هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (آبرفورث‌دامبلدور)



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۱۲:۴۷ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
#1
من یک آدم جدی هستم که با هیچکس هیچ شوخی ندارم و برای پیشبرد جامعه کاملا جدی آموزنده تاکید میکونم،جدی و بدون هیچ شوخی ای ؛ برام جغد فرستادن دسترسیم بخاطر زیاد نبودن فعالیت ها گرفتن خلاصه دسترسیمو به گروه و هرچیزی که دسترسی ندارم بدین.

دسترسی شما به خاطر نداشتن فعالیت گرفته شده و باید تا پایان تیر ماه صبر کنید. بعد از اون درخواست بدین تا دوباره دسترسی گروه خصوصیتون داده بشه.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۲۲ ۰:۲۴:۱۴


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲:۰۰:۳۶ دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۸
#2
درود
امیدوارم حالتون خوب باشه لرد.

ایندفعه برای شما یک بزغاله آوردیم به ریشش بخندید
میزارمش رو میز یه زنگولم داره هرجا برینم باهاتون میاد خیلیم وفاداره.

دوباره مزاحم شدم
در خواست نقد این پست رو داشتم اگه زحمتی نیست.

همین دیگه.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱:۵۳:۳۵ دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۸
#3
چه کسی میتوانست در پشت در باشد؟
یکنفر با ریش و موی تقریبا بلند و با یک گله بز وارد بارگاه شد.مرلین شنلش را بالا زد و بر روی صندلی پیامبری خود نشست،دست هایش را زیر چونه هایش گذاشت و با بی حوصلگی روبه فرد ناشناس کرد.
_کیستی ای مرد؟از کجا آمدی؟

مرد از درون تاریکی به بیرون می آید و گلویش را صاف میکند.
_من آبرفورث هستم و از جایی بنام هاگزمید میام.
_از ما چه می خواهی؟
_با اجازه یک ارتش از بز ها
_تو که خودت یک گله از بز ها داری برای چی می خوای؟
_ اینا کمن، میخام هاگزمید رو به خاک و خون بکشم.

عصای مرلین که جای آبدارچی هم کار میکرد مرلین به او دستور داد تا دو تا نوشیدنی کره ای برای آنها بیاورد. چند دقیقه بعد وقتی نوشیدنی خود را خوردند مرلین با خستگی آماده شد که آرزو آبرفورث را برآورده کند.
_ای ابر ها ببار لشگر بز ها.

ابر هایی شناور در بالا بارگاه پدیدار شدند ،بطور سیاه چال طور درآمدند و از خود رعد و برق میزدند،مرلین هم همزمان عصایش را تکان میداد. پس از مدتی گردبادی بر دور آبرفورث پیچید،موهای مرلین در آن باد در هوا پخش میشد و جلوی صورتش را می گرفت. در گردباد نیز ابر ها دور آبرفورث پیچیدند. ناگهان هم جا پر از مه شد.
آبرفورث از شادی نمی دانست چکار کند!
_این آن بالا بز می بارد آی بز می بارد.

مدتی بعد بارگاه مرلین سر تا سر پر از بز شده بود و تپه ای از بز ها روی مرلین بودند و داشتند مرلین را می خوردند، ناگهان از میان بز ها آبرفورث روی لشکری از بز ها ایستاده بود درست مثل یک فرمانده.
عصایی با کله بز از بالای سر آبرفورث به کله اش برخورد کرد و آبرفورث آن عصا که با کله بز بود در دست گرفت و کمی سرش را مایلید. عصا را به سمت افق گرفت.
_ای لشکر بز ها بفرمان من به هاگزمید حمله میکنیم...حملهههه!

و ارتش بز ها از در دیوار ها و پنجره ها به بیرون به دنبال آبرفورث به سمت هاگزمید حمله ور شدند،تمام بارگاه نابود شده بود و مرلین با کله ای تاس و بدو ن ریش تف مالین شده با گاز بز ها و شنلی پاره بر روی زمین افتاده بود حتی بز ها عصای مرلین هم رحم نکردند و قسمتی از عصا را خورده بودند و جای گاز هایشان روی عصا مانده بود.
مرلین که روی زمین افتاده بود و نمیتوانست بلند شود زمزمه با صدایی آرام چیزی میگفت.
_کمک،کمک،کمک کن.

و منتظر ‌کمک کسی بود. از طرفی دیگر آبرفورث هم به هاگزمیده حمله کرده بود.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دسته اوباش هاگزمید!
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶:۳۱ یکشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۸
#4
ببخشید جناب کریس جمبرز؟
اینجا دسته اوباش هاگزمیده؟

آقا اومدم خسارت بگیرم ازتون
یسری از اوباش شما تو کافه هاگزهدم دعوا کردن چند تا میز،لیوان و بشقاب شکوندن

از اونجایی که یا غرفه دسته اوباش زدین کنار کافم تا شب صدای خنده و آهنگ میاد باعث بهم ریختن آرامش بز هایم شده اند

اومدم اعتراض کنم منشیتون این فرم داد گفت پر کنم:

1)خود را در یک جمله،به شیوه اوباشانه معرفی کنید.

آبر دمنتور افکن

2)علت تصمیمتان برای عضویت در گروه چیست؟

اعتراض کنم،بجای جدید برا گله بزم، بهم ریختن آرامش رقبا

3)یک نمونه رفتار اوباشانه را شرح دهید.

کیک و نوشیدنی مسموم دادن که تا چند ساعت دلشون درد بگیره،ریختن و رهبری گله بز در هاگزمید و به گند کشیدن هاگزمید

4)رولی کوتاه درباره واکنش خود بعد از دیدن اعلامیه اوباش بنویسید.

دیگه اولش گفتم در ضمن چون علامیه هایی بسی زیاد بر روی پنجره و در کافه ما مشاهده شد،ولی توجه ای نداشتیم و چند دقیقه بعد در درون معده بزهایم سر درآورد.




قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۳:۱۴:۰۷ پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۸
#5
درود
حالتون چطوره لرد؟
عید شدو ما عیدو تبریک نگفتیم لرد

عید تون مبارک ،سالی پر سوژه رو براتون آرزو میکنم

بعد مدتها ما یه گوشه چشمی به سایت داشتیم گفتیم حالا که اومدیم یه پستم بزاریم.

بعد که یه پست گذاشتیم چرا نیایمو و ندیم یکی پستمونو نقد کنه ببینیم پست من از چه قراره؟

گفتیم چرا نریم پیش لرد که یکی از نقدر های حرفیه

خلاصه که بند می خواستم درخواست نقد این پست رو داشته باشم.

آها این شیر بزم براتون هدیه آوردم.

لرد عیدی ما هم یادتون نده.


آبر!

ما خوبیم. عیدمان نیز مبارک است.

بذاریم!

ما نقدر نیستیم...اربابی هستیم بس بزرگ.
شیر بز بوی بز می ده احتمالا. ولی امتحانش می کنیم. یه بزغاله میاوردی. برغاله دوست داریم. می خندیم به ریشش.

عیدی نمی دهیم! بودجه ما مال یارانمونه. کم می شه!


نقد شما ارسال شد.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۲ ۳:۱۷:۰۸
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۳ ۲۳:۲۰:۵۴


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲:۵۹:۰۷ پنجشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۸
#6
همچنان رابستن و بلاتریکس در حال دعوا کردن بودن که صدایی نظر آنها را به خود جلب کرد.
_شامپو حالت دهنده ولدمورت با
بوی زیر بغل پیتر پتی گرو،دمپایی دامبلدور،تایر ماشین ویزلیا،بیا اینور بازار.
_این دیگه کیه؟

رابستن و بلاتریکس برای مدتی دعوای خود را قطع کردند،ولی همچنان یک نفر در حال داد زدن بود.

_این دیگه کدوم آدم بی فرهنگی هست؟

ولدمورت از پشت میز خود بلند شد و دوان دوان به سمت در حرکت کرد، در را باز کرد و به بیرون رفت، ملت یکجا دور یک نفر جمع شده بودند که جلوی ویترین مغازه بود.
_ببین داداش این شامپو ولدمورته،هر روز باهاش میرفته حموم،۲۰۰ گالیون بهت میدم چونه هم نزن.

ولدمورت کمی نزدیکتر رفت تا ببیند قضیه از چه قرار است.

_این لاستیکی که میبینیم برای ماشین یه مامور وزارتخونه بوده هر روز صبح باهاش میرفته وزارتخونه،این خیلی قابلیتها داره،خونه رو تمیز میکنه،ملق میزنه،ظرفارو میشوره،اگه بفرستین برنده باش قطعا تا آخرین سوال میره،حتی حرفم میزنه،یه مقدار روش کار کنین میره برا عصر جدید،قطعا که تا فینال می رسه.

ولدمورت با صورتی قرمز و عصبانی جلو اومد و دستش را محکم گاری آن دست فروش کوبید.

_آقا مشتری نیستی واینسا.

ولدمورت کمی بیشتر دقت کرد و دید او کسی نیست جز فنریر گری بک که روی صندلی پشت یک گاری دست فروشی نشسته.
_که شامپو ولدمورت ها؟
_به اینجا رو ببین آقای کله گوجه ای.

ولدمورت جلوی چشمانش را خون گرفته بود.

_ببین این شامپو حتی ارزشش از خود...

ولدمورت در میان حرف هایش چوبی را از جای نامعلوم به اندازه ۲/۵ متر در آورد و بر سر فنریر کوباند،آن را درون گاری انداخت و در گاری را بست. گاری را دم در مغازه اش برد در را باز کرد و با لگد محکمی گاری را درون مغازه پرت کرد،درون مغازه رفت و در را محکم بست.

_آقا من می خواستم اون تایرو بخرم.

ولدمورت در را باز کرد و با ورد آداوا کاداورا مرد را نقش بر زمین نمود.مدتی بعد ولدمورت فنریر را درون ویترین گذاشت و زیر آن یک تابلو با محتوا زیر گذاشت:
فنریر گری بک عاشق کالباس
با یک موز معامله میشود،سریعا مراجعه نمایید.

و زیرش با خط ریزی نوشت:
خطر خورده شدن.




قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷:۱۶ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
#7
سلام بر لرد تاریکی خوبین؟سلامتین؟چه خبرا؟مرگخوارا خوبن؟
بی زحمت درخواست نقد این رول را داشتم،می خوام بدونم این همه وقت پست نزدم چیزی یادم مونده یا نه و در چه وضعیتی هستم شما هم که دست به نقدتون خوبه ممنون میشم اینرو نقد کنی،دیگه حرفی ندارم،با تجکر.


آبر

سلام! خوبیم! سلامتیم! خبری نیست! خوبن!

ما نقد کردیم!

فقط لطفا وقتی پستتون مال یه انجمن دیگه اس یه خلاصه ای از داستان رو هم بگین که مجبور نشیم بریم شونصد عدد پست طولانی رو بخونیم. ما گناه داریم!
خلاصه کامل و دقیق لازم نیست. فقط داستان کلی رو بگین کافیه.





ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۴ ۱:۱۵:۵۹


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۱۹ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷
#8
در میان بوته ها

پروفسور دامبلدور از پیراهنش یک پیراهن و یک معجون مرکب پیچیده در میاورد.

_پروف اینارو از کجا آوردی یهو؟
_من همیشه برای روز مبادا معجون مرکب پیچیده همرامه و لباسم برا محکم کاری آوردم فرزندم.
_چه آینده نگر پروف.

هری معجون مرکب پیچیده را میخورد و لباس را میپوشد و از بوته ها بیرون میخزد؛ملت محفلی رو به هری کرده و مات و مبهوت میمانند.
_تو کیستی ای غریبه؟
_من...من چیزم دیگه...چیز...آها،راهنمای کسانی که به جنگل میامم و توریستا.
_من تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم.
_حالا دیگه هست دیگه
_چی می خوای حالا؟
_اومدم بگم که اون موجود اصلا خوردنی نیست،کرم داره،سمیه،بدمزس،مریضتون میکنه.
_خب الان ...

هری میان حرفش میپرد.
_میدونم روده بزرگه داره روده کوچیکه رو میخوره.
_نه،از اون خیلی وقته گذشته،همین که الان زنده ایم و توسط همدیگه خورده نشدیم خیلیه،وگرنه الان هاگرید فقط زنده مونده بود.
_خب مردن با آرامش بهتره از خوردن این موجوده که زهرش میسوزونه معدتونو و بعد مانند اسید از بدتون به بیرون میریزه و با زجر میمیرید بهتره اینکارو انجام ندین.

و موجود را به آنطرف جنکل پرت میکند.
محفلی ها با صورتی ناراحت و سر افکنده و شکست خورده میشوند و نا امید میشوند،و هری نیز به میان بوته ها میرود.

در میان بوته ها

_آفرینم فرزندم کارت عالی بود.
_ممنون پرف.
_نباید بزاریم نقشهدیگه ای بکشن.

غرب جنگل،لشکر شکست خورده محفلیون

پنه با چهره ای ناراحت رو به گادفری کرد و با چهره ای غمگین و ملتمسانه به او نگاهی انداخت.
_یه فکری دارم؛میشه از کلات یه کاغد و جوهر و یه جغد دراری؟
_همونطور که گفتم کلاه من کیف دستی هرمیون نیست دیگه.

وقتی گادفری این حرف را گفت و بعد حرفش را تمام کرد،او احساس کرد چیزی تیز و خیس که مانند چوبی بود زیر گلویش بود،رنگ از چهره اش پریده بود،بله!پنه یک تکه چوب کوچک که خیس بود را تیز کرده بود،چهره ای ترسناک پیدا کرده بود و لبخند شیطانی میزد.
_اگه اون چیزایی که من خواستمو از تو کلات در نیاری الان میمیری و کبابت میکنم و میخورمت،تو وقتی میتونی از کلات پیانو دراری میتونی این چیزا هم دراری از کلات.

گادفری آب دهان خود را قورت میدهد و با ترس و لرز چیز هایی که پنه می خواست را دراورد.
پنه قلم را در جوهر زدو شروع به نوشتن بروی نامه شد.
_بنظرتون به کی بفرستم؟محفلیی نمیشناسم پولدار باشه همشون شپش تو جیبشونه.
_بهترین آدم آبرفورثه تازگیا خوب پولی از هاگزهد درآورده و چندتا کله گنده هم میان هاگزهد هر ماه و تازه گفتن وزیر سحر جادو هم اومده تازگیا اونجا؛پولش از پارو بالا میره جارو تکه سان۹۰ هم خریده،الانم با بزش تو جزایر قنارین،بنظرم به اون نامه بفرستیم خیلی خوبه .(البته تعریف از خود نباشه یه پست برای جذابیت )
_ریئس سحر و جادو!جارو تکه سان۹۰!جزایر قناری!شوخی میکنی؟
_باور کن من میدونم دیگه.

پنه بی درنگ شروع به نوشتن میکند:
آبرفورث عزیز،ما گالیونی در بسات نداریم،غدا های ما نیز تمام شده و در جنگل سرگردانیم .اگه میشه با مقداری پول به غرب جنگل بیا ما داریم هلاک میشیم.

در میان بوته ها

_نباید بزاریم اون نامه رو بفرستن،من الان آتیشش میزنم با ورد.
_از لای بوته ها چجوری می خوای ورد بزنی پرو،میفهمن که.

غرب جنگل،لشکر شکست خورده محفلیون

پنه نامه را به جغد میدهد و جغد پراوز کننان میرود ؛پروفسور دامبلدور با ورد ها سعی به نابودی جغد داشت اما نتوانست.

چند ساعت بعد جزایر قناری

آبرفورث بر روی تخت در کنار دریا لم داده بود و داشت آخر نوشیدنی آب پرتقال خود را میخورد و عینک آفتابی بر چشم داشت و در کنارش بزش همین وضعیت را داشت و در حال آفتاب گرفتن بود،آبرفورث در حال تماشا آفتاب از پشت عینکش بود ناگهان جغد آمد و مهکم به صورت آن خورد،نوشیدنی را بر روی زمین انداخت و نامه را بازکرد و خواند.
_همیشه میدونستم نوشیدنی کره ای که من تو هاگزهد درست میکردم بهتر از این آبمیوه هاس.

از روی تخت خود بلند شد و به راه افتاد و بزش به همراه او رفت.

خیلی آنطرف تر در میان بوته ها

_میدونستم اینجوری میشه؛نکنه اونا به مرگخوارا درخواست غدا و پول کردن!نکنه خواهش و التماسم کرده باشن!یا شایدم بدتر!

قطره اشکی از چشم آلبوس دامبلدور به بیرون سرازیر میشود و آن را با پیراهنش پاک میکند.
_چقدر براشون زحمت کشیدم تا بفهمن نباید کاراشونو به کسی دیگه بدن ولی این کارو کردن و حالی همچی خراب شده،نکنه به مرگخوارا نامه داده باشن!واقعا کار بی عشقی انجام دادن.
_به دلت بد راه نده پروف امیدوارم اینجوری نباشه.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۳ ۱۱:۴۱:۵۹


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۶:۱۳:۰۱ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷
#9
قدم قدم به طرف اتاق رول های رول های محفل روانه شده ام در را باز نموده و با حرکتی بسی آکروباتیک مانند وارد شده و درخواست نقد این رول را داشته ام تا ببینم از یک سال پیش که یک پست زده ام چیزی یادم مانده است،کاغذ را در دست آلبوس داده و با حرکتی آکرباتیکی دیگر می رود و در را پشتش میبندد.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۵:۵۸:۰۲ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷
#10
ماتیلدا و پنه در حال فکر کردن روی نقشه خود بودند و با چهره های پوکر به هم نگاه میکردند ،هاگرید صوت میزد و چایی خود را دم میکرد.
پنه از جای خود پا شد و با چهره ای نگران و پر از استرس و اعصبانی به هاگرید تذکر میداد:
-مثل اینکه اصلا یادت نیست چه اتفاقی افتاده ها.
-مگه چه اتفاقی افتاده؟
-مثل اینکه یادت نیس دامبلدور مریض شده ها!
-اه؟راست میگی ها.
-تازه بیا اینو بخون ،مرگخوارا اطلاعیه زدن.

هنگامی که پنه می خواست نامه را به هاگرید دهد یکی فریاد زنان و با صدای بلند برادر گویان نزدیک تر میشد.
-این صدا دیگه چیه؟

و ناگهان چیزی مهکم به خانه هاگرید میخورد و صدای مهیبی میدهد؛بوووووووومببببببب
پنه و ماتیلدا شروع به جیغ زدن کردند و این طرف و آن طرف میرفتند،چایی هاگرید بروی زمین ریخده بود شیشه ها و پنجره ها با جیغ های بلند ماتیلدا و پنه میشکستند و همه چیز بهم ریخته بود؛هاگرید به بیرون رفت تا ببیند این اتفاق ناشی از چیست؛
یک هیپوگریف روی خانه هاگرید سقوت کرده بود و سقف خانه را خراب کرده بوده،آبرفورث و بزش روی زمین ولو شده بودند،آبرفورث با چهره ای تاراحت،اعصبانی و مسترب گونه ناله سر میداد:
-برادر دارم میام کمکت ، نگران نباش خودم تکی به دادت میرسم

پنه و ماتیلدا با جیغ های بنفش و چهره های رنگ پریده و متعجب به بیرون از خانه می آیند ،با دیدن آبرفورث که روی زمین ولو شده بود جیغ های بنفش خود را متدقف کردن و به کمک آبرفورث رفتن و او و بزش را به خانه آوردند هاگرید هم هیپوگریف را از روی سقف به پایین آورد.
آبرفورث با چهره پوکر اعصبانی و مسترب به این طرف و آن طرف خانه حرکت میکرد.
-انگار مرگخوارا فعل خواستن رو صرف کردند و می خان کارشونو عملی کنن ،نه اینجوری نمیشه باید یه کاری کنیم

آبرفورث نگاهی زیر چشمی به هاگرید که درحال خوردن کیکش بود کرد و با لحنی خشن گفت:
-ببینم نشستی داری کیک میخوری؟این چه وضعشه ؟هیپوگریفم کی سالم میشه پس؟ای بابا.
-امروز که خوب نمیشه باید فکر دیگه ای کنیم.
-یافتم با تسترال ها میریم

پنه لوپه از جایش بلند شد و با ناراحتی رو به آبرفورث کرد و گفت:
-هاگرید تسترال هارو فروخته
-امکان نداره،نه،این چه بدبختیه ایه آخه ؛اصلا مگه فقط تسترال داریم کلی حیوون دیگه هم داریم؛هاگرید پاشو برو یدونه از هیپوگریفاتو بردار بیار.

بعد از کمی انتظار هاگرید یکی از هیپوگریف هارا برای آبرفورث پنه و ماتیلدا سوار بر هیپوگریف به سمت خانه گریمولد روانه شدند.
چند ساعت بعد به خانه گریمولد نزدیک شدن.
آبرفورث فریاد زد :
-داریم فرود میایم.
-فکر کنم داریم سقوت میکنیم،آخه سابقه خوبی تو فرود با هیپوگریف نداری
-خجالت بکش،به منی که۱۳۷سالمه داری میگی تو سابقه خوبی با پرواز هیپوگریف نداری

و آنگاه هیپوگریف به پشت بام خانه گریمولد برخورد کرد و صدایی بسی شتلللللققق دادو تمام افرادی که سوار بر هیپوگریف بودند به سه مار آن طرف تر پرت شدند و صدایی بسی ترب گونه دادند.
وبه سمت در خانه گرمولد ها روانه شدند.

-آلوهومورا،آلوهومورا،آلوهومورا،آلوهومورا،ای بابا این در طلسم شده باز نمیشه اصلا
-فکر کنم

آبرفورث حرف پنه را قطع کرد.
-هیس،باید یه فکر اساسی بکنم،اینجوری نمیشه.
-ولی اون در که
و باز هم حرف پنه را قطع کرد.
-نمیزاری فکر کنیم دیگه
-خب ولی اون در که بازه
-خب چرا از اول نمیگی؟
-خب خودت نذاشتی بگم

و آبرفوزث لگدی بسی مهکم به در میزند جوری که لوله های در باز می شود و در مانند یک کدو بر روی زمین ولو میشود.
-میبینی کاراتو؟
-خوب خدت زدی شکوندی درو به من چه .
-خب حالا هزینه این در رو کی میده؟

پنه نگاهی پوکر آمیز به آبرفورث میکند و سه نفری به همراه بز به راه میفتند.
-خب حالا کدوم وری بریم ماتیلدا؟

ماتیلدا کمی فکر میکند
-سمت گوشت.
-همونطور که میبینی من دوتا گوش دارم ، کدوم یکی؟
-سمت راستیه.
-راست من یا راست تو؟
-فکر کنم یکی باشن.

و آخر هردو به سمت چپ با چخره هایی نگران به راه میفتند.
آبرفورث مردی را میبیند و بی درنگ چوبدستی خود را در می آورد.
-لوکوموتور مورتیس،بابِل هِد چارم،اِکسپِلیارموس،اینسندیو،سکتوم سمپرا،پِتریفیکوس توتالوس،ریلاشیو؛حال کردین؟اینجوری باید مرگخوار نفله کنید،کلکسیونی از وردامو روش زدم.

و آنگاه شاهد بودند که کوکاکولا از دماغ بینی و دهان آن مرد به بیرون زد و روی زمین افتاد و بی هوش شد.
تازه فهمیدن که آن مرد دامبلدور بوده و آبرفورث به اشتباه در تاریکی به آن ورد زده است.
حالا دیگر هیچ چیز سر جای خودش نیست و همه چیز بهم ریخته بود ماتیلدا و پنه در حال جیغ زدن و آبرفورث در حال گریه کردن و مرگخواران آماده برای حمله کردن بودند.
آبرفورث با چشمانی گریان و ناراحت فریاد زد و رو به پنه کرد و گفت:
-اگه بهوش نیاد خودم با همین دستام میکشمت.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.