هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
#1
راستش وقتی این پستو خواندم یه لحظه شوکه شدم. یعنی واقعا از انتقادم ناراحت شدی؟ اصلا فکرشم نمی کردم وقتی جوابت اینطوری باشه.

آره ، می دونم که یکم لحنم تند بود. ولی تو باید اینو درک کنی که من داشتم ازت انتقاد می کردم. انتقاد ها همیشه کمی گزنده و تند هستن. حالا هر چقدرم که نقاد لطافت و مهربانی به خرج بده همیشه کمی گزنده و ناخوشایند هستن و متاسفانه باید بگم من جزو اون دسته از آدمام که انتقادشون تو کلی جملات محترمانه و لحن مهربانانه نمی پیچونن که به شخص مقابل بر نخوره. البته لزومی هم نداره که کسی انتقادشو با کلی الفاظ محبت آمیز بپیچونه تا کسی ناراحت نشه. من رکم و حرفمم رک می زنم. مثل خیلی از نقاد های دیگه. اونایی که حساس یا مغرورن خیلی سریع در برابر نقد کننده های رک جوش میارن. ولی آدمای قوی و شجاع ، با اعتماد به نفس میانو از خودشون دفاع می کنن و یا اگه حق با نقاد باشه بدون اینکه ناراحت بشن حرفشو قبول می کنن. پس سعی کن عوض شی و قوی تر و شجاع تر باشی. چون حتی تو دنیای واقعی خیلی ها مثل من حرفاشون رو رک می گن و تو باید بتونی باهاشون بسازی.
درباره ی تازه وارد بودن هم حرفت واقعا مسخره بود. چون من خیلی قبل از اینکه تو بیای تو این سایت بودمو فعالیت داشتم.

البته یه دلیل دیگه که باعث شده ناراحت بشی سوتفاهمه. الآن برات توضیح می دم. ببین من در حال حاضر به کامپیوترم دسترسی ندارم و این یه ماه اگه فعالیتی کردم با گوشیم بوده ؛ و این گوشی لعنتی بنده یه جوریه که... نمی دونم چه مرضی داره... اما هر موقع چیزی تایپ می کنم از جلو خودش بعضی کلماتو عوض می کنه.
مثلاً :
من می نویسم « سوءتفاهم » ولی تا اینتر می زنمو می رم بقیه ی چیزا رو بنویسم می بینم نوشته : سوال
می نویسم : می تونم
رو صفحه میاد: می توانم
یا مثلاً می نویسم « انتقاد هایی » میاد کلمه رو عوض می کنه « انتقاد هوایی » به خاطر همین هی مجبورم هر چند جمله که نوشتم برگردمو یه نگاه به متنم بندازم. متاسفانه این « انتقاد هوایی » از چشمم دور مونده.

و اما درباره کلمه ی « درضمن ». ببین من به هیچ وجه قصدم این نبوده لحن حق طلبکارانه ای داشته باشم و این کلمه رو فقط به این دلیل به کار بردم که بند های بالایی رو به بند های پایینی متصل و مرتبط کنه. یه بار دیگه متنو بخون. اگه کلمه ی درضمن نباشه انتقادی که درباره ی مرگ لویی کردم جدا از بقیه ی متن به نظر نمیاد؟ تو چشم نمیاد و تو ذوق نمی زنه؟ در واقع کلمه ی در« ضمن » مثل « و » که جملات رو به هم وصل می کنه ، بند ها رو یکپارچه و به هم متصل کرده.

توجه نکردن و بی دقت خوندن هم لزوما دلیلش پدر کشتگی و کینه و این چیزا نیست. دلایل خیلی ساده و قانع کننده ای برای بی دقت خوندن وجود داره. مثلاً شاید تو اصلا از سبک من خوشت نمیاد و تو دلت اصلا دوست نداری داستانم رو بخونی ، یا مثلاً به نظرت خیلی زیاده و حوصلشو نداری. وقتی آدم اجباری رولی رو بخونه ، نمی تونه حواسشو روی داستان متمرکز کنه و این کاملا طبیعیه.

خیلی دوست داشتم این بحث شیرین رو درباره ی نقد داستان ادامه بدیم. ولی به نظرم با این برداشت اشتباه ، و اینکه اینقدر زود منو قضاوت کردیو ناراحت شدی ، ادامه ی این بحث فقط باعث تلخی بیشتر می شه.

اما از چیزی که درباره ی دارین گفتی نمی تونم بگذرم. ببین ، من از همون اول ، از همون موقع که تصمیم گرفتم به این سایت بیام ، تو ذهنم این بود که یک شیطان خلق کنم. اینم بدون که هیچ آدم عاقلی به خاطر یک رول نمیاد شخصیتشو روانی جلوه بده. من برای یک قتل می تونم برات هزار و یک و دلیل درست کنم. اما از اونجا که می خوام شخصیت دارین رو معرفی کنم باید روانی بودن رو برای دلیل قتل ، انتخاب کنم.

اما درباره ی باور پذیر بودن شخصیت دارین. هیچ شکی نداشته باش که دارین همینطوری آدم نمی کشه و تفکر و انگیزه ای داره که بر می گرده به زندگیش ، پدر و مادرش ، جامعه ای که اونو طرد کرد و هزار چیز دیگه. زندگی دارین پر از فراز و نشیبه. پر از تنگنا های بدبختی و همه ی اینا دست به دست همه دادن تا روانی بشه. من نمی تونم تمام زندگی و طرز فکر شیطانیشو توی یک رول توضیح بدم. چون اینطوری از موضوع خارج و به حاشیه هایی وارد می شم که ربطی به موضوع ندارن و بسیار طولانیه. به خاطر همین مجبورم فقط به روانی بودنش اشاره ای کنم و داستانو ادامه بدم.
تنها راه حل اینه که به مرور زمان و با نوشتن رول های تک پستی و اشاره به گذشته ی تلخش خواننده رو باهاش آشنا کنم و کم کم طرز فکرش رو به نمایش بذازم. که البته این کار رو هم کردم. رول های تک پستیه زیادی نوشتم که طرز فکر روانی دارین رو نشون می ده و اگه اونا رو نخونده باشی خب با دارین آشنایی نخواهی داشت و برات غیر قابل باور میشه. من نمی تونم تمام طرز تفکرات یک روانی رو تو یک رول توضیح بدم. این کار غیر ممکنه.

امیدوارم باز دوباره از انتقادم ناراحت نشی. مخصوصا اون اول های این متن که بی رودرباسی و رک حرفمو بهت گفتم.

موفق باشی!






ویرایش شده توسط دارین ماردن در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۹ ۲۲:۰۹:۰۰

عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵ سه شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۷
#2
سلام.

من به نمره ی کلاس فلسفه و حکمت که خانم تاتسویا معلمش هستن ، اعتراض دارم. یعنی راستشو بخواین به نظرم بعضی از ایراداتی که گرفته شده اشتباه هستن. اینطور به نظر میاد که خانم تاتسویا خیلی سریع و بی دقت داستان رو خوندن و به خاطر همین ، همچین انتقاد هوایی کردن.

گفته شده که داستان باور پذیر نیست و دلیل قانع کننده ای برای کشتن لویی در داستان دیده نمیشه. در حالی که من بار ها و بار ها به صورت غیر مستقیم در داستانم به این موضوع که دارین چرا می خواد لویی رو بکشه اشاره کردم. مثال:

به نفس نفس افتاده بود و صورتش از ترس مچاله شده بود. لب هایش از وحشت کج و آویزان شده بودند. بریده بریده گفت:
- دارین خواهش می کنم ، این کارا برای چیه؟

خنده های دارین یک دفعه قطع شد.

- یادت نمیاد؟ تو صبح مسخرم کردی ، قلبمو آتیش دادی. حالا وقتشه که منم قلبتو آتیش بدم.
- منظورت چیه؟

دارین به تندی داد زد:
- می خوام بکشمت. چون ازت متنفرم. تو اینجا می میری و هیچ کس هم نمی فهمه.


به متن دقت کنید. اون آخر دارین می گن: چون ازت متنفرم!
نفرت - یک دلیل.
یک جای دیگه دارین می گن: تو صبح مسخرم کردی ، قلبمو آتیش دادی. حالا وقتشه منم قلبتو آتیش بدم.
انتقام-دلیل دوم.

حالا به این یکی مثال دقت کنین:

دارین دو دل ماند. از طرفی عطش کشتن در درونش مرگ می طلبید و نصیحت پدر و مادرش در دلش سنگینی می کرد. چاقو را کمی عقب برد. تکه ی خالی ای در قلبش بود که فقط با کشتن ارضا و پر می شد.

روانی بودن و لذت از کشتن- دلیل سوم.

و خیلی جاهای دیگه مثل اون تیکه ای که یک دفعه دارین با چاقو پیرهن لویی رو جر می ده و بعد قهقه می زنه به دلیل سوم تاکید کردم.

من که نمی تونم همینطوری مستقیم به خواننده بگم:
خواننده ی گرامی ، دارین ماردن به این دلیل می خواست لویی رو بکشه که یک روانی تمام عیار بود ، از کشتن لذت می برد و فقط دنبال یه بهونه بود و اینکه شدیدا کینه به دل می گرفت.

اگه این کارو می کردم خواننده همونجا می زد روی تاپیک دیگه و داستا‌ن رو ول می کرد. نویسنده باید این مطالب رو به صورت غیر مستقیم به خواننده برسونه و اینطور خواننده درگیر داستان خواهد شد و به زیبایی اون رول اضافه میشه. درضمن نویسنده نباید همه ی موضوعات رو برای خواننده باز کنه. چون این کار توهین به شعور مخاطبه و در خیلی جاها این خود خواننده است که باید یه سری موضوعاتو کشف کنه.

درضمن خانم تاتسویا که فکر می کنم به دلیل تند و بی دقتی موقع خوندن باشه ،از دیدگاه دارین به دنیا نگاه نکردن و اصلا خودشونو جای شخصیت نذاشتن. به خاطر همین براشون باور پذیر نشده. ایشون به دارین به چشم یک آدم عادی و متعادل نگاه کردن و انتظار داشتن که مثلا دارین برای انتقام مثل خود لویی اونو مسخره کنه. در حالی که من دارم یک شخصیت تا متعادل و روانی و آدمکشو رو نشون می دم نه یک آدم عادی و نرمال.

یک جای دیگه خانم تاتسویا می گن که آدم های نا آشنا تو داستان زیاد بود و آدم های آشنا کم. این حرفو قبول دارم. ولی به نظرم ایراد محسوب نمی شه. چه عیبی داره که شخصیت های خیالی و غیر سایت وارد داستان بشن؟ درسته اولش خواننده باهاشون تا آشناست و احساس دوری می کنه ولی مثل هر داستان دیگه وقتی به خوندن ادامه می ده با اون شخصیت ها هم آشنا می شه و درکشون می کنه. مثلا ما فهمیدیم لویی پسریه که شیطونه و اهل تمسخر دیگرانه.

ولی اینطور هم نیست که اصلا شخصیت های آشنا تو داستان نباشن : گرنت پیج بود ، لایتینا بود لیسا هم حضور داشت. دارین و خود تاتسویا هم بودن.

درضمن ، من که نمی تونم به جای لویی مثلا سدریک دیگوری رو بزارم. چون آخر داستان اون می میره. پس در این صورت دیگه نباید فعالیتی ازش ببینیم ، اما شخصیت های سایت فعال هستند و تو تاپیک ها ایفا ی نقش می کنن. اگه من به جای لویی یکی دیگه رو می ذاشتم و آخر داستان می کشتم داستان غیر قابل باور و مسخره می شد.



عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۳:۵۲ جمعه ۲۹ تیر ۱۳۹۷
#3
سلام ، اگه میشه اینو نقد کنید


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸ پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷
#4
دانش آموزان چشم انتظار معلم ، پشت در کلاس فلسفه و حکمت ایستاده بودند. پنج دقیقه ای می شد که استاد تاتسویا نیامده بود.

لویی استیون سون مثل بقیه حوصله اش سر رفته بود. در هوای گرم و خفه ی راهروی پشت در کلاس به سختی نفس می کشید و دانه های درشت عرق از سر و رویش می چکیدند.
پایش را به دیوار کنار کلاس تکیه داده بود و دست به سینه به راه‌پله نگاه می کرد. نچه هایش مانروک و گراد هم دورش را گرفته بودند. بچه های دیگر در دسته های چند نفره دور و اطراف آنها با هم دیگر حرف می زدند.

لویی دستی به مو های لخت و بورش کشید و زیر لب غرید:
- ببین کی رو گذاشتن معلم ما. معلوم نیست کدوم گوری رفته.

مانروگ که کنار دست او بر زمین نشسته بود خندید و گفت:
- شاید تو دفتر نشسته‌‌ و با اون شمشیر مسخرش داره سیب پوست می کنه.

و دوباره لب هایش از روی هم باز شدند و دندان های زرد و چرک گرفته اش را به نمایش گذاشتند. لویی پوزخندی زد و گفت:
- زنیکه از عهد عتیق اومده بیرون! آخه کی تو این دورو زمونه با شمشیر اینور اونور می ره؟

گراد به راه‌پله اشاره کرد و آهسته گفت:
- داره میاد.

لویی صاف و مرتب ایستاد و به راه‌پله نگاه کرد. سعی کرد بچه ای مظلوم و مهربان جلوه کند. همیشه با نقش بازی کردن هایش معلم ها را فریب می داد. سایه ی کسی بر روی پله افتاد. بچه ها ساکت شدند و به راه‌پله چشم دوختند. اما وقتی او از پله ها بالا آمد و به پاگرد رسید غرغر ها بلند شد و نفس های حبس شده در سینه رها شدند. او تاتسویا نبود ، بلکه دارین ماردن بود. با همان لباس های بلند سیاه و کلاه دار. بچه ها از او رو برگرداندند و مشغول صحبت هایشان شدند. معمولا دانش آموزان از او فاصله می گرفتند. چون به نظرشان دارین پسری عجیب و غریب بود. همه به جز ریونی ها. آنها با نگاه هایی مشتاق به دارین خیره شده بودند. لایتینا فاست گفت:
- دیر کردی دارین!

چشم های لویی درخشیدند. فرصت خوبی برای سرگرم شدن پیدا کرده بود. لویی به گراد سقلمه زد و با سرش دارین را نشان داد. سپس بلند بلند گفت:
- لباساشو نگاه کن. مثل دیوانه ساز ها می مونه. از آزکابان فرار کردی دارین؟

نچه هایش در حالی که به او خیره شده بودند خندیدند. دارین برگشت و با چهره ای سرد و سنگی به لویی نگاه کرد. ریونی ها به لویی و دار و دسته اش چشم غره رفتند. دارین گفت:
- از این لباس ها خوشم میاد. به تو هم ربطی نداره.

و به سمت حلقه ی دوستانش حرکت کرد. لویی گفت:
- اون وقت این لباسها رو از کجا گرفتی؟ حتی مشنگا هم از اینا ندارن. نکنه از یک گدا کش رفتی؟ هان؟ من اینجور لباسا رو تو تن گدا ها زیاد دادم. لباسای گل گشاد سیاه.

گراد پوزخند و مانروگ قهقه می زد. گرنت گفت:
- معلومه زیاد با گدا ها معاشرت داری؟

لویی با نفرت به او نگاه و چند لحظه ای مکث کرد. دوباره خندید و گفت:
- تو سرت تو دفترچت باشه.

کم کم توجه بقیه ی بچه ها به آنها جلب شد و در سکوت بعضی با اشتیاق و بعضی با نگرانی ، نظاره گر دعوایشان شدند. دارین با لحن تهدید آمیزی گفت:
- دیگه زیادی داری خوشمزه می شی. یک وقت دیدی خوردمت.

لویی بازو هایش را بغل کرد و لرزید و گفت:
- وایییی! یک وقت منو نخوری...

خنده های دوستانش بلندتر شد. گراد بر سرش زد و گفت:
- احمقو نگاه چطوری حرف می زنه!

دارین لبخندی زد و گفت:
- خودت خواستی!

- اهم اهم.

تاتسویا در حالی که با نارضایتی و دست به سینه بر پاگرد ایستاده بود به لویی و دارین نگاه می کرد. همگی ساکت شدند. انگشت های دست راست تاتسویا با حالتی عصبی بر بازوی دست چپش می جنبید.

- من از دعوا سر کلاسم متنفرم. سی امتیاز از گروه جفتتون کم میشه.

فریاد اعتراض ها و غرغر ها بلند شد ، لویی و دار و دسته اش با وقاحت تمام داد می زدند که ریونی ها اول شروع کردند و ریونی ها سعی می کردند ماجرا را به معلمشان توضیح دهند.

ولی تاتسویا بدون کوچک ترین اهمیتی به آنها ، قفل در کلاسش را باز کرد و وارد کلاس شد.

---------------

شب بود. جیرجیرکی در بیرون از خوابگاه در دل تاریکی آواز می خواند. لویی استیون سون و دیگر بچه های اسلیترین در خوابگاهشان بر تخت ها دراز کشیده بودند. لویی که تختش کنار پنجره بود ، به تاریکی سقف خیره شده و در افکارش غرق غوطه ور بود. به وقایع آن روزش فکر می کرد. صبح به خاطر حل مسئله ی سختی در ریاضیات جادویی ده امتیاز برای گروهش گرفته بود. در دلش به مناکال معلم ریاضیات فحش می داد. مسئله ای به آن سختی را حل کرد ،ولی فقط ده امتیاز نصیبش شده بود. بعد بلافاصله یاد گرینچ ، دوستش افتاد و در دل خندید. گرینچ سر کلاس مراقبت از موجودات جادویی از عمد و مخفیانه یکی از بچه های گریفیندور را به سمت هیپوگریفی که باید سوارش می شد هل داد. گریفیندوری محکم به منقار جانور خورد. هیپوگریف هم در جوابش صورت او را کمی نقاشی کرد.

چشم هایش کم کم سنگین و بسته شدند. به این فکر کرد که چند روز دیگر تا تعطیلات تابستان مانده؟ بعد صحنه هایی گنگ و مبهم از آن روز جلوی چشم هایش آمدند. در حالتی بین خواب و بیدار بود که ناگهان سایه ای را بر خودش حس کرد. انگار که چیزی جلوی پنجره اش را گرفته بود. اول فکر کرد خیالاتی شده است. ولی آن سایه خیلی واقعی به نظر می رسید. چشم هایش به آرامی باز شدند و به آن چیزی که جلوی پنجره بود نگاه کرد. یک مرد سیاهپوش بود که نور رنگ پریده و ضعیفی لبخند شیطانی اش را آشکار می کرد. چشم هایش در تاریکی شب برق می زدند و به او خیره شده بود.

قلبش در سینه فرو ریخت و ضربانش چند برابر شد. سرمای وحشت همه ی وجودش را در بر گرفته بود. تا خواست فریاد بزند دست غریبه بر دهان وا شده اش نشست و آن را فشرد. دستش بوی عجیبی داشت. با یک نفس بوی شیرین و تند دست در دهانش فرو رفت و شش هایش را سوزاند. ناگهان احساس کرد همه ی نیرویش از بدنش کشیده و خارج و ضربانش آرام و سرد شده. انگار که خون در رگ هایش منجمد شده بود. چشم هایش سیاهی رفت و دنیا دور سرش چرخید. بعد فقط تاریکی دید...

وقتی پلک هایش به آرامی از روی هم باز شدند گیج و منگ بود. مغزش درست کار نمی کرد و نمی دانست کجاست و چه اتفاقی برایش افتاده. بدنش درد می کرد و نسیم خنک و مرطوبی به صورتش می خورد. به پشت بر زمین دراز کشیده بود و ستاره های ریز و چشمک زن آسمان را می دید. ناله کرد:
- من کجام؟

ناگهان کسی با صدایی بلند او را از جا پراند:
- آوردیمت جنگل ممنوعه هوا خوری.

بدنش لرزید و جیغ خفه و کوتاهی کشید. ضربات قلبش بر سینه اش را حس می کرد. به آرامی بر زمین سفت و سخت نشست. رو به رویش یک آتش کوچک روشن بود و در کنار آن مرد سیاهپوش و در رو به روی او مرد دیگری که کلاه‌خودی شاخدار بر سر داشت ، بر زمین نشسته و به شعله های رقصان و مست آتش خیره شده بودند. بر صورت هایشان سایه افتاده بود و لویی نمی توانست چهره هایشان را به خوبی ببیند. درختان وحشی و سرکش در پایین تپه ای که بر آن قرار داشتند ، گویی تا بی نهایت گسترده شده بودند. در باد سر هایشان را تکان می دادند و شاخ و برگ هایشان خش خش صدا میداد. گویی که با هم نجوا می کردند. مهتاب نقره فام و کامل در آسمان می درخشید و با نور هایش همه جا را خاکستری می کرد. اخم های لویی در هم فرو رفتند. سعی کرد برخیزد ولی نتوانست. به پاهایش نگاه کرد. با طناب هایی قطور بسته شده بودند. دست هایش همینطور.
ناگهان سرمای ترس همچون جانوری به قلبش خزید.

- چی شده؟ شما کی هستین؟ چرا منو اینجا آوردین؟

سیاهپوش برگشت و با لبخند ترسناکی به لویی نگاه کرد. حالا صورتش زیر نور آتش به خوبی دیده می شد. لویی که از تعجب چشمانش گرد شده بودند با صدای دو رگه ای گفت:
- دارین؟

لویی که چهره اش در هم فرو رفته و سخت مشغول فکر کردن بود گفت:
- یعنی تو منو اینجا آوردی؟ بزار ببینم... نکنه... نکنه اون سیاهپوش کنار پنجره هم تو بودی؟ هان؟
- آره ، من بودم.
- چی؟ چطوری؟ تو که رمز...
- من جادو های سیاه زیادی بلدم لویی.

شعله های خشم در درون لویی زبانه کشیدند. صورتش سرخ شده بود. نمی توانست درک کند که چرا دارین همچین کار احمقانه ای کرده؟ فریاد زد:
- احمقه دیوونه! منو نصف شبی تو تخت خواب بیهوش کردی و کشوندی وسط جنگل؟ می دونی اگه هوریس بفهمه...

هنوز جمله اش تمام نشده بود که مرد شاخدار دستش را همچون شلاق در هوا تکان داد و بر صورت لویی زد. صدایی سیلی اش در جنگل طنین انداخت. گونه ی لویی مثل آتش می سوخت. او خشکش زده بود و مات و مبهوت آن مرد را نگاه می کرد. دارین خندید. مرد شاخ دار که چشم هایش از لذت و شادی می درخشید با صدای خش دارش نعره زد:
- خفه شو! فقط خفه شو و آروم بمیر!

وحشت دوباره در وجودش نخره کرد. دارین که با خنده به پایش می کوبید لویی را نشان داد و گفت:
- نگاش کن فرانسیک... قیافشو نگاه... می خواد گریه کنه.

در همان حال که کم کم خنده هایش قطع می شد و آرام می گرفت فرانسیک گفت:
- بایدم گریه کنه. همه ی آدما قبل مرگ گریه می کنن.

نفس لویی بند آمد. رنگ از صورتش پرید و یخ کرد. انگار که درست نشنیده باشد گفت:
- چی؟ اصلا تو کی هستی؟ اگه بخوای با من کاری کنی از دستتون شکایت می کنم.

دارین گفت:
- اوه ه ه ، شکایت می کنه. شنیدی فرانسیک شکایت می کنه. هه.
- فرانسیک؟ این کیه ماردن؟ اصلا شما با من چی کار دارین؟
- یکی از دوست های خارج از هاگوارتزم.

دارین چیزی را با انبر از آتش در آورد. یک چاقوی بلند و نوک تیز بود که سرش از شدت گرما سرخ شده بود. دارین با چوبدستی اش وردی خواند و به راحتی دسته ی چاقو را در دست گرفت.بعد به لویی خیره شد. در چهره اش هیچ احساسی دیده نمی شد و عضلات صورتش کوچک ترین حرکتی نداشت. خشکش زده بود و مثل مجسمه های مومی چاقو به دست به لویی نگاه می کرد. چیزی در شکم لویی مثل مار به هم پیچید. انگار که یک قلوه سنگ ده کیلویی را درسته قورت داده بود.

دارین نعره کشید و چاقو را با سرعت برق به سمت سینه ی لویی برد. لویی جیغ کشید و چشمانش را بست. صدای پاره شدن چیزی را شنید. قلبش طوری می تپید که انگار می خواست از سینه بیرون بزند. آدرنالین در خونش به جهش افتاده بود. لحظه ای احساس کرد که کارش تمام است و تا چند دقیقه ی دیگر می میرد. صدای قهقهه ی دارین در گوشش می پیچید. چشم هایش را به آرامی باز کرد. هنوز بر زمین نشسته بود. سرش را پایین آورد و به سینه اش نگاه کرد. از آن خون نمی آمد ولی پیراهنش از بالا تا پایین جر خورده بود. سینه و شکم خیس عرقش زیر انوار آتش برق می زد.

به نفس نفس افتاده بود و صورتش از ترس مچاله شده بود. لب هایش از وحشت کج و آویزان شده بودند. بریده بریده گفت:
- دارین خواهش می کنم ، این کارا برای چیه؟

خنده های دارین یک دفعه قطع شد.

- یادت نمیاد؟ تو صبح مسخرم کردی ، قلبمو آتیش دادی. حالا وقتشه که منم قلبتو آتیش بدم.
- منظورت چیه؟

دارین به تندی داد زد:
- می خوام بکشمت. چون ازت متنفرم. تو اینجا می میری و هیچ کس هم نمی فهمه.

دارین به آرامی چاقوی داغ را به سمت سینه ی لویی جلو آورد. اشک در چشمان لویی حلقه زد و بیرون پرید. همه ی محتویات شکم و سینه اش به خود پیچید. ناگهان احساس کرد نیروی فراوانی همه ی وجودش را در بر گرفته. گویی در واقع پسین لحظات مرگ به نیرویی ما فوق بشری رسیده بود. دست و پا می زد و خود را از چاقو دور می کرد. سعی کرد برخیزد. اما ناگهان فرانسیک جلو پرید و شانه هایش را گرفت بدنش را محکم به زمین چسباند. با لحنی خشن که سرشار از لذت و شادی بود گفت:
- کارشون تموم کن دارین. حق این خوک کثیفو بزار کف دستش.

دارین به آرامی چاقو را به سینه ی لویی نزدیک تر كرد. بدن لویی دیوانه وار می لرزید ، فریاد می زد و کمک می خواست صدای فریادش در جنگل بی انتها می پیچید و در میان شاخ و برگ درختان خفه می شد. از این صحنه لذت می برد. لویی مثل یک گوسفند قبل از مرگ دست و پا می زد. خیس عرق شده بود و سعی می کرد زنده بماند. با اینکه هیچ راه فراری از چاقوی دارین نبود اما باز هم با تمام وجود و نیرویش سعی می کرد از آن بگریزد و زنده بماند. همیشه عاشق این صحنه بود. عاشق لحظه ی انتقام و لحظات آخر زندگی کسانی که جانشان را می گرفت. صدای پدر و مادر دارین در سرش پیچید:
- تاریک نباش...

چند روز پیش خواب آنها را دیده بود که چنین هشداری به او دادند. همچنین به او گفتند که از فرانسیک دوری کند. چون او مایه ی نابودی اش است. اما حالا فرانسیک رو به رویش بود و او را به کشتن تشویق می کرد.

دارین از خود پرسید تاریک نباش یعنی چه؟ آیا کشتن یک نوجوان پانزده ساله آن هم فقط به خاطر مسخره کردن تاریکی محسوب نمی شد؟ چاقوی دارین بر پوست سفید سینه ی لویی ثابت ماند. او فریاد می زد و در حالی که اشک می ریخت از دارین معذرت می خواست. پدر و مادرش در خواب به او گفتند که این تنها خواسته ای است که از او دارند. اینکه تاریک نباشد. فرانسیک به تندی گفت:
- چرا معطلی؟ بزن روده هاشو در بیار.

لویی در حالی که می گریست با صدای گوش خراش جیغ زد:
- خواهش می کنم دارین. منو ببخش. غلط کردم منو ببخش. ببین... بابام خیلی پولداره. هر چقدر بخوای بهت می ده ، فقط منو نکش. خواهش می کنم ، اصلا هر کار بگی می کنم.

دارین دو دل ماند. از طرفی عطش کشتن در درونش مرگ می طلبید و نصیحت پدر و مادرش در دلش سنگینی می کرد. چاقو را کمی عقب برد. تکه ی خالی ای در قلبش بود که فقط با کشتن ارضا و پر می شد. اما چیزی در درونش تکان خورد. حس لطیف انسانیت که سالهای سال آن را با دیوار نفرت پوشانده بود در درونش پدیدار شد. آدم کشتن کار خوبی نبود. او نباید این کار را می کرد. چاقو را عقب تر برد. فرانسیک اخم کرد و صورتش در هم فرو رفت.
- داری چه غلطی می کنی؟ بکشش!

دارین در سکوت به چشم های وحشتزده و گریان لویی خیره شده بود. به آرامی گفت:
- نه.

فرانسیک نعره زد:
- چی؟ نه یعنی چی؟ تو چت شده بچه؟
- ازت ممنونم دارین. جبران می کنم ، مطمئن باش جبران می کنم.

فرانسیک داد بلندی کشید و مثل برق چاقو را از دست دارین قاپید و در سینه ی لویی فرو کرد. چنان سریع و تند همه ی این کار ها را انجام داد که لویی حتی نتوانست فریاد بکشد. در یک ثانیه چاقو تا دسته در سینه ی چپش فرو رفت و خون از شکاف ریز دور آن بیرون ریخت. صورت لویی مثل گچ سفید شده بود و نمی توانست نفس بکشد. ذهنش خالی خالی بود و قلبش نمی تپید. دارین فرانسیک را به سمتی هل داد و داد زد:
- نه!

لویی را در آغوش گرفت و در حالی که تکانش می داد نامش را صدا می کرد. جیرجیرک ها سوت می زدند ، باد می وزید و صدای فریاد دارین را در تاریکی جنگل می پیچاند.
اما دیگر دیر شده بود. چشم های لویی استیون سون بسته شدند و او مرد.


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۰:۱۰ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
#5
سلام و عرض خسته نباشید.
می دونم که این انتقاد جایش اینجا نیست ولی جای اصلیش قفل بود به خاطر همین اومدم سراغ جای فرعیش که اینجایه!

چرا همه ی تاپیک های دهکده ی هاگزمید قفل شدن؟ خیلی مسخره است که از بین سی چهل تا تایپیک دهکده ی هاگزمید فقط چهار پنج تاش قفل نیستن! حتی نمی تونی به ناظر انجمنش اعتراض کنی. چون اون تایپیکی که برای ارتباط با ناظره هم قفل بود! اصلا اگه اینطوره چرا بین انجمن ها ، انجمن دهکده ی هاگزمید رو هم گذاشتین؟


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۰:۱۸ سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۷
#6
دارین ماردن بر نوک تپه ای ایستاده بود. پایین تپه کویری بود که تا چشم کار می کرد از هر طرف گسترده شده بود. باد گرمی می وزید و موهای بلند دارین ماردن را که تا شانه اش می رسید به هم می زد.
آسمان صاف و بی ابر بود و آفتاب سرخ در غربی ترین نقطه ی آسمان غروب می کرد و هوا رو به تاریکی می رفت.

دارین ماردن چشم هایش را ریز کرد و همانطور که به آفتاب خیره شده بود گردنش را جلو آورد. نقطه ای سیاه از دل خورشید به او نزدیک می شد. هر چه جلو تر می آمد نقطه ی سیاه بزرگتر می شد و بیشتر شکل و شمایل چیزی را پیدا می کرد. یعنی چه چیزی بود؟

بعد از مدتی دارین فهمید که آن نقطه در‌واقع دو انسان هستند که معلق در آسمان به سوی می آیند. ولی چه کسانی؟ دارین بیشتر دقت کرد و بعد خشکش زد. قلبش در سینه ایستاد. آنها پدر و مادرش بودند. آنها در فاصله ده متری از او در آسمان معلق ایستادند.

ناگهان ضربان قلب دارین بالا رفت. قلبش محکم به سینه می گویید و محتویات شکمش در هم می پیچید. در حالی که سیل اشک ها از چشمانش سرازیر می شدند داد زد :
- مامان! بابا!

مثل قبل بودند ، با همان قیافه ها و با همان هیکل. ولی چهره هایشان مثل استخوان سفید و رنگ پریده بود. چشم هایشان گود افتاده و سیاه و پوست صورتشان یک جورایی انگار کشیده شده بود. دارین در همان حال که زار می زد ناله کرد:
- تو این مدت کجا بودین؟ می دونین چقدر از دوری تون عذاب کشیدم؟ می دونین چقدر رنج کشیدم؟ حالا چرا رو هوا معلقین؟ بیاین اینجا! بیاین پیش من.

مادر لبانش را به آرامی باز کرد و با صدای سردی گفت:
- ما نمی تونیم.

پدر گفت:
- ما اسیر جهنمیم! راه فراری وجود نداره.

صدایشان مثل قبل مهربان و شاد و پر انرژی نبود. بلکه برعکس طوری بود که انگار از درون سینه ی سوخته ی یک فرد بی نهایت بدبخت بیرون می آید. دارین گیج شده بود. اخم کرد و گفت:
- برای چی راه فرار وجود نداشته باشه؟ بیاین پایین تا با هم دیگه بریم اون سر دنیا.

پدر گفت:
- ما وقت کمی داریم دارین. باید خیلی سریع چیزای مهمی رو بهت بگیم.

مادر لبخند تلخی زد و گفت:
- مثل ما نباش عزیزم.

دارین با غرور گفت:
- نیستم. من عضو مرگخوار ها نیستم. اونا وقتی که مردین منو تو دنیای مشنگا ول کردن تا بمیرم. اونا به شما خیانت کردن. من می خوام انتقام بگیرم از اونا و محفل ققنوس که شما رو کشتن.

پدر گفت:
- دارین نه. دلتو بشور. واقعیتو ببین و عاقل باش. محفلی ها فقط وظیفشون رو انجام دادن.

مادر گفت:
- مثل ما نباش. تو اسیر خودتی. خودتو آزاد کن پسرم. این بزرگترین خواسته ایه که ما از تو داریم.

پدر لرزید و گفت:
- از فرانسیک هم دوری کن. به ظاهرش نگاه نکن اون خیلی خطرناکه ، اون تو رو نابود می کنه ، اون بدترین دشمن تویه. نزار بهت نزدیک شه ، نزار باهات حرف بزنه.

دارین با صدایی دو رگه گفت:
- چی؟ اما اون فقط دوستمه . درسته یکم عجیبه ولی به من تو انتقام گرفتن کمک می کنه.

پدر دوباره تکرار کرد:
- از اون دور شو. همینو بس.

همانطور که پدر و مادرش عقب و عقب و به سمت خورشید می رفتند یکصدا گفتند:
- مثل ما نباش. خودتو آزاد کن. دلتو بشور.

ضربان قلبش دوباره بالا رفت. احساس می کرد که قلبش از وسط نصف و تکه تکه می شود. فریاد زد:
- نه ، نرین ، خواهش می کنم. منو تنها نزارین. نههههه!

دارین ماردن همانطور که شرشر اشک می ریخت دستش را به سویشان دراز کرد. انگار که بخواهد با دستانش آنها را بگیرد و متوقف کند. ولی آنها همچنان با سرعت به سمت خورشید می رفتند و همان جملات را تکرار می کردند:
- مثل ما نباش. خودتو آزاد کن. دلتو بشور.

دارین ماردن ناگهان از جا پرید. قلبش محکم به سینه اش می کوبید. عرق سردی سر و رویش را پوشانده بود و چند قطره ای هم گریه کرده بود. همانطور که نفس نفس می زد به اطرافش نگاه کرد. همه جا در تاریکی فرو رفته بود و صدای خر و پف یکی از همگروهی هایش به گوش می رسید.

دارین آهی کشید و به آرامی بر تختش دراز کشید. با خودش گفت:
- همش خواب بود!

ضربان قلبش پایین تر آمد. دارین همانطور که به نقطه ی تاریکی در سقف خیره شده بود به یاد خوابش افتاد و هیجان زده به آن فکر کرد. به پدر و مادرش. سعی کرد صورت های رنگ پریده شأن را به یاد بیاورد. چهره هایشان حسابی تغییر کرده بود و عوض شده بود.

این اولین بار نبود که خواب پدر و مادرش را می دید ، ولی این یکی با بقیه فرق داشت. صحنه ها خیلی شفاف تر و واقعی تر به نظر می رسیدند ، مثل بقیه ی خواب هایش بی در و پیکر نبود و دارین احساس می کرد این رویا معنا و پیامی داشت.

خواب از سرش پریده بود و دائم به پدر و مادرش فکر می کرد. کله اش داغ کرده بود و در دریای افکارش غوطه ور شده بود. یعنی واقعا پدر و مادرش را دیده بود؟ یعنی با آنها یک ملاقات واقعی باشد؟ قلبش تند تر در سینه کوبید.

تصمیم گرفت به حیاط برود تا کمی هوای تازه و خنک به سرش بخورد و کمی آرام شود.

ژاکتش را پوشید و به آرامی در را باز کرد و از خوابگاه و تالار خصوصی بیرون رفت. پاورچین پاورچین در راهرو ها راه افتاد و در حالی که دائم با نگرانی به دور و برش نگاه می کرد به سرسرای عمومی و از آنجا به حیاط هاگوارتر رفت.

موجی از هوای خنک و دلپذیر به سویش هجوم آورد. نفس عمیقی کشید و هوای خنک را با لذت به درون سینه هایش فرو داد. هوا تاریک بود و ستاره های ریز و درشتی در آسمان سیاه می درخشید. افق دور در دست به رنگ آبی کمرنگ در آمده بود و کم کم هوا رو به روشنی می رفت. درختان جنگل ممنوعه سیاه تر از فضا های دیگر بودند و بر چمن های کوتاه هاگوارتز شبنم نشسته بود.

دارین همانطور که به آرامی قدم می زد با نگرانی اندیشید چرا پدر و مادرش آنقدر ناراحت و غمگین بودند؟ چرا صورت هایشان مثل گچ سفید بود؟ بعد یادش آمد که مادرش گفت آنها در جهنم هستند. دارین با تردید گفت:
- جهنم؟ چطور امکان داره؟

یعنی امکان داشت که جهنم وجود داشته باشد؟ دارین تا حالا چندان به بهشت و جهنم و خدا و اینطور چیز ها فکر نکرده بود ولی وجود آنها را بعید می دانست. فرانسیک می گفت اینها همه خیالات و افسانه های انسان ها هستند. البته هر چه باشد او خواب دیده بود. حتما یک خواب پریشان بوده مثل بقیه ی خواب ها... فقط یک رویا ، از آرزو ها و دغدغه های او.
ولی دارین با خود فکر کرد:
- اما چه دلیلی هست که ثابت کنه جهنم وجود نداره؟

چند دقیقه ای گذشت. دارین همه ی تلاشش را کرد که جواب سوالش را بیابد ولی هیچ چیز به ذهنش نرسید.

بعد یاد مشنگ ها افتاد. آنها هم به هیچ وجه فکر نمی کنند که جادو وجود داشته باشد در حالی که هست. پس از کجا معلوم که خدا و بهشت و جهنم و دنیایی ماورای این جهان وجود نداشته باشد؟ آخر سر نتیجه گرفت که احتمال دارد جهنم وجود داشته باشد.

لبخند رضایت آمیزی زد و گفت:
- پس ممکنه خوابم واقعی باشه. پس ممکنه من مامان بابا رو دیده باشم...

اما حسی در اعماق قلبش به او می گفت که با اینکه او آنها را ندیده ولی همه ی اینها بی شک و ریب هستند. دارین لرزید. اگر اینطور باشد جایگاه پسری که در شانزده سالگی به راحتی آدم می کشت در کجا قرار داشت؟ محتویات شکمش در هم پیچید.

قلب دارین با هیجان در سینه می کویید. همانطور که به حاشیه ی جنگل ممنوعه نزدیک می شد از خود پرسید:
- چرا اونها وقتی گفتم که می خوام از مرگخوارا و محفلیا انتقام بگیرم خوشحال نشدن؟

بعد یاد حرف پدرش افتاد که گفت:
- محفلیا وظیفشونو انجام دادن.

دارین وحشت زده از خود پرسید:
- یعنی از اونا حمایت کرد؟

ناگهان یاد آن جملاتی که مانند یک دکلمه پشت سر هم تکرار می کردند:
- مثل ما نباش! خودتو آزاد کن. دلتو بشور.

یعنی منظورشان از این حرف ها چه بود؟ خودش را از چه آزاد کند؟ دلش را بشورد؟ یعنی اینکه آدم خوبی شود؟
صدای مادرش در سرش پیچید:
- تو اسیر خودتی. خودتو آزاد کن. این بزرگترین خواسته ای که از تو داریم پسرم.

دارین زیر لب زمزمه کرد:
- اسیر خودت.

دارین کمی به آن فکر کرد و بعد آهی کشید و سرش را تکان داد.
چشم هایش از بی خوابی می سوخت و نمی توانست درست فکر کند. شاید بهتر بود به خوابگاه برگردد و بخوابد.

ناگهان یاد حرف های آخر پدرش افتاد که مثل پتکی بر سرش کوبیده شد.

- از فرانسیک هم دوری کن. اون خیلی خطرناکه ، اون تو رو نابود می کنه ، اون بدترین دشمن تویه. نزار بهت نزدیک شهر ، نزار باهات حرف بزنه.

دارین که بیشتر گیج شده بود با خود اندیشید:
- یعنی چی؟ فرانسیک بدترین دشمنمه؟

فرانسیک جز معدود دوستان او بود. در کودکی وقتی در دنیای مشنگ ها رها شده بود تنها یار و یاور او فرانسیک بود و حالا پدرش می گفت او بدترین دشمن است؟ چطور امکان دارد؟

البته درست است که دارین نمی دانست او از کجاست ، پدر و مادرش چه کسی است ، چه کار می کند و... درست است که از او فقط اسمش را می دانست و اینکه دوستش است ولی این دلیل بر این نمی شد که او دشمنش باشد.

دارین یادش آمد که هر جا که در مسیر زندگی اش شل می شد فرانسیک می آمد و او را به جلو هل می داد و او اولین کسی بود که فکر انتقام را در سرش پروراند...

دارین با خود اندیشید:« شاید ایراد کار همینجاست؟ اون همیشه منو به انتقام تشویق می کنه... »
نکند که همه ی رفتار های دوستانه فرانسیک به خاطر هدف خاصی بود؟ هدف شومی که تا حالا آن را عملی نکرده بود؟ اصلا چرا دائمی از پدر و مادر دارین می گفت و به کینه و عقده های دل او دامن می زد؟ صدای لرزان و پر از ترس پدرش در سرش پیچید:
- به ظاهرش نگاه نکن اون خیلی خطرناکه... اون تو رو نابود می کنه...

ناگهان کسی با صدای تند و خشنی گفت:
- سلام دارین. این وقت شب این بیرون چی کار می کنی؟

دارین برگشت. فرانسیک بود...






ویرایش شده توسط دارین ماردن در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۹ ۱۰:۲۳:۲۸
ویرایش شده توسط دارین ماردن در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۲۹ ۱۰:۲۶:۰۴

عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۰:۳۵ پنجشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۷
#7
سلام.

برای هر رول جدیت چقدر وقت می زاری؟


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: پيام امروز
پیام زده شده در: ۱۰:۵۶ دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۷
#8
در وزارت چه می گذرد؟

در این چند روز ، شاهد تحرکات و قوانین عجیبی از سوی وزارت بوده ایم. پادشاه آرسینوس جیگر که در گذشته از بهترین مرگ‌خواران و نزدیکان لرد ولدرمورت بود در برنامه ی زنده نشان مرگخواری دستش را محو کرد و از یکپارچگی مردم و قدرت طبقه ی عام سخن گفت.

ولی چه چیزی باعث شده یکی از نزدیک ترین مرگ‌خواران به ولدرمورت اینگونه و اینقدر سریع تغییر جبهه دهد؟ تازه ماجرا وقتی عجیب تر می شود که آرسینوس جیگر در بیانیه ای رسمی اعلام می کند که هر دو جبهه ی مرگخوار و محفل ققنوس باید نابود شوند. چه چیزی باعث شده او تبدیل به دشمن ولدرمورت شود؟

شایعات عجیبی درباره ی این رفتار جنون آمیز پادشاه در میان مردم پخش شده است. این امکان وجود دارد که همه ی این کار ها دسیسه ای بر علیه مردم باشد. اینکه پادشاه تصمیم به نابودی جبهه ی مرگخوار گرفته صحیح و کاری درست است. چون مرگ‌خواران جنایتکاران جامعه هستند و اهداف تاریکی در سر داشته که باعث نابودی جامعه ی جادوگران می شود. اما چرا باید گروه محفل ققنوس نابود شود؟ محفلی که تنها هدف آن مبارزه با جنایتکاران و مافیای جامعه است چرا باید نابود شود؟ وجود محفل چه ضرری می تواند برای مردم داشته باشد که آرسینوس جیگر کمر به نابودی آن بسته است؟ و چه عجیب که آرسینوس طی مصاحبه ای با شبکه ی تلوزیونی « طلوع » گفته که ابتدا باید محفل نابود شود. چرا که خطرناک تر از مرگ‌خواران است. آیا این حرف عجیب و خنده دار نیست؟ محفل در طول سالهای تاسیسش تنها هدفش حفظ امنیت جامعه و نابودی مجرمان و جنایتکاران است از مرگخوار ها خطرناک تر است؟

هرچند که شعار آرسینوس به وجود آوردن جامعه ای یکپارچه و بدون جنگ و به قدرت رسیدن طبقه ی عوام است ، اما او اهداف دیگری در سر دارد. در واقع نقشه ای که آرسینوس برای مردم کشیده بسیار دقیق و زیرکانه است. او با سو استفاده و تحریک احساسات و هیجانات مردم فقط قصد نابودی محفل ققنوس را دارد. محفلی که مرگ‌خواران در طی سالها مبارزه ی سخت هرگز نتوانستند آن را از بین ببرند. آرسینوس و مرگخواران خوب فهمیدند که تا زمانی که این گروه ( محفل ققنوس ) بین مردم محبوب بوده و مورد حمایت است نمی توانند آن را شکست دهند. پس با نقشه ای کثیف و شیطانی با کمک آرسینوس جیگر و با بهانه ی ایجاد امنیت و رفاه جامعه می خواهند به وسیله ی خود مردم این گروه را از بین ببرند.

در واقع آرسینوس جیگر تنها نشان مرگخواری را از دستش پاک کرده و از درون همچنان همان مرگخوار جان جانی اربابش است. او با فریب جامعه ی جادوگری و سو استفاده از عدالت طلبی مردم می خواهد محفل ققنوس را که سازمانی مردمی و امنیتی است از بین ببرد. او با این کار راه را برای مرگ‌خواران بسیار هموار می سازد و وقتی نوبت به نابودی گروه ولدرمورت می شود از اهدافش پا پس می کشد. مطمئن باشید که او هرگز گروه مرگ‌خواران را نابود نخواهد کرد. به زودی باید شاهد جنگی بزرگ باشیم و اگر محفل در این جنگ نابود شد شکی نداشته باشید که آرسینوس جیگر در حالی که دست اربابش را می بوسند او را بر تخت پادشاهی اش می نشاند. و در آن زمان است که بعد از سالها حکومت تاریکی بر مردم چیره خواهد شد...


عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳ سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷
#9
نقاب که احساس می کرد در حقش ظلم شده جیغ کشید :
- عوم. عووووم.

لایتینا به نقاب نگاه کرد و گفت :
- چی می گی نقاب؟
- عووم ، ععوم ، عوم عوم.
- راست می گی اینم فکر بدی نیست. آرسینوس ، چطوره اون نقاب رو کنار بزاری و از نقاب استفاده کنیم؟

آرسینوس که بدجور درگیر گروهبندی بود عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. ژست متفکرانه ای به خودش گرفت و بعد چند لحظه تفکر گفت:
- فکر خوبیه. بالاخره نقاب هم باید یک وطیفه ای تو این مدرسه داشته باشه. ما که الکی به کسی پول نمی دیم.

آرسینوس نقاب اسباب بازی را از صورت دانش آموز کند و گفت:
- نقابو بیار و روی سر این بزار لایتینا.

لایتینا طبق دستور عمل کرد و نقاب رو سر دانش آموز مورد نظر گذاشت. نقاب به محض اینکه روی سر دانش آموز قرار گرفت پاهایش را دور گردنش حلقه کرد و تا مرز خفه شدن فشار داد. دو دسته از موهایش را هم انگار که افسار اسب است در دست گرفت و کشید.
دانش آموز که صورتش کبود شده بود سعی می کرد پاهای نقاب را از دور گردنش رها کند. به حالت خفگی گفت:
- بهش بگو... گردنمو...

آرسینوس گفت :
- عیبی نداره. در عوض قوی میشی. وقتی هم که بزرگ شدی یادت می ره.

آرسینوس رفت و رو تختش نشست. دستی به چانه اش کشید و گفت :
- خب نقاب. بگو این دختر به درد کدوم گروه می خوره؟

همه جا در سکوت وحشتناک و سنگینی فرو رفته بود. صورت دختر هر لحظه کبود تر می شد و نقاب همچنان در سکوت پستانکش را مک می زد. چند دقیقه گذشت. باز هم چند دقیقه گذشت. ولی همچنان سکوت بود. بالاخره نقاب به حرف آمد:
- ععوم. ععه عوم.

آرسینوس حرف هایش را ترجمه کرد:
- گروه دستمال کاغذی. تبریک می گم دختر جوان.

اما دختر نمی توانست چیزی بگوید. چون آش و لاش پخش زمین شده بود و چشم هایش هم بسته بودند. صورتش طوری بود که انگار به خواب عمیقی فرو رفته است و واقعا هم همینطور بود...

لایتینا سعی کرد نقاب را از گردن دختر رها کند. اما موفق نشد. پس یک انبر قفلی آورد و با کلی زور زدن بالاخره نقاب را از دختر جدا کرد.

لایتینا نفس عمیقی کشید و دختر را از زمین بلند کرد. اما دختر مثل یک مترسک شل و بی جان بود. لایتینا گفت:
- فکر کنم مرده آرسینوس.
- مهم نیست. ببرش اون گوشه لای دستمال کاغذی ها بنداز.

آرسینوس لبخندی زد و گفت:
- از اونجا که این دختر اولین کسی بود که برای گروه دستمال کاغذی انتخاب شد اونو به عنوان سر گروه این گره انتخاب می کنیم. اما سرگروه خوش شانس بعدی کسی نیست جز...

بچه ها با صورتی رنگ پریده در حالی که مثل بید می لرزیدند به انگشت آرسینوس که در هوا می چرخید خیره شدند. یعنی نفر بعدی که بود؟






عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۱:۰۶ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۷
#10
لایتینا ظرف های حاوی ماست را یکی یکی بر میز های جعبه ای می انداخت. بچه ها با چشم های گرد شده از تعجب به مایع سفید رنگ و ترشیده و بو گندوی داخل ظرف ها نگاه می کردند. آن را بو می کردند. با احتیاط انگشتشان را در ظرف فرو می بردند و مثل دانشمندی که نمونه های بیولوژیکی حیوانات را نگاه می کند ماست را برانداز می کردند.

یکی از بچه ها ظرف را به جلو انداخت و اعتراض کرد :
- من اینو نمی خورم. ماستش بوی گند می ده.

لایتینا ابرویی را بالا انداخت و به پسر نگاه کرد.

- گوش کن پسر جون. ماست برای سلامتیت خوبه. باعث میشه گردش خونت بهتر بشه و مغزت خوب کار کنه. تازه این ماست ها ماست های ویژه ای هم هستن که دیگه بهتر.
- نه ، اصلا من نمی خوام مغزم خوب کار کنه. من نمی خورم.

لایتینا آهی کشید. یک تکه نان را در ظرف فرو کرد و به آرامی به سمت دهان پسر برد.

- هو هو چی چی ، هو هو چی چی! قطار داره میاد. بگو آآآآ!

پسر که بر صندلی اش میخکوب شده بود ، دهانش را محکم بسته بود و سرش را تکان می داد. آرسینوس که مقاومت پسر را دید چوبدستی اش را برداشت و وردی خواند. دهان پسر باز شد. لایتینا نان و ماست را در دهانش انداخت و فک پسر را به آرامی بست.

ناگهان چشم های پسر از حدقه بیرون زدند و در کاسه ی ماست افتادند. صورتش در کمتر یک ثانیه کبود شد و با سر بر ظرف ماستش فرو رفت و مرد.

دانش آموزان در گوش هم پچ دو می کردند. بعضی ها گریه می کردند و دیگر نه نه بابایشان را صدا می زدند. حتی بعضی ها برای اینکه ماست را نخورند سیانوری خوردند.

دختری گفت:
- من نمی خواهم این ماستو بخورم. من می‌خوام از اینجا برم.

آرسینوس از تخت پادشاهی اش پایین آمد و فریاد زد:
- ساکت! این جزئی از آزمونه. همتون باید ماستو بخورین. فقط قوی ها باید زنده می مونن. هیچکس هم از اینجا بیرون نمیره...

بعد نیشخندی زد و ادامه داد:
- تازه این اولشه!



عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.