هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۸:۰۲ چهارشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۷
#1

تکلیفتون هم اینه که این طلسم رو روی یه چیزی اجرا کنید، یه کاری بکنید باهاش خلاصه. اگر روی آدم اجراش کردید، اثرات جانبی و اتفاقاتی که میفته و چیزایی که میشه رو حتما و به صورت کامل شرح بدید!

همیش با عصبانیت و زود تر از همه از کلاس خارج شد. به طرف اتاق خواب گریفندور حرکت می کرد و مدام در راه با خودش حرف میزد ، از لحن حرف زدنش هم میشد فهمید که دارد کسی را مسخره میکند.
- سوسیس بلغاری ؟ باورم نمیشه ، به من میگه سوسیس ؟ شیطونه می ...

ناگهان خون در بدن همیش خشک شد ، صورتش سفید ، مانند برف شده بود. همیش با ترس رو به استادش ، که رو به رویش ایستاده بود و در حال خوردن سوسیس بلغاری خوش مزه ای بود کرد و گفت :
- سلام پرفسور ... اع ... خو ... خوب ، هستین ؟

پورفسور فنریر اخرین گاز از سوسیسی که در دستش بود را زد و یک سوسیس دیگر از جیبش در اورد و شروع به خوردنش کرد ، در همان حین پاسخ همیش را هم داد :
- خوبم ؟ معلمومه که خوبم مگه میشه سوسیس به این اعلایی جلوم ایستاده با ، اع ببخشید سوسیس به این خوشمزه ای دارم میخورم بایدم حالم خوب باشه.

همیش سرش را پایین انداخت و به پرفسور فنریر گفت :
- پرفسور میشه بعد از اینکه سوسیسم کردین منو نخورین ؟
- چی میگی بچه جون ، من کاره دیگه ای باهات داشتم . میخواستم بگم بری پیش هاگرید و یه بسته رو ازش تحویل بگیری بیاری پیش من.

همیش لبخندی به پهنای صورتش زد و با خوشحالی گفت :
- البته پرفسور ، البته!

سپس با عجله به سمت خروجی مدرسه حرکت.

بیست دقیقه بعد:

تق تق تق!

همیش با خوشحالی به در اتاق پرفسور فنریر ضربه میزد.
ناگهان صدایی کاملا اشنا از پشت در به گوشش رسید:
- بیا تو!

همیش در اتاق پرفسور را باز کرد همینکه در باز شد، حاله ای از دود تمام هیکلش را پوشاند. ناگهان همیش فریاد زد:
- سلام استاد ... اینجا چه خبره ؟
- به سلام پسرم ، این دود رو میگی ؟ چیز خاصی نیست فقط یکم دوده دیگه مهم نیس. حالا اون بسته ای که گفته بودم رو اوردی؟
- بله استاد ؛ همینجاست.

سپس ردایش را کنار زد و جعبه سوسیس بلغاری را روی میز پرفسور گذاشت. پرفسورفنریر با خوشحالی به طرف سوسیس ها حرکت کرد . پرفسور مشغول باز کردن جعبه بود اما چیزی در اتاق توجه همیش را جلب کرده بود ، یک فنجان که مدام در حال تولید کردن دود بود ؛ همیش به طرف فنجان حرکت کرد هرچه نزدیک تر میشد فنجان دود بیشتری تولید میکرد تا اینکه فکر بکری به ذهنیش رسید.
- استاد من الان تکلیفمو تحویل میدم!

سپس چوبدستی اش را در اورد و فنجان را نشانه گرفت
- "ولفیوس ماکسیمیلوس شیمبالوس"!

در این لحظه که استاد در حال بلعیدن یک سوسیس کامل بود با شنیدن این طلسم چمانش گشاد شد و با دهنی که پر از سوسیس بود رو به فنجان کرد. طلسم به فنجان برخورد کرد ولی چون سپر محافظتی داشت منعکس شد و به طرف استاد حرکت کرد طلسم درست به سوسیس درون دهن استاد برخورد کرد. پرفسور نگاه مرگباری به همیش کرد و بعد صدای خرخرش بلند شد.سوسیس در حال تبدیل شدن به گرگ بود مدام در دهن فنریر پیچو تاب میخورد فنریر سعی میکرد تا سوسیس نیمه گرگ را از دهنش در بیاورد ولی جنب وجوش سوسیس زیاد بود. همیش نمی دانس چه کاری انجام بدهد برای همیش سریع از اتاق خارج شد. پرفسور هر چه تلاش میکرد ثمری نداشت تا اینکه سوسیس گرگ شده مانند یک هلو لیز خورد و به درون معده فنریر رفت. پرفسور نفس عمیقی کشید و گفت:
- چقدر خوشمزه بود ، به به به!

سپس پروفسور فنریر نگاهی به شکم خود انداخت که به شکل یک گرگ، قلمبه شده بود و بعد با عصبانیت فریاد زد :
- همییییییییییش ... من ... تورو ... سوسیس میکنممممم!


عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ پنجشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۷
#2
سلام پروفسور.

یه مقاله به شکل رول مینویسید راجع به اینکه یه گرگینه گازتون گرفته. اینکه علائمش چیه. چطور تغییر شکل میدید. چه اتفاقی میفته کلا براتون.

- میگم بهتر نبود یه وقت دیگه میرفتیم پیش گروپی؟

آبرفورث که در حال در آوردن سوسک های درون ریشش بود گفت :
- چی ؟ نه بابا ، مگه الان چشه ؟
- خب یه شب ترسناک توی جنگل ممنوعه و اینکه اینجا ...

همیش با شنیدن صدای عجیبی ، پرش بلندی زد و گردن آبرفورث را محکم چسبید.
- واییییی یا حضرت مرلین خودت نجاتم بده ... صدای چی بود؟

آبرفورث که تمام دل و روده اش از شدت خنده توی جیبش ریخته بود ، کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت :
- اروم باش عزیزم . چیزی نشده که چرا میترسی ؟ فقط یه باد گلوی ساده بود.
همیش با قیافه ای که همچون کسانی که سالها بدبخت و آواره بوده اند و در زیر پل خوابیده اند و سپس برای اولین بار مورد زورگیری واقع شده اند، گفت:
-چی میگی؟ من و ترس؟ من داشتم نقش بازی میکردم تا تو یکم بخندی بابا.
- باشه قبوله. ولی یه چند دقیقه اینجا وایسا من میرم اون پشت یه کاری دارم، برمیگردم.

همیش دستانش را برای آبرفورث تکان داد. و بعد به یک درخت نیمه سوخته تکیه داد.
همیش به فکر فرو رفته بود و به دوران کودکی و بازی الک دولک فکر میکرد، اما ناگهان صدایی شنید. صدا برایش آشنا بود. کمی فکر کرد و بعد لامپی در بالای کله اش روشن شد.
-آبرفورث بیا بیرون ؛ میدونم تویی. دیگه از این ادا اطوارات نمیترسم.

همیش جوابی نشنید. فقط صدای خش خش برگ درختان می آمد که در حال خرد شدن زیر پای کسی بود.
کمی ترس به دل همیش افتاده بود. بلند شد و چند قدم به عقب برداشت و با صدایی ترسیده و لرزان گفت :
-آبرفورث؟ تویی؟ خواهش میکنم ، اگه تویی جواب بده.

و باز هم جوابی بجز خش خش برگ درختان نشنید. چند قدم دیگر به عقب رفت و بعد سر جایش خشکش زد.
از پشت به یک هیکل بزرگ و تنومند برخورد کرده بود.
همیش نفس راحتی کشید و با خیال راحت گفت:
- اخیششش ، خیلی منو ترسوندی داشتم سکته ...

جواب همیش، صدای خرناس بلندی از پشت سرش بود، و سپس چند قطره آب دهان چسبناک روی سر
همیش ریخت.

همیش با عجله برگشت و نگاهی به صورت ان موجود کرد. دست و پایش شروع به لرزیدن کردند. یک گرگینه جلویش ایستاده بود. همیش ناامیدانه برگشت تا فرار کند اما پایش به ریشه درختی گیر کرد و محکم به زمین خورد. پایش هنوز به ریشه درخت گیر کرده بود ،
گرگینه خیز برداشته بود و اماده حمله بود. همیش فریاد میزد :
- کمک ، کمکم کنید ، یه گریگنه!

همیش آنقدر ترسیده بود که حتی نتوانسته بود اسم گرگینه را درست تلفظ کند. گرگینه هم که دیده بود ان غذای لذیذ نمیتواند از جایش تکان بخورد با ارامش به سمتش حرکت می کرد. هیچ عجله ای برای خوردن همیش نداشت. گرگینه به بالای سر همیش رسید به گلوی همیش نگاه میکرد. دندان هایش را تیز کرده بود و اماده گاز گرفتن بود که در لحظه اخر پای همیش رها شد. گرگینه به سمت گردن همیش حمله ور شد ولی همیش گردنش را از مسیر دندان های تیز گرگینه کنار کشید. بلند شد تا فرار کند اما گرگینه زرنگ تر از این حرف ها بود سریع با دندان های تیزش بازوی چپ همیش را گاز گرفت. درد وحشتناکی تمام وجودش را فراگرفت ، میخواست دست همیش را از جا بکند که صدای اشنایی به گوش رسید .
-سکتوم سمپرا!

گرگینه روی زمین افتاده بود. بی جان به نظر میرسید.
آبرفورث گرگینه را از پا در آورده بود. او به سرعت به سمت همیش رفت. صدایش میکرد اما همیش هیچ صدایی را نمی شنید.
آبرفورث با نگرانی او را از روی زمین بلند کرد و شروع به حرکت کرد.

همیش درد بدی را تحمل میکرد و مدام فریاد میزد ، فریاد هایی از اعماق دلش.
استخوان هایش میسوخت و پوستش تبدیل به یخ شده بود.
هر ثانیه که میگذشت حال همیش بدتر و بدتر میشد. گاز گرگینه کار خودش را کرده بود.
و دقایقی بعد، آبرفورث حس کرد وزن همیش در حال زیاد شدن است. اما اهمیتی نداد. او به حرکت ادامه داد، تا زمانی که همیش ناگهان از روی او پایین پرید، و پیش از آنکه آبرفورث بتواند دوباره چوبدستی بکشد، گاز محکمی از گلوی آبرفورث گرفت...


عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
#3
هرمیون با هم دردی با هاگرید صحبت میکرد که ناگهان هری با صدایی شبیه به غارغار درامد :
- بسه دیگه ! ... هاگرید من ازت معذرت میخوام ولی باید درمورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنم.

هاگرید صورتش را به طرف هری چرخاند و با لحنی که سپاس و ستایش در ان موج میزد گفت :
- واقعا ممنونم هری که میخوای درمورد پدرم حرف بزنی.
- نه هاگرید ؛ من میخوام درمورد جورجی با تو صحبت کنم.

هاگرید دستش را به ریشش کشید و شروع به قدم زدن در کلبه کوچکش کرد. سپس با همان لحن همیشگی ادامه داد :
- ببین ... این جورجی ، من نمیشناسمش ولی از پرفسور دامبلدور ... اره خود پرفسور دامبلدور شنیدم که میگفت
اون قبل از رفتنش یه چیزی رو کش رفته و فرار کرده ؛ حالا چی شده که درمورد اون سوال میکنید ؟
- هیچی ، اون الان یه شبحه و توی این منطقه سرگردونه ، اومد پیش من و از من خواست تا بدنشو از توی اب در بیاریم و یجایی دفنش کنیم.

رون بدون ملاحظه به دیگران شروع به حرف زدن کرد :
- صبر کن ببینم ، من دفنش نمیکنم.

هرمیون با لحنی عصبانی گفت :
- الان وقتش نیست که کنار بکشی ، باید همون موقع که هری گفت مخالفت میکردی نه الان.
- خوب من اون موقع نفهمیدم که غضیه چیه.

هری و هرمیون با چهره ای که تعجب از ان سرازیر بود به هم نگاه میکردند ، رون دستش را بالا گرفت و ادامه داد :
- نگاه کنید ، اون مدت زیادیه که زیره ابه. پس من مطمئنم که بدنش زیر اب پلاسیده شده و اینطور چیزا...کلی گند کاری میشه.

هرمیون نگاه تندی به رون کرد و گفت :
- تو نگران نباش ، من خودم درستش میکنم.

هری که بی خیال جر و بحث شده بود به پیش هاگرید رفت و به هاگرید در حال گریه گفت :
- هاگرید ؟ دیگه چی میدونی ؟
- راستش ... فقط اینکه اون ادم عجیبیه و خیلی هم حیله گره.
- حیله گر ؟
-اره ؛ من که اینطوری شنیدم.
- باشه ... خیلی ممنون هاگرید ، ما فعلا میریم . بای
- به سلامت

هاگرید دستمال قرمز و گل گلی را از توی جیبش در اورد و جلوی دماغش گذاشت ، مسلما صدای ترمز قطار از ان صدا لذت بخش تر بود.

هری و رون و هریمون هر سه از کلبه خارج شدند.

- هری ؟ ما کجا میریم ؟
- سمت دریاچه.


عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: اگه قرار باشه يك نفر كه تو هري پاتر مرده برگرده شما ميگيد كي بر گرده؟
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۶
#4
اسنیپ


عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: چه چیزی بدتر از مرگ وجود داره؟
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
#5
به نظر من بد ترین مرگ ، ماله کسانیه که توی زندگی شون هیچوقت عاشق نشدن. ادمی که عاشق نشه فرقی با یه مرده نداره.

ادم بهتره بمیره ولی بدون عشق زندگی نکنه.




عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۹۶
#6
کجا ؟

وقتی توی شکم نهنگ بود .


عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶
#7
سلام به همه گریفندوری های عزیز.
من همیش فراتر هستم
چوب دستیم از چوب درخت گردو ساخته شده و روش مار های در هم تنیده رو حکاکی کردن جالبه بدونین که داخل مغزش یه قطره از خون ارباب سایه ها و مقدار خیلی نا چیزی شاخ اژدها داره و از همه مهم تر ... کریستال جادویی پدرم.
چوبه من قبل از اینکه پدرم کشته بشه به‌دست بزرگترین سازنده های چوب جادویی ساخته شد کریستال جادویی پدرم رو و ... داخلش گذاشتن ، چوبم تکه و مثلش پیدا نمیشه. گاهی اوقات صاحبش رو به زندگی بر میگردونه


پاترونوسم یه بز کوهی که شنل مجنون گرا ها رو پوشیده (مثل خودم شجاعه)
جاروم هم ، هروقت یه پیشرفتش بیاد میرم میخرم
و داخل گروه گریفندورم

سنمم خوب ، یه خورده به خودم ربط داره ببخشید
از اسمم معلومه که پسرم دیگه توضیح نداره
کاپیتان تیم کوییدیچم
یه پسره نسبتاً قد بلندم با مو های پر کلاغی که حوصله شونه کردنشونو ندارم برای همین یه مدل خفن بهشون دادم از دو طرف صورتم روی گوش میاد پایین تا نزدیک فک و بعد یه جوری مثل دم اسبی بالای سرم جمعشون میکنم ولی دم اسبی نیستا.
نه بدن هیکلی و چهار‌شونه دارم نه یه هیکل ریزه
هیکلم متوسط به بالا
بیشتر لباسی می‌پوشم که بلند باشه و تا زیر زانوم ادامه داشته باشه ولی باید استین کوتاه باشه
چشمام قهوه‌ای  که وقتی خیلی تنها میشم قرمز میشه
یه سری دستکش دارم سیاه رنگه که ۹۹ درصد مواقع توی دستمه ، به من انرژی میده .
خیلی دوستش دارم

خوشتیپ هم هستم (نه خیلی)
دماغم الا توی سن بلوغ یه کم گنده شده
فقطم روی دماغم جوش میزنه خوش بختانه چشم‌ های تیزی دارم

علاقه مندی امو بگم .....باش
خوب‌من از رنگ قرمز و زرد خوشم میاد از یخچاله( هوی مگه میخوای جهیزیه بخری )ببخشید 
خوب از موسیقی بی کلام خوشم میاد از همه بیشتر پیانو و گیتار از پرش از ارتفاع هم خوشم میاد و توی دروازه‌بانی هم مهارت دارم،خیلی فرزم
بعد از روزای برفی و سرد هم خوشم میاد 
و ازهمه بیشتر عاشق دوئلم و دوست داشتم عضو یه گروه مثل محفل بشم‌ و کارای خطری بکنم و مهارت شمشیر زنی بالای دارم
درود بر دامبلدور.
داستان زندگیم 
من شاهزاده یه سرزمین به نامه لوسیسم سرزمین من یکی از بزرگترین کشور های دنیاست و یکی از شادترین سرزمین های دنیا که به قلمرو جادو معروفه همه به خوشی زندگی میکردین تا اینکه... کشور نیفل هایم امپراطوری ماشین های نظامی عظیم به لطف تکنولوژی پیشرفتش قدرت گرفت و به کشور من حمله کرد نبرد مدت طولانی ادامه داشت روز ها می‌گذشت و هر روز بخشی از کشور من تصرف میشد تا اینکه اون ها به پشت دروازه های اِنسامنیا رسیدن پدرم برای دفاع از شهر از چوب دستیه کریستالیش استفاده کرد که یه قدرت فوقولاده داشت ، دیواره قدرتمندی درست کرد ولی بعد از مدتی شهره من تبدیل به یک ویرانه شد .
پدرم کشته شد و تمامه مردمه من قتل عام شدن ..... بیش خیلی طولانی برای همین ادامه نمیدم

جایگزین قبلی بشه لطفا


انجام شد.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱۰ ۲۲:۰۶:۳۴

عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: نقد پست اعضای الف دال
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۶
#8
نقد (این)
لطفا

همیش عزیز، من به تالار خصوصی گریفندور دسترسی ندارم.
میتونید نقدش رو توی تالار خصوصی گروهتون، یا از پروفسور دامبلدور بخواین.


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۹ ۲۲:۵۹:۱۴

عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: حکومت تاریکی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۶
#9
هردو دست به کار شدند یکی ویبره میرفت و دیگری با نیش کار میکرد ، هر چند دقیقه نوع کار را با هم عوض میکردند .
خوب پیشرفته بودند تقریبا کارشان تمام شده بود که صدایی راه رفتن کسی را شنیدند و هکتور با نگرانی گف:
- صدای چی بود ؟
- صدا ؟ مگه صدایی میاد ؟
- اره ابله گوش کن.
- اره ... راست میگیا
- کاره من تموم شد تو چی ؟ ای من چی دارم میگم زود باش یکی داره میاد.
هردو از شر دیوار خلاص شدند و از جلوی دید بقیه فاصله گرفتند ، در واقع میخواستند مخفی بشوند ولی خودشان را به جای مجسمه جا زدند !
صدای پا به پرفسور مک گونگال تعلق داشت که از دفترش خارج شده بود و به سمت کلاس درس میرفت
- رد شد ؟
- تو کوری
- فکر کنم
هردو به سمت دفتر پورفسور دامبلدور حرکت کردند هکتور دو قدمی از لینی جلو تر بود برای همین متوجه حرکات موزون لینی نمی شد
لینی با خنده ای شیطانی گفت : بالاخره رسیدیم ؛هاهاهاهاهاهاهاها....هاهاهاهها
- خشو احمق
- ببخشید .... یه لحظه فکر کردم اینجا ازکابانه
هردو وارد دفتر پرفسور شدند ... کسی داخل دفتر نبود ؟
- حتما رفته دوش بگیره
- دوش اخه دوشش
پرفسور از پشت سر وارد اتاق شد
- اوه سلام ... این جا چیکار میکنید
- ببخشید شما پرفسور دامبلدور رو ندیدید
- کی رو ؟
- دامبلدور
- ما همچین کسی رو اینجا نداریم
- واقا !
_ بله واقا


عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۶
#10
لیزا در راهرو قدم میزد و خیلی خوشحال بود ، از چشمانش معلوم بود که هنوز به مهمونی شب قبل فکر می‌کنه ، به سر کادوگان به زرهش و خیلی چیز های دیگه .
هرکس را که میدید با اشتیاق فراوان احوالش را جویا می شود .
ساعت تقریبا دوازدهو نیم بود و من به سمت سالن غذا خوری حرکت میکردم تا صبحانه بخورم کل بعد از ظهر و کلاس داشتم و برای ناهار دیر می‌رسیدم شب قبل هم به جز ان شربت مخصوص چیز دیگری نخوردم ، و تا الان خواب بودم برای همین مثل دیوانه ها برای صبحانه خوردن به سالن غذا خوری رفتم.
هیچکس این موقع ظهر اینجا پر نمیزد چون تا نهار زمان زیادی مانده بود.
میز حا خالی بود و هیچ غذایی یافت نمی شد ناراحت بودم که چرا کسی مرا بیدار نکرده گاهی اوقات به این فکر میکردم که من چرا گریفندوری شدم من نه دوستی دارم نه همراهی ، یک گریفندوری واقعی همیشه چنتا دوست خیلی خوب داره ولی من ندارم
کاغذی را از توی جیبم در آوردم شعری بود که دیشب برای (؟) نوشتم خجالت می‌کشیدم که شعر را به خودش بدهم حتی می‌ترسیدم که از کسی درخواست کنم تا به (؟) بدهد
کسی درو برم نبود برای همین خواستم شعر را با صدای بلند بخوانم

- ای بانوی آفتاب
درخشش آفتاب در ...
و ناگهان رون وارد سالن شد
- وایییی وایییی واییی هرمیون ... هرمیون
- هی رون اروم باش مگه چی شده ؟
- خواب دیدم هرمیون اومده توی مدرسه ... اون برگشته بود
و بلند شد و از سالن رفت
- خوش به حالت که حداقل دلت به یکی خوشه ...


عاشق باش عاشق پیروزی چون با عاشق شدنه که نا امید نمیشی

به امید عشق







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.