هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (بلاتريكس.لسترنج)



پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۰:۲۴:۰۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
#1
خلاصه:

‎لرد سیاه قصد دارن مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنن. تاتسویا به عنوان پرستار انتخاب می شه و به خانه گانت ها می ره.
‎نجینی غذا می خواد. تاتسویا براش پیتزا سفارش می ده. مشنگی که پیتزا رو آورده، خونه رو ترک می کنه...
‎ولی مشکل این جاست که نجینی شوهر پیتزا فروش می خواد! برای همین می ره و پیتزا فروش رو به خانه ریدل ها میاره.
قطعا لردسیاه علاقه‌ای به ازدواج نجینی و پیتزا فروش ندارن. از طرفی پیتزا فروش هم از قرارگیری در دنیای جادویی دیوانه شده. مرگخوارا اون رو قایم کردن و باید به جاش خواستگار دیگه‌ای پیدا کنن که فعلا گزینه پیشنهادی هوریسه.
...............

قبل از اینکه شباهت هوریس با پیتزا فروش مورد بررسی قرار بگیرد، لرد سیاه از اتاق خارج شدند.
-یه داماد ازتون خواستیم... یه داماد نتونستین جور کنین؟ ما چرا شما رو اینجا نگه می‌داریم و بهتون حقوق هم می‌دیم آخه.

-یافتم... یافتم!

مروپ یافته بود. اما چه چیز را؟
او دوان دوان اما با حفظ متانت به سمت آشپزخانه ریدل روانه شد و دقایقی بعد بازگشت و مرگخواران را از زیر بار جان‌فرسای چشم‌غره‌های لرد سیاه نجات داد.
-این شما و این داماد جدید خانه ریدل...

چیزی دراز و باریک در دستش بود که خیلی زود کاشف به عمل آمد تعداد زیادی غلاف نخود سبز به هم چسبیده است.
قبل از آنکه کسی فرصت اظهار نظر کند، نجینی به دنبال شوهر گمشده‌اش وارد شد.
-فس؟
-پرنسس مادر بزرگ... مادر بزرگ حامل خبر بدیه... این مار بی‌ادب خواستگارت رو خورده... هرکاری که می‌کنیم تخ نمی‌کنه... اما تو خودت رو ناراحت نکن‌ها!... الان داشتیم می‌رفتیم بشکافیمش و پیتزا فروشت رو نجات بدیم.

نجینی هیچ توجهی به صحبت‌های مروپ نداشت و تنها با چشمانی قلب شده، به لوبیا سبزش خیره شده بود.
-فسوس!
-ماشا‌الخودمان دل دخترمان دل نیست که... ایستگاه قطاره! هر ساعت یک قطار به مقصدی جدید!

لرد سیاه و مرگخواران ترجیح دادند نجینی و عشق جدیدش را تنها بگذارند. پس راهی اتاق لردسیاه شدند تا به مسئله اصلی بپردازند... مالکیت خانه گانت‌ها!

-ما تصمیمی جدید گرفتیم... از مار زبانی شما که چیزی نصیبمون نشد... حالا علل حساب یه استعداد از خودتون نشون بدید... یه استعدادی که ما خوشمون بیاد. به بهترینش، مالکیت خانه گانت رو می‌دیم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۱:۱۹:۲۸ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۸
#2
روی صحبتم با شخص خاصی نیست... با اشخاص خاصیه! آقا این چیه جدیدا همه یاد گرفتن؟
اگه اینجوریه من از سایت می‌رم. اگه اونجوریه من می‌رم. اگه اینقدر منتظر بهونه برای رفتن هستین برید خب! اومدین اینجا تفریح کنین و قطعا جایی که چند نفر دور هم جمع شن، اختلاف عقیده هم وجود داره و طبیعیه که کسی پیدا بشه که باهاتون موافق نباشه. روبات که نیستیم! تو یه سایت با یه نظر مخالف نمی‌تونین کنار بیاین پس فردا سر کار یا دانشگاه می‌خواین چیکار کنین؟
این هیچی...
من وقتی که بعد چند سال برگشتم سایت و دوباره مرگخوار شدم، طی حرکت انتحاری و کاملا بی دلیل زدم یه سوژه تو تاپیک مرگخواران دریایی که خیلی خوب بود و کلی پست می‌خورد رو تموم کردم! لرد هم اومدن و تذکر دادن که چرا زدی ترکوندی سوژه بی زبون رو... آیا بهم برخورد و رفتم؟! آیا چون بهم گفتن اشتباه کردی رفتم؟ خیر اشتباه کرده بودم خب! طبیعیه که بهم تذکر داده بشه. فقط سعی کردم دیگه این اشتباه رو نکنم و بهتر بشه عملکردم!

به یکی از اعضای سابق اسلیترین چند ماه قبل گفتیم بالای چشمت ابروئه، یه پست زد که اگه اینجوریه من از سایت می‌رم. منم گفتم برو... وقتی منتظر بهونه برای رفتن هستی و به جای اینکه متوجه اشتباهت بشی داری خودخواهی می‌کنی، اگه نری خودم دسترسیت رو می‌گیرم.

یه جوری شده که دیگه سمت تازه واردا (و بعضا قدیمی‌ها) نمیشه رفت اینقدر منتظر دلیل برای «بر خوردن» هستن.
بهتون میگن اینجوری نگو... به آزادی بیانتون بر می‌خوره.
بهتون میگن ایفای نقشتون اشتباهه، به آزادی عملتون بر می‌خوره.
بهتون میگن تسترال چهارپائه، به آزادی عقیدتون بر می‌خوره.

الانم لابد قراره به «آزادی قهر» یه سریا بر بخوره دیگه! (دقت کنین... گفتم یه سری ها... به خودتون نگیرید. همه اینجوری نیستن!)

در مدرسه، دانشگاه، سر کار و به طور کلی در جامعه، مشکلاتی حقیقی وجود دارن که باید باهاشون سر و کله بزنیم. حالا ممکنه دیر شدن سفارش مشتری و برگزار نشدن ترم دانشگاهی باشه، یا حجم زیاد تکلیف و مشکلات خونوادگی! اما بیاین دیگه تو این تفریحمون در دنیای مجازی مشکل الکی برای خودمون و دردسر برای بقیه درست نکنیم! از این چند ساعتی که تو سایت می‌گذرونیم لااقل لذت ببریم.

زدن حرف اشتباه، بلد نبودن چیزی، گرفتن امتیاز کم، خراب کردن سوژه و بیشتر چیزای دیگه دلیل برای رفتن نیستن... دلیل برای تلاش بیشتر، یاد گرفتن و پیشرفت هستن.

این فقط حرف من بود. اگه دیروز یکی اومده یه چیزی بهتون گفته، ربطی به این پست من نداره. به خودتون نگیرید!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵:۲۶ پنجشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۸
#3
اسلیترین vs ریونکلاو


شرط بندی


روز دل انگیز و شادی بود.
نسیم ملایمی می‌وزید و شاخ و برگ درختان را به نرمی می‌رقصاند.
گنجشکی روی بلند ترین شاخه درخت، سوت بلبلی می‌زد.

شترق!
جیک!


روز دل‌انگیزی بود. اما بلاتریکس از همه روزهای دل انگیز متنفر بود و از گنجشکی که خواب صبحگاهی‌اش را خراب کرده بود، متنفرتر! پس لنگه کفش رودولف را نثار گنجشک بی نوا کرد.
گنجشک هم جیک معصومانه‌ای کرد و از روی شاخه مستقیما وارد معده فنریر شد که زیر درخت مشغول بحث با آگلانتاین پافت بود.
-به به! از آسمون غذا می‌باره. می‌بینی؟ شانس با من یاره پافت... قبوله... قبوله! هزار گالیون! خدایا شکرت!

اما بی‌نوا تر از گنجشک، رودولفی بود که چشم‌هایش را باز کرده و روزش را با دیدن چهره عصبانی بلاتریکس شروع کرده بود.
-یـــــا جد مرلین! چشم‌هام! یا خود خدا!
-چیه؟ ها؟ چیه؟ بگو ببینم... بگو دردت چیه؟ مثل دخترای شش ساله داری جیغ می‌کشی!

رودولف چشم‌هایش را بست.
-چشمام سوختن... فکر کنم نور چهره‌ات چشمام رو سوزوند. خیلی خوشگل شدی!

یا رودولف دروغگوی خوبی بود و یا بلاتریکس آنقدر او را دوست داشت که ترجیح داد حرفش باور کند.

آن روز از آن روزهای عجیب خانه ریدل‌ها بود. چرا که به یک باره محبت بعضی‌ها نسبت به بعضی دیگر قلمبه شده، از چشم و چالشان به اطراف می‌پاچید. محبت قلمبه شده فنریر مثلا سرتاپای اعضای تیم کوییدیچ اسلیترین را دربرگرفته بود.
-آخ که من فدای اون آب‌میوه خوردنتون بشم سرورم... بخورین که دماغ شه بچسبه به صورتتون!
-ما داریم چای می‌نوشیم فنر... در ضمن نیازی به دماغ هم در چهرمون حس نمی‌کنیم.

البته فنریر کاملا داشت اشتباه می‌زد، چرا که محبتش را برای تیمی خرج می‌کرد که اگر می‌برد، شانس قهرمانی تیم گریفیندور به صفر می‌رسید.
-آخ بلا... چرا نون خالی می‌خوری؟ ارده شیره و آبمیوه بخور قوت بگیری.

رگ غیرت رودولف قد کشیده و پای چشم فنریر فرود آمد.
-هوی به زن من نگاه نکن! مال خودم مال خودم، مال دیگران هم مال خودم... بله!

اما توجه آگلانتاین به شدت به سمت اعضای ریونکلاوی جلب شده بود.
-دروئلا... اون چیه داری می‌خونی؟ ده روش برای یافتن اسنیچ... بذار کنار کتاب رو بابا... به جاش بیا... برات آب هویج گرفتم. بخور سو‌ی چشمات بره بالا.

-گفتین سو؟... ارباب کارم دارن؟ بیام تو؟
-خیر سو! ما هیچ کاری باهات نداریم. دور شو!

چند ساعت بعد، زمین بازی کوییدیچ

-خب... خب... خب! با شماییم با گزارش بازی هیجان انگیز ریونکلاو و اسلیترین... کم کم باید منتظر بیرون اومدن بازیکنان از رختکن‌ها بشیم. البته بهتره اول تاتسویا کاتاناش رو از گلوی فنریر برداره و به جاش از زمین بندازتش بیرون!

کاتانا که توجه‌‌ها را روی خودش دید، بی سر و صدا از روی گلو فنریر بلند شد و در غلافش فرو رفت.

-فنریر در سلامت کامل داره زمین رو ترک می‌کنه و فکر کنم دیگه آماده‌ایم تا تیم‌ها... خب انگار نیستیم! آگلانتاین در طرف دیگه زمین داره به رودولف یه چیزایی میگه... اوه!... پیپش رو گذاشت کنار و از تو جیبش یه ساحره درآورد... لبخند شیرینی رو لب رودولف نقش بسته... خب انگار به سلامتی و دل خوش آگلانتاین هم خارج شد. پس حالا می‌تونیم تیم‌هارو در زمین داشته باشیم!

تیم ریونکلاو از رختکن خارج شدند و به محض ورودشان به زمین، سوت تاتسویا به صدا درآمد.
-خطا! کاپیتان سان با پای چپ وارد شد!

صدای هو کشیدن تماشاچیان ریونکلاو خواست به هوا برود، لاکن باورشان نشد که یک گریفیندوری سوتی به نفع تیم اسلیترین بزند. پس تبدیل به آه عمیقی شد.

-خب... پس از ثبت اولین خطای بازی، تیم اسلیترین دارن وارد میشن و...

سوووووت!

اینبار نوبت رودولف لسترنج بود.
-خطا! بلاتریکس موهاش رو شونه نکرده... می‌تونه تاثیر بدی تو روحیه سال اولی ها...

با پرتاب شدن لنگه کفش بلاتریکس به سمت فرق سر رودولف، صدای سوت دوم هم بلند شد.

-رودولف خطای دوم تیم اسلیترین رو هم به دلیل سو قصد به جان داور گرفت... حالا اگه خطاگیریتون تموم شده، کاپیتان‌ها دست بدن؟!

گزارشگر عصبانی به نظر می‌رسید.
داوران کاپیتان‌های دو تیم را برای دست دادن با یکدیگر دعوت کردند، لاکن به دلیل ویروس جدید و خطرناکی که شیوع پیدا کرده بود، دستی داده و گرفته نشد و تنها گوشه جاروهایشان را به هم زدند. بالاخره داوران در سوت هایشان دمیدند.

-کوآفل دست تیم ریونکاوه. به لینی پاس می‌دن و آخ!... پیکسی مثل برچسب چسبید به کوآفل... حالا هر جفتشون دست هوریس اسلاگهورنن. درگیری بین لینی و هوریس بالا گرفته. لینی نیشش رو نشون می‌ده ولی هوریس جاییش رو نشون نمی‌ده. فقط لینی رو از بال گرفته و به گوشه‌ای پرت می‌کنه. شکر مرلین که لینی پرواز بلده وگرنه ریونکلاو یکی از بازیکنانش رو... اوه! چه خبر شد یهو؟!

خشونت بازی به یکباره بالا گرفته بود. کتاب دروئلا هرکسی را که شیرازه‌اش می‌رسید گاز می‌گرفت و به باقی تف می کرد. جیغ‌های مادر سیریوس پرده‌های گوش و عفت را با هم می‌درید. چو‌چانگ کار خاصی نمی‌کرد و کریچر سعی می‌کرد کتاب دروئلا را وایتکسی کند.

-داورا اول بازی فرت و فورت خطا می‌گرفتن و حالا که بازی کلا خطاییه که دو تا توپم توش گل میشه، معلوم نیست کوشن!

ربکا لاک وود بلاجری را در دست گرفته بود و با چماق‌ دنبال رابستن می‌کرد. رابستن کوآفل را به سمت گابریل پرتاب کرد. کوآفل با شدت به صورت گابریل برخورد کرد و پس از شکستن بینی او، خودش را در آغوش بلاتریکس انداخت.
سو به سمت بلاتریکس خیز برداشت اما در اثر برخورد ملاقه با سرش از مسیر منحرف شد. بلاتریکس همچنان به مسیرش به سمت دروازه ادامه می‌داد. تام به سختی مشغول محاسبه زاویه دست او بود تا آمادگی لازم برای گرفتن شوت را داشته باشد.

-بلاتریکس داره همچنان پیش میره. چو سعی می‌کنه با چماق بهش ضربه بزنه... اما اون جاخالی می‌ده و... اوه! با لگد چو رو از رو جارو انداخت پایین! قاعدتا بازی باید متوقف شه... البته اگر داوری پیدا بشه! بلاتریکس به تام رسیده... آماده پرتاب میشه... و خدای من! خانم بلک داره با گوشه قابش می‌زنه تو سر تام... اوه! گل به نفع اسلیترین! و دروازه بان ریونکلاو هم ناک اوت شد.

کوآفل مجددا به دست ریونکلاوی ها افتاد. گابریل که مجروح به نظر می‌رسید سعی می‌کرد خود را به دروازه اسلیترین برساند. لینی اصرار به پاس‌کاری داشت. اما این آخرین اصرار زندگی‌اش بود چرا که توسط هکتور مورد حمله حشره کش قرار گرفت و ثانیه‌ای بعد مظلومانه کشته شد. گابریل تک و تنها به دروازه اسلیترین رسید. کمی به دو حلقه خالی دروازه با حسرت نگاه کرده و سپس کوآفل را در آغوش لرد سیاه پرتاب کرد.

-گل نشد... گابریل کوآفل رو مستقیما به دست لرد داد. بلاتریکس رو می‌بینیم که با شور و شوق داره تیز بینی لرد رو تشویق می‌کنه... اوه! درگیری جدیدی بین دروئلا و کریچر شکل گرفته. فکر کنم سر گوی زرینه.

گزارشگر راست می‌گفت. دروئلا گوشهای کریچر را و کریچر موهای او را می‌کشید. هکتور به کمک کریچر رفت و بدون تعارف دروئلا را از روی جارو به پایین پرت کرد.

-خشونت تیم اسلیترین بی حد و مرز شده. جستجوگر ریونکلاو نابود شد. حالا تنها اعضای باقی مونده از ریونکلاو ربکا و گابریل هستن. اسلیترینی ها به جای بازی، حلقه محاصره‌ای دور این دو عضو تشکیل دادن. گابریل گویا راضی به زحمت تیم اسلیترین نبود و خودش پرید پایین. حالا فقط ربکا مونده...

ربکا قصد مبارزه داشت اما قصد کافی نبود. او نیز به دست مادر سیریوس به پایین پرتاب شد.

روز بعد، کوچه ناکترن

فنریر، آگلانتاین، رودولف و تاتسویا در مغازه کثیف و کوچکی رو به روی هم نشسته و نوشیدنی کثیف تری می‌نوشیدند.
-هزار گالیون آگلا... شرط رو زیر درخت بستیم... دست دادیم! زیرش نزن... معجون خشونت من بهتر از مال تو کار کرد. دیدی که... ریونکلاوی‌ها پر پر شدن... بده گالیونامونو که جون داداش کلی کار داریم!

حق با فنریر بود. هر کدام سر میز صبحانه تا جایی که توان داشتند معجون به خورد اعضای کوییدیچ داده بودند و معجون فنریر بهتر عمل کرده بود.
آگلانتاین کیسه سکه را روی میز کوبید.
-کوفتت شه!

فنریر شرط را با یک کشته و شش مجروح برده بود. راضی کردن داورها کمی سخت بود. چرا که لازم بود قبل از شروع رسمی بازی، اعصاب هر دو تیم به هم بریزد تا معجون شروع به کار کند... و با خطاهای بی دلیل داوران این اتفاق افتاد... بازی با برد خشونت آمیز تیم اسلیترین و پولدار شدن تاتسویا و فنریر تمام شده بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷:۲۸ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
#4
بلاتریکس وارد اتاقش شده، لینی را روی میزش گذاشت و رو‌به‌رویش نشست.
-بلا... چه اتاق شلوغی داری... یه کم مرتبش کن خب... راستی بلا یه سوال، تو واقعا چرا موهات رو شونه نمی‌زنی؟ چرا مشکلی با شونه داری؟ چرا جواب نمی‌دی؟ چی می‌خوای از کشو؟

بلاتریکس هیچ توجهی به سیل سوالات لینی نداشت. و در عوض به شدت مشغول جست و جو در کشو میزش بود. بالاخره چیزی که می‌خواست را یافت. ظرف شیشه‌ای را بین خودش و لینی گذاشت.

-عه... آخی! حشره‌های بی خانمان رو نگه می‌داری... چه کار شیرینی... همه می‌گن تو بی احساسی ولی من همیشه می‌دونستم یه جایی اون ته ها... هی... اونجوری نیست... داری بالش رو می‌کنی!

حق با لینی بود. بلاتریکس بال ظریف مگسی که در دست گرفته بود را با ناخن گرفته بود. مگس بی‌نوا به سختی مشغول تلاش برای رهایی بود.

-لینی... نظرت چیه یه نگاهی به گذشته‌ای که با هم داشتیم بندازیم؟ هوم... مثلا یادته نشستی از تو تبریک عید من کلی ایراد درآوردی و تحویل ارباب دادی؟... فقط چون من زودتر از تو تبریک گفتم؟... یادته؟ هوم؟

مگس بی‌نوا مقابل چشمان لینی به سختی در حال دست و پا زدن برای رهایی بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱:۲۹ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
#5
بلاتریکس حرکت جانوران ریزی را روی انگشتانش حس می‌کرد.
-بگو آقا بگو! جواب ارباب رو بده، بعدش می‌تونی غذا بخوری! شاید حتی همین دستم که به ریشته رو از ساعد قطع کنم و بتونی همین رو بخوری!

وقتی بحث غذا بود، هاگرید جدی می‌شد. پس با جدیت به فکر فرو رفت.
-من خیلی فکر کردم... باور کنین که هنوزم به شدت دارم فکر می‌کنم حتی. اما به نتیجه‌ای نرسیدم... جواب چی رو باید بدم؟

جدیت کافی نبود، هاگرید نیاز به اهدا کننده سلول خاکستری داشت.

-محبوبیت دامبلدور! چرا دامبلدور محبوبه؟! جواب این رو باید بدی!
-ببینین... ببینین الکی من رو قضاوت کردین! من جواب این سوال رو دادم! گفتم خودتون محبوبید... این وصله‌ها به پروفسور نمی‌چسبه.

-هاگرید... محبوب یعنی کسی که همه دوسش دارن و بهش احترام می‌ذارن.

چشم‌های هاگرید به یکباره غیب شده، دو قلب سرخ که در میانشان ققنوس‌های رنگی بال بال می‌زدند، پدیدار شدند.
-عه؟... منظورتون این بود؟ تصدقش بشم آخه. آره خیلی محجوبه! می‌پرسید چرا؟ چراش معلومه خب!




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۱۱:۱۰ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
#6
در این بین که مروپ در تلاش برای جدا کردن هکتور از شیشه ترشی لینی بود، بلاتریکس طی حرکتی غیر منتظره چوبدستی‌اش را در گوش چپ تام جاگسن فرو کرد و از چشم راستش بیرون کشید.
تام که به سختی چشم راستش را در میان زمین و هوا گرفته و مانع افتادنش روی زمین شده بود، به تمام کار‌های آن روز و روز قبل و روزهای قبل‌ترش فکر کرد. اما به هیچ نتیجه‌ای نرسید. حتی یک برخورد کوچک هم با بلاتریکس نداشته که عصبانیت ناگهانی او را به آن برخورد ربط دهد.
-چرا؟!

و چشمش را سرجایش برگرداند.

-داشتم میومدم تو، چشمم خورد به امضات... هیچ ازش خوشم نیومد. لرد منی...

در خانه ریدل بلاتریکس آخرین نفری بود که قانع می‌شد. پس تام از خیر توضیح گذشت و سعی کرد چشمش را در حدقه بچرخاند تا به جای مغزش، اتاق را بیند.
و در این بین، نفر بعدی برای تحویل تابلو لینی جلو آمد.

-بسه هکتور! نوبت منه... لینی جونم رو بده ببرم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲:۲۰ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
#7
-خب... ما آماده شنیدن هستیم.
-خو ما هم آماده گوفتن هستیم.
-پس بگو!
-چیو؟

لردسیاه برای بازیایی اعصابشان نفس عمیقی کشیدند که در اثر آن یکی از موهای بلاتریکس جدا شد، از مروپ گذشت و مستقیما روی صورت رکسان افتاد.
-چی بود؟! چندش بود؟ چی بوووود؟!

در اثر جیغ و داد رکسان، لرزه‌ای بر هرم انسانی مرگخواران افتاد.

-اگر بیوفتیم، تک تکتان را از بالای برج به پایین می‌اندازیم و اطمینان حاصل می‌کنیم مستقیما روی بوته‌های خار بیوفتید!
-نلرزید نلرزید ما همه با هم هستیم.

پس ملت دیگر نلرزیدند و هرم ساکن شد.

-خب غول! داشتی می‌گفتی چرا دامبلدور محبوبه؟
-من گفتم دامبلدور محبوبه؟ کی گفته دامبلدور محبوبه؟ اصلا دامبلدور محبوبه؟... خودت محبوبی اصلا! حالا محبوب یعنی چی؟!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۷:۰۴ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
#8
-گونی؟! کدوم گونی؟
-من! من دارم!

لینی گونی را از جیبش بیرون کشید.

-لینی! تو گونی قراره یه محفلی کامل جا شه، نه انگشت کوچیک پای یه محفلی!

قلب لینی شکست. همیشه سرکوفت جثه ریزش را می‌خورد.
در همان لحظه، جماعت محفلی به سان جوجه‌هایی که دنبال مرغ می‌رود، دنبال هری پاتر به راه افتادند و زیر یک درخت نشستند.
-ورم کرده.
-بیا بوسش کنم خوب شه.
-پیاز بدم؟

آمپر طاقت بلاتریکس به حدود ترسناکی رسیده بود.
-اینا همش چسبیدن به هم، باید جداشون کنیم. رکسان! برو این‌هارو از هم جدا کن، یکیشون رو بدزد و بیار، ضمنا... دیده هم نشو!

رکسان به وضوح هیچ علاقه‌ای به این کار نداشت.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۲۳:۱۴ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
#9
-این یکی هم مرد... خدایا شکرت!

بلاتریکس از خود بی خود شده بود.

-تشنه‌ام شده!

تابلوها تشنه نمی‌شوند. همه این را می‌دانستند.

همه:

-می‌بینین؟ می‌بینین ارباب؟ می‌بینین من رو کشتین و دستم رو از این دنیا کوتاه کردین تا برای یه لیوان آب برم زیر منت این جماعت بی احساس و...
-هکتور یه لیوان آب خنک و یه هوریس تو تابلوی لینی نقاشی کن! آب رو بدیم بخوره، هوریس رو بدین مرلین زنده کنه تا لینی از تنهایی در بیاد.
-نمیشه فقط لیوان رو نقاشی کنه؟
-نمیشه! گزینه انتخابی نداریم. منومون فقط اینجوری که ما می‌گیم عرضه میشه لینی.

لرد سیاه لینی را به خوبی می‌شناختند.

-پشیمون شدم سرورم. آب نمیخوام تشنگیم رفع شد. خوب خوبم.

ملت نفس راحتی کشیدند و خود را روی مبل‌هایشان رها کردند.

-چرا ولو شدین؟ پاشین! پاشین! من رو ببرین سرجام نصب کنین ببینم. من رو ول کردن وسط خونه خجالت هم نمی‌کشن!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰:۵۷ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
#10
رابستن سرش را به سمت رودولف گرفت.
-چرخوندن کن!
-ها؟
-چرخوندن کن... سرم رو با دست‌هات گرفتن و چرخوندن کن.

رودولف هیچ سری از حرف‌های رابستن در نیاورد.
-ها؟

هوریس منتظر توضیح مجدد رابستن برای رودولف نماند. سرش را گرفت و چرخاند.
پس از چرخش دوم یا سوم سر رابستن از گردنش جدا شد، از دست هوریس پایین پرید و رفت.

-کجا رفت؟
-رفت بو بکشه!

ملت نگاهی به بدن بدون سر رابستن انداختند.
-تو با کجات داری حرف می‌زنی؟!
-یه سیرازویی رو دست کم گرفتن نکنید... بیاین دنبالش رفتن کنیم!

و ملت به منظور جلب نکردن توجه مشنگ ها، روش استتار خویش را عوض کرده، ادای کسانی که به دنبال توپ خویش می‌دوند را درآوردند و دوان دوان به دنبال سر رابستن راهی شدند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.