هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (بلاتريكس.لسترنج)



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷:۳۶ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۸
#1
بررسی پست شماره ۲۲۹ فرهنگستان ریدل، جودی جک‌نایف:

پستتون نقد خاصی نداره. یه پست ساده است.
عموما درخواست نقد پست‌هایی رو می‌دیم که در مورد چیزیشون شک داشته باشیم. مثلا به یه سبک جدید نوشتیم، یا تغییری تو سوژه‌ بوجود آوردیم و می‌خوایم بدونیم خوبه یا نه.
یا سوژه خاصی داره و می‌خوایم ببینیم برخوردمون باهاش خوب بوده یا نه.
حتی می‌تونیم چیزی که می‌خوایم بدونیم رو بپرسیم تو درخواست نقدمون. که آقا گفته بودی این‌کار رو بکن، کردم، خوب شده؟

من الان صرفا چندتا نکته مثبت و منفیش رو می‌گم بهتون.

طول پست خیلی خوب بود.
روند پست همچنین. فقط دامبلدور می‌تونست مقاومت بیشتری نشون بده. مخالفت کنه، سعی کنه کراب رو راضی کنه بیخیال زدن ریشش بشه. خیلی راحت قبول کرد.
کلا ریش دامبلدور سوژه زیاد داره. چیزایی که ممکنه تو ریشش وجود داشته باشن، مخالفت کنن و نخوان بی‌خانمان شن.

نقل قول:
-هی؟ پروفشون؟ به یه خوشمل نگاه کن دیگه!

اونقدر ریز ریز خندید که دامبلدرو بهش نگاه کرد.
-بله بابا جان؟
-هیچی!... آخیــــــــــــش! راحت شدم!


پروفشون جالب بود. ولی بقیه جمله حتی برای کراب هم لوس بود.

ببینین یه چیزی یادتون باشه.
دامبلدور یکی از قوی‌ترینِ جادوگراست.
مرگخوارا همه ازش می‌ترسیدن. شاید اینو بروز ندن اما خیلی هم پررو و بی پروا رفتار نمی‌کنن باهاش. دامبلدوره به هر حال.
قبلا ها این چیزا تو سایت مد بودا. سیاها به دامبلدور تو چت‌باکس می‌گفتن دمبل و فلان. سفیدا هم لرد رو مثلا کچل صدا می‌کردن. اما شکر سالازار این چیزا از مد افتاد. چون کلا خلاف ایفای نقش صحیح بود. کجای کتاب ملت (چه سفید چه سیاه) اینقدر لوس و پررو صحبت می‌کردن با لرد؟ یا با دامبل؟
خوبه حواستون به اینا باشه.

کیفیت پستاتون بهتر شده. از الان فقط باید سعی کنین بهتر بنویسین و پسرفت نداشته باشین.

موفق باشی.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: مهاجرت: نسخه جدید سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۵۷:۰۶ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸
#2
من یه چیزایی اضافه کنم.

قبلا که مدیر بودم، هربار وارد منو می‌شدم، می‌گفتم ایکاش سایت عوض شه. این چیه گذاشتین جلو من!
همونطور که حسن گفت، برای یه بلاک ساده باید با کلی کد سر و کله می‌زدم که از دونه دونه‌اشون می‌ترسیدم. که چه می‌دونم یهو یه چی میشه و خراب میشه و فلان.
یه عکس و خبر گذاشتن حتی برام دردسر داشت.
اما در حال حاضر که یه کاربرم، ترجیح می‌دم همینجا باشم.
برام خیلی پیش میاد به پست‌های قدیمی خودم بربخورم و یهو می‌بینی یه ساعته دارم پست‌های ده سال پیش یه تاپیک رو می‌خونم و راستش لذت می‌برم.

جدا از بحث پست‌ها، من ترجیح میدم قالب سایت رو دوست نداشته باشم و وقتی عوض شد، ذوق کنم و چندروز از تازگیش لذت ببرم و به جون مدیر فنی دعا کنم.

پریدن پست‌ها هم راه حل داره. به سادگی و با یه کلیک میشه کپیش کرد که اگه پرید، باز به سادگی رفرش و پیست کنیم.

در مورد لایک و نظر، طبیعتا تاثیر منفی خواهد داشت. چرا؟... من شخصا اگه یه تازه‌وارد بودم و یه پست می‌زدم که لایکاش از ممد ویزلی کمتر باشه، سرخورده می‌شدم.
با حس قهرمان بازی تازه واردها هممون آشناییم. و هممون هم می‌دونیم که کم پیش میاد بشینیم پست‌های تازه واردین رو بخونیم. اما مثلا من تک تک پست‌های کراب رو می‌خونم! اون تازه وارد بخت برگشته، چقدر شانس داره که لایکی داشته باشه؟ بعدم ناخودآگاه این لایک‌ها معیار سنجش می‌شن!

خلاصه که بنده در حال حاضر رای ندادم، چراکه ممکنه توضیحی داده شه که متوجه شم نظراتم اشتباه بوده.

ویرایش:
آقا قطعا مهاجرت سودهایی هم برای سایت داره. و می‌دونم اینایی که حسن گفتن، تنها بخشی از امکاناتیه که اونور می‌تونیم داشته باشیم.
می‌تونیم راحت‌تر فعالیت کنیم. اما من شخصا ترجیح می‌دم همینجا بمونم. با اینکه می‌دونم این سایت برای مدیرا چقدر دردسر ایجاد می‌کنه در فراهم کردن خواسته اعضا!


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۴ ۱۳:۰۸:۱۹

I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷:۱۱ شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸
#3
بررسی پست شماره ۲۰۳ افسانه‌ ارباب جانم، جودی جک‌نایف:

جودی خیلی خوبه که داری سعی می‌کنی بهتر بنویسی. این تلاشت از پست‌هایی که می‌زنی معلومه. اما یه جای کار می‌لنگه... اگه گفتی کجا؟
خودم می‌گم... ببینین بین این نقد تا نقد بعدی، باید حداقل سه پست درست و حسابی باشه. یعنی این‌که الان این پست رو نقد می‌کنم. با توجه به توضیحاتی که بهتون می‌دم، شما باید سه پست دیگه بزنید. نه تو تالار خصوصی و نه فن فیکیشن. سه رول ایفای نقشی مثل همین.
چرا تالار خصوصی نه؟... چون من عضو تالار شمام. ولی مثلا اگه نقد کننده گریفیندوری باشه، نمی‌بینه پست شمارو که!
و دومین اشکالی هم وجود داره. اینکه شما از سه جا نقد می‌خواین. اول تالار، دوم اینجا، سوم تالار نقد.
من وقتی پست‌های شمارو نقد می‌کنم، یادم می‌مونه چی به چیه. اما نمی‌رم پست‌های تالار نقد رو هم بخونم که. در نتیجه نمی‌دونم اونجا بهتون چی گفتن.
در ضمن، من به سبک خودم، با علایق خودم و نظرات خودم نقد می‌کنم. یه نقدکننده دیگه، با معیارهای خودش. ممکنه چیزی که از نظر من اشکاله، از نظر یکی دیگه خیلی هم خوب باشه.
پس نکنین این‌کار رو. نقد گرفتن از سه نفر مختلف هیچ کمکی به شما نمی‌کنه. مخصوصا نقد گرفتن از دو نفری که نظراتشون خیلی با هم فرق می‌کنه.
مثلا هکتور پست‌ شمارو تو تالار خصوصی نقد کرد. خودم ازش خواستم. چرا؟ چون من و هکتور تقریبا هم نظریم. (گفتم تقریبا، چون هیچ دو آدمی وجود ندارن که دقیقا از هر لحاظ هم نظر باشن.) اکثر چیزایی که از نظر هکتور اشتباهه، از نظر منم اشتباهه. پس ازش کمک خواستم. اما عموما نقدکننده‌ها نظراتشون فرق می‌کنه و شما فقط گیج میشی... که بالاخره این کار خوبه یا بد!
به نظرم یه نقد کننده انتخاب کنین و با همون یک نفر پیش برین. حالا هرکی که باهاش راحت ترین و توضیحاتش براتون ملموس تره.

بریم سراغ پست.

نقل قول:
دود همه جای اتاق رو گرفته بود. بلاتریکس و مرگخواران و حتی غیر مرگخواران، به لرد خیره شده بودند که هذیون می گفت:

گفته بودم بهتون این «گفت»هارو بهتره حذف کنین. مثلا اینجا می‌تونستین اینجوری بنویسین:

دود همه جای اتاق رو گرفته بود. بلاتریکس و مرگخواران و حتی غیر مرگخواران، به لرد که هذیون می‌گفت، خیره شده بودند.

نقل قول:
-توت با خامه جنگلی... ما دستور میدهیم کمی توت جنگی برایمان بیاورید!

این دیالوگ خیلی خوب بود. ببینین دقیقا بحثی که قبلا با هم داشتیم رو اینجا به نحو احسن پیاده کردین. لردی که با ابهته ولی گیجه و هذیون میگه. آفرین. جمله ساده‌ای بود که طنزش خوب بود و خنده دار.

نقل قول:
تنها کسی که برای لرد همه چیز رو آماده میکرد، مروپ بود. میدویید و هرچه لرد می گفت رو انجام می داد.
-توت؟ بیا پسر تاریکم!
-توت جنگی مخلوط با خامه، کمی شکلات خورد شده روش؟ بیا پسر محو شده در دودم!

اینم همینطور. وقتی همه گیج شدن و با تعجب به لرد نگاه می‌کنن، مروپ داره چیزای عجیب غریبی که لرد می‌خواد رو براش آماده می‌کنه. واقعا خوب بود. شخصیت مروپ رو دقیقا شناختین و به خوبی از سوژه‌اش استفاده کردین.

نقل قول:
تو این مدت؛ -هیچ جوره- بلاتریکس نتونسته بود، زن در سنت مانگو را راضی به اومدن کند. تو آخرین تلاش های بی فایده‌اش گفت:
-میاین یا بیارمتون؟

اون نقطه ویرگول اشتباهه. کلا علامت کم کاربردیه. نرید سراغش.
این قسمت پستتون رو حیف کرد. چون مشکل داره. هم جمله بندیش و هم لحنش... یه جا محاوره و یه جا کتابی. «اومدن» محاوره‌است و «کند» کتابی! قرار گیری اینا کنار هم بی معنیه.
«راضی به آمدن کند»یا «راضی به اومدن کنه.»

تو این مدت بلاتریکس هیچ‌جوره نتونسته بود، ساحره سنت مانگو را راضی به اومدن کنه. تو آخرین تلاش های بی فایده‌اش گفت:
-میاین یا بیارمتون؟


تو بحث رودولف و بلا، دیالوگ آخر بلا زیادی بود. خود بحث خوب بود. اما بدانین و آگاه باشین که یه جمله بد وسط یه پاراگراف خوب، کیفیت اون پاراگراف رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده.
چیزایی که نمی‌دونین خوبه یا نه رو حذف کنین.

پس چی شد؟

۱- نقطه ویرگول نزنین.
۲- «گفت»هارو حذف کنین. به جاش توصیف کنین. مثلا جای اینکه بنویسین بلاتریکس گوشی رو کوبید روی میز و داد زد، فقط بگین گوشی رو کوبید روی میز و بعد دیالوگ رو بنویسین. یعنی:
بلاتریکس که از عصبانیت سرخ شده بود، گوشی رو کوبید روی میز.
‏-گشت ارشاد چیه؟ مگه اینجا ایرانه؟

و در انتهاش می‌تونین یه شکلک داد زدن مثل هم اضافه کنین.
۳- جملات اضافه رو حذف کنین.
۴- بیشتر بخونین... خوندن خیلی بهتون کمک می‌کنه.
۵-موفق باشید.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۷:۰۳:۳۰ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#4
بررسی پست شماره ۲۰۰ افسانه ارباب جانم، جودی جک نایف:

خب جودی...

نقل قول:
ابیگل بیرون اومد. هوریس همین موقع داد زد:
‏-بعدیــــــــــــــــی!

لازم نیست سایز نوشته رو بزرگ کنین... البته جالب بود. اما لازم نیست همیشه این‌کار رو بکنین. می‌تونین فقط بولدش کنین.
یا حتی می‌تونستین از جمله «هوریس همین موقع داد زد:» چشم پوشی کنین و فقط به همون دیالوگ بزرگ شده اکتفا کنین. جالب می‌شد.

ابیگل بیرون اومد.

‏-بعدیــــــــــــــــی!


فقط ببینین من توضیحم در مورد ابیگله. دیالوگ مال هوریس. پس یه خط بین دیالوگ و توضیح خالی می‌ذارم که مخاطب متوجه شه دیالوگ مال ابیگل نیس، متعلق به یکی دیگه‌است.

نقل قول:
نفر بعد، نفر جلویی بدبخت را انداخت و به جلو دوید.

این جمله خنده دار بود. خود جمله‌اش خوب بود. وقتی می‌گم سعی نکنین به زور جملات رو طنز کنین، دقیقا منظورم همینه. یه جمله ساده، می‌تونه طنز باشه. ساده، خوب و کافی.

یه چیزی که لازمه حواسمون باشه، اینه که این پست، تو محل خانه ریدل‌هاست. یعنی مقر مرگخوارا. پس ملت باید مرگخوار باشن. حالا شما جودی رو وارد سوژه کردی. عیب نداره. اما باید یه دلیل برای حضورش داشته باشیم. اما لازم نیست دلیلش جدی باشه. می‌تونه کاملا احمقانه باشه! می‌شد از پنجره اتاق بپره تو. از تو لوله آب خودش رو بکشه تو.

نقل قول:
جودی رفت و به لرد گفت:
-اربابا!
-باز تو! ما ارباب تو نیستیم!

با هم راجب ابهت داشتن لرد حرف زده بودیم. اینجا خوب بود. کافی بود.

نقل قول:
ارباب یکه خورد.
به تو چه جن ابله کثیف! برو بیرون!
-چون بابا...
و لرد، جودی را با اکسپلیارموس بیرون کرد!
-بیرون جودی!

اما اینجا باز از دستتون در رفت. ابهت لرد، به این معنی نیست که بد حرف بزنه یا الفاظ قلمبه سلمبه استفاده کنه.
و یه نکته دیگه...
ارباب لفظیه که مرگخوارا برای خطاب لرد استفاده می‌کنن. تو توصیفات استفاده ازش خوب نیست. دخیل کردن علایق شخصیمون تو توصیفاته. همون لرد یا لرد سیاه بگین خوبه.

نقل قول:
کمی صبرکرد و کنار گوش جودی داد زد:
‏-بعدیـــــــــــــــــــــی!
‏-

اینم خوب بود. باز در عین سادگیش، خنده دار بود.

پستتون کوتاه بود. لازمم نبود بلند‌تر باشه. سوژه هم هیچ تغییری نکرده بود. اینا خیلی خوب بود.
رو ایراداتی که گفتم، کار کنین.

موفق باشید.



ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۱۷:۰۶:۵۰

I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۲:۴۷:۴۵ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#5
-خودت بگو اصلا!

خودت مذکور، تا به حال در این شرایط قرار نگرفته بود.
-چی شده؟... یه خلاصه بدین اول.
-خلاصه چیه آقا... بگو نظرت در مورد اون آقا چیه؟

-پستونک!

مامور قطار انگشتش را در حلق بچه فرو کرد.
-بگو!

رودولف کمی این ‌پا و آن پا کرد.
-خب... اربابن دیگه. میریم پیشش غر می‌زنیم، درخواست بخشش می‌کنیم... از بلا شکایت می‌کنیم...
-از من شکایت می‌کنی ملعون؟... تو بيا بيرون، با روده کوچیکت دار می‌زنمت.

صدای بلا بود که از ناکجا آباد قطار، به گوش رسید.
رودولف حساب کار دستش آمد.
-آقا این آقایی که شما می‌گی... خیلی خوبه... اصلا جادوگر به این خفنی و مهربانی دنیا به خودش ندیده... شما داری اشتباه می‌کنی... مسئول این آشوب‌ها اون نیس که... بلائه! همش زیر سر موهای بلاس!

مامور از شدت تاسف خوردن برای حال و روز خودش، تاسف دانی‌اش دچار شکاف شد.
-خانم!... خانم محترم... شما بگو... نظر شما چیه؟
-میشه بمونم؟


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۴۸:۱۶ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#6
خلاصه:
یکی از هورکراکس های لرد به نام بیلی از گرینگوتز فرار کرده. خسته شده و می خواد مستقل بشه و ارتش خودشو تشکیل بده. ولی ارتش خرج داره. برای همین تصمیم می گیره اول کمی پول در بیاره.
کارهای زیادی می‌کنه اما هیچکدوم موفق نبودن. چوبه الان برای بازیگر شدن به تئاتر رفته. بهش نقش چوب شور دادن و قول دادن که اگه نقشش رو خوب بازی کنه، می تونه نقشای بهتری بگیره و پیشرفت کنه. اما بچه‌ای که نقش خورنده چوب شور رو داشت، واقعا اونو خورده و حالا به فکر راهی برای خلاص شدن، قبل هضمه.
.................

بیلی سعی کردن تمرکز کند.
-به اسید معده توجه نکن... تو باید تمرکز کنی... تو باید خودت رو نجات بدی... تو می‌تونــ... بابا عمو! یه دقیقه بیخیال هضم ما شو... همه حس تمرکزم رو گرفتی!

اسید جا خورد... اسید دلش شکست... اسید سرشکسته هم شد.
-چرا داد می‌زنی؟... به من چه؟... مگه من دلم خواست اسید معده شم؟... مگه تقصیر منه؟ مگه من خواستم؟

خودش را گوشه ای جمع کرد و مظلوم به نظر رسید.
بیلی از خودش خجالت کشید. چطور دلش آمده بود دل یک اسید بیچاره را بشکند؟
پاسخ واضح بود... بیلی اصلا دل نداشت. اما نمی‌خواست به جزییات اهمیت دهد. مهم کلیات بود.
اگر اسید دل شکسته کینه می‌کرد، قطره قطره جمع و وانگهی دریا می‌شد، می‌آمد و او را که اربابی بزرگ شده بود، تجزیه می‌کرد، چه؟
البته این هم جزییات بود... کلیات مهم‌تری وجود داشت... بیلی باید از معده بچه خلاص می‌شد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵:۳۳ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#7
-ببین بیلی... آروم باش. به جنبه‌های مثبتش فکر کن. تو قراره ارباب شی!... چی مهم‌تر از اینه؟ چرا غصه... آخ!

مامور به هنگام ورود به مغازه، به دیواری برخورد کرده بود.

-هوی... مردک! مراقب باش... خب بیلی داشتم می‌گفتم. چرا غصه می‌خوری؟ اینا خاک خوریه. بعدها همه از ارباب بیلی به نیکی یاد می‌کنن... بزرگ‌ترین ارتش مال تو خواهد... آخ!

مرد مقادیری پیچ و مهره در جیبش ریخته بود.

-مردک تسترال صفت!... چی می‌گفتم؟
-آقا تبر دارین؟
-تبر؟ تبر چرا؟ می‌خوای تبر به من بزنی؟... جواب بده!

بیلی فقط داد و بیداد می‌کرد.

بالاخره خریدهای مامور تمام شد.
-خب آقای چوب...
-بیلی...
-بیلی... الان برمیگردیم اداره و کار تو رسما شروع می‌شه.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸:۱۳ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#8
فرشته عذاب، از ناکجا آباد، با سرعت عجیب غریبی پیدایش شد.
-آخ جون! عذاب!

با حرکت دست فرشته، مرگخواران همه به هم زنجیر شده و کشان کشان به سمت محلی برده شدند.

-فنر... می‌کشیمت! شک نکن... با دستان خود قطعه قطعه‌ات می‌کنیم...

فنر نمی‌دانست کجای این قضیه تقصیر اوست.

-نمی‌دونی؟ نمی‌دونی؟... بزنیم لهت کنیم مردک؟

فنریر فهمید... لاکن ترجیح می‌داد نفهمیده جلوه کند.

بالاخره متوقف شدند. در اتاقی سفید که یه در دیگر نیز در آن وجود داشت.

-خب... اون دری که می‌بینین در اتاق عذابه... نوبتی وارد می‌شین و عذابی متناسب خودتون می‌بینین. داوطلب اول کیه؟

همه نگاه‌ها به فنریر دوخته شد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳:۳۹ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸
#9
تصمیم گرفت شانسش را امتحان کند. شاید آن مرد به او راه و رسم پولدار شدن را می‌آموخت؛ پس لی لی کنان به سمت مرد رفت.
-هی آقا! :hi:

صدایش با صدای دیگری آمیخته شد.
دو مرد هیکلی از دو طرف به سمت مرد فروشنده می‌آمدند.
مرد که ترسیده بود، به اولین چیزی که دستش رسید، چنگ زد... اولین چیز هم چیزی نبود جز... بیلی!

-به جون داداچ نزدیک شی می‌زنم!
-هوی! از خودت مایه بذار... من تا پول ندی نمی‌زنم.

آن دو داداچ نترسیدند و نزدیک شدند.
-مواد که پخش می‌کنی، مامور قانون هم تهدید می‌کنی؟
-نیا جلو! جون داداش می‌زنم... می‌زنم!

و زد... اما بیلی که گفته بود نمی‌زند.

دو داداچ ریختند سر مرد و دستبند زنان بردنش... البته به انضمام بیلی، به عنوان صلاح سرد استفاده شده، بر علیه مامور دولت!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۰۸:۱۳ سه شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۸
#10
روزها می‌گذرن... جوری که فکرشم نمی‌کنی، با بی‌رحمی میگذرن.
یه روز... فکر می‌کنی امروز ته دنیاست. فک می‌کنی فردایی وجود نداره و امشب قطعا آخرین شبیه که زندگی می‌کنی... اما وقتی خواب سراغت میاد، می‌خوابی... یهو از خواب می‌پری و می‌بینی روز بعد شروع شده و تو با دست خالی، درست وسطش هستی.

آدم‌ها قوی‌تر از چیزی هستن که حتی تو قهرمانانه‌ترین خواب‌هاشون می‌بینن. حتی تو اون خوابی که با یه دست خالی و یه دست نسبتا خالی‌تر، با سه اژدهای شاخ دم مجارستانی می‌جنگی و اونارو تو یه قوطی کبریت زندانی می‌کنی.

یه روز با یه اتفاق فکر می‌کنی این دیگه از توان من خارجه... دیگه نمی‌شه... دیگه ممکن نیست.
اما با شروع روز بعد، می‌بینی که نه... هنوز سرپایی. هنوز هم می‌تونی... باور کن!

بلاتریکس هم از این قضیه مستثنا نبود.
اون روز درست از همون روز‌ها بود.
از روزهایی که اگه با بلاتریکس رو در رو شی، با موجودی رو‌به‌رویی که صد رحمت به اون سه اژدهای شاخ‌دم مجارستانی.
از اون روز‌ها که موهاش تو کل خونه ریخته بود و شبیه تیغ جوجه تیغی فرو می‌رفت تو دست و پای هرکی که سهوا بهشون بر‌می‌خورد.
لپ کلام این که بلاتریکس عمیقا ناراحت بود.
چراش رو نه من می‌گم، نه شما بپرسین؛ چون حقیقتا نمی‌دونم.
اما قضیه جدی بود. در حدی که رودولف حتی نخواست شانسش رو امتحان کنه. خودش بالشتش رو برداشت و رفت تو راهرو، پاشو به میز بست و خوابید.

بلاتریکس موند و اتاقش و غول غصه‌اش، که هی داشت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. یعنی خود مشکلش غول نبود‌ها... بزرگ بود راستش... اما غول... نه خب.
اما خب فکر کنین که موندین تو اتاق، با یه مشکل بزرگ... هی هم دارین افسردگی می‌کنین... خب غول می‌شه دیگه!
می‌دونین که؟... آدم‌ها افسرده نمی‌شن... افسردگی می‌کنن... نفهمیدین؟ توضیح می‌دم خدمتتون.
ببینین شما وقتی خیلی غصه دارین، ترجیح می‌دین بشینین زل بزنین به دیوار و هی به خودتون تلقین کنین که چقدر بدبخت و بی‌چاره‌این و به همه چیزای بد دنیا فکر می‌کنین تا حالتون بدتر بشه... یعنی هی افسردگی می‌کنین. اگه اینجوری نیستین... بهتون تبریک می‌گم... چون یا تا‌حالا عمیقا غصه نخوردین، یا مغزتون عمیقا سالمه! که در هرحال امیدوارم همیشه همینجوری بمونین.

خلاصه... بلاتریکس همینجور نشست غصه خورد. تا اینکه هکتور جرئت به خرج داد و با پاتیل کوبید فرق سر بلا... بلا به خواب نازی فرو برده شد... خب به زور بود... اما مهم این بود که خوابید.
وقتی صبح با یه شاخ رو سرش که در اثر ضربه هکتور بوجود اومده بود بیدار شد، دید سر ظهره... باورش نمی‌شد اما دیشب از غصه دق نکرده بود... صبح شده بود و اون باید به سر‌کارش می‌رفت... چندین پرونده داشت که باید بهشون رسیدگی می‌کرد... متاسفانه یا خوشبختانه، کار غم و غصه سرش نمی‌شد. محفلیونی که باید از زیر زبونشون حرف بیرون می‌کشید، تو شکنجه‌گاه منتظرش بودن، تسترال‌ها به غذا احتیاج داشتن و مرگخوارای آینده، منتظر خالکوبی مرگخواریشون بودن. و همین کار اونو برای چندین ساعت از غول غصه حفظ کرد.
غول کوچک و کوچک‌تر شد و در آخرین ساعات کار، تنها یه مشکل بزرگ ازش موند. هنوز بزرگ بود... اما از وحشتناکیش کم شده بود. الان فقط یه مشکل بزرگ بود که نمی‌تونست بلاتریکس رو بکشه و فقط می‌تونست چندساعت قبل خواب، روانش رو به هم بریزه.
هنوز ناراحت بود... هنوز این غصه رو دلش سنگینی می‌کرد... هنوز افسردگی می‌کرد... هنوز هی می‌گفت اگه بازم اینجوری شه چی؟ اگه بازم این اتفاق بیوفته چی؟ اگه کاری از دستم برنیاد چی؟ اگه اینبار از اینم بدتر شه چی؟ اما می‌دونست فردا صبح، زندگی باز شروع می‌شه و چه بخواد و چه نه، باید زندگی کنه.

خلاصه که همین... زندگی ادامه داره!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.