هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (آبرفورث‌دامبلدور)



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۱۲ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
#1
من یک آدم جدی هستم که با هیچکس هیچ شوخی ندارم و برای پیشبرد جامعه کاملا جدی آموزنده تاکید میکونم،جدی و بدون هیچ شوخی ای ؛ برام جغد فرستادن دسترسیم بخاطر زیاد نبودن فعالیت ها گرفتن خلاصه دسترسیمو به گروه و هرچیزی که دسترسی ندارم بدین.

دسترسی شما به خاطر نداشتن فعالیت گرفته شده و باید تا پایان تیر ماه صبر کنید. بعد از اون درخواست بدین تا دوباره دسترسی گروه خصوصیتون داده بشه.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۲ ۰:۲۴:۱۴


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲:۰۰ دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۸
#2
درود
امیدوارم حالتون خوب باشه لرد.

ایندفعه برای شما یک بزغاله آوردیم به ریشش بخندید
میزارمش رو میز یه زنگولم داره هرجا برینم باهاتون میاد خیلیم وفاداره.

دوباره مزاحم شدم
در خواست نقد این پست رو داشتم اگه زحمتی نیست.

همین دیگه.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱:۵۳ دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۸
#3
چه کسی میتوانست در پشت در باشد؟
یکنفر با ریش و موی تقریبا بلند و با یک گله بز وارد بارگاه شد.مرلین شنلش را بالا زد و بر روی صندلی پیامبری خود نشست،دست هایش را زیر چونه هایش گذاشت و با بی حوصلگی روبه فرد ناشناس کرد.
_کیستی ای مرد؟از کجا آمدی؟

مرد از درون تاریکی به بیرون می آید و گلویش را صاف میکند.
_من آبرفورث هستم و از جایی بنام هاگزمید میام.
_از ما چه می خواهی؟
_با اجازه یک ارتش از بز ها
_تو که خودت یک گله از بز ها داری برای چی می خوای؟
_ اینا کمن، میخام هاگزمید رو به خاک و خون بکشم.

عصای مرلین که جای آبدارچی هم کار میکرد مرلین به او دستور داد تا دو تا نوشیدنی کره ای برای آنها بیاورد. چند دقیقه بعد وقتی نوشیدنی خود را خوردند مرلین با خستگی آماده شد که آرزو آبرفورث را برآورده کند.
_ای ابر ها ببار لشگر بز ها.

ابر هایی شناور در بالا بارگاه پدیدار شدند ،بطور سیاه چال طور درآمدند و از خود رعد و برق میزدند،مرلین هم همزمان عصایش را تکان میداد. پس از مدتی گردبادی بر دور آبرفورث پیچید،موهای مرلین در آن باد در هوا پخش میشد و جلوی صورتش را می گرفت. در گردباد نیز ابر ها دور آبرفورث پیچیدند. ناگهان هم جا پر از مه شد.
آبرفورث از شادی نمی دانست چکار کند!
_این آن بالا بز می بارد آی بز می بارد.

مدتی بعد بارگاه مرلین سر تا سر پر از بز شده بود و تپه ای از بز ها روی مرلین بودند و داشتند مرلین را می خوردند، ناگهان از میان بز ها آبرفورث روی لشکری از بز ها ایستاده بود درست مثل یک فرمانده.
عصایی با کله بز از بالای سر آبرفورث به کله اش برخورد کرد و آبرفورث آن عصا که با کله بز بود در دست گرفت و کمی سرش را مایلید. عصا را به سمت افق گرفت.
_ای لشکر بز ها بفرمان من به هاگزمید حمله میکنیم...حملهههه!

و ارتش بز ها از در دیوار ها و پنجره ها به بیرون به دنبال آبرفورث به سمت هاگزمید حمله ور شدند،تمام بارگاه نابود شده بود و مرلین با کله ای تاس و بدو ن ریش تف مالین شده با گاز بز ها و شنلی پاره بر روی زمین افتاده بود حتی بز ها عصای مرلین هم رحم نکردند و قسمتی از عصا را خورده بودند و جای گاز هایشان روی عصا مانده بود.
مرلین که روی زمین افتاده بود و نمیتوانست بلند شود زمزمه با صدایی آرام چیزی میگفت.
_کمک،کمک،کمک کن.

و منتظر ‌کمک کسی بود. از طرفی دیگر آبرفورث هم به هاگزمیده حمله کرده بود.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دسته اوباش هاگزمید!
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۸
#4
ببخشید جناب کریس جمبرز؟
اینجا دسته اوباش هاگزمیده؟

آقا اومدم خسارت بگیرم ازتون
یسری از اوباش شما تو کافه هاگزهدم دعوا کردن چند تا میز،لیوان و بشقاب شکوندن

از اونجایی که یا غرفه دسته اوباش زدین کنار کافم تا شب صدای خنده و آهنگ میاد باعث بهم ریختن آرامش بز هایم شده اند

اومدم اعتراض کنم منشیتون این فرم داد گفت پر کنم:

1)خود را در یک جمله،به شیوه اوباشانه معرفی کنید.

آبر دمنتور افکن

2)علت تصمیمتان برای عضویت در گروه چیست؟

اعتراض کنم،بجای جدید برا گله بزم، بهم ریختن آرامش رقبا

3)یک نمونه رفتار اوباشانه را شرح دهید.

کیک و نوشیدنی مسموم دادن که تا چند ساعت دلشون درد بگیره،ریختن و رهبری گله بز در هاگزمید و به گند کشیدن هاگزمید

4)رولی کوتاه درباره واکنش خود بعد از دیدن اعلامیه اوباش بنویسید.

دیگه اولش گفتم در ضمن چون علامیه هایی بسی زیاد بر روی پنجره و در کافه ما مشاهده شد،ولی توجه ای نداشتیم و چند دقیقه بعد در درون معده بزهایم سر درآورد.




قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۳:۱۴ پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۸
#5
درود
حالتون چطوره لرد؟
عید شدو ما عیدو تبریک نگفتیم لرد

عید تون مبارک ،سالی پر سوژه رو براتون آرزو میکنم

بعد مدتها ما یه گوشه چشمی به سایت داشتیم گفتیم حالا که اومدیم یه پستم بزاریم.

بعد که یه پست گذاشتیم چرا نیایمو و ندیم یکی پستمونو نقد کنه ببینیم پست من از چه قراره؟

گفتیم چرا نریم پیش لرد که یکی از نقدر های حرفیه

خلاصه که بند می خواستم درخواست نقد این پست رو داشته باشم.

آها این شیر بزم براتون هدیه آوردم.

لرد عیدی ما هم یادتون نده.


آبر!

ما خوبیم. عیدمان نیز مبارک است.

بذاریم!

ما نقدر نیستیم...اربابی هستیم بس بزرگ.
شیر بز بوی بز می ده احتمالا. ولی امتحانش می کنیم. یه بزغاله میاوردی. برغاله دوست داریم. می خندیم به ریشش.

عیدی نمی دهیم! بودجه ما مال یارانمونه. کم می شه!


نقد شما ارسال شد.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۲ ۳:۱۷:۰۸
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۳ ۲۳:۲۰:۵۴


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲:۵۹ پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۸
#6
همچنان رابستن و بلاتریکس در حال دعوا کردن بودن که صدایی نظر آنها را به خود جلب کرد.
_شامپو حالت دهنده ولدمورت با
بوی زیر بغل پیتر پتی گرو،دمپایی دامبلدور،تایر ماشین ویزلیا،بیا اینور بازار.
_این دیگه کیه؟

رابستن و بلاتریکس برای مدتی دعوای خود را قطع کردند،ولی همچنان یک نفر در حال داد زدن بود.

_این دیگه کدوم آدم بی فرهنگی هست؟

ولدمورت از پشت میز خود بلند شد و دوان دوان به سمت در حرکت کرد، در را باز کرد و به بیرون رفت، ملت یکجا دور یک نفر جمع شده بودند که جلوی ویترین مغازه بود.
_ببین داداش این شامپو ولدمورته،هر روز باهاش میرفته حموم،۲۰۰ گالیون بهت میدم چونه هم نزن.

ولدمورت کمی نزدیکتر رفت تا ببیند قضیه از چه قرار است.

_این لاستیکی که میبینیم برای ماشین یه مامور وزارتخونه بوده هر روز صبح باهاش میرفته وزارتخونه،این خیلی قابلیتها داره،خونه رو تمیز میکنه،ملق میزنه،ظرفارو میشوره،اگه بفرستین برنده باش قطعا تا آخرین سوال میره،حتی حرفم میزنه،یه مقدار روش کار کنین میره برا عصر جدید،قطعا که تا فینال می رسه.

ولدمورت با صورتی قرمز و عصبانی جلو اومد و دستش را محکم گاری آن دست فروش کوبید.

_آقا مشتری نیستی واینسا.

ولدمورت کمی بیشتر دقت کرد و دید او کسی نیست جز فنریر گری بک که روی صندلی پشت یک گاری دست فروشی نشسته.
_که شامپو ولدمورت ها؟
_به اینجا رو ببین آقای کله گوجه ای.

ولدمورت جلوی چشمانش را خون گرفته بود.

_ببین این شامپو حتی ارزشش از خود...

ولدمورت در میان حرف هایش چوبی را از جای نامعلوم به اندازه ۲/۵ متر در آورد و بر سر فنریر کوباند،آن را درون گاری انداخت و در گاری را بست. گاری را دم در مغازه اش برد در را باز کرد و با لگد محکمی گاری را درون مغازه پرت کرد،درون مغازه رفت و در را محکم بست.

_آقا من می خواستم اون تایرو بخرم.

ولدمورت در را باز کرد و با ورد آداوا کاداورا مرد را نقش بر زمین نمود.مدتی بعد ولدمورت فنریر را درون ویترین گذاشت و زیر آن یک تابلو با محتوا زیر گذاشت:
فنریر گری بک عاشق کالباس
با یک موز معامله میشود،سریعا مراجعه نمایید.

و زیرش با خط ریزی نوشت:
خطر خورده شدن.




قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه گریف!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
#7
ناگهان صدای بلعیده شدن آلکترو از یک گوشه آمد و خون روی در و دیوار پاچیده شد و خون روی زمین جاری شد،ملت گریف با چهره هایی رنگ پریده رو فنریر کردند؛فنریر با چهره ای خندان و دندان هایی خونین و چشمانی قرمز به ملت گریف نگاهی انداخت.
_کسی دیگه ای هست که مشکلی از کارش داشته باشه؟

ملت گریف با چهره هایی ترسیده کله هایشان را به نشانه"نه"تکان دادند و حتی جدی تر از قبل شروع به کار کردن کردند،فنریر نیز روی یک صندلی نشسته بود و پایش را بر روی پای دیگرش انداخته بود و از ناخن هایش بجای خلال دندان بر لای دندان هایش میکشید و دست هایش را به پشت کله اش گذاشته بود.
_زودباشین دیگه باید هرچه زودتر اینجا تمیز بشه.

گروهی دیگر از بچه های گریف
که سه نفر بودند کهشامل لیزا چارکس،ادوارد و آستریکس میشد برای زودتر پیدا شدن روح و برای خورده نشدن توسط فنریر به بیرون از کافه رفته بودند تا
شاید توانستند آن روح را شکار کنند و از دست فنریر نیز نجات پیدا کنند،هوا بسیار سرد و سوزناک بود.
_واییییییییی ،اون دیگه چیه بچه ها؟

و لیزا و ادوارد به پشت آستریکس پناه بردن و از ترس ویبره رفتن.
_بابا اون که سایه خودته،از سایه خودتم میترسی؟

هردو آنگاه از پشت آستریکس بیرون آمدند و با چهره های جدی به راه خود ادامه دادند.
_خودمم میدونستم می خواستم شمارو امتحان کنم.
_آره،کاملا معلوم بود همچین مقصودی داشتی.
_بببببببببب...چچچچچ.هههه..ااا...اووووون... چچچچچچچچ...ییییی.هه؟

چیزی با قد بلند و سیاه پوش روبرو آنها بود،فرصتی برای درآوردن چوبدستی نداشتند پس دوتا پا داشتن و دو پای دیگر نیز قرض گرفتن و با سرعتی هرچه تمام تر به سمت کافه گریف حرکت کردند،لیزا همان اول جیغ کشید وروی زمین قش کرد،دونفره که هنوز سرپا بودند دویدند و آن چیزم به طرف آنها دوید.
_چرا ولمون نمیکنه؟آخر میدونستم ما میمیریم.

و در همان هنگام ادوارد که حرفش را تمام کرد پایش لای ریشه درختی گیر کرد به زمین افتاد و درخواست کمک کرد اما آستریکس که دید در وضعیت بدی است و باید یکی به ملت گریفندور خبر بده راهش را ادامه داد آن چیز سیاه نیز به چشم های ادوارد نگاه کرد و یک لحظه سکوتی بر پا شد و و بعد ادوارد نیز بیهوش شد آن چیز سیاه پوش هم به دنبال آستریکس به راه افتاد ،مکث آن چیز سیاه پوش هم باعث شد خیلی از آن چیز سیاه پوش جلو بیوفتد،هوا رعد و برق میزد و باران شدیدی می آمد و هوا سرد و سوزناک بود آستریکس به در کافه نزدیکتر شد که لیز خورد
و ناگهن به در مهکم خرد و در باز شد و آستریکس نیز روی زمین افتاد وبیهوش شد،باد به داخل کافه آمد و باعث شد شعله های آتش خاموش بشه ،همه سر جایشان خشک شده بودن و ناگهان آن چیز سیاه پوش به دم در کافه رسید ،ملت گریف و فنریر آرام کله هایشان را برگردانندند و آن چیزسیاه پوش را دیدند.
_ررررررر....وووووو...حححححح

برای یک ثانیه سکوت و بعدش همه جیغ زنان اینور و آنور میدویدند،همه چیز را خراب و کثیف کردند و پرده ها را پاره کردند و با طلسم پنجره را شکانندن و از آن پنجره ها به بیرون رفتند و همه پراکنده و هر نفر به یه ماکان رفت تنها کسی که باقی مانده بود فنریر بود از روی صندلی بلند شد و و دندان های تیزش را به نمایش گذاشت.
_اگه یه قدم دیگه جلو بیای مطمعن باش کشته میشه.

فنریر این را گفت و آماده حمله شد ،تا خواست حمله کند آن چیز سیاه پوش به او وردی مرگبار زد و فنریر بعد کمی گیج زدن روی زمین افتاد و بیهوش شد،آن چیز سیاه پوش به طرف فنریر آمد و کلاه لباسش را از سرش برداشت؛و اما او که روح نبود!آن آبرفورث خودمان بود،او فنریر را در تاریکی نشناخته بود.
_ای بابا خب این چکاری بود،با اینکه درسم خوب نبود ولی بهترین دوئلیست هاگوارتز بودم ،فکر کردم یه گرگینه وحشیی،ولی واقعا یه گرگینه وحشی، خوب ولش کن ،اصلا مثال خوبی نزدم،تا تو باشی کسیو تهدید به مرگ نکنی؛این همه راه از لندن اومدم ببینمت نرفتم هاگزهدم سر بزنم و بزمم جا گذاشتم بخاطر تو،صبر کن ببینم اونا گفتن روح؟وای خدای من یه روح اینجا وجود داره.

آبرفورث این حرف را زد و از کافه به بیرون رفت و فرار کرد و فنریر را در آنجا گذاشت.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
#8
سلام بر لرد تاریکی خوبین؟سلامتین؟چه خبرا؟مرگخوارا خوبن؟
بی زحمت درخواست نقد این رول را داشتم،می خوام بدونم این همه وقت پست نزدم چیزی یادم مونده یا نه و در چه وضعیتی هستم شما هم که دست به نقدتون خوبه ممنون میشم اینرو نقد کنی،دیگه حرفی ندارم،با تجکر.


آبر

سلام! خوبیم! سلامتیم! خبری نیست! خوبن!

ما نقد کردیم!

فقط لطفا وقتی پستتون مال یه انجمن دیگه اس یه خلاصه ای از داستان رو هم بگین که مجبور نشیم بریم شونصد عدد پست طولانی رو بخونیم. ما گناه داریم!
خلاصه کامل و دقیق لازم نیست. فقط داستان کلی رو بگین کافیه.





ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۴ ۱:۱۵:۵۹


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷
#9
در میان بوته ها

پروفسور دامبلدور از پیراهنش یک پیراهن و یک معجون مرکب پیچیده در میاورد.

_پروف اینارو از کجا آوردی یهو؟
_من همیشه برای روز مبادا معجون مرکب پیچیده همرامه و لباسم برا محکم کاری آوردم فرزندم.
_چه آینده نگر پروف.

هری معجون مرکب پیچیده را میخورد و لباس را میپوشد و از بوته ها بیرون میخزد؛ملت محفلی رو به هری کرده و مات و مبهوت میمانند.
_تو کیستی ای غریبه؟
_من...من چیزم دیگه...چیز...آها،راهنمای کسانی که به جنگل میامم و توریستا.
_من تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم.
_حالا دیگه هست دیگه
_چی می خوای حالا؟
_اومدم بگم که اون موجود اصلا خوردنی نیست،کرم داره،سمیه،بدمزس،مریضتون میکنه.
_خب الان ...

هری میان حرفش میپرد.
_میدونم روده بزرگه داره روده کوچیکه رو میخوره.
_نه،از اون خیلی وقته گذشته،همین که الان زنده ایم و توسط همدیگه خورده نشدیم خیلیه،وگرنه الان هاگرید فقط زنده مونده بود.
_خب مردن با آرامش بهتره از خوردن این موجوده که زهرش میسوزونه معدتونو و بعد مانند اسید از بدتون به بیرون میریزه و با زجر میمیرید بهتره اینکارو انجام ندین.

و موجود را به آنطرف جنکل پرت میکند.
محفلی ها با صورتی ناراحت و سر افکنده و شکست خورده میشوند و نا امید میشوند،و هری نیز به میان بوته ها میرود.

در میان بوته ها

_آفرینم فرزندم کارت عالی بود.
_ممنون پرف.
_نباید بزاریم نقشهدیگه ای بکشن.

غرب جنگل،لشکر شکست خورده محفلیون

پنه با چهره ای ناراحت رو به گادفری کرد و با چهره ای غمگین و ملتمسانه به او نگاهی انداخت.
_یه فکری دارم؛میشه از کلات یه کاغد و جوهر و یه جغد دراری؟
_همونطور که گفتم کلاه من کیف دستی هرمیون نیست دیگه.

وقتی گادفری این حرف را گفت و بعد حرفش را تمام کرد،او احساس کرد چیزی تیز و خیس که مانند چوبی بود زیر گلویش بود،رنگ از چهره اش پریده بود،بله!پنه یک تکه چوب کوچک که خیس بود را تیز کرده بود،چهره ای ترسناک پیدا کرده بود و لبخند شیطانی میزد.
_اگه اون چیزایی که من خواستمو از تو کلات در نیاری الان میمیری و کبابت میکنم و میخورمت،تو وقتی میتونی از کلات پیانو دراری میتونی این چیزا هم دراری از کلات.

گادفری آب دهان خود را قورت میدهد و با ترس و لرز چیز هایی که پنه می خواست را دراورد.
پنه قلم را در جوهر زدو شروع به نوشتن بروی نامه شد.
_بنظرتون به کی بفرستم؟محفلیی نمیشناسم پولدار باشه همشون شپش تو جیبشونه.
_بهترین آدم آبرفورثه تازگیا خوب پولی از هاگزهد درآورده و چندتا کله گنده هم میان هاگزهد هر ماه و تازه گفتن وزیر سحر جادو هم اومده تازگیا اونجا؛پولش از پارو بالا میره جارو تکه سان۹۰ هم خریده،الانم با بزش تو جزایر قنارین،بنظرم به اون نامه بفرستیم خیلی خوبه .(البته تعریف از خود نباشه یه پست برای جذابیت )
_ریئس سحر و جادو!جارو تکه سان۹۰!جزایر قناری!شوخی میکنی؟
_باور کن من میدونم دیگه.

پنه بی درنگ شروع به نوشتن میکند:
آبرفورث عزیز،ما گالیونی در بسات نداریم،غدا های ما نیز تمام شده و در جنگل سرگردانیم .اگه میشه با مقداری پول به غرب جنگل بیا ما داریم هلاک میشیم.

در میان بوته ها

_نباید بزاریم اون نامه رو بفرستن،من الان آتیشش میزنم با ورد.
_از لای بوته ها چجوری می خوای ورد بزنی پرو،میفهمن که.

غرب جنگل،لشکر شکست خورده محفلیون

پنه نامه را به جغد میدهد و جغد پراوز کننان میرود ؛پروفسور دامبلدور با ورد ها سعی به نابودی جغد داشت اما نتوانست.

چند ساعت بعد جزایر قناری

آبرفورث بر روی تخت در کنار دریا لم داده بود و داشت آخر نوشیدنی آب پرتقال خود را میخورد و عینک آفتابی بر چشم داشت و در کنارش بزش همین وضعیت را داشت و در حال آفتاب گرفتن بود،آبرفورث در حال تماشا آفتاب از پشت عینکش بود ناگهان جغد آمد و مهکم به صورت آن خورد،نوشیدنی را بر روی زمین انداخت و نامه را بازکرد و خواند.
_همیشه میدونستم نوشیدنی کره ای که من تو هاگزهد درست میکردم بهتر از این آبمیوه هاس.

از روی تخت خود بلند شد و به راه افتاد و بزش به همراه او رفت.

خیلی آنطرف تر در میان بوته ها

_میدونستم اینجوری میشه؛نکنه اونا به مرگخوارا درخواست غدا و پول کردن!نکنه خواهش و التماسم کرده باشن!یا شایدم بدتر!

قطره اشکی از چشم آلبوس دامبلدور به بیرون سرازیر میشود و آن را با پیراهنش پاک میکند.
_چقدر براشون زحمت کشیدم تا بفهمن نباید کاراشونو به کسی دیگه بدن ولی این کارو کردن و حالی همچی خراب شده،نکنه به مرگخوارا نامه داده باشن!واقعا کار بی عشقی انجام دادن.
_به دلت بد راه نده پروف امیدوارم اینجوری نباشه.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۳ ۱۱:۴۱:۵۹


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷
#10
قدم قدم به طرف اتاق رول های رول های محفل روانه شده ام در را باز نموده و با حرکتی بسی آکروباتیک مانند وارد شده و درخواست نقد این رول را داشته ام تا ببینم از یک سال پیش که یک پست زده ام چیزی یادم مانده است،کاغذ را در دست آلبوس داده و با حرکتی آکرباتیکی دیگر می رود و در را پشتش میبندد.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.