هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (بلاتريكس.لسترنج)



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴:۴۵ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
#1
اما اگر درخت راست می‌گفت چه؟ برآورده شدن آرزوها...
-یکی بیاد بزنه پس کله همایونی ما!

جماعت مرگخواران، یکی یکی انگشت در سوراخ گوش دیگری کردند که مطمئن شوند درست شنیده‌اند. در این بین انگشت هکتور بن بستی در گوش ایوان نیافت و از سوراخ دماغش بیرون زد.
-سرورم... یه بار دیگه تکرار می‌کنین خواهشا؟

لرد چشم غره ای نثار آنها کردند.
-فرمودیم یکی بیاد بزنه پس کله ما!

ملت مرگخوار که حالا مطمئن شده بودند از سلامت گوشی مناسبی برخوردارند، سعی کردند نحوه بستن دهانشان را هم به یاد بیاورند.

-یه پس گردنی خواستم ازتون ها! برید اصلا... برید کنار جلوی نور آفتاب رو نگیرید. شما اینکاره نیستین!

درخت بی اعصاب هم بود.
در این بین بلاتریکس که زودتر از سایرین موفق به بستن دهانش شده بود، فکری به سرش زد.
-من میزنم!

کاسه چشم پلاکس از تعجب شکست و حدقه چشمش هم قل خوران دور شد.
بلاتریکس به لرد سیاه نزدیک شد.
-عفو کنین سرورم!

و دستش را نزدیک گردن اربابش نگه داشت و با دست دیگرش کف دست خودش کوبید.
جماعت مرگخوار، یکی پس از دیگری پس افتادند و برخی هم ردا دریدند.

-برگرد ببینم!

بلاتریکس غرید.
-زدمشون دیگه! چی رو می‌خوای ببینی؟

لرد چرخیدند و درخت با نارضایتی غر زد:
-نه! محکم نزدی. قرمز نشده! یکی دیگه!

درخت قضیه را خیلی جدی گرفته بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
پیام زده شده در: ۱:۱۶:۳۵ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۰
#2
تا 14 بهمن، 14 بهمن هم شامل میشه؟ اگر میشه که منم حمله، اغتشاش و تصرف دوست دارم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۶:۳۶ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
#3
در کسری از ثانیه توجه همه به جغد جلب شد… تقریبا همه البته!
هکتور همچنان دماغش را به آسفالت چسباند بود و تلاش می‌کرد تا عصاره‌ای از لینی پیدا کند و سدریک نیز چون نور چشمش را آزار می‌داد، با چشم بسته به ساق پای تام زل زده بود.

-چجوری بگیریمش؟

سوال، پاسخی ساده داشت.

-بگیرش سدریک!

بلاتریکس سدریک را بلند کرده و به سمت جغد پرتاب کرد.

شپلق!

و سپس مسیر حرکت او تا زمین را مشاهده کرد.
-آخ! فکر کنم دردش اومد!

-بریم دنبالش؟

قطعا این پیشنهاد عاقلانه تر از اقدام بلاتریکس بود. پس مرگخواران به سمتی که جغد در حرکت بود دویدند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۳:۳۶:۳۸ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
#4
-میگم... حالا راهی نداره که خشکه حساب کنیم؟ وقت ارباب رو الکی نگیریم من می‌گم. نه که ترسیده باشم ها...

دروغ می‌گفت. ترسیده بود.
-وقت اربابمون بیشتر از این حرف ها اهمیت داره که با سوسک شدن تام بخوایم هدرش بدیم.

حق با مرلین بود. وقت لرد سیاه خیلی زیاد هائز اهمیت بود. اما گره دست بلاتریکس بر روی یقه او شل نشد که نشد.

-ببین بعدا وقتی لرد سیاه بفهمن که واسه چه چیز پیش پا افتاده ای من رو کشون کشون بردی پیششون، شاکی می‌شن ها!

شاکی شدن لرد سیاه از دست بلاتریکس، بزرگترین نقطه ضعف بلاتریکس بود. اما حتی دست گذاشتن بر روی این نقطه ضعف نیز چیزی را عوض نکرد.

-آخ قلبم!

مرلین دستش را روی سینه اش گذاشت و خواست پهن زمین شود که بلاتریکس او را بین زمین و هوا نگه داشت.
-قلب سمت چپه!

مرلین خود را جمع و جور کرد و به راه رفتن ادامه داد و همراه سایرین به راهروی منتهی به اتاق لرد سیاه پیچید. درب اتاق لرد سیاه را دید و...
-آخ قلبم!

دستش را روی قلبش گذاشت و مجددا بین زمین و هوا پهن شد.




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸ یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰
#5
-اون... اون قبر برای اربابمونه؟

تنها اشاره لینی به قبر برای رعشه کردن بلاتریکس کافی بود. هنگامی که بدن بلاتریکس شروع به لرزیدن کرد، زنگ خطر در سر تمامی مرگخواران فعال شد و در کسری از ثانیه پشت هر چیزی که توانستند پناه گرفتند.
لرزش بلاتریکس بالا گرفت و باعث ایجاد یکی دو ترک شد، سپس یک مرحله ارتقا پیدا کرد: شلیک مو!
موهای بلاتریکس شروع به سیخ شدن کردند و در کسری از ثانیه در چشم و چال هر کسی که در شعاع پنج متری‌اش بود، فرو رفتند.
در این بین، هکتور بار دیگر از خود شجاعت نشان داد و با ملاقه فرق سر او کوبید. زنگ خطرها خاموش شدند و بلاتریکس آرام گرفت.
مرگخواران کم کم به او نزدیک شدند.
-بلا؟ می‌دونی همه چی فرمالیته‌اس؟ می‌دونی قرار نیست بلایی سر ارباب بیاد؟

نگاه بلاتریکس دوخته شد روی مرگخوار گوینده.
-یک خراش... فقط یک خراش روی سر ارباب بیوفته، تو رو قبل از همه رنده می‌کنم. متوجه شدی؟

مرگخوار بخت برگشته متوجه شده بود.

-اهم اهم!

مسئول مراسم کفن و دفن، در حالی که موهای بلاتریکس را از گوش و حلق و بینی‌اش بیرون می‌کشید، به مرگخواران نزدیک شد.
-اگه مراسم تیغ پراکنیتون تموم شده، ما شروع کنیم مراسم رو.

پلاکس صدایش را بغض آلود کرد.
-مرگخواران عزیز... جیغ و داد و فغان کنین که اربابمون رفتن!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۱۲:۵۲ یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰
#6
ناگهان لب های یوان به لبخند شیطانی مزین شد.
-می‌تونیمم دقیقا برعکس این کار رو بکنیم!

قدمی به سمت لرد سیاه برداشت و ناگهان از ناحیه دم بین زمین و هوا معلق ماند.

-تو! به ذهنتم خطور نکنه که بدون این که به من بگی نقشه‌ات چیه، اجراش کنی!

لبخند یوان کش آمد.
-اربابتون از من متنفره... می‌دونین دیگه؟ حالا اگه من بخوام بهش عشق بورزم، شکنجه روحی میشه! دقیقا برعکس شکست عشقی... شکست نفرتی می‌خوره!

بلاتریکس به فکر فرو رفت. به نظر راه بی خطری می‌آمد.
-بی خطره؟ به نظر بی خطر میاد. موافقین؟

نظر مرگخواران هم موافق بود.
بلاتریکس یوان را رها کرد.
-بدون اینکه یک تار موت حتی اربابم رو لمس کنه، می‌تونی نقشه‌ات رو اجرا کنی.

یوان که در اثر برخوردش به زمین، پنجه‌اش درد گرفته بود، چشم غره‌ای به بلاتریکس رفت.
-من اگه کارم گیر کسی بود، یه کم با ملایمت بیشتری باهاش برخورد می‌کردم.

پاسخ بلا تنها یک لبخند بود.

-باشه بابا! قیافت رو اونجوری نکن! من ازت نمی‌ترسم.

و به سمت لرد سیاه برگشت.
-عشق من چطوره؟


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#7
۲۰۲۱-۰۹-۱۷

فرستنده: بلاتریکس لسترنج
گیرنده: رودولف لسترنج


به نام لرد سیاه

رودولف نسبتا عزیز، سلام.

امروز که این نامه را برای تو می‌نویسم، آخرین روز زندگی توست و احتمالا هیچگاه این نامه را نخواهی خواند، چرا که به زودی به دست من خواهی مرد.

سالیان درازی از روزی که تو را دیدم می‌گذرد.
یادم نیست کی و کجا برای اولین بار متوجه تو شدم. صرفا می‌دانم از یک جایی به بعد، به هر روزی که فکر می‌کنم، تو هم به نحوی آنجایی. در تالار خصوصی، پشت در مرلینگاه ساحرگان، سر کلاس، در هاگزمید، در خانه ریدل، در آزکابان، در ماموریت و هرکجا که فکرش را هم نمی‌کردم، هربار پشت سرم را نگاه کردم تو آنجا بودی.
ماموریتی را به خاطر دارم که نفرینی از پشت به سمتم روانه شده بود و تو خودت را همچون نخود هر معجون، انداختی جلوی نفرین و خط عمیقی روی سینه‌ات به جا ماند. انگار که خودم پشتم چشم نداشت و نمی‌توانستم از خود دفاع کنم. خود شیرین!

هیچ یادم نیست در آن روز منحوس چه فعل و انفعالاتی در مغزم رخ داد که بعد از کروشیویی که بخاطر جسارتت به سمتت روانه کردم، درخواست ازدواجت را قبول کردم.
بعد از ازدواج با تو، اوضاع خراب تر هم شد. آرزوی یک روز تنهایی را بر دلم گذاشتی و ثانیه‌ای از کنارم تکان نخوردی. روزی را به یاد دارم که به ضرب مشت و لگد از اتاق بیرونت کردم تا کمی به حال خود غصه بخورم و تو از راه دودکش شومینه به اتاق آمدی و غصه‌هایم را برداشتی و از پنجره فرار کردی. دزد حسود غصه ندیده!

به هر روی، همانطور که می‌دانی کوچکترین اهمیتی برایم نداری.
این که تصمیم به قتل تو گرفته‌ام، دلیلش به هیچ عنوان این نیست که حس می‌کنم اخیرا توجهت نسبت به من کم و نسبت به ساحرگان دیگر زیاد شده است. خیر! هیچ اهمیتی برایم ندارد. خواستم که این را بدانی.

همسر دوست داشتنی تو،
بلاتریکس لسترنج


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#8
-کله! شامپو! کله! جمجمه! استخون!

کله لرد صاف افتاده بود جلوی ایوان و اینها، عکس‌العمل او نسبت به کله بود.

-هی! فکرشم نکن!

اما ایوان فکرش رو کرد.
-پوستش رو بکنم و جمجمه اش رو در بیارم هوم؟ فکر خوبیه... یه جمجمه زاپاس!

لرد حقیقتا مثل چشماش ایوان رو می‌شناخت.
-ببین... بالاخره که ما یه روز سرمون به بدنمون می‌رسه... اون موقع، پوستت رو می‌کنم، توش کاه پر می‌کنم می‌ذارم سر جالیز! حالا از ما گفتن!

از لرد گفتن و از ایوان نشنفتن.

-می‌تونمم شامپو روش تست کنم.

لرد لعنتی به پنکه ملعون فرستاد.
-میشه همون جمجمه‌امون رو دربیاری؟!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#9
-یه دقیقه وایسا!

هکتور ملاقه به دست سرجاش ایستاد.
-چی شده؟

کله لرد نفس عمیقی کشید.
-چرا به همه حرف‌هامون توجه می‌کنی، جز بخش لرد کبیر بودن ما؟! چرا این بخش رو هیچکس نمی‌شنوه؟

هکتور ویبره در جایی زد.
-به جز کدوم بخش؟ متوجه نشدم!
-لرد ولدمورت کبیر! ما لرد ولدمورت کبیریم... اربابت!

هکتور همچنان منتظر به کله لرد زل زده بود.

-میشنوی؟!
-میشنوم... منتظرم جواب بدی. کدوم بخش؟

کله لرد باز حرفش رو تکرار کرد.
-ما لرد ولدمورت کبیریم! ارباب همتون! در واقع خب... کله لرد ولدمورت کبیریم! بدنمون یه گوشه این خونه افتاده!
-بدن کی؟! چی شده؟

کله لرد قل خورد و خودش را به دیوار کوبید.

-خب... مثل اینکه چیزی برای گفتن نداری. بریم دیگه ها؟ بریم به معجون سازیمون برسیم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲:۱۴ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#10
اما سوراخ دماغ لرد حسابی حساس بود و بعد چند دقیقه طاقتش طاق شد ‌و عطسه جانانه‌ای کرد.
پیکسی حشره ریز سبکی بود. در نتیجه، به سان پر کاه از تو لونه جدیدش شوت شد به نقطه‌ای از خونه ریدل ها.

-حشره ملعون! نشناخت ما رو! خجالت هم خوب چیزیه!

اما فقط حشره ملعون نبود که نشناخت لرد رو!

-هوم... گرده... صاف و صیقلی... مال کیه؟

اسکورپیوس از چند زاویه مختلف کله لرد رو مورد بررسی قرار داد. چندین حدس مختلف هم زد... اما لحظه‌ای حتی شک نکرد که شاید این کله همایونی لرد سیاهه. حق هم داشت خب... بخاطر سختگیری بلاتریکس هنوز چشمش به جمال لرد روشن نشده بود.
-ببرم بفروشمش؟
-ما مگه فروشی هستیم ملعون! شرم کن!

اما قبل از اینکه اسکورپیوس بخواد شرم کنه، کله لرد در دستان پشمالوی میمونی جا گرفت.
-نارگیل!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.