هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۷
#1
کِی؟
ساعت سه ظهر


اینجا جهان آرام است


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷
#2
هافلپاف
vs
گریفیندور


سوژه: کم بینا



- ستاره‌ها گفتن که خوب صبحونه بخورین که سر بازی سر حال باشین.

با صدای آملیا همه به خودشون اومدن. خیلی هاشون سال اولی بودند و برای اولین بار کوییدیچ بازی می‌کردند.
با استرس تو این فکر بودند که بازی چه جوری پیش می‌ره و خودشون باید چیکار کنند. تنها خیالی که نداشتن صبحونه بود.
- باشه چشم آملیا، چشم.

رز ظرف سوسیس را جلوی تلسکوپ آملیا گرفت. بلاخره اونم جزوی از تیم و از اتفاق مهاجم خوبی بود!
- لیندا خوبی تو؟
- آره.
- ماتلیدا تو چی؟
- آره...فکر کنم.

بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- هافلپاف آماده!

لیندا موهایش را با روبان جمع کرد تا سر بازی اذیتش نکند. باید همه‌ی گل ها رو می‌گرفت. اجازه نمی‌داد حتی یه سرخون هم وارد حلقه‌ها بشن!
پشت سر شش بازی کن دیگه به راه افتاد.

هنوز پنج دقیقه‌ای وقت داشتند تا لباس هاشون رو عوض کنند و رداهای کوییدیچ بپوشند.
رز همچنان نگران سه بازیکن تازه‌ی تیمش بود.
- تانکس خوبی؟ چشات قرمز شدن.
- چشای من؟ حالم که خوبه.
-هست ولی. طبیعیم هستش خوب. اولین بازیته! یادم دقیقا مال خودم رو که حتی دیر رسیدم.
احساس کردی هر وقت چیزی رو بگو. اصلا بم بازدارنده بزن!

تانکس خندید.

- پشت من. باشه یادتون که بزنین لبخند خوشگل خوشگل!

صدای تماشاچی ها اونقدر زیاد بود که لیندا برای لحظه‌ای آرزو کرد روکش‌های گیاه شناسی‌ش پیشش بودند.
آملیا اولین بازی خودش رو یادش اومد. اینکه چه قدر لحظه‌ای اول صدای تماشاگرها اذیت کننده بودند ولی حالا از فریادها لذت هم می‌برد!
- بعد یه مدت عادت می‌کنین. تازه وقتی ببریم دیگه برای یه هفته گوش ندارین!
- به نظر من که به این صدا ها نمیشه عادت کرد.

داورها دو کاپیتان رو گیر انداخته بودند و قوانین رو براشون دوره می‌کردند. بعد از اینکه هر دو تا آخر حرف‌های داورها رو شنیدند، با هم دست دادند. همه بازیکنان سوار جارو هاشون شدند و تا صدای سوت به گوش رسید بازیکن‌ها پرواز کردن و سر جای خودشون رفتند.

توپ ها توسط بلاتریکس آزاد شدن. یه گوی زرین، سرخگون‌ها و یه بازدارنده، دوتا، سه تا...پنج تا!؟

اولش تانکس فکر کرد فقط خودش و از استرسشه که داره توپ ها رو زیادتر می‌بینه ولی وقتی آملیا ازش راجع به تعداد بازدارنده‌ها پرسید، فهمید تنها نیس.

- به سمت کدوم ضربه بزنم؟
- نمی‌دونم شانسی یکیو بزنیم؟
- کار دیگه‌ای نمی‌تونیم بکنیم.

کمی اون طرف تر، رز و ارنی در تلاش برای گل کردن توپ بودند. ارنی سرخگونی رو به سمت دروازه وسطی پرتاب کرد ولی برتی ، مهاجم گریف توپ رو در هوا و قبل از این ک سمت دروازه بره گرفت و به سمت دروازه هافل رفت. توپ رو به سمت دروازه پرتاب کرد.

لیندا سر جای خودش نفس عمیقی کشید. دقیقا می‌دونست برتی بیشتر ضربه هاش رو چه جوری می‌زنه. برای گرفتن توپ‌های برتی خیلی تمرین کرده بود.
ولی وقتی توپ پرتاب شد به سه سرخگون دیگه تبدیل شد و لیندا نمی‌دونست کدوم رو بگیره. به سمت یکی از اون توپ ها که فکر می‌کرد توپ اصلیه رفت ولی انگشت‌هاش هنوز به سرخگون نخورده بودند که توپ غیب شد. تازه متوجه شد که توپ اشتباهی رو انتخاب کرده ولی دیر شده بود.

گزارشگر گزارش کرد:
- و یه پرتاب به سمت دروازه هافل ولی دروازه بان هافل به سمت مخالف حرکت کرد و گل. اختلاف سی امتیاز شد. سی هیچ به نفع گریفندور!

رز نگاهی به لیندا کرد ولی لیندا نتونست با یه نگاه همه چی رو توضیح بده. برتی توپ رو به سمت هم گروهیش پرتاب کرد. ارنی سرعتش رو افزایش داد تا زود تر توپ رو بگیره. اما چشم‌های اونم چند توپ کنار هم دیدن و گیج شد. که فرصتی داد به تاتسویا تا به سمت دروازه و گل چهارم حرکت کنه.

ماتیلدا دسته‌ی جاروش رو به سمت پایین خم کرد و کنار لیندا شناور شد.
- لیندا انگار چند تا اسنیچ وجود داره شاید دو یا سه یا حتی چهار تا.
- منم زمانی که توپ می‌آد سمتم انگار تعدادش چند برابر می‌شه.

ماتیلدا حرف‌های رز رو که به تانکس میگفت به یاد آورد. باید به تانکس علامت می داد که به سمت رز بازدارنده‌ای پرت کنه ولی تانکس حتی نمی‌تونست درست ببینه چه برسه به اینکه بازدارنده پرتاب کنه.

ولی رز خودش هم متوجه درست نبودن قضایا شد. به سختی می‌تونست توپ رو ببینه. در اکثر مواقع چندتا توده‌ای سرخ رنگ تو هوا می‌دید و نمی‌تونست تشخیص بده چی به چیه!

- هستن گیاه و تلسکوپ خوب ولی. خوردیم ما چیزی یعنی؟

به هر حال می‌دونست با این وضع نمی‌شه بازی کرد ولی وقتی هم نداشت تا بفهمه چی شده.
نیمه‌ی اول بازی با عقب افتادن شدید هافلپاف تموم شد. از زمانی که اولین بازی بدون سدریک تا حالا اینقدر گل نخورده بودن.
که البته اون بازی که سوراخ سوراخ شدن هم همش برنامه ریزی و توطئه بود. هری با قصدپلید سدریک رو برد تو هزارتو و دخلش رو آورد که دیگه هافلپاف جست‌وجوگر نداشته باشه و تیم بریزه بهم و گریفندور هی گل بزنه.

پایین روی زمین، اعضای هافلپاف چشم‌های همدیگه رو نگاه می‌کردن بلکه بفهمن چه اتفاقی افتاده ولی فایده‌ای نداشت.
- نداریم اونقدر وقت. باید برگردیم بالا و بکنیم جبران. باید شه چشم‌هامون...

هنوز حرفش رو تموم نکرده بود که راه حل رو پیدا کرد. عینک روی چشم پیوز! اگه هر کدوم یه عینک پیدا می‌کردند، می‌تونستند دوباره توپ ها رو عادی ببینند و بازی رو به تعادل برسونند.

- می‌رین می‌کشین به صورت همه دست و میارین برام شیش تا عینک. باشه همش غیر پاتری.

نیمه‌ی دوم

- شبیه اینکه هافلپاف کل تیمش رو عوض کرده ولی فقط هرکدومشون یه عینک گرفتن. اتفاقا عینک هم بهشون میاد!

پنجاه امتیاز اول رو راحت گرفتند. گریفندوری‌ها به قدری از خودشون و بردشون مطمئن بودند که حواسشون جمع نبود ولی پنجاه تای بعدی به همین راحتی نبود.

- گیاه آدمخوار رو سرخگون رو با سر برای ارنی می‌فرسته. تاتسویا و هرمیون دو طرفش پرواز می‌کنن و سعی دارن سرخگون رو بگیرن ازش ولی آملیا هس که با بازدارنده‌ها اونا رو از ارنی دور‌می‌کنه و پرتاب عالی ارنیه که گل می‌زنه!

گلی بعدی توسط رز و با حمایت تانکس به ثمر رسید. گیاه آدمخوار هم حتی یک گل زد که امتیازها رو برابر کرد.

- توپ دست ادوارده. رز می‌ره که توپ رو بگیره. اووو! به موقع خودش رو کنار کشید وگرنه ادوارد همه‌ی موهاش رو از ته زده بود!
ادوارد و قیچی هاش به دروازه نزدیکتر می‌شن...ببینم لیندا می‌تونه توپ رو بگیره؟...بله! توپ رو مهار می‌کنه و امتیاز ها مساوی باقی می‌مونن.

بازی همچنان جریان داشت و دو تیم سعی می‌کردن بهم گل بزنن ولی خبری از گوی زرین نبود. ماتلیدا به خودش گفت « نه به اون وقتی که دوتا دوتا می‌بینمش و نه به الان که کلا نمیبینمش. »
- گوشنمه!

ماتیلدا صحبت با خودش رو به زمان دیگه‌ای به زمان دیگه‌ای موکول کرد و به طرف هاگرید که «گوشنش» بود، برگشت.
هاگرید دهانش را باز کرد و قبل از اینکه ماتیلدا حتی سعی کنه صدایی دربیاره و مانع از خورده شدن گوی زرین شه، گوی زرین بلعیده شده بود.

- خــــوش مزه بود!

پس از پایان بازی

آملیا راست می‌گفت. صدای جیغ و داد جمعیت کوچک هافلپافی حتی با لحظه‌ی ورودشون قابل مقایسه هم نبود. بلاخره، الکی نبود که، گریفندور رو برده بودند.

حتی هلگا هم یه شب دست از پند دادن و گرفتن گوشی‌های مشنگی شون راس ساعت نه، برداشت و اجازه داد تا صبح بیدار بمونن و موفقیتشون رو شن بگیرن. گرچه که از وقتی به تالار رسیده بودند، همه رو با سوال‌هایی راجع به شربت گمشده‌ش دیوونه کرده بود. در آخر رز تصمیم گرفت شربت رو پیدا کنه بلکه راحتشون بذاره.

- بود چه جوری شربتتون ننجون؟
- دخترم عین آب بود. ریخته بودمش تو اون پارچ بزرگه.

پارچ بزرگه! همون پارچی که شب قبل از بازی همه ازش آب خوردن. همون شب احساس کرد یه طعم عجیبی می‌ده!
پارچ رو که همون شب قبل بازی خالی کرده بودن و عملا غیرممکن بود از تو شکم بچه‌ها دارو رو بازیابی کنه.

- ننجون اسمش رو بدین تا برم بخرم براتون.
- تقویت کننده‌چشم بود مادرجان!

فلش بک به پس از خورده شدن گوی زرین

- ولی هری هم یه بار گوی زرین رو خورد!

تاتسویا سعی داشت بلاتریکس رو قانع کنه که گریفندور گوی رو
رفته ولی بلاترکیس اصرار داشت که خوردن جزو گرفتن گوی محسوب نمی‌شه.

- مگه هرکاری که اون بچه سوسول پاتر انجام داده درسته؟ بعدم اون موقع دامبل مدیر بود، من شبیه دامبل هام؟

بعضی وقت ها داشتن بلاتریکس به عنوان داور خیلی به درد می‌خورد!


اینجا جهان آرام است


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۱۳:۱۳ دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷
#3
سلام

١- منو قانع كنين كه به شانس نياز دارين. و جواب به شانس نياز نداريم پذيرفته نيس!(٦نمره)
خب فکر کنم خودتونم بهتر بدونین که من بد شانسم. شاید هم سر جلسه اول حواستون نبود و ندیدین یکی اشتباهی رو دستم نشست و دستم شکست. استخون دستم به کلی خورد شد. تازه جلسه اول کلاس هام رو هم در گیر جواب دادن به معلم هایی بودم که ازم سر کلاس سوالایی میپرسیدن که جز هرمیون هیچ کسی بلد نبود اونم جلسه اول آخه؟ اونم از من؟.روز تولدم هم به جز دو یا سه نفر هیچکی یادش نبود حتی فامیل ها و پدر مادرم. تازگی ها هم همش دارم می افتم. پام به همه جا گیر میکنه و می افتم. قبلا روزی دو یا سه بار بود الان شده روزی پنج یا شش بار.

٢- يه عكس از خودتون در كلاس خفن معجون سازى برام بيارين. منو خوب بكشين نمره ى اضافه داره! (٣نمره)
نقاشیه من گنده
پرفسور اگه شما جلوم بودینا راحت طراحیتون میکردم
ولی نیستین که تازه راحت هم میتونستم رو شیشه براتونیه طرح خوشل از خودتون بکشم یه ویترای خوشگل
تازه نقاشی کشیدن تو مبایل یا لپتاپ سخت ترین کار ممکنه
به هرحال بفرمایین:)

٣- رز چرا دير اومد؟ (١نمره)

تو هاگوارتز گم شده بود واضحه دیگه. شاید هم مدیر باهاش کار داشتکه انقدر با ویبره رفتناش هاگوارتز رو نلرزونه. خب نمیدونم سوال سختی بود اصلا به من چه چرا استاد دیر کرده؟


اینجا جهان آرام است


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
#4
سلام استاد


1. ویژگی‌های خودتون، اعم از ظاهری و باطنی رو در نظر بگیرین و براساس اون بگین اگه قرار بود جانورنما بشین، جانوری که بهش تبدیل می‌شدین چی بود. شکل و رنگ و سایز و هرچی از جانورتون لازم می‌دونین رو توصیف کنین. (5 امتیاز)

خب من مهربونم. گهگاهی خیلی خیلی کم ، یه کچولو حسودی میکنم. خیلی وفادارم. ویژگیه ضاهری هم ندارم دگرگون نمام.
احساس میکنم جانور نمام یه سگ ژرمن شپرد هست.


2. فرض کنین گروهی از مردم بی‌فرهنگ شما رو با یه جانور واقعی اشتباه گرفتن و بهتون حمله می‌کنن. تصویری از خودتون در حالتی که جانورنما هستین و حسابی لت و پار شدین بکشین! (5 امتیاز)

کشیدنش سخت که بود هیچی فرستادنش هم سختی های خودشو داشت ولی اینی که میبینین منم که لت و پار شدم.



ویرایش شده توسط لیندا چادسلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۱ ۲۱:۴۵:۴۴

اینجا جهان آرام است


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
#5
تکلیف جلسه اول کلاس پیشگویی

جلسه اول کلاس پیشگویی تموم شده بود. لیندا در حالی که به تکالیفش فکر میکرد، از کلاس بیرون اومد. به سمت تالار عمومی هافلپاف رفت. تو راه درباره تکالیف کلاس فکر کرده بود و جواب ها را پیدا کرده بود. پس دست به کار شد.لیندا دختری بود که تکالیفش را بلا فاصله بعد از کلاس انجام میداد چون میدونست ممکنه یادش بره و اون تمرکز لازم رو از دست بده.

تانکس و ماتیلدا که دیدن لیندا شروع به نوشتن تکالیفش کرده به سمتش رفتن.
- لیندا بعدن هم میتونی این ها رو بنویسی بیا یکم بریم حیاط.
- نه تانکس بعدا یادم میره.
- ما یاد آوری میکنیم بهت.
- نه تانکس خودت که گهاهی یادت میره من اینو بنویسم خیالم که راحت شد میام پیشتون.
- باشه پس ، هر جور راحتی. یادت نره ها منتظریم.
- باشه حواسم هست یادم نمیره.

خب دوتا تکلیف بود. یعنی یه تکلیف بود ولی دوتا سوال بود پس می شد دوتا تکلیف دیگه. نمی شد؟


سوال اول: توی چه شرایطی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟
سوال خیلی خوبیه پرفسور. هر فردی اخلاق، رفتار و احساسات خودش رو داره. رفتار، اخلاق و احساسات باعث تغییر رنگ گوی میشه. عین موهای من که گهگاهی که عصبانی ام قرمز میشه. یا زمانایی که احساساتی میشم بنفش یاسی. یا حتی زمانایی که آروم میشم آبی. رنگ مه توی گوی هم مثل رنگ موهای من با احساساتم عوض میشه ؛ با این تفاوت که برای عوض شدن رنگ موهای من به احساسات قوی تر و پر ریشه تری نیازه ولی رنگ مه گوی با کوچک ترین احساس عوض میشه.

سوال دوم: چرا گوی پیشگویی گرده؟
خب اینو خیلی روش فکر کردم و البته اینم سوال خیلی خوبیه. اولا چون اجسام گرد راحت تر در دست جای میگیرن تا مکعبی شکل یا منشوری شکل یا حتی استوانه ای. دوما به دلیل گرد بودن اشکال درون گوی ها واضح تر دیده میشن و سوما به خاطر گرد بودن چیز های بیشتری رو هم میتونن نشون بدن( تو علوم خوندیم خب حتما به این هم ربط داره دیگه).


تکالیف لیندا تموم شد. وسایلش رو جمع کرد و به حیاط پیش دوستاش رفت. از جواب هایی که داده بود خیلی راضی بود. حتی پنج دقیقه هم تکالیفش وقتش رو نگرفت. کم کم از استاد پیشگوییشون داشت خوشش میومد.


اینجا جهان آرام است


پاسخ به: اعضاي سایت خودشونو معرفی کنن
پیام زده شده در: ۲۰:۴۵ جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۹۷
#6
اسم و نام فامیل:
تارا

جنسیت:
دختر

سن:
چهارده سال

شهر تولد:
رشت

محل زندگی:
لاهیجان(عروس گیلانه مثلاً)

تحصیلات:
بابا دانش آموزیم تحصیلات چیه آخه؟ شاید بشه تو تحصیلاتم بگم همه دوره های شنا رو گذروندم حتی غریق نجاتیش رو

شغل:
غریق نجات و دانش آموز و ورزش کار حرفه اییه شنا. حرفه ای در حد مقام های استانی البته

فعالیت های جانبی:
درس خوندن. عین هو چی درس میخونم. نخندین ولی به عنوان تفریح از اون تمرین ریاضی بلندا ک هستن حل کردنشون طول میکشه از اونا حل میکنم. کتاب خوندن. اینم عین هو درس خوندن زیاد میخونم.ترجمه کردن. شنا کردن. چت کردن. بافتن. دوختن. گلدوزی کردن و ..‌.

نحوه آشنایی با هری پاتر و میزان علاقه:
یکم طولانیه. شوهر خالم سی دی سه قسمت اولو به داداشم میده منم تا کلاس دوم فقط اجازه دیدن قسمت اولو داشتم ولی بعدش از کلاس چهارم همینجوری کتاباشو خوندم و تا کتابشو نمیخوندم داداشم نمیزاشت ک فیلمشو ببینم و بعدش تا کلاس پنجم هم تمومش کردم.
میزان علاقم... خب زیاد نیست. در حدی دوسش ندارم ک حفظش باشم ولی در حدی هم نیست ک از نظرم بد باشه.

کتاب هایی ک مطالعه کردید:
یکم زیادن. تمامی کتاب های نویسنده های لمونی اسنیکت و دارن شان رو خوندم. رمان هم زیاد خوندم مثل نحسی ستارگان بخت ما و النور و پارک و خسوف و شفق و ماه نو و ...


اینجا جهان آرام است


پاسخ به: عضویت در تیم‌های ترجمه‌ی جادوگران
پیام زده شده در: ۸:۳۹ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
#7
سلام
خب منم میخوام باشم خیلی وقته هیچ فعالیتی نداشتم و عین بیشتر افراد منتظرم مدارس تموم شه و بیام

تازه خیلی هم تو ترجمه میتونم کمک کنم البته به نظر خودم

خب همین^.^

سلام.

تایید شد!
خوش اومدی. =)


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۵ ۱۲:۰۶:۵۵

اینجا جهان آرام است


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲ سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۶
#8
کی؟
زمان شام


اینجا جهان آرام است


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۷:۲۸ یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶
#9
کی؟
ساعت ۳ نیمه شب


اینجا جهان آرام است


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶
#10
خب بر اساس حرف هایی من از دانش آموزای هاگوارتز شنیدم بد شانسی آبرفورث از یه مسابقه کوییدیچ شروع شد ، واقعا کوییدیچ بد شانسی میاره.

همه چیز از اونجا شروع شد که لیندا آبرفورث رو برای جست و جوگر تیمش انتخواب کرد اون موقع لیندا اصلا فکرش رو هم نمیکرد آبرفورث انقدر برای تیم بد شانسی بیاره.

همون طور که خوندید سال های زیادی به دلیل بد شانسی تیم لیندا باخت.

وقتی لیندا آبرفورث رو به عنوان جست و جوگر تیم انتخاب کرد پترشیا با او مخالفت کرد ولی لیندا گفت که این همه شور و زوقی که آبرفورث داره برای تیم خیلی خوبه و به تیم نیرو میده.

خب اولین مسابقه آبرفورث شد و لیندا حتی فکرش هم نمی کرد که آبرفورث که سال چهارمه هیچی از کوییدیچ نمی دونه ؛ با اولین سوتی که داور زد آبرفورث به کلی گیج شد و همین گیجیش کل بازی رو به هم زد بعدش هم که انگار نه انگار باید گوی زرین رو بگیره همچین گیج گیجی میزد که همه تعجب کردن.

بعدش هم که توپ بازدارنده به پشت جاروش خورد و پشت جاروش خراب شد بعدش هم جست و جوگر تیم حریف رو دید که به سمت زمین حرکت میکرد و به امید گرفتن گوی زرین به دنبال بازیکن رفت ولی بازیکن اونو گول زده بود و وقتی به زمین رسید خودشو بالا گرفت ولی آبرفورث اینکار رو نکرد و به مدت یه هفته توی درمانگاه موند و از اینجا بود که بدشانسیش شروع شد.

اینکه کی مربیش کرد رو هیچکس نمی دونه یه روز لیندا می آد به لیست نگاه میکنه و اسم آبرفورث رو جلوی مربی به جای اسم پاترشیا می بینه و هر چه قدر پیگیری می کنه نمی تونه اسم هارو درست کنه.

خب جغد که تعمیر نشد هیچی آبرفورث از کار و زندگی افتاد ولی به زور نامه ای برای لیندا فرستاد و بقیش هم که گفتم ولی مرلین رو شکر که بلاخره آبرفورث تونست تو تیم عضو شه ولی باز هم اوج بد شانسی هاش بود خب چه میشه کرد بد شانسی رو که نمیشه باچیزی حل کرد فقط باید از مرلین کمک گرفت که فک کنم کار سختیه.

پایان


اینجا جهان آرام است






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.