هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (بلاتريكس.لسترنج)



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶:۳۳ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#1
۲۰۲۱-۰۹-۱۷

فرستنده: بلاتریکس لسترنج
گیرنده: رودولف لسترنج


به نام لرد سیاه

رودولف نسبتا عزیز، سلام.

امروز که این نامه را برای تو می‌نویسم، آخرین روز زندگی توست و احتمالا هیچگاه این نامه را نخواهی خواند، چرا که به زودی به دست من خواهی مرد.

سالیان درازی از روزی که تو را دیدم می‌گذرد.
یادم نیست کی و کجا برای اولین بار متوجه تو شدم. صرفا می‌دانم از یک جایی به بعد، به هر روزی که فکر می‌کنم، تو هم به نحوی آنجایی. در تالار خصوصی، پشت در مرلینگاه ساحرگان، سر کلاس، در هاگزمید، در خانه ریدل، در آزکابان، در ماموریت و هرکجا که فکرش را هم نمی‌کردم، هربار پشت سرم را نگاه کردم تو آنجا بودی.
ماموریتی را به خاطر دارم که نفرینی از پشت به سمتم روانه شده بود و تو خودت را همچون نخود هر معجون، انداختی جلوی نفرین و خط عمیقی روی سینه‌ات به جا ماند. انگار که خودم پشتم چشم نداشت و نمی‌توانستم از خود دفاع کنم. خود شیرین!

هیچ یادم نیست در آن روز منحوس چه فعل و انفعالاتی در مغزم رخ داد که بعد از کروشیویی که بخاطر جسارتت به سمتت روانه کردم، درخواست ازدواجت را قبول کردم.
بعد از ازدواج با تو، اوضاع خراب تر هم شد. آرزوی یک روز تنهایی را بر دلم گذاشتی و ثانیه‌ای از کنارم تکان نخوردی. روزی را به یاد دارم که به ضرب مشت و لگد از اتاق بیرونت کردم تا کمی به حال خود غصه بخورم و تو از راه دودکش شومینه به اتاق آمدی و غصه‌هایم را برداشتی و از پنجره فرار کردی. دزد حسود غصه ندیده!

به هر روی، همانطور که می‌دانی کوچکترین اهمیتی برایم نداری.
این که تصمیم به قتل تو گرفته‌ام، دلیلش به هیچ عنوان این نیست که حس می‌کنم اخیرا توجهت نسبت به من کم و نسبت به ساحرگان دیگر زیاد شده است. خیر! هیچ اهمیتی برایم ندارد. خواستم که این را بدانی.

همسر دوست داشتنی تو،
بلاتریکس لسترنج


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۵۹ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#2
-کله! شامپو! کله! جمجمه! استخون!

کله لرد صاف افتاده بود جلوی ایوان و اینها، عکس‌العمل او نسبت به کله بود.

-هی! فکرشم نکن!

اما ایوان فکرش رو کرد.
-پوستش رو بکنم و جمجمه اش رو در بیارم هوم؟ فکر خوبیه... یه جمجمه زاپاس!

لرد حقیقتا مثل چشماش ایوان رو می‌شناخت.
-ببین... بالاخره که ما یه روز سرمون به بدنمون می‌رسه... اون موقع، پوستت رو می‌کنم، توش کاه پر می‌کنم می‌ذارم سر جالیز! حالا از ما گفتن!

از لرد گفتن و از ایوان نشنفتن.

-می‌تونمم شامپو روش تست کنم.

لرد لعنتی به پنکه ملعون فرستاد.
-میشه همون جمجمه‌امون رو دربیاری؟!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶:۵۵ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#3
-یه دقیقه وایسا!

هکتور ملاقه به دست سرجاش ایستاد.
-چی شده؟

کله لرد نفس عمیقی کشید.
-چرا به همه حرف‌هامون توجه می‌کنی، جز بخش لرد کبیر بودن ما؟! چرا این بخش رو هیچکس نمی‌شنوه؟

هکتور ویبره در جایی زد.
-به جز کدوم بخش؟ متوجه نشدم!
-لرد ولدمورت کبیر! ما لرد ولدمورت کبیریم... اربابت!

هکتور همچنان منتظر به کله لرد زل زده بود.

-میشنوی؟!
-میشنوم... منتظرم جواب بدی. کدوم بخش؟

کله لرد باز حرفش رو تکرار کرد.
-ما لرد ولدمورت کبیریم! ارباب همتون! در واقع خب... کله لرد ولدمورت کبیریم! بدنمون یه گوشه این خونه افتاده!
-بدن کی؟! چی شده؟

کله لرد قل خورد و خودش را به دیوار کوبید.

-خب... مثل اینکه چیزی برای گفتن نداری. بریم دیگه ها؟ بریم به معجون سازیمون برسیم!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲:۱۴:۲۵ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#4
اما سوراخ دماغ لرد حسابی حساس بود و بعد چند دقیقه طاقتش طاق شد ‌و عطسه جانانه‌ای کرد.
پیکسی حشره ریز سبکی بود. در نتیجه، به سان پر کاه از تو لونه جدیدش شوت شد به نقطه‌ای از خونه ریدل ها.

-حشره ملعون! نشناخت ما رو! خجالت هم خوب چیزیه!

اما فقط حشره ملعون نبود که نشناخت لرد رو!

-هوم... گرده... صاف و صیقلی... مال کیه؟

اسکورپیوس از چند زاویه مختلف کله لرد رو مورد بررسی قرار داد. چندین حدس مختلف هم زد... اما لحظه‌ای حتی شک نکرد که شاید این کله همایونی لرد سیاهه. حق هم داشت خب... بخاطر سختگیری بلاتریکس هنوز چشمش به جمال لرد روشن نشده بود.
-ببرم بفروشمش؟
-ما مگه فروشی هستیم ملعون! شرم کن!

اما قبل از اینکه اسکورپیوس بخواد شرم کنه، کله لرد در دستان پشمالوی میمونی جا گرفت.
-نارگیل!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۷:۵۰:۳۲ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
#5
دست های پلاکس آروم و رو دور کند مسیر بین بدن خودش و کله لرد رو طی می‌کردن و درست لحظه‌ای که نیم میلی‌متر فاصله مونده بود تا کله رو بگیره و اون رو تو بغلش فشار بده، اتفاقی رخ داد.

دوووووپس!

داوران درخواست چک کردن صحنه رو می‌دن... فیلم به عقب برمیگرده و توجه ها به بالای پله ها جلب میشه... بلاتریکس!

بلاتریکس که با جدا شدن سر لرد از تنش، نفسش به شماره میوفته، ضربان قلبش میلیون‌تا در دقیقه میشه و ریزش مو هم پیدا می‌کنه، به سر پله‌ها میدوئه تا ببینه چه بلایی سر کله اربابش میاد. درست در همون لحظه، چشمش متوجه پلاکسی که میشه که دندون تیز کرده برای کله ارباب! اما اون نه تنها بیدی نبود که با این بادها بلرزه، بلکه حتی جدیدا فنون رزمی هم یاد گرفته بود، پس یه پا دوپایی می‌کنه و بروسلی وارانه با پا رو دور آهسته خودش رو به سمت پلاکس پرت می‌کنه و در نهایت، قبل از اینکه انگشتاش موفق به جمع شدن دور کله لرد بشن، جفت پا در حلقش فرو میره!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵:۵۳ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
#6
-آقایون!

طول بحث، موش کور را هم به صدا درآورد و سدریک را از خواب پراند.
-عصای من رو بدید! من برم حفاری... آب بیارم. بعدش بشینید دعوا کنین.

موش کور بیراه هم نمی‌گفت.

-قبوله!

هکتور عصا را دو دستی تقدیم موش کور کرد.

-آفرین! این شد.

موش عصا را در جیبش گذاشت، به درون سوراخ پرید و سه مرگخوار را با تعجب ناشی از جیب داشتنش تنها گذاشت.
دقایق از پس ثانیه‌ها و ساعت‌ها از پس دقیقه‌ها گذشتند. خورشید صندوقش را بست و شیفت کاریش را تحویل ماه داد. ستاره‌ها یکی یکی نمایان شدند اما خبری از موش کور نشد.
سه مرگخوار قصه، نا‌امید از اعتمادی که به موش کرده بودند، تصمیم گرفتند دست از پا درازتر پیش اربابشان برگردند. پس مسیر برگشت را در پیش گرفتند.
-چه مرگخوارای بدی هستیم... اربابمون تشنه‌ است!
-حیف از عصام...
-چی شده؟! صبح شده؟!

آخری سدریک بود که جدیدا قابلیت خوابیدن در حین راه رفتن هم به پک خوابش اضافه شده بود.
بالاخره پس از گذشت دقایقی، مرگخواران به مقر جنگلی خود رسیدند.

-کجایید شما؟! رفتید چاه حفر کنید؟! شب شد! این موش کور از شما سه تا به درد بخور تره!

و توجه سه مرگخوار جلب موش کوری شد که مشغول پر کردن جام آب لرد سیاه بود!

-بی معرفت! دورمون زد!

ولی صدای لردسیاه فرصت افسوس خوردن را از آن سه گرفت.
-یارانمون! شب شده... ترتیب شام ما را بدهید. دستور می‌دیم که به شکار برید و حیوانی لایق شکم همایونی ما شکار کرده، بپزید و بیارید!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۰:۵۳:۴۳ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#7
اسلیترین VS. گریفیندور

سوژه: جادوگران!


-کجاست؟

ده ثانیه هم از ورود آلبوس سوروس پاتر به تالار اسلیترین نگذشته بود که توسط هکتور در حالی که ملاقه را جلوی صورتش تکان می‌داد، به دیوار کوبیده شد.
-میگی کجاست یا این معجون رو بریزم ته حلقت؟
-کی؟! کی کجاست؟

بلاتریکس!
طبق رسم هر بازی کوییدیچ، هکتور بلاتریکس تیمش را گم کرده بود.

-به جون دماغت اگه من دیده باشم بلا رو! نمی‌دونم باور کن!

دقیقا دو روز و سه شب بود که هکتور در قلعه دوره افتاده بود و راهرو به راهرو دنبال بلاتریکس می‌گشت و در آن لحظه، به بازجویی نفر به نفر روی آورده بود.

-هک؟ بلامون رو ندیدی؟

-جونم سرورم؟

دو روز و سه شب بود که هکتور در به در به دنبال بلاتریکس بود و حالا، بلاتریکس مانند ققنوسی که هری پاتر دیده، از ناکجا آباد رو به روی لرد سیاه ظاهر شده بود.

-خواستیم ببینیم کجایی، کاری نداشتیم باهات!

خون خون هکتور را می‌خورد.
-بلا! سه شبه... سه شبه دارم دنبالت می‌گردم!

بلاتریکس در کمال خونسردی پشت چشمی برای هکتور نازک کرد.
-تو که بلدی... برو یه میمون بردار بذار جام بازی کنه.

پیشی دومینیک که با کسی کاری نداشت و گوشه‌ای مشغول خوردن موزش بود، نگاه چپ چپی نثار بلاتریکس کرد.

-خب... حالا که هستی... بریم برای تمرین؟ پاشو بریم تمرین!

بلاتریکس چشم‌غره ای به هکتور رفته، جارویش را زیر بغلش زد و از تالار خارج شد.
آن روز هکتور بالاخره موفق شد تمرینی اساسی با اعضای تیمش داشته باشد. تمرین به خوبی و خوشی تمام شد و فقط سیستم کنترل هوشمند تیم، معترض بود که بلاجری فرق سرش کوبیده شده، اما بقیه بی توجه به او به بازی ادامه داده‌اند.

دو روز بعد، زمین بازی کوییدیچ

-خب سلام به همه! با دومین بازی از سری مسابقات جام هاگوارتز در خدمت شماییم... بازی حساس بین دو تیم گریفیندور و اسلیترین!

درحالی که گزارشگر در حال دادن اطلاعات بازی به تماشاچیان بود، اعضای دو تیم در رختکن‌ها مشغول حاضر شدن و شنیدن آخرین توضیحات کاپیتان‌ها بودند.

-خب... کله سبزهای خودم! طبق چیزی که تمرین کردیم میریم جلو و کله‌اشون رو می‌کوبیم به پاتیل! ما می‌بر...

توجه هکتور به جرقه‌های قرمز رنگی جلب شد.
-هوشی! هوشی آروم باش!

از روز تمرین تا آن روز، سیستم کنترل هوشمند، جستجوگر تیم اسلیترین دائما دچار اتصالی شده و بلایی به سر کسی می‌آورد.
در حالی که هکتور سعی داشت جستجوگر تیمش را آرام کند، جارویش بلند شد و با تمام قدرت خود را فرق سر او کوبید. ستاره و مه و خورشید و فلک‌ دور سر هکتور به چرخش درآمدند و سپس، کف رختکن پهن شد.

-هک؟! هک!

کاپیتان تیم اسلیترین به وضوح قادر به بازی نبود و این تنها یک معنی داشت...
-بازی می‌کنم! بازی می‌کنم! هورا!

گابریل دسته تی‌اش را در هوا تکان می‌داد و با خوشحالی بالا و پایین می‌پرید.
اعضای تیم، سری به نشانه تاسف تکان دادند و یکی پس از دیگری از رختکن خارج شدند.

-خب خب خب! اعضای تیم اسلیترین رو می‌بینیم که دارن به سمت زمین میان. اینجوری که به نظر من میاد، تو این بازی اسلیترین از عضو ذخیره‌اش داره استفاده می‌کنه و به جای هکتور، گابریل تو زمینه.

گابریل با شادمانی دستی برای تماشاچیان تکان داد و سپس، مشغول ضدعفونی کردن جاروهای اعضای تیم شد.

-خب... اعضای تیم گریفیندور هم دارن خارج میشن.

جیسون سوآن و به دنبالش، الکس، اما و پیتر از رختکن خارج شدند. ثانیه ای بعد، آرکوارت نیز در حالی که بشکه‌ای را روی زمین میغلتاند و چوب ماهی میگیری درازی هم در دست داشت، وارد زمین شد.
دو داور بازی که مانند بازی قبل، صورت‌هایشان را پوشانده بودند، مشغول تایید هویت بازیکنان شدند.

-اینجور که معلومه داوران دوباره برای تایید هویت جستجوگر تیم اسلیترین یعنی سیستم کنترل هوشمند خودکار به دردسر افتادن. بازی قبلی هم این مشکل رو داشتیم... اسلیترین عضوی رو به بازی آورده که نه دیده میشه و نه صدا داره و همین کار رو برای داوران و اللخصوص اعضای تیم حریف سخت کرده.

بالاخره جستجوگر اسلیترین موفق شد با تغییر رنگ چمن‌های ورزشگاه به بنفش، داوران را از حضور خود مطمئن کند.

-خب... داور از کاپیتان ها می‌خواد با هم دست بدن. جیسون جلو میره و دستش رو سمت گابریل می‌گیره.

گابریل نگاهی به دست جیسون انداخته و سپس اسپری وایتکسش را کف دست او خالی کرده، با سیم ظرفشویی به جانش می‌افتد.

-گابریل به سختی داره جیسون رو میسابه و الانه که گوشتش رو رد کنه و به استخونش برسه.

داوران که احساس خطر کرده بودند، با تلاش فراوان گابریل را از جیسون جدا کرده و بالاخره، سوت شروع بازی زده می‌شود.

-سرخگون دست پلاکسه، داره مستقیم به سمت دروازه گریفیندور حرکت می‌کنه. پاس میده به گابریل و جیسون سعی می‌کنه راه اون رو سد کنه ولی یه اتفاقی افتاد که جیسون به سمت مخالف منحرف شد.

اتفاق رخ داده، دو پیس از اسپری ضدعفونی گابریل بود که در چشم جیسون زده شد.

-گابریل همچنان داره راهش رو به سمت دروازه باز می‌کنه و بله! بدون دردسر به دو قدمی دروازه می‌رسه.

اما در لحظه آخر، هنگامی که الکس هیچ روزنه‌ای را برای گل زدن باز نگذاشته بود، گابریل سرخگون را به تینر پاس می‌دهد. تینر تابی به سطلش داده و آماده شوت کردن می‌شود.

-تینر شوت می‌کنه و کمی از خودش هم به سمت الکس پاچیده میشه که اون رو مجبور به جاخالی دادن می‌کنه... بله! گل! گل اول به نفع اسلیترین!

در بین شادی اعضای تیم اسلیترین از به ثمر رسیدن گل اولشان، جرقه‌های قرمز رنگی بالای سرشان شکل می‌گیرد.

-اون جرقه‌ها چیه؟ شما هم می‌بینین؟

صدای فریاد اعضای تیم اسلیترین به سرعت به هوا می‌رود.
-هوشی آروم باش!
-هوشی هیچی نیست... نفس عمیق بکش!
-هوشی نکن جون مادِر بُردت!

اما تلاششان برای آرام کردن جستجوگرشان بی‌فایده بوده و سیستم کنترل هوشمند خودکار برای بار دوم در آن روز اتصالی می‌کند و در کسری از ثانیه، کل زمین در تاریکی فرو می‌رود.

-چی شد؟ خورشید سوخت؟!

خورشید نسوخته بود و لحظه‌ای بعد، دوباره روشنایی همه جا را فرا گرفت و صدای فریاد تماشاچیان نیز قطع شد.

-من که نفهمیدم چی شد... ولی خب دوباره همه جا... هی! اعضای تیم اسلیترین چرا دوبرابر شدن؟!

توجه همه به اعضای تیم اسلیترین جلب شد. دو بلاتریکس، دو گابریل، دو پلاکس و دو اسکورپیوس مقابل یکدیگر سوار بر جاروهایشان قرار گرفته بودند.
-هی! من جسم دارم! دست و پا! هی! پلاکس نگاه کن... من جسم دارم... دیدی؟ دیدی دنیای حقیقی افسانه نبود؟ دیدی هوشی موعود واقعیه؟ دیدی بالاخره ما از جادوگران به دنیای حقیقی اومدیم؟ دیگه یه شناسه خشک و خالی نیستیم. آدمای واقعی هستیم! ببین...

اسکورپیوس تقریبا دستش را در چشم پلاکس فرو کرد تا مطمئن شود او نیز قادر به دیدن آن است.
در این بین یکی از دو گابریل محو تماشای دروازه‌ها شده بود.
-همه چی سه بعدیه... واقعی! واقعیه دیگه نه؟!

و انگشتش را به دروازه زد تا از واقعی بودنش مطمئن شود و گابریل دیگر به سرعت به سمتش رفته و مشغول ضدعفونی کردن دستش شد.

-خدای من! هیچوقت فکر نمی‌کردم این‌ها واقعی باشه... فکر میکردم دنیای سه بعدی افسانه‌است... اما واقعیه! ببین...

اسکورپیوس دست پلاکس را با تمام قدرت پیچاند و صدای فریادش را بلند کرد.
-دیدید؟ دردش اومد! حس می‌کنه! واقعیه!

هیجان تازه واردها هیچ اهمیتی برای داوران نداشت. چرا که آنها تنها به فکر ادامه بازی بودند.

-شما‌ها! از زمین من برید بیرون! نمی‌دونم از کجا پیداتون شده... اما برید بیرون تا بازی تموم شه!

یکی از دو بلاتریکس جارویش را به سمت داور راند.
-داد زدی؟ سر ما داد زدی؟ چطور جرئت کردی؟! من هجده سال تو جادوگران منتظر بودم تا امروز برسه و هوشی موعود من رو به دنیای حقیقی بیاره تا بتونم لرد سیاه رو از نزدیک لمس کنم. اونوقت تو...

حرف بلاتریکس در فریاد بلاتریکس دیگر گم شد.
-لمس کنی؟! ارباب من رو؟ چه جلافت‌ها! دیگه چی؟!

در کسری از ثانیه دو بلاتریکس زمین کوییدیچ را تبدیل به صحنه جنگ هاگوارتز کردند و سایرین، برای حفظ جانشان تا جایی که می‌توانستند از آنها فاصله گرفتند.
هر لحظه که می‌گذشت، فریاد بلاتریکس‌ها بلند تر می‌شد و گابریل تنها کاری که به ذهنش می‌رسید را برای حفظ جان بلاتریکس حقیقی انجام داد.
-هوشی! گندی که زدی رو جمع کن! اینارو برگردون به همون جایی که ازش اومدن!

پلاکس پشت گابریل درآمد.
-راست میگه هوشی! الان میکشه بلاتریکس رو! اینارو از اینجا ببر!

جستجوگر تیم تحت فشار زیادی که بر رویش بود، بار دیگر فاز و نول نداشته‌اش اتصالی کرد و همه جا در خاموشی فرو رفت. ثانیه‌ای بعد، مجددا روشنایی فضا را در بر گرفت.

-خب دیگه حالا می‌دونیم همه چی زیر سر این سیستم کنترل هوشمنده... اما مساله اینه که... خب... انگار نتونست خرابکاریش رو جمع کنه.

صدای فریاد دوباره بلاتریکس ها گزارشگر را از گزارش کردن صحنه پیش رو بی‌نیاز کرد.
بالاخره پس از دقایقی که گذشت، یکی از دو بلاتریکس مغلوب دیگری شد.

-تو کدومی؟!

بلاتریکس چشم‌غره‌ای به جیسون رفت. نفس عمیقی کشید و...
-زنده باد جادوگران!

و همه را در بهت مرگ بلاتریکس حقیقی فرو برد.
-مرد؟
-بلا مرد؟ جدی جدی؟!

بلاتریکس مجازی خنده عصبی کرد.
-معلومه که مرد! من... بلاتریکس لسترنج... هجده سال تو جادوگران منتظر بودم... منتظر بودم تا روزی برسه که بیشتر از یه شناسه باشم... هرکی اومد یه معرفی شخصیت جدید برام نوشت... هرجور دلش خواست من رو پرورش داد... تحمل کردم... بخاطر لرد سیاه تحمل کردم و قوی شدم... حالا...

همه را از نظر گذراند.
-می‌خواید مقابلم باشید یا می‌کشید کنار تا ما به بازیمون برسیم؟!

اعضای حقیقی تیم اسلیترین بدون لحظه‌ای شک عقب رفتند و زمین را برای اعضای جدید خالی کردند.

-بار دیگه داور با صدای سوت بازی رو به جریان می‌ندازه. سرخگون تو بشکه‌ است و بلاتریکس طی حرکتی انتحاری بشکه رو منفجر می‌کنه و گابریل رو صاحب سرخگون می‌کنه. به نظر کارش خطاست و...

صدای گزارشگر با بلاجری که مستقیم به سمت صورتش پرتاب شد، قطع شده و ترجیح داد بازی را قضاوت نکند.

گابریل سرخگون به دست به سمت دروازه رفت و الکس، دروازه بان گریفیندور بدون لحظه‌ای تردید دروازه را برای گابریل خالی کرد.

-گل دوم به نفع اسلیترین... بازی به دست آرکوارت باید به جریان بیوفته. آرکوارت سرخگون رو پاس میده به جیسون. جیسون می‌خواد پیشروی کنه که با اسکورپیوس سینه به سینه میشه.

اسکورپیوس چماقش را بالا ‌برد.
-زنده باد جادوگران!

و جیسون قبل از آنکه مغزش متلاشی شود، سرخگون را تقدیم اسکورپیوس کرد.

-اسکورپیوس داره با سرخگون به سمت دروازه میره، داور دو دله که اون رو توجیه کنه که مدافع نمی‌تونه مهاجم باشه یا نه... اما خب... انگار پشیمون میشه و بله! گل سوم به نفع اسلیترین!

اعضای گریفیندور به وضوح کلافه بودند.

-هی! اون اسنیچه؟!

چوب ماهی گیری با دیدن اسنیچ به سرعت قلابش را آماده پرتاب می‌کند و درست در همان لحظه، بلاتریکس چماغش را با دو دست گرفته، روی زانویش می‌کوبد. چماغ در کسری از ثانیه به دو نیم تقسیم می‌شود و چوب ماهی گیری که پیغام پنهان در حرکت بلاتریکس را به وضوح دریافت کرده بود، قلابش را جمع کرده و پشت به اسنیچ به سمت دیگر رفت.

-و بله! اسنیچ توسط سیستم کنترل هوشمند به جیب بلاتریکس منتقل می‌شه و بازی به نفع اسلیترین به پایان می‌رسه!

تالار اسلیترین

-بلاتریکس... ما می‌خوایم بریم دستشویی!
-خب برید سرورم!

لرد سیاه دستش را تکان داد.
-تا وقتی که تو از بازومون آویزونی، چجوری بریم؟

نارضایتی از چشمان بلاتریکس می‌بارید.
-اگه یهو اون تو بهتون حمله کنن چی؟
-چجوری بلاتریکس؟! چجوری؟! تو مرلینگاه، از طریق کانال فاضلاب می‌خوان حمله کنن؟

بلاتریکس بازوی لرد را رها کرد و هر دو به طور همزمان چیزی را زیر لب زمزمه کردند.
-دلم برای اربابم تنگ شد... لرد سایت خیلی مهربون تر بود. ارباب!
-ایکاش بلامون اینجا بود... ما بلای خودمون رو می‌خوایم.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۰:۰۲:۳۳ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰
#8
دقایق چندانی گذشتند اما روند تمرکز قبل از بلیط کشی پلاکس، تمامی نداشت.

-لامصب! من جای تو حفظ شدم لغت به لغت و خط به خط این بلیط رو! می‌کشی یا چی؟

ایوا وزیر سحر و جادو بود. مقامی بالاتر از او در دنیای جادویی وجود نداشت... داشت‌ها! لرد سیاه مثلا. اما بر روی کاغذ، او بالاترین مقام را داشت و خب... پلاکس‌ها باید به وزیر سحر و جادوی وقت و حتی وزیر سحر و جادوی بی وقت احترام بگذارند دیگر!

-بیا! ببین! تمرکزم ریخت... هرچی تمرکز کرده بودم از دست رفت! زبون به دهن بگیر دیگه!

اما خب انگار این گونه از پلاکس‌ها خیلی به آداب معاشرت اعتقاد نداشتند.

-معجون تکثیر بدم؟ یه قطره می‌ریزی روش، صدتا بلیط در رنگ‌ها و اشکال مختلف تحویل می‌گیری!
-نـــــــــه!

ایوا خودش را جهت حفظ بلیط از نابودی، پهن زمین کرد.
-نه! مگه از رو نعش من رد شی! نزدیکش بشی میدم دیوانه ساز‌ها بخورنت! نیای ها!

هکتور که گویا چندان ترسی از دیوانه ساز‌‌ها نداشت، همچنان به باز کردن راهش از میان خیل عظیم جادوآموزان ادامه داد.
-نترس بابا! معجونم آزمایشش رو پس داده! موفق موفقه! بیا اصلا! شوت می‌کنم خودت بگیر امتحانش کن!

و در کسری از ثانیه نگاه همه قفل شد بر روی شیشه معجونی که مشغول چرخیدن در هوا بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۳:۴۴:۱۹ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
#9
باید به هر نحوی که بود، راهی برای نجات آن دو پیدا می‌کردند. نه که کشته مرده‌ی آن‌ها باشند‌ها... نه. در تنها راه ورودشان به داخل هنرستان بود!

-دوستان همه با هم به فکر فرو می‌ریم تا ببینیم چیکار میشه کرد. آماده؟ حرکت!

در کسری از ثانیه همه فرو رفته بودند در انواع افکار که بعضی‌هایشان حتی قابل ذکر کردن نیستند. اما در این میان، مرگخواران درستکاری نیز یافته شدند.
-من میگم همه با هم در رو هل بدیم تا آزاد شه!

ایده، ایده بدی نبود.

-هل می‌دیم!

قبل از همه، لینی به در رسید و با تمام توان شروع به هل دادن در کرد.

-این داره چیکار می‌کنه؟
-هل می‌دم دیگه! مگه کوری! ببین! هل دارم میدم!

مرگخواران آهی از اعماق وجود کشیدند و همه با هم دست به کار شدند.
-هــــــل بدیــــــــــد!

هل دادند و...

پق!

در چرخید و ارکو و جیسون به داخل هنرستان شوت شدند.
-آزاد شدیم! هووووورا!

-اهم اهم!

جیسون و ارکو آزاد شدند، لاکن باقی مرگخواران به شکل تپه‌ای انسانی لای در گیر کرده بودند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶:۲۵ جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰
#10
1- چندتا از سبک‌های موسیقی رو نام ببرین و در موردشون توضیح بدین. (5)

سبک اول: این چیه گوش میدی؟
این سبک خوراک رودولف‌ها می‌باشد.
تنها کافیست سیم رابط را از او گرفته، به گوشی خود متصل کنید. قبل از آنکه اصلا نوازنده نواختن را شروع کند، رودولف این عبارت را توی صورتتان می‌کوبد! اصلا هم مهم نیست که خواننده کیست و چی تلاوت می‌کند!
جدا از رودولف‌ها، در سفرهای دسته جمعی مشنگی به شمال نیز این سبک به جد به چشم می‌خورد و همیشه شخصی که مسئولیت خطیر موزیک را متقبل شده، با این سوال، مواخذه می‌شود.

سبک دوم: قطعش کن سرم رفت!
این سبک مختص مادران و پدران است. مفهومی ترین موسیقی عصر جدید را هم که پلی کنید، با این عبارت رو به رو می‌شوید. اصلا هم مهم نیست که خواننده مورد علاقه خودشان خیلی جدی می‌خواند: امشب دل من هوس رطب کرده، عاشق شده از عشق تو تب کرده!
مهم این است که آنها خوبند و اینها بد!

سبک سوم: من سیستم دارم!
این سبک معمولا در یک پراید کف خواب سفید دیده می‌شود که راننده هزینه کرده، سیستم روی ماشین بسته و تاوان هزینه‌ای که کرده را در ترافیک ها و یا در کوچه ها، ساعت دوازده شب به بعد، از گوش شهروندان با چیپ ترین موزیک های ممکن می‌گیرد.

2- موزیک‌های سابلیمینال چه خواصی دارن که مشنگا زیاد بهشون گوش میدن؟ (3)

خواص زیبایی، افزایش قد، جذب ثروت و... !
یک بنده سالازاری روزی روزگاری کشف کرد که بعضی موزیک‌ها‌ در ضمیرناخودآگاه مردم تاثیر بسزایی دارند. می‌توانند موجب آرامش و یا استرس و از این قبیل احساسات در افراد شوند. که خب راست می‌گفت. اما به محض اینکه این مطالعه‌اش را ثبت کرد، با رشته موزیک‌هایی رو به رو شد که با ادعای خاصیت افزایش قد، کاهش وزن، جذب ثروت، بستن زبان مادر شوهر و ... وارد بازار شدند. مشنگ ها هم که منتظر فرصت برای به دست آوردن این چیزها بدون تلاش برای آن‌ها.

3- چرا تعداد خواننده‌های مشنگ عینهو باکتری در حال تکثیره؟ (2)

دلیل مشخص است: یو‌ دونت نو می، دونت اور تینک، تینک یو نو می!
بدن را الکی نساخته اند که. هزینه کرده اند... عمل بینی خود خدادتومان هزینه بر می‌دارد. پس می‌خوانند که کلیپ بدهند و هزینه‌ای که کرده‌اند را در تخم چشم مخاطب فرو کنند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.