هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۱۱:۱۲ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷
#1
بونجور پروف .
من و ایشون اومدیم عید دیروزتون رو تبریک بگیم و بگیم شنیدیم شما از اینا
دوست دارین .
دوست دارین آیا؟

بونجور به روی ماهت دختر نازنینم! از کجا سلیقمو می‌دونستی شیطون؟

+3


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۲ ۵:۱۴:۲۰

I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۲۵ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
#2
- یعنی الان بریم درخواست حقوق کنیم؟

اجتماع ریونی برگشتن و به آندریا که این جمله رو گفته بود ، خیره شدن .

- چیه خب؟ سوال پرسیدم !

اجتماع ریونی دوباره به سمت پنه لوپه چرخیدند و در همین منتظر جواب شدند .

- خب ... می تونیم در خواست پول نکنیم . می تونیم به جاش درخواست یه سری امکانات و ...
- من ایفون xمی خوام !
- من خونه می خوام !
- لامبورگینی!
-پیتزا !

ریونکلاویان دوباره به سمت آندریا باز گشتند .

- چیه خب؟ آرزو بر جوانان عیب نیست !
- همه اینا درست ولی...

-افراد !

جماعت ریونی پوکر فیس شدند . لایتینا دوباره برگشته بود.

- بیاین اینجا ! می خوام بهتون سنجاق بزنم .

دقایقی بعد

نابغه های تالار ریون سنجاق شده(؟) و در یک خط ، به صف ، در حالی که بهترین ردایی را که گیر آورده بودند پوشیده بودند ، جلوی لایتینا ایستاده بودند و لا در حالی از روی کاغذ پوستی ای قوانین را برایشان می خواند ، جلویشان قدم می زد .

- خب ... سوالی هست ؟

ریونیان زیر چشمی به یکدیگر نگاه کردند .

- لطفا هرکی سوالی داره یه قدم بیاد جلو.

جماعت ریونی طی یک اقدام کاملا هماهنگ قدمی به عقب برداشته و .. یوآن که از قاعده مستثنی بود جلو باقی ماند!

- سوالی داری بمپتون ؟


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
#3
این یکی کمی مغرور به نظر می رسید... چون علاوه بر تاج کلی زلمزیمبو از خودش آویزان کرده بود.
سری به تاسف تکان داد و به سمت مرگخوار بعدی رفت .
با چشم هایش به او دقیق شد ...
این یکی خوب به نظر می رسید ، هم ورزیده بود ، هم قدبلند و هم سلاحی داشت تا علاوه بر جادو ، با کمک آن او را از شر تهدید های احتمالی حفظ کند . لحظه ای به فکر فرو رفت ؛ سپس با متانتی که در شان دختر لرد سیاه بود دوباره از صندلی پدرخوانده اش بالا رفت و با دمش به سامورایی اشاره کرد.
- فییییییسس تیس !
- مطمئنی ؟ خب پس...

لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانش انداخت.
- از این به بعد ...

نفس مرگخواران در سینه حبس شد .لرد سیاه لب خند خبیثانه ای زد .
- از این به بعد...

از آنجایی که مرگخواران قبلا نفسشان را حبص کرده بودند و الان چیزی برای حبس کردن نداشتند ، عضلاتشان منقبض شده و به لرد سیاه چشم دوختند .
لرد که با دیدن مرگخوارانش سرگرم شده بود و از این بازی خوشش آمده بود ،تصمیم گرفت کمی این بازی را ادامه دهد ...

بالاخره کمی هیجان که ضرری نداشت ؟!


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷
#4
نام :

پاتریشیا وینتربورن

خون:

اصیل زاده


گروه:

ریونکلاو 🦅

چوبدستی:

یاس کبود - ریسه ی قلب اژدها - انعطاف پذیر

سن:

۱۶

خصوصیات اخلاقی:

یک ساحره ی به شدت زودرنج تا حدی بسیار کمی شوخ طبع، عاشق کتاب ، نسبتا ترسو، مغرور و به طرز عجیبی راحت طلبه و همین هم اول به فکر منابع خودشه و تا حدی هم می شه گفت زبون تند و تیزی داره !

خصوصیات ظاهری:

همون طور که از آواتارش معلومه رنگ پریده اس ، با موهای درهم ریخته ی سیاه (البت گاهی هم شونه شون می کنه ها ! ) قد بلند و لاغر مردنیه و خالکوبی سیاه رنگ و بزرگی پشتش داره که اصالت و ریونی بودنش رو تائید می کنه.

پاترونوس:

عقاب .

جانورنما:

عقابی سیاه رنگ.

توانایی های ویژه:

ارباب سایه ، پرتاب خنجر ، دانشمند در زمینه ی نفرین ها و طلسم های شوم.

معرفی کوتاه :

در خانواده ی نسبتا ثروتمندی چشم به جهان گشود. پدرش رایسند وینتربورن تاجری ثروتمند بود که در زمان تحصیل در هاگوارتز در گروه اسلایترین جای گرفت و مادرش فلورا کارو (خواهر بزرگتر هستیا کارو و برادر زاده ی آلکتو و آمیکوس کارو ) ریونکلاوی ای اصیل بود. وی از همان ابتدا مشخصا انگل جامعه بوده و هاگوارتز را تک ماده پاس کرده که فول آپشن ترین مزایا رو برای انگل جامعه شدن داشته باشه . تقریبا همزمان با فارغ التحصیلی اش از هاگوارتز بود ، که راه عمه ی بزرگش را در پیش گرفت و همراه با برادرش جیکوب وینتربورن به مرگخواران پیوست که البت جیکوی در راه آرمان های لرد سیاه و دومین جنگ جادوگری در حال دوئل با سه تن از اعضای محفل (کینگزلی شکلبوت، ریموس لوپین، مینروا مک گونگال) به شدت مجروج شده و فوت کرد و به مرحمت لرد سیاه جسد وی را به پاس خدمات ارزنده اش در حاشیه ی گورستان ریدل ها دفن کردند.






جایگزین شود، لطفا.

انجام شد.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۱۹ ۲۰:۱۶:۴۲

I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۳:۱۱ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
#5
پاتریشیا نگاهی به اطراف انداخت . از یک طرف مرگخواران با ژست های (اگه بگی منو بخوره خفت می کنم )و از یک بلاتریکس درحالی که انگشت اشاره اش روی دماغ اون بود ،بهش چشم غره می رفت و آب از لب و لوچه اش آویزان بود.
در نتیجه به نتیجه ای رسید که هر ریونکلاوی باهوشی بهش می رسه!
قبل از اینکه بلاتریکس خودشو بخوره باید یکی را انتخاب می کرد... یکی که هم به او بدی کرده باشه که دلیل موجهی داشته باشه و بقیه هم ازش متنفر باشند تا مشکلی پیش نیاد! چشم گرداند... رودولف گزینه ی مناسبی بود ...ولی ممکن بود دوستی اش با هوریس برایش بد تمام شود... ارسینوس هم بود که به دلیل خودشیفتگی اش و جنجال هایش که می خواست برای خودش جبهه راه بندازه محبوبیت اش روز به روز کمتر می شد ولی اگر به هر شیوه ای نجات پیدا می کرد از آنجا که وزیر و شاه مملکت بود برایش گران تمام می شد و بقیه هم ... او تقریبا با کسی مشکل شخصی نداشت و بلاتریکس هم لحظه به لحظه بیشتر به دماغش فشار می آورد، نفس عمیقی کشید.
- بانز.

بلاتریکس دستش را از روی دماغ او برداشت.
- بانز؟ خوب شد الان می خورمش . کدومتون بانزه ؟

لیسا پاتریشیا رو عقب کشید.
- این چه پیشنهادی بود دادی؟ قهر کنم باهات؟
- پیشنهادم عالی بود! بانز که دیده نمی شه ! کافیه یه کم سرگرمش کنیم تا بانز رو پیدا کنه تو این فاصله هم هکتور یه معجون دیگه درست می کنه تا خانم لسترنج به حالت عادی در بیاید! من نابغه ام مگه نه؟


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۲۸ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#6
پاتریشیا دختربچه را روبه روی خود نشاند و سپس تخته شاسی سیاه رنگی با نماد عقاب و نشان شوم که در هم تنیده شده بودند، به دست گرفت.
-اسم؟

دختربچه تکرار کرد:
- اسم؟... یعنی اسم بگم ؟ ... عه خب باشه... الون ... دورک... الون دورک؛ تازه خیلی هم قشنگه هم می شه بله پسرا گذاشت هم دخترا. (پاتریشیا چشم غره ای به دختربچه رفت )آهان منظورت اینه که اسم خودم رو بگم؟ خو چرا از اول نمی گی من ایلینا ایلوواتار ام ؛البت بروبچ دیدن اسمم یه نمه سخته ایلی صدام می کنند.

پاتریشیا سریعا این اطلاعات را یادداشت کرد.
- می دونی من چرا اینجام؟
- نه.

پاتریشیا سر بلند کرد و دختر خیره شد. فکرمی کرد لرد سیاه حداقل قبل از اینکه آن ها را به این ماموریت بفرستد ، شرح ماموریت را برای بچه ها و سرمربیان مهد گفته و حالا که انگار نگفته بود...
- می دونی لرد سیاه کیه؟
- نه.

پاتریشیا قیافه ی پوکرفیسی به خود گرفت اما بعد به این نتیجه رسید اگر خودش هم بچه داشت به این نتیجه می رسید که از شخصیتی مثل لرد سیاه برایض حرف نزند و به این نتیجه رسید از سوال های ساده تر شروع کند...
- مامانت کیه؟
- من مادر ندارم.
- بابات چی؟
- من پدر ندارم.
- می دونی کی مارا به وجود آورده؟
- خودم ،خودم را به وجود آوردم!
- از بته که به عمل نیومدی! حداقل می دونی آوداکداورا چیه؟
- نه.
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷
#7
هکتریا
(پرفسور هکتور دگورث گرنجر بنیانگزار انجمن معجون سازان خبره و نابغه ی ریونکلاوی دوشیزه پاتریشیا وینتربورن)




لرد سیاه در حالی که وقار همیشگی اش روی یک صندلی ماساژور مشنگی لم داده بود کنترل تلویزیونی مشنگی را به دست گرفت و با بی حوصله گی شروع به عوض کردن کانال ها کرد :

شبکه #: و همانا اگر به خدای یکتا و عشق به اسلام...

تق . لرد کانال را عوض کرد.

شبکه *: کاخ سفید را حسینیه خواهیم کرد و یک طبقه را به بسیجی های واشنگتن اختصاص می دهیم تا
در...

- چی می زنن این مشنگا؟

تق. لرد مجددا کانال را عوض کرد.

شبکه : مهمان داریم چه مهمانی ! کمدین...بازیگ...

تق.

شبکه ٪: همانا دین اسلام عشق را در میان مردم ...

- آوداکداورا!

لرد چین ردایش را صاف کرد ، سپس پس از اطمینان حاصل کردن از سوختن تلویزیون مشنگی سرش را رو به آشپزخانه ی مشنگی و بی نهایت تمیز پتونیا دورسلی کرد .
- رز ! آماده نشد؟

- الان ارباب ، این دیگه آخرشه !
- پس این همه پول که ما خرج تحصیل تو می کنیم به چه دردی می خوره؟

رز و سایر مرگخواران در حالی که حلقه ای نورانی را در دست گرفته بودند به هال وارد شدند.

- خیلی خوبه یاران ما. حالا تونل زمان ما رو راه بندازین .

رز در حالی که گلبرگ هایش را غنچه کرده بود ،شادمان از تعریف اربابش تونل زمان را روشن کرد و کامپیوتری مشنگی را به درون آن پرتاب کرد...

عصر حجر / جنگل اوغاراناغا :

- قـــــار!
- قااااااار؟
- پَنَپَ هـــــوتل!
-قار قار قار!

دو تیراناسورکس از هم فاصله گرفتند و با حالتی قهر وار از هم دور شدند- به شجره نامه ی خاندان توربین مراجعه شود- و لاکترابوکسی در حالی که ویبره می زد و تعداد زیادی بچه دایناسور ویبره-هد زن پشت سرش راه افتاده بودند در محلی که دوتیراناسورکس با هم قهر کرده بودند ایستادند و همین که لاکترابوکس مادر خواست غرش-ویب خود را برای سایر فرزندانش و درس عبرتی برای نسل های آینده اش ، بزند، دایره ی آبی رنگی در آسمان به وجود آمد و کامپیوتری مشنگی بالای سر لاکترابوکس مادر افتاد و بچه هایش را بی مادر کرد .
- قاان؟
- قاقان!
- قوقاقان!
-ماغان!

- آه سلام زندگی ، سلام ای دنیا ، سلام ،سلام ، سلام ای کسی که این پیغام را می شنوی ، ای مهربان، ای دانشمند، چه موجودی چقدر مهربان و بخشنده ! ای مهربان سلام ! بیا تا جهان را به بد بسپریم !خداحافظ دنیای گذشته! این جا خیلی جالبه!بیا ! با من ارتباط برقرار کن ! با من حرف بزن!

‏-

در مقابل چشم های حیران لاکترابوکس های بی مادر شده تصویر مردی در وسیله ی عجیب و غریب ظاهر شد . لاکترابوکس ارشد -که قناری زرد مامان بود و حالا این وسیله روی مادرش افتاده بود«مراجعه شود به شجره نامه ی اسکورپیوس مالفویold»- با خشم دستش را روی کیبورد کوبید و ناخواسته موجب فرستادن پیغامی برای مرد درون وسیله ی عجیب و غریب شد.

‏- قوقامان قمو قشتی! قایم سو ساری قور قو آه ، چه پیغام عجیبی ! ولی معنی اش چیست ؟ من رمز گشایی اش می کنم ! من می توانم به من می گویند ...

اما لاکترابوکس ها هرگز نفهمیدند به مرد چه می گویند زیرا تیرکسی همان لحظه کامپیوتر را بلعید و آن ها به سمت جسد مادرشان هجوم بردند...


معده ی تیرکس /پدر ژپت..چیز ...کامپیوتر:

- خب خب ، قوقامان قمو قشتی! قایم سو ساری قور قو !! این چه معنی ای داره ؟ یعنی می شه تو مامان منو کشتی ایم سو ساری فور یو ؟ آره ؟ این چه جالبیه ؟ برام خوشحالن ؟ من مادرشون رو زنده کردم ؟

آرنولد گربهه که مرد () درون کامپیوتر بود دست از رمز گشایی برداشت . او محفلی بود . هیچ کس را نمی کشت . باید این را به لاکترابوکس ها می گفت.
- من کشتمش!

سپس خودش و کامپیوتر را به دیواره ی معده ی تیرکس کوبید و موجب اتصالی چند قطعه ی مهم شد ...

بیرون معده ی تیرکس / همان لحظه :

تیرکس در حالی که جلوی چشمان گرد شده ی لاکترابوکس ها بالا و پایین می پرید و هرازگاهی با جرقه ای تمام استخوان هایش مشخص می شد ،محتویات معده اش را بالا آورد و کامپیوتر همراه با آخرین وعده ی غذایی - که پدرلاکترابوکس ها بود - به بیرون پرتاب شد .

- قان؟

چشم بچه لاکترابوکس ها از جسد مادرشان به پدرشان و سپس به تیرکس و سپس طی یک فرآیند برگشتی به پدرشان افتاد.
‏- قاقل!

سپس در حالی که پوست ها را بالا می زدند دنبال تیرکس راه افتادند و کامپیوتر و آرنولد درونش را تنها گذاشتند،

- نه ، نرین ! منو تنها نذارین ! من می ترسم ! من می تونم برگردم خونه مون ! آهای !




I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۷
#8
پــــــــــوق!


- چرا می زنی؟

لیسا در حالی که ماهیتابه ای را که با آن در سر رودولف زده بود در دستش می چرخاند چشم غره ای به سایرین رفت.
- خجالت نمی کشی؟ ارباب الان بیمار هستند اون وقت تو با هاشون سلفی می گیری؟ قهر کنم باهات؟ این بود آرمان های مرگخواری ؟ این بود فرم عضویتی که امضا کردی؟حالا هم که داری خیانت می کنی ! ارباب فروشی؟ واقعا که ...اصلا...اصلا...حالا که این جوری شد با همتون قهرم!
-

چند دقیقه بعد/مرلینگاه/جلسه ی مرگخواران:
- من می گم ما به یه طبیب حرفه ای نیاز داریم تا دست ارباب رو وصل کنیم.
- نه من می گم باید شفاگر بیاریم بیماری شون رو درمان کنیم.
- نه من مخالفم!
- من قهرم !

- خفقان!

مرگخواران سر هایشان را به طرف رودولف برگرداندند.
- از کی تا حالا تو دستور خفقان می دی؟
-از وقتی بلاتریکس رفته تو درخت!
- چه ربطی داره؟
- چون همسرشم! همیشه بلاتریکس و ارباب تو جلسات خفقان می دن دیگه ! ارباب که هم که الان نیست ... بلا هم که تو درخته و در غیاب این دو من هم می شم لرد جدی... آخ!

- که تو می شی لرد جدید...عزیزم کروشیو ی خونت اومده پایین؟...اصلا ...نظرت چیه این دفعه آوادا بزنم؟

سر ها مجددا چرخید . ولی نه به طرف رودولف بله به طرف بلاتریکسی که همراه با دو مرغ عشق که روی سرش لونه ساخته بودند در درگاه مرلینگاه ایستاده بود.
- تو کی اومدی بیرون؟
- حالا که اومدم ...تو چی کار داری چجوری ...بعدا...صبر کن ببینم تو همونی نیستی که وقتی اون درخت مرلین نیامرز به من گفت لونه کلاغ داشتی می خندیدی؟


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۳ ۱۵:۲۶:۴۱

I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۷
#9
دارلین.

نقل قول:
یک لحظه به عقل خودش شک می کنه که نکنه هاگوارتز واقعا وجود داره؟


شاید هری پاتر واقعیه و اون چیزی که واقعی نیست و تخیلیه خود ما هستیم!

نقل قول:
ما لحظه به لحظه به سمت مرگ حرکت می کنیم


ما متولد شده ایم ، بزرگ می شویم و می میریم . بنابراین زندگی ما در یک زمان مشخص گنجانده شده است. با این حال وقتی کاری را انجام می دهیم که واقعا دوستش داریم ، انگار زمان متوقف می شود و خود را جاودانه احساس می کنیم. با وجود این ، برای فکر کردن به حرکت یا ثبات چیز هایی که اطراف مان وجود دارند و همچنین برای فکر کردن به وجود خودمان ، هم به زمان هم به مرگ و هم به ابدیت نیاز داریم . اگر چیز ثابتی در ما وجود نداشته باشد ، مثل چیز هایی که همواره از لحظه ی تولد تا لحظه ی مرگ ثابت می مانند ، نمی توانیم یک شخص باشیم ، از سوی دیگر، اگر در لحظه پیر تر نشویم، نمی توانیم زنده باشیم.


نقل قول:
من تا حالا چند تا مصاحبه رو خوندم و برام خیلی عجیبه که بعضی از اعضا مثل پیوز ، لینی وارنر ، آرنولد پفکی و... بعد از این همه سال فعالیت هنوز هم توی سایت هستن.


هرکسی منحصر به فرد است و باید به خاطر فردیت اش پذیرفته شود و مورد احترام قرار بگیرد . با این حال ، از آنجا که همه ی ما انسان هستیم و در خانواده و جامعه با هم زندگی می کنیم ، نقاط مشترک بسیاری داریم.

نقل قول:
انگار دیگه نمی خوان و نمی تونن از این دنیای خیالی دل بکنن یا ولش کنن.

نقل قول:
ما به این سایت اومدیم چون دوست داریم هاگوارتز واقعی باشه. دوست داریم توی هاگوارتز درس بخونیم و با زندگی شگفت انگیز و جادویی آزادی که خانوم رولینگ به نمایش گذاشت سر و کار داشته باشیم نه دنیای واقعی که محدودیت هایی داره و در اون جادوی کتاب هری پاتر نیست که مثلا زمان برگردان داشته باشه. با اینکه خودمون هم می دونیم هری پاتر فقط فقط یک داستانه اما تخیلمون و اون نیاز هاگوارتزی ای که داریم ما رو به اینجا می کشه. هممون انقدر تخیلی شدیم که داریم از زندگی واقعی به زندگی خیالی سایت جادوگران پناه می بریم و لحظه لحظه هامون رو برای چهار تا رولی که به هیچ جا هم نمی رسه از دست می دیم.


جسم و ذهن اغلب با هم در تقابل اند و حتی با هم درگیرند ، زیرا نه احتیاجات یکسانی دارند و نه علایق و لذت های یکسان . با این حال، با هم کار می کنند، به هم تبدیل می شوند و بدون شک مکمل یکدیگر هستند ، زیرا هر یک از آنها کاری را انجام می دهدکه از توان دیگری خارج است . مسئله این است که سرانجام کدام یک از آن ها باید بر دیگری مسلط شود. چون که هر کدام از آن ها همواره فراموش می کند که تنها نیست ، جسم با نیاز های جسمانی و ذهن با نیاز های غیر جسمانی اش .
اما این که می گی "تخیلی شدیم" یه کم بحثش طولانی تره ! اختیار ما انسان ها بسیار زیاد است ، زیرا می توانیم انتخاب کنیم و مسیولیت انتخاب هایمان را بر عهده بگیریم . همین مسئله داشتن اختیار را سخت می کند : به همین دلیل است که قبل از تصمیم گرفتن تأمل می کنیم ، وقتی اشتباهی مرتکب می شویم دیگران ما را مسخره می کنند یا...
ما جزئی از یک بازی بزرگ دومینو هستیم ، جزئی از یک زنجیره ی طولانی و پیچیده که در آن هیچ اتفاقی بی علت و نیز هیچ رویدادی بی نتیجه نیست و در نهایت همه چیز به هم متصل است ؛ تا جایی که از خود پس اختیار ما کو؟
در نتیجه هیچ موجودی آزاد نیست جز در محدوده ی وجودش.
و شاید به همین دلیل باشه که خیلی هامون خودمون رو با دنیای مجازی سرگرم می کنیم، چون توش آزادی عمل داره! این که تو چجوری یک رول رو ادامه می دی همش بسته به تمایل خودته یا حتی شایعات و گفت و گو ها خیلی هاش تو دنیای مجازی تخیلیه!
اصلا مگه اسم این دنیا مجازی نیست؟

نقل قول:
شخصیت واقعیم پس چی؟


تو همین جادوگران خودمون ، پسری رو می شناختم - که به شدت هم ازش متنفر بودم ها! - که تقریبا هم سن و سال خودت بود . از همون روزی که عضو سایت شد ، به این نتیجه رسید که این شخصیت مجازی که برای خودش می سازه نمی تونه شخصیت عینی و واقعی خودش رو تغییر بده و دردی هم از درد هاش دوا نمی کنه؛ به همین دلیل - طبق مکاتبه هایی که با هم داشتیم- تصمیم گرفت خودش باشه ! و از همون روز اول هم به عنوان خودش شروع به فعالیت کرد. و با اینکه تازه وارد بود خیلی زود پیشرفت کرد - چون درگیر حاشیه ها نشد- و خیلی هم به شـــدت محبوب بود. به همین دلیل رسما مجبور نیستی شخصیت واقعی خودت رو کنار بزاری دارلین.

بگذریم از اینکه هیچ وقت به جغد
من جواب ندادی!



I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۹:۱۸ شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۷
#10
- بپرس پات.
- واقعا؟
- بله واقعا.
- یعنی واقعا واقعا دیگه؟
- بله واقعا واقعا.
- خب ممنون.

پاتریشیا دستش را پایین آورد و با این افکت () به لرد خیره شد. 

- خب بپرس دیگه!

پاتریشیا نیشخندی زد.
- پرسیدم ارباب.
-
- بله دیگه ارباب . پرسیدم واقعا؟ شمام گفتین واقعا بعد که دیدم موافقت کردین گفتم واقعا واقعا؟ و شما هم گفتین واقعا و خب... منم جواب سوالمو گرفتم دیگه!
-
- نگرفتم؟
- پات!آخه بعد از این همه وقت...
-Always.
-

- ارباب ارباب من یه سوال بپرسم!

لرد نگاهی به کراب کرد.
- بپرس.
- ارباب این رژ قرمزه که زدم به من می یاد ، یا صورتی بزنم؟ می دونم که هر دوش بهم می یاد ولی با کدوم خوجل تر می شم؟
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me









هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.