هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۱۲:۱۲ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷
#1
بونجور پروف .
من و ایشون اومدیم عید دیروزتون رو تبریک بگیم و بگیم شنیدیم شما از اینا
دوست دارین .
دوست دارین آیا؟

بونجور به روی ماهت دختر نازنینم! از کجا سلیقمو می‌دونستی شیطون؟

+3


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۱۲ ۶:۱۴:۲۰

I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۲۵ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
#2
- یعنی الان بریم درخواست حقوق کنیم؟

اجتماع ریونی برگشتن و به آندریا که این جمله رو گفته بود ، خیره شدن .

- چیه خب؟ سوال پرسیدم !

اجتماع ریونی دوباره به سمت پنه لوپه چرخیدند و در همین منتظر جواب شدند .

- خب ... می تونیم در خواست پول نکنیم . می تونیم به جاش درخواست یه سری امکانات و ...
- من ایفون xمی خوام !
- من خونه می خوام !
- لامبورگینی!
-پیتزا !

ریونکلاویان دوباره به سمت آندریا باز گشتند .

- چیه خب؟ آرزو بر جوانان عیب نیست !
- همه اینا درست ولی...

-افراد !

جماعت ریونی پوکر فیس شدند . لایتینا دوباره برگشته بود.

- بیاین اینجا ! می خوام بهتون سنجاق بزنم .

دقایقی بعد

نابغه های تالار ریون سنجاق شده(؟) و در یک خط ، به صف ، در حالی که بهترین ردایی را که گیر آورده بودند پوشیده بودند ، جلوی لایتینا ایستاده بودند و لا در حالی از روی کاغذ پوستی ای قوانین را برایشان می خواند ، جلویشان قدم می زد .

- خب ... سوالی هست ؟

ریونیان زیر چشمی به یکدیگر نگاه کردند .

- لطفا هرکی سوالی داره یه قدم بیاد جلو.

جماعت ریونی طی یک اقدام کاملا هماهنگ قدمی به عقب برداشته و .. یوآن که از قاعده مستثنی بود جلو باقی ماند!

- سوالی داری بمپتون ؟


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸ یکشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۷
#3
این یکی کمی مغرور به نظر می رسید... چون علاوه بر تاج کلی زلمزیمبو از خودش آویزان کرده بود.
سری به تاسف تکان داد و به سمت مرگخوار بعدی رفت .
با چشم هایش به او دقیق شد ...
این یکی خوب به نظر می رسید ، هم ورزیده بود ، هم قدبلند و هم سلاحی داشت تا علاوه بر جادو ، با کمک آن او را از شر تهدید های احتمالی حفظ کند . لحظه ای به فکر فرو رفت ؛ سپس با متانتی که در شان دختر لرد سیاه بود دوباره از صندلی پدرخوانده اش بالا رفت و با دمش به سامورایی اشاره کرد.
- فییییییسس تیس !
- مطمئنی ؟ خب پس...

لرد سیاه نگاهی به مرگخوارانش انداخت.
- از این به بعد ...

نفس مرگخواران در سینه حبس شد .لرد سیاه لب خند خبیثانه ای زد .
- از این به بعد...

از آنجایی که مرگخواران قبلا نفسشان را حبص کرده بودند و الان چیزی برای حبس کردن نداشتند ، عضلاتشان منقبض شده و به لرد سیاه چشم دوختند .
لرد که با دیدن مرگخوارانش سرگرم شده بود و از این بازی خوشش آمده بود ،تصمیم گرفت کمی این بازی را ادامه دهد ...

بالاخره کمی هیجان که ضرری نداشت ؟!


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: موزه‌ی تاریخ سیاسی-اجتماعی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۲:۱۲ سه شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۷
#4
لایتینا در حالی که سیم هدفونش را دور دستش می پیچاند و جلو افتاده بود و سایر مرگخواران هم مثل جوجه تسترال های حرف گوش کن دنبالش راه افتاده بودند ،شروع به نام بردن اتاق های اطرافشان کرد که از جلوی در آن ها رد می شدند .
- اینجا اتاق لباسه ، آرسینوس بعد از اینکه می ره مرلینگاه اینجا لباس هاشو عوض می کنه . این در مشکی رو هم که می بینید اتاق مینی شکنجه اس که نقاب توش هر بدبخت بیچاره ای که گیر
می یاره رو ، تو فاصله ای که آرسینوس مرلینگاهه شکنجه می کنه البته معمولا مرلینگاه رفتن آرسینوس حدود سه ساعتی طول می کشه ... نمی دونم اون تو چی کار می کنه ولی مثلا هر بعد از ظهر بعد از بیدار شدن از چرتش تو خزانه داری می ره پنج ساعت تو مرلینگاه می شینه که لود بشه و بعد هم ازمرلینگاه ...
- بــــــــــــــســــه لایتینا ! بســـه ! سرم درد گرفت از بس به چرتو و پرت های تو درباره ی آرسینوس و مرلینگاهش گوش دادم ! به من چه که چند ساعت می ره مرلینگاه و کجا می خوابه ! سکوت کن ، چرا نمی تونی ؟ یادت رفت بهت چی گفته بودم ؟

مغز لایتینا پس از شنیدن فریاد بلاتریکس به حالت ویدیو چک درآمد و پس از فلش بک های فراوان در مغزش به پست ۶۲ برگشت و دیالوگ های بلاتریکس را مرور کرد:

نقل قول:
مرلینگاهو ول می‌کنی یا خودم بیام تبدیل به مرلینگاهت کنم؟ ازهمین‌جا آدرس بده... بدون اسم بردن از مرلینگاه.



بدون اسم بردن از مرلینگاه ... لایتینا با افکت « شیر فهم شدم »سر تکون داد و به سمت راهروی سمت راست پیچید .
- پیش به سوی آرسینوس جیگروفسکی معلون !


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۷
#5
نام :

پاتریشیا وینتربورن

خون:

اصیل زاده


گروه:

ریونکلاو 🦅

چوبدستی:

یاس کبود - ریسه ی قلب اژدها - انعطاف پذیر

سن:

۱۶

خصوصیات اخلاقی:

یک ساحره ی به شدت زودرنج تا حدی بسیار کمی شوخ طبع، عاشق کتاب ، نسبتا ترسو، مغرور و به طرز عجیبی راحت طلبه و همین هم اول به فکر منابع خودشه و تا حدی هم می شه گفت زبون تند و تیزی داره !

خصوصیات ظاهری:

همون طور که از آواتارش معلومه رنگ پریده اس ، با موهای درهم ریخته ی سیاه (البت گاهی هم شونه شون می کنه ها ! ) قد بلند و لاغر مردنیه و خالکوبی سیاه رنگ و بزرگی پشتش داره که اصالت و ریونی بودنش رو تائید می کنه.

پاترونوس:

عقاب .

جانورنما:

عقابی سیاه رنگ.

توانایی های ویژه:

ارباب سایه ، پرتاب خنجر ، دانشمند در زمینه ی نفرین ها و طلسم های شوم.

معرفی کوتاه :

در خانواده ی نسبتا ثروتمندی چشم به جهان گشود. پدرش رایسند وینتربورن تاجری ثروتمند بود که در زمان تحصیل در هاگوارتز در گروه اسلایترین جای گرفت و مادرش فلورا کارو (خواهر بزرگتر هستیا کارو و برادر زاده ی آلکتو و آمیکوس کارو ) ریونکلاوی ای اصیل بود. وی از همان ابتدا مشخصا انگل جامعه بوده و هاگوارتز را تک ماده پاس کرده که فول آپشن ترین مزایا رو برای انگل جامعه شدن داشته باشه . تقریبا همزمان با فارغ التحصیلی اش از هاگوارتز بود ، که راه عمه ی بزرگش را در پیش گرفت و همراه با برادرش جیکوب وینتربورن به مرگخواران پیوست که البت جیکوی در راه آرمان های لرد سیاه و دومین جنگ جادوگری در حال دوئل با سه تن از اعضای محفل (کینگزلی شکلبوت، ریموس لوپین، مینروا مک گونگال) به شدت مجروج شده و فوت کرد و به مرحمت لرد سیاه جسد وی را به پاس خدمات ارزنده اش در حاشیه ی گورستان ریدل ها دفن کردند.






جایگزین شود، لطفا.

انجام شد.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۲/۱۹ ۲۱:۱۶:۴۲

I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۴:۱۱ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
#6
پاتریشیا نگاهی به اطراف انداخت . از یک طرف مرگخواران با ژست های (اگه بگی منو بخوره خفت می کنم )و از یک بلاتریکس درحالی که انگشت اشاره اش روی دماغ اون بود ،بهش چشم غره می رفت و آب از لب و لوچه اش آویزان بود.
در نتیجه به نتیجه ای رسید که هر ریونکلاوی باهوشی بهش می رسه!
قبل از اینکه بلاتریکس خودشو بخوره باید یکی را انتخاب می کرد... یکی که هم به او بدی کرده باشه که دلیل موجهی داشته باشه و بقیه هم ازش متنفر باشند تا مشکلی پیش نیاد! چشم گرداند... رودولف گزینه ی مناسبی بود ...ولی ممکن بود دوستی اش با هوریس برایش بد تمام شود... ارسینوس هم بود که به دلیل خودشیفتگی اش و جنجال هایش که می خواست برای خودش جبهه راه بندازه محبوبیت اش روز به روز کمتر می شد ولی اگر به هر شیوه ای نجات پیدا می کرد از آنجا که وزیر و شاه مملکت بود برایش گران تمام می شد و بقیه هم ... او تقریبا با کسی مشکل شخصی نداشت و بلاتریکس هم لحظه به لحظه بیشتر به دماغش فشار می آورد، نفس عمیقی کشید.
- بانز.

بلاتریکس دستش را از روی دماغ او برداشت.
- بانز؟ خوب شد الان می خورمش . کدومتون بانزه ؟

لیسا پاتریشیا رو عقب کشید.
- این چه پیشنهادی بود دادی؟ قهر کنم باهات؟
- پیشنهادم عالی بود! بانز که دیده نمی شه ! کافیه یه کم سرگرمش کنیم تا بانز رو پیدا کنه تو این فاصله هم هکتور یه معجون دیگه درست می کنه تا خانم لسترنج به حالت عادی در بیاید! من نابغه ام مگه نه؟


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
#7
پاتریشیا دختربچه را روبه روی خود نشاند و سپس تخته شاسی سیاه رنگی با نماد عقاب و نشان شوم که در هم تنیده شده بودند، به دست گرفت.
-اسم؟

دختربچه تکرار کرد:
- اسم؟... یعنی اسم بگم ؟ ... عه خب باشه... الون ... دورک... الون دورک؛ تازه خیلی هم قشنگه هم می شه بله پسرا گذاشت هم دخترا. (پاتریشیا چشم غره ای به دختربچه رفت )آهان منظورت اینه که اسم خودم رو بگم؟ خو چرا از اول نمی گی من ایلینا ایلوواتار ام ؛البت بروبچ دیدن اسمم یه نمه سخته ایلی صدام می کنند.

پاتریشیا سریعا این اطلاعات را یادداشت کرد.
- می دونی من چرا اینجام؟
- نه.

پاتریشیا سر بلند کرد و دختر خیره شد. فکرمی کرد لرد سیاه حداقل قبل از اینکه آن ها را به این ماموریت بفرستد ، شرح ماموریت را برای بچه ها و سرمربیان مهد گفته و حالا که انگار نگفته بود...
- می دونی لرد سیاه کیه؟
- نه.

پاتریشیا قیافه ی پوکرفیسی به خود گرفت اما بعد به این نتیجه رسید اگر خودش هم بچه داشت به این نتیجه می رسید که از شخصیتی مثل لرد سیاه برایض حرف نزند و به این نتیجه رسید از سوال های ساده تر شروع کند...
- مامانت کیه؟
- من مادر ندارم.
- بابات چی؟
- من پدر ندارم.
- می دونی کی مارا به وجود آورده؟
- خودم ،خودم را به وجود آوردم!
- از بته که به عمل نیومدی! حداقل می دونی آوداکداورا چیه؟
- نه.
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷
#8
هکتریا
(پرفسور هکتور دگورث گرنجر بنیانگزار انجمن معجون سازان خبره و نابغه ی ریونکلاوی دوشیزه پاتریشیا وینتربورن)




لرد سیاه در حالی که وقار همیشگی اش روی یک صندلی ماساژور مشنگی لم داده بود کنترل تلویزیونی مشنگی را به دست گرفت و با بی حوصله گی شروع به عوض کردن کانال ها کرد :

شبکه #: و همانا اگر به خدای یکتا و عشق به اسلام...

تق . لرد کانال را عوض کرد.

شبکه *: کاخ سفید را حسینیه خواهیم کرد و یک طبقه را به بسیجی های واشنگتن اختصاص می دهیم تا
در...

- چی می زنن این مشنگا؟

تق. لرد مجددا کانال را عوض کرد.

شبکه : مهمان داریم چه مهمانی ! کمدین...بازیگ...

تق.

شبکه ٪: همانا دین اسلام عشق را در میان مردم ...

- آوداکداورا!

لرد چین ردایش را صاف کرد ، سپس پس از اطمینان حاصل کردن از سوختن تلویزیون مشنگی سرش را رو به آشپزخانه ی مشنگی و بی نهایت تمیز پتونیا دورسلی کرد .
- رز ! آماده نشد؟

- الان ارباب ، این دیگه آخرشه !
- پس این همه پول که ما خرج تحصیل تو می کنیم به چه دردی می خوره؟

رز و سایر مرگخواران در حالی که حلقه ای نورانی را در دست گرفته بودند به هال وارد شدند.

- خیلی خوبه یاران ما. حالا تونل زمان ما رو راه بندازین .

رز در حالی که گلبرگ هایش را غنچه کرده بود ،شادمان از تعریف اربابش تونل زمان را روشن کرد و کامپیوتری مشنگی را به درون آن پرتاب کرد...

عصر حجر / جنگل اوغاراناغا :

- قـــــار!
- قااااااار؟
- پَنَپَ هـــــوتل!
-قار قار قار!

دو تیراناسورکس از هم فاصله گرفتند و با حالتی قهر وار از هم دور شدند- به شجره نامه ی خاندان توربین مراجعه شود- و لاکترابوکسی در حالی که ویبره می زد و تعداد زیادی بچه دایناسور ویبره-هد زن پشت سرش راه افتاده بودند در محلی که دوتیراناسورکس با هم قهر کرده بودند ایستادند و همین که لاکترابوکس مادر خواست غرش-ویب خود را برای سایر فرزندانش و درس عبرتی برای نسل های آینده اش ، بزند، دایره ی آبی رنگی در آسمان به وجود آمد و کامپیوتری مشنگی بالای سر لاکترابوکس مادر افتاد و بچه هایش را بی مادر کرد .
- قاان؟
- قاقان!
- قوقاقان!
-ماغان!

- آه سلام زندگی ، سلام ای دنیا ، سلام ،سلام ، سلام ای کسی که این پیغام را می شنوی ، ای مهربان، ای دانشمند، چه موجودی چقدر مهربان و بخشنده ! ای مهربان سلام ! بیا تا جهان را به بد بسپریم !خداحافظ دنیای گذشته! این جا خیلی جالبه!بیا ! با من ارتباط برقرار کن ! با من حرف بزن!

‏-

در مقابل چشم های حیران لاکترابوکس های بی مادر شده تصویر مردی در وسیله ی عجیب و غریب ظاهر شد . لاکترابوکس ارشد -که قناری زرد مامان بود و حالا این وسیله روی مادرش افتاده بود«مراجعه شود به شجره نامه ی اسکورپیوس مالفویold»- با خشم دستش را روی کیبورد کوبید و ناخواسته موجب فرستادن پیغامی برای مرد درون وسیله ی عجیب و غریب شد.

‏- قوقامان قمو قشتی! قایم سو ساری قور قو آه ، چه پیغام عجیبی ! ولی معنی اش چیست ؟ من رمز گشایی اش می کنم ! من می توانم به من می گویند ...

اما لاکترابوکس ها هرگز نفهمیدند به مرد چه می گویند زیرا تیرکسی همان لحظه کامپیوتر را بلعید و آن ها به سمت جسد مادرشان هجوم بردند...


معده ی تیرکس /پدر ژپت..چیز ...کامپیوتر:

- خب خب ، قوقامان قمو قشتی! قایم سو ساری قور قو !! این چه معنی ای داره ؟ یعنی می شه تو مامان منو کشتی ایم سو ساری فور یو ؟ آره ؟ این چه جالبیه ؟ برام خوشحالن ؟ من مادرشون رو زنده کردم ؟

آرنولد گربهه که مرد () درون کامپیوتر بود دست از رمز گشایی برداشت . او محفلی بود . هیچ کس را نمی کشت . باید این را به لاکترابوکس ها می گفت.
- من کشتمش!

سپس خودش و کامپیوتر را به دیواره ی معده ی تیرکس کوبید و موجب اتصالی چند قطعه ی مهم شد ...

بیرون معده ی تیرکس / همان لحظه :

تیرکس در حالی که جلوی چشمان گرد شده ی لاکترابوکس ها بالا و پایین می پرید و هرازگاهی با جرقه ای تمام استخوان هایش مشخص می شد ،محتویات معده اش را بالا آورد و کامپیوتر همراه با آخرین وعده ی غذایی - که پدرلاکترابوکس ها بود - به بیرون پرتاب شد .

- قان؟

چشم بچه لاکترابوکس ها از جسد مادرشان به پدرشان و سپس به تیرکس و سپس طی یک فرآیند برگشتی به پدرشان افتاد.
‏- قاقل!

سپس در حالی که پوست ها را بالا می زدند دنبال تیرکس راه افتادند و کامپیوتر و آرنولد درونش را تنها گذاشتند،

- نه ، نرین ! منو تنها نذارین ! من می ترسم ! من می تونم برگردم خونه مون ! آهای !




I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۷
#9
پــــــــــوق!


- چرا می زنی؟

لیسا در حالی که ماهیتابه ای را که با آن در سر رودولف زده بود در دستش می چرخاند چشم غره ای به سایرین رفت.
- خجالت نمی کشی؟ ارباب الان بیمار هستند اون وقت تو با هاشون سلفی می گیری؟ قهر کنم باهات؟ این بود آرمان های مرگخواری ؟ این بود فرم عضویتی که امضا کردی؟حالا هم که داری خیانت می کنی ! ارباب فروشی؟ واقعا که ...اصلا...اصلا...حالا که این جوری شد با همتون قهرم!
-

چند دقیقه بعد/مرلینگاه/جلسه ی مرگخواران:
- من می گم ما به یه طبیب حرفه ای نیاز داریم تا دست ارباب رو وصل کنیم.
- نه من می گم باید شفاگر بیاریم بیماری شون رو درمان کنیم.
- نه من مخالفم!
- من قهرم !

- خفقان!

مرگخواران سر هایشان را به طرف رودولف برگرداندند.
- از کی تا حالا تو دستور خفقان می دی؟
-از وقتی بلاتریکس رفته تو درخت!
- چه ربطی داره؟
- چون همسرشم! همیشه بلاتریکس و ارباب تو جلسات خفقان می دن دیگه ! ارباب که هم که الان نیست ... بلا هم که تو درخته و در غیاب این دو من هم می شم لرد جدی... آخ!

- که تو می شی لرد جدید...عزیزم کروشیو ی خونت اومده پایین؟...اصلا ...نظرت چیه این دفعه آوادا بزنم؟

سر ها مجددا چرخید . ولی نه به طرف رودولف بله به طرف بلاتریکسی که همراه با دو مرغ عشق که روی سرش لونه ساخته بودند در درگاه مرلینگاه ایستاده بود.
- تو کی اومدی بیرون؟
- حالا که اومدم ...تو چی کار داری چجوری ...بعدا...صبر کن ببینم تو همونی نیستی که وقتی اون درخت مرلین نیامرز به من گفت لونه کلاغ داشتی می خندیدی؟


ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۳ ۱۶:۲۶:۴۱

I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۷
#10
- می یاد...نمی یاد...می یاد...نمی یاد...می یاد..نم...

-ای توله تسترال بگو فال چی رو داری می گیری خودم بهت می گم چی می شه برگای منو نکن!

پاتریشیا لحظه ای دست از کندن برگ های رز کشید و به او خیره شد . سپس دوباره شروع به کندن کرد.
- می یاد ...نمی یاد...می یاد...نمی یاد...می یاد...نمی یاد...می یا.. اومد!

پاتریشیا با دست رز رو کنار زد تا جغد کرم رنگی که بهش نزدیک می شه رو بگیره و رز با حالت "قهرم "برگاشو جمع کرد و رفت.
- می دونستم ! می دونستم می یاد! از اولش هم می دونستم می یاد! ... حالا بیا بغل خاله !

اما جغد نرفت بغل خاله در عوضبه بالای سر پاتریشیا که رسید اوج گرفت و به طرف خانه ی ریدل ها پرواز کرد.
-هوی!کجا اون مال منه!

کمی آن طرف تر:
- دیدی نجینی ! انتظار کشیدن ما جواب داد! ما از اولش هم می دونستیم این سینوس برای ما جغد می فرسته تاخیرش هم به خاطر ترافیک جغدی بوده!
- هیس ! هیسسس هیس!
- جغد تو نیومده؟ غصه نخور فرزندمان ؛ این سینوس برای همه جغد می فرس... عه اون نیست؟

نگاه لرد به جغد کرم رنگ و پاتریشیایی که دنبالش می دوید افتاد .
- هیس هیس.
- اگه جغد توئه پس جرا پات داره دنبالش می دوئه ؟ در هر حال... ما کلی کار داریم .باید بریم این شی گران بها را افتتاح کنیم.

و لرد رفت ؛ و نجینی و پاتریشیا ی حیران را با جغدی که نامه شان را به طرف کراب می برد تنها گذاشت .
-هاها مال منه! نامه ی منه! رسید!
- پسش بده!
- هیــــــس هیس!
- بابا مال منه!


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me









هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.