هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (بلاتريكس.لسترنج)



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸:۰۱ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۸
#1
گابریل و ربکا به سمت بلاتریکس جهیدند تا مانع از کروشیو باران شدن پالی شوند. چراکه اوضاع جامعه خراب بود و الان باید همه با هم می‌بودند و پشت یکدیگر را سفت نگه می‌داشتند، که مبادا کسی سواستفاده کرده و از نفاق بین مرگخواران سخن بگوید. اما بلاتریکس جا خالی داده و آن‌ها را جهیده به روی یکدیگر رها کرد.
جای عصبانیت بلاتریکس با لبخندی پر شده بود.
-راست میگی پالی... کشتن گرگینه باردار کار اخلاقی نیست...

پالی خوشحال بود. بالاخره حرف حرف او شده بود. شاید بالاخره مرگخواران خانه ریدل‌ها هم یاد می‌گرفتند که آقای رودولف در انحصار بلاتریکس نیست و متعلق به جامعه جادویی...

-پس من می‌رم که به ارباب بگم شما با امرشون مخالفت کردی و دستور جدیدی صادر کردی.

دنیای رنگارنگی که تا دقایقی قبل پیش چشم پالی شکل گرفته بود، دود شد و خاکسترش به شکل رودولف در حال بای‌بای کردن درآمد. که آن هم ساحره‌ای خاکستری پیدا کرد و رفت.

-یا مگر اینکه خودت بخوای بهشون توضیح بدی!

این پیشنهاد بلاتریکس ترسناک لاکن قانع کننده تر از قبلی بود.

-یا اینکه ساکت بشینی یه گوشه تا ما فنریر و بارش رو دفن کنیم.

این یکی از دوتای قبل هم قانع کننده تر بود. لاکن پالی هم باورهایی داشت که نمی‌خواست آن‌ها را به باد هوا دهد...
پالی باید تصمیم سختی می‌گرفت.




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶:۴۵ پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۸
#2
چی دیدی تو این رودولف؟
پات رو بکش بیرون از زندگی ما دیگه. نمی‌خوام یه قلم پا بمونه رو دستم!

سوال دیگه‌ای ندارم.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۱۱ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸
#3
اسلیترین vs هافلپاف


یک روز گرم زمستانی بود. گنجشک‌ها جیک جیک، سگ‌ها واق واق و قورباغه‌ها غور غور می‌کردند.
و البته که صدای هیچ کدام به گوش مرگخواران ساکن خانه ریدل‌ها نمی‌رسید. چرا که صدای داد و فریاد همزمان سه عضو تیم اسلیترین بر سر بلاتریکس، تک تک مرگخواران را کر کرده بود!

-من باورم نمیشه... اصلا ها! آخه مرگخوار حسابی... نونت کم بود، آبت کم بود، کشت و کشتار روز قبل بازیت چی بود؟

برای اولین بار در تاریخ جادوی سیاه، کسی که از عصبانیت داد می‌زد هکتور بود و کسی که مورد غضب قرار گرفته بود بلاتریکس!

-این واقعا بی‌مسئولیتیه!

برای اولین بار، کسی که با مسئولیت بود هوریس بود و شخص بی‌مسئولیت بلاتریکس!

-یک شبه بازیکن چجوری پیدا کردن بشیم؟

و البته این بار استثنایی نبود... طبق معمول کسی که کروشیو زد بلاتریکس بود و کسی که از درد جیغ زد رابستن بود.

-بازیکن منم! من!... حالا فوقش زدم چهارتا مشنگ کشتم و دوتا مامور وزارت خونه رو زخمی کردم دیگه... دلیل نمیشه از بازی بیرون بمونم.

هکتور نگاهی به نامه روی میز انداخت.
-گفتی چهارتا مشنگ و دو تا مامور؟
-خب حالا!... چهارتا یا چهارده‌تا! چه فرقی می‌کنه!
-بلا!... چهل و دوتا مشنگ کشتی! چهل و دو‌تا! می‌فهمی یعنی چی؟ یعنی فردا همین که از رختکن بیای بیرون، سی‌تا مامور می‌ریزه سرت! تازه اگه شانس بیاری امشب نیاین سراغت... نکنه می‌خوای اون‌هارو هم بکشی؟

هکتور هر لحظه قرمز‌تر می‌شد. لاکن گوش بلاتریکس بدهکار نبود. او به هر قیمتی که شده باید در مسابقه شرکت می‌کرد.

روز مسابقه، رختکن تیم اسلیترین

آن روز رختکن شباهتی به روزهای گذشته نداشت. کاملا تاریک شده و تنها یک چراغ سقفی که تکان تکان می‌خورد، نور کمی ساطع می‌کرد و شش عضو تیم اسلیترین به صف رو‌به‌روی جماعت کثیری از ماموران وزارت‌خانه ایستاده بودند.

-یک‌بار دیگه می‌پرسم، بانو لسترنج کجان؟
-سی بار دیگه‌هم پرسیدن کنید، پاسخ ما همونه. ما بلا رو دیدن نکردیم. از دیروز صبح غیبش زدن کرده. ما هم امروز صبح مجبور شدن کردیم که عضو جایگزین معرفی کردن بشیم!

و به دسته‌جاروی در دست هکتور اشاره کرد.

-یعنی واقعا بانو لسترنج اینجا حضور ندارن؟ آخیـش! خب... اگه دستم بهش برسه... پوست از سرش می‌کنم. با دستای خودم می‌ندازمش آزکابان! فقط مرلین به دادش برسه!

گویا اطمینان از عدم حضور بلاتریکس، اعتماد به نفس ماموران را قوت بخشیده بود. در این بین، هکتور جاروی دستش را محکم تر گرفته بود و هر لحظه بیشتر برای نگه داشتنش تلاش می‌کرد.

-چرا به دهن اون عضوتون چسب زدین؟ نکنه چیزی رو دیده که نباید بگه؟

اشاره مامور مستقیما به تابلوی بانو بلک بود.

-نه آقا!... اگه دوست دارین می‌تونین بکنینش. لاکن من جاتون باشم این خبط رو نمی‌کنم!

مامور به پند هوریس اهمیتی نداد و چسب را...

-گستاخ‌ها... بو گندوها... مشنگ پرست‌ها... شما فکر کردین کی هستین که راه افتادین دنبال یکی از خاندان بلک؟... فکر کردین ما اگه بدونیم کجاست به شما می‌گیم؟
-هی... مامور به چه حقی بانوی کریچر رو ناراحت کرد؟ مامور باید بره به درک!

بله... مامور گوش به پند نداده و چسب را کنده بود!

-اینجا چه خبره؟

ماموران ته مانده رنگ و رویشان را نیز از دست داده، به لرزه افتادند. مطمئنا حضور یافتن لرد‌سیاه در آن رختکن هیچ کمکی به یافتن بلاتریکس نمی‌کرد.

-یه سوال پرسیدیم!
-سرورم... ارباب سیاهی... جانم فدای راهـ...

هوریس چسب را مجدادا به تابلو چسباند و صدای بانو بلک را برید.
-سرورم، این دوستان از وزارت خونه اومدن و دنبال بلاتریکس می‌گردن. انگار باز مشکلی پیش اومده.
-بیرون!... از رختکن ما برید بیرون! تمرکز ما رو دارید به هم می‌ریزید!

ماموران بی هیچ مقاومتی رختکن را ترک کردند.

-یاران ما! اعضای تیم ما! راه بیوفتید!... بریم تو زمین و نشون بدیم رئیس کیه!

زمین بازی کوییدیچ

-خب خب خب! با گزارش بازی تیم‌های اسلیترین و هافلپاف در خدمتتونیم. تیم اسلیترین رو می‌بینین که دارن از رختکن خارج می‌شن. قاعدتا اول کاپیتان میاد، لاکن کی جرئت داره جلوتر از لرد سیاه راه بره؟ خب... معرفی می‌کنم. لرد سیاه، هکتور دگورث گرنجر، یه تابلو حاوی خانم بلک، دسته جارو که به جای بلاتریکس لسترنج بازی می‌کنه، کریچر و هوریس اسلاگهورن!

صدای تشویق مخلوطی از اسلیترینی‌ها و مرگخواران بلند شد.

-حالا در طرف دیگر اعضای تیم هافلپاف دارن وارد می‌شن... به‌‌ به سدریک دیگوری جلوتر‌ از همه داره میاد، پشت سرش رکسان ویزلی...
-خالی! رکسان خالی!

صدای فریاد رکسان، بلند‌تر از حد نرمال بود.

-باشه! خالی، دورا ویلیامز، رز زلر، آریانا دامبلدور و رودولف لسترنجی که نمی‌دونم داره سعی می‌کنه با آگلانتاین پافت چیکار کنه!... هی رودولف... با هول دادن نمیمیره... باید بذاری سوار جارو شه بعد هولش بدی! حقیقتا منم اگه تو همچین تیمی بودم سعی می‌کردم جادوگر دوم رو بندازم بیرون! باشه فنریر... باشه! سعی نمی‌کردم!

دندان‌های فنریر ترسناک بود!
با ورود اعضای دو تیم و دست دادن کاپیتان‌ها، ردا بوسی مرگخواران و رضایت لرد سیاه، دروئلا کتاب «چگونه در سوت خود بدمیم» را دوره‌ای کرد و در سوتش دمید.

-حقیقتا رسومات شروع بازی عوض شده... اوه! اون داره چیکار می‌کنه؟!

جارو به سمت رودولف حمله ور شده و به هر کجای رودولف که چوبش می‌رسید، ضربه می‌زد.

-مثل اینکه تاتسویا داره اعلام خطا می‌کنه. نه!دروئلا از کتاب «خطاهای عمدی» داره چیزی رو نشون می‌ده و بله! خطا نبود.

کوآفل به دست هافلپافی‌ها افتاده بود. هکتور به جای پرتاب بلاجر با چماغ، دست به ملاقه شده، معجون پراکنی می‌کرد.

-با وجود شیشه‌های معجون هکتور، همچنان کوآفل در دست خالیه... خالی می‌تونه شوت کنه، اما نمی‌دونم چرا ترجیح داد به آریانا پاس بده! و آریانا دوباره به خالی... تسترال وسط بازی می‌کنن؟

واضح بود. نه رکسان و نه آریانا علاقه‌ای به گشودن دروازه‌ای که دروازه بانش لردسیاه بود، نداشتند.

-زلر کوآفل رو می‌قاپه و مستقیم داره به سمت دروازه می‌ره. مادر سیریوس سر راهش سبز میشه و همونطور که می‌شنوید اون رو از الفاظ شیرینش مستفیض می‌کنه.اوه... این جارو واقعا اعصاب نداره! امیدوارم زلر آسیب جدی ندیده باشه.

جارو از حواس پرتی زلر استفاده کرد و با چوبش به رز ضربه زده، کوآفل را به سمت هوریس پرتاب کرده بود.

-کریچر و رودولف دارن مستقیما به سمت جایگاه تماشاچیان اسلیترین حرکت می‌کنن. انگار اسنیچ رو دیدن. چرا کریچر ایستاد؟
-کریچر ایستاد تا به این بانوی زیبا نگاه کنه... چشمای کریچر از زیبایی این بانو چپ شدن.

در کسری از ثانیه رودولف دور زد و به سمت کریچر رفت.

-قمه‌کش گول کریچر رو خورد!

حق با کریچر بود. روی آن صندلی نه تنها یک بانوی زیبا، بلکه هاگرید نشسته بود. اما همین اتلاف وقت به ضرر کریچر تمام شد. اسنیچ دوباره گمشده بود.

-اولین گل به سود اسلیترین!... بله... رابستن لسترنج با پرتاب بچه‌ی کوآفل به دستش به سمت دروازه اولین گل اسلیترین رو به ثمر رسوند... با این اوضاع رودولف لسترنج باید هرچه زودتر دست به کار شه.

اما رودولف لسترنج غرق صحبت با یکی از تماشاچیان تیم هافلپاف بود. جارو، کوآفلی که در حال گذر از روبه‌رویش بود را با ضربه‌ای به سمت رابستن پرتاب کرد و خودش مستقیما به سمت رودولف رفت.

-اوه... جارو باز افتاده به جون رودولف... انصافا که بلاتریکس وظیفه جانشینش رو به درستی یادش داده! خالی کوآفل رو ول کرده و داره موهاش رو می‌کشه! چه بلایی سرش اومده؟

یکی از معجون‌های هکتور مستقیما روی سر رکسان خالی شده بود.
-چندش آوره چندش آور!
-بله... قطعا این جیغ‌های رکسان فقط بخاطر اینه که چندشش شده و اصلا از ترس نیست.

بلاجر آگلانتاین وسط صورت گزارشگر نشست و سیلی از دندان‌هایش بر سر و صورت ملت تماشاچی‌ جاری شد. هافلپافی ها بسیار متحد بودند!
کوافلی که از دست رکسان رها شده بود، به چماق دورا رسیده و او نیز با ضربه‌ای آن را به آریانا پاس داده بود.

-آلیانا داله به تمت دلوازه اتلیتلین حلکت می‌کنه، پات می‌ده به زلل و... وا! داول چلا توت زد؟

هر دو داور به سمت کریچر رفته و سعی می‌کردند چیزی را از داخل گوش او بیرون بکشند.

-اوه! اون اتنیچه! کلیچل با گوشش اچنیچ لو گلفت. نتیجه بازی به نفع اتلیتلینه تموم میشه... بلنده بازی اتلیتلیــــن!

رختکن تیم اسلیترین

لرد سیاه بر صندلی خود تکیه زده و اعضای تیم مشغول مدح و ستایش بازی بی نظر ایشان بودند.
-تصدقتون بشم... درد و بلاتون بخوره تو سر این پسر بی عرضه...

هوریس مجددا چسب را روی تابلو چسباند.

-خب... بازی رو که به صدقه سری ما بردید... حالا بلاتریکسمون رو به شکل اولش برگردونید.

جارو شاد شد. اینکه مرگخواران چگونه این را فهمیدند، موضوع پست ما نیست.
هوریس چوبدستی به دست شد. هکتور شیشه معجونش را بیرون کشید و رابستن جارو را به دست گرفت.
-هک! تا سه می‌شمرم، تو معجون رو بریز و من ورد رو می‌خونم. یک... دو... سه!

هکتور معجون را روی جاروتریکس ریخت... تمام و کمال و هوریس ورد را خواند... تمام و کمال!

نور خیره کننده‌ای رختکن را دربر گرفت، دود از دستان رابستن بلند شد و جارو با صدای «تق» روی زمین افتاد.

-چرا هیچی نشد؟
-خب... جنسمون جور شد... فقط مرگخوار جارو نداشتیم که حالا داریم.

حق با لرد سیاه بود... جاروتریکس مرگخوار جدید خانه ریدل‌ها بود که در طول زمین بازی به دنبال هوریس و هکتور پرواز کرده و به هر‌کجا که می‌توانست ضربات بی‌رحمانه‌ای وارد می‌کرد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۱:۲۳:۱۴ چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۸
#4
خلاصه:
لرد سیاه متوجه شدن که مرگخوارا شنا بلد نیستن! برای همین یه قورباغه به اسم قوری رو به عنوان مربی شنا استخدام کردن که به مرگخوارا شنا کردن یاد بده.
مرگخوارا راهی ناکجا آباد شدن تا شنا یاد بگیرن. در این بین، مروپ قورباغه رو خریده تا شنا نکنه و رودولف که قصد داشت ثابت کنه شنا بلده، پریده تو آب و دیگه بالا نیومده.
.................

قلب پالی توان این همه استرس را نداشت. اما از طرفی هم باور داشت هیچ بلایی سر رودولف نمی‌آید... می‌دانست تا دقایقی دیگر رودولف مانند همیشه با جذابیت تمام از آب بیرون می‌آید و لبخند همیشگی‌اش را نثار جماعت مرگخوار می‌کند.

اما بلاتریکس باورش نمی‌شد. اصلا درک نمی‌کرد پالی چه چیزی در لبخند کج و معوج رودولف می‌دید.

قوری اما نگران بود. مسئولیت مرگخواران دست او بود. لردسیاه مرگخوارانشان را سالم می‌خواستند!
اما خب... رودولف از ابتدا زیاد سالم به نظر نمی‌رسید. آیا لردسیاه از نبودش ناراحت می‌شدند؟

ساحرگان بسیار شاد به نظر می‌رسیدند. از شر رودولف خلاص شدن، خواسته همگان به نظر می‌رسید.

-کسی نمی‌خواد کاری کنه؟ من جثه‌ام ظریفه... نمی‌تونم بکشم بیرون اون غول بیابونی رو! یکی باید بیاد کمک! یالا... داوطلب؟

دستی بالا نیامد و این اصلا عجیب نبود!

-خیلی خب... هرکی داوطلب شه، به عنوان نفر اول کلاس به لرد معرفیش می‌کنم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۲۹:۴۳ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
#5
-زود باشین دیگه... گل پسر گلمون گرسنه‌اند!

مروپ دیالوگش را گفته و قدم قدم به در نزدیکتر شد.
در واقع تمامی مرگخواران داشتند تلاش می‌کردند که بدون جلب توجه به راه نجاتشان نزدیک و نزدیکتر شوند.

-دنده عقب تا خود محفل ققنوس هم برید، باید گل مارو سیر کنید... به ما مربوط نیست... حالا تا هرجا دوست دارین برید.

مطابق معمول لردسیاه آب پاکی را بر سر و دست مرگخواران ریختند تا حساب کار دستشان بیاید.

دقایقی بعد، آزمایشگاه هکتور

هکتور هیچگاه نفهمید چه شد که باز قرعه به نامش افتاد. او را به تخت بسته و بلاتریکس با اره برقی بالای سرش ایستاده بود.
-مطمئنین که درد نداره دیگه؟... ها؟... آره؟... نداره دیگه؟
-مطمئن مطمئن باش هک... اصلا درد نداره.

آخرین بار که بلاتریکس در مورد درد نداشتن به هکتور اطمینان داده بود، کروشیویی در حلقش فرو کرده و تارهای صوتی‌اش تا مدت‌ها متورم شده بودند.
-خب شروع می‌کنیم.

دقایقی بعدتر، اتاق همایونی لرد سیاه

هکتور در حالی که سعی می‌کرد جمجمه‌ی شکسته اش را با دست روی سرش ثابت نگه دارد، به خورده شدن مغزش توسط گل مورد علاقه لرد سیاه نگاه می‌کرد.
-خوشمزه‌اس نه؟ می‌چسبه نه؟... می‌دونی چقدر درد داشت؟... بخور... بخور نوش جونت.

اولین مغز امروز با موفقیت اهدا شده بود. تنها یک مغز دیگر نیاز بود.
-سنگ، شنل، چوبدستی بازی می‌کنیم. هرکی باخت، مغزش رو میدیم. قبوله؟




I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱:۱۹:۴۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
#6
تیم اسلیترین

مهاجمین:
رابستن لسترنج، هوریس اسلاگهورن، بلاتریکس لسترنج
مدافعین:
هکتور دگورث گرنجر (C)، خانم بلک (مجازی)
دروازه‌بان: لرد ولدمورت (مجازی)
جستجوگر: کریچر (مجازی)

داور:بلاتریکس لسترنج


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
#7
اسلیترین vs گریفیندور

سوژه: غول آرزوها


-تسترالی دارم خوشگله، فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله... کاشکی اون رو...
-رودولف؟

رودولف نتوانست آخر شعرش را به یاد آورد.
دیدن بلاتریکسی که رو به رویش ایستاده و خیلی سریع پلک می‌زد، حواسش را پرت کرد.
-چیزی رفته تو چشمت؟
بلاتریکس:
-فوت کنم؟
بلاتریکس:
-درد می‌کنه؟
بلاتریکس:
-خب بگو چی شده؟ شبیه وزغی شدی که آرتروز چشم گرفته.

و شد آنچه شد.
مرلین روح نصف و نیمه رودولف را قرین رحمت الهی قرار دهد.

محل تمرین تیم اسلیترین

-مردک بز! یک ساعته دارم عشوه میام، تهش می‌گه شبیه وزغ شدی. بی‌لیاقت! مانتیکور کوهی!

بلاتریکس عصبی بود... خیلی.
هکتور پاتیلش را سپر کرده، رابستن پشت علامت شوم پناه گرفته، هوریس تبدیل به ششمین فنجان روی میز شده و بانز هم ناپدیدتر از قبل شده بود. البته جای شکرش باقی بود که لردسیاه نیاز به تمرین نداشته و آنجا حاضر نبودند.

بلاتریکس بالاخره دست از متر کردن سالن برداشت، نشست و به سایرین مجال خروج از پناهگاهشان را داد.

-حالا چیکار کردن بشیم؟


هوا تقریبا تاریک شده بود. صدای انواع و اقسام جانوران به گوش می‌رسید. اعضای تیم غیر از بلاتریکس سالن تمرین را ترک کرده بودند، اما بلاتریکس نباید از آنجا خارج می‌شد.
بند اول قانون عصبانیت بلاتریکس تبصره‌ای داشت که بر طبق آن، او باید برای حفظ بقای موجودات و حیات وحش، تا زمان فروکش کردن عصبانیت، در محیط بسته باقی بماند. اما بلاتریکس ساحره پایبند به قوانینی نبود.
باید خودش را آرام می‌کرد... شاید کشتن چند مشنگ...

-بانو لسترنج! لطفا... خواهشا... استدعا می‌کنم دوباره دست به مشنگ کشی نزنین.

مسئول مبارزه با کشتار مشنگ‌ها بود.
بلاتریکس که از حضور ناگهانی او جا خورده بود، چشم غره‌ای نثارش کرد.
-تو از کجا فهمیدی؟
-خب... ما یه کم شمارو کنترل می‌کنیم... می‌دونین... بعد قضیه یازدهم سپتامبر نیویورک... مجبوریم.

چه دلیلی داشت بلاتریکس جا به جا مامور مبارزه با کشتار را نکشد؟

-من... من... من رو نکشید!

چهره بلاتریکس شبیه آدم‌هایی که قصد نکشتن را داشته باشند نبود.

-ببینین... من دو‌رگه‌ام... یه رگم غول آرزوها بوده. شنیدین؟ غول آرزوها! می‌تونم یه آرزوتون رو برآورده کنم!
-نشون بده ببینم.
-چیم رو نشون بدم دقیقا؟
-هیچی، باشه مهم نیست. باشه. نمی‌کشمت... آرزو می‌کنم.

آسان تر از آنچه که مامور فکر می‌کرد، بود. کلکش ساده تر از آنچه انتظارش را داشت گرفته بود و حالا باید فقط به نحوی آرزوی بلاتریکس را برآورده می‌کرد. البته راه آسان‌تر این بود که قبل از اتمام بازی به کوه‌های آلپ بگریزد.

روز مسابقه

-خب خب خب... با گزارش اولین سری بازی‌های کوییدیچ هاگوارتز در خدمتتونیم. همونطور که می‌بینین، تام جاگسن داور ریونکلاوی مسابقه با صندوق توپ ها وارد زمین میشه... و به نظرتون رودولف لسترنج کجاست؟

جواب سوال گزارشگر با بازشدن صندوق توپ‌ها، پاسخ داده شد.

-بله... اون رودولفه. همونطور که می‌بینین جز چشم‌هاش، باقی اعضاش گچ گرفته شده. مثل اینکه مورد خشونت خانگی قرار گرفته... خشونت علیه مردان تا به کی؟ تاسف باره.

گزارشگر در تاسفش غرق شد و کاری از غریق نجات‌ها نیز ساخته نبود.
گزارشگر ذخیره خیلی سریع جایگزین شد.
-خب دوستان... تیم گریفیندور رو داریم... آرتور ویزلی، فنریر گری‌بک، مرگ، ترامپ، سر کادوگان، عله یه چیزی که حقیقتا تلفظش سخته و پرویییز!

صدای تشویق تماشاچیان گریفیندوری به هوا رفت و در میان سوت و فریاد آنها، اعضای تیم اسلیترین وارد زمین شدند.
گویا زمانبندی گزارشگر با ایراد مواجه بود. و خب جدول زمانبندی سرخورده شده، خودش را ریز ریز کرد و خورد.
اما مهم نیست... نکته مهم این است که برای چند دقیقه کل زمین مشغول تشویق تیم اسلیترین بودند.
بالاخره تیم گریفیندور نیز وارد شد...تقریبا! پنج عضو وارد شدند. عضو ششم یک بار وارد شد ‌سپس به رختکن بازگشته، مچ پای عضو هفتم را گرفته و کشان کشان به زمین آورد.
عضو هفتم فنریر گری‌بک بود که گویا علاقه‌ای به شرکت در مسابقه نداشت.
-شایعه نکن راوی! علاقه دارم... جرئت ندارم! تو بودی جرئت داشتی مقابل اربابت بازی کنی؟

خیر... من هم جرئت نداشتم. لاکن مهم نیست. چراکه با سوت داور، مسابقه آغاز شده بود... و با سقوط جاروی لرد سیاه متوقف شده بود.
علت سقوط، ظهور ده‌ها مرگخوار تماشاچی و دو داور روی جاروی لرد‌سیاه بود.
تماشاچیان در تلاش بودند تا همزمان جیغ زده و راه فرار بیابند.
دلیل مشخص بود... علامت شوم به پرواز درآمده بود!

دقایقی بعد، اوضاع آرام شده، داوران بازی را مجددا آغاز کردند.
-خب... کوآفل دست گریفیندوریاس. ویزلی پاس میده به فنریر که اونم مستقیم داره میره به سمت دروازه بلاتریکس... اوه! فنریر با لرد سیاه رو به رو میشه و توپ رو دو دستی تقدیم ایشون می‌کنه! بازی بس ناجوانمردانه‌ است. حالا کوآفل رسیده به هکتور که اونو انداخته تو پاتیلش و داره پیش میره. پرویز داره نشونه گیری می‌کنه. اون به جای بلاجر از آجرش استفاده می‌کنه. و بله! آجرش به خطا میره!
-اسیر شدیم این وقت شب!

پرویز پتویش را رویش کشیده و روی جارو به خواب می‌رود. با دروازه‌بانی یک تابلو، گل زدن به گریفیندور آسان بود و فنریر از ترس لردسیاه گل نمی‌زد. بازی به نفع اسلیترین بود.

بالاخره کوآفل به دست گریفیندوری ها افتاده بود.

-برو هم‌رزم... برو جوانمرد!

هم‌رزم جوانمرد سرکادوگان، آرتور ویزلی دوست داشت که پیش رفته، گلی بزند... البته اگر جاروی بی سرنشین، بلاجری را در حلقش فرو نمی‌کرد.

-اوه... مثل اینکه ترامپ اسنیچ رو دیده... به سرعت داره پیش میره. علامت شوم هم به دنبالش... راستی! علامت شوم چجوری قراره اسنیچ رو بگیره؟... اوه ترامپ افتاد... جاروی بی‌سرنشین که همون بانزه باز بلاجرش به هدف می‌خوره و ترامپ کله پا میشه... علامت شوم به اسنیچ رسیده... اما راهی برای گرفتنش نداره. چقدر زشت و وقیحه این رابستن لسترنج. صداش به گوش می‌رسه که داره حرف بدی به علامت شوم می‌زنه... علامت شوم داره با دم مارش، چونه اسکلتش رو می‌خارونه. انگار داره یه جورایی فکر می‌کنه.

علامت شوم، بعد از مقادیری تفکر، مارش را به بیرون تف کرد و در عوض اسنیچ را در دهان اسکلتش جا داد.

-و بله! می‌خوره! اوه! مثل اینکه رابستن حرف بدی نمی‌زده... داشته راهکار می‌داده... و اسلیترین موفق میشه! اسلیترین برنده بازیه!

آنها برنده شده بودند...همگی شاد بودند و این برد را به لردسیاه تبریک گفته و بابت شایستگیشان از ایشان تقدیر به عمل می‌آوردند.
اما بلاتریکس کلافه به نظر می‌رسید. آرزویش برآورده نشده بود... رودولف با ارفاق هنوز زنده حساب می‌شد.







I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۰:۴۷ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#8
-بلاتریکس! اربابی تغییر کرده شدیم!

حق با اربابش بود! تغییرات به وضوح دیده می‌شدند.

-اما باز هم تغییر می‌خوایم!

نوبت بلاتریکس بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۸
#9
اما بلاتریکس که متوجه شده بود!
لازم هم نبود علامه ‌دهر باشد... روبان مشکی گوشه عکس، گویای همه چیز بود.
مروپ سرنگ را هواگیری کرد. آماده تزریق بود.

-بانو! بانو مروپ... نکنین... اون سرنگ آلوده‌است. خودم دیدم چند دقیقه پیش فنریر با اون به خودش تزریق کرد. مگه نه فنر؟

فنریر بیچاره چند دقیقه پیش نشسته بود یک گوشه و غصه اربابش را می‌خورد. نه به سرنگ علاقه‌ای داشت و نه به تزریق. علاقه‌ای به تکذیب بلاتریکس هم نداشت... البته داشت‌ها... اما علاقه کافی نبود... چیزی لازم بود که فنریر آن را به میزان مورد نیاز نداشت... جرئت!
-بله بانو!... من همین چند دقیقه قبل اون سرنگ رو چه جاهایی از بدنم که فرو نکردم. اون آلودست... آلوده!
-چند دقیقه قبل؟
-اونش رو نمی‌دونم دیگه... خمارم... نه نشئه‌ام... نمی‌دونم! بلاتریکس می‌دونه!
-باشه! می‌جوشونمش... تو وایتکس می‌جوشونم... گابریل مامان! وایتکس!

مرگخواران باید وقت را غنیمت شمرده، جان اربابشان را نجات می‌دادند... هم از سرنگ میوه و هم از اعتیاد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱:۲۷ شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۸
#10
سلام. با اجازتون تیم اسلیترین تعویض داره.
هوریس اسلاگهورن به جای کریچر.

تیم اسلیترین

مهاجمین: هکتور دگورث گرنجر (C)، رابستن لسترنج، هوریس اسلاگهورن
مدافعین: لرد ولدمورت (مجازی)، بانز (مجازی)
دروازه‌بان: بلاتریکس لسترنج
جستجوگر: علامت شوم (مجازی)
داور: بلاتریکس لسترنج


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.