هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (بلاتريكس.لسترنج)



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴:۱۸ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹
#1
-همین که گفتم! دامبلدور بده!

شاگردان هاگوارتز همه کم آورده بودند... شاگرد مذکور به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شد.

-ببین... بذار از اول شروع کنیم... دامبلدور تقریبا پانزده ساله که صبح و شبش رو گذاشته پای مدرسه... خودش دوست داشته اینجا بودن رو درسته... اما بخاطر پیشرفت اینجا از هیچی دریغ نکرده... همه ما، همه معلمامون کلی چیز ازش یاد گرفتیم... چرا می‌گی بده پس؟!

شاگرد کمی به فکر فرو رفت... شاید مشغول قانع شدن بود.
-اصلا می‌دونین چیه؟... شما‌ها همه تحت تاثیر مافیای دامبلدور قرار گرفتین... چشم دیدن موفقیت من رو ندارین... فقط به خودتون اهمیت می‌دین... برای همینه که دامبلدور بده!

شخص دیگری پا پیش گذاشت.
-خب... تو امروز داشتی یکی رو اذیت می‌کردی و دامبلدو‌ر دعوات کرد... برای تو الان دامبلدور بده و برای اون یکی خوبه. باشه. حالا جز این یه دلیل بد بودنش رو بگو...

شاگرد سعی کرد بهترین دلیلش را ارائه دهد.
-به بالا سرتون نگاه کنین... مدرسه‌اش تو شب هواش تاریکه. دیدین؟ پس دامبلدور بده!

شاگرد مذکور گناهی نداشت.
او تنها یکی از چندین تنی بود که از او استفاده می‌شد تا آینه شخص دیگری باشد. شخصی که بدون هیچ منطقی، تنها بوجود آمده بود تا به سایرین القا کند که مورد ظلم واقع شده‌اند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۰:۰۵:۳۹ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#2
قرمزی چشمانش درخشان تر از همیشه بود و این دو معنی داشت... یا بسیار هیجان زده بود و یا بسیار عصبانی. اما اخمی که بر چهره داشت قطعا نشان از عصبانیت بود.
ترسش از او نسبت به سایرین بیشتر بود... همانطور که عشقش قابل مقایسه با سایرین نبود.

-بیا تو!

اگر حق انتخاب داشت دمش را روی کولش می‌گذاشت و با نهایت سرعت از آنجا دور می‌شد. اما حق انتخابش در مقابل او را سال‌ها قبل، هنگام ورود به خانه ریدل ها پشت در جا گذاشته و وارد شده بود.

تعظیمش بیشتر از حد لازم طول کشید.

-می‌دونی کی اومده بود اینجا؟

ایکاش نمی‌دانست...
صاف ایستاد. لاکن همچنان گردنش خم بود.

-خوبه... پس می‌دونی... یه زخم رو صورتش بود... زخمش اثر انگشت تو بود بلا...

ایکاش می‌توانست انکار کند.
کنترل کردن عصبانیتش وقتی پای اربابش وسط بود، سخت‌ترین کار دنیا بود... حتی سخت تر از فرار اعجاب انگیزش از آزکابان!

-بلا... مگه ما در این مورد صحبت نکرده بودیم؟

ایکاش قابلیت ناپدید شدن داشت.
متنفر بود از ناامید کردن اربابش... کاری که اخیرا ناخواسته انجام داده بود.

-بهت گفته بودیم شانس آخرته... نگفته بودیم؟

ایکاش نگفته بود...

-بلا... به ما نگاه کن.

تمام روزش را مگر صرف همین کار نمی‌کرد؟ پس چرا در آن لحظه آنقدر سخت بود؟
گردنش را به قدری خم کرده بود که موهایش تمام صورتش را پوشانده بود. به سختی سر بلند کرد.

-چرا باز این کار رو کردی؟

با پسر بچه‌ای که شیشه همسایه را با تو‌پش شکسته و مورد سرزنش قرار گرفته هیچ فرقی نداشت. اما آیا پشیمان بود از بلایی که بر سر مرگخوار تازه‌وارد آورده بود؟... البته که نه! هنگام زدن مهر تایید بر درخواستش، با او اتمام حجت کرده بود.

-معلومه که نه! پشیمون نیستی... نمی‌دونیم چرا هنوز اخراجت نکردیم!

هیچکس نمی‌دانست!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱:۱۴ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#3
بلاتریکس مات و مبهوت خیره شده بود به جزیره پیش رویش.
مدتی بود که در آن تونل گیر افتاده و قبل از آن هم دائم در رفت و آمد بود. نه حمامی در دسترسش بود و نه حتی غذایی خورده بود.
-غوووووور!

غور مذکور از شکمش می‌آمد. معده‌اش در حال شکایت بود.

-شکایت می‌کنی؟
-غور!

مظلوم نمایی فایده‌ای نداشت. دست بلاتریکس پیشاپیش به سمت چوبدستی‌اش رفته بود.

-غووور!

حتی این هم فایده نداشت. بلاتریکس چوبدستی را در حلق خود فرو برد و کروشیویی نثار معده‌اش کرد.
حقیقتا خودزنی بدی کرده بود. حالا علاوه بر گشنگی، معده درد هم به دردهایش اضافه شده بود!

-ما هیچ‌جا نمی‌ریم... همینجا می‌مونیم تا برسیم به ارباب. فهمیدین؟

به طور معمول با اعضای بدنش صحبت نمی‌کرد، اما در آن لحظه اوضاعش اصلا معمول نبود. اعضای بدنش هم که حساب کار دستشان آمده بود، ساکت و آرام گوشه‌ای نشستند.
بالاخره روزی موقعیت باز عوض می‌شد و بلاتریکس نزد اربابش بازمی‌گشت.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱:۴۲:۲۴ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#4
روزها، ماه‌ها و هفته‌ها، یکی پس از دیگری در ‌پی هم... البته که نگذشتند. اما بلاتریکس هیچ ایده ای نداشت که آن لحظه چه ساعتی از چه روزی است.
نمی‌دانست آیا وینکی موفق به سفر در زمان شد، یا باز هم اموالش جهاز عروس تسلا شده‌اند... نمی‌دانست که سفر مروپ و ماروولو به کجا رسید. حتی نمی‌دانست ایوا از تصادف جان سالم به در برده یا نه... آیا لینی در مشت غول له شد یا نه. اما بزرگ‌ترین دغدغه‌اش چیز دیگری بود... لرد سیاه در آن لحظه کجا و مشغول چه کاری است؟

دستی در موهایش برد تا ظرف غذایی که مروپ به عنوان توشه سفر برایش تهیه کرده بود را پیدا کند، اما در عوض، تکه کاغذی به دستش آمد... بلیط تبعیدش!
-سفر به جزایر هاوایی و گذراندن دوران تبعید در آنجا. ماموریت خاصی به شما محول نشده و تنها اجازه خروج از آنجا تا اطلاع ثانوی را نخواهید داشت. مسخره کردن من رو؟ اینم شد تبعید؟

در کسری از ثانیه فضای تاریک رو‌به‌رویش تغییر کرده و جزیره‌ای که حدس می‌زد یکی از جزایر هاوایی باشد، نمایان شد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۵۲ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#5
بلاتریکس چشم از زد ‌و‌ خورد تسلا ‌و وینکی برداشت و بار دیگر چرخید تا خارج شود.

شپلق!

با صورت در دیوار رو‌به‌رویش فرو رفت.
-تف!... یعنی تف به این تونل سازیتون! چی شد الان؟ چرا یه طرفه‌است؟... راه خروج کدوم ‌وره؟!

بلاتریکس گیر افتاده بود در یک متر فضا... رو‌به‌رویش دیوار سفت و پشت سرش تبعیدگاه وینکی.
-وینکی... وینکی مسلسل داشت. با مسلسل وینکی می‌تونم بزنم بترکونم این دیوار رو...

چرخید.
اثری از وینکی و مسلسلش نبود. در واقع هیچ چیز نبود. تاریکی مطلق.
-خب همه جا شبه. نکنه وینکی زده خورشیدم ترکونده؟... پس اینم یه مشکل جدیده... حالا چیکار کنم؟

مدت زیادی نگذشت که نوری از ناکجا آباد نمایان شد و به دنبالش، سفینه شیشه‌ای بزرگی پیش رویش قرار گرفت. سفینه رو به بالا به حرکتش ادامه داد.
-یا خود مرلین... این دیگه کیه؟!

اتفاقا مسافر سفینه خود مرلین بود که پیش به سوی جهنم در حرکت بود. اما قبل از آنکه بلاتریکس عکس العملی نشان دهد، سفینه دور و دور تر شد.



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#6
همه در تلاش بودند لاکن بلاتریکس در ناامیدی مطلق!
با ارزش ترین دارایی‌اش فرو رفته بود در مغز سرش...

-بلاتریکس مامان... مامان میگه بیا بتراشیمت... می‌تراشیم و قایم می‌کنیم. بعدا که خطر رفع شد، با یه سوزن می‌دوزیم فرق کله‌ات باز!
-اصلا کلاه گیسش می‌کنیم. هر وقت خواستی میذاری و هر وقت نخواستی بر‌می‌داری. شبا هم دیگه فرو نمی‌ره تو گوش و حلقت. در میاری آویزون می‌کنی بالا تخت.

-یا اینکه سرت رو ببریم و دفن کنیم و امیدوار باشیم گردنت جوونه بزنه و یه سر جدید در بیاد!

گوینده که مرگخوار مجهول الهویه‌ای بود، توسط بلاتریکس به دو نیم تقسیم شد. یک نیمش خوراک تسترال و نیم دیگرش که قرار بود به عنوان عبرت سایرین در حیاط آویزان شود، توسط ایوا بلعیده شد.

-من میگم عزیزم حجاب مصونیته نه محدودیت، تو باور نمی‌کنی... یه روسری گلدار خوشگل سرت می‌کنیم... موهات مصون می‌مونن!

اگر هکتور پاتیلش را روی سر رودولف چپه نکرده بود، قطعا خنجر بلاتریکس صاف وسط دو چشمش فرود می‌آمد.
رودولف خوش شانس بود، اما بلاتریکس هیچ شانسی برای حفاظت از باارزش ترین دارایی‌اش نداشت!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۵۴:۱۱ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#7
با هر زور و زحمتی که بود بالاخره رودولف از پاتیل بیرون کشیده شد تا پوشک اژی را عوض کند.
مرحله پهن کردن پوشک روی زمین و قرار گیری اژی روی آن، کار سختی نبود. سختی کار، از آنجا به بعد شروع شد.

-بچرخ سمت چپ... بچرخ سمت چپ... چپ... اون راسته! چپ!

اژی اصلا کمکی نمی‌کرد.
-داد زدی؟ ماما... گنده بک داد زد! همه کارای من رو با منت انجام می‌دن!... مگه تقصیر منه اومدم به این دنیا؟ مگه من خواستم بیام به این دنیا؟ مگه من گفتم من رو بیارید؟... شما آوردید... شما مسئولید در مقابل من!

و سیل اشک اژی باز به راه افتاد.

-خیس شد... پوشک خیس شد! یکی دیگه بدین!

رودولف هیچگاه در بدترین کابوس‌های شبانه‌اش... کابوس شبانه که نداشت البته... شب تا صبح بیدار بود.
رودولف هیچگاه در بدترین کابوس‌های سر صبحش هم روزی را نمی‌دید که مجبور به تعویض پوشک اژدهایی دوبرابر سایز خودش شود.
-تموم شد!

-خوبه... حالا لالایی بخونین تا بخوابم... خسته شدم!



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۱۰:۲۶ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#8
-دوره و زمونه بد شده... عجیب بد شده. من نمی‌فهمم این ساحره‌‌ها چی شد اینقدر پررو شدن... شما یادتون نمیاد... زمان سالازار که این چیزا نبود... زن تو روی شوهرش وایسه؟... بزنه تو سرش؟... وامصیبتا!... اون دوره و زمونه از زن جماعت فقط یه کلمه می‌شنیدی... چشم! صبح پا می‌شدن، صبحونه می‌دادن... شوهر رو راهی می‌کردن، تا وقتی هم اون برگرده، می‌شستن و می‌سابیدن و می‌پختن... بعدم یه بچه می‌افتاد بغلشون... بابای بچه اصلا نمی‌فهمید این بچه کی به دنیا اومد، کی بزرگ شد و رفت هاگوارتز... به خودش می‌اومد می‌دید عه، عروسی بچه‌اس!... خودمون کردیم!... خودمون این بلا رو سر خودمون آوردیم... هی لباس روشن فکری کردن تنشون و گفتن حقوق برابر، حقوق مساوی... بیا! حالا مثل تسترال از صبح تا شب جون بکن، شبش زنت بزنه تو سرت که بیا کهنه بچه عوض کن! ای خـــــاک!

و دو دستی فرق سر رودولف کوبید.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۰:۵۹:۰۸ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#9
-عه؟... عه می‌کنی؟ اربابت جلوت ایستادن، تو عه می‌کنی؟ بیا حالا هی تونل برو و بیا، تا یاد بگیری دفعه دیگه جای عه، بپری بیرون! وایسا ببینم... لوکیشن کجا بود؟

آنقدر از دیدن لرد شکه شده بود که هیچ توجهی به موقعیت نکرده بود.
-مالی ویزلی داشت... باید پناهگاه بوده باشه دیگه... من نمی‌فهمم آخه چرا ارباب باید تبعید شن پناهگاه.

برای بار هزارم دوباره وارد تونل شد.
-خب آخه آدم حسابی، این تونل رو یه متری می‌ساختی نمی‌شد؟ حتما باید یک کیلومتر تونل می‌زدی؟... همینه دیگه... وقتی همه فک و فامیل رو میارن سر کار همین میشه. باید وزیر راه سازیش شوهر خاله زنش بوده... یه بودجه کلون دادن بهش... عه!

لوکیشن پیش رویش به محض ورودش منفجر شد!
گرد خاک خوابید و در نهایت وینکی دست به گریبان با مردی نمایان شد.
-تسلا جن بد! تسلا دستاوردهای وینکی رو دزدید و جهیزیه کرد... تسلا باید همه‌اش رو پس داد!

و مدام نیمچه سبیل مرد را می‌کشید و موهای فرق وسط ژل زده‌اش را به هم می‌ریخت. مرد هم با کشیدن گوش‌های دراز وینکی تلافی می‌کرد.





I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۱۲ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#10
بلاتریکس همچنان مشغول طی کردن طول تونل بود.
چه چیزها که دراین مسیر ندید...
از فضا و کهکشان‌ها گرفته، تا اتوبوسی که نفهمید دقیقا کجا می‌رفت... از سنگی که لبخند می‌زد تا بازپرس سفر پدر و دختری ماروولو.

-ما چندتا مرگخوار داریم؟... چندصدتا؟... بسه! خسته شدم! لردم رو بدین من بررررم!

حقیقتا از طی کردن مسیر تونل خسته شده بود.
-ای این انگشتای دستم می‌شکست و این همه مرگخوار رو تایید نمی‌کردم! یه عیب و ایرادی می‌‌ذاشتم روشون دیگه!

تقریبا سینه خیز خودش را به انتهای تونل رساند.
-عه! عــــه! عــــــــه!

صحنه پیش رویش اربابش را نشان می‌داد که رو در روی مالی ویزلی ایستاده بودند؛ اما قبل از اینکه بلاتریکس واکنش بهتری از خود نشان دهد، درب در صورت لرد بسته شد.

-عــــــه!

لرد روی زمین افتادند...

-عــــــــــــــــه!

و غیب شدند!

-عه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.