هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (بلاتريكس.لسترنج)



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴:۵۴ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۹
#1
راه افتادن به سمت قفس بعدی همانا و پریشان شدن بلاتریکس همانا!
-سرورم... بایستید! نرید!

لردسیاه حقیقتا از فریاد بلاتریکس جا خوردند.

-خب... عفو کنین... سرورم حواستون هست داریم به سمت راست می‌ریم؟
-بله بلا. ما راست و چپمان را بلدیم.
-خب مساله همینه. داریم به راه راست می‌ریم. این نشونه بدیه. ما مرگخواریم و باید همیشه متمایل به چپ باشیم!

لرد نگاه عجیبی به بلاتریکس انداختند. آیا مرگخوارشان خراب شده بود؟
-مرلین... شما به ما بگویید... آیا اگر به سمت راست حرکت کنیم، به راه راست هدایت می‌شویم؟

مرلین دستی بر ریشش برد و کتاب قطور «قوانین دنیای دیگر، تبصره‌ها و ماده‌ها» را گشود.
-سرورم هیچ اشاره‌ای به این موضوع نشده. بعید... آخ! چه می‌کنی بلاتریکس با ما؟ پیامبر خدا را نیشگون می‌گیرید؟

نگاه لرد رو به مشکوک شدن می‌رفت.

-سرورم باور کنین به نفع همه ماست که سمت راست نریم. اگر بریم سمت راست، تا ابد همونجا متوقف میشیم!

نگاه لرد رنگ کنجکاوی گرفت.
-به راست حرکت کنیم یاران ما!

حرکت به راست مرگخواران همانا و قفل شدن جادوگران جلوی قفس پریزاد‌ها همانا!



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶:۱۶ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹
#2
لطفا برای پست های با امتیاز 26 و بالاتر، درخواست نقد نکنید.

توجه داشته باشین که وقتی سوژه توضیح داره، سوژه اصلی توضیحیه که داده می شه، نه اسمش. اسم فقط برای این گذاشته می شه که سوژه رو بشه وارد لیست سوژه ها کرد.

...................................

نتیجه دوئل یوآن ابروکرومبی و زاخاریاس اسمیت:


امتیاز های داور اول:
یوآن ابروکرومبی: 27.5 امتیاز – زاخاریاس اسمیت: 26 امتیاز

امتیازهای داور دوم:
یوآن ابروکرومبی: 27 امتیاز – زاخاریاس اسمیت: 25 امتیاز

امتیاز های داور سوم:
یوآن ابروکرومبی: 28 امتیاز – زاخاریاس اسمیت: 23 امتیاز

امتیاز های نهایی:
یوآن ابروکرومبی: 27.5 امتیاز – زاخاریاس اسمیت: 24.5 امتیاز


برنده دوئل: ابروکرومبی یوآن!
.................................

هوا ابری بود اما خبری از باران نبود.
یقه بارانی‌اش را بالاتر کشید و عینک دودی‌اش را سرجایش محکم کرد. به نفعش بود که دیده نشود، اصلا دوست نداشت مجبور شود به اعضای محفل در مورد این دیدارش توضیح دهد. اما به خاطر جذابت ذاتی‌اش تمام نگاه‌ها به او دوخته شده بود. کمی فکر کرد... بله! حتما بخاطر همان جذابیت ذاتی بود و هیچ ربطی به زدن عینک آفتابی در یک غروب ابری نداشت.
به مکان مورد نظر رسیده بود. درب کافه را باز کرد و وارد شد. اولین چیزی که دید دود بود.
-نمی‌فهمم! این کافه‌ها چرا هر روز تاریک تر و مه آلود تر می‌شن! لعنتی... هیچی معلوم نیست!

قدمی جلو رفت.

شپلق!

با صورت وارد ستون شده بود!
صدای خنده‌های نچسبی بلند شد.
-عمو آفتاب بدم خدمتتون؟
-در بیار اون لامصب رو... پرینت صورتت افتاد رو ستون کافه!

سریع عینک را برداشت. خب... کافه تاریکی بود، اما نه آنقدر که ستون را تشخیص ندهد!

-بیا اینجا تا کار دستت ندادم!

تشخیص صدای بلاتریکس کار سختی نبود. ناخودآگاه حالت تدافعی گرفت. از اولش می‌دانست کار سختی است، لاکن پای اعتبارش وسط بود.
به سمت میز بلاتریکس رفت، صندلی را عقب کشید و نشست.

-چه عجب! قطعا ورود بی سر و صدا تری نمی‌تونستی داشته باشی! بریم سر اصل مطلب. کار واضحه. ابرکرومبی رو می‌کشی و منم گندی که زدی رو به کسی نمی‌گم.

قطعا اعتماد به بلاتریکس اشتباه ترین کاری بود که می‌توانست بکند. لاکن شانس آخرش بود وگرنه آبرویش در محفل می‌رفت.
-باشه.

روز بعد

زاخاریاس تمام روز را صرف زیر نظر داشتن یوان کرده بود. قدم به قدم دنبالش بود. منتظر یک فرصت مناسب بود تا کارش را یکسره کند.
یوان روی مبل نشسته و او از روی نرده‌های طبقه دوم آویزان شده بود تا دید بهتری داشته باشد.

-هی داداش... چیکار می‌کنی؟!

پاتیل بود... پاتیلی سخنگو که یکی از شوخی‌های اعصاب خورد کن دوقلو‌های ویزلی بود. اما مغز زاخاریاس به جای این‌ که متوجه این موضوع شود، فرمان فرار را صادر کرد.
فراری نا فرجام از روی نرده‌های طبقه دوم خانه گریمولد که قاعدتا باید منجر به شکستن دست با پا می‌شد، لاکن این بار تصمیم گرفت تنوع ایجاد کرده و منجر به شکستن گردن زاخاریاس و بالطبع مرگ او شود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۶:۱۰ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
#3

بلاتریکس، رکسان و ادوارد کاملا از کمک مروپ ناامید شدند.
-رکسان تاحالا به این فکر کردی که جنازه‌ها چقدر چندش آورن؟

رکسان که انگار برق شهری بهش وصل کرده بودند، به دنبال جنازه نگاهی به اطرافش کرد.
-جنازه؟... جنازه نیست اینجا که. هست؟... خدای من! من همیشه شک داشتم بهت. می‌گفتم این میزان از خشونت و سنگ دلی از انسان بر نمیاد. پس حق با من بود. تو مردی!

بلاتریکس به شدت مشغول بود. خیلی زیاد مشغول خودداری از کندن تار به تار موهای رکسان بود.
-منظورم من نیستم ابله! منظورم اون مشنگیه که بغلش نشستی!
-این... این زنده‌است... نفس می‌کشه. ببین!

و سعی کرد تپش قلب مشنگ را در چشم بلاتریکس فرو کند.

-بله هنوز زنده‌است... اما به زودی من کشتار خونم میوفته پایین و باید یکی رو بکشم. پس تا نکشتمش و با یه جنازه تو یه قبر تنها نموندی، یه فکری کن تا از اینجا خلاص شیم.

-راست میگه رکسان مامان... از بلاتریکس بر میاد اینکار. قطعا اول اون رو میکشه و بعد میاد سراغ شما.

مروپ قطعا می‌شنید. همین باعث شد تا سه مرگخوار گیر افتاده در قبر خیلی فکر کنند که چه بدی در حق مروپ کردند که با بسته تخمه در دست بالای قبر نشسته و تقلاهای آن سه را تماشا می‌کند و لذت می‌برد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸:۳۱ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#4
مرحله خواب بلاتریکس چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
چشم‌هایش را باز کرد و اولین چیزی که دید، سر کچل آبی رنگی بود.
-رابستن!

هیچ لحظه‌ای در زندگی‌اش را به یاد نمی‌آورد که تا این حد از دیدن رابستن خوشحال شده باشد. اما رابستن عکس‌العملی به صدای او نشان نداده بود.
-رابستن... هی با تو‌ام!

رابستن همچنان بی توجه به او مشغول انجام کار خود بود. بلاتریکس آماده انفجار بود که رابستن دیگری از گوشه‌ای وارد شد.
رابستن دیگر دست کرد در گوشه‌ای و بچه رابستنی را درآورد. و در کمال ناباوری دستش را به سمت بلاتریکس دراز کرد، او را گرفت و در حلق بچه فرو کرد.

بلاتریکس هیچگاه در زندگی‌اش به دنیای پس از مرگ باور نداشت. لاکن حتی در کابوس‌های شبانه‌اش هم نمی‌دید که پس از مرگ، دنیایی پر از رابستن‌ها وجود داشته باشد و او در آن دنیا، شیشه شیر بچه باشد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸:۰۵ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#5
فرشته تصمیمش را گرفته بود. امکان نداشت اجازه دهد روح تمیز بلاتریکس بخاطر بازگشت به دنیای فانی کثیف شود. حال
زمین و زمان شهادت دهند که او آدم بدی است، لاکن چیزی که فرشته حساب می‌کرد، نامه اعمال در دستش بود.
-خب، آروم شدی؟ آماده‌ای سفر رو به جلو رو شروع کنی؟

بلاتریکس حاضر بود. نقشه واضح بود. وارد هر دنیایی می‌شد، به قدری بدی می‌کرد تا برای مجازات باز به دنیای قبل بازگردد. برایش چیزی جز بازگشت نزد لرد معنی نداشت.

-پس بزن بریم!

فرشته بلاتریکس را زیر بغلش زد و شروع به حرکت کرد.
به علت آنکه نویسنده پست تا به حال مرگ را تجربه نکرده و دنیای پس از مرگ را هم ندیده است، بلاتریکس و فرشته از فراز دریاها گذشتند، جنگل‌ها ‌و کوه ها را پشت سر گذاشتند. کهکشان راه شیری را نیز دور زدند و به دنیای بعدی رسیدند.
فرشته بلاتریکس را روی زمین گذاشت و بشکنی زد.
بلاتریکس متوجه شد چیزی تغییر کرده، لاکن قبل از آنکه متوجه آن شود، چشمانش گرم شد و خوابید!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۸:۲۸ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#6

در کسری از ثانیه آگلانتاین دست در ریشه درخت گذاشته، به حال و روزش های های غصه می‌خورد.

-چه روزهایی... چه چیزهایی که دیدم و دم نزدم. چه باکتری‌ها و خزه‌ها که به تنم نیوفتاد. چرا من اینقدر بدبختم؟

فین بلند درخت هنوز تمام نشده بود که لنگه کفشی از پنجره به سمتش پرتاب شد.
آگلانتاین که شدیدا تحت تاثیر بخت سیاه درخت قرار گرفته لنگه کفش را به سمت پنجره پرتاب کرد.
-زورتون به این درخت رسیده؟... چه کارتون داره که می‌زنینش... چی خواست مگه؟ ضعیف کشـ... سلام بلا!

با ظاهر شدن بلاتریکس پشت پنجره آگلانتاین داد و فریاد را فراموش کرد و حامی ضعیف کشان شد.

-میای تو یا من بیام بیرون؟
-بیا بیرون ببینم چیکار می‌خوای کنی؟ هیچ کاری نمی‌تونی بکنی... آگلانتاین زیر شاخه حمایت منه! ببین!

درخت خواست آگلانتاین را زیر شاخه خود بگیرد. اما آگلانتاینی وجود نداشت!
-اونم من رو فروخت!... فکر می‌کردم دوستم داره!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸:۲۷ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
#7

توافق انجام شده بود. بالاخره بعد از مدت‌ها بی‌خانمانی، مرگخواران جایی برای خواب گیر آورده بودند.

-ما فقط بخاطر شما حاضر شدیم به این مکان زشت بیاییم... وگرنه مایل بودیم از باران بهاری لذت ببریم!
مرگخواران به شدت موافقتشان را اعلام کردند. جز یکی...
-ارباب دیر نشده... می‌خواین شما برید زیر بارون یه قدمی بزنید. ما همینجا می‌خوابیم و صبح میایم پیش شما!

لرد قبل از نابود کردن مرگخوار به چهره او دقیق شدند.

-پیتر! من پیترم. مرگخوار آینده‌اتون!

ثانیه‌ای بعد پیتر که مرگخوار نبود، از پنجره به زیر شاخ و برگ درخت پرتاب شد. درخت تکانی به خودش داد، به سمت پنجره آمد و با شاخه ضربه‌ای به شیشه زد.
-گرمه اون تو؟ خشکه؟... جاتون راحته؟

مرگخواران به شدت نیازمند خواب بودند. اما درخت دلش شکسته و پشت پنجره مشغول غر زدن بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱:۳۷ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
#8

-بیینین... این غیر ممکن...

حرف مامور هنوز تمام نشده بود که بلا قدمی به مامور نزدیک شد. وز موهایش به طرز ترسناکی بیشتر شده بود.

-خب... این خانوم واسه خودش مردیه. ایشون می‌تونه با شما بمونه.

بلاتریکس لبخند نه‌چندان شیرینی زد.
-مشکل حل شد!

لب پایین تمامی ساحرگان مرگخوار با این جمله بلاتریکس به سنگ فرش زمین رسید.
-یعنی چی؟... بلا از ما هم دفاع کن. ما نمی‌خوایم از ارباب جدا شیم.
-بلا من چی؟ تفکیک جنسیتی تا به کی؟ چون چوبم باید طر‌د شم؟ از منم دفاع کن!

بلاتریکس با لبخند دیگری به سمت مامور برگشت.
-اینجا شومینه هم دارید؟
-داریم!
-خوبه! چون ما هیزمش رو داریم!

و به درخت اشاره کرد. درخت شاخه هایش را به ریشه کشید و پشت ربکا خود را پنهان کرد.

-خب... وارد می‌شید؟
-خیر نمی‌شیم! یارانمون باید نزد ما بمونن. هیچکس از ما جدا نمیشه!

مامور به وضوح دنبال سطحی می‌گشت تا سر خود را بر آن بکوبد و درخت با بزرگواری شاخه‌ای تقدیمش کرد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵:۲۱ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
#9
-فرزندم تا فردا صبح هم بشینی اینجا فایده نداره... پاشو پاشو باید بریم... راه درازه.
-می‌خوای من رو ببری بهشت؟

فرشته به عمر صدهزار ساله خود شخصی را ندیده بود که بخاطر رفتن به بهشت چنین قیافه‌ای به خود بگیرد.
-نه... نمی‌خوایم بریم بهشت. سفر تو ادامه داره. رو به جلو حرکت می‌کنیم.

بلاتریکس مشتاق به نظر می‌رسید.
-خب... اگه تو مرحله بعد، آدم بدی باشم و نیکی نکنم، برم می‌گردونین به دنیایی که توش بودم؟
-آره... نه! نه! فکرش رو هم نکن! حق نداری آدم بدی باشی که برگردی به اون دنیا.

اما بلاتریکس تنها چیزی که می‌خواست بازگشت نزد اربابش بود.
-خب... پاشو راه بیوفتیم دیگه... بریم به مقصد بعدی من!

ولی به ناگهان لبخندی که مناسب وجنات فرشته‌ها نبود، روی لبان فرشته نقش بست.
-بریم... پیش به سوی آینده‌ات!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۴۴ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
#10
همه رسیده بودند اما چه رسیدنی؟
استخوان ساق پای فنریر فرو رفته بود در کشاله رانش و جای استخوان ران پایش با قوزکش عوض شده بود.
-دیگه رسیدیم... استخون‌ جون‌ها... آفرین برید سر جاتون!

اما استخوان جان ها هیچ علاقه‌ای به بازگشت سرجایشان نداشتند. از آنها استفاده بی‌رویه شده بود. مگر همیشه گفته نمی‌شود که هرگز نشه فراموش، لامپ اضافه خاموش؟
منظور دقیقا همین موقعیت است دیگر... یعنی بخورید و بیاشامید اما اسراف نکنید. حالا خوردن بی رویه با استفاده بی رویه چه فرقی دارد؟
هیچ! هردو اسراف است. و استخوان‌های فنریر هم بر حقوقشان آگاه بودند.
-نمی‌رم سر جام. فکر کردی الکیه؟ هرکار دلت خواست بکنی تهش یه جون بگی و ما تسترال شیم؟ نه آقا... نه! من دیگه نمی‌رم سرجام. همینجا می‌مونم و هرروز این کشاله رونت رو بیشتر سوراخ می‌کنم... آره، اینجوریاس!

اما کشاله ران بخت برگشته گناهش چه بود؟
-اوا خواهر؟... این لندهور قدر مارو نمی‌دونم، تو چرا من رو می‌خوای اذیت کنی... من سر کدوحلوایی‌ام یا تهش؟

در حالی که درون فنریر قیامتی حقیقی به پا بود، سایرین مشغول برانداز ساختمان پیش رویشان بودند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.