هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اتاق خون!
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶
#1
-" نخور گربه ی تمیز"
-" اگه نخوری می خورمت. قدیم سیرم هستم. نخور"

هکتور برای لحظه ای نگاهی به دوربین می کنه و دوباره درجا زدنش شروع می شه چون دمش زیر دست آرنولده و نمی تونه فرار کنه از اون طرف آمیلیا که تلسکوپش رو تعمیر کرده داره ستاره ها رو رصد میکنه.

-" هی پسر. کمک نکن. این داره معجون می خوره" (نویسنده با دیدن این شکلک یاد لوراخس میافته و کمی می خنده و ادامه میده)

آرنولد با خودش فکر میکنه اینطوری فایده نداره اگر می تونست دهن این جونورِ ریزه میزه رو باز کنه معجون رو به زور میریخت تو حلقش اما چی کار می تونست بکنه، همینطور که با یه دستش دم موش رو نگه داشته بود دست زیر چونه اش می زنه. دوربین به سمت ابر بالای سرش میره و آرنولد رو نشون می ده که پنجه اش رو بیرون میاره و داخل شکم موش فرو می کنه تا درد بکشه ولی موش بعد از اینکه معجون رو می خوره از شدت خونریزی میمیره.


همینطور که آرنولد تو ابر تفکراتش گم شده نگو موش یواشکی دمش رو از دست آرنولد میکشه و شروع می کنه در رفتن و آرنولد تا به خودش میاد موش یه چند پنجه ای ازش فاصله گرفته و کم کم داره به اونسر اتاق میره که تلسکوپ رو به عنوان مانع بین خودش و آرنولد قرار بده آما آرنولد با یه حمله ناگهانی به سمتش اون رو مجبور به در رفتن دوباره می کنه که تعقیب گریز آرنولد و هکتور در نهایت منجر به منهدم شدن تلسکوپ آمیلیا میشه. که آمیلیا به شکل یه پتریفیکوس توتالوس به سمت دو حیون نثار می کنه. صحنه اسلوموشن میشه و همینطور که پتریفیکوس تو هواه (پیام بازرگانی میدن و وقتی بر میگردیم) آرنولد متوجه پشت سرش و پتریقیکوس میشه و در لحظه آخر از سر راهش کنار میره و هکتور بیچاره در حالی که داره به صورت اسلو موشن فریاد میزنه:

-"نـــــــــــــــــه مـــــــــــــــــــن تــــــــســــــــــلـــــــــیـــــــــــــم نــــــــــمــــــــــــی شًــــــــــــــ..."


بله تو اون انتها طلسم بهش می خوره و دهنش باز میمونه.

-"هی پسر کارت خیلی بد بود. ازت متنفرم. به دامبلدور نمیگم تلسکوپ بدتر بهت بفروشه"

-" ای گربه ی بوق بوق بوق (از پخش دیالوگ معذوریم). زدی تلسکوپمو شکوندی حالا دوقورت نیمتم باقیه. حیف آسلام محفلی دست و پامو بسته وَاِلا..."

حرفش رو وقتی میبینه آرنولد داره معجون رو تو حلق هکتور خالی می کنه ناتموم می ذاره.


شناسه قبلیم

یاد مری و لینی (بوقی) و لونا و ققی و زینو و آسپول و فلیت و چو (بوقی) و هلنا و .... خیلی بودن نمیشه همه رو گفت خوب بخیر بازم من اومدم،

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۸:۵۹ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶
#2
کمی آنسوترکافه سه دسته جارو


کافه مثل همیشه شلوغ و پر سر وصدا بود وهر کس به نوعی صبحش را در کافه می گذراند برخی در حال خوردن صبحانه و نیم چاشت بودند و برخی در کنار گروهی از دوستان به صحبت های روزمره مشغول بودند در این میان مردی با ردای تیره و موی بلند جو گندمی و ریش کوتاه پروفسوری، که نشانگر میان سالی اش بود، درست پشت پیشخوان تنها و ساکت نشسته بود و نامه ای که به نظر دستوراتی از مافوقش باشد را زیر دست چپش نگه داشته بود و با دست دیگرش لیوان نوشیدنی اش را می چرخاند.

-" چیز دیگه ایی میل دارید قربان؟" صدای کافه چی باعث شد که رگناک برای لحظه ای دست از نگاه کردن به نوشیدنی اش بردارد و به کافه چی پاسخ دهد:

-"فعلاً هیچ" بعد از گفتن این جمله دوباره نگاهش را به نوشیدنی اش دوخت و غرق در فکر شد.

پس از مدت کوتاهی درب کافه باز شد و مردی با یک کوله پشتی نسبتا بزرگ یک نقشه تا شده در دست، عینک دودی و کلاه لبه دار پیشاهنگی، وارد کافه شد و مستقیم در کنار رگناک نشست، یک نقشه و چند سکه ایی که به نظر یک گالیونی می آمدند را روی پیش خوان گذاشت و طوری که همه بشنوند گفت:

-" شنیدم نوشیدنی های کره ای این کافه خیلی خوبن، می شه کمکم کنید اینجا رو پیدا کنم؟"

کافه چی درحالی که نوشیدنی کره ای روی میز می گذاشت و با نگاهش دنبال نقطه ی اشاره شده می گشت؛ گفت:

-" امیدوارم که شهرت نوشیدنیمون از خودش بهتر نباشه."


رگناک بدون چرخاندن حتی یک استخوان به سمت جیسون گفت:

-" جیسون خوشحالم که تو اومدی. اطلاعات جدیدی بدست آوردم، تو قصر مالفوی ها جلسه است. همه مرگخوارا جمع می شن به دامبلدور بگو من پیشنهاد یه حمله کامل رو نمی دم اگه کاری کنیم مرگخوارا به این جلسه نرسن امکان شکنجه و کشته شدنشون توسط خود لرد زیاده هم چنین بهش بگو من طرف خودم رو انجام دادم بزودی برای گرفتن دستمزد میبینمش"

جیسون نوشیدنیش رو یه نفس سر کشید و از جایش بلند شد، مستقیم به کافه چی نگاهی انداخت، عینک دودی اش را کمی پایین کشید و چشمکی به او زد:

-" ممنون راهنمایی خوبی کردید، بقیه اش رو پیش خودتون نگه دارید."

و درحالی که نقشه اش را تا می کرد به سمت درب کافه راه افتاد. رگناک نیز دوباره به نوشیدنی اش خیره شد.


ویرایش شده توسط رگناک اول در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱ ۹:۱۲:۳۹
ویرایش شده توسط رگناک اول در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱ ۹:۱۴:۴۱

شناسه قبلیم

یاد مری و لینی (بوقی) و لونا و ققی و زینو و آسپول و فلیت و چو (بوقی) و هلنا و .... خیلی بودن نمیشه همه رو گفت خوب بخیر بازم من اومدم،

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دسته اوباش هاگزمید!
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
#3
سلام بر تمام اوباش
۱_ تاریخ عضویت از اولین شناسه خود را بنویسید.
این شناسه که خب دو نهایت سه روزه قبلی فک کنم از پاییز 87یا 86 تا یه جاهیی تو 91 بود.
۲_هدف اصلی شما جهت عضویت در دسته اوباش.
مرگخوارا خوبن زیادن محفل خوبه زیاده کاراگاه هم زیادی روشنه واسم. رول سیاه بیشتر کمی سفید دوست میدارم. حس می کنم اینجا جای کار بیشتر داره و دستمون باز تره چون خیلی از گروه ها تو کتاب رولینگانیزه شده.
۳_ یک عمل ضد وزارتی خود را شرح دهید.
۴_ اوباشانه ترین کار خود را شرح دهید.

_"خب اولا که وقتی وارد زمین شدم توسط پرتالی که تو تارتاروس ایجاد کردم (نگرانش نباشید کلا نابود شد همش جذب بنده شد تا بتونم پرتال درست کنم بیام پرتال یه چی مثل آپاراته خودتونه) با کلی جادوگر بر خورد داشتم. یه جزیره دور افتاده جز خاک هلند بود که به خاطر فرار چند تا اژدها ملت کاراگاه و جونور شناس و غیره ریخته بودن اوضاع رو درست کنن. و خب پر از جادو و اینا بود منم که برای بقا نیاز به جادو دارم خودم رو به اونجا رسوندم و درست وسط معرکه ظاهر شدم که باعث شد کل سپری که برای محافظت از مشنگا ساخته بودن کلا جذب بنده شد و بنده درست در محل آتیش چند تا اژده بودم که جذب جادوئیم به اضافه سپری که جذب کرده بودم باعث از بین رفتن کل جزیره به همراه اژدها ها و ملت جادوگر و مشنگ شد. که از اون به بعد چندین سال تحت تعقیب وزارت بودم که در مقطعی تونستن من رو به دام بندازن و تو دپارتمان اسرار تو اتاقی زندانی کنن که به تازگی از اونجا فرار کردم."

-" هی خالیبندی خوبی بود منم یه قاره رو نابود کردم"

بمب خنده کافه رو پر کرد.

-" ولی دسته اوباش جای خالی بندی و مخصوصا ارزشی بازی اینچنینی نی فک نکنم اینجا دو روزم دووم بیاری، اینجا ما نه اون محفلیای سفیدیم که واسمون مهم باشه به کسی آسیب نرسه و از این چیزا نه اون مرگخوارای از خود متچکر که فقط چند تا چیز ساده از تبهکاری بلدن، اینجا با همه ممکنه در بیافتی محفلی کاراگاه حتی مرگخوار، شرافت میان دزدا"

رگناک:

-" مگه بین دزدام شرافت هست"

ناگهان کل کافه با قیافه عبوس به سمت رگناک بر می گردن. لیسا در حالی که چوبدستیش رو زیر گلوی رگناک گرفته می گه:

-" این یه کده ابله که اوباش با اون تا الآن دووم اوردن، این یعنی اگر چیزی بدست بیاری بین همه تقسیم می شه و اگر گیر بیافتی کسی حتی نمیشناستت. البته تا قبل گیر افتادن و مردنت اینجا شاید چیزای خوبی گیرت بیاد، اینجا هم جور ادم داریم از دله دزد تا مزدور ادم کش پس حواست به زبونت باشه. تا انجام دادن اولین مامورتت باهات قهرم."



شناسه قبلیم

یاد مری و لینی (بوقی) و لونا و ققی و زینو و آسپول و فلیت و چو (بوقی) و هلنا و .... خیلی بودن نمیشه همه رو گفت خوب بخیر بازم من اومدم،

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶
#4
محتوای نامه که در دست دامبوله و داره می خونه:

- " دامبلدور عزیز من اسمم رگناک د فرست یا همون رگناک اول که شمشیر گودریک رو ساختم همون که باهاش نامه رو باز کردی. مشکل من اینه که یک موجود جادوئیم که به تنهایی قادر به جادو کردن نیست اما در محیط کوچکی از اطرافم جادو رو جذب خودم می کنم و از این طریق می تونم جادو کنم که البته بسته به نوع جادویی که جذب کردم فقط جادوئی شبیه و از اون دست رو می تونم اجرا کنم. نیازی به چوبدستی برای جادو کردن ندارم اما مشکل اصلی و دلیل اینجا اومدنم اینه که اغلب توانایی کنترل این جادو ها رو ندارم. و نیاز به آموزش دارم و خب به همین علت پیش شما اومدم. لازم به دکره که اغلب شبیه به جادویی که جذب کردم می شم و هیچ شکل خاصی به طور دقیق ندارم اما با جذب کمی جادو می تونم به این شکل انسانی خودم و یا شکل گوبلینی که شمشیر رو به گودریک داد حفظ کنم. درسته که توانایی جادویی خاصی در من نیست اما در مواردی می تونم اشیائی بسازم یک نمونه همین شمشیر که با جادوئی که از اطرافم جذب کردم اونهارو پر می کنم و از اونها می تونم استفاده کنم یا به دیگران برای استفاده بدم. به علت اینکه وزارت سحر و جادو من رو مورد خطرناکی دیده بود در اتاقی در قسمت اسرار زندانی بودم اما با جذب جادوی چاقوی سیریوس تونستم از اونجا فرار کنم و خودم رو اینجا برسونم. من برای زنده موندن و نگه داشتن فرم و شکل انسانی حیوانی یا گوبلینی خودم باید به طور مداوم جادو جذب کنم."

دامبول :

- " اینارو می تونستی خودت بگی چرا نامه؟"

- " آره ولی اینجوری دراماتیک تر بود. در ضمن فک نکنم کلاه گروه بندی بتونه منو جایی بفرسته آخه جادوش ممکنه توسط من جذب شه. نظرت با ریون چیه؟ اونها هم باهوشن هم اینکه اکه شانسی برای پیدا کردن راهی برای بقا ی من باشه اونجاست."

- " خب باید دو تا قول بدی؟ یک اینکه وزارت هرگز متوجه وجودت اینجا نشه. و دو اینکه سلامت دانش آموزا رو در نظر بگیری و بهشون آسیبی نزنی."

رگناک لحظه ای اتفاقات گذشته اش رو مرور کرد چطور چندین ریلم (قلمرو، دنیا، جهان سیاره) رو به نابودی کشیده بود تا این اطلاعات رو کسب کنه و این مقدار از کنترل رو روی بدنش داشته باشه. برای یه لحظه تردید کرد که قول بده یا نه اما اگر قول نمی داد شانسی برای یادگیری جادو و کنترل کامل بدن و جادوش نداشت پس.

- " قول میدم که وزارت نمی فهمه و سلامت دانش آموزا رو به خطر نمی اندازم" نیازی نبود به قول هاش پایبند باشه اما حداقل تا زمانی که خوب تو جادو کردن و کنترل روی بدنش خبره نشده باید این بازی رو ادامه می داد و نشون می داد که به قولش پایبنده.

- " از این طرف بیا تا به خوابگاه ریونکلاو معرفیت کنم"

--------------------------------------------------------------------------------------------

خب چیزایی که دستگیرتون شاید نشده باشه ایناست:

نام: رگناک اول

چوبدستی و چوب جارو ندارد.

توانایی ها: جذب جادو و اجرای جادویی از همان قدرت و نوع که گاهی از کنترلش خارجه. نکته تا حالا طلسم ها نابخشودنی روش اجرا نشده و هنوز اطلاعی نیست که اونها رو هم جذب می کنه یا ... اگر جادوی مناسبی جذب کنه می تونه به شکل حیوانات هم در بیاد. بدون جذب جادو یه موجود در حال مرگه که از جادو کردن عاجز و حتی فرم و شکل خودش رو به زور نگه می داره.

گروه ریونکلاو اگه لینی بوقی و فلیت ویک بذارن.

سن: فقط یه عدده و معنی نداره

تایید شد.
خوش برگشتید!


ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۷ ۱۶:۵۵:۲۱

شناسه قبلیم

یاد مری و لینی (بوقی) و لونا و ققی و زینو و آسپول و فلیت و چو (بوقی) و هلنا و .... خیلی بودن نمیشه همه رو گفت خوب بخیر بازم من اومدم،

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۱ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶
#5
دامبول نامه رو با شمشیر باز میکنه

از اونجا که دسترسی بنده به شناسه قبلیم کلا قطع شده اصلا نمی تونم باهاش وارد شم رول ایفای نقشم هم یکی بهتر از خودم گرفته فک کنم مراحل رو از اول برم بهتره. کلاه (بوقی) لینی (بوقی) سخت نگیرید واسه ما پیرا. بسه دیگه برم سراغ اصل مطلب:


تقریبا آخرین ساعات دوازدهمین روز سال جدید بود که لوکی او را پیدا کرد، یک بچه کوچک رها شده؛ لوکی او را پیش پدر برد و اودین همه را احضار کرد، لمل هیچ کس از والدین بچه خبری نداشت و پس از مدت کوتاهی تصمیم بر این شد که از آن کودک نگه داری کنند. تور به او آهنگری آموخت، اودین روش های جنگ، لوکی او را با راه و رسم جادو آشنا کرد و هیمدال به او آموخت که چیز هایی را که به طور معمول قابل دیدن نیست ببیند و هرکس به نوبه خود به او چیزی آموخت و او را دوست می داشت، تنها کودک این قلمرو کنجکاوی سیری ناپذیری داشت و از ساخت ابزار و وسایل جدید بسیار لذت می برد.

سالیان بعد زمانی که تبدیل به نوجوانی شده بود، مار بزرگ در دریا پدیدار شد و تور برای مغلوب کردن دوباره ی اون راهی شد، اما پس از بازگشت او گرچه مار برای همیشه نابود شده بود اما تور نیز به خاطر سم از پا درآمده بود؛ نوجوان قصه ی ما با غم و اندوه براه افتاد و ناخواسته وارد سمت ممنوعه قلمرو شد، جایی که دو گرگ به زنجیر کشیده شده بودند، جادوی زنجیر ها بسیار قوی و قدیمی می نمود اما به محض اینکه او این زنجیر را لمس کرد زنجیر ها از میان رفته و گرگ ها به محض آزادی به ماه و خورشید حمله کردند و آنها را بلعیدند؛ سپس به سمت تالار بزرگ راهی شدند جایی که تمام کسانی که او میشناخت در آن بودند؛ به سرعت به سمت تالار بزرگ شتافت، اما دیر به آنجا رسید.

نیمی از کسانی که تمام عمرش را با آنها گذرانده بود مرده بودند و نیمی دیگر در حال مرگ بودند، آنها که نفس های آخرشان را می کشیدند وردی زیر لب زمزمه می کردند که او هیچ از آن نمی دانست، پس از چند دقیقه تمام قدرت و دانش آنها به او سرازیر شد.

حال او نام اصلی خود را می دانست "رگنارک" و همچنین می دانست که دنیایش به زودی توسط سیاه چاله بلعیده خواهد شد، اما حال او راه فرار از این دنیای نابود شده را نیز می دانست فقط چند روز صبر لازم بود تا دنیایش به اندازه ی کافی به سیاه چاله نزدیک شود.


ملت همینجوری دارن راوی رو نگاه می کنن یه سری با انزجار که بابا این چیه ادبی و اینا داری میگی حوصله مون سر رفت. یه سری هم خیلی جدی منتظرن ببینن بعدش چی می شه؛ لینی و کلاه هم دارن چپ چپ نگاه می کنن که اینا چه ربطی به دامبول و نامه و اینا داره. راوی با قیافه رو به مدیران بوقی میگه:
-"صبر کنید الان ربط پیدا میکنه." بعد سر رو به تماشاچیا می چرخونه می گه: " اونایی که می خوان بدونن از اینجا به بعد برای رگنارک یا اونطور که خودش دوست داره صداش کنن رگناک چه اتفاقی افتاد منتظر معرفی شخصیتش باشن. اوناییم که حوصله شون سر رفته سر جاتون بنشینید که تازه وارد جاهای خوبش شدیم.

بعد از کلی سفر طولانی رگناک به دفتر مدیر هاگوارتز دامبول منحرف خودمون میرسه. و نامه ای رو که بعد از فرارش از قسمت اسرار وزارتخونه نوشته رو به دامبول میده. دامبول در حالی که خیلی به خودش مطمدنه چوب دستیش رو در میاره به نامه ضربه می زنه آما هیچ اتفاقی نمی افته. برای مدتی این جریان ادامه داره تا دامبول از به تغییر حالت میده و اینجاست که رگناک در حالی که رضایت در چشماش موج می زنه میگه:
- " قربان جادوی شما ایرادی نکرده و مشکلی نداره نامه رو که بخونین متوجه می شین. لطفا بازش کنین" و به شمشیری که ناگهانی روی میز دامبول احضار شده اشاره می کنه.

دامبول با کنجکاوی نامه رو تو یه دست میگیره و با شمشیر اون رو باز میکنه متن نامه:

راوی اینجا میگیه متن نامه رو تو معرفی شخصیت میگم اگه دوست داشتید و این بوقیا تاییدم کنن.

درود.

خیلی خوش برگشتید. شما دیگه نیازی نبود رول بزنید. کافیه فقط اینجا معرفی شخصیت کنید.


ویرایش شده توسط luie.aragon در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۷ ۱۲:۲۶:۱۲
دلیل ویرایش: چند غلط املایی اضفه کردن شکلک
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۷ ۱۳:۳۷:۱۳

شناسه قبلیم

یاد مری و لینی (بوقی) و لونا و ققی و زینو و آسپول و فلیت و چو (بوقی) و هلنا و .... خیلی بودن نمیشه همه رو گفت خوب بخیر بازم من اومدم،

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.