هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (بلاتريكس.لسترنج)



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱:۴۹ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
#1
بلاتریکس vs دامبلدور


گوی را برای بار دهم در دست گرفت.
-برم یا نرم؟

باید تصمیمی می‌گرفت. دقایقی بعد، الکساندرا زیر دست بلاتریکس روی صندلی نشسته بود.

-بلا... این کار رو معمولا با گل انجام نمی‌دن؟! گل پرپر می‌کنن... تو در من ریشه می‌بینی؟ ساقه؟ گلبرگ؟
-گل با روحیاتم سازگار نیست!

و دسته ای از موهای ایوا را جدا کرد.
-برم؟

تار مویی کند.
-نرم؟

بی توجه به ناله الکساندرا، تار دیگری کند.

کمتر از یک ساعت بعد، الکساندرا دچار طاسی سکه ای شده بود و آخرین تار موی آن ناحیه از سرش در دست بلاتریکس بود.
-میرم!

از خانه ریدل‌ها خارج شد، گوی را از جیب ردایش بیرون آورد، چشم هایش را بست و قفلش را باز کرد.
دقایقی منتظر ماند، لاکن هیچ اتفاقی رخ نداد. چشم‌هایش را گشود.
-از اولشم می‌دونستم الکیه!

غرغر کنان وارد خانه شد.

-مامان؟ مامــــــان؟

با شنیدن صدای آشنای اربابش سرجایش خشک شد.

-مامان و درد بی درمون! خستم کردی تام جونیور! خسته!

صدای مروپ بود که ملاقه به دست از آشپزخانه خارج شد.
-من نمی‌فهمم... اینقدر سخته قبل این که بره حمام، حوله رو بذاره پشت در؟

و غرغر کنان پله‌های عمارت را بالا رفت. بلاتریکس نیز ناخودآگاه به دنبالش راهی شد.
-بگیر ذلیل مرده!

دستی از حمام بیرون آمد، حوله را گرفت و ثانیه ای بعد لرد سیاه از حمام خارج شد.

-ار...ارباب؟

بلاتریکس سعی کرد تا به یاد بیاورد نفس کشیدن چگونه انجام می‌شد.
تام ریدل پیش رویش هیچ شباهتی به لرد سیاهی که بلاتریکس می‌شناخت، نداشت. موهایش تا روی شانه‌اش می‌رسید، بینی قلمی کوچکی نیز روی صورتش خودنمایی می‌کرد و چشمانش نه قرمز، بلکه رنگی عجیب داشتند.
لرد بدون توجه به بلاتریکس از کنارش گذشت و به سمت آشپزخانه رفت.
-مامان! غذا حاضره؟

مروپ به غرغر نامفهومی اکتفا کرد.

-مامان، با بابا حرف زدی؟ میریم خواستگاری؟

و کاملا به موقع سرش را دزدید. ملاقه مروپ از کنار گوشش گذشت، به دیوار برخورد کرد و غرولند کنان مشغول صاف کاری خودش شد.

-چندبار بگم؟ چندبااااار؟ فکر اون دختر موفرفری رو از سرت بیرون کن! بابات عمرا نمی‌ذاره تو با اون خونواده وصلت کنی!

بلاتریکس نفس عمیقی کشید و بعد از مذاکره با پاهایش، آن ها را قانع کرد تا به حرکت درآمده و از خانه خارج شوند.
بی هدف مسیری را در پیش گرفت و در فکری غرق شد... آیا ممکن بود آن "دختر موفرفری" بلاتریکس باشد؟

سرش را بالا آورد و خود را مقابل خانه لسترنج‌ها یافت. از جایی که سر درآورده بود تعجب نکرد. اما با دیدن پوستری که روی دیوار چسبیده بود، چشمانش گرد شد.
تصویر، تندیسی از هکتور را نشان می‌داد که به منظور تقدیر از زحمات او در راستای حفظ جامعه جادوگری، ساخته شده بود.
لحظه‌ای مکث کرد تا اوج فاجعه را هضم کند، سپس نفس عمیقی کشید و وارد شد.

-بابا؟ مامان میگه بیا، غذا حاضره! بـــابـــــا!

صدای زنانه‌ای که از آشپزخانه بلند شد، موهای سر بلاتریکس را سیخ کرد.
-خب خودم بلد بودم عربده بکشم‌ها! وقتی می‌گم برو صداش کن، یعنی برو پیداش کن، نه اینکه عربده بکشی!

صدایی که می‌شنید را باور نمی‌کرد... ممکن نبود همسر رودولف در دنیای موازی او باشد.

-مالی... عزیزم اینقدر این بچه رو دعوا نکن! سرخورده میشه آخرها!

رودولف در سالن نمایان شد، بچه را زیر بغلش زد و وارد آشپزخانه شد.
-برو مامان رو بوس کن ببینم!

بلاتریکس سرخ شده بود و مطمئن بود یک سکته ناقص قلبی را پشت سر گذاشته است. به سمت آشپزخانه به راه افتاد و صحنه ای که دید، هیچ کمکی به بهتر شدن حالش نکرد.
رودولف در محاصره شانزده کودک قد و نیم قد نشسته بود و با نگاه عجیبی به مالی خیره شده بود.
لااقل در دنیایی موازی به خواسته‌اش رسیده و بچه دار شده بود. بلاتریکس از بچه‌ها متنفر بود!
نتوانست خودش را کنترل کند و گلدانی حواله فرق سر رودولف کرد.

-آخ! وای سرم! چی بود؟
-مردک بی سلیقه! لیاقتت همینه!

و از آن خانه هم خارج شد.

این بار می‌دانست به کدام سمت برود. راه خانه خودشان را در پیش گرفت.
مقابل درب عمارت ایستاد و نفس عمیقی کشید. مطمئن نبود آماده دیدن خودش است یا خیر. اما قبل از آن که مجبور به تصمیم گیری شود، در عمارت باز شد.

-مامان، بابا من رفتم سرکار!

و بلاتریکس خارج شد.
فرق چندانی با خودش نداشت، تنها موهایش را شانه زده و بالای سرش جمع کرده بود. پیراهن بلند گلداری به تن داشت، دمپایی لا‌انگشتی پایش کرده بود و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. کمی نزدیک شد تا بشنود.

-تو که چشمات خیلی قشنگه، رنگ چشمات خیلی عجیبیه...

گوش‌هایش جیغ بنفشی کشیدند و از سرش جدا شدند و دوان دوان به گوشه ای از شهر گریختند اما خودش به هر مکافاتی که بود، سرجایش باقی ماند تا بفهمد در نهایت در دنیایی موازی چه کسی است.
به دنبال خودش به راه افتاد. مسیر کوتاهی را رفتند و سپس وارد جایی شدند.
حیاط کوچک ولی رنگارنگی بود که از نظر بلاتریکس به سیرکی بی نهایت زشت می‌ماند. مسیر را ادامه دادند و وارد ساختمان شدند.
در کسری از ثانیه تعدادی کودک قد و نیم قد مثل مور و ملخ به سمت بلاتریکس حمله کردند و از سر و کولش بالا رفتند. ناخودآگاه قدمی جلو رفت تا خودِ دنیای موازی‌اش را از آن حمله ناجوانمردانه نجات دهد. اما چیزی که شنید، واقعیت را مثل کروشیویی دردناک فرق سرش کوبید.

-خانم معلم! دلمون براتون تنگ شده بود!

چیزی که می‌دید باور نکردنی بود... در دنیای موازی، او معلم یک مهدکودک بود!
این کار خیانت به بلاتریکس‌های سایر دنیاهای موازی محسوب می‌شد و قبل از آنکه بتواند این خیانت را هضم و عصبانیتش را کنترل کند، از طرف خودش و سایرین، آواداکداورایی روانه بلاتریکس خیانت‌کار کرد.
از مهدکودک خارج شد و نفس عمیقی کشید.
-اینم از این... حالا می‌تونم با خیال راحت برگردم خونه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳:۵۵ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
#2
نفر بعد بلاتریکس بود که با گردن افراشته و سینه سپر کرده با افتخار وارد اتاق شد.

-بفرمایید بشینید و شروع به تعریف کنین!

بلاتریکس اصلا از قیافه ساحره پشت میز خوشش نیامده بود.
-چی تعریف کنم؟ من بلاتریکس لسترنجم! اسم من خودش معیار سنجش سیاهی ملته. مثلا چند روز پیش شنیدم یه ضرب المثل جدید اختراع شده که میگه «بلاتریکس تر از بلاتریکس»! یعنی فلانی یه کار خیلی بد انجام داده! یا کسی که کار شرورانه‌ای انجام میده، بهش میگن «بلاتریکس وارانه عمل کردی»! البته که هیچکس من نمیشه!

ساحره بالاخره سرش را بالا آورد.
-‌و تو می‌خوای بگی بلاتریکسی؟

حق با مدیر شیرینی فروشی بود. کار و کاسبی آن اداره به حدی کساد بود که حتی افراد جامعه جادویی را دیگر نمی‌شناختند.

-معلومه که من بلاتریکسم!
-ثابت کن!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۲۲ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#3
دیزی، زیر نگاه سنگین مرگخواران حسابی پخت و جا افتاد.
-اون صدای اربابه که من رو صدا می‌کنن؟

و در یک چشم به هم زدن غیب شد.

-دامبلدور... بیا پایین. میوفتی یه چیزیت میشه!
-فرزند سیاهمون نگران منی؟ آخی... بالاخره مهر سفیدی ما در قلب سیاه شما اثر گذاشت؟
-نگران چیه؟! نمایش الان شروع میشه! بی دامبلدور می‌مونیم!

دامبلدور شبیه همه نوع انسانی به نظر می‌رسید جز انسان‌هایی که قصد پایین آمدن از ارتفاع را دارند.
-باباجانیان، من با این قیافه کجا بیام؟ زشت شدم! این همه سال آبرو جمع کردم! نه! من همین بالا می‌مونم. شما برید!

بلاتریکس در حال تعویض رنگ بود.
-میگه نمیام پایین... میگه نمیام پایین!

پلاکس به میانه میدان پرید.
-به به... عجب سری، عجب ریشی، عجب پر و بالی! چه پروفسور زیبا و برازنده‌ای شدین! به به!
-بابا جان... من به سادگی گول نمی‌خورم. من زشت شدم!

مرگخواران باید هرچه سریع تر دامبلدور را راضی به پایین آمدن می‌کردند!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵:۲۱ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۹
#4
مرگخواران چاره دیگری نداشتند. آنها برای بازگرداندن اربابشان از حالت عنکبوتی به حالت انسانی، به مادام پامفری نیاز داشتند و حالا مجبور بودند معجون مرکب پیچیده را حتی به قیمت شک اهالی هاگوارتز، امتحان کنند.

-با شماره سه، همه با هم می‌خوریم! حاضرید؟
-نه! دست نگه دارید!

فریاد گابریل برای بار ده هزارم بلند می‌شد.
با خشم دوباره لیوان هکتور را پر کرد و تار مویی درونش انداخت.
-نرو هک! دو دقیقه... فقط دو دقیقه ویبره نرو!

بلاتریکس نگاه از گابریل برداشت و شمرد!
-سه!

اعتقادی هم به فوت وقت نداشت و شمارش یک و دو را لازم نمی‌دید!
در کسری از ثانیه تغییرات شروع شد و دقیقه‌ای بعد خاتمه یافت.

-خب... می‌ریم سمت قلعه. کسی شک‌ کرد بهتون، بی سر و صدا بیهوشش کنین.

و ملت مرگخوار تغییر شکل یافته، راهی قلعه هاگوارتز شدند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸:۲۰ جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۹
#5
با رفتن نگهبان، ببر مشغول کار خودش شد.

-اهم اهم!

مرگخواران نشنیدند.

-فرمودیم اهم!

مرگخواران می‌دانستند که نباید بشنوند.

-بلاتریکس تو هم؟

بلاتریکس گوشش را از جا کند و درونش فوت کرد و سرجایش گذاشت.

-بلا!
-عه... ارباب با منین؟ گوشم خاک گرفته بود. جان بلا؟

حقیقتا نیازی نبود تا لرد موقعیتی که در آن بودند را شرح دهند. پای لرد به طور غیر قابل انکاری در حلقوم ببر بود و بلاتریکس حساب کار دستش آمد.
-ایوا! بخورش!

ایوا با شک به اربابش نگاه کرد.
-بلا... میشه نخورم؟
-ایوا ببر! ببر رو بخور!

ببر اما کمی غیر قابل خوردن به نظر می‌رسید.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲:۱۶ سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۹
#6
در همین بین مرگخواران به سختی مشغول گشتن به دنبال گیاه بودند.
-فایده نداره. جدا میشیم. هرکی بره اتاق خودش رو بگرده.

در نتیجه مرگخواران متفرق شدند و تام راهی اصطبل شد.
-سبزی؟ اینجایی؟ اگه بدونی چه مغز خوشمزه‌ای برات آوردم! تازه تازه... ناب ناب... مال یه هکتوری بوده، کلا اصلا ازش استفاده نکرده. بیا بیرون دیگه...

تام شروع به گشتن اصطبل کرد و کتی را که با شنیدن صدای تام قایم شده بود، تا مرز سکته برد.
-جناب تسترال؟... شما یه گیاه سخنگو ندیدی؟ تقریبا اینقدر قدشه و سبزه و تو یه گلدونه!

تسترال مذکور خواست که پاسخ تام را بدهد، لاکن تمدنش مغلوب خوی حیوانی‌اش شد و در عوض جفتکی روانه او کرد.

-آخ... چرا می‌زنی خب؟! ببین کارهات رو! تنم ریخت! حالا کبدم کجا رفت؟

کبد تام قل خورده بود و صاف افتاده بود جلوی پای کتی. پس او هم وقت را تلف نکرد و کبد را زیر بغلش زد و دور از چشم تام از اصطبل فرار کرد تا به سراغ گزینه بعدی لیستش برود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰:۳۰ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
#7
-خب! من تصمیم گرفتم. ۱۱ نفری که می‌گم بازی می‌کنیم، یاد می‌گیریم و به بقیه یاد می‌دیم! همین که گفتم!

اینکه چرا بلاتریکس تصمیم می‌گرفت و بقیه مجبور به قبول آن تصمیم بودند را کسی نمی‌دانست.
حتی کسی نمی‌دانست که چرا بلاتریکس به نظر بقیه اهمیت نمی‌داد و کار خودش را می‌کرد.
مهم هم نبود. دیگر همینی است که هست!

-لینی... شما بال بزن و از اون بالا یاد بگیر! پلاکس، سدریک، آگلا، رودولف، دومینیک، ایوا، فنریر، گابریل، هکتور و رابستن و من می‌ریم تو زمین! تام!

تام خوشحال پرید وسط زمین.

-خیر... بیا بیرون. سرت رو بده! سرت بازی می‌کنه. بقیه‌ات می‌شینه رو نیمکت ذخیره.

تام با نا‌امیدی پرید بیرون زمین، سرش را چرخاند و کف دست بلاتریکس گذاشت. بچه مشنگ‌ها با دیدن این صحنه کف و خون قاطی کرده، مغزشان گریپاژ کرد و جان به جان آفرین خواستند تقدیم کنند که مرلین دست به کار شد و آن‌ها را به دنیای فانی برگرداند.

-خب... ما آماده‌ایم! بهمون یاد بدین این بازی رو!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: سرزمین سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۳۹:۵۴ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
#8
با درب ورودی خانه یک قدم... تنها یک قدم کوتاه فاصله داشتند. تنها لازم بود بلاتریکس دستش را دراز کرده، دستگیره را بفشارد. اما او در آن دنیا نبود...
با قرار گرفتنش روبه‌روی خانه، تمام خاطراتش پر رنگ تر از همیشه مقابل چشمانش جان گرفته بودند.
خاطره اولین حضورش پشت آن در...
روزهای گذرانده شده...
شادی‌ها و خنده‌ها...
و در نهایت، آخرین خروجشان...

-سر صبحی اینارو به خط کردی اینجا که ما نگاهشون کنیم؟
-نه ارباب... باید حاضر شیم... روز مهمی پیش رومونه... روز خیلی مهم! باید آماده باشیم!

و آمادگی در صورت تمام مرگخواران موج می‌زد.
اثری از شک و تردید در چشم هیچ کدام دیده نمی‌شد.
لینی قوی تر از همیشه به نظر می‌رسید.
اثری از معصومیت در چشمان ایوا دیده نمی‌شد.
هکتور از همیشه آماده تر بود.
سدریک از هر روز دیگری سرحال تر بود.
جدیت در چهره پلاکس موج می‌زد.
برق برنده قمه‌های رودولف حتی از آن فاصله دیده می‌شد.
نگاه مصمم گابریل ترسناک بود.

و رضایتی که در چشمان لرد سیاه موج می‌زد.


وقت تنگ بود و باید هرچه سریع تر دست به کار می‌شدند، لاکن نه تنها بلاتریکس غرق شده بود در خاطراتی که سال‌ها برای به یاد آوردن کوچکترین اثری از آن‌ها به هر دری زده بود، بلکه تمامی مرگخواران خیره شده بودند به دیوارهای خانه و هر کدام در حال مرور خاطرات خود بودند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۹
#9
نقاب را از چهره‌اش برداشت.
نقابی که مدتی بود جزئی از اعضای صورتش شده و بدون آن معذب بود؛ انگار چیزی کم داشت.

به شخص درون آینه خیره شد. چیزی درست نبود.
صورتش را می‌شناخت. اما آن چشم‌ها، چشمان خودش نبودند. آن نگاه، نگاه او نبود.
کدامشان حقیقی بود؟
کدامشان به او تعلق داشت؟
این سوال را نیز از ذهنش برداشت و به سمت قدح اندیشه‌اش برد... آن نیز به جمع هزاران سوال بی‌جوابش اضافه شد، تا شاید روزی کسی جوابی برایشان بیابد.

پشت میزش نشست و برای دهمین بار در طول آن روز لیست کارهایش را مرور کرد. تمامشان انجام شده بودند. پس چرا بی قرار بود؟ گویی چیزی را از قلم انداخته است.
چندین روز بود که این حس رهایش نمی‌کرد. بین زمین و آسمان معلق بود و دستش به هیچ‌کدام نمی‌رسید.
کلافگی امانش را برید و از پشت میز بلند شد. بی هدف طول و عرض اتاق را رفت و آمد.
رفت و آمد تمام زندگی‌اش را مرور کرد. اما پاسخ را نمی‌یافت. اشکالی وجود داشت که از پیدا کردنش عاجز شده بود.
بار دیگر به آینه نگاه کرد. تنها چیزی که به دنبالش بود یک کور سوی امید بود. امیدی که به آن چنگ بزند و به زمین برگردد.
حتی یک جمله برایش کافی بود. یک جمله که آن را تبدیل به هدف کند. اما هیچ نبود.
بالاخره مثل بقیه روز‌ها خسته شد. خسته از جنگیدن برای سرپا ماندن و کنار گذاشتن آن نقاب، و باز هم مثل تمام آن بیست و دو روز آن را نیافت.
به شخص درون آینه لبخندی زد... لبخندی که تبدیل به انقباض احمقانه عضلات دهانش شد. نقابش را به چهره زد و اتاق را ترک کرد.



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#10
-ارباب؟
-خیر!
-سرورم؟
-خیر!
-قوی شوکتا؟
-زهر مار!

روند تغییرات لردسیاه و دامبلدور، مرگخواران را به سمتی برده بود که دائما در هرحال راضی کردن لردسیاه بودند.
-سرورم... این نقشه لوسه. الان باز مسخره بازی در میاره. بیاین و این یه بار فقط بکشیم بیرون این میخ رو... شیشه عمر رو پیدا کنیم و همه خلاص از این زندگی!

بالاخره لرد سیاه سری به نشان رضایت تکان دادند.

-ارباب می‌دونستم روی من رو زمین نمی‌ندازین... می‌دونستم به من اهمیت می‌دین... ارباب بخاطر من راضی شدن... شما‌ها ناخالصی دارید. ولی من چی؟

بلاتریکس در میانه صحبت‌های پلاکس، لرد را در دست گرفت.

-تو ناخالصی بلاتریکس... بده من ارباب رو... کار کار منه!

بلاتریکس نگاهی به اربابش کرد.
-ارباب... اجازه می‌دین از طرفتون کاری که می‌دونم که می‌دونین چیه رو انجام بدم؟
-اجازه دادیم!

بلاتریکس لبخند شیرینی زد و با لرد-چکش فرق سر پلاکس کوبید و او را تا کمر در زمین فرو کرد.
-ممنونم سرورم!

و لرد را به رودولف سپرد تا دامبلدور را به کمک لرد از زمین بیرون بکشد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.