هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۲۰:۵۱:۲۱ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#1
لردسیاه خشمگین از این وضع نابسامان، در حالی که می‌خواست ایوا هر چه زودتر سر پا شده و کلاه وزارت را بر سرش بگذارد. کلاهی که در اصل بر حق بودن لرد را نشان می‌داد.

نجینی که پاره‌ی تن لرد بود، فسی کرد و خزید و کنار لرد آمد. در همچنان در حال فریاد زدن بود و خواسته‌اش را تکرار می‌کرد. لینی سعی داشت پای نارنجی شده‌اش را در چشم هکتور فرو کند.

سپس لرد و پرنسس‌ش، از بلا و مرگخوارانی که در حال بگو و مگو بودند عبور کرده و جلوی در ایستادند.

- اینهمه هورکراکس بزرگ کردیم برای روز مبادا.

سپس طلسم فرمانی روانه‌ی دخترش کرد.

نجینی با دُم‌ش به کله ی خودش ضربه ای زد.

- فسسس!

و تا طلسم اثر خودش را از دست داد نجینی دور لرد خزید و کله‌ی لرد را نیش زد.

تصویر کوچک شده



-
-

مرگخواران ساکت شدند:

-

لرد اخم غلیظی کرد ولی دخترش را بسیار لوس بار آورده بود. پس چیزی نگفت و همگی به در خیره شدند تا باز شود.


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۰۷ دوشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۰
#2







لینی که با تمام وزن بر روی بقیه‌ی مرگخوارها افتاده بود، با وحشت به در خیره شد. به محض برخورد معجون با سطحِ در، چارچوب‌ش به شدت لرزید و در نارنجی شد.

در ِ نارنجی‌شده دوباره شروع به صحبت کرد:

- تا اون کچل بی‌دماغ رو نزنید باز نمی‌شم. تازه باید توی سر پرنسس‌ش هم بزنید!!

این آپشن را دیگر فقط لرد داشت. اصلن کسی غیر از لردسیاه جرات نداشت که پرنسس داشته باشد. معجون هکتور عمل نکرده بود ولی نه تنها در را منفجر نکرده بود بلکه خواسته‌ی در را انحصاری‌تر و خطرناک‌تر کرده بود.

کپه‌ی مرگخواران شروع به ویبره زدن کرد. آنها که همگی به در خیره بودند، سرهایشان را همزمان بلند کردند و نگاهی به هکتور کردند. سپس همگی نگاهشان را از هکتور برداشتند و به پلاکس خیره شدند. آخرین بار او را با قلم‌موی آغشته به رنگ نارنجی دیده بودند که به جان در و دیوار و سقفِ راهروی وزارتخانه افتاده بود و حالا همگی او را مقصر می‌دانستند :

- من نبودم.

- ولی آخه من هم نبودم!

- من هم نبودم!

- من هم قهر بودم!

- هیس فس!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۶:۵۷:۱۱ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#3


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: ستاد انتخاباتی حسن مصطفی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۹
#4
تصویر کوچک شده


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲:۱۱ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸
#5
- پس فس چی؟!

- ما داشتیم مقدمه می‌رفتیم دخترم تا تو آماده بشی و دُم بر کله‌ی ما بگذاری!

- لواشکِ مامان‌بزرگ! شنبلیله‌ی مامان درست می‌گه!

بلاتریکس که پای پر پشم لرد جلوی یکی از چشمان‎ش را گرفته بود نگاهی به نجینی انداخت و در تایید حرف ارباب‌ش گفت:

- بله ما همگی منتظر شما بودیم پرنسس. ببینید بقیه‌ مرگخوارها همگی تایید می‌کنن:

-

نجینی که تایید در چهره‌ی مرگخوارها نمی‌دید از جای‌ش نخزید.

- گفتم تایید کنید پرنسس ببینند!

و مرگخوارها در تایید حرف بلاتریکس اشک شوق ریختند:

- :

نجینی پس از این استقبالِ باشکوه به سمت هرم مرگخواران خزید و شروع به بالا رفتن از آن کرد:

- آخ چشمم!
- آخ قفسه سینه‌ام!
- آخ پاتیلم!
- آخ **ام!
- یاران ما...کولی بازی بسه!

و نجینی به لردسیاه رسید و شروع به خزیدن از مسیر همیشگی کرد تا به شانه‌های لرد رسید:

تصویر کوچک شده


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۰:۰۰ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸
#6
تصویر کوچک شده



"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۸
#7
لردسیاه و نجینی با نفرت به رکسان خیره شده بودند:

-

-

لرد که به آرامی در حال نوازش دُم نجینی بود، با خروشیدن موجی از خشم از برنامه‌ی رژیمی - ورزشیِ بلاتریکس، ناخن‌هایش را در دُم نجینی فرو کرد. نجینی که درد در دُم‌ش پیچیده بود کله‌ی زیبایش را از کله‌ی لرد بلند کرد و بر فرق سر لرد کوبید:

- پرنسس!

- فس!

- ما در حال کشیدنِ نقشه بودیم. برای بلاتریکس برنامه‌ی ویژه‌ای داریم! این ساحره قصد جان ما رو کرده!

- فسسسسسس!

- به پاپا کمک می‌کنی دخترم؟

- شسسس فیسسس! تصویر کوچک شده


- نجینی! پیتزا؟!

- هسسس سس خس! تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


- و اصلن همبرگر هم؟! از ما باج می‌خوای؟!

-

- فرزندِ سیاهی داریم!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶ پنجشنبه ۹ آبان ۱۳۹۸
#8


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: اتاق ضروريات
پیام زده شده در: ۱:۴۶ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
#9
قلم بر دُم می‌گیرم و انشای خود را آغاز می‌کنم.

موضوع انشا: هاکونا ماتاتا

در روزگاران قدیم بشر اولین رستوران را راه انداخت.

در لاکچری‌ترین حالت، "کلپچِ آدمیزاد" تاپ منوی رستوران محسوب میشد. و منو البته از تنوع غذایی زیادی برخوردار نبود. کل غذاهای منو شامل کلپچ و کباب و سالاد سزار(با سزار واقعی ) میشد و البته سالاد شیرازی به‌عنوان پیش‌غذا!

همان‌طور که می‌بینید تعداد غذاها سه تا بود و هیچ تِنی (ten) در کار نبود اصلن که بخواد کلپچ تاپ‌تنِ منو باشد.

اینگونه شد که مسئول رستوران به فکر افتاد تنوع غذاها را بیشتر کند.

بعد از چهل روز تلاش بی‌وقفه و شبانه‌روزی، هفت غذای دیگر به منو اضافه شد:

پیتزا پپرونی
پیتزا مخلوط
پیتزا سبزیجات
همبرگرد
همبرمربع
پاستای پنه
پاستای سبزیجات

و در انتهای منو گزینه‌ای برای دسر اضافه شده بود. دسری بسیار خوشمزه و پرطرفدار، دارک، شکلاتی، با عنوان:

هاکونا ماتاتا

هاکونا ماتاتا خیلی سریع طرفداران زیادی پیدا کرد جوری که مشتری حتا اگر کلپچ سفارش میداد، برای حُسن ختامِ غذایی که خورده بود حتمن هاکونا ماتاتا هم می‌خواست.

ولی جان هاکونا ماتاتاها به جان سرآشپز وصل بود.

او هر بار که هاکونا ماتاتایی برای یک مشتری می‌فرستاد، خطاب به هاکونا ماتاتا می‌گفت:

ای هاکونا که می‌روی به سوی‌اش، از جانب ماتاتا ببوس روی‌اش!


پایان.


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: مهاجرت: نسخه جدید سایت جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۴۹ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸
#10
علی‌جان این نظرسنجیا چیه بعد از هزار سال؟؟؟

یعنی تهش سرنوشت این سایت و خاطرات‌ش رو دوازده سیزده نفر باید مشخص کنن؟؟ پس تکلیف بقیه‌ای که بسیارتر هست خاطرات‌شون چی میشه؟!

روی کلامم با تو نیست با اوناییه که رای موافق به محتوای جدید دادن هستش..

واقعن از نوزده نفر، دوازده نفر رای دادن به محتوای جدید؟؟؟؟ اگر شماها از اونایی هستید که خاطرات واسشون مهم نیست، که نوستالژی اهمیتی نداره واسشون، چرا اصلن میآید جادوگران؟؟ برید توی یه دفتر چهل برگ بنویسید و هروقت خسته شدید پاره ش کنید و دفتر بعدی رو شروع کنید!

من جادوگران رو همینجوری که هست دوست دارم. همینجوری که گاهی یکی دو تا ارور بده، که درمورد ظاهرش حرف زده بشه، که کنار هم ساعت‌ها توی چترباکس بخندیم، یا حتا توی نحوه بحث کنیم ولی بدونیم هروقت لازم باشه کنار هم هستیم.

مگه می‌خوایم رنکینگ جهانی بگیریم آخه! همینجوریشم سرآمدِ همه‌ی سایت‌های فن‌فیکشن‌نویسی در ایران هستش! دوستی‌ها و رفاقت‌ها و زندگی‌ها شکل گرفته بین اعضاش و حتا شاید از بین رفته.. اینا یعنی خیلی پررنگ و مهمه در جایگاه خودش!

فس بر همه‌ی رای‌به‌مهاجرت‌دهنده‌ها! فس!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.