین. 15 نمره
قابلتون نداره.


2-تکلیف این جلسه به صورت روله. ازتون میخوام که در مورد تغذیه و پوشاک پشمالوتون بگین. و اینکه... نژاد پشمالتون از کودوم نوعه؟ از کجا فهمیدین؟ 10 نمره

آستریکس بعد از باز کردن بسته نسبتا بزرگ روی تخت اش با یک موجود سیاه و با خط های سرخ روی بدنش و چشم های قرمزی روبرو شد. چیزی که به کام آستریکس خیلی خوش اومده بود این بود که هم از لحاظ پوشش و هم از لحاظ تغذیه خیلی شبیه پشمالوی مشکی رنگش بود.

وقتی آستریکس درحال بررسی پشمالوی جدیدش از زوایای چپ، راست، بالا، پایین، جلو و رو بود متوجه دندون های نیش تیز پشمالو شد؛ با دقیق تر نگاه کردن و دیدن نوع نیش هاش بلافاصله فهمید که پشمالوش هم مثل خودش خون آشام هست. آستریکس با فهمیدن این قضیه بسی خوشحال شد، چرا که از این به بعد میتونه شب هارو کنار دریاچه باهاش بساط کنه شیشه خون هارو بهم بزنن.
درمورد پوشاک هم که آستریکس کاملا راضیه. ترکیب رنگ های مشکی و قرمز تیره جلوه خفنی بهش داده قراره شب ها حسابی ملت رو باهم پیش پیش کنند!
آستریکس که فردای گرفتن پشمالو برای ثبت ملی کردنش به اداره ثبت احوال موجودات پشمالو به وزارت سحروجادو رفته بود با سوال عجیب نژاد پشمالو شما چیست مواجه شد که خود مسئولان وزارت با بالا بردن دم و نگاه به قسمت پشتی پشمالو متوجه نژادخون اشامش شدند واصلا هم آستریکس تعجب نکرد که چرا از دندون های نیش و علاقه شدید پشمالو به مکیدن خونشون متوجه نشدن.


3- در آخر... نگهش داشتین یا فروختینش؟ 5 نمره

خیر اقا. چیچیو فروختین! اتفاقا شبا کنار دریاچه باهم بساط می کنیم. ملت رو پیش پیش می کنیم. جاده شمال میریم. شبا تو راه روی های قلعه ول مگردیم و... خیلی هم راضی هستیم. دوست فروختنی نیست! تازه، اسمش رو گذاشتیم هاژتگی. خیلی هم برازندشه. چشم نزنید بی زحمت.


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
#2
پرسش 1: کودوم پیرانارو از نظر ظاهر و باطن برای نگهداری انتخاب میکنید؟ ( امتیاز6)

ولی آستریکس برخلاف بقیه ملت که تقریبا از ترسشون ویبره میرفتن یا حتی بعضیا که از مرحله ویبره به مرحله خیس کردن هم رسیده بودند؛ نظرش به پیرانا ها جلب شده بود. نقاط مشترک زیادی بین آستریکس و پیراناها وجود داشت. برای مثال جفتشون علاقه خاصی به دم اسبی بستن موهای خود داشتند. یا جفتشون بوی خون رو از فاصله چندین سال نوری که حالا به لطف جیمز وب بیشترم شده بود میتونستن تشخیص بدن. از همه اینا ساده تر، جفتشون گوشت خوار بودن.
همه این ها توی فکر آستریکس بود. مو به مو و کلمه به کلمه. ولی دیگه وقتش بود از فکرش دربیاد و قبل از اینکه ملت ترسشون بریزه و اکواریوم رو خالی کنن سریع پیرانای مخصوص خودش رو پیدا کنه.
بعد از تموم کردن جمله و نقطه گذاشتن افکارش رو مرتب میکنه و از جاش پا میشه و با سمت اکواریوم میره.
آستریکس برای پیدا کردن ماهی مورد نظرش فکری داشت. ولی فکرش برخلاف شئونات و قوانین مدرسه بود. چرا که قرار بود خون و خونریزی به همراه داشته باشه! پس برای در امان ماندن از همه این ها سریع از جیبش یه پرده چند متری در میاره و میندازه رو خودش و اکواریوم تا از نظر‌ها پنهان باشه و در ادامه با بالا دادن ماسکش و زخم کردن دستش توسط دندون های نیشش چند قطره از خون خود داخل اکواریوم میریزه. پیراناها درست مثل موقع نذری دادن ماگلا سریع از خود بی خود میشن رو سر همدیگه میپرن ولی این میان نظر آستریکس به پیرانایی که خیلی شیک و مجلسی و متین و شکیل و خیلی با وقار و متشخص کنار وایساده بود و تو دلش برای بقیه پیراناها غر میزد جلب کرد. دقیقا همونی بود که آستریکس میخواست. یه پیرانایی که دقیقا مثل خود آستریکس مدل مو دم اسبی ، بال های زخمت و ماسکی که بصورتش داشت. دقیقا خودش بود حتی بیشتر از خودش.
و اینگئنه شد که پیرانای آستریکس زیر اون پرده بطور نامحسوسی انتخاب شد.




پرسش 2: چجوری بدون جادو پیرانا هاتون رو توی این تنگا نگه میدارین که تیکه تیکه نشین؟ (9 امتیاز)

دشواری نداریم که. میدونی چرا؟ نه اخه میدونی چرا؟ چون که... نه ببین چون که ما خود کفا شدیم... وقتی هم که خود کفا میشیم دیگه نیاز به جادو و تیکه تیکه شدن نداریم... میدونی چرا؟ بزار حالا بت میگم چرا.
وقتی دو چیز نمیتونن کنار هم باشن که در جهت مخالف هم باشن. مثلا شکار و شکارچی. یا شکارچی و شکار. اما وقتی دوتا شکارچی کنار هم قرار بگیرن دیگه نیاز به جدو نیست که. دشواری نداریم که. وقتی غذای جفتمون گوشت باشه. وقتی عطر مورد علاقه جفتمون بوی خون باشه. وقتی جفتمون علاقه زیادی به دریدن ملت و... داشته باشیم دیگه ترسی از تیکه تیکه شدن نداریم. اتفاقا جفتمون میشینیم کنار همدیگه و کارت بازی می کنیم، فیلم میبینیم و شکار میریم حتی. خیلیم خوش میگذره بترکه چشم حسودا.

پرسش 3: توی رولی که مینویسین فرض کنین فقط سبزی و جعفری در اختیار دارید. چجوری بدون جادو پیراناتونو سیر میکنین؟ (15 امتیاز)

آستریکس پاکتی که روش به درشتی نوشته بود غذای مخصوص پیرانا رو برداشت و وقتی که بازش کرد بوی یک خروار سبزی، هم حال پیرانا و هم آستریکس رو بد کرد. از ریکشن پیرانا معلوم بود که عمرا همچین چیزی بخوره حتی اگه میخورد هم آستریکس اجازه نمیداد! پیرانا قطعا گوشت خوار بود ولی آستریکس هرچی لای سبزی و جعفریا دنبال گوشت گشت پیدا نکرد که نکرد. ولی ناامید نشد بجاش لامپی بالای سرش روشن شد که پیرانا از شدت گرسنگیش پرید و لامپ رو خورد!

در ادامه همان روز و بعد کلاس آستریکس همراه تنگ پیرانا به سمت جنگل ممنوعه رفت و با نقشه ای که تو ذهنش داشت تنگ پیرانارو کنار تنه درختی گذاشت. با مقداری از سبزیا برای یه حیوون سبزی خوار تله درست کرد و از خوش شانسیش چیزی نگذشت که یه خرگوش سیفیت میفیت به تله افتاد.
آستریکس خرگوش به‌دست به سمت پیرانایی که رسما تو ماتحتش عروسی بود و توی آب بصورت منطقی بال بال میزد درحال حرکت بود ولی چیزی نگذشت که جشن عروسی پیرانا به عزا تبدیل شد چون فکر میکرد آستریکس همینجوری خرگوش رو میندازه تو تنگ و میده به خوردش ولی خب، فقط فکر کرده بود.
آستریکس تو فکرش بود چون استاد جلسه اول و تو اولین رویارویی بهمون گفته گل باقالی نکنه یه‌وقت این یه نکته رمزی چیزی باشه؟! پس با این حساب شروع کرد به تمیز کردن گوشت خرگوش و همزمان دلمه و باقالی درست کردن.
آستریکس گوشت خرگوش رو لای برگ مو میذاشت و روش باقالی اضافه میکرد و دراخر همرو باهم می پیچید. همزمان با این کار پیرانا گشنه تر میشد و این خوب بود. چرا که اینطور قدر صاحابش رو بیشتر میفهمید و طبق منطق آستریکس محبت بینشون بیشتر میشد.
با کامل کردن دلمه ها با اهنگ یکی من یکی تو، دوتا من یکی تو دلمه هارو بطور مساوی بین خودش و پیرانا تقسیم کرد و یه ناهار مشتی باهم دیگه زدن تو رگ.


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۳۹ شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱
#3
نام: آستریکس.

سن: نا معلوم {صد و خورده ای}.

گروه: گریفیندور.

نژاد:خون آشام.

سپر مدافع: خفاش شاخ دار با بال های کشیده.

چوب دستی: 21 سانت , چوب درخت گردو , وفادار, ترکیب شده با ریسه قلب اژدها و پر ققنوس , انعطاف پذیری مناسب. دارای کنده کاری و طرح بخصوص.

وفاداری: نژاد خون آشام. اتحاد گریفیندور.

ویژگی های ظاهری:
قد تقریبا 185, موهای سیاه لخت و نسبتا بلند , چشم های قهوه ای تیره که تنها قسمت قابل مشاهده وی از ماسک بر روی صورتش هست.
یک عدد ماسک فلزی بدون جای دهان با جای دو چشم و دو شاخ کوچیک که بالای ماسک قرار گرفته { طبق تصویر آواتار} به صورت دارد و تا الان هیچ موجود زنده ای در هاگوارتز صورت وی رو ندیده. قابل توجه که در مواقع خاصی ام از عصبانیت یا موقع احساس خطر و... مردمک و چشم های وی کاملا به رنگ تیره رفته و کاملا دارک میشوند.
هیکل نرمال ولی رو فرم. همراه نیم بوت و لباس های تیره در سبک گوتیک.

ویژگی های اخلاقی:
غیر قابل پیشبینی. سرد و محتاط درمقابل غریبه ها ولی گرم و صمیمی با دوستان و افراد قابل اعتماد خود.
دارای یکسری قوانین و قواعد خاص برای خود که همیشه پیرو آنها بوده و به هیچ عنوان حاضر به زیرپا گذاشتن آنها نخواهد بود. مغرور نبوده ولی بی احترامی را تحمل نمی کند. کمک کننده ولی نه درصورتی که باعث بوجود آمدن انتظارات بی جا در افراد شود. مسئولیت پذیر و حساس در بحث اعتماد دو طرفه. در درگیری ها و بحث ها اولویت او راه حل های مسالمت آمیز و گفت و گو می باشد ولی درصورت تحمیل شدن درگیری به او میتوان مطمعن بود برای مدتی خون گرم مورد نیازش را تامین می کند.

زندگی نامه:
آستریکس در یک قلعه و قصری خیلی قدیمی {حال متروکه} با معماری سبک گوتیک که در یکی از مناطق دور افتاده نزدیک دریا در انگلیس قرار دارد و در یک خانواده نجیب با نژاد خونآشام بدنیا آمد. در همان سال های ابتدایی، خانواده آستریکس دچار بحرانی شده و خانواده وی بصورت کامل به تاریخ نانوشته سپرده میشود هرچند اطلاعات دقیق و جامعی از آن حادثه دردسترس نیست ولی شایعاتی درمورد نبردی که بین خاندان وی با جادوگران وجود داشت حکایت میکند.
وی خاطرات چندانی از آن دوران به یاد ندارد اما تا آنجایی که بخاطر دارد وی توسط پروفسور پرسیوال دامبلدور به هاگوارتز اورده شده و زیر نظر و مراقبت های ایشان بزرگ شده است. با این وجود او همچنان بدنبال دلایل و مسببین اتفاق بچگی خود میگردد و خواهد گشت.
آستریکس علاقع شدید به خون تازه و گرم انسان مونث دارد و قدم زنی زیر نور ماه در کنار دریاچه هاگوارتز همزمان با لب خوانی آهنگ های مورد علاقع خود از جمله تفریحات وی محسوب میشوند. در هاگوارتز انسان های زیادی از اطلاعات خصوصی وی اطلاع چندانی ندارند ولی چیزی که همه ملت هاگوارتز بر آن تفاهم نظر دارند مطمعنن اخلاق و فانتزی های خاص و عجیب او محسوب میشود.

توانایی های فراطبیعی:
قدرت بدنی , سرعت , بینایی وشنوایی , هوش , ذهن خوانی و هیپنوتیزم و کنترل انرژی بدن.

لطفا این معرفی شخصیتم جایگزین بشه. ممنون.

جایگزین شد.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۴ ۱۵:۰۰:۵۵

Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: یک سوال مطرح شده، متناسب با هر یک از گروههای هاگوارتز به آن جواب دهید
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹ جمعه ۳ تیر ۱۴۰۱
#4
۱.به کدام یک از خصوصیات خودتان افتخار میکنید:
الف)اصالتتون
ب)خوشبینی تون
ج)هوش و ذکاوتتون
د)مهربانیتون

۲.در صورت تکرار قصه ی سه برادر کدام یک را انتخاب می کردید:
الف)سنگ زندگانی
ب)شنل نامرئی
ج)ابرچوبدستی
د)دانش پس از مرگ

۳.از بین اشیا صندوق جادویی کدام را برمیدارید:
الف)کلید طلایی
ب)بطری زیبا و خالی
ج)کتاب نقره ای
د)شمیشر جواهر نشان

۴.هنگام عبور از پل با دوستان صمیمیتون غولی اجازه ی عبور نمیدهد آنگاه شما چه میکنید:
الف)تسلیم شدن و تعظیم کردن بدون هیچ جنگ و خونریزی
ب)پاسخ به معمای غول برای عبور
ج)داوطلب شدن برای مبارزه
د)عبور از پل دیگر که پس از عبور شما خواهد شکست

۵.از جادو برای چه استفاده میکنید:
الف)به دست آوردن قدرت
ب)در راه پیشرفت
ج)راحتی و آسایش
د)محبت و کمک به دیگران

۶.در برابر چه چیزی کمترین مقاومت را دارید:
الف)جهالت
ب)خواری
ج)گرسنگی
د)تنهایی

۷.از چهار جام کدام را مینوشید:
الف)جام پر از مایع خونی رنگ
ب)جام پر از مایع نقره ای رنگ
ج)جام پر از مایع شفاف یا بیرنگ
د)جام پر از مایع طلایی رنگ

۸.کدام را مورد دوست دارید قبل از بقیه مطالعه کنید:
الف)غول
ب)سانتور
ج)دیوانه ساز
د)انسان

۹.به کدام جادو علاقه خاصی دارید:
الف)جادوی سفید
ب)جادوی خاکستری
ج)جادوی سیاه
د)همه ی موارد

۱۰.از چه حادثه ای بیشتر می ترسید:
الف)از بین رفتن گنجینه ی دانشتان
ب)شکستن چوبدستیتان
ج)از بین رفتن کل زحماتتان
د)مرگ یکی از دوستانتان


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: تولد هجده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳ یکشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۰
#5


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: سالن ورزش های ماگلی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۰
#6
تام به همراه نارلک و بقیه لک لک ها به سمت اصطبل درحال پرواز بودند که با ترافیک حجیم پرنده های فلزی ماقلی روبرو شدند و بنا به قوانین راهنمایی و پروازی مجبور به صبر کردن پشت ترافیک بودند که به دلیل مالیدن چند تا پرنده ماقلی بهم و دعوای آنها بین اوتوبان هوایی بوجود اومده بود شدند. بعد از گذشت چند دقیقه که دعوای ماقلا تموم نشده بود هیچ تازه به یقه کشی کشیده بود؛ فکری به سر نارلک زد و یهویی با شعار قوانین راهنمایی پروازی مروازی نمالیدم به جاده خاکی زده و از ترافیک گذاشتند.

_ آقای لک لکسیوس، اصطبلی که دنبالش میگشتیم پیدا کردیم. همین پایینه.

با اشاره لک لکسیوس نارلک همه لک لک ها روی سقف اصطبل فرود اومده و از سوراخی که چند ساعت پیش تام ازش پرت شده بود به وضع داخل اصطبل نگاه کردند. مرگخوارا تقریبا همگی یا به دیوارها برچسب شده یا زیر نعل های تک شاخ ها به روی زمین مهر موم شده بودند. تام با دیدن این شرایط رو به لک لکسیوس کرد.
_ نظری داری چجوری اینارو آروم کنیم ؟
_ چرا که نه. ما پرنده ها همیشه سلاح مخفی مخصوص خودمون رو داشته و داریم.

لک لکسیوس بلافاصله بعد از تموم کردن حرفش پرواز کرد و از بالای اصطبل با هدف گیری بی نقص یک خراب کاری حجیمی بروی یکی از تک شاخ ها روانه کرد.
خراب کاری نارلک بروی گردن یکی از تک شاخ ها اصابت کرد؛ بقیه تک شاخ ها بلافاصله برگشتند و با دیدن خرابکاری که شده بود جیغ بنفشی کشیده و روی دستشون زدند.

تک شاخ ها که همیشه نماد زیبایی و تمیزی بودند به هیچ عنوان این کثافط کاری رو نمی تونستند تحمل کنند همگی به سمت تک شاخ کثیف شده شتافته و با زبونشون مشغول تمیز کردن کثیف کاری شدند.
تام با دیدن این صحنه فرصت رو غنیمت شمرده و سریع از سقف پایین پرید و به ارومی با موچینی که به همراه داشت به یکی از تک شاخ ها از پشت نزدیک شد و به آرومی هرچه تمام یکی از مو های تک شاخ رو کند ولی بلافاصله تک شاخه دوباره جیغ بنفشی کشید و همه تک شاخ ها به سمت تام برگشتند و با دیدن صحنه ناموسی که بوجود اومده بود رگ غیرت در گردن همشون بیرون زد و نفس نفس زنان به تام نزدیک شدند...
_ لک لِکسوس لَکسیوس نجاتم بدههه!

ناگهان تک شاخ ها به تام حمله ور شدند و شروع به گاز گرفتن و لیس زدن با زبون هاشون شدند که سریعا به دستور نارلک همه لک لک ها به اصطبل حجوم بردند و هرچی مرگخوار و تام لیس زده شده بود رو گرفته و ازاونجا خارج کردند.


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹ یکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰
#7
بچه بلاتریکس خودشو با کارتک جمع میکنه و سریع به موج حمله اضافه میشه. بچه مرگخوار ها که هرکدوم سوار سگی شده بودن وارد خونه شده و هرکدوم به یه سمتی حجوم میبردن ولی نکته جالب این بود که هیچ محفلی توی خونه نبود!

_ پس اینا کجا رفتن؟!
_ شاید داخل اون کیکه قایم شدن!

ملت مرگخوار توجهشون به کیکی که وسط پذیرایی قرار داشت جلب شد و همگی دورش هلقه زدن.

_ کیک نام نام؟

_ نه رودولف. ممکنه توش زهری چیزی ریخته باشن و بخوان مارو مسموم کنن بعد تو گونی کننو پخ پخمون کنن...
_ بلاتریکس بچه... اروم باش. محفلیا از اینکارا نکردن و نمیکنن. شاید میخوان عذر خواهی کنن مثلا...

_ کیک نام نام؟

_ نمیدونم رودولف. اصلا حس خوبی به این کیک ندارم. بنظرم...
_ کیک نام ناااام.

رودولف که نتونسته بود جلوی معدشو بگیره روی کیک شیرجه زد و شروع به خوردنش کرد.
چیزی نگذشت که رودولف به تنهایی کل کیک رو تموم کرد و روی زمین دراز کشید.

_ خب دیگه. اینم از کیک. حالا همه مرگخوارا جمع شین و کل خونه رو بگردید. نباید بزاریم محفلیا از دستمون در برن!

ملت مرگخوار آماده حرکت شده و گشتن تازهشروع کرده بودن که توجه بچه بلاتریکس به سمت بچه رودولف رفت.
_ رودولف! چرا حرکت نمیکنی پ؟

بچه رودولف هیچی نگفت.

_ رودولف با توام. راه بیوفت دیگه همه روزو وقت نداریم که.

بچه رودولف همچنان سکوت کرد ولی اینبار اشک رو گوشه چشماش جمع شد.

_ رودولف چیزی شده؟ نه مثل اینکه یچیزیت شده. گفتما که به اون کیک دست نزن. گفتما که نمیشه به محفلیا اعتماد کرد.
_رودولف جون بکن بگو چت شده دیگه...

بچه رودولف درحالی که اشک از گوشه چشماش شروع به ریختن کرده بود اروم اروم برگشت و پشتشو به سمت ملت کرد و بلافاصله بچه مرگخوار ها با دیدن صحنه دهنشون باز موند و کرک پرشون ریخت.
پوشک بچه رودولف ده برابر شده بود و به رنگ قهوه تیره تغییر رنگ داده بود. بلافاصله هم بویی شدید کل فضارو در بر گرفت که همه سگ های وحشی بیهوش شدن.

_ حاجی مثل اینکه این یکی جدیده، شیمیایی زدن، بو باقالی میده. بزن ماسکو...


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۳۵ یکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰
#8
_ ساقه طلاقی میقولی؟
_ هیچ معلومه اینجا چیکار میکنی؟!
_دارم ساقه طلاقی میقولم...

ایوا همچنان درحال خرچ و خورچ کردن ساقه طلاقیش بود که تام هم به جمع اضافه شد و یکی از بیسکوییت هارو گرفت و گذاشت تو دهنش.
چیزی نگذشت که رفته رفته صورت تام شروع به چروک شدن کرد و بعد چند ثانیه بدنش مثل چوبشور خشک سفت افتاد زمین.

_ این چش شد؟!
_ساقه طلاقی قورد. اب رادیاتش کم اومد. آبش بدین درست میشه.
بلاتریکس که حسابی از اینکه تا میومد یک مشکلیو درست کنه یک مشکل دیگه بوجود میومد خسته و کفری شده بود سریع به سمت مرگخوارا برگشت.
_ یکی بیاد با کارتک اینو جمش کنه ببریم آشپز خونه یکم آب بدیم بهش.

مرگخوارا سریع دور تام چوبشور شده جمع شدن و با یک دو سه بلندش کردن و به سمت آشپزخونه راه افتادن.
بلاتریکس هم دست ایوا رو گرفت و از کمد بیرون کشیدش که یهو شیلنگ آب استخر خصوصی لرد زمین افتاد.
_ این اینجا چیکار میکنه؟
_ خب داشتم ساقه طلاقی میوقلیدم. نمیخوام که مثل تام چوبشور شم.
_ میگم چرا قبض اب جدیدا زیاد میاد...
_ ساقه طلاقی نمیقولی؟

مرگخوارا درحال بردن تام از پله ها بودن که یهو با لرد مواجه شدن که با کلی غر زدن میخواست به wc خصوصی خودش بره. مرگخوارا هم خیلی سوسکی و بدون جلب توجه رد شدن و به راهشون ادامه دادن از این طرف ایوا رو به بلاتریکس کرد.
_ حالا چه عجب دنبال من میگشتین؟
_داشتیم دنبال نیمه رودولف میگشتیم گفتیم احیانا یوقت تو...
_ نیمه رودولف؟ اون بد مزه رو میگی؟ اون که اونقد بد مزه بود تِخش کردم بیرون. بجاش از جیبش این ساقه طلاقی رو بهم داد.
_ تخش کردی کجا رفت؟
_ نمیدونم دقیق. فک کنم حالش بد شد رفت سمت wc. فک کنم wc خصوصی لرد بود حتی.
ایوا بعد تموم کردن حرفش همه مرگخوارا به سمتش برگشتن و با تعجب نگاش کردن. عرق پیشانی سرد رو همه ملت مرگخوار نشسته بود مخصوصا بلاتریکس.
بعد یکی دو ثانیه مکث و عرق ریختن یهو کل ملت زامبی وار به سمت wc راه افتادن و تام چوبشور شده هم با کله همون وسط زمین افتاد.
_ زود باشین. باید قبل از لرد به wc برسیم...


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۲۲:۴۹ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#9
1. یادگرفتیم ارواح نفرینی ویژگی ها و اشکال گوناگونی دارن. ویژگی های ظاهری و قابلیت های روح نفرینی که گیرتون اومده رو با توجه به انرژی منفی تون شرح بدین. سه نمره

وقتی داخل قفس رو نگاه کردیم یک موجود تقریبا ۲۵ سانتی به شکل یک کله پاچه دیده شد.
این روح که شدیدا حال بهم زن هم بود یه سر گنده به شکل کله پخته شده گوسفند داشت که شدیدا بوی کله پاچه میداد. با بدن استخونی و پاهایی به شکل سم.
من رو یاد کله پاچه هایی که وقتی که بچه بودم بزور تو حلقم میکردن مینداخت و ترس خاصی وجودم رو گرفته بود. بعد اینکه از قفس خارج شد، سرش شروع به ابپز شدن کرد و گوشت های روی صورتش جدا شده و زمین میریختن بعد دوباره از نو دراومده و این عمل حال بهم زن تکرار میشد! هعی رو به من میکرد و زمزمه کنان میگفت: منو بخور. منو بخور. یام یام... همزمان با دست هاشم منو به طرف خودش صدا میزد.

2. واسه مقابله با روح نفرینی از چه وسیله ای استفاده می کنین ؟ مراحل انتقال انرژی منفی به شی رو به صورت کامل توضیح بدین. دو نمره

روح نفرین شده ای که به شکل کله پاچه ظاهر شده و بوی گندش همجارو برداشته و زبان گاوی اش رو که هی بیرون میاره و اعمال حال بهم زن انجام میده، فقط و فقط یک روش مقابله داره.
پیتزا! بله. یک عدد پیتزای مخصوص سایز بزرگ.
روش انتقال انرژی منفی اینجوریه که به حالت مدیتیشن نشسته و پیتزا را جلوی خود و روح میزارین، یک دستتون روی پیتزا و یک دستتون رو بصورت عمودی جلوی سینه گرفته و تمرکز میکنین. تصور میکنی کله پاچه تبدیل به یک پیتزای خوشمزه میشه و به این شکل انرژی از دست شما به پیتزا منتقل میشه.
یکی از مهمترین نکات اینکه شما بتونید مزه ی پیتزا رو زیر زبونتون احساس کنید و با تمام وجود پیتزا رو بخواید

3. گزارش کوتاهی از نبردتون با روح نفرینی تون شرح بدین. (غیر رول) پنج نمره

بعد از انتقال انرژی موقع نبرد میرسه.
نبرد سخت و نفس گیر.
حالا که انرژی منفی رو منتقل کردیم به پیتزا باید از خود انرژی منفی بر علیه خود روح استفاده کنیم.
نحوه مبارزه به این صورته که یکی یکی فال های پیتزارو برمیداری همزمان با کش اومدن پنیر پیتزا سس کچاب میزنی و قشنگ میزاری تو دهنت و به شکل لذت واری میخوریش. اینکار بایا جلوی روح انجام بشه و هرکاری که روح خواست انجام بده تا حواس شمارو پرت کنه نباید بهش توجه کنید. باید با لذت فراوان پیتزارو خورده و از نهایت سوسیس و پپرونی هاش لذت ببرین جوری که انگار پیتزای خونتون کم شده باشه. روح باید نهایت لذت رو تو چهرتون ببینه. بوی پیتزای تازه و گرم رو خوب حس کنه و اون مزه لذیذی که داره... باید با نهایت ناز و عشوه خورده بشه تا قدرت پیتزا به چشم بیاد.
به این شکل ما مبارزه کردیم و روح کله پاچه ای کم کم قدش کوچیک شده، بدنش خشک شده و اخر سر یه مشت کله پاچه بی جان زمین کلاس میوفته.

سوال اختیاری: استاد راکارو مشکل تمرکز داره و برای انتقال انرژی منفی باید، به چیزی که خیلی دوستش داره فکر کنه! اون چیز چیه؟ ( این سوال اختیاریه و فقط یه جواب داره، در صورت اینکه درست جواب داده بشه یک امتیاز اضافه بهتون تعلق داده میشه.)

چاگو هاش. تنها چیزی که دوسش داره و بدون اون نمیتونه زندگی کنه.


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#10
خب بعد از اینکه کارمون تو کافه تموم شد، همگی بلند شدیم و زدیم بیرون. بیرون کافه پروفسور یوآن تاکید کرد که فقط یک روز برای گشت و گذار وقت داریم و باید فردا صبح همینجا حاضرشیم تا برگردیم.
ملت یکی یکی پخش شدن و هرکی دنبال نخود سیاه خودش رفت.
ماهم این وسط خاستیم بریم دنبال نخود سیاه خودمون بلکه رستگار شدیم، ولی بی خبر چیزایی که قراره اتفاق بیوفته.
طبق روال عادی هندزفری ماگلیمون رو تو گوش کردیم با ریتم آهنگ اتل متل توتوله، تسترال حسن چطوره... درحال پیاده روی بودیم. خورشید تقریبا غروب کرده بود و کم کم داشت گورشو گم میکرد.
همینطور که درحال پیاده روی بودیم به یک چهارراه زیبا رو رسیدیم. رو تابلویی که اون وسط زده بود نوشته بود چهارراه شهید آستان بول. جای قشنگی بود، خواستیم از رو خط کشی رد شیم که یهو...
زااارت!
همینکه پامونو روی چهارراه گذاشتیم که رد شیم یک ماشین اول از ما از رو پامون رد شد! انگار نه انگار که حق تقدم با عابره و دارم از روی خط کشی عابر پیاده رد میشم! تازه بی تربیت ماشینشم یکی از خودرو های لوکس و گاوچری تولید داخلیشون بود پشت شیشه هم نوشته بود: عاقبت فرار از هاگوارتز!
نفس عمیقی کشیدیم. سعی کردیم اعصابمون رو کنترل کنیم، ما خون‌آشامیم، با این چیزا ناراحت نمیشیم. با یاری مرلین بزرگ قدم دوم رو انداختیم که...
زااارت! ماشین دومی از رومون رد شد! اینبار که یک ماشین آبی رنگ باری بود و پوستر جوونیای بانوی چاق رو هم پشتش زده بود با یه جمله که پایینش نوشته بود: زمانه اسنیچ بود و من جستجوگری بی جارو! از رو اون یکی پامون رد شد و من موندمو دوتا پای آسفالت شده.
خوشبختانه چند تا از ماگلای رهگذر کارتک همراهشون بود و کمک کردن پاهام که برچسب شده بودن از رو آسفالت جمع کنم.
سرم رو یکم چرخوندم ببینم قوانین رد شدن از چهارراه اینجا چجوریه که دیدم چراغ عابر پیاده اینا با مال دهکده هاگزمید ما فرق داره. سبز یعنی حرکت کن، قرمز یعنی سریع تر حرکت کن. بعد، حضور روی خط عابر پیاده حکم جعبه شانس تو بازی کراش رو داره... پس برای همین بود که هی اسفالت میشدم!
به هول قوه مرلین بلاخره از چهارراه رد شدیم و وارد یکی از پارک ها شدیم. پارک خوشگلی بود، ناز بود. هرکسی یه قناری زده بود بغلش و باهم مشغول جیک جیک بودن. درحال گشت بودم که یهو یه وَن پیچید جلوم نزدیک بود جفت پامو آسفالت کنه که زود پریدم عقب و نجاتشون دادم. روی ون نوشته "گشت ارشاد" به چشم میخورد که یهو درش باز شد و چند تا آدم با دو متر ریش و یقه دیپلمات تا دهن بسته پریدن بیرون و دست و یقمو گرفتن! من که گیج و منگ مونده بودم چی به کیه کی به کیه که یکی از ریش دو متریا یقمو گرفت و گفت: حاجی تنهایی... نمیبینم با کسی بپری... مشکوکی تو... یالله بیا بالا ببینم.
بی تربیتا بزور داشتن سوارم میکردن که سریع چوب دستیمو در اوردم و با وِرد اُبلیوی اِیت حافظه پاک و الفرار کردم.
درحال خارج شدن از پارک بودم که یهو دیدم از اونور خیابون داره یسری صداهایی میاد و درحال نزدیک شدنه. چند ثانیه که گذشت دیدم یک ماشین مشکی که با یسری گل ها و... تزئین شده بود چشمک زنان درحال نزدیک شدن بود که یهو ملانی ناظر خودمون رو تونستم ببینم که با یک لباس یک دست سفید کنار یک اقایی که تیپ گنگ مافیایی داشت نشست بود، از جلوم رد شد و پشت سرش کلی ماشین بوق زنان و چشمک زنان اسکورتش میکردن.
درباره مافیاهای خطرناک این مملکت شنیده بودم ولی اینکه ناظر خودمون هم یکی از سرکرده هاش باشه و اینکه چطور مردم برمیگشتن و نگاشون میکردن معلوم بود حسابی معروف و خطرناکن و حقیقتا باعث ریختن برگای درختای اطرفام شد.
با رد شدن باند مافیا به خودم اومدم و دیدم هوس قهوه کردم. به سراغ نزدیک ترین آدم رفتم و با لهجه عجیب غریبم گفتم: من قهوه میخواهم. آیا شما قهوه خانه میشناسید؟
مرد که متوجه بومی نبودن من شد اول یه پوزخندی زد و بعد برگشت و به یک مغازه ای که اونور خیابون بود اشاره کرد.
منم بعد از تشکر کردن ازش به سمت مغازه راه افتادم. بنظر مغازه با سبک دیزاین خاص قدیمی میومد. در رو که باز کردم و وارد شدم...
یا مرلین السعادات!
از در که وارد شدم دود همجارو برداشته بود و بزور چشم، چشم رو میدید. هر طرف چند تا نیمکت بود که روی هرکدوم چند تا مرد گنده با مو های فر ، سیبیل های کلفت و لنگ روی گردنشون و با یک چیز دراز شیلنگ دار جلوشون برگشته و منو نگاه کردن. یهو یکی از اون مردا با صدای بلند گفت : مرلین؟! داوشم حاج مرلین این بچه با شوما کار داره برس به حسابشک عزت زیاد.
بعد یک مرد گنده با هیکلی دوبرابر خودم، سیبیل و ابرو کلفت، کلاه شاپو و با کلی جای زخم روی صورت گردن جلوم سبز شد و گفت: جونم بچه... را گم کردی؟ به این جاها نمیخوری... با حاجیت چیکار داشتی؟
منی که مات و مبهوت هیکل طرف شده بودم سعی کردم خودم رو جمع کنم. سینه رو جلو دادم، صدا کلفت کردم و گفتم: اهم...قهوه میخواستم. اینجارو نشون دادن.
یهو یارو بیتربیت وارانه دستشو دراز کرد لپمو کشید و همزمان گفت: اتفاقا اینور یه کفتر داریم قهوه دم میکنه داوشم. بیا نشونت بدم.
رفتیم و سر یک میز نشستیم. پرسیدم این چیزای بلند که شیلنگ بهشون وصله چی هستن که گفت اسمشون قولیون هستش. خاصیت درمانی دارن و خیلی مفیدن.
همراه قهوه یکی از قولیون هارو هم سفارش دادیم اول یه قولیون خاصی اوردن و گفتن این قولیون نعناییه، درمانیه و... بعد از آموزش دادن نحوه استفاده صحیح ازش شروع به کشیدن کردیم. بعد انواع دیگر قولیون هارو هم اورد و از خواصش استفاده کردیم تا که گذشت و صبح شد.
صبح که مغازه خالی شده بود و خود حاج مرلین هم خواب بود ولی ما همچنان درحال کشیدن و استفاده تز خواص دارویی قولیون بودیم و بسی لذت میبردیم. همین حین یه فکری به سرم زد. چرا فقط من از این قولیونا استفاده کنم؟ چرا بقیه هم بهرهمند نشن؟...
کلی قولیون زدم زیر بغلم و از مغازه پریدم بیرون.
بدو بدو خودم رو رسوندم به به ملتی که درحال جمع شدن برای برگشتن به هاگ بودن. با دیدن من و چیزایی که دستمه، هکتور تعجب وارانه پرسید اینا چین دیگه؟ منم در جواب گفتم که قولیونن. کلی خواص دارویی دارن و برای سوغاتی میارم هاگوارتز بعد کلاس ها میشه استفاده کرد.
هکتور در ادامه نحوه کار باهاشون رو پرسید و وقتی من توضیح دادم یه برق خاصی تو چشماش دیده شد و سریع پرید و چند تا از قولیون هارو ازم گرفت و کلی با شوق ذوق و ویبره زنان گفت که میتونه از این ها برای جوشوندن معجون هاش استفاده کنه و همینطور به خورد ملت بده.


Love Me Or Hate Me. You're Gonna
Watch Me•♤






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.